Desire Knows No Bounds




Sunday, June 30, 2002

زندگی داره صِدام می کنه ، از فردا شب می رَم که اسيرش بشم .

تا کِی ؟ تا يکی دو هفته .

تحمل ؟ معلومه که می تونم ، بعد اين همه سال که ديگه پرسيدن نداره !

دل تنگ ؟ بی خيال بابا ، تا اين جاشو کی فهميده که از حالا به بعدشو بخواد بفهمه .

مرگ ؟ فکر نکنم ، فعلا سرم شلوغه ، باشه برای بعد .
..
  




يه خورده از وبگردی های امروز :



الميرا :

احساس ها را ناب تجربه می کنم ؛ تو خوب می دانی ؛ صيقل می دهم هر آنچه در دلم می جوشد ؛ از هر زائدی ، مُبرا . همين است که خودشان هم که نمانند ، اثرشان ماندگار است و يادشان از ذهن ، پاک شدنی نه . همچون تجربهء حس ِ حضور ِ تو ، در من .

... و اينچنين ، مرا از تو گريزی نيست .





دلتنگی های نقاش خيابان چهل و هشتم :

● برادر و خواهر بيقرار و تنهاى من، در برزخ سنت و مدرنيته گرفتار آمده اى. از درد به خود ميپيچى، ناخنهايت را دردمندانه بر ديوار ميكشى و در جستجوى راهى به خارج هستى. آيا كسى آن بيرون هست؟

برادر دردمند من، خواهر مجروح من "Truman Show" را هرگز ديده اى؟ هر وقت كه وبلاگهاى تنهاييمان را ميخوانم، خود را می بينم كه "ترومن" ديگرى شده ايم، اما چه آگاهيم بر اين عريان كردن خود در مقابل چشمان ديگران، ديگرانى كه تماشاگران اين نمايش هر روزه هستند. از پى بردن به محرمانه هاى انسانها لذت ميبرند، نگاهى ميكنند، گاهى تأسفى ميخورند و منتظر روز ديگر ميشوند كه دوباره مشغوليتى براى فرار از پوچى كه گريبانگير زندگى هر روزه مان و هر روزه شان است، بيابند.

برادر و خواهرم، می بينى كه تا كجا رفته ايم؟ ديگر حتى دفترچه هاى خاطرات را نيز نمی توانيم تحمل كنيم. تنهاييمان را با صداى بلند فرياد مىزنيم. ما از چه فرار می كنيم؟

دوستى يك بار برايم گفت: "نيچه خوانده اى؟ وبلاگ يعنى خدا مرده است."

و

تقديم به تو با عشق .





پرسپوليس :

● دوست گرامي آيدا در مطلب ديروزوبلاگش يه داستان بسيار قشنگ رو نقل کرده که مي تونيد اون داستان رو اينجا بخونيد . ولي نکته ای که آيدای عزيز بهش اشاره نکرده اينه که اصلا مي دونيد ماجرای اين پسره و درخته حکايت کيه ؟ اگر اين موضوع رو بدونين داستان براتون خيلي با معني تر ميشه . اين داستان حکايت همه ماست . اون پسره ما هستيم و درخته پدرومادر ما هستند . وقتي بچه هستيم دوست داريم با ما بازی کنند وقتي هم که بزرگ مي شويم ولشون ميکنيم و ميريم و فقط وقتي مشکلي داريم يا به چيزی احتياج داريم ياد اونا مي افتيم . و اونا هم هميشه بدون هيچ چشمداشتي هر چي که ما ميخواهيم رو به ما ميدن که فقط بتونن ما رو خوشحال کنن . ممکنه که وقتي اين قصه رو بخونيم بگيم اين پسر عجب پسر بي وفاييه و به نظرمون بياد که رفتارش چقدر ظالمانه است ولي يه ذره خوب فکر کنيد رفتار همه ما همينجوريه. همه ما . ما فقط پدر مادرو ميخواهيم واسه اينکه دائم يه چيزی به ما بدهند و تاسف باراينکه کوچکترين حس قدرشناسي هم نسبت به چيزهايي که به ما ميدهند نداريم . فقط وقتي قدر و ارزش اونا رو ميفهميم که اونا رو از دست داديم و اون موقع ديگه خيلي ديره . خيلي .

و

کليپ ترانهء نقاب سياوش قميشی .
..
  



Saturday, June 29, 2002

گُل ، در چه غلظتی از آتش می پَژمُرَد ؟
..
  




هووووم ... خوب آره ، درسته ، گفتن اين حرفا به درد هيچکس نمی خوره . فايده ای هم نداره . کسی هم ازشون سر در نمی ياره . بيشترشم شعرای آدمای ديگه ست که بلد بودن قشنگ تر احساساتشون رو بريزن تو قالب کلمه ها . همهء اينا درست . ولی خوب ، اينهمه وبلاگ مفيد هست با حرفای جالب و خوندنی و به درد بخور . می شه رفت فقط اونا رو خوند .

اينجا می دونين چه خبره ؟ يه آدمی که بلد نبوده آن لاين حرف بزنه ، اومده اينجا ، همش آف لاين می ذاره . تازه می دونه که يه عالمه از آفلاين هاش حتی به دست گيرنده هم نمی رسن . اينجا حرفايی نوشته می شه که بايد گفته می شد . که بايد شنيده می شد . و هنوز هم بلد نيست همه شو بگه . ديره ؟ آره خوب ، ديره . اما ممکنه کم کم ياد بگيره . فعلا داره تمرين می کنه . اينجا خبری نيست جز يه عالمه نقطه چين . يه عالمه ش قديمی ، يه خورده ش جديد . برای اونايی که می خونن و نمی خونن . اينجا رو دوست داره . براش يه دريچه ست واسه نفس کشيدن ، بدون اينکه بوی فاضلاب روزمره به مشامش برسه . اينجا رو دوست داره ، چون وقتی اينجا حرف می زنه ، نمی تونن چشم هاشو نگاه کنن و بقيهء ناگفته هاشو بخونن . اينجا کاری به کارش ندارن . دهانش رو نمی بويند ، مبادا گفته باشد " دوستت دارم " . اينجا می شه بلند بلند فکر کرد . می شه بلند بلند خنديد ، بلند بلند گريه کرد . می شه دوباره بارون رو ديد ، برف رو ، خورشيد رو ، ستاره رو ، رنگين کمون رو . می شه همه شون رو بغل کرد ، بو کرد . می شه همه رو رها کرد ، به باد سپرد . حتی می شه يه نفس عميق کشيد ، چشم ها رو بست ، و تو ابرا گم شد . اينجا می شه دوست داشت ، دوست ديد ، دوست بود ، دوست شد .



... روی صورت های ما تبخير می شد شب

و صدای دوست می آمد به گوش دوست .
..
  




اما دو گانه تا کِی ؟

يا موج وَش روان شو ،

يا در کنار من باش .
..
  




...من خوب می دانم که زندگی يکسره صحنهء بازی ست ،

خوب می دانم .

اما بدان

که همه برای بازی های حقير آفريده نشده اند ...

به ياد داشته باش

که روزها و لحظه ها هيچگاه باز نمی گردند .

به زمان بينديش

و به شبيخون ظالمانهء زمان .

زمستانی طولانی و سخت در پيش خواهيم داشت

زمستانی که از ياد نخواهد رفت ...

ديگر چه می توانم گفت ،

جز اينکه

لباس های زمستانی ات را فراموش نکن .





سمفونی مردگان --- " عباس معروفی "
..
  



Friday, June 28, 2002

چند تا مطلب از Let it Be :



خواست دورش را خط بکشد،

فهميد

اتفاقا اين همانی ست

که بايد زيرش را خط بکشد.



×××××



شايد بهترين معنا برای carpe diem همين دماسنج باشه ، که نه در قيد گذشته است و نه آينده . در لحظه دمای همون " آن " را نشان می ده و به دمای يک لحظه بعد و قبلش کاری نداره!

خيلی وقتها شده که می پرسيم آخرش چی می شه ؟ چيزی رو که می خواهيم اصرار داريم که انجام بشه ! يا اينکه غرق در گذشته مون می شيم و حسرت و افسوس خاطرات خوب و بدشو می خوريم ، شايد توی همين ارتباطات و دوستيهای به ظاهر ساده مون هم با پرداختن به اينکه آخرش چه اتفاقی بايد يا نبايد بيفته و يا چرا قبلا اينکارو کردی و.... لذتی که می تونستيم از با هم بودن در همين لحظه رو ببريم از دست داديم، و در خيلی موارد ديگه.....

پس قدر همين لحظات حالی رو که در اختيارمونه و خودمون می تونيم بسازيمش و تغييرش بديم رو بدونيم و همينجوری به هوای گذشته و چگونگی آينده از دستشون نديم ! آينده هم بالاخره می رسه و همون موقع هم می شه بهش فکر کرد ! (let it be )

می دونم سخته ولی می شه، حداقل من که يه خرس مهربونشو از اين نوع می شناسم که دغدغه ش اينکه آخرش چی می شه نبود ، و وقتی می ديد شايد آينده

اون چيزی که اون می خواد نباشه سعی می کرد از حال لذت ببره يا حداقل چيزی باشه که طرفش می خواد. (حتی اگه ۲ سال هم طول بکشه ! ) ولی لاقل مطمئنه که لذت اون " آن " رو برده و بعدها حسرت همين رو نمی خوره !
..
  




هميشه لااقل صبح های جمعه خوب بودن . دل تنگی ها مال عصر بود . امروز سر و کله ش از صبح پيدا شد ، و من حتی نمی تونم الکی لبخند بزنم . وقتی آدم يه عالمه وقت چشماش به تاريکی عادت کنه ، يه هو که بيارنش بيرون ، نور خورشيد بدجوری چشماشو می زنه . بايد بهش وقت بدن تا کم کم عادت کنه . ولی انگار هيچ کس وقت نداره ، همه عجله دارن . اون وقت سر من گيج می ره . باز می مونم که اين سرگيجه مال پروازه يا سقوط ! جهت محور مختصات رو گم کردم . نمی دونم کجای محور y ها هستم ، مثبت يا منفی . اين خنگ بودن هم بد درديه ها . کاش لا اقل موضعی بود ! ولی باور کن همش هم تقصير من نيست . هی نمی خوای قبول کنی خوب ! الان رفتم پرده ها رو کشيدم ، ديدم پشت پنجره ، روزه . ولی شب بود که . بازم دير رسيدم انگار !

اومدم پيش قاصدک که تا عصر منتظر بمونم ، ديدم که اِ ، انگار پيش بينی صبح رو هم کرده !
..
  




امروز جلسه خونهء دکتر گلزاری بود . حرفاشو دوست دارم . با اينکه مذهبيه ، اما يه طرفه به قاضی نمی ره و خشک نيست . اصل جلسه در مورد " مولفه های حيات معنوی از ديد اهل معنا " بود که خوشبختانه بر خلاف تصور من هيچ ارتباطی به مذهب نداشت . و آقای دکتری که صحبت می کرد ، فوق العاده بود . يه دکتر فلسفه ، با بيانی شيرين و خودمونی . تعريف جالبی ارائه داد از ايمان . و هم چنين توانائيهای انسان و ديد آدمها نسبت به حوادث و رويداد های زندگی . کلی مغز من جرقه زد امروز . و باعث شد تصميم بگيرم از اين به بعد تو بقيه کلاس ها هم شرکت کنم . به خصوص کلاس جديدی که از هفتهء آينده شروع می شه با عنوان نگاه جديدی به زن در اسلام ! اسمش مثل پيف پاف اول همهء بچه ها رو فراری داد ، البته به جز يه سری از آقايون بسيجی ! اما بعدش با توضيحات دکتر ، همه مشتاق شديم ببينيم اين نگاه جديد حوزوی به زن ، چه نوع نگاهی از آب در مياد . دکتر بهمون قول داد که اون آقای مدرس کلاس ، هيچ نصيحتی در مورد رعايت حجاب و تمکين از آقايون و حقوق رايج زنان در اسلام نکنه !

نظر آقای دکتر فلسفه امروز در مورد حجاب اين بود که : " عفاف " مهم است ، نه " حجاب " . حجاب اگر وسيله ای باشد برای عفاف ، خوب است . و گرنه اضافه وزن است و ديگر هيچ !

يه نظر جالب ديگه هم داشت : " خدا وجود دارد " يک گزارهء خِرَد گريز است . ( به عبارتی همهء اثبات های وجود خدا ، مو می رفته لای درزشون ! )
..
  




تولدت مبارک کولی سرزمين قصه ها ... سبز باشی و شاد ... و زيبا مثل هميشه .
..
  




چرا همش وقتی خورشيد مياد اينجا ، من بايد فکر کنم شبه ؟ قبول نيست !
..
  




من اين هفته بدجوری دچار کمبود تشکر شدم . يه عالمه مرسی به همه بدهکارم . از جمله به نويد بابت آهنگ زيبائی که بهم هديه داد و همينطور شاهين به خاطر لوگوی قشنگی که اين بالا گذاشتمش . يه عالمه ممنون ...
..
  



Thursday, June 27, 2002

از انتظار بدم مياد . از اينکه هی منتظر باشی و ندونی کی شروع می شه . از اينکه هی منتظر باشی و ندونی کی تموم می شه . از اينکه منتظر باشی بشنوی و نشنوی . هی فرصت ها يکی پس از ديگری بِرَن و باز همه چی ناگفته باقی بمونه . از اين انتظار بدم مياد . رنگ ها دارن عوض می شن . دارن مات می شن . و من هنوز می تونم با کوچکترين نوری ، برقشون بندازم . اما به شرطی که لا اقل جلوی روزنه ها رو نگيری . این هنوز هم کلمهء خنده داريه . نمی دونم مال زمان حاله يا گذشته . اصلا نمی دونم الان کِيه ؟ حال يا گذشته ؟ من و تو کجائيم ؟ با هميم و چه تنهائيم . برای پخته شدن رو به عشق آورديم . سوختيم .

از انتظار بدم مياد ، اما از منتظر نبودن ، بيشتر .
..
  




خواهد آمد يک سوار

در شب سرد سکوت

لب گشودن را تمنا می کند اما

تو با او هم نخواهی گفت : " تنهايم " .
..
  



Wednesday, June 26, 2002

او هيچگاه خاطره نيست .

او هيچگاه خاطره نبوده است .

او يک آشنای عزيز قديمی ست .



پنج هفته ...



چهارشنبه 5 تير.
..
  




بالاخره و ِرژ ِن ِ سیب زمينی ِ کارپه ديم هم سر و کله ش پيدا شد : بی خيال ! رسيدن به خير خانومی .
..
  




طرح





شادی يک قطرهء باران

و اندوه آن قطره در مرداب .
..
  




باور کن ای هم آواز ... نشکسته بال پرواز ...
..
  




صبح ِ زود بيدار شدن هميشه برام سخت بوده . چون شبا خيلی دير می خوابم . اما چند شبه دارم زود می خوابم که بتونم صبح زود پا شم . ديشب هم يکی از اون شبا بود . زود خوابيدم فقط برای اينکه بتونم امروز ، زود بيدار شم ... حالا دارم فکر می کنم کاشکی بازم دير خوابيده بودم . نمی دونم عصبانيم يا ناراحت . فقط می دونم اين احساس رو دوست ندارم . بعضی وقتا ، چقدر آدم با نزديک شدن ، دور می شه .
..
  



Tuesday, June 25, 2002

تو ايام جشنواره ، چند تا از دوستام از اقشار مختلف ( ! ) ، بعد از ديدن کاغذ بی خط ، بهم تلفن کردن و گفتن : اين فيلم ِ توِه ! و من که نديده بودمش ، حسابی کنجکاو که جريان از چه قراره . حالا بعد از دوبار ديدن فيلم ، منظور دوستامو می فهمم و از اينکه اونا تونستن منو تو فيلم پيدا کنن سخت متعجبم . حتی مامانم هم بعد ديدن فيلم همينو بهم گفت !

فيلمو دوست داشتم ، يه فيلم نسبتا شخصی که احتمالا هر قشری رو جذب نمی کنه . بايد يه چيزائی رو تجربه کرده باشی تا باهاش ارتباط برقرار کنی .

فيلمو دوست داشتم ، چون تک بعدی نگاه نکرده بود .

فيلمو دوست داشتم ، چون نگاه کرده بود و نشون داده بود .

فيلمو دوست داشتم ، ولی آخرش رو نه .
..
  




هوووم ... بازَم آلمان ... انگار روز خوبيه .
..
  




« درخت بخشنده »



روزگاری درختی بود …

که پسر بچهء کوچولوئی را دوست داشت .

پسرک هر روز می آمد

و برگهای درخت را می چيد .

و آنها را مثل تاج روی سرش می گذاشت و ادای شاه جنگل را در می آورد .

پسرک از تنهء درخت بالا می رفت

و از شاخه های آن آويزان می شد و تاب بازی می کرد

و سيب می خورد .

پسرک و درخت با هم قايم موشک بازی می کردند .

وقتی هم که پسرک خسته می شد ، زير سايهء درخت می خوابيد .

خلاصه پسر بچهء کوچولو درخت را خيلی دوست داشت …

خيلی زياد .

درخت هم خوشحال بود .

اما روزها گذشت .

و پسرک بزرگ تر شد .

و درخت بيشتر وقتها تنها بود .

بعد يک روز پسرک پيش درخت آمد و درخت گفت : " بيا پسرک ، بيا و از تنهء من بالا برو ، از شاخه های من آويزان شو و تاب بازی کن ، از سيب های من بخور و در سايهء من بازی کن و خوشحال باش . "

پسرک گفت : " من خيلی بزرگتر از اون شدم که از تنهء تو بالا برم و بازی کنم . من می خوام برای خودم چيزائی بخرم تا خوشحال بشم . من پول می خوام . تو می تونی به من پول بدی ؟ "

درخت گفت : " منو ببخش ، من پول ندارم . من فقط برگ و سيب دارم . سيب های من رو بچين و به شهر ببر و اونجا بفروش . اونوقت پولدار و خوشحال می شی . "

پسرک از درخت بالا رفت و همهء سيب های درخت را چيد و با خودش برد .

اما پسرک برای مدت درازی برنگشت ...

برای همين درخت غمگين شده بود . بعد از مدتی ، يک روز پسرک برگشت و درخت با خوشحالی تکانی به خودش داد و گفت : " بيا پسرک ، بيا و از تنهء من بالا برو ، از شاخه های من آويزان شو و تاب بازی کن و خوشحال باش . "

پسرک گفت : " من خيلی گرفتارم و نمی تونم از درخت بالا برم . من يک خونه می خوام تا گرم نگهم داره . من همسری می خوام و فرزندانی ، برای همين احتياج به يک خونه دارم ، تو می تونی به من يک خونه بدی ؟ "

درخت گفت : " من که خونه ندارم . خونهء من جنگله . ولی تو می تونی شاخه های من رو ببری و با او يک خونه بسازی . اون وقت خوشحال می شی . "

پسرک هم شاخه های درخت را بريد و برد تا برای خودش خانه ای بسازد .

و درخت خوشحال بود .

اما پسرک تا مدتها بعد برنگشت .

وقتی که پسرک برگشت ، درخت خيلی خوشحال شده بود . آنقدر که به سختی حرف می زد .

درخت زمزمه کنان گفت : " بيا پسرک ، بيا بازی کن . "

پسرک گفت : " من خيلی پير و خسته م و نمی تونم بازی کنم . من يک قايق می خوام تا منو به دور دست ها ببره . تو می تونی يک قايق به من بدی ؟ "

درخت گفت : " تنهء منو بِبُر و با اون يک قايق بساز . اون وقت می تونی تا دوردست ها دريانوردی کنی و خوشحال بشی . "

برای همين هم پسرک تنهء درخت را بُريد ، يک قايق ساخت و به دور دورها سفر کرد .

و درخت خوشحال بود .

اما در واقع اينطور نبود .

سالها بعد پسرک برگشت .

درخت گفت : " منو ببخش پسرک . من ديگه چيزی برام باقی نمونده که به تو بدم . سيبهام تموم شدند . "

پسرک گفت : " دندان های من برای سيب خوردن خيلی ضعيف شده اند . "

درخت گفت : " شاخه های من همه از بين رفته اند و تو نمی تونی روی اونها تاب بازی کنی . "

پسرک گفت : " من برای تاب بازی خيلی پير شده م . "

درخت گفت : " تنهء من بريده شده و تو نمی تونی از اون بالا بری . "

پسرک گفت : " من برای بالا رفتن از تنهء تو خيلی خسته ام . "

درخت آهی کشيد و گفت : " متأسفم ، ای کاش می تونستم چيزی به تو بدم ... اما هيچ چيز برام باقی نمونده . من فقط يک کُندهء پير هستم . متأسفم ... "

پسرک گفت : "من به چيز زيادی احتياج ندارم .فقط يه جای آرام و ساکت می خوام که بشينم و استراحت کنم . من خيلی خسته م . "

درخت گفت : " خُب ، "

و در حالی که تا آنجا که می توانست خودش را بالا کشيد ، ادامه داد : " خُب ، يک کُندهء پير برای نشستن و استراحت کردن که خوبه . "

" بيا پسرک ، بشين . بشين و استراحت کن . "

و پسرک هم همين کار را کرد .

و درخت خوشحال بود .





پايان .

" عمو شِل "



..
  




غمگينت نبينم پرندهء تيز پرواز قله های رفيع دلتنگی .

تنهائيت را تقسيم کن

با شمعی و گلی ،

و ستاره ها را به بزم کوچکت خوشامد گوی .

تولدت شايد بهانهء تقدير بود

برای بارش رگبار واژه ها

بر اين گوشهء متروکهء جهان .

بهانه های تقدير مبارکند

مبارکش می دارم .




آيدا . سه شنبه 4 تير .
..
  




خوب ، امروز هم با کاغذ بی خط و The Others گذشت تو سينما فرهنگ .

..
  



Monday, June 24, 2002

وقت گذاشتن واسه يه آدمی که می دونی بايد براش وقت بذاری و مدت های طولانی اين کارو نکردی ، خيلی لذت بخشه . حتی اگه مجبور باشی همش در مورد فوتبال و پلی استيشن حرف بزنی . حتی اگه بستنی قيفی که براش خريدی همون اول بسم الله پخش بشه وسط خيابون . حتی اگه هی بهت بگه گشنمه و بعدش فقط يه لقمه از اونهمه استيک با قارچ بخوره . حتی اگه وقتی دوستان بهتر از برگ درختو بعد يه هفته ببينی ، همه اونو به جای تو تحويل بگيرن . حتی اگه آخر شب موقع برگشتن هی پر حرفی کنی و آسمون ريسمون به هم ببافی که خوابش نبره . آخه زورت نمی رسه بغلش کنی و ببريش بالا !

هوووم ، چقدر راحت می شه يه جنتلمن باهوش هفت ساله رو خوشحال کرد . چقدر بی توقع ، چقدر راحت . موقع برگشتن ، اون احساس بزرگی می کرد و من احساس کودکی . هر چی احساس داشتيم با هم عوض کرده بوديم . بعدش هم طولانی ترين لبخند دنيا رو بهم داد با يه بوسهء گندهء گنده . اندازهء تمام صميميتش .

شب بسيار قشنگی رو داشتم آقای عزيز ، از همراهيتون سپاسگزارم .
..
  



Sunday, June 23, 2002

××× بدون شرح ×××
..
  




...من به بوئيدن سيبی خوشنودم

و به بوئيدن يک بوتهء بابونه .

من به يک آينه ، يک بستگی پاک قناعت دارم .
..
  




Reach Out for Your Dreams



Hold fast to dreams

for if dreams die ,

life is a broken

winged bird that

cannot fly .





" Langston Hughes "
..
  




وقتی ماه تير می رسه کلی غصه دار می شم . آخه ديگه گوجه سبزا شيرين می شن . از دور که می بينيشون ، همونجور سبزن و براق و درشت ، اما بهشون دست که می زنی ، می بينی که شل شدن ، گاز که می زنی ، می بينی شيرين شدن . ديگه سفت و ترش نيستن . ماه تير گوجه سبزا می رن . دلم براشون تنگ می شه . بايد صبر کنم تا سال ديگه . بودنشون چه کوتاهه و نبودنشون چه طولانی .
..
  




در نظر بازی

لحظه ای راباختيم

و خاطره ای را برنده شديم .



حديث دوست داشتنی ديگر

حديث ديگری ست

نديدنت

خراب شدنی ديگر .
..
  




آيا قناعت به سهم ستاره از نشانی راه

چيزی از جرم رفتن به سوی رويا را کم نخواهد کرد ؟


...

آيا ميان آن همه اتفاق ، من از سر اتفاق زنده ام هنوز ؟

...

انگار تعبير تمام رفتن ها ، بازگشت به زادروز شقايق است .

...

تمام راز سفر فقط خواب يک ستاره بود .
..
  



Saturday, June 22, 2002

مَيَعان

c

h

i

c

k

c

h

i

c

k



چه قدر صدای آب مياد ! برَم شير آب رو ببندم .
..
  




اِم م م ...

می گم که ،

بريم ؟؟؟



..
  




چه جالبه که آدم صبح روز اول هفته رو با زلزله از خواب بيدار شه ، بعد هم دچار صاعقه بشه و مقاديری رگبارهای پراکنده . اصلا معلومه که چه هفته ای از آب در مياد ، به خصوص که سه شنبه هم داره !
..
  




خوب به سلامتی انگار ماه خرداد ، ماه " بمباران " بود و ماه تير هم ماه " تيرباران " . اگه بخواد همين سير منطقی رو طی کنه ، بنده در ماه مرداد خواهم مُرد . البته تنوع خوبيه . منکه از همون اول عيد گفتم اين سال واسه ما سال نمی شه .

نه خير

انگار بايد دچار ِ يه time management حسابی بشم .

دچار يعنی عاشق

و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک ، دچار آبی دريای بيکران باشد .

چه فکر نازک غمناکی !



نکته : خدا کنه خدا همهء ديوونه ها رو شفا بده .

..
  




وای ، امروز چه شنبهء غليظيه . دلم می خواد يه عالمه شير بريزم توش . ولی اون وقت ، کورن فلکس ها رو با چی بخورم ؟ بهتره اونا رو هم بريزم توش . اون وقت می شه همين آش شله قلمکاری که الان هست ! صد رحمت به کمد آقای ووپی !

از شنبه های غليظ متنفرم . از تلفن هم همينجور . هر وقت بايد زنگ بزنه ، نمی زنه . هر وقت بايد زنگ نزنه ، می زنه ! از زنگ در هم به همچنين !



شنبه 1 تير .
..
  




عجب هوايی بود امشب وقتی داشتم بر می گشتم خونه ، از اون هواهای ماه که آدم دلش هوايی می شه .

می دونی دلم چی می خواست ؟

دلم می خواست اين اتوبان تا اون سر دنيا ادامه داشته باشه .

من باشم و تو ، و جاده ای که پايان نداره .

تمام دور دنيا .

که هر چی بريم و بريم تموم نشه .

که هميشه من باشم و تو و يه راه بی انتها تا دورها .
..
  



Friday, June 21, 2002

باز قاصدک و باز ترانهء جمعهء من .
..
  




مرسی يه عالمه ... همين يه خورده صدای شب تو باعث شد که از الان روز خوبی رو شروع کنم . شايد تقارن 180 درجه زيادم بد نباشه . می خوام دستمو دراز کنم و غروب خورشيد رو بگيرم . اگه کمکم کنی .

اون درخته هم خوشحالم کرد . اينکه يه درخت بلند بلند بلند باشه با ميوه های خوب که من بتونم بهش تکيه بدم . و اينکه اونم به من تکيه بده . و اين واقعيتی که همه مون گاهی وقتا فراموشش می کنيم ويا اصلا نمی بينيمش : اينکه درخت هم به آدم تکيه می ده .

هوووم ، اصلا اشکالی نداره که دير برسم ، عوضش روز خوبی دارم .
..
  




مرنجان دلم را که اين مرغ وحشی ... ز بامی که برخاست مشکل نشيند

جناب خرس مهربون ، فکر نمی کنين يه خورده دير شده باشه ؟ انتظار دارين اين همه راه رو برگردم ؟ يه عالمه چيز براتون نوشته بودم که آخرشم پاکشون کردم ، چون می خواستم باز هم فقط مال من باشن و شما . اما اينا رو می نويسم برای اون روز آخری که مار ، رمز رفتن به اخترک ب 612 رو بهم بگه . هر وقت آدرس اخترک رو پيدا کردم ، اين دفترو می دم به شما . ولی روز آخر . می خواين بدونين ؟ خوب باشه ، می گم : آره ، فکر کردم می تونم ، فکر می کردم می شه . نتونستم ، نشد . شما حجمتون بيشتر از اونی بود که شونه های نحيف من توان تحملش رو داشته باشه . فکر می کردم زمان همه چی رو حل می کنه . ولی همه چی رو بدتر کرد . می خواستم بگم منم بلدم عادت کنم ، ولی نشد . بعد چشمامو بستم . اونقدر بستمشون که جای همه چی گم شد . همه چی قاطی شدن . رويا ، واقعيت ، زندگی ، من ، خواب ، بارون ، خورشيد ، برف . بعد ياد گرفتم که همهء کارامو با چشم بسته انجام بدم . حالا اومدن می گن اگه چشماتو باز نکنی ، آقا خرسه عطسه می کنه ، و باد دنيا رو می بره .

و من هنوز هم هيچی نِه می دو نم !



...يکی زود به ستوه می آيد ، زود می رنجد ، زود می رود ، زود باز می گردد .

يکی به ستوه نمی آيد ، نمی رنجد ، دير می رود ، هرگز باز نمی گردد .

کوه های بلند ،

قله های رفيع دارند

و دره های عميق .

...



توجه : هر گونه شباهت و وابستگی و ارتباط با کليهء اشخاص حقيقی و حقوقی به شدت تکذيب می گردد !
..
  




احساس می کنم اين دنيای شيرين مجازی من هم داره کم کم می شه مثل دنيای آدم بزرگ ها . پر از پرده های دورويی ، نيرنگ ، پر از حرف و حديث . دوسِش داشتم . ولی الان احساس می کنم چرک شده . کِدِر و کثيف . يعنی ممکنه با يه عالمه وايتکس ، درست بشه ؟
..
  



Thursday, June 20, 2002

برای بهار صندوقخونه :



ديدی که رسوا شد دلم ... غرق تمنا شد دلم

ديدی که من با اين دلِ ... بی آرزو عاشق شدم

با آن همه آزادگی ... بر زلفِ او عاشق شدم ... عاشق شدم

ای وای اگر صياد من ... غافل شود از ياد من ... قدرم نداند

فرياد اگر از کوی خود ... وز رشتهء گيسوی خود ... بازَم نخوانَد

ديدی که رسوا شد دلم ... غرق تمنا شد دلم

...

وای ز دردی که درمان ندارد ... فتادم به راهی که پايان ندارد

از گل شنيدم بوی او مستانه رفتم سوی او ... تا چون غبار روی او در کوی جان منزل کنم

...

ديدی که رسوا شد دلم ... غرق تمنا شد دلم

ديدی که در گرداب غم از فتنهء گردون رهی ... افتادم و سرگشته جون امواج دريا شد دلم

...



..
  




اومدم بگم ها ، ولی پشيمون شدم . عوضش به زبون خودم می نويسَمِشون که فقط خودِت بخونی .

......

بيا . حالا سفيدی ها رو خودت بخون .

راستی اينم مال تو : به رهی ديدم برگ خزان
..
  




دو تا کتاب در صدر ليست قرار داره که بايد شروعشون کنم : و نيچه گريه کرد اروين بالوم و از طرف او آلبادسس پدس . يه خونه تکونی اساسی هم لازم دارم . با يه تکون اساسی . و يه عالمه فيلم نديده که منتظرن . اميدوارم اين ماه های گرم گرم بد اخلاق ، يه خورده با من راه بيان .
..
  




امروز ( که شايد الان ديگه شده باشه ديروز ) سالگرد دکتر شريعتی بود . کسی که دوران نوجوانيم رو با نوشته هاش پر کردم . کسی که با پدر ، مادر ، ما متهميم جذبم کرد . بعد ديدم می گه : دوست داشتن از عشق برتر است . برام قشنگ بود ، اما باورش نداشتم . ( هرچند که بعد تو اين سال های آخر ، ديدم اون عبارتش هم واقعيت داره . اون هم می تونه به وقوع بپيونده . در حاليکه اصلا تصورش رو هم نمی کردم . ديدم وقتی عشق از اوج بگذره و تبديل بشه به دوست داشتن ، تمام معادلات رو به هم می زنه . ) بعد تر ها غرق شدم در کوير و گفتگوهای تنهايی و ... . با جمله هاش نگاهم عوض می شد . هميشه ياد دوستی ميفتم که برای اولين بار من رو با نوشته های دکتر آشنا کرد . با دکتر و شجريان و موسيقی اصيل . کم کم ديدم نسبت به خيلی چيزا عوض شد ، از جمله دين ، از جمله نيايش ، از جمله حج ... . حيف که فراموشکاری همه چی رو کمرنگ می کنه . به خصوص اون چيزهايی رو که پايهء سستی دارن . خلاصه کاش هنوز تو اين دوره هم از اين آدما داشتيم . عجب نسل سوخته ای هستيم ما .

غريب آشنا ... غريب آشنا ... غريب آشنا .
..
  



Wednesday, June 19, 2002

چهار هفته گذشت ...

دلم برای ترانهء عصر جمعهء چهارم تنگ است از حالا . قاصدک ، باز مرا ميهمان ترانه ای خواهی کرد ؟ دلم برای صدا تنگ است . موسيقی را مسلسل وار سر می کشم تا عطشم فرو بنشيند . اما کدام صدا مرا ميهمان باران خواهد کرد ؟ قولت را به باد سپردی که با خود ببرد تا دورها ؟ صدايت را هم دريغ می کنی همچون دستان تب دارَت ؟ تلنگری بس بود تا ويرانم کند ، تا بشکند مرا ، باز هم دريغ کردی . کاش تنها برای يک بار ناديده می گرفتی مرا ، فقط يک بار .
..
  




مثلِ پيدا شدنِ واژهء گم کردهء يک شعرِ بلندِ ناقص ...
..
  




بازم نظريهء ساعتی :

هاها ، چه جالب . آدما يه چيزايی رو می خونن و به خودشون می گيرن . بعد می شينن کلی خودشونو با اون چيزايی که مال ديگران بوده سرگرم می کنن ! فقط خدا کنه زنگ ساعت ، بی موقع از خواب بيدارشون نکنه .



پيوست : برم برای ساعتم باتری بخرم .
..
  




ديشب همين جوری که منتظر بودم شام برسه ، يه عالمه وبلاگ خوندم رنگ و وارنگ . بعد يه چيز جالب توجهمو جلب کرد . ديدم سبک نوشته های بعضی ها ، داره کم کم رواج پيدا می کنه . بيشترين سبک هايی که به چشمم می خورد ، سبک های کاپيتان هادوکی ، دلتنگستانی ، و شهرزادی بود . کم کم ممکنه موج های وبلاگ نويسی هم پيدا بشه و تبديل بشه به مکتب !

چهار هفته پیش ، می خواستم يه هديه بدم به يه دوست خاص ، مونده بودم چی انتخاب کنم . آخرش يه پنجاه صفحه از تيکه های انتخابی از وبلاگ ها رو که معمولا کپی می کنم تو word ، پرينت گرفتم با يه عنوان و يه جلد و خلاصه کلی تحويل . همينجوری که داشتم ورق می زدمشون ، پيش خودم فکر می کردم اگه جدی اينا چاپ بشن ، عجب مجموعهء خوندنی از آب در ميان .

و اما

باز هم فروغ با گل ياسش . پيش فروغ که می رم باز اون تنفر قديمی يادم مياد . اون تنفری که سال ها سعی کردم زير خاکستر پنهان نگرش دارم . حتی اگه آدمهای قصهء فروغ ، زياد تو زندگی من واقعيت نداشته باشن . اما همون سايه هم برای يادآوری کافيه .



و باز هم چيکه که ناب می نويسه :



● بادکنک ات ترکيد.

رفتي.

يادت باشد برگردي و صدايش را گوش کني .



● کاش کسي با من حرف مي زد. تلفن را برداشتم شماره را گرفتم...

حالا چقدر حالم بهتر شده. يک صداي آرام بخش که مي گفت "هستم" و "اکنون" هم وجود دارد. جوابي هم نمي خواست حرفش را زد و رفت. چقدر خوب است که هميشه هست. اين صداي پس از شماره صد و نوزده.



● مي‌گه گريه نكن من غصه مي‌خورم.

حالا ديگه گريه هم نمي‌تونم بكنم.



● دماوند یه دماغ گنده است.....

من مي گم عملش کنیم .

..
  




سوال فلسفی اين هفتهء من :

خوابم يا بيدارم ؟

اگه جوابمو می دادی ، کلی خوب می شد .



خوابم يا بيدارم

تو با منی با من

...

اگه اين فقط يه خوابه

بذار تا ابد بخوابم

...

بذار اون پرنده باشم

...

هوووووم . اصلا چه ربطی داشت . اين چند روزه جای خواب و بيداری من عوض شده انگار . منگم هنوز . هر وقت از خواب پريدم ، اون وقت باتری ساعت رو می ذارم سر جاش که باز زمان بگذره .

..
  




آقا قبول نيست :

من هر جا می رم comment بذارم ، مثل بچه های خوب فتوکپی شناسنامه م رو هم می برم . ولی نمی دونم چرا اينجا همه فکر می کنن من بايد بشناسمشون ، يه پيغام می ذارن بی نام و نشون و می رن ! بابا من که دست خط همه رو نمی شناسم که . اين خوبه آدم هی براش نامه بياد ، بدون آدرس فرستنده ؟

..
  




اينقدر خورشيد اومد و رفت تو اين وبلاگ ، که آخرش بارونه از رو رفت و قطع شد .
..
  



Tuesday, June 18, 2002

امروز ساعت 4 ، کانال 4 ، فيلم Ghost Dog يادتون نره .
..
  




اون قدر روی سطح خاطرهء دريا خوابيدم که آخرش خورشيد تبخيرم کرد .

حالا هی دارم سبک می شم و سبک . هی دارم از خاطرهء دريا دور می شم و دور . دارم می رسم به ابرا .

حالا شايد از ابرا رد بشم و برسم به خورشيد ، اون وقت ديگه قطره نمی مونم و محو می شم . حل می شم تو خورشيد .

شايدم به خورشيد نرسم ، ولی بمونم پيش ابرا ، اون وقت هميشه سبک و سفيد باقی می مونم ، با خاطرهء خورشيد .

شايدم دوباره سرد بشم ، بارون بشم ، برگردم به سطح خاطرهء دريا . بازم خوبه . خاطرهء سردی دريا و گرمی خورشيد رو که دارم . تازه خاطرهء پرواز هم هست . خاطرهء رقص با خورشيد روی سطح صيقلی برف ، بالاتر از همهء ابرای دنيا ، نوک يه قلهء خيلی خيلی بلند ، کنار يه چشمهء زلال ، که آبش رو از خورشيد می گيره .

خورشيد سرزمين برف ها .
..
  




هشدار

اينجا مين گذاری شده . مواظب باشين پاتون رو روی مين ها نذارين . اون وقت يه هو می شين مثل من . قطعه قطعه . الان دارم در حال قطعه قطعگی باهاتون صحبت می کنم . از صبح تا حالا دارم تيکه هامو از اين ور اون ور جمع می کنم . اما يه تيکه ش هر چی می گردم نيست که نيست . کسی نمی دونه کجا افتاده ؟
..
  




ما رو باش رو چه درختی اِسمِمون رو جا گذاشتيم

ما رو باش ...
..
  




اشکالی نداره که خرداد ، " داد " داره .

اشکالی نداره که هوا خيلی گرمه و من از گرما متنفرم .

اشکالی نداره که همش امتحان داره توش.

اشکالی نداره که اولش اون جوری شروع شد.

عوضش هم " داد " داره ، هم گوجه سبز و گيلاس .

عوضش من چشامو می بندم و برف مياد .

عوضش امتحانا تموم می شن بالاخره .

عوضش ممکنه آخرش خوب تموم بشه .
..
  



Monday, June 17, 2002

کلمه ها همه دست به دست هم داده بودن

انگار که از قبل ديالوگ هاشون رو تمرين کرده باشن

مثل مهره های دومينو يکی بعد از ديگری روی هم می خوابيدن

هارمونی درست می کردن .

چرخش ها مثل چرخش های والس بود .

سر آدم گيج می رفت .

اما بيشتر نرم بود و رَوون

مثل تانگو

می شد ساعت ها گوش بدی به آهنگ و خودتو بسپاری به دست رقص

بی اون که خسته بشی .



هميشه بعد يه بارون حسابی ، رنگين کمون پيداش می شه

تا حالا زير برف ، رنگين کمون نديده بودم .



حالا همه جا ساکته

داره برف نمی ياد .



کلمه ها هنوز می چرخن .

آروم تر

آرومِ آروم .

کم کم دارن لِرد می بندن .



اما يه چيزی

يادم نبود ساعت رو نگاه کنم

نفهميدم خواب بودم يا بيدار

شايد خواب ديده باشم

نکنه باز زمان رو گم کرده باشم ؟

مثل راه !

عيب نداره ،

عوضش خواب خوبی بود

خيلی خوب .

..
  




هووووووم

جغرافی پر از مرزه

منم از جغرافی متنفرم

عوضش هندسهء فضايی رو دوست دارم

می شينی يه ساعت چيزی رو ثابت می کنی که همه ش فقط تو ذهنته

تازه می تونی کلی بهش شاخ و برگ بدی

آسمون ريسمون ببافی

حتی می تونی باهاش برسی به فلسفه .

( نکنه منم مثل دانش آموزی که درس هندسه ش رو ديوانه وار دوست داره ، تنها هستم ؟ )

..
  



Sunday, June 16, 2002

کوه يخ ... کوه يخ ... کوه يخ

يه کوه يخ بزرگ بزرگ بزرگ

شنا می کنم

تا دور بشم

ولی انگار جهت رو عوضی گرفتم .

اين دوره يا نزديک ؟

اين کوهه يا خورشيد ؟

بايد يخ بزنم يا بسوزم ؟

هميشه جغرافيم ضعيف بوده ،

بهتره همينجوری برم گم شم .

..
  




بهانه :



حرف های بسياری در دلهامان بود

دلتنگی هامان را هم آورديم تا با هم قسمت کنيم

باران نباريد

حرف هامان در دل ماند

به اميد ديدار .



تنها زمانی کوتاه در کنار يکديگر بوديم

و پنداشتيم که عشق

هزاران سال می پايد .



تانگو را تنها نمی رقصند ...



×××××



منم بيام ، دو تايی ؟
..
  




از Beautiful Mind :



هرروز صبح كه پنجره رو باز مي كردم يه پرنده خيلي خوشگل ميومد رو لبه پنجره مي نشست و برام آواز مي خوند.

يه روز نيومد و من تا شب گريه كردم.

روز بعد پنجره رو بستم، ولي باز هم تا شب گريه كردم؛ چون فكر مي كردم حتما“ ميره براي يكي ديگه مي خونه.

فرداش پنجره رو باز كردم؛ پرنده كوچولوي من اومد؛ كشتمش و راحت شدم.

از اون به بعد فقط شبها بعد از اينكه پرنده ها خوابيدن پنجره رو باز ميكنم.

××××

- چرا دروغ مي گي؟

- براي اينكه قشنگ تره.

- تا كي مي خواي دروغ بگي؟ بالاخره كه مي فهمه.

- خب معلومه كه مي فهمه. ولي تا روزي كه بفهمه تو دنياي قشنگتري زندگي كرده.

××××

منت خدای را عز و جل...به خاطر هر چه که دارم.

اما...

خدايا ! هزار هزار بار شکرت...به خاطر همه آنچه به من ندادی...

تا ببينم

و بخواهم

- و به لطفت -

بستانم.



خدايا شکرت.

××××

درسرزمين شمالي پير مرد ماهيگيري را مي شناختم كه در تمامي عمر آفتاب را نديده بود. وقتي براي اولين بار در سن صد سالگي آفتاب را در آسمان آبي ديد، متوجه شد كه دريا در افق به آسمان مي پيوندد. با قايق چوبي اش به آب زد و به آسمان رفت و به خورشيد پيوست.

××××

دخترك قاصدكها را دانه دانه جدا مي كرد و به باد مي سپرد. نگران بود به آسمان نرسند، خودش هم فوت مي كرد. قبل از اينكه رهايشان كند، آنها را به لبش نزديك مي كرد و مي گفت : « وقتي بزرگتر شديد برگرديد. شايد بتوانيد اشكهاي مرا به آسمان ببريد.»

××××

مادر كتاب را باز كرد و همينطور كه گهواره را تكان مي داد شروع به خواندن كرد :

« كلاغه ميگه قار قار آي آدما خبردار...»

كودك گريه مي كرد...تا ابد





بي پايان.







..
  



Saturday, June 15, 2002

اينم از آلمان

(بدون شرح ! )
..
  




خاک گشتن ، مذهب پروانگی ست ...

او سر سپرده می خواست ، ما دل سپرده بوديم ...
..
  




... وقتی تو نيستی ،

نه هست های ما چونان که بايدند

نه بايد ها .

مثل هميشه آخر حرفم

و حرف آخرم را با بغض می خورم .

در صفحه های تقويم

روزی به نام روز مبادا نيست ،

آن روز هر چه باشد

روزی شبيه ديروز

روزی شبيه فردا ،

روزی شبيه همهء روزهای ماست .

اما کسی چه می داند

امروز شايد روز مبادا باشد .

وقتی تو نيستی ،

نه هست های ما چونان که بايدند ،

نه بايد ها .

هر روز بی تو

روز مباداست ...
..
  




پنجره خيلی خوب است

اگر هيولای کرکره

پا به ميان نگذارد .
..
  



Friday, June 14, 2002

چند نفر قبلا ها در مورد سينمای حوزه هنری پرسيده بودن ، اينجا می تونن از نحوهء اکران فيلم ها با خبر بشن . فيلم های نسبتا خوبی می ذاره .

در ضمن اون پائينای صفحه يه اشتراک رايگان هم داره . قابل توجه اونايی که شب تا صبح بيدارن .
..
  




هووووووم . دبيرستان که بوديم ، يه عالمه کلاس گذاشته بودن برامون بعد از ظهرا ، که خدای نکرده بعد از اونهمه شهريه و اسم و رسم ، نکنه بچه ها دچار يأس کنکوری بشن ! اما به جاش ما ، منتظر يه برق بوديم تو چشم های همديگه يا يه لبخند با اين معنی که " می فهمَمِت " . بعد يه مکالمهء کوتاه که : بريم ؟ - بريم ! بعدش يا بدمينتون بود تو پارک نياوران ، يا سينما بود و " بچه های خيابان " ، يا پيتزا چمن بود و پيتزا قاراشی ، يا نشر پنجره بود و بعدشم جيب خالی . هر چی که بود بهترين دوران بود .

بعدش که بزرگ تر شديم ، باز کلاس بود . اين بار به دلگيری توپولوژی عمومی و مقاديری کلاس گسسته و پيوسته و باز هم همون سوال که : بريم ؟ - بريم . اما اين بار برای رفتن يه تاکسی پر نمی شد . کافی بود عقبش خالی باشه . حتی گاهی وقتا همون صندلی جلو هم کافی بود . بعدش هنوز سينما بود و " اروپا " و پارک بود بدون بدمينتون و کوه بود و کتاب فروشی های انقلاب .

بعدتَرِش که ايران گم شد ، ديگه نگاهی در کار نبود . مکالمه بود : ميای ؟ - بايد برنامه ريزی کنم ، هفتهء ديگه خبرش رو برات فکس می کنم . بعدش من بودم و معبد های بودا با اونهمه بوهای خوب ، من بودم و قبرستان سبزتر از پارک های مرز پرگهر ، من بودم و کتاب فروشی هايی که ساعت ها می شد نشست توشون و کتاب خوند ، من بودم و سوشی ياسان چرخون دوست داشتنی با چای سبز و سوپ توفو و ميسو شيرو . نه سينما بود ، نه کتابی که بشه فونتش رو بدون استهلاک مغزی خوند . نه که نبود ، بود . ولی حسش نبود . يه ساعت شماطه دار قابل برنامه ريزی .

يه خورده قبل ترا دوباره پيدا شده بودم . باز نگاه بود ، لبخند بود ، خنده بود . می گفتم : بريم ؟ - بريم . باز يه تاکسی رو پر می کرديم . بعدش خيلی جاها بود ، همه جا بود . به اندازهء همهء تهران . کافی شاپ بود ، سينما بود ، برج آرين بود ، کتاب ، کنسرت ، آتليه ، کوه ، رستوران ، پارک ، خيابون . يه سال سبک ، رو ابرا ، وسط گل های سفيد سفيد سفيد .

همون يه خورده قبل ترا که پيدا شده بودم ، بازم نگاه بود ، لبخند بود . - ميای ؟ - ميام . همون يه صندلی جلو کافی بود . بعدش هر جا که بود ، بهشت بود ، با صدای آب ، و صدا و صدا . همون صدا که هميشه می مونه .

بعد يه موقعی چشمامو باز کردم ، وقتی گفتم : بريم ؟ ديدم برای جواب بايد صبر کنم ، اندازهء پنج تا تلفن . بايد قبلش با مسنجر هماهنگ کنم . اما هنوز با اينکه کم شده ، به صبر کردنش می ارزه ، به دير به دير بودنش می ارزه . هنوز می شه با صبر کردن ، از ته دل خنديد ، از ته دل حرف زد .

همون يه موقعی که چشمامو باز کردم : - ميای ؟ - ... .

بوق آزاد .

جمعه 24 خرداد .

..
  




بايد پارو نزد وا داد

بايد دل رو به دريا داد

خودش می بَرَدِت هر جا دلش خواست

به هر جا بُرد ، بدون ساحل همون جاست ...

..
  




خوب اينم استثنائا تقديم به " جين.2 " .



+





ديدی ؟ می گن تو نيکی می کن و در دجله انداز ، اون وقت هم نون می شه ، هم آب . البته شرمنده ، هر چی گشتم توی " سنگک.کام " ، نون تازه نداشتن . تازه واسه همينم کلی تو صف وايستادم .

در ضمن با تشکر از واحد تدارکات : خانوم سلطان و آقای اژدها .

..
  



Thursday, June 13, 2002

.....

تنها با گلها

... چه کسی داند ... نه کسی خواند ... تو ندانی تنها ... همه شب با گلها ...

برای تو

.....

سه هفته .
..
  




...

هر کسی هستی يه دفه ، قد بکش از پشت نقاب

از رو نوشته حرف نزن ، رها شو از پيلهء خواب .

نقش يک دريچه رو ، رو ميلهء قفس بکش

برای يک بار که شده ، جای خودت نفس بکش .

کاشکی می شد تو زندگی ، ما خودمون باشيم و بس

تنها برای يک نگاه ، حتی برای يک نفس .

تا کی به جای خود ما ، نقاب ما حرف بزنه

تا کی سکوت و رج زدن ، نقش نمايش منه .

...

می خوام همين ترانه رو ، رو صحنه فرياد بزنم

نقابمو پاره کنم ، جای خودم داد بزنم .





با تو حکايتی دگر...
..
  




سرم داره گيج می ره . از ديروز تا حالا . اولش فکر کردم رو قله وايستادم ، يا رو پشت بوم يه برج بلند بلند ، فکر کردم وايستادن رو بلندی باعث سرگيجه م شده . اما بعد که خوب چشمم رو باز کردم ، ديدم اون پائينم ، ته دره ، ته گودال ، و بس که بالا رو نگاه کرده م ، سرم اين جوری داره گيج می ره . سرمو انداختم پائين ، چشم هام رو هم بستم . خدا کنه سرم ديگه گيج نره .
..
  




ديشب رفتيم کنسرت چکناوريان . تلفيقی بود از شعر و موسيقی ، در دو بخش : شيرين و فرهاد ، خسرو و شيرين .

هفت تا چيز رو خيلی دوست داشتم :

لرزش چکناوريان وقتی گروه رو هدايت می کرد ، موجی از موسيقی توش جاری بود ، لرزش دست هاش بيشتر از زخمه های چنگ ، تأثير گذار بود .

آقايی که بزرگترين ويولن سل رو می زد .

اولين مناظرهء خسرو و فرهاد .

صحنهء مرگ شيرين .

بيت آخر منظومه .

لحن صدا و لبخند قشنگ خانوم گوينده .

گل های سرخی که به تماشاگران هديه کرده بودند ، يک شاخه گل سرخ برای هر نفر .



و بزرگترين خوبيش هم اين بود که با دوستانی بودم بهتر از برگ درخت

تا خيلی خيلی دير

و اين کلی حالمو خوب کرد ، مثل يه نفس عميق بعد از يه بارون حسابی توی جادهء شمال .
..
  




من توی منظومهء ليلی و مجنون ، بيشتر از همه ، ابن السلام رو دوست دارم . عاشق بودنش از عشق ليلی و مجنون برام قشنگ تره . اون سوال رو پرسيدم که ببينم کسی اسمی ازش می بره يا نه ، که ديدم ... .

ابن السلام عاشقی رو بر ليلی ثابت کرد

اما نه در وصل ،

که در فصل ،

عجب سخت !

"مرد" بودن را با "نر" بودن اشتباه نکرد ،

و آن را ارتفاع داد .

از حوالی کمر به بالا ،

تا بالای سر

نهايت روح ،

انسانيت .

..
  



Wednesday, June 12, 2002

ياد طُرقه افتادم . طُرقه طبق افسانه های محلی خراسان ، نام پرندهء کوچکی ست که قصد پرواز و رسيدن به خورشيد را داشت و برای اين کار بايد هزار اسم خدا را از بَر می کرد تا از سوختن در گرمای خورشيد در امان باشد ، بنابراين تمام اسم ها را از بَر کرده و در حال بالا رفتن ذکر می کرد ، ولی در نزديکی خورشيد اسم هزارم خدا را فراموش کرد و سوخت .

( بدون شرح )
..
  




ببار ای ابر بهار

با دلُم به هوای زلف يار

داد و بيداد ازين روزگار

ماهو دادن به شبهای تار

ای بارون ...
..
  




کنسرت چکنواريان

دوستانی بهتر از برگ درخت

و تالار وحدتی که خيلی دوره ...

برنامهء امشب .
..
  



Tuesday, June 11, 2002

يه سوال ، توی قصهء ليلی و مجنون ، کی عاشق تره ؟
..
  




خوبه ، آلمان يه خورده آبرو داری کرد ، خوشحالی ، نه ؟ ... نه ؟ ... نيستی ؟ ... می دونم که نيستی ... امروز دوباره بهم گفتن که خوشحال نيستی . باز سراغ خوشحالی تو رو از من می گرفتن . نمی دونم چرا همهء عالم فکر می کنن تو خوشحاليتو پيش من جا گذاشتی ! ... چرا همه ميان سراغ من ؟ چرا منو محکوم می کنن ؟ چرا بهشون نمی گی من کليد رو دادم دست خودت ، ولی خودت نخواستی بيای ببريش ؟ چرا بهشون نمی گی که حتی چند بار هم بهت يادآوری کردم جای کليد کجاست . چرا بهشون نمی گی که فقط نگاهم کردی ، با اون چشم های پر حرفت ، و انتظار داشتی مثل هميشه لبخندت رو با يه پيک بادپا ، با يه آژانس ، يا حتی با پای پياده بيارم برات . اما بهت گفته بودم که اين بار هيچ کاری برات نمی کنم . تازه بازم دلم نيومد و جای کليدو بهت گفتم . بد نيست بهشون بگی " بابا همه ش تقصير اين نيست . راحتش بذارين . بذارين وسايلش رو بذاره تو کشو . من اگه بخوام ، خودم می رم خوشحاليامو پيدا می کنم " . باور کن خوب می شه ها . بهم گفتن " اونقدر ناراحته که همه فهميدن خوش حال نيست " . اما يه چيزی بهت بگم ؟ اينجا هيشکی نفهميد لبخند من گم شده . هيشکی دلش به حالم نسوخت . هيشکی تو رو مقصر ندونست . همه تو دلشون بهم گفتن آدم آهنی سنگ دل از خود راضی . تازه همه شو تو دلشون نگفتن . خيلی هاشو بلند بلند گفتن . منم شنيدم و لبخند زدم . لبخند تر ، لبخند تر ، اونقدر که لبخندم کش اومد و پاره شد . اون وقت مجبور شدم بخندم تا حرفاشون غلط از آب در نياد و دلشون نشکنه . حتی نذاشتم هيشکی صدای شکستنشو بشنوه . اما تو نشستی و نگاه کردی و حقيقت رو بهشون نگفتی ، تا همه بهت بگن خرس مهربون که پشت ستارهء حلبيش ، قلبی از طلا داره . که من بشم اون غول بنفشهء ياهو مسنجر . باشه . خيالی نيست . ولی حالا من بايد چيکار کنم ؟ جواب همه رو من بايد بدم ؟ دارم تمرين می کنم . هی نمی ذارن . دارم تمرين می کنم که تو تاريکی ، از تنهايی نترسم . دارم تمرين می کنم که وقتی راه می رم ، دستامو بذارم تو جيبم . اگه دستام سردشون بود ، دستکش دستم کنم . دارم تمرين می کنم که به چيزای خوب دنيا فکر نکنم ، به چيزايی که منو ياد تو بندازن . بهشون بگو اگه باورم نمی کنن ، لااقل بذارن به تمرينام برسم . بهشون می گی ؟

يه چيز کوچولو هم بگم و برم : چقدر خوبه که تو اين جا رو نمی خونی ...



سه شنبه 21 خرداد .
..
  




تو يار خواجه نگشتی به صد هنر هيهات

که بر مراد دل بی قرار من باشی
..
  




جناب مخزن الاشعار ، امروز هم شور عشق افتخاری رو خريدم ، هم شب ، سکوت ، کوير شجريان ، و هم ديوان عراقی ! اگه هميشه اينقدر حرف گوش کن بودم که دنيا کلی بر وفق مراد می شد ! امروزم هم می ره با شور عشق . من هی ميذارمشون تو کشو ، هی با يه شکل های ديگه ميان بيرون !



اينم اون شعر کذايی ، شعری بعد از يه عالمه سکوت ، شايد آخرين شعر بلند من :



عشق شوری در نهاد ما نهاد .......... جان ما در بوتهء سودا نهاد

گفتگويی در زبان ما فکند .......... جستجويی در درون ما نهاد

...

داستان دلبران آغاز کرد .......... آرزويی در دل شيدا نهاد

قصهء خوبان به نوعی باز گفت .......... کاتشی در پير و در برنا نهاد

...

عقل مجنون در کف ليلی سپرد .......... جان وامق در لب عذرا نهاد

دم به دم در هر لباسی رخ نمود .......... لحظه لحظه جای ديگر پا نهاد

...

حسن را بر ديدهء خود جلوه کرد .......... منتی بر عاشق شيدا نهاد

يک کرشمه کرد با خود آنچنانک .......... فتنه ای در پير و در برنا نهاد

...

بهر آشوب دل سودائيان .......... خال فتنه بر رخ زيبا نهاد

وز پی برگ و نوای بلبلان .......... رنگ و بويی در گل رعنا نهاد

...

تا کمال علم او ظاهر شود .......... اين همه اسرار بر صحرا نهاد

شور و غوغايی بر آمد از جهان .......... حسن او چون دست در يغما نهاد

...

چون در آن غوغا عراقی را بديد .......... نام او در سر دفتر غوغا نهاد

...

عشق شوقی در نهاد ما نهاد ... جان ما را در کف غوغا نهاد

فتنه ای انگيخت شوری درفکند .......... در سرا و شهر ما چون پا نهاد

...

جای خالی يافت از غوغا و شور .......... شور و غوغا کرد و رخت آنجا نهاد

نام و ننگ ما همه بر باد داد .......... نام ما ديوانه و رسوا نهاد

...

چون عراقی را درين ره خام يافت .......... جان ما بر آتش سودا نهاد .
..
  



Monday, June 10, 2002

بدون شرح از شب زده + اين .
..
  




کی فيلم بار هستی رو ديده ؟ ( همون بار هستی ميلان کوندرا )
..
  




من خيلی وقت پيش ها يه زير سيگاری سراميکی خريدم که خيلی سبزه . از اون سبزهايی که من خيلی دوستش دارم . با يه خورده نقش و نگار خيلی قشنگ که باعث می شه آدم بهش لبخند بزنه . يه لبخند روشن روشن . تا يه مدت همين جوری رو ميزم بود . نمی دونستم چيکارش کنم . آخه يه اشکال کوچيک وجود داشت و اونم اين بود که من سيگار نمی کشم . مونده بودم با اين چيکار کنم . بعد زد به سرم که توش پسته بخورم ! پسته و بادوم زمينی با دلستر عزيز غير ليمويی ! اما اين روزا يه اشکال ديگه هم پيدا شده . و اون اينکه نمی دونم چه جوری بادوم زمينی و دلستر ببينم و ياد تو نيفتم . فکر کنم کم کم همه چی بايد برن توی کشو . خودم هم . ولی به جای کشو ، ترجيح ميدم برم تو يخچال . اون جا معنويت بيشتری داره . تازه فاسد هم نمی شم .

می دونی داشتم به چی فکر می کردم ؟ به اينکه چه خوب می شد اگه قبل از اين که با هم آشنا بشيم ، لا اقل يه خورده حرف زدن ياد گرفته بوديم . اون وقت ، وضع خيلی با الان فرق می کرد ، مگه نه ؟ کافی بود به جای اون همه شعری که اون شب برام خوندی ، بگی :

شادی من حباب کوچکی ست ، با آه تو می ترکد .

دستت را به من بده

تا از تاريکی نترسيم ،

دستم را بگير .

آنان که سوختند ، همه تنها بودند .


اما نگفتی ، بلد نبودی ، آه کشيدم ، حباب کوچيکت ترکيد .

کاش قبلش ياد گرفته بوديم ، مگه نه ؟



يکشنبه 19 خرداد .
..
  




زندگيمون بين دو دسته ارتباط ، تقسيم شده . دنيای حقيقی و دنيای مجازی . همه مون دنيای حقيقی مون رو داريم ، با همهء فراز و فرود هاش ، و همهء ما که اينجا هستيم ، ارتباط های خاص مجازی مون رو هم داريم . شايد خيلی هامون از چت شروع کرديم ، ياهو ، پوچ بودنش که بهمون ثابت شد ، کم کم رفتيم سراغ پال تاک . بهتر بود ، منسجم تر بود ، ولی باز هم همون بود ، فقط گروه بندی و يار کشی قوی تری داشت . الان اينجا هستيم ، سال ديگه رو نمی دونم . ولی يه چيزی هست . اونم اينه که يه ارتباط حقيقی توی دنيای حقيقی ، از سطح شروع می شه . تحت تاثير پارامترهای ابتدايی و رايج . قيافه ، نوع لباس پوشيدن ، بوی عطر ، لحن صدا ، و خيلی موقعيت های ديگه . بعد اگه اون پارامترهای اوليه ، ok باشن ، کم کم اون ارتباط شکل می گيره ، لايه می بنده ، و به عمق می رسه . اما تو اين دنيای سايبر ، به خصوص وبلاگ ، ارتباط ها به نوعی از عمق شروع می شن . توی اين دنيا ، تو با يه شخصيت طرفی و بس ، فارغ از معادل های مادی که می تونه داشته باشه . اين ارتباط از لحاظ حسی قوی تره . چون از عمق شروع شده ، نه از سطح . يه وقتايی ازمون می خوان که اين عمق رو ببريم به سطح . بعضی وقتا اشکالی نداره . اما يه جاهايی ممکنه اون سطح ، باعث موج دار شدن آرامش عمق بشه . ممکنه اگه بخواهيم دوباره از سطح برگرديم به عمق ، اون نوسان ها اذيتمون کنه . ممکنه وقتی بر می گرديم ، ديگه عمقی در کار نباشه . همهء اينا زياد مهم نيستن . اما بعضی ارتباط ها برای آدم مهمن ، مهم و با ارزش ، به سطح بردنشون يه ريسک محسوب می شه . اين جوروقتا ، نبايد برنامه ريزی کرد . نبايد پافشاری کرد . بايد مهمون "زمان" شد . بايد گذاشت تا خودش اتفاق بيفته . اون پوسته ای که در دنيای واقعی دور آدما رو گرفته ، اينجا وجود نداره . يا اگه داشته باشه نازک تره .من دوست دارم آدما رو همين جوری ببينم . فارغ از هر معادله ای . فارغ از هر محاسبه ای . اينجا می خوام از رياضی و منطق فرار کنم . می خوام همه جا مه باشه و بوی بارون ، با بوی گلهايی که دوسشون دارم . به من چه که چه رنگی هستن ، به من چه که ارتفاعشون از سطح زمين چه قدره . به من چه که بخوام بدونم خار دارن يا نه . همين قدر که می دونم گل هستن ، برام کافيه . مهم اينه که از بوشون مست می شم ، لذت می برم . چه اجباريه که بخوام بذارمشون تو گلدون پشت پنجره که فقط مال خودم باشن . منم يه رهگذرم . بذار لذت ببرم و رد شم . خدا رو چه ديدی . شايد يه روزی دست تقدير ما رو با هم توی يه باغچه بکاره .
..
  




خوب می گن تعارف ، اومد نيومد داره . بعضی ها يه تعارفی می کنن از سر دوستی و ادب ، بعضی ها رو هوا می زنن . بعضی ها فکر می کنن IQ ی همه مثل خودشون نزديکای چهار رقميه ، بعضی ها IQ شون اعشاريه . اون وقت می شه يه جورايی که احتمالا نصفه شبی بعضی ها تو دلشون کلی فحش می دن ، هم به خودشون و هم به بعضی ها ، ولی باز از سر ادب فقط به يه لبخند اکتفا می کنن . حالا خوبه اين ياهو ، زياد لبخند عاقل اندر سفيه نداره ! همهء اينا رو بافتم که بگم :

يه عالمه مرسی جناب نقاش !
..
  




هی ازم می پرسن چه جور آدميه (بود) ؟ ... خوب چی بگم ... شايد بشه گفت :



بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

و با تمام افق های باز نسبت داشت

و لحن آب و زمين را چه خوب می فهميد .

صداش ، به شکل حزن پريشان واقعيت بود .

و پلک هاش ، مسير نبض عناصر را ، به ما نشان داد .

و دست هاش ، هوای صاف سخاوت را ورق زد

و مهربانی را ، به سمت ما کوچاند .

به شکل خلوت خود بود

و عاشقانه ترين انحنای وقت خودش را

برای آينه تفسير کرد .

و او به شيوهء باران پر از طراوت تکرار بود .

...

ولی نشد که روبروی وضوح کبوتران بنشيند

و رفت تا لب هيچ

و پشت حوصلهء نورها دراز کشيد

و هيچ فکر نکرد

که ما ميان پريشانی تلفظ درها

برای خوردن يک سيب

چقدر تنها مانديم .




خوب ... به نظر من اينه . حالا لابد می پرسين چه شکليه ؟ ... عکسش هم ايناهاش ، همين پائين :
..
  




فعلا بدون شرح !

..
  




نمی دونم چرا اين کاپيتان هادوک رو که می بينم ، نا خود آگاه ياد رياضيات گسسته ميفتم .
..
  



Sunday, June 9, 2002

برنامهء امشب : Horse Whisperer .

برنامهء به زودی : شيرين و فرهاد چکنواريان .
..
  




تقديم به سپيده که "کريستين بوبن" را دوست دارد :



* واقعهء مرگ تو تمام وجود مرا از هم پاشيد . تمام وجود جز قلبم را .

* دوستت دارم ، محال است اين جمله را در زمان گذشته بنويسم .

* دلم می خواهد همه تو را اين گونه ببينند ، همان گونه که بودی ، همان گونه که هستی . اعجوبهء کودکی و عشق خالص . مجموعهء تمام استعدادها در قلبی به سرخی آتش .

* من از تو ممنونم . من با از دست دادن تو ، همه چيز را از دست دادم و بابت اين فقدان از تو ممنونم . ديوانه وار دوستت می دارم . من در اين جنون به دنبال ملايمت ، روشنايی و عشق هستم . و دربارهء مسيح بعدا تصميم می گيرم .

* تو نبوغ آن را داشتی که کلام را به يک جشن بدل سازی و من خيال می کردم که اين کلام ، اين کلام خيال پرداز و شاد ، بی پايان است .

* شيوهء تعلق تو به همه ، در عين عدم تعلقت به هيچ کس ، شيوهء آزاد تو برای آزاد بودن ، شيوهء عاشقانهء تو برای عشق ورزيدن ...

* آدمی هر چه بيشتر به روشنايی نزديک شود ، تاريکی درون خود را بيشتر می بيند .

* اگر بنا باشد خيلی خودمانی ، در آرامش و به سادگی آن چه را در تو دوست دارم شرح دهم ، می گويم : آزادی ات را - يعنی آن بخش از قلبت که تو برای خودت هم پيش بينی ناپذير می شدی .

* من نمی توانم تو را به گونهء ديگری جز سرکش و فراری تصور کنم ، سرکش و فراری ، با قلبی که به سمت روشنايی می گريزد .

* اگر فقط دو کلمه برای توصيف تو در اختيار داشتم ، اين دو کلمه را انتخاب می کردم : " دل خراشيده و شاد " . و اگر فقط يک کلمه در اختيار داشتم ، آنی را انتخاب می کردم که اين دو کلمه را با هم در بر داشته باشد : " دوست داشتنی " .

* من منتظر بازگشت تو هستم ، دست خودم نيست ، من منتظر غير منتظره ام . منتظر چه چيز ديگری می توانم باشم . من به آن چه اميد بستنی نيست اميدوارم .

* همهء ما روزی می ميريم و آن وقت برای استراحت ، خيلی وقت خواهيم داشت .

* تو هيچ وقت به من تعلق نداشتی . تو هيچ وقت به هيچ کس تعلق نداشتی . تو با تمام وجود ، کسانی را که با آنها آشنا بودی دوست داشتی . تو هيچگاه در اين عشق ، آزادی درخشانت را از دست ندادی .

* ما نمی توانيم کسی را دوست بداريم ، بی آن که بی اختيار بخواهيم او را در قلب مان جای دهيم . حال آن که بودن يعنی بخشش قلب به کسانی که دوست داريم بی آن که آن ها را به خود بخوانيم . و چگونه می توان تا ابد قلب را بخشيد ؟

* منزل حقيقی ما قلب کسانی ست که دوستشان داريم .

* تنهايی می تواند فقدان يا نيرو باشد .

* حظ و فيض ، هميشه با قيمتی گزاف به دست می آيند . شادی بی نهايت تنها با شهامتی بی نهايت به دست می آيد .

* بيماری هيچ وقت علت نيست . بيماری پاسخ است . پاسخی ضعيف که در برابر رنج اختراع می کنيم .

* آيا مردی که زن ها به دنبالش هستند وجود دارد ؟

* تو وصف ناپذيری . می خواهی بدانی برای من کيستی ؟ پس خوب گوش کن : من می توانم روزها ، هفته ها ، ماه ها تنها بمانم . خواب آلوده ، آسوده ، خشنود چون يک نوزاد . و تو اين خواب آلودگی را بر هم زدی . تو اين قدرت را سرنگون کردی . چه طور می توانم از تو تشکر کنم؟ آدمی به محبوب هايش چيزهای زيادی می بخشد . کلام ، آرامش ، لذت . تو با ارزش ترين همه را به من بخشيدی : فقدان . محال بود بتوانم از تو بگذرم . حتی وقتی می ديدمت ، دلم برايت تنگ می شد . خانهء ذهن من ، خانهء قلب من ، قفل و زنجير شده بود . تو شيشه ها را شکستی و هوا به درون هجوم آورد . هوای يخ ، هوای سوزان و تمام روشنی ها . تو برای من اين آدم بودی و هنوز هم هستی . کسی که از طريق او ، فقدان ، نقص و گسستگی به درون من راه يافت .

* من اگر اين زندگی را پاس می دارم ، برای آن است که تو هستی .

* جيرجيرک اگر خواب است ، نبايد رنجاندش . آوای بلبل روزی بيدارش خواهد کرد .

* بين من و دنيا شيشه ای ست . نوشتن راهی ست برای گذر از اين شيشه بی آن که بشکند .

* تا ابد شاد به خاطر روزی تلاش بر زمين .

* در اين زندگی مواجهه و رويارويی پيوسته با خدا ، خسته کننده است . در عشق کمی غياب هم لازم است .

* آدم وقتی وظيفه اش را انجام داد ، بايد برود . رفتن بخشی از همان وظيفه است . رفتن گواه انجام وظيفه است : بايد هر آن چه را با هم در ارتباط قرار داده ايم به حال خود واگذاريم . نبايد دخالت کنيم . بايد آن ها را از خود آزاد کنيم . بايد موتسارت را که در ميان بازوان نوری محتضر می رقصد ، به حال خود رها کنيم .

* نورانی ترين لحظه های زندگی من لحظه هايی ست که به تماشای دنيا قناعت می کنم . اين لحظه ها از تنهايی و سکوت ساخته شده اند . روی تخت دراز می کشم يا پشت ميزم می نشينم يا در خيابان قدم می زنم . ديگر به ديروز فکر نمی کنم و فردا وجود ندارد . هيچ کس را نمی شناسم و هيچ کس برايم غريبه نيست . اين تجربه ، تجربهء ساده ای ست . نبايد آن را خواست . زمانی که از راه می رسد بايد آن را پذيرا شد .

* ما عشق و ترجيح را با هم اشتباه می گيريم ، عشق و تعالی را ، عشق و آرامش را . برای کاستن از اين اشتباه بايد انديشه مان را زير دوش مرگ بگيريم ... .



" فراتر از بودن "
..
  




ترانه ای از قاصدک

کاش بداند سکوت دردی را دوا نمی کند . گاه خوب است آدم بگويد . آنقدر و آنقدر و آنقدر که سبک شود مثل برگ . آن وقت ديگر نه نيازمند برگ خواهد بود و نه منتظر . که خود ، برگ است و انتظار برگ ، سبز شدن . برگهای پائيزی هم سبز خواهند شد . باد پائيزی لازمهء سبزشدنشان . کاش برگردد ... .
..
  




بابا کدوم شيوهء مخصوص ؟؟؟ نميشه بهش بگی يه خورده بيشتر توضيح بده و حتی المقدور زودتر ؟؟؟؟
..
  



Saturday, June 8, 2002

در فقدان يا می توان پوسيد ، يا می توان به اوج زندگی دست يافت .



"فراتر از بودن ، کريستين بوبن "
..
  




از حالا دلم تنگ است ... شايد تا سه روز ديگر هم تنگ بماند ، کاش تنگ تر نشود ...
..
  




" يک عاشقانهء آرام "

( اين بار نه به روايت نادر ابراهيمی ... )



گفت : آيدا فسخ عزيمت جاودانه بود .



گفتم : دل تنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند ،

رويا هايش را آسمان پر ستاره ناديده می گيرد ،

و هر دانهء برفی به اشکی نريخته می ماند ...

برای تو و خويش چشمانی آرزو می کنم

که چراغ ها و نشانه ها را در ظلمات مان ببيند ...

و زبانی که در صداقت خود

ما را از خاموشی خويش بيرون بکشد

و بگذارد

از آن چيز ها که در بندمان کشيده است

سخن بگوييم .



گفت :كيستی كه من اين گونه به اعتماد

نام خود را با تو می گويم

كليد خانه ام رادر دستت می گذارم

نان شادی هايم را با تو قسمت می كنم

به كنارت می نشينم

و بر زانوی تو

اين چنين آرام به خواب می روم؟؟؟

××××××××

كيستی كه من

اييگونه به جد

در ديار روياهای خويش

با تو درنگ می كنم؟؟؟



گفتم : ... چيزی نمانده است .

چيزی نمانده است .

ای با سپيده آمده از شب ،

در نيمه راه عمر – شايد که واپسين –

اينک که خسته ام ، يک سر پناه باش .

اينک که تشنه ام ،يک جرعه آب باش .

با من هميشه باش .

" عاشق " نه ، " عشق " نه ،

تنها " رفيق " باش .



گفت : قبل از اينکه تو بگويی ، حافظ گفته بود :

تو بندگی چو گدايان به شرط مزد مکن ، که خواجه خود روش بنده پروری داند .

...

گفتم : با تو بودن ، چه زمانی ست ؟

نه روز است و نه شب .

که نمی دانم چيست

يک زمان دگر است ، يک زمان سوم …

تو همانی

تو همانی شايد

تو همان آمده از راه دراز

و همان آمده از جنگل سرسبز مه آلود خيال ،

تو همان حادثه ای

تو … همانی شايد .

با تو شايد بشود داد به باد ،

همهء آن چه که بود

و هراسان نشد از هر چه که هست .

با تو شايد بشود رفت به راهی ديگر …

با تو شايد بشود عاشق شد .

من صداقت ها را ، می شناسم ديريست

و صميميت را ،

و چه تلخ

می دانم : دل هر کس دل نيست .

وای اگر باز سرابی باشی !

وای اگر باز خيال دل خامی باشی !

دلم از اين همه ناباوريم می گيرد ،

باز اما به خودم می گويم :

تو ، همانی شايد .

اعتمادی که به چشمان تو هست

اعتمادی که به دستان تو هست ،

با تو ديگر ز چه بايد ترسيد ؟

به خودم می گويم :

به چنين دستانی ، می شود داد همه دنيا را

و همه وسعت تنهايی را .

با تو ديگر ز چه بايد ترسيد ؟

با تو بايد خنديد ، با تو بايد برخاست

با تو بايد روييد .

در نگاهت چيزی ست ، که نمی دانم چيست !

مثل بوی نم بعد از باران

مثل آرامش بعد از يک درد

مثل پيدا شدن واژهء گم کردهء يک شعر بلند ناقص ،

من به آن محتاجم ،

به دو چشم ميشيت .

و هنوز – مثل آن لحظهء خوب آغاز – من به خود می گويم :

" که هزاران سال است ، می شناسم او را . "

کاش می شد با تو رفت

با تو گم شد توی يک دشت وسيع

در دل جنگل سبز

روی يک راه دراز ، سر يک کوه بلند ،

و رها شد ز همه بود و نبود .

و سبکبار ز خوابی نوشين

صبحدم ،

ديده روی تو گشود .

با تو از عطر چمن عطر اقاقی سرمست

دست در دست تو در دشت دويد

با تو رفت تا آن دور ، تا افق تا خورشيد

و نهايت را ديد .

همه را کرد رها ، همه را داد به باد

نه غم آن چه که بود ، نه غم آن چه که هست ،

نه هراس فردا .

کاش می شد با تو رفت ،

با تو گم شد ،

افسوس … .



گفت : ... ميان خورشيد های هميشه

زيبايی تو لنگری ست -

خورشيدی که

از سپيده دم همهء ستارگان بی نيازم می کند .

نگاهت شکست ستمگری ست -

نگاهی که عريانی روح مرا

از مهر

جامه ئی کرد

بدان سان که کنونم

شب بی روزن هرگز چنان نمايد

که کنايتی طنز آلود بوده است ...

... من لبريز از تنهايی بودم ، و اکنون لبريز از توأم ... حسی بهم ميگه اين دوستی نخواهد پائید ... و اين بيم و بيم و بيم. می دونم با آرامش می تونيم سال ها دوست صميمی باشيم ، و می ترسم که اين بی پروايی من همه چيز رو خراب کنه ، چه کنم که پروا ندانم ... به قول خودت : افسوس ... به هرحال می خوام به آخرش فکر نکنم ... می خوام خودمو در معرض اين قرار بدم که کارم به گريه بکشه ، بذار بکشه ... چشم های هميشه گريون ديگه شستن نداره .



گفتم :می دونم که بايد خيلی چيز ها رو مراعات کنم. می دونم که بايد خيلی چيزها رو در نظر بگيرم. می دونم که بايد فکر خيلی چيز ها رو بکنم. اما با لجاجت تمام می گم نمی خوام. اين بار نمی خوام به بقيه ش فکر کنم. نمی خوام به هيچی فکر کنم. به هيچ قانونی ، به هيچ چارچوبی ، به هيچ خط کشی ، به هيچ بايد و نبايدی . می خوام وقتی تو هستی باهات باشم ، همين. بی پروا ، بی هراس فردا...می دونم اشتباهه ، می دونم پر از " نبايد " ه . اما اين بار دارم فقط به حرف دلم گوش می دم . فقط فقط فقط . اون شعری رو که برات نوشتم ، سال هاست دارمش . تو تمام دفترهای شعرم هست . ولی تا حالا برای هيچکس ننوشته بودمش ، برای هيچکس هيچکس هيچکس . می دونم که احمقانه ست ، ولی هست . هست ، هست ، هست .

می دونی ، بودنت برای من مثل يه ظرف می مونه پر از تيله های رنگی ، وقتی پره های رنگی توی تيله ها رو نگاه می کنی ، احساس خالص بودن می کنی ، نمی تونی بهشون دست بزنی ، ولی می تونی با تمام وجودت احساس کنی که چقدر لطيفن ، يه رنگ نيستن ، يه طيف رنگی دارن ، هارمونی دارن ، پيچش دارن ، موج دارن ، می تونی ساعت ها بشينی و نگاهشون کنی و هر دفعه يه رنگ تازه رو کشف کنی . نمی تونی بهشون دست بزنی ، ولی با تمام وجود لطافتشون رو حس می کنی . و من با اين حس غريب نمی خوام بجنگم . دلم می خواد خودمو بدم به دست جريان ملايمش ، تا منو با خودش ببره . مهم نيست کجا . مهم نيست که سر راهم چی باشه . نمی خوام فکرشو بکنم . حال رو نگه می دارم . گذشته و آينده خودشون يه فکری به حال خودشون می کنن .

بعدشم اگه خواستيم گريه کنيم ، می ريم زير بارون ، زير برف ، خوبيش اينه که کسی نمی فهمه خيسی چشم هامون از چيه .

نه ديروزی ، نه فردايی ،

همين امروز .

همين امروز با من باش فرصت را غنيمت دان .

همين دم را که می خواهم ،

که دستانم به سوی توست ،

صميمی باش با دستم ،

صميمی باش با دستم ... .



گفت : مغبچه ای می گذشت راهزن دين و دل ، در پی آن آشنا از همه بيگانه شد .



حديث دوست داشتنی ديگر

حديث ديگريست ...




و اين چنين ، روايت ما آغاز شد .
..
  




...ما به هر شکلی نگاه کنيم

باز - گيرم نه قطره قطره - پير می شويم ....



..
  



Friday, June 7, 2002

کاش می دانستم

قلب مهربانت چه رنگی ست ...
..
  




امروز هوای خيلی خوبی بود ، اون همه بالا ، همهء تهران زير پات ، يه عالمه آرامش ، فقط يه بدی داشت و اونم اين بود که يه عالمه ياد آدما رو هم با خودم برده بودم . نمی شد بذارمشون کنار ، هی ميومدن بيرون . يه راه طولانی طولانی باريک ، با يه عالمه فکر که فقط مال خودتن . بيرون هر کی هر چی بگه و بخنده ، بازم مال منن و پيش من ، فقط خود خودم . همش با هام بودن . و از بودنشون لذت می بردم . چقدر مثل هم ، چقدر منحصر به فرد ، و چقدر فقط مال من . دارم انحصار طلب می شم ، نه ؟ اما هميشه لذت بودنشون رو با بقيه هم تقسيم می کنم ، اينم از اون بازی های عجيب تقديره . فقط با من و پيش بقيه ... روزگار غريبي ست ...
..
  




بالاخره يادت افتاد ! جالبه ! ولی من واقعا نگرانت شدم ! با اين همه انرژی که چهار شنبه مصرف کردی ، الان چه جوری سر کاری ؟! نمی دونم بايد چه جوری تعبيرش کنم ! عيد شما هم مبارک ! خوب اين قابل درکه ، ولی فقط اين همه راه اومدی همين رو بگی ؟! اين ديگه واقعا نوبره والا !
..
  



Thursday, June 6, 2002

مپرسيد مپرسيد ز احوال حقيقت

که ما باده پرستيم نه پيمانه شماريم

شما مست نگشتيد وزان باده نخورديد

چه دانيد چه دانيد که ما در چه شکاريم .



"مولانا"
..
  




بابا ، انگاری خدا و تقدير هم با من شوخی شون گرفته ، تا اين سيستم مياد يه خورده stable بشه ، چند تا سوژهء جديد رو می کنن ، نمی ذارن يه خورده نفس بکشه آدم ، تازه می گن چرا هنگ می کنی ؟! خوبه همين ديروز گفتم منتظر نيستما ، نذاشتن يه روز بگذره ! ولی جدی جدی اين قانون کارما و قانون عدم مقاومت انگار دارن فعال می شن بالاخره . از آسمون و زمين داره سيگنال نازل می شه . منم موندم که : حالا باور بکنم ، يا که باور نکنم ...
..
  




از کاديشون :

امروز صبح هم كه رفتم توالت همه مگسها به پام بلند شدن.خلاصه كلي شرمنده شدم.
..
  



Wednesday, June 5, 2002

منتظر نبودن خيلی سخت تر از منتظر بودنه ... اينجوری چقدر آدم خاليه ... خالی خالی خالی ... اندازهء بزرگ ترين حفرهء دنيا ...

هيچ باوری نداشتن .

منتظر چيزی نبودن .

اميد داشتن به آن که روزی اتفاقی بيفتد .

...
..
  




دو هفته گذشت...
..
  




آقا شرمندهء همهء ميل زنندگان ، به خدا تقصير من نيست ، هر کی از دست من عصبانيه که چرا جواب ميل هاشو نمی دم ، بره سر وقت اين بهار و شرکاء( ! ) که همهء ملت رو از کار و زندگی انداخته . به زودی همهء مشقای عقب افتاده م رو انجام می دم . از فردا ( D: ) ... !
..
  






..
  




به کدام مذهب است اين ، به کدام ملت است اين

که کشند عاشقی را ، که تو عاشقم چرايی
..
  



Tuesday, June 4, 2002

پارک قيطريه ، صدای آب ، کشک و بادمجون ...



ساده بودم ، تو نبودی ، باران بود ...

ساده بودم ، تو نبودی ، باران نيز نبود ...

وقتی تو نيستی انگار همه نيستند ...

کاش اينهمه نبودی

کاش کمتر بودی

کاش هيچوقت نبودی

يا لا اقل کاش تو هم مثل ديگران بودی ...



همون بهتر که برم بشينم باز فيلم ببينم !
..
  




..
  




تو اين وبلاگستان يه ميز وجود داره ، اونم امروز تولدشه . يه عالمه تولدت مبارک .
..
  




...تو بيا تا دلم نکرده فرياد

...از تو تنها شدم چو ماهی از آب

...من شدم رودخونه دلم يه مرداب.
..
  




شهر قصه با يه عالمه گوجه سبز ...

چشممو پر آب کردی

چشمت پر آب ای دل...
..
  




بالاخره اون فيلم قديميهء جوليا رابرتز رو پيدا کردم ! به جای مالهالند نشستم ديدمش ، ياد اون وقتا به خير .

ولی اين فيلم درمانی هم فکر بدی نيست ها ، آدم خوب همه چی يادش می ره ، تا قبل از ورود به اين وبلاگستان ، شبی يه فيلم جزو قرارداد بود . بعد ديگه کم کم فيلم ها همينجور رو هم تلنبار می شدن به اميد ديده شدن ، بعدترش يه راست پس از خريده شدن می رفتن تو آرشيو واسه ايام پيری ! فقط اسمشون به ليست اضافه می شد . اين آخری ها که حتی اسمشون هم نمی رفت تو ليست ، فقط صاف می رفتن به بخش سی دی ها . اما الان دوباره دارن لازم می شن ، مثل يه جور آرام بخش ، که آدمو دچار فراموشی موضعی کنه ! اما اين فيلمای قديمی يه مزهء ديگه دارن ، نمی دونم ، مثل مزهء آب انار ، که آدمو ياد کوچيکی هاش ميندازه . يادمه از بچگی دلم می خواست جای آدمای اين فيلما باشم . تقريبا از بچگی با قهرمان های فيلم ها و کتاب ها بزرگ شدم ، به خصوص کتاب ها . آخه من بچهء اول خونواده بودم و تا سالها بعد هيچ همبازی نداشتم . وقتی من به دنيا اومدم ، مامان و بابام هر دو می رفتن دانشگاه ، واسه همين زياد وقت نداشتن منو بزرگ کنن ، اينه که من بيشتر پيش بابابزرگ و مامان بزرگم بودم . و بابابزرگ اولين نفری بود که من عاشقش شدم . وقتی اونجا بودم همِشه فکر می کردم دختر شاه پريونم ، يا يه شاهزاده خانوم که هر چی دلش بخواد ، اون پادشاه مهربون براش فراهم می کنه . بعد که به خاطر مدرسه رفتن مجبور شدم برم پيش مامان بابام ، ديدم هنوز اونا وقت ندارن منو بزرگ کنن ، به جاش يه عالمه کتاب برام می خريدن . اينجوری شد که زود ياد گرفتم کتاب بخونم . اونم تنهايی و بدون کمک . واسه همين ديکته م هميشه بيست بود . دبستان که بودم ، از "تام ساير" و "شاهزاده و گدا" شروع کردم تا کم کم رسيدم به "دزيره" و "جين اير" و "غرور و تعصب " و ... . يادمه اون وقتا عاشق "جو" بودم تو " زنان کوچک " و "رت " و " اسکارلت " تو " بربادرفته " و "جودی" تو "بابا لنگ دراز" . اول های راهنمايی عاشق " آنت " بودم تو " جان شيفته " و بعدشم " ژان کريستف " . بعد"مگی" تو "پرندهء خارزار" و "شوهر آهو خانم" و "داش آکل" . بعدتر ها ديگه کم کم شد "ميلان کوندرا" ، "ژان پل سارتر" ، "کافکا" ، "جورج اورول" ، "عباس معروفی" ، "نادر ابراهيمی" ، "سيمين و جلال" ، "دکتر شريعتی " و ... خيلی های ديگه . دبيرستان که بودم تقريبا همهء کتاب های مطرح رو خونده بودم ، ديگه اکثر شعرای شاملو و فروغ و سهراب رو حفظ بودم . کم کم رفتم تو خط عرفان و تصوف و اين چيزا . "کاستاندا" و "بودا" و "زرتشت" نيچه و ... . اون وسط ها ، چند سالم گم شد . بعد که پيدا شدم ، رسيدم به "جبران خليل جبران" و "شل سيلورستاين" و "کريستين بوبن" و " آلبادسس پدس" و کارهای "زرين کوب" و خيلی های ديگه . به اضافهء يه کوه فيلم . بعدش اينترنت و حالا هم اينجا . چيزایي که تو اين مدت هميشه ادامه داشتن ، درس بوده و شعر و موسيقی . يه دنيای کوچيک يه نفره که می تونم سال های سال ازش بيرون نيام . اما وقتی هی تق تق می زنن به لاکت که بابا پاشو بيا از اون لاک بيرون ، برام سخته . نور دنيای بيرون چشامو می زنه . به آب و هواش عادت ندارم . اون همه نگاه ، معذبم می کنه . تا ميام بيرون می بينم همه جا خط کشی شده ، تابلو داره ، مقررات داره . اينه که ترجيح می دم برگردم تو لاک خودم و گوشامو بگيرم . محکم محکم . اون قدر که هيچی نشنوم . هيچی هيچی به جز موسيقی که تو قلبم جريان داره . شبيه صدای موج دريا و شبيه سکوت کوه . يه وقتايی هم فقط صدای بارون که می خوره به شيروونی . فقط سکوت و صدای بارون ، بارون ، بارون ...

" به سراغ من اگر می آئيد

نرم و آهسته بيائيد

مبادا که ترک بردارد

چينی نازک تنهايی من . "



سه شنبه14 خرداد .
..
  




به زودی ورشکست می شم !

اونم از دست اينگريد برگمن ، آدری هپبورن ، ويويان لی ، وارن بيتی ، همفری بوگارت ، سوفيا لورن ، مگ رايان ، ... ، اورسون ولز ، لوک بسون ، ريدلی اسکات ، پولانسکی ، کيشلوفسکی ، ... .

پيدا کنيد پرتقال فروش را !







..
  



Monday, June 3, 2002

بريم سراغ دلتنگستان ، يه خورده دلمون باز شه .
..
  



Sunday, June 2, 2002

امروز يه عالمه ميخ شدم ... بعد از ظهری هيچکس خونه نبود ، گفتم بشينم بالاخره اين فيلم Mulholland Dr رو ببينم . با کلی ذوق ، بند و بساط رو ( چيپس + ماست و موسير + دلستر ) آماده کردم و نشستم به فيلم ديدن ، هنوز يه ده دقيقه بيشتر نگذشته بود که خونه مون زلزله نازل شد . و من هم که می دونستم اگه بخوام فيلم رو با اينا ببينم بايد تبديل شم به زير نويس فارسی ، و طبيعتا اصلا نمی چسبه ، به خصوص فيلمی که خودم بخوام برای بار اول ببينمش ، فرار رو بر قرار ترجيح دادم و منتقل شدم به اتاق . بعد چون حس هيچ کاری نبود ، نشستم پای کامپيوتر و شروع کردم به نوشتن ، يه عالمه اراجيف سر هم کردم و به محض اينکه پست و پابليش رو زدم ، یه هو قطع شد و هر چی سرهم کرده بودم پريد . نابود نابود . از خير نوشتن هم گذشتم و گفتم عوضش بعد از مدتها می شينم يه عالمه وبلاگ می خونم . اول رفتم سراغ دو سه تا وبلاگی که توی ليست هاشون تقريبا همهء وبلاگ های مورد علاقهء من پيدا می شه ( مثل صندوقخونه و شبح و عصيان ... ) و يه عالمه از لينک ها رو باز کردم ، فکر کنم يه بيست تايی می شد ، بعد چهار زانو نشستم رو صندلی ، سی دی مورد علاقه م رو هم گذاشتم ، و آماده شدم برای خوندن و خوردن که يه هو يه ضد حال عظيم از در اومد تو ! اونم از نوع برقی و تازه برقی خواجه نصيری ! که می خواست يه نامه و عکس اسکن کنه و بفرسته واسه استادش ! و از اونجايی که از وجود پديده ای به نام وبلاگ بی خبره ، و من هم اصلا دلم نمی خواد اين تو پيدام کنه ، مجبور شدم همهء اون صفحات نازنين رو ببندم ، اونم با سرعت نور ! خلاصه دوباره آواره شدم ، نه فيلم ، نه کامپيوتر ، نه وبلاگ . بعدشم از سر بيکاری نشستم پلی استيشن بازی کردم ، اونم چه بازی هايی ، پپسی من و تکن ! يه خورده هم فوتبال ! الان هم که خوابم مياد ، نه حس نوشتن دارم ، نه حس فيلم ديدن . ولی انگار بهتره فيلم رو همين نصفه شبی ببينم ، فقط يه مشکل اساسی دارم و اون اينه که اول اين فيلم رو ببينم يا " بوی خوش زن " آل پاچينو رو !
..
  




فيلم شام آخر باز حکايت يه زن ايرانيه که بايد طبق معمول توی خط کشی ها حرکت کنه . اين قسمتی از نامهء قهرمان زن داستانه که جرمش زن بودنه ، و عاشق شدن . جرمش اينه که چون مادره ، بايد همهء چيزهای زمينی رو فراموش کنه تا اون بهشت زير پا رو بهش اعطا کنن ! اين نامه رو خطاب به دخترش نوشته :

" تو اولين کسی نيستی که فرصت سخن گفتن را از من گرفت ، فرصت از عشق گفتن را ، فرصت بودن را ، پيش از تو هم نزديک ترين کسانم مرا بی عشق می خواستند ، آن ها هم مانند تو نمی دانستند که هرگاه درون زنی از باور عشق خالی شد جايگاه کينه و نفرت و خودخواهی می شود .تو از من می خواهی همهء چيزهای زمينی را باور کنم ، تو از من می خواهی روی زمين بايستم اما از عشق زمينی بگريزم ... "



تصويری ديگر از زنی که به جرم متفاوت بودن ، قطعا مادر خوبی نخواهد بود :

" ...حقيقت تلخ است . اول کمی لجن ، کمی شرمساری . زنی که از نظر اطرافيانش بيش از اندازه سرزنده است . زنی آزادتر از آن که تسليم هر قانونی شود - مگر قانون عشق ورزی . آين زن را خانواده اش ديگر نمی خواهد . پيش ما جايی ندارد . بايد چهره و نامش را از او گرفت ، بايد از تمتم خاطره ها پاکش ساخت . جای او تنها در سکوت است - دمل سکوت که از نسلی به نسل بعد منتقل می شود ... "









" اندوه زن بودن "



وقتی در را بستی و رفتی ،

پرده ها گريختند . و ديوار ها به سويم خزيدند . و خانه بی تو تنگ شد.

و من

در باريکه راه پريشانی آنقدر قدم زدم ، که نقش قالی به پايم پيچيد .

اما عشق - اين ستم شوم - خوابم را تسليم تو کرده بود .

و من با چهره ای سرد و بارانی ، قرن ها ، لا به لای تنفر ، هی عاشقت شدم .

و به انتظار تو ، گل های خيس دامنم را ، پرپر کردم .

و قلبم مثل يک ستاره ، وحشتم را سوسو زد ...

کم کم درختی کهن شدم ، که باد حضورش را به هيچ می گيرد ، و باغبان جوابش می کند .

اما ، در سرم هزار کلاغ ناشی ، نت مغشوش وحشتم را قار می زدند .

و من دلم می خواست ، به گونهء گيلاسی ، در خامهء لبان تو ، پنهان شوم .

و بگويم : "دنيا دروغ است ... دنيا دروغ است ... "

ولی در زندگی لحظه ای هست ، که مثل مرگ ، مچ آدم را می گیرد .

و پلک طفره به کاری نمی آید - بايد ديد -

ماهی می داند که در دام تضاد ، تنها خودش را زخمی می کند ،

با اينهمه ، سرشت ناباوری ، تقلاست .

آه تقلا تقلا ، و خارپشت بغضی در گلوگاه باور .

و اندوهی نه چون اندوه ديدار ياران مرده ،

که چون پروانه های پوسيده بر آب ، بال هاشان در درست می ماند .

اندوه دانايی ، در نگاه سگی گل آلوده در باران روز .



نه زيبا ترين زينت ها ، نه خوشبو ترين گل ها ، و نه حتی بوسه های تو .

هيچ ، مرا ، از اندوه زن بودن رها نخواهد کرد .

هيچ کس ، به نبيره های گوژپشت من نخواهد خنديد .

که اين بار ، بيش از شانه های من بود .

وقتی اين اندوه گريبانم را می گيرد ، احساس می کنم :

" تنها شاهد يک جنايتم ، و زبانم را نسل در نسل بريده اند . "

آه ، تن لرزان دختران نابالغم را چگونه به ياد بياورم

و زبان پيرمردی را ته حلقم احساس نکنم .

گويی من بودم که در يک شب سرد تهيدستی ، همهء ايشان را از سر وا کرده ام .

من به جای همهء آنها گفته ام : " بلی ، آری ، حتما . "

تا بترکند و کره های نر نژاده بزايند.

و خون آنان چرک ورد و جادو را ، از زير ناخن های پيرزن جن گير بسترد ...

می خواهم به قدرت زلزله ای فرياد بزنم ، تا زمين دهان بگشايد

و من خردينه دخترانم را ، چون گنجشک های يخ زده ، به خاک بسپارم

که آنان از " وظيفهء کهن " رها شدند ، بی آن که فرقی با کهربا داشته باشند .









ادامه دارد...

..
  




..
  




رنجوری تو را

باور نمی کنم ...
..
  




سکوت ... سکوت ... سکوت

سنگين سنگين

بابا اگه عروسک سنگ صبور اولدوز هم بود ، تا حالا ترکيده بود و آسمون پر شده بود از پنبه .

هی فرصت ... فرصت ... فرصت

طولانی طولانی

بابا اگه خود فارست گامپ هم بود ، تا حالا ديگه فهميده بود چيکار کنه .

هی نگاه ... نگاه ... نگاه

ثابت ثابت

بابا اگه خود سرب هم بود ، تا حالا موم شده بود .

چی قراره ثابت بشه ؟

تا حالا با ته ريش نديده بودمت ، با چشم های قرمز ، با چهرهء پريشون ، سرگردون

که ديدمت .

چی قراره ثابت بشه ؟

همه چی قبلا اثبات شده .

خیلی هاش از راه برهان خلف

خيلی هاش آنگاه و بر عکس

خيلی هاش هم که جزو بديهيات و اصول بوده .

خوب پس حالا چی ؟

هنوز هم ؟

هنوز هنوز هنوز ؟

بعد اينهمه سال ، اينهمه ماه ، اينهمه روز ؟

باز هم ؟

در تعجبم که چطور اصل اينرسی اينهمه در مورد تو صادقه ، ولی قانون عمل و عکس العمل اصلا کار نمی کنه !

هی می خوای و از دست می دی

هی می خوای و از دست می دی

تا کی ؟

خسته نشدی ؟ بس نيست ؟

" پيمانه از قطرهء آخر ، لبريز می شود. "

خوب حالا قطرهء آخر

ديگه آستانهء جوشی در کار نيست

آستانهء تحملی هم .

هشدار :

قطرهء آخر.

هنوز هم ؟



شنبه 11 خرداد.

..
  



Saturday, June 1, 2002

بعد از يه عالمه سال ، دوباره کنتسی از هنگ کنگ مارلون براندو و سوفيا لورن ، با يه عالمه "چيپس و پنير" و دلستر . عجيب چسبيد .
..
  




رو آن ربابی را بگو ، مستان سلامت می کنند ...

مستان سلامت می کنند کاری از گروه تنبور شمس .
..
  




..
  




در بی قطره ترين دقايق آسمان ، به خيس ترين ساعات نيلوفر می انديشم .
..
  




اين جملهء قاصدک رو خيلی دوست دارم :

● براي آنكه دلت نگيرد , از دور به شقايق نگاه كن...داغ دلش پيدا نيست.

..
  




من عاشق صدای دف هستم . امشب با دف و نی شروع شد ، انگار خدا اومده بود وسط قلبم ، يه جور عظمت خاص تو سالن شناور بود . دف ، دف ، دف ، بعدش ناله های کمانچه و تار ، دف و نی ، دهل و ضرب ، و بيشتر از هميشه دف .

ياد شمس پرنده و رند خلوت نشين افتادم .

موسيقی ، موسيقی ، موسيقی ... چقدر حال آدمو عوض می کنه . چه جوری بعضی ها می تونن بدون موسيقی زندگی کنن ؟!



..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017