Desire Knows No Bounds




Thursday, October 31, 2002

قصهء قشنگ قاصدک رو نمی تونم بارها و بارها نخونم ... و هر بار که می خونم ، باز هم از خوندنش لذت می برم ... س اول سوختن است ... اما هنوز يه سوال دارم ... اين سوال از همون لحظه ای که اين خبر رو شنيدم ، اومد تو ذهنم ... نزديکای ظهر بود که يکي زنگ زد ... وقتی يه اتفاقی افتاده باشه ، به راحتی از لحن صداش حتی تو يک کلمه هم مشخص می شه ... گفتم : سلام ، اتفاقی افتاده ؟ ... خبر رو از قاصدک شنيده بود ... وقتی جريان رو تعريف کرد ، حس خيلی بدی داشتم ... جدا از تاثری که از شنيدن خبر بهم دست داده بود ... بيشتر ، لحن صدايی که اونور خط بود ، اذيتم می کرد ... يه چيزی توش بود که تا به حال نشنيده بودم ... يه تلنگر ، يه زنگ شوم ، يه حس تلخ که انگار اونقدرها هم دور نبوده ، ته اون صدا بود ... اون لحظه نتونستم حرفی بزنم ... بعدش هم ... فقط مطمئن شدم که ديگه اون زنگ ، تو اون صدا نيست ، و اين بهترم کرد ... اما سوال هنوز بود و هست : و من مبهوت مانده ام كه چرا هنوز نمي دانم ، شـجاعت و حـماقت در چيست ؟ در رفتن يا ماندن ؟

امروز هم دوباره ياد اون زنگی که ته اون صدا بود افتادم ، وقتی که اين رو خوندم :

... اين رسمش نيست . اين رسم زندگی نيست . من خزيدن را خوش ندارم . چشم به بلندی ها داشتم و دارم و اگر بالی هست ، نبايد وبال باشد ...

ياد تعبيری افتادم که یکی در مورد آذر به کار برد . در مورد نگاهی که ته چشمهاش بود . و الان پر از اون حس شومم ... پر از اون زنگ صدا ... و هنوز نمی دونم شجاعت و حماقت در چيست ؟ در رفتن يا ماندن ؟

..
  




بهر يک جرعهء می منت ساقی نکشيم ...
..
  



Tuesday, October 29, 2002

٭ آهاي ملت!!!!!!



كلاغ سياه پريد.

كلاغ سياه از بام زندگي پريد.

كلاغ سياه از بام زندگي پريد و رفت.

كلاغ سياه از بام زندگي پريد و رفت و برنگشت.



كسري موحد نويسندهُ وبلاگ كلاغ سياه بعد از ظهر روز دوشنبه در لندن به زندگي خود پايان داد .



اين متن آخرين يادداشت او پيش از مرگ است:



" آهاي ملت!

كلاغي هوس پريدن دارد

لعنت بر كسي كه بالش را ببندد. "



و حالا لعنت به من كه قاصدك شده ام كه خبري چنين بياورم...

لعنت به من....




..
  




دوشنبه ، روزی که من کلی چيز ياد گرفتم !



انگار اين تقدير منه که اولين ملاقات وبلاگيم با آدما بدون استثنا يه جوری سر از چيلی در مياره . فکر کنم اين مارگاريتا يه خاصيت کشف نشدهء وبلاگی داره و ما بی خبريم . به هر حال بازم چيلی و بازم مارگاريتا ، و البته ترکيب جالبناک آدما : ترکيب شب و تنهايی + قهوه + کيک پنير + بانويی که اصلا تلخ نبود + صدای اونی که خانه بر باد دارد .

اصولا تو همچين جمع هايی ، وقتی آقايون در اقليت باشن ، به شدت خوش می گذره ، اونم زمانی که يه همدرد مشترک کشف کنی که کاملا احساساتت رو درک کنه ! به هر حال به من که خيلی خوش گذشت ، مرسی يه عالمه .

نتيجه گيری اخلاقی : به يک قضيه ، از ابعاد مختلف می شه نگاه کرد و بعضا به کشفيات جالبی هم رسيد .

و اما

ماتيس همون ماتيس بود ، هر دو هم راننده ، اما اين کجا و آن کجا ! خدايا مرسی که کمر بند ايمنی رو خلق کردی .

وقتی ندای بالای ديوار هم باشه ، بالاخره يکی می خوره تو ديوار ، حالا گيرم من نباشم و نويد باشه ، که تبعيد شه تو يه ماشين ديگه .

من هنوزم يه سوال تو ذهنمه که ديروز به شدت سرکوب شد : سالن ميلاد کجاست ؟

سوغاتی دادن در جمع ، خيلی مفيده ، چون باعث می شه همه از گشنگی نجات پيدا کنن .

بعد از چند دور طواف دور سالن ميلاد ، همه پيدا می شيم و ميريم تو .

بالاخره دچار کنسرت عليرضا عصار و بيشتر از اون فواد حجازی شديم ... خدا رو شکر !

حکايت ترتيب نشستن روی صندلی ها هم جای خود داره . هر بار که چراغا روشن می شد ، ترتيب نشستن آدما هم مثل ليست وبلاگهای بهار ، البته به صورت نه چندان تصادفی عوض می شد + مقاديری نوستالژی صندلی خالی .

طفلکی کنسرت ، به شدت تحت تاثير اتفاق های حاشيه قرار گرفته بود !

وای ، اين فواد حجازی خدائيش حرف نداره .

خيلی سخت بود که عصار هی آهنگای مورد علاقه ت رو بخونه ، و تو نتونی بر خلاف کنسرت سيمين غانم با خيال راحت بلند بلند بخونيشون ... نفهميدم که دور و وری هام يا آهنگا رو بلد نبودن ، يا خيلی با کلاس بودن .

تازه همهء اينا به کنار ، تصور کنين آخرای کنسرت که ديگه کلی ملت دچار حس و حال شده بودن ، و اون سر رديف همزمان با اجرای آقای عصار ، يه نمايش زنده با حرکات موزون هم در حال پخش بوده ( به گفته، شاهدان عينی ! ) ، شما نشسته باشين کنار گروه فشار ! طفلی آقای حجازی داره خودشو می کشه و ساکسيفون می زنه ، ملت هم همه سوت و دست و ... ، بعد بغل دستيتون دست به سينه نشسته ، تکيه داده عقب ، انگار که داره به گزارش آب و هوا يا اوقات شرعی گوش می ده . بهش می گين : اين آهنگ رابين هوده ها ! با يه نگاه عاقل اندر سفيه : می دونم ... دريغ از ذره ای عکس العمل ... عصار با کلی انرژی داره يه آهنگ توپ رو اجرا می کنه ... شما هم به شدت دچار برانگيختگی احساسات هستين ... بعد يه هو می بينين بغل دستيتون داره حرف می زنه ... تو دلتون می گين : ای بابا چه عجب ، بالاخره تحت تاثير قرار گرفت ... اما دريغ ... بهتون ميگه : ميگما ، ما سر مطالب کتاب ، خيلی سخت گيری کرديم انگار ، اين شعرش خيلی بو داره ، مجوز گرفته ولی ! ... خدائيش اينجا آدم دچار ايست روحی نميشه ؟! ... يا مثلا آخری که موقع معرفی کردن اعضاء گروه می رسه ، تا ميای برای تشويق بابک رياحی يا فواد حجازی بيشتر انرژی مصرف کنی ، همچين بهت می خنده که به شدت دچار سرکوبی بخش عظيمی از ابراز احساسات ميشی ... حالا برداشته تو وبلاگش سوال کرده که بابا چرا ؟ ... عرض شود که مشکل از سيستم عامل است قربان . احتمالا در خلقت شما ، بخشی که مربوط به احساسات - اعم از هنری و غير هنری - بوده ، جا افتاده . با توجه به وقايع اخير ، مخصوصا مدل سالاد خوردن شما ، بعيد می دونم اميدی به بهبود يا حتی ارتقاء سيستم باشه .

يه مطلبی هم هست که می شه روش تحقيق کرد ، و اون اينکه : ممکنه بعضی از شرکت ها، روی احساسات کارمند هاشون تاثير خاص بذارن، البته در اشخاصی که يه جور ديگه هستن، ظاهرا با غلظت متفاوتی بروز پيدا می کنه .

در ضمن خوشبختانه شب مطلقا اسمی از چيلی برده نشد و همه به پستو رضايت دادن .

خلاصه که شب خوبی بود ، هر چند آقای " تازه به ايران اومده " اگه قصد می کرد بره کنسرت کريس دی برگ تو يه کشور ديگه ، مطمئنا کمتر دردسر بليط رو تحمل می کرد !

و در نهايت اينکه ، ( به قول بانوی تازه کشف شده ) از اساس بايد گفت : عجــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب !



دوشنبه - 6 آبان .
..
  



Sunday, October 27, 2002

..
  




..
  




سه تجربهء وبلاگی



تجربهء وبلاگی - 1

اصلا انتظار نداشته باشين تو تلفن بهتر از چت باشه ! سيستم ، سيستم گروه فشاريه به هر حال ، بنابراين اصلا خوردن تو ديوار جای تعجب نداره ، و به هيچ عنوان انتظار يه مکالمهء حتی معمولی رو هم نداشته باشين ، به خصوص که موضوع مکالمه هم يه مقدار مورد دار باشه !



تجربهء وبلاگی - 2

محض رضای خدا حواستون باشه وقتی تو اتوبان همت هستين ، يک کيلومتر مونده به ورودی مدرس ، هم راهنمای سمت راست رو بزنين ، هم چند بار مسير رو اعلام کنين ، حتی اگه جای کمک راننده نشسته باشين ! وگرنه مطمئن باشين : آن ره که تو می روی به کردستان ( کردستان - ونک ) است ، و بعدش هم به شهرک غرب . در غير اينصورت می تونيد تجربهء انتخاب دورترين مسير برای رسيدن به مقصد رو داشته باشيد !

آها ، راستی ... سعی کنين اول هميشه چيزی رو که قرار بوده ببريد ، بذاريد تو کيفتون ، بعد چيزی رو که زياد قرار نبوده . اينجوری وقتی بفهميد اصل کاری رو جا گذاشتين ، زياد نمی خورين تو ديوار !



تجربهء وبلاگی - 3

اصلا روی ديده های خودتون از طريق وب کم حساب نکنين . و گرنه ممکنه تو ميدون وليعصر ، جلوی سينما قدس ، دچار اين اتفاق بشيد که :

من : ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهلام .

خانومه : سلام !

من : ( تو دلم : اِ ، اين که اينقدر خشک نبود ! ) هاها ... آيدام بابا .

خانومه : ( کلی شکل علامت سوال شده ) ... لبخند !!!

من : اِهه ، مگه تو ندا نيستی ؟؟!!

خانومه : ( با يه نگاه عاقل اندر سفيه ) نه خير خانوم ، اشتباه گرفتين !!!!!

... ( چند دقيقه بعد )

من : سهلام .

خانومه : سلام !

من : امممممم ، شما ندا نيستين ؟!

خانومه : ( با همون نگاه قبلی ) نه خانوم !!!!!

من : ( تو دلم : ای بابا چرا امروز همه خانوما شبيه بالای ديوارن ! )

... ( چند دقيقه بعد )

يه خانومه رو کشف می کنم که دم در سينما وايستاده ، هی اينور و اونورو نگاه می کنه ، منم هی جلوش رژه می رم و لبخند می زنم ، اونم فقط لبخند می زنه ! هی کوله پشتيمو نشونش می دم ( بابا گفته بودم با يه کولهء سورمه ای ميام که ! ) ، هی همينجوری همديگه رو نگاه می کنيم . بعد می بينم داره از پله ها مياد پايين ، اما هنوز جرات نمی کنم باز دوباره حدس بزنم و بخورم تو ديوار ! هی اون مياد طرف من ، هی من می رم طرف اون .

با احتياط :

من : سلام .

خانومه : سلام .

من و خانومه همزمان : آيدام ... آيدايی ؟

هاها ... بابا ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهلام !



خلاصه پيدا شديم آخرش ... ولی اصلا فکر نکنين خبری از کنسرت يا تئاتر يا سينما يا شام يا کافی شاپ يا حتی يه آب ميوه بودا ، عمرا ... فقط يکی يه دونه بستنی قيفی ، اونم ... ! D:



نتيجهء اخلاقی : کافيه يه بار با بالای ديوار قرار داشته باشيد تا سه بار بخوريد توی ديوار .
..
  



Saturday, October 26, 2002

هميشه يه عالمه حرفايی رو بهت می زنن ، که می دونن دوست نداری ، که يعنی داريم نصيحتت می کنيم ... هميشه کلی مقدمه و موخره می چينن ، که اصل مطلب رو توجيه کنن ... هميشه حرفايی رو می شنوی که تا اعماق روحت نفوذ می کنه و خراشت می ده ، اما اونا خودشون رو محق می دونن به گفتن و تو رو مستحق شنيدن ... و باز اين تويی که نگاهت رو پايين ميندازی تا چشمهات رو نخونن ... تا تحمل کنی ، تا بازی رو به هم نزنی ... تا بچرخی و بچرخن ... تا منتظر بشينی و ببينی اسب عصار ديگه چی برات تو آستينش داره ... هوووم ... روزگار غريبيه ... خيلی غريب ... .



دار

می خواستم نصيحتت کنم ...
..
  




من عاشق هديه هستم ... عاشق هديه دادن ... و هديه گرفتن ... سوغاتی هم به همچنين ... اصولا سوغاتی خيلی کيف داره ، حتی اگه خيلی کوچيک باشه ... چه برسه به اينکه اينهمه باشه ! ... يه عالمه چیزای خوشگل ، خيلی خوشگل ... مرسی غزل خانومی ... خوب شد نتونستم باهاتون بيام کيش !
..
  



Friday, October 25, 2002

رقيب

نخواستی نگاهشان کنی ،

به ديگر سو خيره شدی .

و آنها خيره به همان سو ، که چه کسی را می نگری ؟

و باور نداشتند

که به راستی ، آنجا هيچ کس نبود ... .
..
  




باز دارم شبا فيلم می بينم ... مدت ها بود که نمی رسيدم فيلم ببينم ، اما اخيرا طلسم شکسته انگار .

تعطيلات در رُم ... آدری هپبورن و گريگوری پک ... بعد از سال ها ، دوباره ديدمش ... مثل قبلا ها خيلی دوسش داشتم ... و هنوزم يکی از محبوب ترين فيلم های منه .

رام کردن زن سرکش ... اليزابت تيلور و ريچارد برتون ... اين يکی رو بچه بودم که ديدم و چيز زيادی ازش يادم نبود ... ديدن اين فيلمای قديمی رو خيلی دوست دارم ... البته از اون فيلمهايی بود که مطمئنم اگه با چند نفر دوست و آشنا می ديدم ، کلی سوژه پيدا می کردن و دچار تداعی معانی می شدن !

و اما فيلمی که نديده بودم و فقط مدت ها بود که تعريفش رو شنيده بودم : shawshank redemption ... با بازی تيم رابينز و مورگان فريمن ... يه فيلم عالی ... خيلی دوسش داشتم ، زياد ِ زياد ... پر از لحظه های کوچيک ناب ... از اون فيلمايی بود که اولش رو مبل به حالت خوابيده نگاه می کنی ... بعد هی کم کم بلند می شی و ديگه چهار زانو می شينی تا آخر فيلم ... با يه عالمه لبخند ، از اون لبخند های جوليا رابرتزی ... با قطره هايی که هر از گاهی تو چشمات جمع ميشه ... و حس خوبی که قلبت رو فشرده می کنه ... حسی پر از انسان بودن ... خالص بودن ... خيلی خوب بود ... يه عالمه .

..
  



Thursday, October 24, 2002

..
  




قاصدک ... موزيک Tango لورنا ... و حباب با تصويری زيبا :

٭ من حباب را دوست دارم .

من حباب را با شوقي كودكانه دوست دارم .

چرخ زدنش در باد , بازي رنگها بر پوستش , شفافيتش , سبكبالي و سادگيش را دوست دارم .

من حباب را دوست دارم .

حباب هم چون من دلش پر از هواست .

هواي دوست .

هواي دوست داشتن .

هواي دوست داشتن دوست .

پس اين حباب هم پيشكش همهُ دلهايي باشد كه پر از هواي كسي است .

..
  




اممممم ... اومدم يه چيزی بگما ... اما ديدم بهتره بگم بی خيال ... اين نيز بگذرد ... فقط اينکه : همين .
..
  




تازه اومده بودم ... فکر نمی کردم باشه ... وقتی اومد ، خوشحال شدم ... کلی حرف داشتم که می خواستم بهش بگم ... اما اومده بود دو تا خبر رو بده ... خبر شمارهء يک ... و خبر شمارهء دو ... پشت سر هم ... موندم ... نمی تونستم بفهمم جريان چيه ... چی باعث شده که يه هو اينجوری عکس العمل نشون بده ... همونجوری که رو صندلی نشسته بودم و زانوهامو بغل کرده بودم ، چونه م رو تکيه دادم به زانوم و خيره شدم به مانيتور ... به کلماتی که پشت سر هم رديف می شدن و توجيه می کردن ... احساس کردم مونيتورم تار شده ، انگار تو چشمای اونم اشک جمع شده بود ... احمقانه بود ، می دونم ، اما مونيتور به نظر خيس ميومد ... حس خوبی که داشتم ، به سرعت بی رنگ شده بود و جاش ، يه حس بد بود ... بد که نه ، نمی دونم ، يه جور مسخ شدن بود شايد ، جا خوردن ، انتظار نداشتن ... بی اونکه توضيح قانع کننده ای بده ... يه وقتايی هست که می بينی نبايد اصرار کنی ، پافشاری کنی ... احساس می کنی که ديره ، و تو فقط در جريان يک عمل انجام شده قرار گرفتی ... می بينی چقدر مرزها باريکن ... ورق چه زود برمی گرده ... و می بينی حتی اين وسط حق نداری دلخور باشی ... فقط بايد بپذيری و قاعدتا لبخند بزنی ... خوب اولش سخت بود ... ولی کم کم همين کارو کردم ... اما هنوز دارم نمی فهمم ... به نظرم منصفانه نبود ... اصلا منصفانه نبود .
..
  




راستشو بخوای :

ميخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت

ميخواری و مستی ره و رسم دگری داشت
.

..
  



Wednesday, October 23, 2002

آخيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش .

بابا به خدا خيلی دير شده بود ! اينهمه وقت !!! هيچ وقت اينقدر طولانی نشده بود . اما خوب بالاخره تموم شد . نگفته بودم سحر نزديک است ؟ ... آخرش امروز بعد از ظهر ، سحر شد ... هوووووم ... انگار نصف بار هستی ، تبخير شده ... يه عالمه سبکم .

خطوط هوايی ، هواپيماهای عزيز ، خيلی دوسِتون دارم . تازه آرزو می کردم گاهی وقتا فقط رفت داشتيد ، بی برگشت . اما خوب بدجنسی نمی کنم . همين که امروز بوديد و وظيفه تون رو خوب انجام داديد ، يه عالمه خوبه . مرسی بسيار زياد .
..
  




متاسفم ... بابت از دست دادن پدربزرگت ... می دونم چقدر دوستش داشتی و می دونم چقدر اين روزا برات سخته ... بابا بزرگ ها اولين آدمايی هستن تو زندگی که آدم عاشقشون می شه ... و اولين آدمايی هستن که با رفتنشون ، فقدان يک عشق ، تجربه می شه ... يادمه وقتی در موردشون صحبت می کردی ، چه جوری چشمات برق می زد ... فقط از ته دل اميدوارم حرفمو گوش داده باشی و همون موقع رفته باشی برای ديدنشون ... لااقل اينجوری ، احساس پشيمونی ، به غصه هات اضافه نمی شه ...

مثل هميشه کوه باش و صبور .

آيدا .
..
  



Monday, October 21, 2002

راستی يه چيز ديگه ، باز اين بچه دچار شکوفايی استعداد شد . خدائيش تو اين زمينه استثنائا بدجوری مغزش کار می کنه .
..
  




آهای پرتقالی

نمی خوای سرتو از زير اون لحاف ابريت بياری بيرون ؟

نمی خوای بذاری رگه های نور ، خودشونو از پشت ابرا نشون بدن ؟

يادت باشه زير ابرا قايم شدن ، موجوديت خورشيد رو انکار نمی کنه .


..
  




يه چيزی ... اين ميل باکس من يه بيماری جديد پيدا کرده ... فقط ميل ها رو دريافت می کنه ، اما دکمهء send و attach کار نمی کنه ، واسه همين نمی تونم ميل بفرستم يا جواب بدم ... ميل باکس ديگه ای هم به اين بيماری دچار شده ؟!
..
  




هاها ... اينا که همش تئوريه ! ... بابا هی من دارم کنسرت ها رو می رم ، تموم می شه ها !
..
  




باروووووووووووووون ... بوی نم خاک ... بوی چمن خيس حياط ... خنک ... تميز ... لطيف .

اندکی صبر ... سحر نزديک است .
..
  



Sunday, October 20, 2002

اين روزا به شدت خونه نيستم ... و يه عالمه اتفاق های رنگ و وارنگ افتاده تو اين چند روز که فرصت نکردم هيچ کدومشون رو بنويسم ... رنگی ترينشون امروز بعد از ظهر بود ... يه بعد از ظهر ساده ، بدون آفتابی که بسوزونتت ، پر از خش خش برگ های نارنجی زير پاهات ... بوی چمن خيس و بالاخره تالار وحدت و سيمين غانم .

به طرز عجيبی ، برنامه سر ساعت آغاز شد . همه سر جاهاشون نشسته بودن که مجری برنامه وارد شد : يه خانوم فوق العاده گوگولی با يه کت دامن بنفش ، يه شال حرير ياسی رنگ دور گردنش ، خيلی شيک و خيلی دوست داشتنی ، با اون صدای دلنشين و مهربون : ژاله علو و اعلام برنامه کرد . ترانه هايی که قراره خونده بشن : يه ترانه برای حضرت علی ، گل گلدون ، آفتابگردون ، ارمغان ، من بی تو بهار بی تو ، همنفس ، پرنده ، قلک چشمات ، بسوزان ، بدرود ، ... . د ِ ! هيچ اسمی از آسمون آبی نبرد ! آخه مگه ميشه آسمون آبی رو نخونه ؟ نه امکان نداره ، حتما می خونه ، وگرنه من دق می کنم که !

سيمين که اومد روی صحنه ، ملت منفجر شدن . از اون خانومايی بود که آدم دلش می خواست ماچش کنه . خيلی خودمونی و صميمی . فريبا جواهری با پيانو همراهيش می کرد و دو تا دختر جوون هم دف می زدن . اول با يه ترانه شروع کرد در مورد حضرت علی . بعد پيانو يه تيکه از يه آهنگ رو زد که همه بی اختيار از جاشون بلند شدن و شروع کردن به دست زدن . معلومه ديگه : گل گلدون .

يه خوبی که اين کنسرت داشت اين بود که موقع ابراز احساسات ، هی آدم مجبور نبود حواسش به روسريش باشه که ليز نخوره و سر جاش باشه و از اين حرفا . اکثرا بی روپوش و روسری ، با خيال راحت ، از کنسرت لذت می بردن .

ولی خدائيش شنيدن گل گلدون ، از نزديک و با اون صدا ، يه چيز ديگه ست . بعدش دو تا ترانهء جديد خوند : يکيش آفتابگردون بود که شعر قشنگی داشت :

... من عاشق ترين آفتابگردان مزرعهء عشق بودم

که نيازم به آفتاب نگاهت بود ...


و بعديش ، ارمغان . که من اينو خيلی دوست داشتم :

... تمام دنيا مال تو ، تمام دنيا مال تو ، گوشه ای از اون قلب مهربون تو برای من

تمام روزها مال تو ، تمام روزها مال تو ، دمدمه های غروب ، ياد من

شاليزاران سبزه زاران همه گلزارهای عالم مال تو

سايهء يه بيد مجنون مال من

ماه و خورشيد و ستاره همه ارمغان تو ، يه شهاب از آسمون چشم تو برای من ...


اين وسط ، همه که کماکان مثل ما نگران آسمون آبی بودن ، بعد از هر تشويقی درخواست آسمون آبی می دادن و جالب اينجا بود که اونم اصلا به روی خودش نمياورد !

ترانهء بعدی ، همنفس بود : اون کيه ، اون کيه ، که با من همنفسه ... واسه من مقدسه ... گاهی وقتا بد می شه ، به مترسک می مونه ، منو از تموم شدن می ترسونه ... وای اين ترانه با اون فراز و فرود های صداش ، به شدت آدمو ياد فرهاد مينداخت ، دقيقا با همون سبک آروم می خوند ، بعد يه هو اوج می گرفت . و همه به شدت تحت تاثير قرار گرفته بودن . و بعدش هم پرنده .

در وقفهء بين دو نيمه ، ژاله علو اومد اعلام کرد که به دليل کمبود وقت و آهنگ های درخواستی ، عملا استراحتی نداريم . و بعدش دوباره سيمين اومد با ترانهء فوق العادهء : من از اون آسمون آبی می خوام ... من از اون شبهای مهتابی می خوام ... دلم از خاطره های بد جدا ... من از اون وقتای بی تابی می خوام ... و باز منو برد با خودش اون بالاها ، اون وقتا که تو بودی و آسمون آبی بود و شبهای مهتابی و وقتای بی تابی ... مثل يک دسته گل اقاقيا ... دلم آواز می کنه بيا بيا ... تو می ری پشت علف ها گم می شی ... من می مونم و گل اقاقيا ...

با اين آهنگ ، ديگه هيچ کس سر جاش ننشسته بود ، همه ايستاده کف می زدن و خيليا هم اشک می ريختن ، که دوباره شروع کرد به خوندن گل گلدون . اين بار همه ء سالن با هم يکپارچه می خوندن : گل گلدون من شکسته در باد ... تو بيا تا دلم نکرده فرياد ... ... وای ، خيلی حس خوبی بود ... اين جمهوری اسلامی چه لحظه های خوب و ساده ای رو از ما ها دريغ کرده !

بعد هم قلک چشات بود و بدرود ، و متاسفانه ديگه وقت داشت تموم می شد . با اصرار تماشاگر ها ، يه بار ديگه ترانهء جديد و زيبای ارمغان رو خوند ، باز هم يک ترانه در مورد حضرت علی و تمام . بعد از مراسم خداحافظی و موقع رفتن ، بدون پيانو و فقط با صدای دف ، باز هم گل گلدون رو خوند ... و باز هم همه در حاليکه ايستاده بودن و دست می زدن ، همراهيش کردن .

از سالن که بيرون اومديم ، هنوز گيج بوديم ، خيلی چسبيده بود . و بيرون هم نم نم بارون بود و باد ملايم و برگ های نارنجی که همه جا رو رنگی کرده بودن .

يه بعد از ظهر کوتاه ، خنک ، دلچسب و به ياد موندنی ... به لطف سيمين غانم .

جای همتون خالی ، يه عالمه .
..
  




از وبلاگ فروغ :

... اما به تدريج که زمان سپري مي شود جريان آرام مي شود و نسل بعد راحت تر زندگي خواهند کرد .. اگر روزي فرزندي داشته باشم ، او با اين تضادهاي فکري ، مواجه نخواهد شد .. روي امثال ما ، فرهنگ گذشته که آميخته با رگ و پي مان است و تمايل به فرار از همان چون قبولش نداريم ، از دوسو فشار مي آورند ...

... نوشته بودم يک زن سنتي راحت تر زندگي مي کند تا يک زن امروزي فقط به خاطر همين درگيريهاي فکري بود که زن سنتي ندارد .. او فقط يک راه براي زندگي دارد و گمانش به راه ديگري نمي رود .. تربيت و سنتش هم آن قدر ريشه دار است که تکان نمي خورد .. اما زن امروزي در کنار استقلال و آزادي که براي خود متصور است متاسفانه نه تنها با يک فرهنگ متضاد دروني روبروست بلکه جامعه اي که در آن زندگي مي کند اکثر آدمهايش ،حتي زنانش ، اگر ته دلشان دوست داشته باشند که سنت و قيد و قيود را واپس بنهند اما در ظاهر باز به آن وفادارند ..

... تمام مردان دور و برم که با آنها نزديکم و به نظرم در دسته خوش فکرها طبقه بندي مي شوند هم صادقانه مي گويند مرد دلش زن آفتاب و مهتاب نديده مي خواهد ...

... خوب آقايان عزيز کدامتان حاضريد از نقشتان درباره عوض شدن سنتهاي مردسالار حرف بزنيد ؟ اگر دختر داشتيد چطور تربيتش مي کرديد ؟ دلتان مي خواست مثل پسرتان به او اين اجازه را بدهيد که دوست پسرش بيايد دم در خانه و او را ببرد پارتي ؟ آيا به او مي گفتيد يک مرد را چطور بايد بوسيد ؟

متن کاملش رو اينجا بخونيد .
..
  



Saturday, October 19, 2002

از وبلاگ کاپيتان هادوک :

محض نمونه يه دونه شاعر مثال بزنيد که در مورد « زنش » شعر سروده باشه .



شاملو ؟

هوووم ... ولی خوب اينجوری که اينجا نوشته ، عاشقانه های شاملو هم دقيقا تا سال اول ازدواجش ادامه پيدا کرده و بعد بيشتر سياسی شده . هاها ... جالبه ها !
..
  




از وبلاگ سيب زمينی :

٭ آنقدر با خاطرات زندگي كردم كه پس مدتي از خودم جز خاطره اي در ذهنم باقي نماند...!!!



كسي گل ِ سياه را دوست نداشت ... همه ؛ خسته از سياهي ... خسته از سياهي دلهايشان ... گلهاي رنگي ميخواستند ... كسي گل بودن ِ گل سياه را نميديد ... گل سياه ميان جمعيت له شد ... جمعيت سياهي كه از سياهي فرار ميكردند ...



..
  



Friday, October 18, 2002

دلکش داشت می خوند که :

ره ميخانه و مسجد کدامست ... که هر دو بر من مسکين حرامست

نه در مسجد گذارندم که رندی ... نه در ميخانه کين خَمّار خامست

ميان مسجد و ميخانه راهی ست ... غريبم عاشقم آن ره کدامست


ديدم اِ ، اينکه وصف حال منه ! چند وقت ديگه قراره ماه رمضون بياد ، و من هنوز هم وسط آسمون و زمينم . دلم می خواست يا اينوری می شدم ، يا اونوری ، اما متاسفانه بدجوری اين وسط گير کردم . می دونم که امسال هم وقتی صدای ربنا رو بشنوم ، باز خجالت می کشم . کاش می شد آدم لااقل از اين بلاتکليفی در بياد . تکليفش با دلش مشخص باشه . اما هنوز خيلی مونده انگار ... .
..
  



Thursday, October 17, 2002

برايم نوشت :

" اين شعريست از قبانی که ميدانم می خوانيش ، حرف های دلم را چه شاعرانه برايت نوشته .

نامه ای از زير آب

اگر دوست منی ، کمکم کن تا از پيش ات بروم .

اگر يار منی ، کمکم کن تا از تو شفا يابم .

اگر می دانستم که عشق خطر دارد ... دل نمی دادم .

اگر می دانستم که دريا عميق است ... دل نمی زدم .

و اگر پايان را می دانستم ، آغاز نمی کردم .

دلتنگ شده ام ... به من بياموز که اشک ، چطور جان می دهد در خانهء چشم ؟ ... به من بياموز که قلب ، چگونه می ميرد و دلتنگی خود را می کشد .

اگر پيامبری ، از اين جادو و از اين کفر ، نجاتم ده ... عشق تو ، کفر است . رستگارم کن ... اگر توان داری ، از اين دريا بيرونم بکش ، که من شنا نمی دانم ... و موج آبی چشمانت ، به ژرفايم می کشاند ... من ، در عشق ، نازموده ام و بی قايق ... اگر پيش تو بها دارم ، دستم را بگير ... که من سراپا عاشقم ... که من در زير آب ، نفس می کشم ...

من

غرق

غرق

غرق می شوم . "



برايش ننوشتم . اينجا می گويم تا بخواند و بداند :

" بگذار من نيز از قبانی برايت بگويم که گمان می کنم بخوانيش . شاعرانه تر از من ، تاب آورده است .

استاد عشق ، استعفا می کند

دوست من

سخنم را گوش مده ، که من درس عشق نمی گويم ... و سخنم بيشتر ، شطح و روياست ... نوشته هايم را بها مگذار ... که از موسيقی دريا ، شميم علف ها ، و تنفس بيشه ها ، عشق می سازم ... به قصه هايم گوش مده ، که می دانم چقدر به دردسرت انداخته ام . و گيجت ساخته ام با خواندن شعرم ... و می دانم ، زبانم در درون تو چه نقشی زده است ، و کتاب هايم ، و انديشه ام ... عاقل باش ، که من پيامبر عشق نيستم . و به ياد ندارم آيه ای آورده باشم ، که من خود نيز ، آيه هايم را باور ندارم ... "



ديگر دلی ندارم برای سپردن

که هر چه داشتم ، سال ها قبل سپردم و

اکنون سبکبار و بيدل ، رهسپارم ...


آيدا .

..
  




از محبت ، خار ها گل می شود .

اما چه فايده ، نه از اون دسته گل های بنفش و زرد ، که همش زنبق بود و نرگس ... از اين دسته گل های رز قرمز با عروس سفيد و زرورق و روبان رنگی ! ... البته اشکالی نداشت ها ، طفلکی برای همين هم کلی انرژی مصرف کرده بود !

از محبت خيارها ، سالاد می شود .

حالا بگذريم که ليمو ترش تازه رو به آبليمو يا سس غليظ ترجيح می دم .

از محبت ، انار ها دانه می شود .

و بماند که دونه های اون انار سفيده ، حس قرمز ِ قرمز ِ کاسهء انار رو به شدت خدشه دار می کرد .

ولی به خدا چرت و پرت نميگم ! دقيقا همين اتفاق ها افتاد . و خوب فکر کنم هنوز اون دسته گل تو آشپزخونه باشه . و تنها اين فکر که الان اون دسته گل يه جايی تو اون خونه ست ، کافيه تا به شدت دچار حس ترحم و دلسوزی بشم ... ميدونم که به شدت خبيثانه ست ، اما من که نخواسته بودم ، خواسته بودم ؟!

انگار به فضائل و رذائل اخلاقيم ، " هيپنوتيزم در سه سوت " هم داره افزوده ميشه !
..
  



Wednesday, October 16, 2002

روزگاري که هيچ گاه سپري نشد -1

ولو شده بودم روي تراس. داشتم به عادت هميشه ام کمي ورجه وورجه ميکردم داخل رختخواب. خنکاي مطبوعي داشت و من تا ميتوانستم اينطرف و آنطرف ميرفتم تا بيشتر آن را بچشم. ستاره ها! انروزها به گمانم زيادترهم بودند. يک دوجين! شايد هم بيشتر. خوب بچه که باشي نه هوس تصاحب است و نه جستجوي تملک، اينست که با تماشاي ستاره ها شبي را ميتواني سر کني. کمکي هم خيال ببافي شايد.

يک تابستان بود و يکدنيا اشتياق براي رفتن به کرمانشاه. شوخي که نبود: سه ماه تمام!! ماندن پيش پدر بزرگ و مادربزرگ و لابد با تمام افاده هايي که ميشد در عالم بچگي خودت و مهرباني آن دو براي آنها کرد. و تازه مگر فقط آنها بودند. يک عالم قوم و خويشي که حسرت ديدار بقيه را هم با تو جبران ميکردند و لذت بودن در شهري که ديگر کم کمک نيمچه بهشتي هم ازان در خيال خودت ساخته اي.



آنسال هم يکي از همان تابستانها بود. اينبار اما با کلي جنجال آمده بودم. کمي کولي بازي، کمتر لوس کردن خود و بيشتر از همه چسبيدن و متوسل شدن به همان مهرباني هاي فوق الذکر! اما جنگ بدمصب بود. هر روز جايي را ميزدند: تپه شيرين، در گاراژ، چال حسن خان، کسري، پالايشگاه...



آنروزها اما، جنگ هيچ چيزي را در شهر تعطيل نکرده بود. انگار که ضرباهنگ زندگي را تنها کمي تندتر کرده باشد، ماجرا هماني بود که پيش ازان بوده و اکنون هست، ماجراي زندگي، اما با دور تند.

روز نبود که خبري از مرگي نباشد، مرگ دوستت، مرگ همسايه ات ، مرگ قوم و خويشت و ...

سارتر ميگويد تنها چيزي که براي ادامه زندگي بدان محتاجيم دليل خوبيست براي مردن!

به گمانم آدمها آنروزها همه دلايل خوبي براي مردن داشتند اين بود که زندگي با شدتي بيش از امروز در جريان بود. يکي حاضر بود به خاطر کشورش بميرد، آن يکي در شهر ميماند تا به خاطر سرزمينش بميرد، و ديگري شبها را در پناهگاه زير خانه اش به ترس سپري ميکرد تا اگرهم ميميرد به خاطر مال و منالش باشد. جالب آنکه در زير آنهمه بمباران بازهم همين آدمها ميکشتند و کشته ميشدند آنهم به دست خودشان.

کتابفروش سر کوچه را همان روزها کشتند با نارنجک. پسر احمد ساندويچي را هم مثله کرده بودند کمله ها: پاسدار بود. دختر آن يکي را هم اعدام کرده بودند اينوري ها: مجاهد بود و ...

مابين اينهمه مرگ اما، آنجا هنوز بهشت من بود. هنوز هوس پارک وليعهدش را داشتم که حالا ديگر شده بود پارک وليعصر و براي مني که به دنبال فالهاي گردو و سوتسوتکهاي قشنگ و بلال و ورجه وورجه بودم عهد و عصرش چندان تفاوتي نداشت، گو اينکه کلي آدم هم لابد خودشان را به مرگ سپرده بودند تا آن عهد بشود اين عصر! و طرفه آنکه هر دو هم "ولي" دار!

علیرضا

..
  




دو سه روزی را در سفر خواهم بود .

آيدا .
..
  



Tuesday, October 15, 2002

قابل توجه بانوان محترمه :

کنسرت سيمين غانم رو از دست ندين !
..
  



Monday, October 14, 2002

گفت : آدما کم کم ميشن غول بيابونی. يه دفه که هيشکی غول بيابونی نميشه، ميشه ؟

بعد گفت : اصلا می دونی غول بيابونی کيه ؟

گفتم : نه ، کيه ؟

گفت : کسی که اون اول کم کم از جامعه می کشه بيرون ، بعد از يه مدت ديگه حوصلهء جمع رو نداره ، بعدش ديگه فرار می کنه از هر چی آدمه . ميره تو قعر خودش . نکنه تو هم بشی غول بيابونی ؟ ... مراقب باش ... هی آيدا ، دارم جدی صحبت می کنم ، مراقب باش ... می دونی ، از پيله ها هميشه پروانه بيرون نمياد . هميشه اين احتمال رو بده که ممکنه پيله رو يکی بندازه تو آب جوش ، واسه ابريشم ، همين .

....

هوووووم ... يعنی دارم ميشم غول بيابونی ؟؟؟
..
  




بازم شهر کتاب و بازم کتاب ... اول از همه کتاب گذار از مدرنيته رو خريدم که در اين باب نادانسته و ناخوانده از دنيا نرم ! و بلقيس و عاشقانه های ديگر نزار قبانی ... اما اصل قضيه اينجا بود که با دوستی رفته بوديم تا يه سری کتاب بخره ... طفلکی مجبور شد يه عالمه کتاب برداره و فکر کنم تا مدت ها هر وقت چشمش به اون کتاب ها بيفته ، تو دلش کلی بد و بيراه بهم بگه ! ... به خصوص بابت دو تا کتاب : نوری در اتاق زير شيروانی عمو شل و فراتر از بودن کريستين بوبن ... از اونجايی که اين روزها هر جا رو نگاه می کنی اسم وبلاگ به چشمت می خوره و حرف وبلاگ پيش مياد ، تو کافی شاپ آرين هم که نشسته بوديم ، يه آهنگ خيلی آشنا شنيديم ! اونم چی ! آهنگ نوبهار ، يعنی همين آهنگ وبلاگ من !

و يه چيز ديگه ، باز هم همونی بود که فکر می کردم ! ... ممنون .
..
  



Sunday, October 13, 2002

پائيز هم سر ِ ياری ندارد انگار ،

غرهء نامش شده و پائيز گری نمی کند .

آفتاب همچنان داغ داغ می تابد و

دل ما در تمنای قطره ای ... .

..
  




قرار بود ديشب درس بخونم و سی دی ها رو کپی کنم مثلا ! اما هی فيلم ديدم و فيلم ديدم و فيلم ديدم .

سابرينا رو ديدم با بازی آدری هپبورن که خيلی دوسش دارم .

شکوه علفزار رو ديدم با بازی ناتالی وود که منو ياد ليلا حاتمی ميندازه و وارن بيتی .

و اتوبوسی به نام هوس با بازی ويوين لی و مارلون براندوی دوست داشتنی . ويوين لی برای من مساويه با اسکارلت اوهارا ، انگار به سختی می تونم توی نقش های ديگه قبولش کنم .

و خوب معلومه که سابرينا رو از همه بيشتر دوست داشتم .
..
  



Friday, October 11, 2002

فيلم اميلی رو ديدم . از اون فيلمائيه که دوستشون دارم . لحظه های ظريف و قشنگی داشت . يکی از صحنه هاش رو خيلی دوست داشتم . اون جايی که پسر بچه به زور ، سعی می کنه مقدار بيشتری از تيله ها رو توی جيبش جا بده ، و بعد ، جيبش پاره ميشه و همهء تيله ها می ريزن . چقدر غصه دار شده . ياد تيله های شهرزاد افتادم . نمی دونم هنوز تيله هاش از دست من غصه دارن يا نه . خدا کنه تو دلشون نمونده باشه .

يه جای ديگهء فيلم رو هم خيلی دوست داشتم . بلايی که سر آقای ميوه فروش آورد ... هاها ... و يکی هم ، نامه ای که برای خانوم همسايه از طرف شوهرش نوشت .

فيلم دوست داشتنی بود . و نکته ای که توجه منو جلب کرد اين بود که :

Now the question is :

Will she have the courage to do for herself what she has done for others ?
..
  




از وبلاگ بچه جنوب شهر :

... اما يه چيز خوشمزه ديگه هم تو همين بلاگ اسپوت به نظر من برتری پسرها به دختر هاست . يعني از هر نظر پسرها برتری دارند...

... و خلاصه سرتون رو درد نيارم ... اين يه ساله نشون داد که دخترها هنوز بايد تلاش بيشتر ی نشون بدن و الا با شعار و مي زنم و اين برنامه ها ...

متن کامل .



هوووم ... والا ما نفهميديم اين چه حکمتيه که با دست پس می زنند و با پا پيش می کشند !

اصلا همچين مقايسه ای يعنی چی ؟ چی رو می خوايم ثابت کنيم ؟!

به قول شبح :

به نظر من بجای اين که در فکر اين باشيم که سطح ديگران را اندازه بگيريم بايد سعی کنيم سطح خودمان را بالا ببريم .

نويسنده‌ها حالا چه در وب‌لاگ و چه غير آن چهار دسته هستند .

سطحی‌های پرخواننده

سطحی‌های کم‌خواننده

عميق‌های پرخواننده ( نسبتا )

عميق‌ها کم خواننده ( بسیار کم خواننده )



حالا هر کدوم خودمون می تونيم قضاوت کنيم که جزء کدوم گروهيم ... اما برای ديگران رای صادر نکنيم ... مرزبندی برای اين سرزمين بی حصار ، کار درستی نيست .
..
  




صدا کن مرا

صدای تو خوب است ...




پر از شاخه های گل مريم بود ... هنوز همه جا بوش پيچيده ... خوبه که هستی .
..
  



Thursday, October 10, 2002

... منظور اينکه به خدا ثواب داره از اون غاره بيای بيرون . قبلا هم بهت گفته بودم ، اينجوری بخوای ادامه بدی ، غرق می شی ها ! اون وقت قيافه ت ميشه شبيه آدم بزرگا . اين اصلا هنر نيست که مثل مرتاض های هندی زندگی کنی و بگی کاری ندارم جز " کار کردن " ! کافيه يه خورده از اون پنجرهء بزرگ آفتاب گير اتاقت ، بيرون رو نگاه کنی ... ببين چقدر همه دارن راه می رن . اينا هم همشون آدمن . مثل من و تو هستن . فقط شايد يه خورده راحت تر با قضايا کنار ميان ... من آخرش می ترسم تو دچار " خود - آدم آهنی - بينی " بشی و خلاص ! به خدا اون چيزی که سمت چپ قفسهء سينه ت داره گرومب گرومب می کنه ، معدهء زاپاس نيست ... اسمش قلبه ! ... تو که داری سعيتو می کنی ، يه خورده هم پاتو روی پدال گاز فشار بده ... نترس ... تصادف نمی کنی ...

همهء اينا رو که برات گفتم ، نگاهم افتاد به دو شاخهء تلفن که تو پريز نبود . خيالم راحت شد که هنوز تو اون غاره قراره کپک بزنی .
..
  




هوووم ... بارها گفته ام و بار دگر می گويم :

هر عملی را عکس العملی ست ، مساوی با آن و ... !

اينم زيرنويس احتياج داره ؟!
..
  




از وبلاگ بهار :

... آخري خيلي ناز بود. دلم مي‌خواست يه دوربين داشتم همون موقع عكس مي‌گرفتم. يه پسر و دختر پنج شيش ساله هر كدوم روي يكي از پله‌برقي‌ها بودن، دست همديگه رو گرفته بودن و بر خلاف جهت حركت پله‌ها حركت مي‌كردن. مردم از كنارشون رد مي‌شدن و بهشون تنه مي‌زدن، ولي اينا دست همديگه رو ول نمي‌كردن و از هم دور نمي‌شدن.

فكر مي‌كردم حتي اگه يكيشون ثابت ايستاده بود و اون يكي برخلاف جهت حركت پله‌ها حركت مي‌كرد، باز هم صحنهء قشنگي بود. ولي اين ديگه شاهكار بود.

تا چند ساعت بعدش فكرم مشغول بود. به جهتها فكر مي‌كردم و به تنه‌ خوردنها. و به دستهايي كه نبايد از هم جدا بشن....

متن کامل .



از وبلاگ سپيده :

این روزا دانشگاه حسابی شلوغه ..... یه خروار صندلی گذاشتن کنار هم برای مراسم خیر مقدم به رییس جدید دانشگاه . دور این صفای صندلی یه طناب کشیدن که مردم نرن لای صندلی ها نظمشونو به هم بزنن و مزاحم کارگرایی بشن که دارن اون وسط کار می کنن ..... داشتم از پله ها می اومدم پایین، یه پسرکی با مامانش جلوم بود ....

- هی آقاهه داری صندلی می چینی؟

- هوم .

- راستی چطوری رفتی اون تو؟

خندیدم حسابی . بعدش فکر کردم ما آدم بزرگا هم همین جورییم ...... این همه مرز که ما جرات نداریم ازش رد شیم یه طناب نازکه . چقدرم اگه یکی اونورش باشه تعجب می کنیم ....
..
  



Wednesday, October 9, 2002

کنسرت جديد راجرواترز ، اونم کلهء صبح ! ... خدا همه رو شفا بده .
..
  




از کتاب شن :

ديده ام درخت ها را مي برند

و ديوار ها را خراب مي كنند .



آي عاشق هاي خياباني !

يادگارهاتان را جايي بنويسيد

كه مانا باشد .


..
  



Tuesday, October 8, 2002

از وبلاگآذر :

يك بار ديگر به تاكيد گفتم : نه . خانم . من گمشده اى ندارم .

ممكن است ره گم كرده بودم . اما باور كنيد گمشده اى نداشتم . به او هم گفتم . گفتم از راه دور مى آيم . گفتم يك روز كه نمى دانم كدامين روز بود و در يك لحظه از زندگيم كه نمى دانم در كدامين لحظه از ياد رفت تصميم گرفتم به خانه برنگردم . خانه اگر از معنا تهى شود ، زندگى بعد ديگر همه راه هاى بى پايان است .

متن کامل .

..
  




..
  




يه نکتهء قابل توجه از وبلاگ خانوم گل :

... آخرين وصيت : مجلس ترحيمم كه مياين قبل از تجمع و حركت به سوي كافي شاپ ، يه فاتحه برام بخونين .

..
  




الو ... صدا مياد ؟!

يا نامه نمی خوانی ... يا راه نمی دانی .
..
  




يه مدت که تو جزيرهء خودت زندگی کرده باشی ، ارتباط برقرار کردن با آدما برات سخت می شه . برای برآورده کردن توقعات معموليشون ، بايد انرژی ويژه ای صرف کنی . البته خوبيش اينه که هيچکس متوجه نمی شه . اگرم بشه خيلی به ندرت . مثل آذر که برمی گرده بهت ميگه : بزرگ شدی دخترجان . يا آبی که يه هو وسط کلاس برمی گرده بارها و بارها می پرسه چته . در همين حد . و بقيه عادت کردن تو رو اونجوری ببينن که دوست دارن . يه وقتايی از اين که هميشه گوشی باشی برای شنيدن ، به شدت خسته می شی . دلت می خواد يه خورده هم تو حرف بزنی ، يا لااقل اگه حرف نمی زنی ، سکوت کنن تا بتونی کمی آروم بشی . اما اينو هم هيشکی نمی فهمه . همه تو رو با روزمرگيهاشون بمبارون می کنن و مجالی برات باقی نمی ذارن تا بگی : بسه ، خسته م .

ماه هاست که فکر می کنی به زودی خستگيت در ميره و همه چی روبراه می شه ، اما همينجوری روزای خاکستريت مدام کش ميان و کش ميان و خودت رو می بينی که وسط اون همه دود ، فقط نشستی و داری نگاه می کنی . حتی ديگه تلاشی نمی کنی برای عوض کردن چيزی . از اينکه اينهمه پذيرا شدی ، خودت هم شگفت زده می شی . بعد خودت رو قانع می کنی که اگه تو باتلاق ، مدام دست و پا بزنی ، زودتر فرو ميری ، پس سعی می کنی بی حرکت بمونی تا لااقل زمان بيشتری رو روی سطح باتلاق بگذرونی . چی به سرت اومده ! راضی شدی به فساد تدريجی ؟ پيشرفت بزرگيه ! ديدی تو هم همش ادعا می کردی . ديدی وقتی به مرحلهء عمل رسيد ، تو هم جا زدی . البته دلايلت ، کاملا محکمه پسنده ، به خاطر خودت نبوده ، به خاطر ديگران کوتاه اومدی ، می دونم ! اما بايد ته دلم بهت بگم که شرمنده ، خر خودتی . خودتم می دونی که خودخواهی و جاه طلبيت هنوز حرف اول رو می زنن . خودتم می دونی که شهامتشو نداری . ديگه نمی تونی اون کار چند سال قبلت رو تکرار کنی . نصفه و نيمه نمی شه . يا همهء پل ها رو خراب می کنی و از صفر شروع می کنی ، اونم جايی که هيچ کس ديگه دور و برت نيست و حمايتت نمی کنه . يا خفه می شی و کج دار و مريز ، می گندی تا متلاشی بشی . اين بار ديگه حد وسطی در کار نيست . و خوب می دونی که اين بار از هميشه تنها تری . اين بار اونايی هم که فکر می کنن دوسِت دارن ، هيچ کاری برات نخواهند کرد .

منتظر معجزهء کارما هستی ، اما قوانين مورفی ، قوی تر عمل می کنن !

راستش گناه داری ، دلم برات می سوزه . اما خوب يه جورايی هم حقته . تاوانش رو بايد يه جوری می دادی خلاصه . منتها يه خورده زيادی برات گرون تموم شد . پارسال اين موقع رو يادته ؟ يه بادکنک بودی اون بالاها که بسته بودنت به آنتن تلويزيون يه ساختمون خيلی خيلی بلند . لااقل تا اونجا که طول نخت اجازه می داد واسه خودت می چرخيدی و رو ابرا حال می کردی . به همه لبخند می زدی و کلی واسه خودت الکی خوش بودی . اما اين بار ، مهر هم ديرتر از هميشه شروع شد ، اونم نتونست زياد خوبت کنه . تا جايی که می تونستی ، همه رو خوب کردی و سعی کردی کمکشون کنی ، اما ... .

بگذريم ، بی خيال . هنوز دو ماه و نيم از پاييز مونده . هنوز هوا ابری نشده ، هنوز بارون پاييزی نيومده .

شايد هوا که ابری بشه ...

شايد بارون که بياد ...

شايد .
..
  



Monday, October 7, 2002

هاها ... باز اين بچه استعدادش شکوفا شد !

تولدت مبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک يه عالمه .
..
  




قرارمون ، رنگين کمون بعدی .

miss u
..
  




اين Bitter Moon هم به سرنوشت Eyes Wide Shut دچار شد ! من فقط درباره ش تو مجله ها خونده بودم و وصفش رو از اين و اون شنيده بودم . اصلا نمی دونستم که چه جور فيلميه !

خوب نمی شد قبلش يه ندايی چيزی می داديد که بابا ، همهء خونواده رو واسه ديدن اين فيلم جمع نکن ! هی صبر کردم ، بلکه خوب بشه ، نشد که نشد . آخرش طبق معمول گفتم شرمنده ، ظاهرا اين فيلم خيلی فلسفيه . فيلمی نيست که به درد خانواده بخوره !
..
  




امان از اين فيلمای قديمی ! چقدر اعتياد آورن !

من به زودی ورشکست خواهم شد ... می دانم ... می دانم ... می دانم ...

و همه ش تقصير آقای کتابداره !
..
  




... يه مکث کوتاه ، و بعد :

خودت خوبی ؟

همين دو تا کلمه ... چقدر همه چی بس بود .

و هنوز هم کافيه .
..
  



Sunday, October 6, 2002

اندر باب مارگاريتای چيلی و ... !

جالبه ها ... کم کم اين مارگاريتا هم داره تبديل به يه نماد می شه !
..
  




طبيعت ِ مَرد

هر مرد برای عاشق شدن

به يک دقيقه احتياج دارد

و برای فراموش کردن

به چندين قرن !



" نزار قبانی "



- چندين قرن ؟! عمرا" !

..
  




... وقتی می شنوم که مردان

چه مشتاقانه از تو سخن می گويند

و زنان

چه پر کينه ،

به زيبايی ات پی می برم !




" نزار قبانی "
..
  



Saturday, October 5, 2002

عاشقی دانی چه باشد ؟ بی دل و جان زيستن

جان و دل برباختن ، بر روی جانان زيستن

سوختن در هجر و خوش بودن به اميد وصال

ساختن با درد و پس با بوی درمان زيستن



اهه ، اين که همش شد ... !

قبول نيست !
..
  




مهمونی ... تولد ... مهمونی ... مهمونی

دارم قاطی آدم ها گم می شم .

کسی يه لبخند مصنوعی برای مواقع لازم ، سراغ نداره ؟
..
  




به خودم می گويم :

اندکی صبر ، سحر نزديک است .

به دلم می گويم :

باران که بيايد ...

و به او می گويم :

چشم !



اگه زودتر تموم شه ، نمی ترکم .
..
  



Friday, October 4, 2002

از نوبنياد که ميری به سمت جادهء لشگرک ، هوا يه دفعه سرد ميشه و مطبوع ، و اتوبان نسبتا خلوت و نيمه تاريک ... انگار که تو اتاق نيمه تاريکت نشسته باشی پشت پنجره و آدمای بيرون رو نگاه کنی ... يه جور تنهايی و آرامش خاصی رو بهت القا می کنه ، حتی اگه توی يک ماشين پر از سرنشين باشی ...خنکای هوای تميز شب که می خوره به دستات ، دچار همون حسی می شی که غروب ِ اون روز داشتی ... وقتی از کنار چمن های خيس خورده می گذشتی و به عنوان آخرين حرف ، بعد از يک مکالمهء طولانی ، تنها اين مصراع رو برات خوند که : درديست غير مردن ، آن را دوا نباشد ...
..
  



Thursday, October 3, 2002

جناب جاده ، ممکنه لطف کنين براش فرياد بزنيد که : بيا اااااااااااااا

بابا خسته شديم ... بسه ديگه ... کار و زندگی داريم انگار ها !
..
  




از وبلاگ سپيده :



بادبادك يا بادكنك؟ بادبادكي با دنباله هاي فرفري و قرمز يا بادكنكي سرخ با نخي سبز در دستهايي سفيد؟ هر چه هست بگذار برود و تا آخر آسمان بدود. آخر دارد آسمان مگر؟ بگذار آخر نداشته باشد بگذار نقطه را حذف كنيم...

در اين وسعت بي نقطه با تو مانده ام و شب را به ضيافت نور مهمان كرده ام شايد فالم درست در مي آمد و شهزاده خواب تو مي ماندم و شايد زمان را گم نمي كردم كه ندانم كجا هستم و اين روز امروز است يا ديروز يا فردا كه باد به بالهام افتاده و مي برد من را تا جايي كه نقطه ندارد و در آن وسعت بي نقطه كه نمي دانم اين است يا آن با تو مانده ام كه شهزاده خواب تو باشم و خواب را به خواب مهمان مي كنم در اين وسعت بي نقطه كه باد به بالهام افتاده و براي تو گل مريم مي آورم كه نمي دانم مريم دوست داري و باد مي بردم آنجا كه دوست داشته باشي اين مريم ها را و دستهام را بلند مي كشم تا آنجا كه تا ندارد و به آن الهه باد كه نمي دانم اين است يا آن التماس مي كنم كه نباشد كه نوزد و نيفتد ميان بالهام كه بمانم در اين وسعت بي نقطه و هرچه نقطه دار است به من بخندند كه بي نقطه قرصهاش را نخورد و بايد يك تخت برايش دست و پا كنيم و چند سرنگ و نمي دانند كه با هرچه سرنگ هم تا باد بوزد و بيفتد توي بالهام رها نمي كنم اين وسعت بي نقطه را
..
  



Wednesday, October 2, 2002

" ... آرزو می کردم ،

که تو خوانندهء شعرم باشی .

- راستی شعر مرا می خوانی ؟ -

نه ، دريغا ، هرگز ،

باورم نيست که خوانندهء شعرم باشی .

- کاشکی شعر مرا می خواندی ! -

... "




دو منظومه --- حميد مصدق
..
  




اگه احيانا بيماری افسردگی داريد و مدت هاست که از ته دل نخنديديد ، حتما يه سری به نمايشگاه Conceptual Art موزهء هنرهای معاصر بزنيد ! فقط حواستون باشه که گول اسمش رو نخوريد و با يه آدم با کلاس و خيلی سنگين رنگين و نسبتا غريبه برای ديدن اين نمايشگاه نريد ( بلايی که پارسال دفعهء اول سر من اومد ، و البته دفعهء دوم جبران شد خوشبختانه ) . به هر حال خدائيش حيفه که فرصت ديدنش رو از دست بديد ، از ما گفتن بود !
..
  




ايمان داری که نمی آيد ،

اما منتظری .

منتظر يک معجزه ،

که هرگز اتفاق نمی افتد .

با اين حال نا اميد نمی شوی

و نگاه سرگردانت را همچنان روی اشياء سُر می دهی .



گرمای آغوشش برايت تنها يک روياست ، و نه حتی يک خاطره

وسوسهء لبان تشنه اش تنها يک طرح بکر و دست نخورده است ، در پس کوچه های ذهنت

و دستان جويا و نوازشگرش ، تصويری ست که هرگز اتفاق نيفتاده .

برای شادی های کوچک زندگيت ، چه خلاقانه کلاف روياهايت را در هم می تنی ،

و چه نرم و سبک ، خود را به موج روان عشقی نا متعارف می سپاری .



درخت باش ،

و ريشه هايت را در اعماق روياها محکم کن .

حتما بهاری خواهد آمد ،

که سبز کند روياهايت را .

دير يا زود ، بهار ِ تو نيز از راه خواهد رسيد

مومن باش به بهار

مومن باش .

...
..
  




امروز يه روز نارنجی بود . زندگی سبک بود و لبخند می زد . تو هم پر از خنده بودی و اين رو می شد حتی از اون دورها فهميد . يک روز خوش اخلاق ، آفتابی ، و آروم . عليرغم تصورم که فکر می کردم روز شلوغ و پر سر و صدايی از آب در بياد . يه وقتايی از اينکه زندگی به روال ساده و عادی خودش ، بی سر و صدا بياد و بگذره ، کلی تعجب می کنم . اونقدر اين روزها درگير جنجال و هياهوی روزمره بوده م ، که از داشتن يه روز معمولی و بی تنش ، کلی ذوق زده ميشم ! خوب که نگاه می کنم ، می بينم بدجوری قاطی طناب های گره خوردهء بی سر و ته شدم . خيلی وقتا رها شدن از دستشون سخته ، اما کافيه که چشم هاتو ببندی و انکارشون کنی ، اون وقت لااقل می تونی يه روز پرتقالی داشته باشی .

يه روز خيلی آروم ... که با خندهء مامانت شروع بشه ... که دردت از دفعه های قبل کمتر باشه ... که آقای بانکی هم خوش اخلاق باشه و کارت رو زود راه بندازه ... که با يه دوست خوب ناهار بخوری و حرف بزنی ... که موقع غذا خوردن روبروی پايتخت نشسته باشی ، اما ديگه هيچ فکری آزارت نده ... که آقای پتی ول هم به طرز معجزه آسايی دير رسيدنت به کلاس رو ناديده بگيره ... که احساس کنی آبی ، کمتر غمگينه و با يه خورده حرف زدن ، سبک ترش کنی ... که بالاخره طلسم پرينترت بشکنه و بری دنبال کارتريجش ... که حتی آقای بداخلاق HP هم بر خلاف تصور همگان ، کلی تحويلت بگيره و به جای اينکه کارت رو حواله بده به فردا ، بگه اگه يه خورده صبر کنين ، الان ترتيبشو ميدم ... که حتی صدای تو هم مثل هميشه باشه ، هميشهء قبلا ها ... که ياد بگيری بی انتظار و بی توقع ، به راهرو ها و پله های آشنا نگاه کنی ... که وقتی چهره های آشنا بهت سلام می کنن و می گن : کم پيدايين ، بتونی با اطمينان لبخند بزنی و بگی : همين دور و برهام ... که وقتی ديروقت می رسی خونه ، باز يه عالمه لبخند ببينی ... که همهء کارهايی که قرار بوده تو انجام بدی ، به طرزی کاملا دوستانه انجام شده باشه ، اونهم بدون منت ... که بوی غذای مورد علاقه ت تو خونه پيچيده باشه ... که موقع شنيدن اون صدا ، به طرز معجزه آسايی تلفن قطع بشه و به کلی از کار بيفته ... که همه چی خوب تموم شه و سکوت شب زودتر از شبای ديگه شروع بشه ... که بتونی چشماتو ببندی و احساس کنی که بعد از مدت ها ، يه روز ساده و معمولی و آروم رو داشتی .
..
  



Tuesday, October 1, 2002

شايد گناه از ما بود ...



وبلاگ نويسی برای من يه رسالت فرهنگی نبوده ... صرفا مرور گوشه ای از دنيای ذهنيم بوده و بس ... نويسنده هم نبوده م و نويسندگی هم نمی دونم ... اينجا برای من يه گوشهء خلوته که گاهی بر میگردم ، خودمو توش می بينم و يه وقتايی هم يه ارزيابی کوچيک می کنم ... همين و بس ... يه دفتر که رد پای چند ماه از زندگيم توشه ... باهاش احساس راحتی می کنم ... پر از روزمرگی هامه ...

قبلا ها تنها وسيلهء ارتباط اين دنيای وبلاگی ، ای ميل بود ، بعد کم کم رسيد به چت ، و حالا هم نظرخواهی .

اين ارتباط ها گاهی اوقات باعث ميشه که آدم بتونه خودش رو درست تر ببينه . يا از زاويه های جديدی به مسائلش نگاه کنه . اما هميشه يادم بوده که اين ها صرفا نظرات اشخاص مختلف هستن که از جهات متفاوتی به من و حرفام نگاه می کنن . اون ها آزادن که نظراتشون رو بگن و منهم آزادم که بپذيرم يا نپذيرم. اما اهل بيانيه و جنگ و جدل و بحث قلمی هم نيستم .

بارها و بارها شده مطلبی رو از کتابی يا فيلمی يا وبلاگ ديگه ای نقل قول کردم . نمی دونم معيار و ملاک ديگران در نقل قول از ساير وبلاگها چيه ، اما برای من ، صرفا حس مشترکيه که از خوندن اون نوشته بهم دست داده . مثلا در مورد خورشيد خانوم ، ممکنه در حال حاضر جنبه های مشترک خيلی کمی با هم داشته باشيم ، اما بارها شده که نوشته هاش ، من رو ياد اون وقتای خودم انداخته . انگار که من ِ چند سال قبلم ، اين رو نوشته باشه . يا اين که منهم مثلا سه سال پيش ، دقيقا همين حس رو داشتم . اين احساس مشترک توی يک نوشته باعث می شه اون رو بذارم توی وبلاگم ، گاهی وقتا انگار که خودم گفته باشم . و خوب طبيعتا يک حس مشترک ، نه قابل نقده ، نه قابل دفاع . حسيه که پيشترها بوده ، و با تلنگری ، پررنگ شده ؛ به همين سادگی .

و اما

دفتر سپيد هم برای قديمی تر ها ، نامی آشناست . برای من ، بسياری از نوشته هاش تاثيرگذار بود و يکی از نوشته هاش ، نقطهء عطف . رد پاش کم و بيش از همون اوايل در وبلاگم بود . نمی دونم چی شد که بی خبر رفت و ننوشت . هنوز هم نمی دونم . اما همين که دوباره می نويسه ، باز هم شايد نقطه عطفی باشه .

خلاصه اينکه

می شه همه چی رو راحت تر از سخت گرفت . راحت گرفتن ، گاهی وقتا سخته ؛ اما نتيجه ش لذت بخشه .



..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017