Desire Knows No Bounds




Wednesday, February 27, 2002

محض اطلاع بعضي ها : بابا من از بچه هاي خواجه نصير نيستم!

نه خودش،نه دانشگاهش!
..
  



Tuesday, February 26, 2002

ميدوني كه عاشق دريام...دريا...هيچوقت از نشستن تو ساحلش خسته نمي شم...صداي موجهاش بهم آرامش ميده...عاشق اينم كه طاقباز رو آب بخوابم...ساعتها...اون وقتايي كه تو دريا رو آب ميخوابم...بالاي سرم آسمون آبي آبي آبي...هيچ صدايي هم نيست جز صداي دريا...يه جور قدرت و ابهت...آرامش واقعي ...نهايت...دلم ميخواد اون لحظه ها جاودانه بشن...هيچوقت تموم نشن...اما هميشه يه چيزي هست كه اين كمال مطلق رو خدشه دار مي كنه...دغدغهء برگشتن...اينكه الان صدام مي كنن...اينكه ميدونم بايد اين بهترين لحظه ها رو رها كنم و برگردم...برگردم به زندگي روزمره...آدم بزرگها...همون چيزهاي سطحي و روتين و هميشگي...بودن با تو هم برام حكم دريا رو داره...نهايت...نهايت...نهايت...اما امان از اين دغدغهء بازگشت...اينجا هم هست...و همه چيز رو خراب ميكنه...هر چند كه با تو،“خراب“ هم كامله...اما هميشه به هر حال وقت رفتن مي رسه...و اين چيزيه كه هميشه روح منو خراش ميده...به قول خودت:بدترين چيز اينه كه آدم با شخص مورد علاقه ش در حال قدم زدن باشه،ولي بدونه كه بايد سر يه ساعت مشخص برگرده...كاش مي شد بعضي وقتا زمان رو متوقف كرد...

ديروز باز آخرش گفتي: “مي خواي بري؟“...امروز هم همينطور...دارم فكر مي كنم چه جوري ميشه همهء ساعت ها رو دور انداخت!
..
  




راستي يه دوست،منو ياد “فراتر از بودن“ انداخت،اثر كريستين بوبن...از اون كتابهاييه كه حسابي منو گرفت...اينكه يه مرد بتونه از اين زاويه به شخص مورد علاقه ش نگاه كنه و اينجوري در موردش بنويسه برام خيلي جالب بود...چون منم يه همچين شخصي رو با همچين زاويهء ديدي سراغ دارم،فكر مي كردم حسابي منحصر به فرد باشه...اما انگار جاهاي ديگهء دنيا هم از اين آدما پيدا ميشن...“غير منتظره“ ش هم خيلي قشنگه...به قول اين دوستمون : نوشته هاي مردها در مورد مرگ معشوقه هاشون يه حس خاصي داره...
..
  




واي...من چقدر اين Book City برج آرين رو دوست دارم...فكر كنم اونم منو خيلي دوست داشته باشه!...نميدونم اين سي دي A gift of love رو شنيدين يا نه...اشعار مولاناست به انگليسي(مدونا هم توش هست) همراه با كتاب متن اشعار...سبكش منو ياد Loreena McKennitt ميندازه...از اون سبك هايي كه من هر وقت hang ميكنم،پنجره رو باز ميكنم،سي دي رو مي ذارم و شروع مي كنم نوشتن...البته نه تو وبلاگ!...خلاصه امروز اونجا،اين رو گذاشته بود و باعث شد برم تو،هم اين سي دي رو بخرم و هم كلي چيز ميز ديگه...“كتاب كوچك عشق و فرزانگي“ جبران خليل جبران...“ترس و لرز“ رو هم خريدم شايد بخونمش و بيشتر همه چي رو با هم قاطي كنم،منظورم مسائل اعتقاديه كه مدتهاست دنبال اينم كه لا اقل تكليفم رو با خودم روشن كنم،ولي رفته جزو پروژه هاي طولاني مدت و من كماكان در برزخ!...البته برزخ كه نه...بيشتر يه جورDilemma ... يه جزيرهء سرگرداني...in the middle of nowhere ...يه بسته كارت يونيسف هم خريدم(من معتاد اين محصولات يونيسف هستم) كه عين كاغذهاي عهد دقيانوس مي مونن، پاپيروس! يا يه جور جنس كنف مانند...لبه هاشون هم برش خورده نيست...مثل كاغذي كه آدم با دست پاره كنه،كج و كوله ست...خلاصه خيلي خوشگله،واسه همين شديدا دارم تصميم مي گيرم كه به كيا بدمشون...كم كم ممكنه دلم نياد همه شون رو بدم برن!...

يه عالمه كار دارم. هميشه وقتي من كلي كار دارم،هم سر از كتاب فروشي در ميارم،هم تمام مجله هايي كه مشتركشون هستم يه هو همه با هم مي رسن!...هنوز 17 فصل از كتاب شازده كوچولو رو بايد خلاصه كنم كه البته اين يكي خيلي خوبه،چون از خوندنش دارم حسابي لذت مي برم.ولي مشكل اصلي oral exam هفتهء ديگه ست كه هيچ اميد تقلبي هم توش نيست،كلي News بايد حفظ كنم كه بدبختانه همه شون هم با لهجهءBritish هستن!...دو تا انشا...متن كتاب و يك كيلو تمرين هم كه ديگه بماند...
..
  



Monday, February 25, 2002

بذارين يه دفعه اينجا واسه همه توضيح بدم كه اسم وبلاگم يعني چي.

CARPE DIEM يه اصطلاح لاتينه كه معنيش ميشه:Seize the day يعني:“دم رو غنيمت بشمار.“

يه شاعر انگليسي به نام Robert Herrick يه شعري داره كه ميگه:

“غنچه هاي گل سرخ را كنون كه مي تواني برچين

زمان سالخورده در گذر است

و همين گلي كه امروز لبخند مي زند

فردا خواهد مرد.“

شاعر چرا اين ابيات رو سروده؟...لابد مي گين چون عجله داشته! هان؟...اما نه...نه،نه،نه!...به اين دليل كه ما خوراك كرمها هستيم...چون ما انسان ها تعداد محدودي بهار و تابستان و خزان رو تجربه مي كنيم...گو اينكه باور كردنش دشواره،اما يه روزي هيچ كدوم از ما ديگه نفس نخواهيم كشيد؛جسم مون سرد خواهد شد و خواهيم مرد!...بنابراين “ كارپه دي يم“ .دم رو غنيمت بشماريد و زندگي تون رو خارق العاده كنيد...



“پرسش“

...اي من،اي زندگي!

در ميان اين همه واگويهء پرسش،در ميان زنجيرهء بي پايان بي ايمانان،در شهرهاي آكنده از ابلهان،...

به چه بايد دل خوش داشت؟

“پاسخ“

به اينكه تو اينجايي

كه زندگي هست و يگانگي

كه نمايش بزرگ هنوز بر جاست،

تا تو هم كلامي بر آن بيفزايي.“



...بر كنار از مكتب ها و مسلك ها،

چنين مي گويم-هر چه باداباد:

طبيعت آن به كه مهارگسيخته

و با نيروي خود... «والت ويتمن»



...گوش دادن به نداي دروني مون و حفظ باورهامون در حضور ديگران خيلي دشواره...همهء ما نياز مبرم داريم كه تأ ييدمون كنند،ولي در عين حال بايد به اونچه كه در وجودمون يگانه يا متفاوته،حتا اگه ويژگي غريب و غير متداولي باشه، تكيه كنيم...

همونطور كه Robert Lee Frost شاعر آمريكايي ميگه:

“در جنگل دو راه پيش رويم بود،و من راهي را برگزيدم كه رهروان كمتري به خود ديده بود،و همين تمام تفاوتها را موجب شد.“





.Dead poets society reminds us to seize each day and cherish them dearly

،Evary day opportunities await us

.and we must decide whether to take the chance or play it safe

.I encourage you to take the risks,for nothing is gained without them

...It is this "Carpe Diem" spirit



در ضمن اگه خواستین می تونین یه نگاهی هم به اینجا بندازین.



..
  




بعضي شعرها هستند كه آدم حسابي باهاشون ارتباط برقرار ميكنه،و هر چقدر هم بگذره،تازگيشونو از دست نميدن.اگه با اونا خاطره هم داشته باشه كه ديگه هيچي...يكي از شعرهاي مورد علاقهء من “سيب“ حميد مصدق هستش.از اون شعرهاييه كه اگه n بار هم بخونمش،خسته نميشم...





تو به من خنديدي

و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچهء همسايه

سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز

خش خش گام تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان

غرق اين پندارم

كه چرا

خانهء كوچك ما سيب نداشت.





..
  




يه توضيح كوچولو: اين جناب آقاي “حسين يعقوبي“ ،اون موقع ها كه هنوز “مهر“ رنگي بود و بيست تومني،اونجا مي نوشت.علاوه بر اينجور نوشته ها،در مورد فيلم و سينما و موسيقي هم مي نوشت....كه حيف...هم ايشون ناپديد شد و هم “مهر“...
..
  




شماها هم حتما كلي با اين كارتون هاي جين جين خاطره دارين.يادش به خير.از اين “دي.جي.مون“ و “فوتباليستها“ ي اين دوره خيلي باحال تر بودن.
..
  



Sunday, February 24, 2002

نكته:اين قسمت دوم داستانه ها...اول،اولشو يكي پايين تر بخونين،بعد بياين سراغ اين!



...بقيه ش.



به گمانم دوماهي از ازدواجمان گذشته بود.يك ظهر جمعه بود.تو پاي بوم نقاشي ات ايستاده بودي و همچنان با سرسختي،آن رنگهاي نازنين خارجي را تلف مي كردي.نفهميدم،علتش نهيب وجدان هنري ام بود يا گرسنگي بيش از حدم-ساعت دو بعد از ظهر بود.تو بي انصاف،طبق سنت مذموم دو ماه گذشته،همچنان به فكر ناهار نبودي.من البته،آدم نسبتا‎‎‏ معقولي بوده و هستم.اين را لابد تصديق مي كني،اما آن روز لافهاي هنري تو،جداٌٌ خونم را به جوش آورد.شايد اگر ساكت مي بودي،به جاي لگد زدن به زير سه پايه ات،مثل آدم و به طور معقول از زبان سرخم استفاده مي كردم.اعتراف مي كنم كه آن روز با كوردلي غير قابل بخشايشي،احساسات پاك و بي شائبهء هنري تو را جريحه دار كردم و بدتر از آن با چشم پوشي نسبت به كتري آب جوشي كه نزديك تو بود،اين تصور را به مخيله ام راه ندادم كه تو نيز به نوبهء خودت ممكن است به جاي توسل به جيغ و داد،مكافات جوشاني را نصيب پاهايم كني!سوختگي پاهايم از دندان درد فعلي ام خيلي بدتر بود(چه تاول هايي!)گاهي وقتها فكر مي كنم،اگر آن وقت رفته بودي،بهتر بود.شايد كمتر دلم مي سوخت،اما بلافاصله پشيمان مي شوم...آن طوري ديگر خيلي كم پهلوي هم بوديم،مگر نه؟

ترق...يك خبر خيلي بد؛آينهء قدي ات،همين حالا شكست.كار برادرزادهء زلزله ام بود.مي توانستم مانع افتادنش بشوم،اما تصور كردم كه اگر “زلزله“ بابت اين شرارتش دو تا پس گردني جانانه از پدرش دريافت كند،فوايد و محسنات بيشتري براي سلامت و امنيت ساير اركان خانه داشته باشد.وانگهي،آينه اي كه ديگر تصوير تو را ندارد به چه دردم مي خورد؟حالا قيمتش هر چه مي خواهد باشد،اما...اما اين آينه هم عجب حكايتي داشت!تو ساعتها جلويش مشغول بودي و من هم مي خواندم:“شانه كمتر زن كه ترسم تار زلفت بشكند“ و آخر هم شكست! آينه را نمي گويم...شيمي درماني باعث ريزش موهايت شده بود.تو گيج بودي،ولي هنوز لبخند مي زدي.مي خواستم كه طبق قرارمان بگويم:“كچل كچل كلاچه،روغن كله پاچه!“ نمي دانم به خاطر حضور اطرافيان بود يا بغض گلويم كه چيزي نگفتم.راستي قرارمان را خاطرت هست؟

همان روزي بود كه جواب آزمايشت را گرفتم.در مقابل تمام توضيحات و تأ سف دكتر،تنها لبخند - احتمالا ابلهانه اي - به لب آوردم و از بيمارستان زدم بيرون.نگاهم كه به آسمان افتاد،قوت قلب پيدا كردم.آسمان همچنان آفتابي بود و خورشيد حتا يك ذره هم سردتر نشده بود.فهميدم كه حرفهاي دكتر،همه كشك است و امروز هم يك روز خوب ديگر از زندگي مشترك ماست.به خانه كه رسيدم،تو هيچ چيز نپرسيدي.مي دانستي و حقيقت را خودت دريافته بودي.طبيعي بود كه من هم مجبور بودم واقعيت را بپذيرم.همان موقع از من قول گرفتي كه اين موضوع را نيز با شوخي برگزار كنيم،مثل هميشه...

اگر مي بيني كه اين جاي كاغذ پف كرده،دلگير نشو.من گريه نكرده ام؛اثر ادوكلني است كه به دندان همچنان مسأ له سازم زده ام - همان ادوكلني كه روز آخر به من دادي.تو گفتي:“آخرين هديهء عشق ما“ و من نمي دانستم كه چه بايد بگويم.ولي مطمئن بودم كه نبايد با سكوت تمام شود.آخرالامر،ابلهانه ترين جمله را به زبان آوردم:“فردا من چكار كنم؟“ و تو گفتي:“فردا ! فردا بيمارستان نيا.“ وآخرين متلكت را هم پراندي:“شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد...رود جفت او،جفت ديگر گزيند“ بعد چشمهايت را بستي،براي هميشه...

من به گورستان نيامدم،هيچ گاه.ديدار با يك سنگ قبر به عنوان يادگار تو،هيچ آرامشي را نصيبم نمي كرد.شنيدم كه قبرت پايين گور مادرت است.شنيدم كه آشنايانت،روز تشييع جنازه كلي بد و بيراه نثارم كردند و به اتفاق آرا مرا به عنوان “مرتيكهء رذل بي شرفي كه هنوز كفن زنش خشك نشده،زير سرش بلند شده!“ مورد لعن و نفرين قرار دادند.ايرادي ندارد.شنيده ام كه تا به حال،به خواب تعداد كثيري ازآشنايان آمده اي و مرتب پيغام و پسغام فرستاده اي كه چرا فلاني شب جمعه ها يك تك پا سر گور من نمي آيد.حتا به خواب مادرم هم كه چندان دل خوشي از تو نداشت،آمده اي.مي گفت تو - شقايق - به او توصيه كرده اي كه به فلاني يعني من بگويد كه فكر تنهايي از سرم در كنم و يك دختر نجيب و شايسته و صد البته خانه دار را به همسري انتخاب كنم!اگر خواستي كه برايم جواب بنويسي،خواهش مي كنم بنويس كه آيا واقعا‏‏ چنين چيزي گفته اي يا نه.با آن حسادت ديوانه وار تو،چنين گذشتي جداٌٌ عجيب و دور از انتظار است!

درد دندانم حالا موقتا ساكت شده است.مي خواهم نامه را تمام كنم.مي گويند كه سنگ قبرت،ترك خورده.نامه را مي دهم كه يكي از آن تركها به داخل گورت بيندازد.اميدوارم به دستت برسد و اميدوارم...ميعاد در قيامت.همسر زميني و دوستدارت،هماني كه مي داني .





“حسين يعقوبي“
..
  




«شانه كمتر زن كه ترسم تار زلفت بشكند»

ّّّ‹› نامه اي سرگشاده،تنها براي چشمان او‹›



باور كن ،خيلي رنج آور بود.دندان دردم را مي گويم.يك حفرهء بزرگ وسط يكي از دندانهاي كرسي بالايي و...خرابي اي كه به عصب رسيده بود...لابد مي فهمي كه چنين پوسيدگي پيشرفته اي به معني تحمل چه درد جانكاهي است!اين را گفتم كه شايد دلت بسوزد و نامه ام را تا به آخر بخواني.

مي گويي منت كشي،بسيار خوب،هرچه مي خواهي بگو.مي دانم كه مقصرم،و مي دانم كه سه سال گذشته است.به من گفتند كه آن را تميز بشورم،كه شستم و افاقه نكرد.گفتند كه آب ليمو غرغره كنم كه آنهم ثمري نداشت.آخر سفارش كردند كه با يادآوري روزهاي خوشي كه دندان درد نداشتم،راحت بخوابم،فكر مي كردم كه علاج قطعي همين است و به ياد آن روزهايي افتادم كه دندانهاي سالمي داشتم و تو در كنارم بودي.

اما اين خيلي بدتر بود:خاطره ها را مي گويم-همان چيزهايي كه براي نوشتن اين نامه مجبور بودم مرورشان كنم.اشتباه كردم.هميشه مي دانستم كه به بعضي چيزها نبايد هيچ گاه فكر كرد؛همانها كه عمري برايت عزيز بودند و نمي دانستي.نه...دوست داشتنت نه عادتم بود و نه وظيفه ام.تو خان دايي جعفر نبودي،ننه سكينه هم نبودي.تو همسرم بودي،نيازم بودي.راستي چند وقت بود كه اين طوري صحبت نكرده بودم؟يادت مي آيد كه در مورد ما مي گفت:“دو تا خل و چل كه غير از متلك گفتن به خودشان و بقيه،كار ديگري بلد نيستند“؟راستي،مادرت اين روزها چه مي گويد؟زياد كه در مورد من بدگويي نمي كند؟مي كند؟

بگذار بگذريم و مثل همان قديم صحبت كنيم و از چيزهاي خوب ياد كنيم،چطور است؟يك ظرف پرميوه،يك باغ پرگل،آواز پروانه و ... راستي آن نقاشيهاي آبرنگت؟...به خاطر داري،روزي كه آنها را به من نشان دادي(اوايل نامزدي مان بود)؟يادت هست كه مرا در چه مخمصه اي گذاشتي و از من خواستي كه قيمتي براي آن كارت پستال هاي كوچك مسخره ات،تخمين بزنم.رقم مبالغه آميزي كه من بي درنگ پراندم،باعث شگفتي و ناراحتي ات شد.تو فكر مي كردي كه كارهايت در درجهء اول ،غير قابل قيمت گذاري است و در درجهء دوم،ارزش ريالي اش بالاتر از اين حرفهاست،اما دوست دارم صادقانه برايت اعتراف كنم كه كارهايت جدا‎‏‏ٌُ افتضاح بود.آخر دانشجوي ميكروبيولوژي را چه به كار هنري؟

مي دانم كه چندان دلگير نمي شوي؛چون حق نداري.خاطرت نيست كه صد مرتبه بدترش را به خودم گفتي؟اولين هديهء غيرمادي نامزدي مان يادت هست؟اسمش را يادم نيست؛“زنان ونوسي مردان مريخي“ بود يا “بامداد خمار“.نه،به گمانم “ كيميا گر“ بود.من فقط از فروشنده كتابي خواستم كه فراخور حال دختران جوان در آستانهء ازدواج باشد.صفحهء اولش را برايت چنين نوشته بودم:“زبان قاصرم مي گويد،تقديم به دستان زيبايي كه هنر سحرانگيز نقاشي اش،مرا مسحور خود كرد.“و زيرش افزودم:“و قلب از دست رفته ام،نجوا مي كند،تقديم به تو كه چشمان زيبايت عاشقم كرد“ و تو...اول كه نديدي.بعد هم كه ديدي،غر زدي:“چقدر لوس!“ بعد هم جلوي چشمم آن صفحه را پاره كردي و نوشتن چنين چيزهايي را من بعد،قدغن كردي و...راستي هنوز هم تصور مي كني احساساتي بودن،زشت است و كار پسر دبيرستاني هاست؟

اوف،كاش الان اينجا بودي و مرا مي ديدي و مي خنديدي!برادرم ايدهء جديدي ارائه كرده است.گرم كردن موضع ناراحت براي كاهش درد.الان به صورتم،يك كتري آب داغ چسبانده ام؛البته آبش به داغي آن روز نيست.اجازه مي دهي در باره اش صحبت كنم؟دربارهء آن روز؟



...ادامه دارد.
..
  




...براي چي نگران هستين؟؟؟

فقط دو تا چيز هست كه ارزش نگران بودن داره: سلامتي و بيماري

اگه سلامت هستين كه خوب ديگه جاي نگراني نداره

اما اگه بيمار هستين،دو حالت داره:

يا حالتون خوب ميشه،يا مي ميرين.

اگه خوب بشين كه خوب ديگه جاي نگراني نداره

ولي اگه مردني باشين،باز دو حالت داره:

يا ميرين بهشت،يا ميرين جهنم.

اگه برين بهشت كه خوب ديگه جاي نگراني نداره

اما اگه برين جهنم،اونقدر سرتون با “دست دادن با دوستهاي قديمي“ گرم ميشه كه ديگه وقتي براي نگران بودن ندارين!

پس واسه چي نگرانين؟؟...





..
  



Saturday, February 23, 2002

« دعاي بچهء خودخواه »



خداوندا،دعاي قبل از خوابم را بپذير!

به من سلامتي بده،

و اگرخوابيدم و ديگر بلند نشدم،

كاري كن كه همهء اسباب بازي هايم بشكند

تا هيچ بچه اي نتواند با آنها بازي كند.

آمين.

از“شل سيلوراستاين“

..
  




آقا راستش من فكر نمي كردم اينهمه از شماها جلال آريان رو بشناسين...مرسي از اينهمه mail ...منم اول فكر مي كردم جلال خود اسماعيل فصيحه،ولي بعد كه يه بار تو نمايشگاه كتاب ديدمش فهميدم كه نه،اون نيست...جلال يه جورايي منو ياد “رت“ ميندازه...شايد يه جور “رت باتلر“ شرقي...از اون آدمايي كه زياد خودشون رو اسير قراردادها نمي كنن ...روش مخصوص به خودشون رو براي زندگي دارن...خيلي از معيارهاي احمقانهء رايج در جامعه هم براشون اهميتي نداره...شخصيت دروني آدمها براشون مهمه،و صرفا جنبه هاي بيروني رو ملاك قرار نمي دن...عليرغم ظاهر بي قيد و بي توجهي كه دارن،ديدشون نسبت به مسائل،عميقه...و هميشه در بدترين شرايط بهترين تكيه گاه و پشتيبان از آب در ميان...... .
..
  




امشب به جاي “نوستالوژيا“ ، “گنج هاي سيه رامادره“ رو نشون داد كه من البته چون دير برگشتم خونه فقط آخراشو ديدم. آخر فيلم مي گفت: بعضي وقتا اين سرنوشت،شوخي هاي عجيبي با آدم مي كنه...وقتي “بدترين چيزي رو كه تصورش رو مي كرديم“ برامون اتفاق ميفته،مي بينيم به اون بدي هم كه فكر مي كرديم نبوده...

خيلي اينو قبول دارم...يكي از متداول ترين شوخي هاي سرنوشت همون قضيهء معروفيه كه ميگه: “از هر چي بدت بياد به سرت مياد.“كه فكر مي كنم با همهء شماها هم لااقل يه بار اين شوخي رو كرده باشه،اونم از نوع حسابيش...بعد هم وقتي اين بدترين ها كه يه عمر ازشون فرار مي كرديم برامون پيش ميان،مي بينيم كه اونقدرها هم سخت و وحشتناك و غيرقابل تحمل نبوده ن.مهم اينه كه تو اون شرايط چه جوري باهاشون برخورد كنيم،بذاريم اونا ما رو در اختيار بگيرن يا اينكه اين ما باشيم كه اونا رو تحت كنترل در بياريم...فقط مساله اين نيست كه خودمون رو با شرايط وفق بديم،مهم اينه كه چه جوري و از چه راهي خودمون رو با شرايط سازگار كنيم...براي اين كار هم لازمه كه يه خورده نوع و زاويهء نگاهمونو عوض كنيم،حتا گاهي وقتا عينكمونو پشت و رو بزنيم...چه اشكالي داره؟...فوقش بهمون ميگن ديوونه يا الكي خوش يا...خوب بگن...از نظر ما هم يه جورايي اونا ديوونه محسوب ميشن كه اينجوري خودشون رو درگير زندگي روزمره و روابط صرفا تعريف شده و چارچوبي ميكنن...اين به اون در...آنگاه و بر عكس...بدبختي اينجاست كه اين چارچوب ها رو هم خودمون درست مي كنيم...بعد مي شينيم غصه مي خوريم كه كاش اينجوري نبود!...اگه از همين حالا هر كدوم از خود ماها يه خورده زاويهء ديدمون رو گسترش بديم و همه چيز رو صرفا به اين دليل كه‌“تا بوده همين بوده“ يا “همه همينو ميگن“ يا احمقانه تر از همه “مردم هزار تا حرف درميارن! “ نپذيريم و دربست قبول نكنيم،كم كم يه چيزايي عوض ميشه...كم كم دور و بريهامون هم ياد مي گيرن كه ميشه فقط بر اساس ظاهر امر قضاوت نكرد...ياد مي گيرن به اين فكر كنن كه بابا ممكنه يه اون روي سكه اي هم وجود داشته باشه،يه “نيمهء پنهان“...هرچند كه ممكنه نتايجش ديگه به عمر نسل ما قد نده،اما لااقل نسلهاي بعدي ديگه دچار اينهمه مصيبت نميشن...

...فلك را سقف بشكاقيم و طرحي نو دراندازيم.
..
  




ببينم...اين بستني مخصوص “بابا رحيم“ رو خوردين؟؟؟
..
  




اين اديتور لامپ هم خوبه ها...بر خلاف گفتهء خودش زياد هم پول تلفن نمي خواد...چون آدم ميتونه خودش رو dc کنه...وقتي مطلبش تموم شد دوباره آنلاين بشه و يه copy & paste ساده...که البته اشخاصي مثل من که عادت دارن هر وقت پاي کامپيوترن messenger شون هم باز باشه که ديگه احتياجي به اينکار هم ندارن...فقط يه ايراد داره و اونم اينه که من هر چي گشتم «ويرگول» رو پيدا نکردم!...واسه همين مجبور شدم به جاش از نقطه چين استفاده کنم!
..
  



Friday, February 22, 2002

چهارشنبه باز ديدمت...يعني قرار نبود،ولي همش تقصير تلفن صبحت بود...هميشه اين لحن و تن بم صدات باعث ميشه كه آدم در بست به حرفات گوش بده...حتا ديدي كه،بعضي وقتا حرفات رو با اينكه درست بر خلاف باورهاي خودمه قبول مي كنم...وقتي حرف ميزني آدم لازم نيست حتما همهء حرفات رو بفهمه يا قبولشون داشته باشه...فقط كافيه كه خودش رو بسپره به دست صدات...انگار سوار يه قايق كوچيك بدون پاروه كه فقط جريان آروم آب هدايتش مي كنه،با اين اطمينان كه به هيچ تخته سنگي برخورد نمي كنه...يه جور ايمان و آرامش مطلق...مثل اون قدم زدنها در امتداد رودخونه از ميرداماد تا نزديكي هاي سينما فرهنگ و بالاتر،يادت هست؟...

همون مكالمهء بيست دقيقه اي باعث شد تصور كنم به جاي اونهمه دود دارم وسط مه راه ميرم!...اينم خوبه ها...اگه هميشه آدم بتونه اينجوري ديدش رو به اطرافش عوض كنه و دود رو مه تصور كنه،اونوقت مي تونه هر وقت هوس جادهء شمال به سرش زد،پاشه بره ميدون انقلاب!

وقتي ديدمت باز خودت بودي...كم كم دارم كشف مي كنم انگار وقتي تنهايي و كسي تو شركت نيست بيشتر خودتي...و باز هم همون نگاهي كه همش مي خواد بره سراغ اون حرفهاي ناگفته (كه خوشبختانه( D : ) موقعيتش كمتر پيش مياد)...راستي گفتي كه اون كتابي رو كه بهت داده بودم خونديش بالاخره،و گفتي:ميدوني دلم مي خواست چيكار كنم،همين كتاب رو بخرم و منهم زير قسمتهايي رو كه به نظرم جالب مياد خط بكشم،بعد ببينم چقدر با قسمتهاي مورد علاقهء تو شباهت داره،يه مدت كه بگذره و قسمتهاي خط كشيدهء تو يادم بره حتما اينكارو مي كنم ...از همون ايده هاي مخصوص به خودت كه از نگاه متفاوتت ريشه مي گيره...



...بزرگ بود

و از اهالي امروز بود

و با تمام افق هاي باز نسبت داشت

و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد...
..
  




يه شعر كارپه ديمي(!)



...نه ديروزي،نه فردايي

همين امروز

همين امروز با من باش و فرصت را غنيمت دان.

همين دم را كه مي خواهم،

كه دستانم به سوي توست

صميمي باش با دستم ، صميمي باش با دستم...
..
  



Thursday, February 21, 2002

يه سؤال...اينجا كسي هست كه از اسماعيل فصيح خونده باشه و “جلال آريان“ رو بشناسه؟؟
..
  




«معرفي كتاب»



“دفترچهء ممنوع“ اثر آلبادسس پدس.



- هرگز تصميم نگرفته بودم كه براي خودم يادداشت محرمانه اي داشته باشم.چون بايد اين نوع دفترچه ها را جايي نگاه داشت كه كسي نفهمد،بايد آنرا از شوهرم و بچه هايم قايم كنم و من از پنهان كردن چيزي خوشم نمي‌آيد و علاوه بر اين خانهء ما آنقدر كوچك است كه هرگز موفق نمي شوم آنرا پنهان كنم.

- حقيقت اين است كه فرزندان ما آن طور كه ما به پدر و مادرمان معتقد بوديم به ما ايمان ندارند.

- از وقتي كه از روي اتفاق دفتر يادداشت را شروع كرده ام،كشف كرده ام كه گاهي يك لغت،يك اشارهء كوچك چقدر ممكن است پر معني باشد،همان لغت ها و اشاره ها كه در گذشته هيچ اهميتي به آنها نمي دادم.شايد درك واقعي زندگي همان فهم و ادراك بي اهميت ترين وقايع روزانه باشد.

- شايد خيلي مشكل باشد كه انسان تا آخر عمر با كسي دوست بماند.در حقيقت در هر مرحلهء خاصي يكي از طرفين تغيير مي كنند.

- فكر مي كنم نوشتن رويدادها اشتباه است.وقتي حادثه به صورت كلمه در مي آيد از واقعيت خود خيلي زشت تر مي نمايد.

- من به نسلي تعلق دارم كه از نشان دادن خستگي خود شرم ندارد.

- گاهي مي بينم زندگي برايم به مرحله اي رسيده كه لازم است آنرا مرتب كنم،مثل مرتب كردن كشوئي كه مدتها به آن رسيدگي نشده باشد.

- يكي از عواملي كه خانواده را نگاه مي دارد آن است كه مبارزهء دائمي بين خود و اطرافيان را نديده بگيرند.

- او هنوز به صورت تصويري به من نگاه مي كند كه ديگر در من وجود ندارد،آنچه كه در اين سالها روي داده ،آن تصوير را براي او محو نكرده است.

- براي او قبول اينكه من عاشق مرد ديگري شده باشم خيلي آسان تر از پذيرفتن آن است كه من هم قادر به فكر كردن هستم.

- ازدواج كردن تنها راه خوشبخت بودن در زندگي نيست.

- تصور كردن كساني كه در اطراف خود داريم به صورتي غير از آنچه مي شناسيم چقدر دشوار است.

- اگر واقعا وقتي تنها مي شديم قادر بوديم از فوائد تنهايي خود استفاده كنيم خود نعمتي بود،ولي بر عكس هيچكدام از اين فوائد برايمان وجود ندارد و تنها هم هستيم.

- دلم مي خواهد از امروز دربارهء من نوع ديگري قضاوت كنند.وشايد يك كمي هم از من بترسند،به عنوان زني كه شخصي او را خيلي دوست دارد.

- چقدر دردناك است كه انسان همهء زندگي و وجود خود را صرف فرزندان كند و سپس بفهمد كه درست تنها كساني كه مورد اطمينان آنها نيستند همان پدر و مادر هستند.

- ازدواج براي ما آخرين مرحله نيست،ما نمي خواهيم كه به زور يكديگر را دوست داشته باشيم،دلمان مي خواهد كه هر روز با ميل خود يكديگر را دوست بداريم.

- شايد هم آدم وقتي وقتي تنهاست هرگز احساس قدرت نمي كند.تنها اطمينان به مفيد بودن براي ديگران است كه به ما نيرو مي بخشد.

- چقدر مسخره است كه آدم با شوهرش مثل خواهر و برادر زندگي كند و در عين حال مجبور باشد وفاداري و فداكاري عشاق را هم داشته باشد.

- آيا ما واقعا به آن چيزها احترام مي گذاشتيم يا اينكه مجبور بوديم آنها را رعايت كنيم؟

-من حالا درك مي كنم كه در حقيقت هر كدام از ما هر چه هستيم همه خودمان را گول زده و از ديگران پنهان مي كنيم.

-...

راستي اگه كسي اطلاعاتي در مورد كتاب و نويسنده ش بخواد مي تونه مطلب 16 فوريهء كتابدار رو در اين مورد بخونه.
..
  




دو تا چيز:

يكي اينكه خورشيد خانوم هم از طرفدارهاي “انجمن شاعران مرده“ ست،بعضي وقتا آدما با وجود اينهمه تفاوت چقدر سليقه هاشون شبيه به هم از آب در مياد.

يكي ديگه هم يه مطلب جالب خوندم تو يه جعبه شكلات ،در مورد هم نسلهاي جودي فاستر و نسل الان كه ميشن نسل دي كاپريو !

داشتم با خودم فكر مي كردم كه منهم احتمالا جزو نسل جودي فاستري ها محسوب مي شم.اما هنر پيشه هاي محبوب من جوليا رابرتز،تام هنكس ورابرت دنيرو هستن.از مل گيبسون هم به خاطر شيطنت خاصي كه تو نگاه و رفتارشه خوشم مياد. از جوليا رابرتز به اين خاطر خوشم مياد كه تو هر نقشي كه بازي كنه،آدم باورش مي كنه.از pretty woman گرفته تا “ارين برواكويچ“...يه جورايي مثل همين معتمد آريا ي خودمون از “عينك دودي“ گرفته تا “مهر مادري“ و“ روسري آبي“ و “گل پامچال“... .يا پرويز پرستويي از“ ليلي با من است“ گرفته تا “آژانس شيشه اي“... .
..
  




"?ARE YOU IN LOVE "

?What is the difference between "having a crush" on someone and falling in love

,If you're in love...

.You'll find yourself talking to or telephoning the person for no reason -

(!You might pretend there's a reason,but often there's not)

.You might suddenly be interested in things you used to avoid -

",When a woman asks me to tell her all about football,I know she's fallen in love")

(.said a TV sports announcer

.OK,so you've fallen in love ...

.But fallen in love is one thing,and staying in love is another

?How can you tell,as time passes,that you're still in love

.If you stay in love your relationship will change

.You might not talk as much about the person you are in love with

.You might not always call him or her so often

.But this person will nevertheless become more and more important in your life

.You'll find that you can be yourself with this person

,When you first fell in love

.you were probably afraid to admit certain things about yourself

.But now you can be totally honest

.You can trust him or her to accept you just as you are

!Falling in love is great - staying in love is even better
..
  




در ضمن جمعه شب ساعت هشت و نيم فيلم‌“ نوستالژيا “ اثر “ آندري تاركوفسكي “ رو كانال چهار نشون ميده.
..
  




امروزمن شارژ شارژم،چون از صبح تا ظهر انقلاب بودم،بعدشم يه جاي جالب ديگه!

هر وقت كتاب جديد مي خرم انگار دوپينگ مي كنم.اولين چيزي كه خريدم كتاب «ساربان سرگردان» بود،ادامهء «جزيرهء سر گرداني» و هستي و ... .هشت سال منتظر خوندن بقيهء اين كتاب بودم!...بعد هم «عذاب وجدان» رو خريدم،از نويسندهء «دفترچهء ممنوع» كه پريشبا نشستم يه شبه خوندمش...عجب كتابي بود...باورم نمي شد يه زن ايتاليايي اون سر دنيا اينقدر يه جورايي شبيه من باشه!...حسابي منو گرفت...اما انگار اين «عذاب وجدان» از اونهم جالبتره...هنوز هيچي نشده زير كلي از پاراگرافهاش رو خط كشيدم...ديگه «ورونيكا تصميم مي گيرد بميرد » رو خريدم...«ابله محله» اثر كريستين بوبن(راستي...اگه تا حالا «فراتر از بودن» و «غيرمنتظره» رو از اين نويسنده نخوندين،حتما بخونين...فوق العاده ست.)...و آخري هم «شركت هاي تجارتي» كه البته اينو واسهء دوستم خريدم.

((نكته:من يه دوست دارم كه ...يه چيزيه تو مايه هاي shrek (اون غول سبزه!) يا sulivan (اون غوله توي “Monster's,Inc “ . يه موجود بزرگ(از لحاظ سايز) و مهربون و دوست داشتني كه هر وقت آدم گير بيفته،تحت هر شرايطي مي تونه رو كمكش حساب كنه.))

در ضمن يه كتاب فروشي مهجور هم كشف كردم كه هر كتاب خارجي اراده كنين داره. (البته به جز كتابي كه من بيچاره در بدر دنبالشم و بايد تا دو هفتهء ديگه خلاصه ش رو تحويل بدم: “DEAD POETS SOCIETY “ آقا كسي اين كتاب رو سراغ نداره؟ يا لا اقل full text ياsummary اون رو تو اينترنت؟ ) در ضمن صاحب مغازه هم يه آقائيه كه اولا زبانش عاليه و آمريكا درس خونده،بعد هم يه كتابخون حرفه ايه،البته نه كتابهاي فارسي،همه انگليسي.يه خوبي هم كه داره اينه كه مي تونين مثل كتابخونه ازش كتاب امانت بگيرين،بخونين و بهش بر گردونين.
..
  



Wednesday, February 20, 2002

...اونايي كه اهل شعر هستن و ميدونن كه:

آري آري زندگي زيباست

زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست

گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر كران پيداست

ور نه خاموش است و خاموشي گناه ماست...

حتما به آينه يه سري بزنن.يه نگاهي هم به بخش يك تصويرش بكنن.
..
  




...بوش رو تا حالا اينجوري ديده بودين؟!
..
  




ديروز موضوع بحث كلاسمون در مورد falling in love وstaying in love بود.اونايي كه كوچيكتر بودن(18-21 ساله ها) عقيده داشتن كه براي عاشق شدن،آدم بايد خوب چشماشو باز كنه و يه آدم مناسب رو انتخاب كنه كه بعدا بتونه عاشقش بمونه يا باهاش ازدواج كنه!جالب بود اونايي كه به عشق بر اساس عقل و منطق معتقد بودن،هيچكدوم هيچ تجربه اي تو اين زمينه نداشتن.نمي دونن آدم ممكنه عاشق كسي بشه كه بعدا مخ خودش هم سوت بكشه.اونايي هم كه نسبتا جا افتاده بودن و چند سال از ازدواجشون مي گذشت مي گفتن مهم اينه كه آدم يه زندگي مشترك موفق داشته باشه،اونوقت مي تونه بگه كه عاشقه!

من فكر مي كنم آدم در طول زندگيش ممكنه بارها دچار falling in love بشه،اما پيدا كردن كسي كه آدم بتونه تا آخر عاشقش باقي بمونه(staying in love ) كار بسيار سختيه ،كسي كه هيچوقت ،هيچ چيز ديگه نتونه جاش رو تو قلب آدم بگيره و حتا نديدنش براي مدتهاي طولاني هم بودنش رو كمرنگ نكنه.

در ضمن فكر مي كنم هر عشقي هر چقدر هم با شكوه باشه،با ازدواج خراب ميشه.شايد چون دچار روزمرگي و عادت ميشه.جاذبهء خيلي چيزهاي كوچيك ولي دوست داشتني كه تو هر رابطه اي وجود داره با ازدواج از بين ميره.هر چقدر هم آدما سعي كنن كه رابطه شون شامل مرور زمان نشه،اما انگار آخرش ميشه!من خيلي ها رو ديدم كه بعد از چند سال عشق و عاشقي با هم ازدواج كردن،و همهء دور و بريها هم فكر ميكردن كه سرنوشت زندگي اينا ميشه:and they lived happily together forever ... اما اونا هم دقيقا دچار همين مساله شدن.يه چيزاي خيلي كوچيك و به ظاهر پيش پا افتاده كم كم زندگيشون رو مثل خوره مي خوره...و گاهي وقتا كه با هم حرف مي زنيم ميگن كه همهء اون شيريني و شكوه عشقشون با گذر زمان از بين رفته...و الان اونا هم شدن مثل بقيه،شايد صرفا يه جور همزيستي مسالمت آميز...

فكرشو بكنين.آدم چند سال يكي رو دوست داشته باشه،اون آدم رو مرد رؤياهاش ببينه،بعد كلي ماجرا و بعضي وقتا هم تحمل سختي و دردسر،خلاصه با اون ازدواج كنه با كلي خيالبافي كه ما ديگه از حالا به بعد هميشه با هم هستيم،فلان جور زندگي مي كنيم،فلان كار رو مي كنيم...بعد يه مدت چشم باز كنه و ببينه كه آقاي مرد رؤياها(!)صبح زود ميره سر كار،شب دير وقت خسته و مونده بر ميگرده خونه،يه راست سر ميز شام،و بعدشم شام هنوز نرفته پايين پاي فوتبال كانال سه خوابش برده!!!... يه جمعه تو خونه ست كه اونم (بر خلاف قبل از ازدواج با وجود اينكه مي بايست n تا دروغ به مامانشون بگن و تازه كلي هم از دست كميته و بگير بگير هول و هراس داشتن،اما با اينحال كوه رفتنشون ترك نمي شد!) تا لنگ ظهر خوابه،بعدشم همين يه روز تعطيله و خلاصه يا بايد به مادرزن سر بزنن يا مادر شوهر! و با اين تفاصيل از همون يه ذره كوه يا سينما يا كافي شاپ هم خبري نيست!

گاهي وقتا حتا دلشون براي دريافت كردن يه يادداشت كوتاه دوستانه هم تنگ ميشه،چه برسه به يه نامهء عاشقانه...آخه ميدونين كه،هر چقدر هم آدم با زبون ابراز علاقه كنه،هيچوقت جاي اون نوشته ها رو نمي تونه بگيره.

ميدونين يه كار هست كه انجام اون با تلفن ممكن نيست:يك نامهء عاشقانه...حتا نميشه اون رو fax كرد يا mail زد،چون انگار ارزشمند بودنش كمرنگ ميشه...با تلفن نميشه يك نامهء عاشقانه نوشت...نه به اين دليل كه صدا كافي نيست،بر عكس به اين دليل كه صدا زياديست...تنها در انزوا،در نبود نفس،در نبود همه چيز،ميشه يك نامهء عاشقانه نوشت...

..
  




دو سه روز پيش داشتم وبلاگ دخترك شيطون رو مي خوندم.برام جالب بود كه مجبوره اينجوري وبلاگش رو از برادرش قايم كنه.بعد ديدم همهء ما يه چيزايي داريم كه دلمون نمي خواد بقيه بدوونن.شايد يه سري زواياي تاريك وجودمون يا چيزاي ديگه،كه در عين حال دوست داريم اونارو باز گو كنيم و نظر بقيه رو در موردشون بدونيم،هر چند كه اون بقيه غريبه هايي باشن كه هيچي از ما نمي دونن.
..
  



Monday, February 18, 2002

...واي،الان دارم آهنگ “دارم هواي عاشقي“ شهرام ناظري رو گوش ميدم.عجب شعري داره...
..
  




امروز بعد از ظهر يه جوري بودم...عين غروب جمعه بود...نمي دونم چرا،ولي امروز انگار دور بودي...دور دور...دور و دست نيافتني... . احساس مي كنم يه اتفاقي داره ميفته...يه چيزي كم كم داره رشد مي كنه يا شايد شكل مي گيره...نميدونم چيه...ولي هست... .

يه چيزي اين روزا خيلي خوشحالم مي كنه...اون دفتره...هر چند كه مي دونم براي خوندنش بايد حالا حالا ها صبر كنم...ولي بودنش برام مثل يه جور ارتباط wireless مي مونه(عجب تشبيهي!!!).مي دوني منظورم يه اتصال مستقيمه كه در عين حال سيم يا بندي نداره كه بخواد آدمو محدود كنه.

ياد يه چيز ديگه هم افتادم...امروز گفتي ريشهء كلمهء آدولف (آدولف هيتلر)، nobel + wolf هست كه معني گرگ اشرافزاده يا گرگ برتر رو مي ده!

فكر كنم خيلي ذوق مي كردي اگه مي شنيدي من رو تو خونه مثلا آدولف يا وينستون (چرچيل) صدا مي كنن! ...
..
  




امروزاز اون روزايي بود كه هواشو خيلي دوست دارم...ابري روشن...سرد...برف سبك پنبه اي...

چند وقته كه در اثر تو صيه هاي جنابعالي دارم سعي مي كنم صبح ها زود بيدار شم،تقريبا 7 اينطورا...و مي دوني كه اين“ بيرون اومدن از زير پتو“ ، اونم كلهء صبح،از دردناك ترين قسمت هاي زندگي منه!!!ولي خوب شديدا دارم تمرين مي كنم...امروز هم خودمو مجبور كردم كه هفت صبح بيدار شم.وقتي از جام بلند شدم خيلي عصباني بودم،ولي برف رو كه ديدم شارژ شدم.يه صبحانهء حسابي+ Enrique Iglesias ،اونم كلهء صبح ساعت 8 !ولي در عوض به كلي از كارهام رسيدم و به مناسبت سحرخيز بودن،كمي تا قسمتي كامروا شدم!

همين باعث شد كه به جاي 11.30-12 امروز 10 اونجا بودم.وقتي وارد شدم،مريم داشت يه نامه تايپ مي كرد،تو هم دل و رودهء يه case رو ريخته بودي بيرون؛از دور سلام كردم و تا اومدم تو اتاق ، مريم گفت: eeeee,hang kard . زدم زير خنده،چون مطمئن بودم چه جوابي ميدي...و تو هم كه داشتي از شدت ذوق (البته نه از ديدن من!...بلكه از وقوع همچين اتفاقي!) منفجر مي شدي،خيلي خونسرد جواب دادي:خوب طبيعيه...حق داره بيچاره...من از شدت خنده چند قدم رفتم عقب تر،مريم هم كه در جريان نبود گفت:آخه اينكه درست بود...آهان انگار درست شد...ولي نه...باز گير كرد. و تو در حاليكه بيشتر مي خنديدي به من گفتي : اگه همينجوري بري عقب تر درست ميشه! منم جدي جدي رفتم عقب تر تو چارچوب در...كه باز مريم از همه جا بي خبر گفت: داره درست ميشه. و وقتي رسيدم تو راهرو،صداش ميومد كه داشت مي گفت:درست شد...ولي همه شون پاك شدن... . تو گفتي : اينم طبيعيه،حتا اگه save شون هم كرده بودي،باز هم همه شون رفته بودن!... احتمالا مريم شده بود علامت سؤال و تو هم كه انگار قلهء اورست رو فتح كرده باشي اومدي اين اتاق و گفتي : ديدي...حالا هي بگو من اشتباه مي كنم! (D:)
..
  




...يه نكته!

الان كه رو تختم دراز كشيده بودم،كلي چيز تو مغزم بود كه اين جا بنويسم،اما به محض اينكه ميام ميشينم پشت كامپيوتر،همه شون مي پرن! كاشكي مي شد آدم افكار و احساساتش رو از روي مغزش copy,paste كنه!

مثل شب هاي امتحان! هميشه آدم وقتي امتحان داره و بايد بشينه حسابي درس بخونه،هزار و يك مشغوليت مختلف پيدا مي شه:يه كتاب يا مجلهء جالب،يه فيلم ديدني،يه قرار مهم...و همش آدم حرص مي خوره كه اي كاش امتحان نداشتم،و اينجور موقع ها من همه كار مي كنم جز درس خوندن! ...بعد كه امتحان تموم ميشه،آدم ديگه هيچ كاري نداره انجام بده.

انگار هميشه بايد كار دنيا بر عكس باشه...
..
  



Sunday, February 17, 2002

اميدوارم تونسته باشين فيلم “فرانچسكو“ رو ببينين.فيلم زيبايي بود.اينكه آدم تمام موقعيت و امكاناتش رو رها كنه و بره دنبال اون چيزي كه دلش ميگه و بهش اعتقاد داره،شجاعت زيادي مي خواد.فرانچسكو مي خواست به سر چشمهء خلوص دست پيدا كنه و براي رسيدن به هدفش “پايين ترين بودن“ رو انتخاب كرد.انتخابي بسيار سخت.واونقدر عاشق بود كه در راه معشوق همه چيز رو رها كرد.

در يك صحنه از فيلم،يكي از دوستان فرانچسكوبراي او و اعضاي گروهش كه همگي بي نهايت گرسنه بودند بره اي رو براي كباب كردن مياره.فرانچسكو بره رو نميگيره و درست كردن غذا رو به ديگري واگذار مي كنه.اونهم به بهانهء اينكه نميدونه از چاقو چه جوري استفاده كنه،بره رو تحويل شخص ديگه اي ميده.اما هيچكدوم عليرغم گرسنگي زياد حاضر نميشن برهء كوچك رو بكشن.در اينجا اون كسي كه بره رو آورده بود ميگه:وقتي اين بره توانست در ميان اينهمه مردان گرسنه زنده بماند،براستي كه جاي من نيز اينجاست.



"FRANCESCO"

Liliano Cavani , Italy , 1988



ـ اگر مي خواهي به كمال برسي آنچه را كه در مالكيت توست بفروش و به فقرا بده.هيچ چيز با خود بر ندار،نه توشه،نه پول،نه نعلين.

او كه مرا همراه است،بايد از خود دست كشد،صليبش را بردارد و مرا دنبال كند.

- چرا اينقدر مال رويهم انباشته مي كنيد؟ مگر گنجشكها روزي خود را پس انداز مي كنند؟

- ما انتخاب كرده ايم كه پايين ترين باشيم،بي هيچ چيز.

- رؤياي خود را محبوس كنيد،زيبايي كمتري دارد،غم انگيز است،اما لازم.

- انساني كه قادر است ديگران را دوست داشته باشد بدون اينكه در نظر بگيرد آيا ديگران نيز او را دوست دارند يا خير،روح بزرگي دارد.

- دوست داشتن مهمتر از دوست داشته شدن است.

..
  



Saturday, February 16, 2002

«معرفي كتاب»





«جزيرهء سرگرداني» ، سيمين دانشور.



ـ مقتدر تر از خورشيد باش و زودتر ازاو طلوع كن.

- با جريان آب شنا كردن آسان است،اما بر خلاف جريان آب شنا كردن سخت،منتها به زندگي معني مي دهد و تلاش بيشتري مي خواهد.

- خداوندا،تو تار و پود به من دادي تا حرير زندگيم را ببافم ،مبادا از آن تار و پود گليمي ببافم.

- شبنم را به باغ ببخش و راهي شو.

- زمستانها چه مي كني؟ تب و لرز!

..
  




احتمالا همه اين آهنگ روبا صداي mariah carey شنيدين،اما اگه با صداي هري نلسن شنيده باشين يه چيز ديگه ست،فوق العاده ست.

I CAN'T LIVE

IF LIVING IS WITHOUT YOU
..
  




"without YOU"

No I can't forget this evening

Or your face as you were leaving

But I guess that's just the way the story goes

You always smile but in your eyes

Your sorrow shows

Yes it shows

No I can't forget tomorrow

When I think of all my sorrow

When I had you there

But then I let you go

And now it's only fair

That I should let you know

What you should know



I can't live

If living is without you

I can't live

I can't give anymore

I can't live

If living is without you

I can't give

I can't give anymore...
..
  




ديشب سر يه موضوع بي اهميت يكي از دوستاي نزديكم از دستم ناراحت شد.الان كه فكرشو مي كنم،مي بينم انگاريه جورايي حق داشته،ولي خوب من واقعا منظوري نداشتم،فقط عادت بدي دارم و اون اينه كه يه جوري شوخي مي كنم كه انگار جديه،و گاهي وقتا باعث مي شه كه حتي دوست هاي نزديكم هم اينو تشخيص ندن و ازم برنجن.

يه زماني اگه كسي رو ناراحت مي كردم،اونقدر ها برام مهم نبود كه بخوام زياد دنبال قضيه رو بگيرم يا حتما توضيح بدم.بيشتر وقتا غرورم اجازه نميداد كه بخوام حتي به اشتباهم اعتراف كنم.ولي تو اين سالها خيلي عوض شده م.غرورم باعث شده بود كه آدمهاي با ارزش رندگيم رو از دست بدم،كساني كه ديگه بودنشون هرگز تكرار نشد . اين بود كه تصميم گرفتم روشم رو عوض كنم ، و حرف دلمو بزنم.هر چند كه خيلي كم موفق شدم،و هميشه وجود اين غرور احمقانه خيلي به ضررم بوده،اما با اينحال نسبت به سابق خيلي بهتر شده م.

بعد از از دست دادن دوستهاي قديميم كه بودنشون برام حكم نفس كشيدن رو داشت،ديگه تو اين سالها سعي كرده بودم كه زياد به كسي نزديك نشم(چه دختر،چه پسر) و به عبارتي دوست خيلي صميمي نداشته باشم.تا اينكه تو اين يكي دو سال اخير،دوباره آدمهايي رو پيدا كردم كه مدتها بود فكر مي كردم نسلشون منقرض شده.آدمهايي كه مي دونم ديگه خيلي كم پيدا مي شن.و اين باعث شد تا دوباره انرژي بگيرم و كم كم به بقيه اعتماد كنم.دوسشون داشته باشم و از بودنشون لذت ببرم.اما انگار هنوز اون بي اعتمادي مطلقي كه خوكهاي 8 سال پيش بهم تزريق كردن كاملا تو وجودم از بين نرفته ، گاهي وقتا آدمهاي نزديك دور و برم اين رو ناخودآگاه حس مي كنن و رنجيده مي شن.

آخه شايد نميدونن كه“...ديوار اعتماد مرا موريانه خورد...اينك من آن عمارت از پاي بست ويرانم...“ و هنوز به زمان زيادي نياز دارم كه ترميمش كنم،هر چند كه دارم نهايت سعي خودمو مي كنم.

واي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي

آدم تو يه لحظه بي توجه يه حرفي رو مي زنه كه بعدش شايد روزها و هفته ها نتونه اثر تخريبي ش رو از بين ببره...متاسفم،خيلي،خيلي،خيلي...



“...زبان براي تفاهم بود

ولي دريغ

دليل سوء تفاهم شد...“
..
  



Friday, February 15, 2002

«كاش...»



كاش مي شد با تو رفت

با تو گم شد توي يك دشت وسيع

در دل جنگل سبز

روي يك راه دراز

سر يك كوه بلند

و رها شد ز همه بود و نبود

و سبكبار ز خوابي نوشين

صبحدم،ديده روي تو گشود

با از عطر چمن،عطر اقاقي سرمست

دست در دست تو در دشت دويد

با تو رفت تا آن دور

تا افق،تا خورشيد

و نهايت را ديد.

همه را كرد رها

همه را داد به باد

نه غم آنچه كه بود،نه غم آنچه كه هست

نه هراس فردا

كاش مي شد با تو رفت

با تو گم شد

افسوس... .



..
  



Thursday, February 14, 2002

...وقتي تو نيستي

نه هست هاي ما چونان كه بايدند،

نه بايد هاي ما...

مثل هميشه آخر حرفم

و حرف آخرم را با بغض مي خورم.

در صفحه هاي تقويم

روزي به نام روز مبادا نيست.

آن روز هر چه باشد

روزي شبيه ديروز،روزي شبيه فردا،

روزي شبيه همهء روزهاي ماست.

اما كسي چه مي داند،امروز شايد روز مبادا باشد...

وقتي تونيستي

نه هست هاي ما چونان كه بايدند

نه بايد ها.

هر روز بي تو

روز مباداست...



..
  




امروز بعد از يه وقفهء سه روزه بهت تلفن زدم.راستش كار خاصي باهات نداشتم،فقط دلم مي خواست صداتو بشنوم.اما جالب اينجاست كه اينجور وقتا حسابي عزا مي گيرم!آخه وقتي بهت زنگ مي زنم هميشه لحنت يه جوريه كه انگار منتظري حتما يه توضيحي داشته باشم كه واسه چي زنگ زدم،فلان كار رو دارم يا فلان چيز رو مي خوام.اينه كه هميشه مجبورم يه بهانه اي سر هم كنم.اما اين بار تصميم گرفتم كه بهت بگم: بابا بخدا بعضي وقتا پيش مياد كه منم بدون اينكه كار خاصي داشته باشم بهت زنگ بزنم،فقط براي شنيدن صدات،آروم شدن،و رسيدن به سطح تعادل...فقط براي اينكه بهت يادآوري كنم عليرغم تصوراتت به يادت هستم،هر چند كه كم مي بينمت،اما يه جورايي هميشه تو متن زندگيم هستي(هر چند به شيوهء خاص خودم)...

خلاصه، تلفن كردم و خوشبختانه خودت گوشي رو برداشتي.مثل هميشه سلام و احوالپرسي،و باز هم مثل هميشه بعد از تعارفهاي معمولي مي پرسي: “خودت خوبي؟“ اين سؤاليه كه فقط “تو“ ازم مي پرسي ـ اونم با همون لحن و شيوهء خاص خودت ـ و نمي توني تصور كني كه چه تاثيري داره. بعد ازچند دقيقه حرف زدن،طبق معمول دچار همون pause هميشگي ميشي،همون وقفه و سكوتي كه من هميشه ترجمه ش مي كنم:“خوب...منتظرم بشنوم براي چي زنگ زدي...يا چه كاري مي تونم برات انجام بدم...“و باز هم من طبق سنت هميشگي(عليرغم همهء تصميم هايي كه اين بالا گرفته بودم!!!)اولين ايدهء احمقانه و بي ربطي رو كه به ذهنم مي رسه به زبون ميارم:“...مي خواستم بگم فردا شب كانال 4 يه فيلم جالب داره،از اون فيلمهايي كه تو خوشت مياد...حتما ببينش!“جالب اينجاست كه اينبار هم دچار يه pause كوتاه ميشي كه البته اين بار معنيش با اون وقفهء قبلي كلي فرق داره!احتمالا تو هم به اندازهء من خنده ت گرفته،اما خوب حرفو ادامه ميدي و چند تا موضوع ديگه پيش مي كشي...و اينجاست كه من باز به اين نتيجه مي رسم كه : نه خير ، انگار آدم نمي شم كه نمي شم!

گاهي وقتها آدم احساس مي كند آنقدر از ديگران دور شده كه ديگر هيچ وقت نمي تواند به آنها نزديك شود...مي بيند ميان اينهمه آدم،حسابي تنهاست...هيچ كس را ندارد...

وقتي آدم يك نفر را دوست داشته باشد بيشتر تنهاست...چون نمي تواند به هيچكس جز همان آدم بگويد كه چه احساسي دارد...

و اگر آن آدم كسي باشد كه تو را به سكوت تشويق مي كند،تنهايي تو كاملتر مي شود...

...با اينهمه

دوستت دارم

و تاوان آن هر چه باشد ، باشد...
..
  




تو فيلم «خانه اي روي آب»،يه جا رضا كيانيان ميگه: “از قديم گفتن مواظب باش چي آرزو مي كني چون ممكنه برآورده بشه!“

حالا اينم شده حكايت من ، امروز يه آرزوي قديميم بر آورده شد‌، ولي موندم باهاش چيكار كنم!!!‌‌

راستي فردا جمعه شب ساعت هشت اينطورا كانال چهار يه فيلم خيلي جالب داره : “فرانچسكو“ . توصيه ميكنم كساني كه ازفيلم هاي خاص و هنري لذت مي برن حتما اين فيلم رو ببينن.
..
  




راستي اينم اي ميل ما :

ayda127@yahoo.com
..
  




«معرفي كتاب»



«نيمهء غايب» اثر حسين سنا پور.

-هر كس بايد دنبال خانهء خودش باشد،تا مجبور نباشد مدام سرش را پايين نگه دارد.

-...تمامش كن،پيش از اينكه همه چيز را به خاطر هيچ خراب كرده باشي.

-من ديگر از هر چيز معقولي حالم به هم ميخورد.

-آدم تا گم نشود،خودش را پيدا نميكند.

-من از قضاوت فرار مي كنم.از چيزهايي كه باهاشان مثل خط كش خوب و بد مردم را اندازه مي زنيم.

-خلاص شدن از شر نگاه ها و خط كش هاي ديگران،اين چيزيست كه من ميخواهم.

-فقط دشمن ها هستند كه هميشه حرف هم را بي هيچ كم و كاستي مي فهمند.اغلب هم لبخندي چاشني گفت و گوي شان است.دوستي هميشه با سوء تفاهم همراه است،عسق هم كه خيلي بيشتر.

-مانع،همين چراغ هاي قرمز هستند،اين بلوار عريض و شلوغ،همين بوق مكرر اخطار،كه حقوق هر كس را پيشاپيش معلوم كرده است.مشكل همان نامي ست كه روي من و او گذاشته شده.مشكل ماندن در دايرهء اسم گذاري اينهاست،كه خوب و بد كردن هايشان را بين من و او حايل كرده اند.



..
  



Wednesday, February 13, 2002

...مي دانم همه چيز بهانه ايست

براي شانه به شانه ، در حال و هواي با هم بودن

وقتي تو هستي

انگار همه نيستند...
..
  




بعضي وقتا هست كه آدم دلش ميخواد يه قضيه اي به هر قيمتي كه شده اتفاق بيفته ، اينه كه حسابي كليك ميكنه رو موضوع و به هر دري ميزنه تا به اون چيزي كه ميخواد برسه،اما اصولا هميشه كار ها بر عكس ميشن و همه چي بهم ميريزه.اينجور موقع ها بهترين كار اينه كه آدم دست از سماجت بر داره و بذاره قضيه روال عادي و طبيعي خودشو طي كنه،اونوقت خود بخود همه چي درست ميشه،اونم به شكلي كه تصورش رو هم نميكرديم.

به قول شاملو

...بايد استاد و فرود آمد

بر آستان دري كه كوبه ندارد

چرا كه اگر به گاه آمده باشي دربان به انتظار توست

و اگر بيگاه

به در كوفتنت پاسخي نمي آيد.

كوتاه است در،

پس آن به كه فروتن باشي...
..
  




چرا اينجا همه بايد توي چار چوب ها قرار بگيرن؟چرا تا آدم يه خورده پاشو ميذاره اونورتر،سر و صداي همه در مياد و زود براي آدم حكم صادر ميكنن؟!با با،ميشه جوراي ديگه هم زندگي كرد،جوري كه الزاما تو چارچوب نباشه،ولي درست باشه،درست تر از اون چيزايي كه همه وانمود ميكنن درسته.

...چشمها را بايد شست

جور ديگر بايد ديد...

..
  



Monday, February 11, 2002

«تنهايي»

...بعد ها باز هم تنهايي به سراغم آمد. بارها و بارها . تنهايي تلخ بود،اما بد نبود . مثل مزهءزيتون ميماند . تلخ است،اما اگركشف شود آدم عاشق زيتون مي شود. بعدها خيلي پيش مي آمد كه دلم براي تنهايي تنگ مي شد. بعدتر فهميدم كه آدم تنها نمي شود،تنها هست،وتلخي هم مزه ايست مثل شيريني.

پشت تنهايي

دستي ست بي درخواست

طنابي پاره شد ديروز

امروز پشت تنهايي ست...
..
  




...بالاخره اين جشنواره هم تموم شد.

يه جا هست تو فيلم«خانه اي روي آب» كه هديه تهراني ميگه: اگه ميدونستم سرنوشت زندگي ما رو كي مي بافه ، حتما ازش مي خواستم مال منو كلا بشكافه!

چقدر خوب ميشد اگه آدم ميتونست اينكاروبكنه!
..
  



Sunday, February 10, 2002

نميدونم چرا وقتي آدم يه چيزي از خوانواده ش ميخواد،هميشه كلي بايد توضيح بده و دليل بياره،بعدشم معلوم نيست كه آيا اون كارو برات بكنن يا نه.اما كافيه به دوستت بگي،اونوقت هر كاري كه از دستش بر بياد برات انجام ميده بدون اينكه بخواي دليل رديف كني يا منت سرت بذاره يا بعدا به روت بياره.

من وقتي با دوستام هستم،خيلي احساس خوبي دارم،چون عوض اينكه بخوان راه حل ارائه بدن،فقط حرفامو گوش ميدن،اين چيزيه كه بيشتر آدما بهش نياز دارن.يعني دنبال اين نيستن كه كسي بهشون راه حل نشون بده،بلكه كسي رو ميخوان كه حرفاشونو بفهمه ، كسي كه مجبور نباشن احساسشون رو واسش ترجمه كنن،كسي كه سفيدي ها روخودش بخونه .

...من به يك رابطه

يك بستگي پاك قناعت دارم...
..
  




...واي باران باران

شيشهء پنجره را باران شست

ار دل من اما

چه كسي نقش تو را خواهد شست...
..
  



Saturday, February 9, 2002

اولين بار وبلاگ خوندن رو با hoder (كه از nabavi.online پيداش كرده بودم) شروع كردم.بعد كم كم رضا قاسمي،ندا،سيزيف،خورشيد خانوم،شيما،لامپ،خاطرات و... رو كشف كردم تا كار به جايي رسيد كه الان هر قدر هم خسته باشم، انگار حتما هر شب بايد يه سر بيام اينورا ،نكنه يه وقت وبلاگم قضا بشه.خلاصه مني كه خورهء فيلم و كتاب بودم و شبي يه فيلم رو حتما ميديدم،الان مدتهاست كه ديگه نميرسم شبا فيلم ببينم،البته هنوز كماكان كتاب ميخونم.

...امشب يه وبلاگ جالب كشف كردم كه تا حالا نخونده بودمش : «آكل&كاكل» طرز نوشتنش خيلي جالبه.احتمالان مربوط به همون نسليه كه من خيلي از حرفاشون و خاطره هاشون خوشم مياد.

هميشه فكر ميكنم ما نسل 1350-56 بيچاره ترين نسل بوديم اين وسط،نه اينوري،نه اونوري.يعني نه خاطرات خوش قبليها رو داريم،نه ميتونيم مثل بعضي از اين جديديا سطحي و الكي خوش باشيم.همهء امتحانها و طرحها و بلا ها هم سر ما نازل شد!

خلاصه كه ، روزگار غريبي ست... .
..
  




يه كتاب جالب هست به اسم «نامه هاي بچه ها به خدا».ترجمهء دل آرا قهرمان.تيكه هاي قشنگي داره:

-خداي عزيز،چرا به جاي اينكه بذاري مردم بميرن و مجبور بشي كه آدماي تازهء ديگه يي بسازي همين آدمايي رو كه وجود دارن نگه نميداري؟ ‹جين›

-خداي عزيز،چه كسي دور كشور ها خط ميكشد؟ ‹نان›

-خدايا اشكالي نداره كه تو مذهب هاي مختلف ساختي اما گاهي وقتا اونا رو با هم قاطي نميكني؟ ‹آرنولد›

-خداي عزيز به خاطر برادر كوچيكم متشكرم ولي من دعا كرده بودم كه يك توله سگ داشته باشم. ‹جويس›

-خداي عزيز،تو چرا به تازگي هيچ حيوون جديدي اختراع نكردي؟ ما هنوز هم همون حيووناي قديمي رو داريم. ‹جاني›

-آقاي خداي عزيز،دلم ميخواست آدما رو يه جوري مي ساختي كه اينقدر آسون تيكه پاره نشن. من تا حالا سه جاي بخيه و يه دونه جاي زخم دارم. ‹جانت›

-خداي عزيز،لطفا امسال دنيس كلارك رو به يه اردوي ديگه بفرست. ‹پيتر›



..
  




...من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشيار است

نكند اندوهي

سر رسد از پس كوه...

راستش چند وقته كه حسابي دارم رو ابرا سير ميكنم...به قدري اوقات خوبي رو گذروندم كه جبران همهء سختيهاي اين چند سال گذشته رو ميكنه.شايد بشه گفت كه ديگه زياد دنبال چيزي نميگردم،اون چيزائي رو كه ميخواستم يه جورايي پيداشون كردم ،فقط اميدوارم كه دوباره خوكها همه چيز رو ازم نگيرن!‌(منظورم خوكهاي كتاب «قلعهء حيوانات» هستن.)

كاشكي وسط اينهمه سبز بودن،نگران اندوه هاي پشت كوه نمي بودم.

با اينحال شديدا معتقدم كه : CARPE DIEM .
..
  




سلام.

بالاخره بعد از يه قرن،طلسم شكسته شد و ما هم اومديم اينجا. راستش چون تايپ فارسيم وحشتناكه ،‌فعلا به همين چند كلمه قناعت ميكنم!
..