Desire Knows No Bounds




Monday, September 30, 2002

اون رد پای کوچيک ديروزت ، خيلی برام کافی بود ... خيلی !

داشتم فکر می کردم به انرژی ای که براش صرف شده ! ... هاها ... حاصل تفکرم چيزی نبود جز مقاديری لبخند شيطانی و قيافه ای مشابه همون غول بنفش ياهو مسنجر ... دارم به خود باوری می رسم کم کم !

ولی بی شوخی گفتما ، کلی حالمو خوب کرد .
..
  




حديث مکرر بی فرجام



صاعقه که بيايد ،

باز در هم می شکنی

و رنگهايت فرو می ريزند .

آنهمه آبی ، آنهمه سبز ، آنهمه نارنجی ...

و باز تو می مانی و آواری از رنگ های فرو ريخته .

و باز تو می مانی و خاکستری .

و باز تو می مانی و رويای رنگ ها .

...

و هراس از صاعقه ای دوباره

نابهنگام

يا زودهنگام

...

خسته ای ، نه ؟

عاقبت می شکنی ، نه ؟

...

برای دل ترک خورده ات غمگينم دوست من ... غمگينم .



..
  




هنوز خيلی مونده تا ادعاهامون رو باور کنيم ... خيلی مونده تا بتونيم به حرفايی که می زنيم عمل کنيم ... فکر می کرديم ماهايی که اينجاييم ، لااقل کمی متفاوت تر فکر می کنيم ... اومديم که بی حصار بودن رو تجربه کنيم ... اما هنوز راه زيادی مونده انگار .

جا مانده چيزی

جا مانده زير آوار حرف ها و داعيه ها

تدبيری ... .
..
  



Sunday, September 29, 2002

اطلاع رسانی در باب خوک اعظم :



بابا والا به خدا هيچ کدوم از شماها خوک اعظم نيستين !!! اصلا اين خوک اعظم هيچ ارتباطی با وبلاگ و ارتباط های وبلاگی من نداره .

کسانی که از قبل وبلاگ منو می خونن و منو ميشناسن ، کم و بيش جريان خوک ها رو می دونن . منظور من از استفادهء کلمهء خوک ، همون خوک های مزرعهء حيوانات (Animal Farm ) جورج اورول هستن .

راستش خيلی سال ها پيش ، يه دفعه چشمامو باز کردم و ديدم چند تا از نزديک ترين آدم های زندگيم ، دقيقا نقش خوک های اين کتاب رو توی زندگی من بازی کردن و من خيلی دير متوجه شدم . اين قضيه به کلی زندگی من رو تحت تاثير قرار داد و مسير زندگيم رو عوض کرد . البته هيچ کينه ای از اونها ندارم ، حتی هيچ دلخوری يا کدورتی . خوک اعظم هم يکی از همون آدم هاست ، آدم های ساليان قبل . و خوب هرازگاهی باعث ميشه که مقاديری از استعدادهای بالقوهء من شکوفا بشه ، همين !

خلاصه اينکه تلخ بودم ... الان ديگه نيستم ... خوب هی يادم ميره ، زندگی آب پرتقال داره ، ژلهء ليمويی داره ، مارگريتا داره ، آب انار داره ... خوب قهوه هم داره . من اصولا ميونه ای با قهوهء تلخ و غليظ ندارم . قهوه موکا يا قهوه فرانسه رو ترجيح می دم . اما خوب يه وقتايی هم اسپرسو هست و ديگر هيچ . نمی شه غر زد که چرا اسپرسو با يه شکردون شکر هم شيرين نمی شه . به قول تو ، مزهء اسپرسو به همين تلخيشه . بدون شکر اضافی . بعضی وقتا بايد بپذيريم که اين هم بخشی از زندگيه ، بدون شکر اضافی . و اينکه نفرت هم حسيه مثل حس های ديگه ، حسی انسانی .

خوب من اصولا بعد از هر بار خوردن اسپرسو دچار سردرد ميشم . اما يه خورده که بخوابم ، يه خورده که نه البته ، يه عالمه که بخوابم ، خوب ِ خوب ميشم ، انگار نه انگار . به خصوص اگه بيدار شم و هوا هم ابری باشه . اين چند روزه هم به يُمن بی مسنجری ، تا تونستم خوابيدم . پس هوا که ابری بشه ، منم بهتر ميشم .

خوبی مهر به اينه که آدم اميدوار می مونه به ابر و بوی بارون .



يه چيزی : مرسی از ميل ها ... اين چند روزه فقط خوندمشون ... هوا که ابری بشه ، حتما جواب ميدم ... مرسی ، زياد .

..
  




از وبلاگ خورشيد خانوم :



مرد ايرانی سنتی فکر می کنه. مرد ايرانی هر چقدر هم بگه که روشنفکره بازهم تو ناخوداگاهش سنتی فکر می کنه. مرد ايرانی تو ناخوداگاهش دوست داره مالک باشه، دلش می خواد زيبايی های زن رو فقط خودش ببينه، زن با مردهای ديگه معاشرت نداشته باشه، زن از مرد سرتر نباشه، زن برخلاف خودش بکر و دست نخورده باشه... مرد ايرانی مرد ايرانيه. تو دو روز و يه ماه و يه سال عوش نمی شه. مرد ايرانی زمان می خود برای اينکه به اون روشنفکری که خودش دلش می خواد برسه. مرد ايرانی زمان می خواد تا با اين واقعيت که زنا می تونن در اوج مدرنيته سالم باشن کنار بياد. مرد ايرانی زمان می خواد تا با خيلی چيزا کنار بياد. مرد ايرانی مرد خوبيه اما هزارسال سنت پشت سرش سنگينی می کنه. هزار سال. مرد ايرانی زمان می خواد که اون هزار سال سنت رو پشت سرش بذاره و به مدرنيته روی بياره. مرد ايرانی مرد خوبيه. فقط بايد بهش وقت داد، ياد داد، اطمينان داد، اعتماد داد. من به سنتی بودن اون مرد ايرانی ای که دوست داره روشنفکر باشه، سعی می کنه که روشنفکر باشه، و یعضی اوقات موفق می شه که روشنفکر باشه احترام ميذارم و متقابلا سعی می کنم تا حدودی مطابق سنتهای اون عمل کنم تا بتونيم به يه همفکری برسيم. من دستای اون مرد ايرانی رو که زن ايرانی رو باور داره و با وجود همه سختيايی که براش داره بهش ميدون ميده که مدرنيته رو تجربه کنه به احترام می بوسم. کاشکی بدونی چقدر برام ارزش داره که داری تلاش می کنی پا روی خيلی از اعتقاداتت بذاری. کاشکی.
..
  




ازين ماخوليا-3

Context

با نوک انگشتش گوشه تک تک اسکناسها را يکبار ديگر لمس ميکرد: يک ، دو ... شايد اشتباه کرده ام شايد يک صد تومني بوده بيست تومني شمردمش، اصلا بگذار يکبار مرور کنم چند روز گذشته هيچ پولي از کسي نگرفته ام؟

يادش آمد که اين قضيه را صد بار مرور کرده. خواست دوباره کيفش را بگردد اما سرما آنقدر بود که از خير اينکه دستش را از جيبش بيرون بياورد بگذرد و تازه اين يکي هم چند باري گشته بود.

قدمهايش را تند تر کرد تا از جلوي پيراشکي فروشي سريعتر بگذرد. حواسش به پشت سرش بود. آن چند جوان هنوز پشت سر او بودند و در همان مسيري که او بود. صداهايشان شاد بود و گرم. عين شير کاکائو.

صبر کنيد ببينم. اين چه تصور احمقانه ايست که به ذهن او آمد؟ اينکه صداي پنج شش نفر آدم عين شير کاکائو باشد؟ نکند پاک عقلش را از دست داده؟ نه! نه! هيچ کجاي اين داستان مشکلي ندارد. فکرش را بکنيد. مثلا اگر اين جمله به خودي خود ادا شود چقدر مضحک خواهد بود. اينکه بي مقدمه به عده اي بگوييم که سر و صدايتان همچون يک ليوان شير کاکائوي گرم است. شک نميتوان داشت که اگر اين جمله را بگوييم به ما خواهند خنديد. اما او قطعا منظورش خنداندن ما نبوده است. از کجا ميدانسته که ما وجود داريم تا بخواهد ما را بخنداند.

بياييد خودمان را جاي او بگذاريم. يعني در بيست قدمي يک پيراشکي فروشي در يک شب برفي و با شکمي گرسنه. آيا بازهم تشبيه هياهوي چند نفر که از شادي ميخندند به شير کاکائو عجيب خواهد بود؟

قطعا عجيب نخواهد بود حتي هياههوي آنها در چنين موقعيتي ميتواند شبيه يک کاسه آش داغ يا مثلا هاوايي باشد! در همه اينها دوست ما تصوري از شادي و گرما را دارد. خوب بس است تا او را بيش از پيش شبيه دخترک کبريت فروش نکرده ايم بهتر است به داستان خودمان برگرديم. اما قبل از برگشتن به داستان بهتر است کمي به پولهاي داخل جيب او اضافه کنيم، نگران نباشيد اين پول نه از جيب من کم ميشود نه شما. اصلا براي رفع هرگونه شبهه اي و اينکه خيال نکنيد براي او دلسوزي کرده ايم بعدا در فرصت مقتضي همين پول را از او پس خواهيم گرفت.

..
  



Saturday, September 28, 2002

عاشقانهء نا آرام



عزيز من ، راستش دلم نيومد هيچی برات ننويسم . هر چی نباشه ، تو توی اين دنيا تنها کسی هستی که من باهاش تونستم اين احساسات غريب رو تجربه کنم . می فهمی ؟ تنها تو هستی ، تو .



هرگز به بودن يا نبودنت نمی انديشم .

سايه ای هستی سنگين و سياه ،

که سايه وار با زندگی من در هم آميخته ای .

بغض و اشک و نفرت را با تو شناختم

بار معنای تلخ ترين کلمات را در کنار تو درک کرده ام

و برايت دل سوزانده ام .



تحقيرت می کنم دوست من

تحقيرت می کنم .



برايت نگفته بودم ؟

آدم ساده ای هستم ، با ذخاير نا چيزی از نفرت و حسرت

اما تو تنها احساس مهجور ماندهء مرا بارور کردی

و به من فهماندی

که من نيز می توانم تا سر حد مرگ از کسی متنفر باشم .



اين ها را برايت نوشتم تا بدانی در طول اين سالها چه سهمی از قلب من داری

شايد روزی

اگر فردای مرگم باشد

طولانی ترين عاشقانهء نا آرامم را هم بخوانی

پس منتظر باش .

وعدهء ما ،

فردای مرگم .



برای خوک عزيزم .

..
  




راستی اعتماد در چه محدوده ای قابل تعريفه ... به نظر من که يه لغت احمقانه ست ... چون ظاهرا ميتونيم بازهء تعريفش رو اونقدر گسترده کنيم که يه عالمه توجيه توش جا بشه .
..
  




تا حالا شده شروع کنين برنامه های اضافی و به درد نخور رو از روی کامپيوتر uninstall کنين و يکی از اون برنامه ها yahoo messenger باشه ؟
..
  



Thursday, September 26, 2002

من تو اين چند روزه شديدا با يه مشکل اساسی مواجه شدم ! ما يه نگاه اجمالی به مطالب رسيده برای اين کتاب برگزيدهء وبلاگ ها ميندازيم تا موارد مشکل دار رو يه جوری درست کنيم . اما يه جاهايی آدم گير می کنه .

مثلا يه آقايی يه مطلب خيلی قشنگ نوشته که تو يه جمله ش لغت سکس داره . هيچ صحنهء ناجوری هم نداره ها ، فقط نوشته که اينجا چقدر سکس جريان دارد ، منظورش از اينجا هم يه پاساژی تو مايه های بازار گلستان شهرک غرب بوده ، حالا من نمی دونم اين ، مشکل داره يا نه .

يا يه خانومی جريان بيرون رفتن با دوست پسرش رو تعريف کرده ، همه ش هم تو خيابون بودن ، يعنی هيچ مشکل اخلاقی ديگه ای نداره جز استفاده از لغت دوست پسر . حالا اگه من بيام پسر رو حذف کنم و به جاش بنويسم دوست ، که کل مطلب بی مزه ميشه ، چون اگه اون خانوم با من يا يه دختر ديگه رفته بود بيرون ، عمرا نميومد بنويسه تو وبلاگش !

يا يه جا لغت عرق استفاده شده ، بدون اين توضيح که منظور از عرق ، عرق خوردنه يا عرق کردن !

کلمهء خدا هم که ديگه از همه بدتر ، يه مطلب خيلی قشنگ در مورد اختلاف طبقاتی نوشته شده ، که توی عنوانش يه چيزی داره تو اين مايه ها : خدای ظالم . حالا اصلا مفهوم مطلب کاملا اجتماعيه ها ، اما ظاهر کلمه مشکل عقيدتی داره !

من هر چی فکر کردم ، لغت فارسی مناسبی که مثلا بشه جايگزين کلمهء سکس يا دوست پسر يا موارد مشابه کرد که هم بار معنايی خاص رو برسونه و هم مشکل منکراتی نداشته باشه ، پيدا نکردم . شما پيشنهادی ندارين ؟!
..
  




وارد خيابون طولانی پر درخت سبز که ميشی ، هوا به طرز محسوسی خنک و نمدار ميشه .

صدای ضبط رو بلند می کنی ، و سياوش قميشی شايد برای تو می خونه که :

...

ديگه بيدار نمی شی با نگرونی

يا با ترديد که بری يا که بمونی

رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی ... قانون جنگلو زير پا گذاشتی

اينجا قهرن سينه ها با مهربونی ... تو تو جنگل نمی تونستی بمونی

دلتو بردی با خود به جای ديگه ... اونجا که خدا برات لالايی می گه

می دونم می بينمت يه روز دوباره

توی دنيايی که آدمک نداره
.



..
  




وقتی منتظری

زمان کش مياد

و يه عالمه اتفاق ناخواسته پيش مياد .

و تو حتی نمی دونی که اومده يا نيومده

اومده و بوده و گذشته

يا اومده و گذشته و رفته .

اونوقت آرزو می کنی که کاش همه جا رو برف می پوشوند

تا لااقل بتونی جای پاهاش رو روی برفا ببينی .

هر چند کوتاه ،

تا آفتاب بعدی ...

فاصله يه حرف ساده ست ... بين ديدن و نديدن .
..
  




يه روز آفتابی خوشرو ، يه ناهار جالب تو رستوران موفتار با دو تا موجود جالب ! آبی و اون آقايی که معتقد بود دختر های نسل ما نسل سوخته نيستند ، بلکه نسل پدرسوخته هستند .

چقدر آدما تو روابط خانوادگی فرق می کنن ! يه موجودی که از بچگی باهاش بزرگ شدی ، از بچگی باهاش دعوا کردی ، از بچگی دشمن شماره يکت محسوب می شده ، و اين جنگ سرد سال ها ادامه پيدا کرده ، حالا تو يه موقعيت راحت تر ، چقدر می تونه از يه موجود خبيث تبديل شه به يه بچه مثبت !

تو اين سال ها که ديگه بزرگ شديم ، دعواهامون بيشتر در قالب شوخی و دست انداختن همديگه بود . اما خدائيش در مجموع نشده بود بيشتر از شش هفت بار حرف جدی با هم زده باشيم . به جز اين دو سه بار آخر . و خوب حالا به يمن وجود يک سوژهء کاملا جدی ، وضع کمی تا قسمتی فرق کرده بود .

تو اين سه سالی که آبی رو شناختم ، هميشه می گفتم اگه اين پسر بود ، دقيقا مشابه اين آقای مثبت خبيث نما از آب در ميومد . و از اونجايی که هر دو استعداد بی نظيری در کل کل دارن ، معتقد بودم که مناظرهء اين دو موجود بايد چيز جالبی از آب در بياد . و خوب دقيقا ديروز ، همين اتفاق افتاد . طفلکی آقاهه ، کلی کم آورد .

و نتيجه اينکه ، آبی موجوديه با قلبی بسيار بزرگ که متاسفانه همهء ذخاير خودخواهيش رو به طور کلی از دست داده و به هيچ طريقی هم قابل تغيير نيست . موجودی که به راحتی خودش رو وقف ديگران می کنه و به آسانی قابل تحسينه .

و آقايی که متاسفانه عليرغم ظاهر غلط اندازش ، موجود خوش فکر و مهربونيه و دو تا خاصيت خيلی خوب داره که من اصلا فکرش رو هم نمی کردم ! ( D: )

و در نهايت بعد از يک سال مقدمه سازی ، ديروز بالاخره اين دو تا موجود جالب همديگه رو ديدن !

هاها ... روز خيلی جالبی بود ... ممنون !
..
  



Wednesday, September 25, 2002

حالا ما دو روز نبوديما ، چقدر احساس مرد سالاری ايجاد شده ! من اصلا نمی فهمم ... اسم خانوما بد در اومده که ناز می کنن و اين حرفا ... بابا اين آقايون که خيلی ناز و اداشون بيشتره ! ... ما نفهميديم اين وبلاگ نويسی کجاش سخته که اينقدر اين آقايون براش ناز می کنن ! ... تازه اونم نوشتن تو وبلاگ يه ضعيفه ! ... بابا ما که ادعايی نداريم ، شما قوی و ما ضعيف ، اما خدائيش آخرش کی برنده شد ؟ ( D: )

با همهء اين حرفا ، اين محلهء بلاگ سپات که ديگه اين کوچه و اون کوچه نداره ... آقای دفتر سپيد ، خوبه که بازم می نويسيد ...



هميشه سفيدی هايی هست برای خوانده شدن

آنها که نا گفته مانده اند

و آنها که نا خوانده .

..
  



Tuesday, September 24, 2002

..
  




به چنين دستانی ،

می شود داد همه دنيا را

و همه وسعت تنهايی را ...


می شد در سنگينی دست هات غرق شد ... می شد زمان رو ثابت نگه داشت و اون سکون رو تا ابد حفظ کرد ... می شد فارغ از اون همه هياهو ، روزها و روزها فقط گوش داد و گوش داد ، و جاری شد ...

نه نقطهء شروعی ، نه پايانی ... همه ش تداومه ...

می دونی ، تخريبی در کار نبود . حتی کوچکترين تزلزلی ... عليرغم همهء فراز و فرود ها ...

توقعی در کار نبود ، حتی گلايه ای ... عليرغم همهء معيار ها و قرارداد ها ...

حسی بالاتر از همهء تعريف شده های عصر ما ... شايد پر از بايد و نبايد ... اما نه در دايرهء لغتنامهء ما ...

کلمه ها همش گم می شن ... اون جوری که دلم می خواد نميان ... اون آرامش ِ ته دنيا رو چه جوری ميشه تعريف کرد ؟



و ناظری داره می خونه :

رها کن تا چو خورشيدی قبايی پوشم از آتش

در آن آتش چو خورشيدی جهانی را بيارايم




اول مهر ماه 1381
..
  




طفلکی شهر کتاب آرين ، صندوق پستی ما نشده بود که شد ! ... کارت نازنين ...

ماگ يونيسف ، من و يگانه و ديوار ، کارت شاملو ، آدرس سفيدی ها ...

يه عالمه کارت خرس دار خيلی خوشگل که آدم رو ياد دوران مدرسه و بوی حرفای اون روزا ميندازن ، ياد سادگی اون روزا ... حس صاف و سبک آب انار ...

آبی و قصه ای بر عکس من ، هوووم ، قضيهء هميشگی بغرنج بودن شرايط و" انسان همواره از آنچه دوست می دارد جدا می ماند " ...

و يه چيز ديگه ، اونم اينکه با همهء اون حرفا ، جای قرمز اين چند وقته خالی می مونه ، با کمال بدجنسی بايد اعتراف کنم بيشتر از بقيهء تيله ها ...

حيرانی شهرام ناظری هم بالاخره رو ميزمه ...

سعی کردم امروز به حرف همه گوش کنم و همه چی آفتابيه ...

بوی ماه مهر ...

گزيدهء اخبار !
..
  



Monday, September 23, 2002

بالاخره اون امتحان کذايی پاس شد ! آخيشششششششششش ! تازه نکته اينجاست که پروژه م صد نمرهء کامل رو گرفت ! طفلکی آقای پتی ول هم ظاهرا تحت تاثير مهر قرار گرفته ، و گر نه اون کجا و به کسی صد دادن کجا ، اونم واسهء اون پروژهء نفرين شده .

هاها ، آخرش پائيز اومد ... .
..
  



Sunday, September 22, 2002

مهر ديگه پشت دره . مهر با بوی مدرسه و خرمالو و انار و يه عالمه روزهای نارنجی . مهر با صدای خش خش برگ ها زير پاهات و هوايی که رو به خنکی می ره . مهر با شب هايی که زود شروع ميشه و دير تموم . شب هايی که برات يه عالمه صدا داشتن و يه عالمه خاطره . مهر داره مياد ، شايد به همين خاطر حرف های امروزت بوی مهر می دادن . شايد بايد اين همه وقت وقت صبر می کرديم تا مهر بياد و خودش همه چی رو درست کنه ، نه ؟

اين هم از حسن تصادف تقديره که تو با مهر آغاز می شی و مهر با تو آغاز می شه .

تولدت مبارک .



..
  




طعم گس خرمالو رو هم از زويا پيرزاد خوندم . تو اين کار ، شخصيت آدمای قصه رو خيلی خوب جا انداخته بود . جالب بود که پازل آدم ها هميشه همين قدر آشفته و به هم ريخته ست . تو دنيای واقعی هم هميشه آدمهايی با هم جفت می شن که بيشترين تضاد فکری و اخلاقی رو با هم دارن . کاش ميشد اين پازل رو قبل شروع شدن رابطه ها مرتب کرد .
..
  



Friday, September 20, 2002

می خوای چی بهم بگی ؟ ... بهتر نيست بذاريم همه چی همين جوری بمونه ؟ ... و من فکر کنم که اون نوشته ها کار تو نيست ... و داری مثل قبل زندگيتو می کنی ... بهتر نيست يکشنبه ای در کار نباشه ؟ ... واقعا چی می خوای بهم بگی ؟

برای حرف زدن که فرصت زياد بود ، چرا چيزی نگفتی ؟ ... و حالا چطور يادت افتاده که حرفای ناگفته داری ... و فرصتت کمه ! ... بهتر نيست همونی باشی که من عادت کردم بهش ؟ ... بهتر نيست ... ؟
..
  




خدا جونم ، مرسی بابت آسانسور ... هر چند که به تعويق افتاد و کنسل نشد ، ولی يه عالمه ممنون . هنوز کلی مونده تا فردا .
..
  



Thursday, September 19, 2002

جدار تحمل

آستانهء انفجار

باور

ايمان

معجزه

سيکل معيوب مکرر ...
..
  




خيلی وقتا صدای آسانسور سرنوشت منو تعيين می کنه . وقتی از پايين مياد بالا ، قلبم شروع به زدن می کنه . هر لحظه انتظار دارم که صدای زنگ طبقهء دوم به صدا در بياد و آرامش منو با خودش ببره . وقتی می ره پايين ، باز هم انتظار اذيتم می کنه ، انتظار شنيدن صدای لاستيک های ماشين و بسته شدن در پارکينگ ، که آرامش رو برام به ارمغان مياره . به شنيدن صدای آسانسور حساسيت پيدا کردم . يه وقتايی خيالم راحته که صدای آسانسور هيچ ربطی به من نداره . يه وقتايی هم مثل امروز ، خيلی به من مربوط می شه ، کاملا به من . آرامش تلخ و عجيبی دارم ، يه آرامش قبل از توفان . می دونم که باز امشب ميترکم . کاش می شد برقا بره . کاش لا اقل اين دو طبقه رو با پله ميومدن . از اينکه منتظر شنيدن صدای آسانسور باشم برای نا اميد شدن ، متنفرم . کاش امشب نباشه .
..
  




دختر شيرينی فروش رو ديدم . يه فيلم کمدی با يه صحنهء عالی که اونم انتظار کشيدن ايرج طهماسب بود پشت در دستشويی ! به اضافهء بازی خوب حميد جبلی .
..
  



Wednesday, September 18, 2002

عشق که لوازم پيشگيری نداره ... سن و سال هم سرش نمی شه ... قانون و امضا و رسم و عرف و سنت هم حاليش نيست ... يه وقتی چشم باز می کنی و می بينی عاشق شدی ... حالا چه سی ساله باشی ، چه پنجاه ساله ... يا يه زن شوهر دار باشی که سه تا بچه هم داری ... جلوی عشق رو نمی تونی بگيری ... عاشق هم می تونی بشی ... اما يه وقتايی شرايطت ايجاب می کنه که از دست احساسات درونی خودت فرار کنی ، به روی خودت نياری ، روی دلت و خواسته هاش سرپوش بذاری ، تسليم موقعيتت بشی و به زور فراموش کنی که تو هم يه انسانی که فقط يه بار به دنيا ميای ... چرا ؟ چون اينجوری يادت دادن ... چون همه دوست دارن تو به خاطر بقيه زندگی کنی ، نه به خاطر خودت ... مثلا چه جرمی از اين بالاتر که يه همسر باشی ، يا يه مادر ، و باز مثل هر آدم ديگه عاشق بشی ! ... وقتی مادر شدی ، ديگه بهشت رو می ذارن زير پات ، يعنی از همهء بديهيات زمينی جدات می کنن تا لايق بهشت اهدايی شون باشی ... نمی فهمن که ممکنه تو هم مثل خيلی های ديگه ، سال ها قبل از سر بی تجربگی يا اشتباه يا اجبار ، درگير ازدواجی شده باشی نا خواسته ... همسری داشته باشی که در يه فضای فکری ديگه تنفس می کنه ، آرزوهاش و عقايدش کاملا با تو موازيه بی هيچ اميدی به تغيير جهت ... چند سال اين وضع رو تحمل کرده باشی به اميد بهتر شدن ، اما ببينی که تمام تلاشت ، آب در هاون کوبيدنه ... زندگی بی معنی و خاليت رو فقط و فقط به خاطر بچه هات تحمل کنی و سال ها با مردی زندگی کنی که دوسش نداری ، که از تماس دست هاش چندشت می شه ... تو اين همه سال از شوهرت دور بشی و دور تر ، و در خودت و روياهات غرق و غرق تر ... تا يه روز که نه ، يه ماه هم نه ، طی چند ماه و چند سال ، مردی رو ببينی که سال ها تو روياهات می ديديش ، مردی که در طول زمانی طولانی بهت ثابت کنه که تو رو فقط به خاطر خودت می خواد ، نه چيز ديگه ، مردی که شرايطت رو درک کنه و روی تمام خواسته هاش خط قرمز بکشه ، تا تو در زندگی شخصيت دچار تناقض نشی ... به موازات همين ، مردی که باهاش زندگی می کنی ، اونقدر روح حساست رو خراش بده که ديگه جايی سالم باقی نذاره ... و البته الزاما مرد بدی هم نيست ، فقط به شدت با تو متفاوته . نمی تونيد همديگه رو درک کنيد ، از بودن باهاش رنج می بری ، از مهربونی کردناش ، بدت مياد ، از اينکه بهت بگه دوستت داره متنفری ... و اين وسط بچه هات رو می بينی که روح لطيفشون قربانی تناقض های درونی تو می شه ، می بينی اونقدر انسان بودنت ناديده گرفته شده که از مادر بودن هم بيزار شدی ... می بينی اسير زندگی هستی با مردی که ازش متنفری ، بچه هايی که عاشقشونی ، و مردی که سالهاست دوستش داری بی توقع ، و دوستت داره بی توقع ... می بينی نه می تونی همسر خوبی باشی ، نه مادر خوبی ، نه معشوق خوبی ... همسر خوبی نيستی جون از مرد زندگيت متنفری و حاضر نيستی براش از خودت مايه بذاری ... مادر خوبی نيستی چون اکثر اوقات احساس می کنی اين بچه ها همونايی هستن که تو يه عمر خودت رو داری براشون قربانی می کنی بدون اينکه بدونی ارزشش رو داره يا نه ... و معشوق خوبی نيستی چون عذاب وجدان داری از اينکه همسری و مادری و عاشق مردی شدی که يه عمر دنبالش می گشتی ، مردی که می تونی باهاش خوشبختی رو تجربه کنی ... درگير يه زندگی مشترک ناخواسته که سال هاست داری تاوانش رو پس می دی و فقط و فقط به خاطر بچه هات تحملش می کنی ... و حالا ديگه بريدی ، کم آوردی ، دلت برای خودت می سوزه و آرزو داری يه بارم که شده مطابق خواسته، دلت عمل کنی ... رها باشی و مطمئن که تصميم درستی گرفتی ... اين جور وقتا بايد چيکار کرد ؟
..
  



Tuesday, September 17, 2002

بررسی تطبيقی چهار کلمه !



کلمه ها تکليفشون معلومه . تا وقتی تنهان ، معنی مشخصی دارن . اما وقتی کنار هم قرار می گيرن ، کلی رنگ عوض می کنن . کلمه ها راحتن . واسه اينور اونور رفتن ويزا نمی خوان . کسی هم بهشون گير نمی ده .

امروز چهار تا کلمه داشتيم .

صبحانه ... بروتشن ... روپوش مشکی ... دختر کوچک

دلم خيلی صبحانه می خواست ، با بروتشن های تازه ای که خريده بودم . در ضمن حتما بايد می رفتيم بيرون برای خريدن يه روپوش مشکی ، و مونده بوديم که دخترک کوچک رو هم با خودمون ببريم يا نه . به همين سادگی .

اومد چهار تا کلمه ازم خواست . منم کلمه هامو دادم بهش . راحت رفتن اونور آب . شدن اين شکلی :



* در باب پيشرفت :



پيشرفت هميشه چيز خوبي است .



از صبحانه تا برانچ ؛

از نان داغ بربري و پنير تبريز ،

تا پنير خامه ايِ فيلادلفيا لاي بروتشنهاي سفت و ريز ؛

از چلوکباب براي ناهار ، تا سوشي براي لانچ .



از اتوبوسهاي مردانه تا ورزشهاي زنانه ؛

از روپوش مشکي خواهرم براي دانشگاه ،

تا جاي خط سينه بند دخترک شناگر ورزشگاه ؛

از عرق سگي بد مزه وارطان ،

تا مارگاريتاي مخصوص هندوانه ...



از خانه تا کارخانه ؛

از سادگي شادي تا مسوليتِ آزادي ،

از آسايش ، تا فرسايش .

از زندگي ، تا خستگي .

از جواني ، تا بي خانماني .



پيشرفت هنوز هم چيز خوبي است .

مي خواهم از اينجا تا خود خانه مان پيشرفت کنم .

وقتي که رسيدم به تو هم زنگ مي زنم ، يا نه ...

اينبار ايميل مي کنم ...

آدرست را ندارم ، نامه ام را به تمام آدمها فوروارد مي کنم ...

تا همه ببينند که خانه من چقدر جاي خوبي است .



اميدوارم به دستت برسد .

اگر نرسيد ، برايم پيغام بگذار ؛

خانه من پيشرفته است ؛

اتاق مادرم پنجره اي دارد ، که به خورشيد راه دارد ؛

صبحها برايم نور مي فرستد .

قلبم را به او مي سپارم ، تا ضميمه ء آفتاب کند .

نترس !

اگر خواستی بازش کن ، ويروس هم ندارد .




درست است ؛

پيشرفت بسيار دلپذير است .

ولي هر جايي که خانه من نيست ، بسيار دلگير است .



..
  




بالاخره کتاب چراغ ها را من خاموش می کنم ، اثر زويا پيرزاد رو خوندم ... دوسِش داشتم ، و يه نصفه روز تمومش کردم ، اما احساس می کردم آخراش ديگه از نوشتن خسته شده و ديگه حوصلهء توضيح دادن نداره . آخر کتاب دچار fast forward شده بود .



- مردها فکر می کنند اگر از سياست حرف نزنند ، مرد ِ مرد نيستند .

- نه با کسی بحث کن ، نه از کسی انتقاد کن . هر کی هر چی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن . آدم ها عقيده ات را که می پرسند ، نظرت را نمی خواهند . می خواهند با عقيدهء خودشان موافقت کنی . بحث کردن با آدمها بی فايده است .

- ور رفتن با خاک و گل و گياه را دوست دارم . تماشای بزرگ شدن چيزی که خودت کاشتی ، حس خوبی دارد ، نه ؟

- می فهمم چرا . همه دلشان می خواهد با تو حرف بزنند . حرف زدن با تو راحت است . انگار آدم سال هاست می شناسدت .

- از وقتی خودم را شناختم فقط تحمل کردم . اول برای پدرم ، بعد شوهرم ، حالا پسر و نوه ام . هيچ وقت کاری را که دوست داشتم بکنم نکردم .

- چقدر دلم می خواست هنوز بچه بودم و دست می انداختم گردن پدرم و دل ِ سير گريه می کردم .

- بس که هر کاری را به خاطر ديگران کردم خسته شدم .



راستی اگه زنی ازدواج کنه ، ديگه حق نداره عاشق بشه ؟
..
  




همونی بود که شنيده بودم !
..
  




يه وقتايی چشماتو که باز می کنی ، می بينی قاطی آدمهايی هستی که هيچ سنخيتی باهاشون نداری . کسانی که يه عمر باهاشون زندگی کردی ، بزرگ شدی ، اما اونقدرازشون دوری و اونقدر غريبن با فضای فکريت که می مونی ! چی شد که اينجايی ؟ چرا نمی شه جايی باشی که دلت می خواد ، با آدمايی که از جنس تو باشن ، که اگه نمی فهمنت ، لااقل سد راهت نيستن ، طناب و بند و زنجيرت نيستن . چرا بايد تن بدی به " اقتضای محيط " و " دست سرنوشت " و " اينجوريه ديگه " و از اين حرفا . کاش می شد يه خورده به حال خودت باشی . و با ساده ترين شادی های زندگی ، دلخوش .
..
  



Monday, September 16, 2002

عکس های شادی قديريان : مثل هر روز .
..
  




تعليق



سکوت

سکوت

سکوت

و چه خوبه که فکر کنی سکوت سرشار از نا گفته هاست

و چه خوبه که ندونی اين سکوت

از سر ِ رضاست يا نارضايتی ...
..
  




" ... عبور خاطره ای شيشهء سکوت را بشکست

دلم ز شوق و تمنای خاطرش لرزيد

و باد طغيانگر

شکست جام بلور و هر آنچه بود ربود

و باز من ماندم

در انتهای شب و خرده شيشه های سکوت . "



..
  




اين امتحان که تموم ميشه ، مزهء همه چی از بين ميره ! ديگه نه مثل خرس قطبی خوابيدن مزه ميده ، نه مهمونی رفتن ، نه کتاب و مجله خوندن .
..
  



Saturday, September 14, 2002

نازنين جونم



تولدت مبارک يه عالمــــــــــه
..
  



Friday, September 13, 2002

و خدا شب امتحان را آفريد ... .
..
  



Thursday, September 12, 2002

..
  




..
  




دقيقهء نود در راهه !
..
  




ساقيا در گردش ساغر تعلل تا به چند

دور چون با عاشقان افتد تسلسل بايدش
..
  




برنگشتن خيلی سخته .

از شروع کردن ،

ادامه دادن ،

تموم کردن ،

برنگشتن از همه سخت تره .
..
  



Wednesday, September 11, 2002

از وبلاگ بهار :



● مرد من اونيه كه اگه بخواد به پنج سال ديگه فكر كنه و دنبال نقش من تو زندگيش بگرده ‚ خودش رو پيدا مي‌كنه !

● مرد من اونيه كه وقتي خيلي عصباني و بي‌منطق حرف مي‌زنم و حرف از تموم شدن رابطه و رفتن و برنگشتن مي‌زنم ‚ بهم مي‌گه كه : “ باشه برو ‚ منم باهات ميام . “

● مرد من اونيه كه وقتي بهش مي‌گم ما به هم نمي‌خوريم چون اين طرز فكر و رفتار تو با اعتقادات من سازگاري نداره ‚ مي‌گه : “ به من فرصت بده ! درستش مي‌كنيم .“

● مرد من اونيه كه :

ـ بهار ! خيلي منطقي دوستت دارم !
..
  




يعنی از اول ؟! ... وقتی " م " بهم گفت قضيه حياتيه ، يه خورده دو دل شدم . راستش نمی شد زيادی بی تفاوت بگذرم . يعنی هر کاری کردم نشد . آخرش خودمو زدم به اون راه و گفتم مهم نيست ، مثل بچهء آدم باهات حرف می زنم خوب ، نمی ميرم که ! ... اون روز وقتی کارم زودتر از اونچه که فکر می کردم تموم شد ، يه هو زد به سرم که باهات حرف بزنم . نمی دونستم چی می خوام بهت بگم ، احتمالا می شد يه سری نصيحت های مادربزرگانه که بچه جان اين بازی ها رو بذار کنار و به زندگيت برس ... واقعا هيچی تو مغزم نبود . فقط به خاطر قولی که داده بودم ، خودمو موظف می دونستم که باهات صحبت کنم . وقتی گفتی تا ده دقيقهء ديگه اونجام ، انگار يه آب سرد ريختن رو سرم ، اميدوار بودم کار داشته باشی و نتونی بيای . هنوزم نمی دونم که اومدی يا نه . تو اون چند دقيقه رفتم بالا يه کار کوچيک داشتم انجام دادم و برگشتم ، وقتی برگشتم تو نبودی ، نمی دونستم اومدی و رفتی ، يا هنوز نيومدی ، و برای اولين بار از ته دل از نديدنت خوشحال شدم . به بهانهء کلاس با يکی از همون آژانس ها که هميشه اون جلو پارک کرده ن ، تا تونستم از احتمال ديدنت فاصله گرفتم . می دونستم که هيچ شماره تماسی از من نداری و اهل ای ميل هم نيستی . پس من به وظيفهء خودم عمل کرده بودم و خلاص !

از مسافرت که برگشتم ، پيغامت رو ديدم . با پيشينه ای که من از تو سراغ دارم ، احتمال اينکه اون پيغام کار تو باشه ، خيلی ضعيف بود . تا امروز که ميلت رو ديدم .

بعد از چند سال با تو بودن ، به شدت به شک افتادم . می دونی ، بعد از گذشتن سه ماه و سه هفته ، شنيدن اين حرفا برام عجيبن . نمی دونم چرا ؟ اما احساس می کنم اين تو نيستی که اينا رو برام نوشتی . حد اقل اونی که من می شناختم ، اينا رو ننوشته . اين چند خط کوتاه ، نوشتهء تو نيست ، يا اگه نوشتهء تو باشه ، اون تويی نيست که من می شناختم . يه توه که خيلی عوض شده . و نمی دونم بابت اين عوض شدن بايد خوشحال باشم يا ناراحت . می دونی ، از برگشتن می ترسم . تو اين مدت ، خيلی چيزا از هم فهميديم که موقع با هم بودنمون نمی دونستيم . پس ديگه نمی تونيم خيلی چيزا رو به روی خودمون نياريم و مثل قبل با هم باشيم . تو اين مدت ارزش خيلی چيزا برای من بيشتر شده . تو هم پررنگ تر شدی . به اندازه، يک قديس . و اين ايمان و دوست داشتن ِ مطلق ، منو می ترسونه . می دونی ، می ترسم اون بی قيد و شرط بودن رابطه مون از بين بره . می ترسم از اينکه اين بار در مقابلت قوانينمو زير پا بذارم ، هيچکس جز تو نمی دونه از کدوم قوانين حرف می زنم . و هيچکس جز تو نمی تونه درکشون کنه . اين نکته که هيچوقت اسير ارزشمندترين رابطهء زندگيم نبودم ، هميشه برام مهم بوده . يه جور وارستگی ، نه وابستگی . و حالا ... حالا موندم که چيکار کنم .
..
  




وقتی نمی تونی به دستش بياری ، با تمام وجود دنبالشی تا متعلق به تو بشه ... وقتی مطمئن می شی که متعلق به توه ، ديگه نمی خواهيش ... وقتی داره راه خودشو می ره ، همه ش سعی می کنی مسيرشو عوض کنی تا بياد دنبال تو ... وقتی مياد دنبال تو ، ديگه تو توی اون مسير نيستی ... عجب رسم کهنه و تکراری و مزخرفی .
..
  



Tuesday, September 10, 2002

از اينکه دارم اين روزها همهء قوانين خودم رو نقض می کنم ، بد جوری در تعجبم . تا اونجايی که يادم مياد ، هميشه يه سری اصول رو تو زندگيم رعايت کرده م و حالا دارم به راحتی اونا رو زير پا می ذارم . بد تر اينجاست که از اين بابت دچار عذاب وجدان هم نيستم ، مطلقا ! اين نکتهء مهميه . يعنی اينکه زوايای تاريک درونيم به شدت دارن غلبه می کنن . دچار يه خباثت مزمن شدم . و اين سابقه نداشته . نمی دونم که داره چه اتفاقی ميفته ... .
..
  




شمال ، شماله ديگه ... حالا چه تنهايی بری ، چه با خانواده ! ... تازه اصلا چه اشکال داره که اون همه پيچ رو با سرعت 160 - 180 بريم ؟ نم نم رفتن و دنده عقب که جای خود داره ! ... وقتی هم که بارون بگيره ، همه بر می گردن بهت می گن : بفرما ، اينم بارون ! انگار که خدا فقط نشسته وبلاگ منو خونده و بارون فرستاده ! ... فرامرز اصلانی هم که قربونش برم ، تا تونست تو تهران خوند ، اول جاده که رسيديم ، مُرد که مُرد . عوضش موقع بارون ، معين تو ضبط گير کرده بود !!! ... قضيهء دست و اينا هم که به کل بی خيال ... گفتيم عيب نداره ، عوضش دريا رو که نمی تونن کاريش کنن ، دريا ، درياست ديگه ... يادمون نبود که بابا ، اينجا حساب کتاب داره ، همينجوری الکی نيست که ! دريا هم مامور داره . تازه اونم از نوع مامور معذور . دريا هم سوت داره ، مرز داره ، قانون داره ، مجازات داره ... طفلکيا هی واسمون سوت می زدن بياين اينور طناب و تو ارتفاع نيم متری شنا کنين ! خبر نداشتن که من دارم تو دلم می گم دم غنيمته ، اون يکی هم ميگه Let it be ! ... ساحلش هم هر کی هر کی نيست که ! بايد حواستو جمع کنی ، شئونات اسلامی و روايات مربوطه ، راه رفتن رو ماسه ها و صدای موج دريا کيلويی چند ؟!

تازه همهء اينا به کنار ، بعضی وقتا يه خورده محيط شاعرانه می شد و يادت می رفت دور و برت چه خبره ، ميومدی دو کلمه مثه آدم حرف بزنی که يه موجود ضد حال شروع می کرد جای آدمای مختلف برات کامنت گذاشتن ! يعنی همون يه ذره حس خوب هم پَر ! حالا يکی نيست بهش بگه بچه جان ، آشپزی که بلد نيستی ، لااقل برو دو کلمه حُکم ياد بگير که اينجوری n دست نبازی ! حالا بازی که بماند ، لااقل وقتی پنج بار تو بازی از آس استفاده می شه ، ديگه دوزاريت بيفته که چه خبره !

خلاصه چی می خواستيم و چی شد ! ولی با همهء اين حرفا ، کلی خوش گذشت . سه روز خوب و حيف که کوتاه . جای همه تون خالی . سوغاتی هاتون رو هم از آدرس زير دانلود کنيد : http://www.naderi_lahijan.com

..
  



Thursday, September 5, 2002

اينقدر اين دو ماهه شلوغ و گرم و بی مصرف بود که حد نداشت ... شده بودم عين اين موجودات برنامه ريزی شده ، يه نمودار خطی ... تابستون هميشه فصل غريبيه ... هيچيش رو حساب نيست ... چقدر خوبه که داره تموم می شه ... تنها اتفاق مثبت اينه که داريم می ريم شمال ، يه سفر کوتاه غير ِ کاری ! ... هوای شمال الان سرد و مطبوعه ... همه جا سبز ِ پر رنگه ... بارون داره ... صدای موج دريا داره ... بوی صدف و گوش ماهی داره ... می تونی پا برهنه روی ماسه ها راه بری ... می تونی يه عالمه چيز رو ماسه ها بنويسی تا موج بعدی ، که بياد و حرفاتو بشوره و با خودش ببره پيش دريای بزرگ ... می تونی بوی جنگل خيس خورده رو فرو بدی تو ريه های دود گرفته ت ... می تونی چشماتو ببندی و يه عالمه خاطرهء خوب داشته باشی ... از الان منتظر بارون جاده م با صدای فرامرز اصلانی .
..
  




سبُک



حس غريبی دارم اين روزها

به طرز بی سابقه ای ، سبُکم .

به سان ِ بالابَری که بارش را بر زمين به جای گذاشته ،

و در ارتفاعی بالاتر از دسترس آدمها

سر خوشانه برای خود می چرخد .

حس غريبی ست که بد گمانم می کند

به آن چه که بودم

آن چه که هستم

يا آن چه که می خواستم باشم .



من گم شده ام

يا صحنه عوض شده است ؟
..
  




همه جا پر از بوی عطر شد

وقتی شيشهء عطر شکست .
..
  



Wednesday, September 4, 2002

با تو رفتم

بی تو باز آمدم

دل ديوانه




به کجا ما را خواهد برد؟ ... ندانم .
..
  




... مردم در تالار نمايش نشسته اند ،

آنها تشنه اند

و نمی دانند

که اسبان وحشی به زودی سقف تالار را خواهند شکست

من در اين برج ، زندانی ام

و مردم نمی دانند که کارگردان ِ نمايش

مدتها پيش صحنه را ترک کرده است

و ديگر نمايشی در کار نيست ...

من اسارتم را زندگی می کنم

و آنها فکر می کنند که اين بازی ست
...



" فدريکو گارسيا لورکا "

..
  




از اونجايی که از بابت تحويل دادن پروژه م کلی ذوق زده هستم و هنوز به دقيقهء نود نزديک نشدم برای امتحان ، امروز برای چندمين بار بابا لنگ دراز رو خوندم . چقدر جودی و نامه هاشو دوست دارم . عاشق لحن نوشتنش هستم . و عاشق کارتونش ، به خصوص قسمت آخر ، اونجايی که توی جشن قارغ التحصيليش ، بعد از کلی کشمکش درونی بالاخره به همه می گه که يه بچهء پرورشگاهی بوده . اون صحنه و حرفهای جودی در اون مراسم ، يکی از قشنگ ترين لحظات اون کارتون بود . کاش ضبطش کرده بودم .
..
  




از وبلاگ غزل :



چشمانت ترانهء رفتن می خواند

آدم برفی من صبور باش ،

بهار خواهد رسید ... .



حالا يکی نيست بهش بگه آخه بچه جان ، عوض چت و وبلاگ نويسی ، برو يه خورده آشپزی ياد بگير ، تا واسه يه پلو درست کردن ، تکرار می کنم ، يه پلوی سادهء سادهء خالی درست کردن ، ده بار زنگ نزنی به من ! اونم درست زمانی که من دارم با چهار تا آدم حسابی حرف می زنم ! حالا اون وسط بايد اندازهء نمک و روغن به خانوم ياد بدم ! خدائيش اگه دوستشو می برد شانديز ناهار می داد ، از پول تلفنی که به من زد ، ارزونتر در ميومد ! شبانه روز دعا می کنم که مامانت زودتر از سفر برگرده !
..
  



Tuesday, September 3, 2002

اطلاعيه شماره 1 کتاب

دوستان عزيز

آبان ماه اولين سالگرد تولد وبلاگ های پارسی زبان است. جمعی از وبلاگنويسان به اين مناسبت و به هدف آشنايی عموم با پديده وبلاگ تصميم به چاپ کتابی از برگزيده تعدادی از وبلاگها گرفته‌اند.

هدف از درج اين خبر در اين مکان، آمادگي عموم شما عزيزان در اين باره است. بنابراين اگر شما دوست عزيز وبلاگنويس، ايميلي از آي دي iranianweblog_book@yahoo.com دريافت نموديد، قطعا مربوط به هيات گردآورنده مطالب اين کتاب است. زمان ارسال اين ايميل، فرمهاي مربوطه و توضيحات ديگر در اطلاعيه هاي بعدي در وبلاگ عمومي به نظر شما خواهد رسيد.
..
  




حس عجيبيست. انگار که دعوت شده باشم به خانه دوستي. بي آنکه خود او باشد. تقاضايم ساده بود و پر از صميميتي مانده به جا از کودکيم: پسورد وبلاگت را به من ميدهي؟

سادگي تقاضايم را دريافت و به صميميتي مشابه پسوردش را داد، بي توضيحي اضافه.

چند لحظه اي کودکيمان را زندگي کرديم: روزگاري که بزرگترين خواسته ها را به نگاهي ميشد خريد.

..
  




کشف های امروز من : المادريس و لرمه

از وبلاگ المادريس :

● برشي كووتاه از آينده ..

شب .. سكووت .. خلوت .. فضايي معطر از عشق .. رنگين ..

دستاني كوچك و عاشق كه سيني چاي با قنداني پر از گل ياس را به سمت تو مي آورد .. برش هاي نازك ليمو كنار فنجان .. دستاني عاشق تر كه با شنيدن صداي عشق از نوشتن باز مي ماند .. سيني چاي را مي گيرد‏، روي ميز مي گذارد و صندلي را براي معشوووق پيش مي كشد ..

دستها در يكديگر گره مي خورند .. عطر عشق در فضا مي پيچد .. نگاه ها در هم خيره مي ماند .. آه كه چه راه سختي براي رسيدن به اين خلوت ناب طي كرده ايم ..

تن ها در طلب يكديگر بر مي آيند .. تضاد اين دو جسم چه تماشايي است .. لطيف .. سخت .. دستان عاشق گره ي موها را مي گشايد .. موها بر شانه و لابلاي انگشتان فرو مي ريزد .. پلكها پرده بر نگاه مي كشند .. لبها در جستجووي يكديگرند .. نفس داغ و عميق بر پوست .. نفس ها تندتر بر مي آيند .. صداي نفس ها سكووت شب را مي شكند ..

صداي يكي شدن نيز ..

چاي سرد مي شود ..

...



● دلم مي خواد باهات تانگو برقصم...

دلم مي خواد گرماي نفستو رووي گردنم حس كنم..

دلم مي خواد دستات دور كمرم باشه

دلم ميخواد نگات به نگام باشه

دلم مي خواد هيچ كس رو نبينم .. هيچ چيزو نشنوم .. فقط تو.. فقط تو..

..
  




ها ها ... جالب بود ... ديروزو ميگم .
..
  



Monday, September 2, 2002

ما را سر ِ سودای کَس ِ ديگر نيست ...
..
  




" عاشقان ، ديوانگانند .

عاشقان ، ديوانگانند

و من که اينک از سُلالهء عقلم ،

روزی

ديوانه بودم

سخت . "
..
  




تز نخبه نمايی --- رحيم آزاد --- هفته نامهء چلچراغ .



1. فرم مهم تر از محتوا !

خوب اول بايد به فکر سر و وضع خودتان باشيد . دنيا به سرعت عوض می شود ، اما شيوه های روشنفکر نمايی حداقل در زمينهء لباس پوشيدن تغيير خاصی نکرده ، در زمستان ها کار خيلی راحت تر است ، يک پالتوی پشمی کلفت بلند نصف کار را حل می کند ... عينک نيز مسألهء مهمی است . اگر چشمانتان ضعيف نيست ، به سرعت اين مشکل را حل کنيد . عينک ذره بينی ضخيم نقشی حياتی و انکارناپذير دارد . بند عينک نيز فراموش نشود ، به هر حال فرم خيلی مهم است . حتی شايد از محتوا نيز مهم تر باشد . ريش و موی بلند هم مهم هستند ... کلا يک خورده شلختگی لازم است .

2. عشق های خنده دار .

ادبيات يکی از رکن های مهم شکل گيری شما به عنوان يک نخبه است ... البته نترسيد . لازم نيست از ادبيات کهن آغاز کنيد . سعدی ، فردوسی ، حافظ ، بيهقی ؟ نه بابا ، هيچکدام . کار به اين سختی ها هم نيست . دولت آبادی ، احمد محمود ، دانشور ، آل احمد ، پروست ، همينگوی ؟ ای بابا ، حواستان کجاست ... بايد به سرعت و بدون فوت وقت به سمت آس های ادبيات حرکت کنيد . مثلا ؟ مثلا ميلان کوندرا . از کتاب بار هستی هم لازم نيست شروع کنيد ، يه کم سخت است و طولانی . همين کتاب عشق های خنده دار را به دست بگيريد و سريع بخوانيد . آن وقت در هر محفلی ، کلی عبارت نغز داريد که تحويل جنس های مخالف و موافق بدهيد .

گزينه های ديگر : مارکز ( که البته کمی دورانش گذشته ) ، دوراس .

نکته : اين روزها بازار کارور و ادبيات مينی ماليستی داغ است . غفلت نکنيد .

3. نيچه .

فقط نيچه . ابَر مرد فلسفه . آن فدر جملات عالی و جسورانه دارد که با نقل قول آنها می توانيد هميشه منظره ای از دهان های باز و چشمان گشاد را در جلو روی خود ببينيد ...

نکته : به نظر می رسد بودريار و دريدا کم کم در محافل کافی شاپ نشين از محبوبيت فزاينده ای برخوردارند ، مواظب باشيد .

4. پست مدرن .

در ايران همه چيز می تواند پست مدرن باشد ، فراموش نکنيد . برای شگفت زده کردن ديگران می توانيد بستنی رويال کافی شاپ را به يک اثر پست مدرنيستی تشبيه کنيد . هيچ خطری هم شما را تهديد نمی کند . خيالتان راحت باشد .

5. کدام قصيده ای ؟ ای غزل !

در زمينهء شعر ، حتما بايد چند شعر مشهور مرحوم شاملو را حفظ باشيد . ما آن شعر " براستی صلت کدام قصيده ای ، ای غزل " را پيشناد می کنيم . فروغ ، سهراب ، و اخوان ثالث در حال حاضر اصلا طرفدار ندارند . نيما ؟ حرفش را هم نزنيد . در زمينهء شاعر های خارجی ، لورکا بی رقيب است .

.....
..
  



Sunday, September 1, 2002

از وبلاگ خورشيد خانوم :

يا بايد اونقدر قوی باشی و شجاع که باهاش زير بارون بری و از هيچ چی هم ناراحت نشی . يا اينکه فقط و فقط باهاش تنها باشی . اما چند نفر از اين آدما حاضرن با تو تو غار تنهاييت بمونن . چند نفر حاضرن به دنيای بيرونی تو کار نداشته باشن ؟ چند نفر حاضرن هيچ سهمی از اون دنيای بيرونی نداشته باشن ؟



از وبلاگ نازنين :

چه ديار اسرارآميزي است ديار اشك!

اگه آدم گذاشت اهلي اش كنند ، بفهمي نفهمي خودش روبه اين خطرانداخته كه كارش به گريه كردن بكشه !

شازده كوچولو



از وبلاگ شبزده :

امشب رو بر من ببخش .... ميدوني ، همش تقصير خودته .... حالا هم فقط يك چيز بهت بگم و بعد برو به كارت برس ، به چرخيدن . كافر باش اما مرتد نباش . كافر ميتونه ايمان بياره ، اما مرتد همهء پلهاي پشت سرش رو خراب ميكنه و اين در مذهب دل ما يعني ، موندن ، گنديدن ! .... شك بي شك . شايد اين اسب عصاري تا آخر دنيا هم نفهمه كه رفتن فقط چرخيدن نيست ، هان ؟؟؟
..
  




" ... با يکديگر چون به سخن درآمديم

گفتنی ها را همه گفته يافتيم

چندان که ديگر هيچ چيز در ميانه

نا گفته نمانده بود . "



ممنون سارای عزيز .
..
  




من احمق



چشم هايش را بست .

روی پلک هايش نوشته شده بود :

معرفت ندارم .

چشم هايش را که باز کرد ،

دوباره عاشقش شدم .
..
  




پووووووووف ... هِی ميگن تو نيکی می کن و در دجله انداز ، که ايزد در بيابانت دهد باز ! ... خوب ما هم يه عمر واسه اين و اون پرينت گرفتيم . کل فاميل و دوست و آشنا ، مطالبشونو تايپ می کردن و با ای ميل ميفرستادن ، بعد پرينت شده ش رو با آژانس تحويل می گرفتن . حالا درست همين امشب که اومدم از مطالب تايپ شدهء خودم پرينت بگيرم ، يه قطره جوهر رنگی نداره و ميخواد تمام زحمات رنگی بنده رو سياه و سفيد چاپ کنه ! ... عجبا ، حالا که ما رسيديم به بيابون ، خبری از ايزد نيست که نيست !
..
  




راست ميگی ... شهريور مثل مرداد طولانی نيست ... شهريور مثل يه دالون تاريک می مونه که تو رو از داغی و شلوغی و هياهوی خسته کنندهء مرداد می رسونه به آرامش و خنکی مهر ... تا حالا اينقدر منتظر مهر نبوده م .



گفتم چرا امروز همه رفتن ؟ نويد رفته ، شاهين رفته ، علی رفته ، هيس رفته . حالا نصفه يا کاملش ، بماند . مهم اينه که ديگه مثل قبلنا نيست .

گفت راستی نگفتم بهت ، منم دارم ميرم ، تا اول اکتبر .

گفتم نمی دونم بايد بگم چه خوب يا چه بد .

گفت منم نمی دونم . بايد برم ببينم چی ميشه . اما يه چيزو می دونم . ديگه بر نمی گردم ، چه افقی ، چه عمودی .

...

گفتم چرا امشب اينجوريه ؟

گفت چرا عزيز جان ؟ چه چيزی بدتر از بقيهء شبا داره ؟ ماه ميخوای ، که نداره . ستاره ميخوای ، که اونم نداره . يه سير دل ِ خوش چی ؟ اونم نبود ؟

و من بهش نگفتم که چقدر دوسِش دارم .
..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017