Desire Knows No Bounds




Tuesday, April 30

"...آه ، ما نمی دانیم متن گلبرگ های جهان به خط کیست.

ما از دانش شبنم شناسی بی خبریم.

ما زخمابه نوشان میخانه های اشکیم، معماران آتشکده های مانا.

و اینک سقف خانهء ما از بی پرستویی ترک برداشته است..."



..
  



Monday, April 29

هه هه ... چه جالب... اومدم یه فال بگیرم و برم، از طرف تو نیت کردم، یه شعری اومد که منم توش بودم!... این اومد:



به حسن خلق و وفا کس به یار ما نرسد...ترا درین سخن انکار کار ما نرسد

اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده اند...کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد

به حق صحبت دیرین که هیچ محرم راز...به یار یک جهت حق گزار ما نرسد

هزار نقش برآید ز کلک و صنع و یکی...به دلپذیری نقش نگار ما نرسد

....

بسوخت حافظ و ترسم که شرح قصهء او...به سمع پادشه کامکار ما نرسد



با این بیت آخری یاد این شعر افتادم:



...راستی شعر مرا می خوانی؟

نه دریغا هرگز

باورم نیست که خوانندهء شعرم باشی.

کاشکی شعر مرا می خواندی...




جواب فال هم این بود راستی:

هر که را با خط سبزت سر سودا باشد...پای ازین دایره بیرون ننهد تا باشد

...



دوشنبه9اردیبهشت





..
  




یه چند صد تایی MP3 دستمه... ایرانی و خارجی... می خوام از روشون یه سری SELECTION بزنم... الان داشتم سیما بینا گوش می دادم... چقدر این آهنگای قدیمی قشنگن... یه حال و هوای دیگه دارن... خلاصه که همینجوریش خیلی درس می خوندم، هی مشغولیت جدید هم اضافه می شه!...



"خدای مهربون عاشق نوازه...غم بیچارگان را چاره سازه

خودش می دونه چون تنهای تنهاست... که تنهایی بلای جان گدازه..."



"بیا تا قدر یکدیگر بدانیم...که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم..."





الانم سیمین غانم...



"من از اون آسمون آبی می خوام...

...من از اون وقتای بی تابی می خوام..."



"گل گلدون من شکسته در باد... تو بیا تا دلم نکرده فریاد..."



وای...







..
  




شب شراب نیرزد به بامداد خمار...



..
  



Sunday, April 28

اینم بد نیست.... یه خورده خواب از سرتون می پره !







..
  




قصهء کولی و پادشاه سرزمین قصه ها رو خوندم. اینجا گذاشتمش تا شماهایی هم که یادتون رفته بود، بخونیدش. ... فروغ ....







..
  




تو دنیای خودم بودم... لوسین اینو بهم نشون داد... گم تر شدم...



نخستین بار که به دیدارت آمدم

با یک سبد سیب آمدم...




و آوا های خاطره انگیز... یه سر بزنین، بقیه شو ببینین .

















..
  




امروز یک روز خوب خوب بهاری بود... با همهء مشخصات بهاری بودنش... بهاری بودنت... و آرامش غریبت که آدم رو غرق می کنه... دیدی گفتم دیروز انگار دوباره خود اون وقتات بودی... آخه امروز گفتی بقیه رفتن کیش!... واسه همین اینقدر آرامش داشتی ... بگذریم... نمی خوام بهت خرده بگیرم... می دونم که به زمان نیاز داری... حالا خوبیش اینه که لااقل وقتی خودمون دو تا هستیم، دیگه خودتی... امروز اولش اومدم ادای آدمهای دیگه رو در بیارم، که هنوز از راه نرسیده گفتی چرا یه جوری شدی امروز!... و من شدم خودم... این اتاقت رو خیلی دوست دارم... بر عکس قبلیه، این پر از نور و فضا و آرامشه... از اون بالا همهء مردم رو می بینی که در هیاهوی روزمره غرق هستن... بعد سبزی درختها... و آبی آسمون... یه خورده از سر و صدای زندگی بیرون به گوش می رسه، ولی وقتی می رسه به این بالا در آرامش و سکوت اتاقت حل میشه... اون تیکه از خورشید که میفته کف اتاق، دم همون مبل هایی که من همیشه روش می شینم، یه جورای خوبی به آدم سلام میکنه، صمیمی، انگار که از خودمون باشه، امروز بهت گفتم کاشکی چار چوب های این پنجره ها چوبی می بود، اونوقت دیگه خیلی منظره کامل می شد... اونهمه زندگی جاری بیرون در تقابل با این موج آرامشی که اینجا هست و حاصل بودن توست، تضادی دوست داشتنی ایجاد می کنه، اونقدر که آدم دلش می خواد اون ساعت ته اتاق رو متوقف کنه و در این سکون مطلق حل بشه... دلم می خواست حرفاتو اینجا بنویسم... وقتی که گفتی امیدوارم اینایی که من دارم می بینم حاصل کم خوابی دیشبت باشه و بهت گفتم ربطی به کم خوابیم نداره... بعدش و بعدش و بعدش... همه شون رو... اما نمی تونم بنویسمشون ... آخه باید با تن صدای تو خونده بشن... باید نگاه های تو رو داشته باشن... چشمهای تو رو... دست های تو رو... تو رو... از پشت اونهمه کار و کاغذ و کامپیوتر و سی دی و لباس آهنی، ازپشت یه آدم آهنی... روز همچنان قد می کشید و من در بودنت گم شده بودم... اما عقربه های ساعت با انرژی تمام به فعالیت خودشون ادامه می دادن و هر چقدر هم نگاهشون می کردم نمی فهمیدن چی می خوام... نگاه آخرم نا امیدانه ازشون خواهش کرد... اما اونا منو نگاه نمی کردن، کار خودشونو می کردن... و تو به نگاه من نگاه می کردی... و می دونم که از نگاه کردن به عقربه های ساعت چقدر بدت میاد... دیگه نگاهشون نکردم و باز پام رو از آرامشت گذاشتم بیرون، پرت شدم تو هیاهوی روزمره... از همه خنده دار تر نگاه های منشی جدید بود که امروز برای اولین بار منو حضوری کشف کرده بود! کلی از لبخندهای کنجکاوش خنده م گرفته بود، هر چی الان دارم فکر می کنم قیافه ش چه جوری بود، چیزی جز یه علامت سوال سورمه ای یادم نمیاد!... بعدشم که اون آسانسور های لاک پشتی و اونهمه طبقه... وقتی آدم از تو جدا می شه و بر می گرده به سیستم عادی، چقدر همهء آدما به نظرش خنده دار میان... پیش خودم می گفتم خوش به حالشون که اینقدر راحت می تونن سر خودشون رو با زندگی گرم کنن... دغدغه شون کرایه ماشینه و پول بنزین و اجاره و شام چی بخوریم... اون وقت تو... هوووووم...



ندیدنت سخت است

دیدنت، خراب شدنی دیگر... .






یکشنبه8 اردیبهشت



..
  




هر که دلارام دید، از دلش آرام رفت...

گر به همه عمر خویش، با تو بر آرم دمی

حاصل عمر آن دم است، باقی ایام رفت...



یکشنبه8 اردیبهشت



..
  




دارم از الان واسه نمایشگاه کتاب ذوق می کنم...





..
  




این دفتر سپید هم خوب حرفی زده ها...تو زندگیمون چقدر پرانتز باز می کنیم که نمی بندیمشون...واسه همین کلی انرژی کم میاریم...



امروز وقتی داشتم می رفتم کلاس، بارون میومد... یه عالمه از راه رو پیاده رفتم... بارون همیشه منو خوش اخلاق می کنه... تو اتوبان، یه عالمه سرعت، و دستم که بیرون از شیشهء ماشین با قطره های بارون دست میداد... کاشکی راننده، اگه یه روزی نوم تو رو می ذاشت... می خوام یه خورده تکلیف پرانتزهای زندگیم رو مشخص کنم... ببندمشون... از اینهمه پراکندگی دارم خسته می شم... شدیدا دچار کمبود انرژی هستم و شارژر هم ندارم... واسه همین یه خورده باید خودم رو جمع و جور کنم... تو راه همش فکر بستن پرانتزهای رها شده بودم... همش... کاش این خانوم بغل دستیم یه خورده به خودش عطر زده بود، یا لا اقل ساندویچ به این بد بویی نمی ذاشت توی کیفش... حیف این همه بارون!...



شنبه7 اردیبهشت



..
  




پروانه محو کرد در آتش وجود خویش

یعنی که اتحاد بود انتهای عشق

این را کشد به وادی و آن را برد به کوه

زینهار بسی ست تا چه بود اقتضای عشق.






..
  




از اول این بحث های عشق و ازدواج به شیوهء شبحی رو دنبال می کردم ببینم آخرش چی می شه. این چکیدهء بحث ها حرف اول و آخر رو زد:







«جوهره ي تز من اين است: ما ازدواج مي كنيم به هزار و يك دليل كه اتفاقاً حتا يكي از اين هزار و يك دليل ”عشق“ نيست. (نه، شك نكنيد. شبح ممكن است ديوانه باشد اما احمق نيست!) چرا؟ زيرا ما بدون آن هزار و يك دليل مي توانيم عاشق هم باشيم و با هم ازدواج هم نكنيم! پس اگر ازدواج ميكنيم دلايل ديگري براي اين كار داريم و خدا نكند كه يكي از دلايلمان پايبندي در عشق باشد. واي فاجعه اينجاست. من تو را دوست دارم و تو مرا دوست داري مي‍ترسيم اين دوستي دير پا نباشد به آن قفل ازدواج مي‍زنيم غافل از اين كه هر بندي و قفلي قاتل دوستي و عشق است. بلافاصله بعد از رد و بدل شدن آن ”بله“ي تاريخي ما احساس امنيت در عشق مي‍كنيم. عاشق (مرد يا زن) حالا براي تداوم عشق‍ش نياز به قلبي عاشق ندارد زيرا يك ”سند“ تداوم عشقشان را تضمين كرده است. امروز با هم دعوا مي كنيم. به سر و كله ‍ي هم مي‍زنيم بدون هراس از اين كه يك ديگر را از دست خواهيم داد چون يك ”سند“ و هزار و يك دليل ما را به زير يك سقف زنجير كرده است. دوباره هم‍ديگر را در آغوش مي‍گيریم و حرف هاي عاشقانه خواهيم زد، اما روز به روز از هم فاصله خواهيم گرفت. اگر وقتي هم ديگر را بي هيچ بندي دوست داشتيم تو از كتابي تعريف مي‍كردي من مي‍رفتم آن كتاب را مي‍خواندم تا از چشم تو به زيبايي‍هاي آن كتاب نگاه كنم اگر من از شعري يا شاعري سخن مي‍گفتم تو ميرفتي آن را ميكاويدي از خواندن‍ش لذت مي‍بردي تا روح ات را به روح ام نزديك كني تا با هم باشيم كه براي با هم بودنمان بايد عاشق مي‍بوديم پس با اشك و عشق و آه مي‍گفتيم:

يا رب تو مرا به عشق ليلي

هر لحظه بده زياده ميلي

چه كنكاشي در روح يك ديگر مي‍كرديم! چه عاشقانه در روح يك ديگر به جست و جوي بركه هاي بكر و سرزمين‍هاي نامكشوف مي‍گشتيم... موجِ پنهان‍ترين رعشه ‍ي پنهان‍ترين زواياي روح ام به تلاطمت مي‍انداخت. وقتي اشكي در دلت مي‍نشست اوه... كو تا به ديده برسد به زير پلك بلغزد و بر روي گونه بچكد در همان نطفه كشف‍ش مي كردم... حالا سيل سيل مي‍گريي، وبلاگ‍م را مي‍نويسم، گر گر آتش گرفته ام، كتاب ات را مي خواني؛ چه مي نويسم؟ نمي داني. چه مي خواني؟ نمي دانم! چرا؟ چون تصور ميكنم، تصور ميكني ما را هزار و يك دليل عاقلانه يا احمقانه به هم گره زده است پس ديگر به آن دليل عاشقانه چه حاجت است؟

(جراحي قلب جراح توسط دستان خود او سر كلاس درس. كيبرد خيس يك مقاله نويس عاشق... ساعتي بعد.)

يك جمله و تمام: اگر به هر دليلي ازدواج كرده ايد يا تا آخر عمر نامزد باقي بمانيد، يا قلب يك ديگر را در تابوت ازدواج زير خروارها بايد و نبايد مدفون نكنيد.»







دیدین...دقیقا همینه... چه لزومی داره آدم یه عشق رو قربانی روزمرگی ازدواج کنه فقط به دلیل اعتبارش؟... عشق بی قید و شرط اگه اسیر قرارداد بشه، دیگه کمرنگ می شه، اون انحصارش رو از دست میده... ازدواج چی به آدم میده؟... آیا واقعا داده ها و گرفته ها در معادلهء ازدواج هم ارز هستند؟... آیا واقعا نمی شه یه عمر عاشق بود بدون اینکه دچار قرارداد و چارچوب شد؟ ... و آیا باید هر عشقی رو به یه سرانجامی رسوند؟ چه لزومی داره که بخواهیم از آخر هر ماجرایی سر در بیاریم؟ چرا به "زمان" مهلت نمی دیم تا کار خودش رو بکنه؟ چرا زود دلمون می خواد به هر رابطه ای یه مهر استاندارد بزنیم و بذاریمش جزو یه مجموعه یا زیر مجموعه؟ مگه "بربادرفته" که آخر نداره یکی از شاهکارهای رمان جهان نیست؟ اگه اونم دچار یه پایان متداول می شد، آیا به همین تأثیر گذاری باقی می موند؟ دلم به حال عشقی که ازدواج بخواد ضمانتشو بکنه می سوزه... دیگه چیزی ازش باقی نمی مونه... کم کم می شه یه بنگاه معاملات... اگه یه عشق بخواد با شکوه و جاودانه بمونه، باید بی قید و شرط باشه، رهای رها، بدون محاسبات مادی، بدون خط کشی،...

و البته من معتقدم(به قول دکتر شریعتی) : دوست داشتن از عشق برتر است. و به این قضیه ایمان دارم.



شنبه7اردیبهشت





..
  



Saturday, April 27

امروز من گیج بودم و تو مثل همیشه...شده بودی مثل اون وقتهات...نمی دونم...شاید تو هم می خوای وانمود کنی که چیزی نشده... که هیچی عوض نشده... شایدم واقعا همینطور باشه... اما اون لکی رو که اون گوشهء دلم افتاده چیکارش کنم؟... دلم می خواد با تو همیشه همه چی برق بزنه، زلال و صاف و صیقلی... اما یه چیزایی عوض شده... همه چی خوب بود ها... ولی...



...قلبی میان ما می زد

قلبی میان ما زده می شد

که ناگهان ما را از آن اتاقک مأ نوس بردند.




شنبه7 اردیبهشت











..
  




رسیدن به خیر!...هر چقدر هم که منچستری باشی اما بازم رسیدن به خیر!



..
  




"...راستی، چرا سارها نیزارها را استثمار نمی کنند؟ چرا لک لک ها به یکدیگر لکه نمی چسبانند؟ چرا شقایق ها برای شعله ور شدن در صف سوختن نمی ایستند؟ چرا نیلوفر ها سکته نمی کنند؟ چرا آفتاب گردان ها کارت ورود به مزرعه نمی زنند؟ چرا هر ماه برای سپیدارها، قبض مصرف خورشید نمی آید؟ چرا پروانه ها پس انداز گل سرخ ندارند؟ چرا آهوان برای تماشای چشمه ها بلیت نمی گیرند؟ چرا در بین نوزادان نسترن ها، کم خونی نادرست؟ ... از قناریها یاد بگیریم، که آوازشان را دم در دانشگاه نمی فروشند."





«احمد عزیزی»











..
  




وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طریقت ما کافریست رنجیدن






..
  




می دونی...داشتم فکر می کردم درسته که اون پنجره، توی یک دیوار سنگی اسیره، اما این اسارت یه جورایی بهش هویت داده، یعنی اگه این اسارت رو ازش بگیرن، دیگه اون پنجره نیست... اگه دیوار فرو بریزه، درسته که پنجره آزاد می شه، اما دیگه اون پنجره نیست... حالا بین "بودن، در نقش یک پنجرهء اسیر، که در واقع این بودنش رو به اسارتش(به دیوار) مدیونه"، و یا "نبودن، فروریختن به نام آزادی، از دست دادن موقعیت پنجره بودن ( بدون اینکه بدونه اصلا آیا می تونه چیز دیگه ای جز پنجره باشه یا نه) " کدوم رو باید انتخاب کنه؟... رضایت بده به وضع موجود و منتظر معجزه بشینه... یا بودنش رو رها کنه و آزاد بشه به قیمت همه چیز... کدوم؟... کدوم؟ ... کدوم؟؟؟...



..
  




امروز دلم میخواست همینجور برم و برم و برم... دلم می خواست تنها رفته بودم... اونقدر بنفشه ها قشنگ و سر حال بودن که نگو... یه عالمه لبخند می زدند... بارون دیشب سرحالشون کرده بود حسابی... از اون هواهایی بود که تو دوست داری... آفتابی و خنده رو... همه چی لبخند می زد... بوی گردگیری میومد... نم بارون هنوز رو نرده های چوبی پارک مونده بود... کاش امروز بودی... می دونم که اگه می بودی خیلی چیزا فرق می کرد... اما بازم نبودی و نبودی و نبودی... ولنجک نبود، پارک جمشیدیه بود و کلک چال... ولنجک نبود، اما باز هم بودی... اگه یه روز ولنجک برم و نباشی، اونوقت معنیش اینه که رها شده ام... اما به نظرت شدنیه؟... نمی دونم... هنوز نمی دونم... .





جمعه6 اردیبهشت





..
  




توی یک دیوار سنگی.....



..
  



Thursday, April 25

امشب دوستم بهم گفت: " می دونی، تو مسئول گلت هستی که اهلیش کردی." ... می دونین...راستش این حرفش کلی منو با خودش برد.





..
  



Wednesday, April 24

بابا...از طلا بودن پشیمان گشته ایم.....مرحمت فرموده ما را مس کنید!



..
  



Tuesday, April 23

...گل شب بو دیگه،شب بو نمی ده

کی گل شب بو رو از شاخه چیده...






..
  




...و اینم معاون کلانتر

که پشت ستارهء حلبیش

قلبی از طلا داره...




!!!



..
  




یه کشف جدید...البته به کمک عصیان پیداش کردم...اسمش دلتنگستانه...ولی فکر نکنین اگه برین پیشش دلتون می گیره ها... نه، تازه کلی هم دلتون وا میشه.

این و این و ...بابا، اصلا شما هم بشینین مثل من یه دفعه از اول تا آخرشو بخونین دیگه... از ما گفتن بود.



..
  




هنوز سنگینی نگاه مهربان و پرسشگرت را احساس می کنم

تاوان سنگین کدامین جرم

اینگونه مرا به بند کشیده است؟






..
  



Monday, April 22

دیشب بعد از اینکه باهات حرف زدم و قرار شد صبح بیام، "ن" رو تو چت دیدم. بعد دو ساعت حرف زدن اونهم ازم خواست صبح بیام اونجا، منم گفتم باشه! امروز برام تعریف کرد وقتی دیشب از کافی نت برگشته بالا، اولین حرفی که بهش زدی این بوده که :فردا فلانی میاد اینجا. و اونم گفته:می دونم، بازم دیر گفتی! .... می تونم حدس بزنم چه حالی داشتی اون موقع... کلی خندیدم، ولی کلی هم دلم به حالت سوخت... یعنی راستش از ظهر تا حالا همش اون نگاه آخرت جلوی چشمهامه... می دونم... بدجوری گیر افتادی... دلایلت رو هم میدونم... و می فهممشون... ولی به خدا با واقعیات زندگی روزمره خیلی فاصله دارن... نمی شه اینقدر رویایی فکر کرد... و تازه، نمی شه هم خدا رو خواست و هم خرما رو!... بعدشم، نمی تونی از همه توقع داشته باشی که اینارو بفهمن... میگی : پس چرا تو می تونی درک کنی؟... آخه من مثل بقیه تو این دنیای روزمره زندگی نمی کنم... تو که می دونی... من تو فاز خودم هستم... فقط زمانی که مجبور باشم میرم قاطی آدم بزرگا... دنیای کوچیک من اینجاست، با تنهایی دوست داشتنی شبهام، با کتابهام، با کاغذهام، با فیلمهام، با اون آدمهای خیلی معدود دوست داشتنی زندگیم، و با تو... همین برای من کافیه... اونقدر "گذشته" خسته م کرده که دیگه حاضر نیستم به هیچ قیمتی این خلوتم رو از دست بدم... تو اینو خوب می دونی... و از همین جا با من شروع کردی... یادته؟... واسه همین می تونم بفهمم چی میگی و چی میخوای... واسه همین نمی خوام عوضت کنم...شاید اگه منم جای یکی از اونا قاطی زندگی روزمره ت بودم، همین توقع رو داشتم... اما ندارم... می دونم که از این چیزایی که دارن ازت می خوان بدت میاد... شاید این بار خوکهای زندگیت، لباس مهربونی تنشون کرده ن... می دونم چیزایی رو که می خوان ازت بگیرن برات خیلی سخته...اما این بار کمکی از دستم بر نمیاد... و تو تنها کسی هستی که خوب می دونی چرا... این بار باید خودت به تنهایی تصمیم بگیری... امیدوارم این بار رو من حساب نکنی... راستش منم دارم کم میارم... دلم می خواد برگردم توی چینی نازک تنهایی خودم... اینکه تو و خودم و واقعیات رو با هم رو در رو ببینم برام مشکله، نمی خوام، دوست دارم کاری به من نداشته باشن، بذارن این یه خوردهء آخر رو با خودم باشم، فکر می کنی بذارن؟... امروز با دیدنت خیلی دلم برات تنگ شد... از دست نگاهت فرار می کردم... توش خیلی علامت سوال بود... ولی باید بذارم این بار خودت باشی و خودت... به زمان نیاز داری ، نه؟... به قول بعضیها به یه دورهء کوتاه مدت دو ساله!... زمان خیلی چیزها رو حل می کنه... شاید من و تو رو هم تو خودش حل کنه... نمی دونم...



این مریضی دو سه روزه هم خسته ت کرده... امروز از اون هواهایی بود که تو دوست داری توش راه بری... اما با بد جنسی تمام گذاشتم پیش گاوت بمونی(گاو مشد حسن رو میگم!)... بهم گفتی: این کفشهای جدیدت مثل کفش "برونکا" می مونه! آخرش هم که کولهء نایک سورمه ای خریدی؟... هی می خواستی بگی که ...... اما نگفتی... منم نگفتم... شاید یاد بگیری یه خورده هم تو بگی...





دوشنبه2اردیبهشت



..
  




بالاخره طلسم شکسته شد و رفتیم من ترانه پانزده سال دارم رو دیدیم... بابا جایزه ای که برد حقش بود... خیلی خوب بازی کرده بود... من خیلی تو فیلم دوستش داشتم... درسته که گوهر خیر اندیش و لیلا حاتمی هم توی ارتفاع پست خیلی قشنگ بازی کردن، اما این هم به عنوان کار اولش واقعا قشنگ بود.



..
  




این مطلب بچهء مثبت منفی رو خوندین؟... چقدر آدم از این حماقتها می کنه... و چقدر هم بعدها پشیمون میشه...



..
  




خداحافظی کردن از کسی که می خواد از ایران بره کار سختیه... مثل تسلیت گفتن می مونه... آدم نمی دونه چی بگه... هر چی بگه انگار مصنوعی و قراردادیه... حالا خوبه که این چرت و پرت و تیکه انداختن ها به داد آدم می رسن، و گر نه که من مونده بودم امشب چی بگم!





..
  



Sunday, April 21

می دونین...معمولا آدما دو سری کفش دارن. یکی کفش دم دستی و معمولی که برای رفت و آمد های روزمره ازش استفاده می کنن، یکی هم کفش مهمونی که فقط تو مهمونی ها و موقعیت های خاص ازش استفاده می شه. آدم برای انتخاب این کفش مهمونی کلی چیز هارو در نظر می گیره. رنگش، طرحش، مدلش، با لباس ست بشه یا نه، و خیلی چیزای دیگه. حالا این وسط اگه اون کفشه همهء امتیاز هارو داشته باشه، اما یه خورده پای آدم رو اذیت کنه و زیاد تو پا راحت نباشه زیاد مهم نیست. اصل کار اینه که باب میل آدم باشه، چون کفش مهمونی رو که زیاد نمی پوشن! حالا یه شب هم آدم باهاش زیاد احساس راحتی نکنه خیالی نیست! خوب طبیعیه که این کفش مهمونی، خاص تره، شیک تره، با ارزش تره، هر جایی نمیشه مشابهش رو پیدا کرد، به همون نسبت هم آدم کمتر ازش استفاده می کنه، می ذارتش برای مواقع خاص، دم در هم نمیذارتشون، تو یه جای مشخص و مخصوص نگهش می داره. اما اون کفش معمولیه رو راحت انتخاب می کنه، از اولین چیزی که خوشش بیاد ، همون رو می خره. می دونه که مادام العمر که نیست، فوقش اگه یه سال ازش استفاده کنه. مدلش و طرحش و رنگش و ... هم زیاد اهمیتی نداره، چون خیالش راحته که اون یکی کفش مهمونیه رو برای مواقع خاص داره. پس رو این یکی زیاد حساسیت به خرج نمی ده، فقط کافیه در حد معمولی نظرش رو جلب کنه. چیزی که مهمه اینه که این یکی باید تو پا راحت باشه. چون آدم مدام باهاش سر و کار داره. نباید اذیتش کنه. یه کفش ظریف و فانتزی هم مناسب استفادهء روزمره نیست، باید تا یه حدی استحکام هم داشته باشه. خوب این کفشه طبیعتا به خاصی اون یکی نیست، معمولی تره، ارزون تره، مشابهش پای آدمای دیگه هم هست.

ممکنه این کفش دومیه با خودش فکر کنه کاش من جای اون کفش مهمونی بودم. اون با ارزش تره، گرون قیمت تره، براش ارزش بیشتری قائلن، همه تحسینش می کنن، همیشه برق می زنه، همیشه یه جور خاص ازش مراقبت می شه، قاطی کفشای دیگه توی جا کفشی نیست، و خیلی کاش های دیگه... اما شاید هرگز به ذهنش خطور نکنه که ممکنه اون کفش مهمونی هم دلش بخواد جای این باشه! آخه می دونین، کفش مهمونی قصهء ما یه وقتایی دلش می خواد یه کفش معمولی باشه، از اون قصر بیارنش بیرون، درسته که جاش تو قصره، اما تو قصرش تنهاست، باید همش منتظر موقعیت های خاص باشه! گاهی وقتا آرزو می کنه کاش اونم یه کفش ارزون معمولی بود، قاطی زندگی روزمره، از بقیه جداش نمی کردن، می ذاشتنش توی جاکفشی کنار بقیهء کفشها، کاشکی مثل کفش معمولیه هر روز به سر و روی اونم یه دستی می کشیدن، یه واکسی، پولیشی، چیزی، آخه همیشه همه فکر می کنن اونکه احتیاجی به این چیزا نداره، چون همیشه برق می زنه، نوه! اما نمی دونن که وسط بهشت، تنها بودن، سخت تر از تنها بودن در کویره! کفش مهمونی بعضی وقتا دلش می خواد وقتی میره بیرون هیشکی نگاهش نکنه، از اینهمه نگاه کردن خسته شده، از اینهمه خاص بودن خسته شده، دلش می خواد بره تو کوچه پس کوچه ها، رو خاک، رو چمن، از هرچی سنگ براق و سرامیک و پارکت کف سالن هاست حالش به هم می خوره. تازه یه غصهء دیگه هم داره، همهء کفش معمولی ها هم نمی دونن که تو دلش چی می گذره، فقط به موقعیتش غبطه می خورن، اینه که با اونا هم نمی تونه دوست بشه، چون فکر می کنن "از ما بهترونه" ! چون فکر می کنن نمی تونن باهاش ارتباط نزدیک داشته باشن، چون فکر می کنن باید فاصله ها رو رعایت کنن، فاصله ها، فاصله ها، فاصله ها...غصهء کفش مهمونی قصهء ما، شاید فاصله ها باشه...



شما چی فکر می کنین...ترجیح میدین کفش مهمونی باشین یا کفش معمولی؟





یکشنبه 1 اردیبهشت



..
  




یه چیز جالب... امشب داشتم با یه خانومی که سه چهار سال از من بزرگتره حرف می زدم، یکی دو ساعتی طول کشید حرفامون، همه چی رو هم بهش گفتم، راستش رو هم گفتم، آخرش بهم گفت: تا امشب بیشترین احساسی که بهت داشتم حسادت بود...شاید بیشتر دلم می خواست نباشی... اما از امشب رسما عاشقت شدم!...



..
  




یه چیز جالب از گنگ خوابدیده :



تارکوفسکی ميگويد: "اگر با ايمان به گل خشک شده آب بدهی سبز ميشود". و اين ايمان است که غير ممکن را ممکن ميکند. دنيای امروز اما ايمان بشر را از همه چيز سلب و او را در برهوتی از ترديدها و اضطرابها رها ميکند. تنها چيزی که مجبوری ايمانت را بدان حفظ کنی قانونمندی خشن سيستم است. اولين درس اين است که به هيچ چيز اعتماد و تکيه نکن، نگاهت نگاه ابزاری باشد، همه چيز را متغير و گذرا ببين، همه دروغ ميگويند.... و بدين نهج، تو از درون تهی ميشوی و دنيا و همه سنت های جاری بر آن را هم تهی می بينی. و چشمت از ديدن آنهمه اسرار نهانی و هياهوی باطن کائنات عاجز ميشود.

اندر ايمان خلق عاشقتر شدند در فنای جسم صادقتر شدند



□ نوشته شده در ساعت 8:23 PM توسط علي شوريده







..
  




این آخری ها یه اتفاق جدید افتاده... و اون اینه که با خواهرم کلی داریم پسرخاله می شیم!(منظور از پسرخاله: وقتی یه نفر نسبتا غریبه زود با آدم خودمونی و صمیمی میشه می گن طرف پسرخاله شد!)... این برای من که همیشه تو فامیل تنها بودم حس خوبیه!... تو این سالها اختلاف سنیمون اجازه نمی داد که همدیگه رو بفهمیم یا به عنوان یه محرم اسرار روی همدیگه حساب کنیم... بیشتر میشه گفت تام و جری بودیم یا کارد و پنیر یا... اما حالا که بزرگتر شده، داریم همدیگه رو پیدا می کنیم!... و این خوبه...



و یه چیز دیگه...پارسال خوشبختانه از موریانه ها خبری نبود... خدا کنه امسال هم موریانه ها سراغ دیوار اعتماد من نیان... بذارن خاطرهء خوکها رو فراموش کنم و یاد بگیرم به اطرافیانم اعتماد کنم...



*موریانه(اشاره به شعر حمید مصدق):

دیوار اعتماد مرا موریانه خورد...اینک من آن عمارت از پای بست ویرانم...



*خوکها:اشاره به خوکهای کتاب "مزرعهء حیوانات" .



..
  




امروز از اتاق اومدم بیرون که برم تو آشپزخونه یه چیزی بخورم، دیدم تلویزیون داره کارتون" آنت و لوسین" رو پخش می کنه... نشستم تا آخرشو دیدم... از اون کارتون هایی بود که اون وقتا خیلی دوسش داشتم... یه دوست اینترنتی دارم ( یه چیزی حدود یک سال و نیمه که همدیگه رو می شناسیم ) که عجیب منو یاد "لوسین" میندازه!... چراشو نمی دونم، ولی هر بار لوسین رو می بینم، یاد اون میفتم!... امروز داشت بهم می گفت با خیلی از کارهام یا حرف هام این آخری ها مخالفه، ولی بهم نگفته که ناراحت نشم... یکی دیگه از دوستام هم فکر کرده بود علت اینکه دیر جواب میلش رو دادم این بوده که از حرفاش ناراحت شده م... نه... اولا من نقطه جوشم بالاست و به این زودیا از دست کسی ناراحت نمی شم... بعدشم راستش اکثر حرفاتون درسته... ولی باید یه جورایی با خودم کنار بیام و این کار سختیه... باید دلیل خوبی برای متقاعد شدن داشته باشم... این همون چیزیه که باعث می شه بهم بگن کله شق!...



..
  




...چند تا شعر از "عمو شلبی":





از وقتی که عاشق شدم

فرصت بیشتری پیدا کردم

فرصت بیشتری برای این که پرواز کنم و بعد زمین بخورم!

و این عالی است!...

هر کسی شانس پرواز کردن و به زمین خوردن را ندارد

تو این شانس را به من بخشیدی

متشکرم!










- "بگذار چیزی باشم"





اگر نمی توانم همیشه مال تو باشم

اجازه بده گاهی،زمانی از آن تو باشم



و اگر نمی توانم گاهی زمانی از آن تو باشم

بگذار هر وقت که تو می گویی، کنار تو باشم



و اگر نمی توانم دوست خوب و تمیز تو باشم

اجازه بده دوست نامرتب و کثیف تو باشم



اگر نمی توانم عشق راستین تو باشم

بگذار باعث سرگرمی تو باشم



اما مرا اینطوری ترک نکن

بگذار در زندگی تو ، دست کم چیزی باشم...









- "پری دریایی"





وقتی دوازده ساله بودم

عادت داشتم به تصویر پریان دریایی در کتابها و مجلات نگاه کنم،

و آنقدر بزرگ شده بودم که بفهمم

آنها واقعا وجود ندارند.

ولی همیشه فکر می کردم

اگر آنها واقعا وجود داشتند،

ما باید با آنها چکار می کردیم

اگر تصادفا یکی از آنها به تورمان می خورد؟!...







" شل سیلوراستاین "





..
  




آسمان شاعر بود

و دو بیتی می گفت:

دو کبوتر

در باد.






..
  




بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

و با تمام افق های باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید...






..
  



Saturday, April 20

دریا،

به جرعه یی که تو از چاه خورده ای حسادت می کند...






..
  




صدات آدم رو هیپنوتیزم می کنه... با خودش می بره... عین آرامشی که آدم تو کوه احساس می کنه... یکی دو هفته ای میشه که باز لامپ بالای سرم روشن شده، یعنی یه پروژهء جدید توشه، یه نوار اطمینان!... راستش سر قضیهء دفتره اولش فکر نمی کردم شروعش کنی، ولی با کمال تعجب دیدم بدون اینکه دوباره بهت بگم راه اندازیش کردی!... این یکی دیگه از اونم مضحک تره... ولی خوب تو که به خل بازیهای من عادت داری، بنابراین خیالی نیست، الان هم که مریضی فرصت خوبیه، چون سیستم دفاعیت ضعیف شده، بنابراین احتمال اوکی دادنت بیشتره!... امروز کلی" سرما خورده" بودی... ولی با اینحال کماکان سیستمت فعال بود!... از دغدغه ها و نگرانیهات خوشم میاد... چیزایی رو که من با اشل یک به یک هم به زحمت می بینم ، تو با اشل یک صدم می بینیشون!... ولی نمی دونم چرا این اتفاق فقط در مورد من میفته!... بد نیست بعضی وقتا یه خورده هوای بقیه رو هم داشته باشی!



..
  




روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد...







..
  



Friday, April 19

وای...دیروز خیلی روز خوبی بود...کلی شارژ شدم...وقتی دیدمشون تازه فهمیدم که دلم خیلی تنگ تر شده بوده!...مثل همیشه کلی خوب بود...ولی یه چیزی، از من میشنوین سراغ این رستوران ایتالیایی بغل ساختمون آفتاب نرین، اگه هم رفتین "تور ایتالیا" ییشو نخورین!... خلاصه از ما گفتن بود. همون پستو و جام جم خودمون خیلی بهتره... وای که چقدر دیدنشون خوب بود... بازم شدم خودم... وقتی با اونام از معدود جاهاییه که می تونم خودم باشم... و از معدود جاهاییه که عزای برگشتن رو می گیرم... بعدشم در حالیکه داشتیم می ترکیدیم، از اونجایی که هوا حسابی جاده شمالی بود، رفتیم درکه و آلوی کوهی و چای و قلیون و ... البته این آخری رو به دلیل اینکه سه تامون شب مهمون بودیم حذف کردیم!... از اون روزایی بود که الکی الکی خیلی چسبید... تازه آخرشم رفتیم شهر کتاب آرین! به عنوان حسن ختام... سعی کردم چون نزدیک نمایشگاه کتابه چیزی نخرم، ولی این آقای فروشنده گفت رفیق اعلی کریستین بوبن رو بخونم، اینه که برش داشتم!... با یه تقویم رو میزی خیلی خوشگل که نقاشیهاش کار اردشیر رستمی هستش و شعر فروردینشم اینه:

تو بهاری؟

نه، بهاران از توست.

از تو می گیرد وام،

هر بهار اینهمه زیبایی را...


طرح های خیلی قشنگی داره... حسابی داره ازش خوشم میاد...

خلاصه که کلی چسبید... هنوز احساس خوبی دارم... خیلی خیلی...



جمعه 30 فروردین



..
  




همهء امروز رو داشتم کامپیوتر تکونی می کردم! این بیچاره شده بود مثل کمد آقای ووپی! ولی الان کلی مرتب شده...همهء درایو هاش فرمت شده...هر چی آت و آشغال بوده توش رفتن بیرون...الان داره کلی نفس می کشه...البته راستش مجبور شدم مرتبش کنم! چون یه هو اکسپلورر ناراحت شد و از کار افتاد که افتاد...در واقع شد فرمت لازم! هر چقدر هم سعی کردم همهء چیزهای مهم رو نجات بدم آخرش یه فولدر مهم جا موند و الان کلی دارم غصه می خورم! بیچاره خرس مهربون از پارسال یه ریز می گفت یه بک آپ از اینا بگیرم ها...تو کله م نرفت که نرفت...حالا که سرم خورد به سنگ، سعی می کنم آدم بشم و فردا پس فردا اینکارو بکنم!
..
  



Wednesday, April 17

بالاخره داره طلسم شكسته مي شه و فردا براي اولين بار در سال جديد مي بينمشون. بايد امروز سوغاتيهاشون رو هم آماده كنم. بيچاره ها تواين مدت كلي از سهم شكلاتهاشون خورده شد! قرار شد فردا ناهار بريم ساختمون آفتاب ... نمي دونم چرا اين آخر عمري اينقدر دلم واسه آدما تنگ ميشه! ... قبلا ها اصلا اين جوري نبودم!...

مصيبت اصلي كلاس امروز بعد از ظهره با آقاي پتي ول!... هنوز كارهام نصفه ست تازه... كاشكي يكي دو ساعتي اين ISP قطع مي شد!



..
  




شماها مي دونين چرا گوشت رو تو پياز مي خوابونن؟!...به نظر من كه هميشه هم اينجوريا نيست!



..
  




عاشق شاملو هستم...هميشه صاف ميره سر اصل مطلب...مفيد و مختصر مي زنه به هدف...حتا عاشقانه هاش هم هميشه از موضع قدرته...يه جور اطمينان و اعتبار مطلق...





“از خود با خويش“



اكنون كه چنين

زبان نا خشكيده ام به كام اندر كشيده خموشم

از خود مي پرسم:

“هر آنچه بايد گفته باشم

گفته ام آيا؟“

در من اما،او(چه كند)

دهان و لبي مي بيند ماهي وار

بي امان در كار

و آوائي نه.







..
  




...خاك گشتن مذهب پروانگي ست.



..
  




اينا بودن:



درديست غير مردن كانرا دوا نباشد...پس من چگونه گويم كاين درد را دوا كن

در خواب دوش پيري در كوي عشق ديدم...با دست اشارتم كرد كه عزم سوي ما كن

گر اژدهاست در ره عشق است چون زمرد...از برق آن زمرد هين دفع اژدها كن





بايد چه فكري بكنم؟!



..
  




بابا مرسي از اين همه راهنمايي و راه حل در مورد كوزه!...به دو سه نفر خصوصي جواب دادم،به بقيه هم اينجا مي گم...يه جورايي حرفاتون درسته،ولي خوب مشكل اينجاست كه من به اين راحتي ها آدم نمي شم،يعني هر چقدر هم سعي بكنم ها،بازم مواقع ضروري همون حماقت هاي قبلي و هميشگيم رو تكرار مي كنم...اين ديگه شده جزو ذاتم و انگار كاريش هم نميشه كرد!





به قول نادر ابراهيمي:



جام بلور تنها يك بار مي شكند. مي توان شكسته اش را - تكه هايش را - نگاه داشت؛ اما شكسته هاي جام - آن تكه هاي تيز برنده - ديگر جام نيست. احتياط بايد كرد. همه چيز كهنه مي شود، و اگر كمي كوتاهي كنيم، عشق نيز. بهانه ها جاي حس عاشقانه را خوب مي گيرند.



از شباهت به تكرار مي رسيم؛ از تكرار به عادت؛ از عادت به بيهودگي؛ از بيهودگي به خستگي و نفرت...



عشق، عكس يادگاري نيست. عشق گرانبهاترين كالاي مصرفي جهان است: يك كاسه آب خنك براي تشنهء هميشه تشنه. غلبهء نهايي بر عطش، مرگ اعتبار نهايي آب است. يك لقمه نان براي نفس گرسنگي. سيري، آغاز اندوه گندم است.



خودكارانه زيستن، پايان انساني زيستن است: عادت هر روز صبح زود بر خاستن - درست سر ساعت، سر دقيقه - سلامي از روي عادت، نه از راه ارادت.



ما ملت عاشق، چقدر خوب مي دانيم كه چگونه مي توان، به ضرورت، صدا را مثل نفرت، به سكوت تبديل كرد، همان گونه كه مي دانيم چگونه مي توان نان تازه را خشك كرد و نگاه داشت ، براي روز مبادا.



نمازي كه از روي عادت خوانده شود، نماز نيست، تكرار يك عادت است، نوعي اعتياد...حرفه يي شدن، پايان قصهء خواستن است. عادت، رد تفكر است، و رد تفكر، آغاز بلاهت است و ابتداي ددي زيستن.



به ياد نياوريم، زنده نگه داريم.



سن، مشكل عشق نيست. زمان نمي تواند بلور اصل را كدر كند، مگر آنكه تو پيوسته برق انداختن آن را از ياد برده باشي.







مپرسيد مپرسيد ز احوال حقيقت...كه ما باده پرستيم نه پيمانه شماريم

شما مست نگشتيد وزان باده نخورديد...چه دانيد چه دانيد كه ما در چه شكاريم






سه شنبه27 فروردين.





















..
  



Tuesday, April 16

عاشق اين نصفه شبهام...بعد از اونهمه هياهوي روزانه،اين تنهايي كلي به من آرامش ميده...به خصوص اگه خوردنيهاي مورد علاقه م هم باشن...شب + اينترنت + شير نسكافه... چيپس با ماست و موسير... چوب شور... كورن فلكس فروستيز با يه عالمه شير... و اين آخريها هم كه بهار شده كه ديگه هيچي:گوجه سبز با يه عالمه نمك!... هميشه اون آخرا كه ديگه مي خوام بخوابم هم يه سيب سفت زرد و سبز با پوست!... همهء اينارو يه جا نمي خورما...هر كدومشون باشن خوبه...فعلا كه چند شبه كليك كردم رو گوجه سبز...ترش ترش ترش...جاي همه تون خالي...





..
  




ديدين گفتم!...اين وبلاگ هم يه جورايي نقش حل المسائل رو بازي مي كنه بعضي وقتا...جوابم رو گرفتم...مرسي دوست عزيز...خرس نارنجي!...





..
  



Monday, April 15

امشب هم كارمون در اومده...اون آقاي پتي ول كم بود،امشب بايد در مورد Intranet & Extranet چيز بنويسم! تازه هر چي فكر مي كنم يادم نمياد اين DSS & ESS مخفف چيا هستن!...كسي نمي دونه؟...بعدشم دو تا تعريف جامع و مانع (همون شسته رفتهء خودمون!) مي خوام در مورد VAN=Value Added Network و VPN=Virtual Private Network ! چند نفر از اونهايي كه اينجا رو مي خونن،خيلي اطلاعات وسيعي در مورد همه چي دارند و هميشه با ميل هاشون كلي من رو شرمنده مي كنند...اگه امشب هم اومدين اينورها،لطفا كمك...باور كنين شديدا دارم وقت كم ميارم!...



..
  




امشب توي ميدون آزادي گم شده بودم!...اين ماشينهاي مسافر كش همه شون يه جاهايي مي رفتن كه من اصلا نمي دونستم كجاي تهرانه...هر چي روي تابلوهاي ايستگاه ها رو مي خوندم،هيچ اسم آشنايي نمي ديدم...مردم هم كه همه فهميده بودن من اولين بارمه اينجا دنبال ماشين مي گردم با متلك هاشون كلي بهم روحيه دادن!...هوا داشت تاريك مي شد كه يه هو چشمم افتاد به چند تا آشنا... تجريش... سيدخندان... ونك... آخيش... انگار وسط غربت خاله مو ديده باشم!...بالاخره پيدا شدم...





دوشنبه 26 فروردين



..
  




اينم يه چيز ديگه از گيس گلابتون :



كامپيوتر زن است يا مرد؟!





استاد زبان فرانسه در كلاس درس در مورد مونث يا مذكر بودن اسمها توضيح مي‌داد كه پرسيد :

كامپيوتر مونث است يا مذكر؟

كليه دانشجويان دختر جنس رايانه را به دلايل زير مرد اعلام كردند:

 وقتي به آن عادت مي‌كنيم گمان مي‌كنيم بدون آن قادر به انجام كاري نيستيم.

 با آنكه داده‌هاي زيادي دارند، نادانند.

 قرار است مشكلات را حل كنند ولي در بيشتر اوقات معضل اصلي خودشانند.

 همين كه پايبند يكي از آنان شديد متوجه مي‌شويد كه اگر صبر كرده بوديد مورد بهتري نصيبتان مي‌شد.

كليه دانشجويان پسر جنس رايانه را به دلايل زير زن اعلام كردند:

 به غير از خالق آنها كسي از منطق دروني آنها سر در نمي‌آوزد.

 كسي از زبان ارتباطي بين آنها سر در نمي‌آورد.

 كوچكترين اشتباهات را در حافظه دراز مدت خود ذخيره مي‌كنند تا بعدها تلافي كنند.

 همين كه پايبند يكي از آنها شديد بايد تمام پولتان را صرف خريد لوازم جانبي آنها بكنيد.











..
  




اين مطلب رو از اينجا پيدا كردم...يعني راستش يه بنده خدايي گفت حتما اينو بذلر تو وبلاگت،منم گفتم چشم! ولي چراشو نفهميدم!



همانطور كه عصيان عزيز گفت . واقعا حيفه كه اين مطلب رو در اپسيلون نخونيد . ولي به نظر من مزه شوهر مثل يك خرمالو ميمونه كه هنوز خوب نرسيده . وقتي نگاش ميكني به نظر خوشمزه مياد . ولي با اولين گاز همچي دهنت گس ميشه كه نگو ، حالا بعدش هر چي هم چيزهاي شيرين و ترش و حتي تلخ هم بخوري باز اون مزه گس از بين نميره . ميگي نه امتحان كن .

البته سو تفاهم نشه من هنوز خودم امتحان نكردم . ولي ميدونم اينطوريه .باز ميگي نه امتحان كن .









..
  



Sunday, April 14

هر وقت حوصله م سر مي ره و دلم مي خواد يه خورده بخندم ، مي رم سراغ جين جين .

امروز يه دوست تازه وارد هم در مورد به دنيا اومدنش و اينكه چه جوري اسمشو به جاي ياسمن،گذاشتن امير! يه چيزايي نوشته كه به خوندنش مي ارزه.
..
  




بعد از اونهمه...اونهمه...اونهمه حرف ها

يه خورده از همهء اون چيزايي رو كه بايد بهت مي گفتم تو اين سالها و نگفته بودم رو گفتم ... كلي از خودم خنده م گرفته بود... بعد يك عمراسكارلت بودن مي خواستم نقش ملاني رو بازي كنم ... اونم جلوي تو! ... كاشكي ميشد شاخهايي رو كه داشتي در مياوردي ببينم! ... ديشب كلي انرژي مصرف كردي و يه چيزايي رو توضيح دادي ... يه چيزايي رو هم اطلاع! دادي ... يه چيزايي رو هم قبول كردي ... يه چيزايي رو هم دو در! ... اولش كه گفتي نميدونم چرا از ظهر تا حالا معده م يه جوريه؟! ، بهت گفتم : معدهء سمت راستت يا سمت چپ؟! ... اولش خنديدي و فكر كردي طبق معمول از همون تيكه هامه ... ولي همه چيز رو بهت گفتم ... طبق معمول جوابت سكوت بود و نگاه ...

دارم فكر مي كنم كه اگه قرار بود منهم مثل بقيه ء دور و بريهات توي دنياي متداول روزمره ات مي بودم،(نه توي اون دنياي خاصي كه برات ايده‌آله و زياد با مقياس هاي واقعي و مادي و رايج سازگاري نداره ، و منو تنهايي گذاشتي اون تو!) اون وقت چقدر رابطه مون دوام مياورد ... آيا اصلا به سال مي رسيد؟ ... چه برسه به چند سال ... بعيد مي دونم ... گاهي وقتا دلم مي خواد اين پارتيشن بندي هات رو بشكنم، ازشون بيرون بيام، بشم مثل بقيه و ببينم چي مي شه ... ولي نمي تونم ... از اول اينجوري اهلي شدم ... و اينجوري اهلي شدي ... هميشه از اين ترسيدم كه نكنه روزمرگي شامل حال تو هم بشه ... و خوشبختانه به اين نتيجه رسيدم كه انگار نمي شه...

ديشب بهت گفتم كه هميشه از شرطي بودن و شرطي شدن بدم ميومده ...ا ز چارچوب و قانون و عرف و بايد و نبايد ... چيزي كه يكي از اركان اساسي ازدواج محسوب مي شه ... و شكوه هر رابطهء منحصر به فردي رو هم مي تونه كمرنگ كنه ... و براي همينه كه از ازدواج بدم ميا د... اون چيزي رو كه به آدم ميده هم ارز با اون چيزايي نيست كه آدم از دست ميده ...

خيلي چيزاي ديگه هم گفتم ... چيزايي كه شايد شخصا براي من مهم نباشه، ولي براي اطرافيانت هست و اون اطرافيان! از من خواستن كه اينارو من بهت بگم ... ميدونم كه اين نقش بازي كردن آخرش منو از پا مينداز ه... ولي باز هم نقش فرشتهء نجات رو براي يكي ديگه بازي كردم(و شايد ته دلم راضي به اين كار نبود، اما راستش داشتم يه جورايي خودم رو هم محك ميزدم، اينكه ببينم خودخواهي و مطلق خواهيم هنوز برنده ميشه يا نه، كه خوشبختانه(در ظاهر!) و بدبختانه(در باطن!) برنده نشد و نيمهء روشنم پيش دستي كرد... بر عليه خودم و به نفع اون ... يه جور نقش ملاني وار! ... كه هيچوقت قبولش نداشتم! ... اما دقيقا همون برام پيش اومد!)

اما آخرش موضع خودم رو هم گفتم

گفتم بعد از سال ها يه كوزهء نفيس و زيبا و خوش نقش و نگار پيدا كردم ... همون چيزي كه سالها دنبالش مي گشتم ... و فكر مي كردم كه امكان نداره همچين چيزي وجود داشته باشه ... ولي ديدم دقيقا همونيه كه تو روياهاي من بوده ... بي كم و كاست ... حتي اون گرد و خاكي رو كه بعضي وقتا روش مي شينه رو هم دوست دارم ... لكه هاش ر و... همه چيزش رو ... و اگه هر كسي بخواد كوزه ش رو قشنگتر بكنه، اون جوري كه دلش مي خواد، بر عكس من دوست دارم كوزه م هميشه همينجوري باقي بمونه، بدون كوچكترين تغييري ... يه جور ايمان مطلق(هر چند شايد احمقانه!)

حالا اگه به من بگن بايد يه مسيري رو طي كني با دوچرخه،مسيري كه پر از دست اندازه و پر از فراز و نشيب ... ميدونم كه اگه يه همچين جايي بخوام كوزه م رو هم با خودم ببرم، حتما ترك بر ميداره، حتا ممكنه بشكنه، ممكنه اونقدر بشكنه كه ديگه نشه حتا شكسته هاش رو به هم چسبوند ... توي همچين شرايطي، با وجود اينكه كوزه م رو از هر چيز ديگه اي تو اين دنيا بيشتر دوست دارم، با اينكه منحصر به فرده، با اينكه، با اينكه، با اينكه ... اما با خودم نمي برمش ... ميذارم توي ويترين باقي بمونه و خودم مير م... تنهايي و سختي راه رو تحمل مي كنم، ولي حاضر نيستم كوزه م ترك بخوره ... دلم مي خواد لا اقل اين يه چيز با ارزش زندگيم جاودان بمونه ... هميشه با همون تصوير، با همون شكوه،با همون زلالي ... و نديدنش هم برام مهم نيست، چون هميشه با منه،ا مكان نداره كمرنگ بشه، متزلزل بشه، امكان نداره...

و بعد

باز سكوت بود و سكوت بود و سكوت

و خوشبختانه اينبارنگاهي نبود كه بخواد خيسي چشمهام رو نقضي بر حرف هام تعبير كنه

و سبزي اطرافمون اونقدر سبز تر شده بود

و اونقدر خيس تر

كه نزديك بود تسليم خيسي چشمهام بشم

اما سكوت...سكوت...سكوت

و بعد از اونهمه ...اونهمه...اونهمه حرفهاي نا گفته اي كه در سكوتت جاري بود

گفتي:

درديست غير مردن ، كانرا دوا نباشد......................................



و باز

من در بودنت غرق شدم...





يكشنبه 25 فروردين





..
  



Saturday, April 13

...و باز

در بودنت غرق شدم...






شنبه 24 فروردين
..
  




اين روزا فشار خونم نرماله، ولي فيلم خونم به شدت افتاده پايين!

(به زودي ترتيبشو ميدم...بايد يه دوپينگ حسابي كنم)



..
  




...باران...باران...باران

عاشق بارانم

و اين چند روزه

چه عاشقم...





..
  




“...ليلاي من هميشه پشت پنجره مي خوابد

و خوب مي داند

كه من سپيده دمان

بدون دست مي آيم

و ياراي گشودن پنجره ام نيست...“






..
  




دلم براي دوستام تنگ شده...زياد زياد زياد...اونقدر تنگ،انگار كه داره به سمت صفر ميل مي كنه...دلم واسه ديدنشون،حرفامون،اراجيفمون،تحليل هاي اساسي و فلسفي مون!،براي با هم غذا خوردنمون،...تنگ شده...حالا اينكه واسه اولي بيشتر دلم تنگه يا آخري ديگه بماند!!!...اونايي كه منو ميشناسن احتمالا خودشون مي تونن جواب درست رو حدس بزنن!(D : )...ولي بي شوخي اعتياد هم بد درديه ها...يه عمر ادعا كرديم كه ما و اعتياد،امكان نداره،هرگز،اصلا،عمرا...حالا اين آخر عمري يه دفعه چشم باز كرديم ديديم كه نه خير،معتاد شديم و ديگه تموم...اعتياد به بودن آدما رو ميگم...اونا كه كم كم شدن جزئي از بودن من...ديگه نمي شه تفكيكشون كرد...نمي شه تركشون كرد.........چقدر دلم براتون تنگ شده...





..
  




...مهموني...مهموني...مهموني...روزي 2 وعده...تا يك و دوي نصفه شب...درس اين ترم وحشتناك...همهء كارهاش هم به عهدهء دانشجوي بيچاره...انگار كه بايد همهء اينا رو بلد باشه...استاد هم كه تركيبي از خود آقاي پتي ول + سگش!...عجب گيري افتاديما.





..
  




گفتم: ...آخه اين وسط من كاره اي نيستم كه!...اصلا من كه نه سر پيازم نه ته پياز!

گفتي: ...اينكه دليل نميشه...چون تو خود پيازي!



شديدا داري مي شي عمو جغد شاخدار!





شنبه 24 فروردين.







..
  



Thursday, April 11

آيا هنوز ريزش باران بر روي گونه هايت تو را شاد خواهد كرد؟...





..
  




هر بار ميرم سراغ فروغ، يه بار ديگه اين گل ياس رو مي خونم،چه قشنك همه چي رو منتقل كرده،آخر امروز آوردمش اينجا:



سلام. رفته بودم خريد سوغات برای خواهرم. برای خواهری که مشهد دارم. به او می گويم گل ياس.چون مثل ياس زيبا و لطيف و سرشار از عاطفه است.بوی بهار می دهد. گل ياس نمونه ای از زنان بی پناه اين سرزمين مرد سالار است. وقتی بيست و چهار ساله بود، به اصرار خانواده ازدواج کرد ، آن زمان يک گل ياس بود و محله ای که از عطرش سرمست می شد.گل ياس من هنر مند بود ، نقاش بود و خطاط...صدای زيبايی داشت که وقتی می خواند ، مرا می برد به باغستانهای پر گل...ليسانسی هم داشت که هيچ ربطی به گل ياس بودنش نداشت

گلم را دادند به يک مهندس از خارج آمده...وقتی من رسيدم دير بود

مرد برای گل ياس يک گلدان کوچک هديه عروسی آورد.گلدانی که وقتی نگاهش می کردم ، در زيبايی گلم محو می شد...گلم را در گلدان گذاشت و زندانی اش کرد. او زيبايی ياس را انکار کرد .نمی دانم چرا..شايد خودش زشت بود...شايد هم چشمانش نابينا بود. گل ياس کم کم پژمرد...آن قدر او را تحقير کرد که گلم باورش شد عطری نداشته.او ديگر نقاشی نکرد.نه صدای قلمش را کسی شنيد و نه صدای زيبای خودش را. هر وقت خواست بخواند ، مرد می گفت صدايت غمناک است و هر چه می کشيد برای مرد بی معنا بود.آخرين تصوير گل ياس يک پنجره بود که رو به باغ زيبايی پر از شکوفه باز می شد.آخر خانه او پنجره نداشت.سه سال گذشت.مرد و خانواده اش از او بچه خواستند ...گل ياس فرزندی نمی آوردو آنها او را متهم کردند به بی باری..آخر گل بی بار هم مگر هست؟مرد بعد از يک سال که گل معصوم مرا به دست هر نيشتر زنی داد ، بلاخره فهميد بی باری از خار وجودخودش بوده...نمی دانم دعای من بود يا مادرم که زندگی مثل فروغ را برايش نمی خواستيم...گلم يک دختر زاييد که من به او می گويم پسته خانم. پسته مثل مادرش زيبا و مهربان به دنيا آمد. گلم کم کم زندگی را وقف کرد تا پسته را بزرگ کند. هنوز سه سال نشده بود ...مرد می شنيد و می ديد که گل ياس باز سرشار از عطر شده است...باز نقاشی می کرد و باز آوازهای زمان شادی خانه پدری را می خواند. به مرد گفتند تا عطر گلت ، سردی زمستان را از ياد نبرده ، او را هرس کن...گل ياس باز بارور شد...اين بار ديگر کسی از ديدن غنچه اش شادی نمی کرد.فکر کنم تمام نه ماه را اشک ريخت ...خواست غنچه را به دست باغبان بدهد تا از تنش جدا کنند ولی دلش نيامد يا شايد شهامتش را نداشت...اين بار دخترکی زاييد که من به او فندق می گويم...و حالا يک ساله است اين فندق کوچک...گل ياس تقريبا از ياد برده شعر و آواز و نقاشی را و پسته داری و فندق داری می کند...مرد شاد است که گل ياس را هرس کرده ولی من می دانم که گلم باز بهار را خواهد ديد و باز برای خانه تاريکش پنجره می کشد و باز ترانه خواهد خواند. کسی هست که بتواند عطر گل ياس را از او به يغما برد؟







يه چيز جالب هم از خورشيد خانوم:



● دوست نداره من اينقدر با بقيه تلفنی حرف بزنم، اما هيچی نمی گه. دوست نداره زياد برم تو اينترنت. اما هيچی نمی گه. دوست نداره اين همه دوستام پسر باشن، اما بازم هيچی نمی گه. دوست دارم کتاب بخونه. اما هيچی نمی گم. دوست دارم زبان بلد باشه، هيچی نمی گم. دوست دارم يه خورده بيشتر با هم حرف داشته باشيم که بزنيم، اما هيچی نمی گم. دوست داره من اينقدر بی حيا و وحشی نباشم، هيچی نمی گه. دوست دارم اينقده از من دور نباشه، هيچی نمی گم. دوست داره من آرومم بگيره يه جا، هيچی نمی گه. دوست دارم آتيش باشه سرتاپاش، هيچی نمی گم.



● از بوی عرق تن مرد متنفرم.



□ نوشته شده در ساعت 3:27 AM توسط Khorshid Khanoom





تا بوده همين بوده...هميشه دلمون مي خواد “اون“ اينجوري باشه، ولي نيست و ما هم هيچي نمي گيم...هر چند كه اين بار يه خورده وضع من فرق مي كنه...چون اميدوارم همهء سالهاي بعد رو هم همينجوري مثل اين سالهاي قبل بمونه و حتا يه ذرهء يه ذرهء يه ذره هم عوض نشه...كاشكي مي شد خصوصيات آدمهاي جالب و منحصر به فرد رو فريز كرد...



..
  




عجب هوايي بود امروز...با اون يه خورده باروني كه اومد...من اين هوا رو خيلي دوست دارم،وقتي خورشيد نيست،ولي هوا ابري تاريك هم نيست،حاضرم ساعتها پياده برم...



آقا يه چيز ديگه...قابل توجه بايرني ها...رئال برد!!!...به خدا فهميدم...امشب يه عالمه پي ام داشتم كه اين قضيه رو بهم يادآوري كرده بودن!...اگه منچستر ببره پس چي ميشه!!!
..
  




اينو تو دفتر سپيد پيدا كردم...دقيقا،دقيقا،دقيقا...



٭ سلام سوسيس

يه صحنه بود تو کارتون مورچه و مورچه خوار. مورچه خوار داشت ميرفت که يهو ديد يه سوسيس داره همچين بيخيال از جلوش رد ميشه، مورچه خوار بدبخت که يه عمري در حسرت مورچه سپري کرده بود با بي اعتنايي و از سر بزرگواري جلوي سوسيس ايستاد و در کمال ادب گفت : "سلام سوسيس". غافل از اينکه هدف تمام زندگيش "مورچه " داره زير اون سوسيس کذايي راه ميره و به ريش قهرمان محبوب ما ميخنده. چند قدم اونور تر که به خودش گفت "سوسيس که راه نميره" کار از کار گذشته بود.

حالا چي شد که اينو گفتم؟ اين چند روزه يه موقعيت يا يه شانس از جلوم رد شد و من فقط بهش گفتم : "سلام سوسيس".







..
  




من امروز چند كيلو مرسي به اونايي كه اينجا رو مي خونن بدهكارم...مرسي بابت اينهمه اي ميل...مرسي بابت اينهمه راهنمايي در مورد “ين و يانگ“ ، كلي كارم راه افتاد،خيلي خيلي مرسي(راستي،چقدر آدم اينا رو بلدن،بعضي هاشون خيلي هم بلدن...آدم اينجور وقتا دوباره يادش ميفته كه چقدر چيز هست كه بلد نيست و چه جالب كه بقيه اينهمه بلدن!)...مرسي بابت اون "Allegro-Assai" ، چقدر قشنگه،دارم گوشش ميدم...مرسي بابت اون اي ميل “باروني رنگي رنگي رنگي“...مرسي بابت “جعفري(!)“ و اون يه كيلو سي دي...مرسي بابت اون راهنمايي دوستانه كه كلي يادم انداخت برگردم به شيوهء كارپه ديمي...اگه چيزي از قلم افتاده ديگه ببخشيد...بازم مرسي.
..
  



Wednesday, April 10

مي دوني امروز ياد چي افتادم؟...ياد صحنهء مرگ ملاني تو “بربادرفته“...اونجا كه به اسكارلت مي گه:“با سروان باتلر مهربون باش...اون خيلي تو رو دوست داره...“



سه شنبه 20 فروردين







..
  



Tuesday, April 9

“بهانه هايم گم شده اند

كسي بهانهء جديد سراغ ندارد؟“





“وجودت چنان قلبم را پر كرده

كه كم كم

بايد به فكر تهيهء قلب ديگري باشم.“



..
  




Chris De Burgh اينجاست با Lady in Red ...مي تونم با اينهمه موج،شنا كنم...
..
  




خانوم يا آقاي چت ياهو مسنجر...از شما هم ممنون!...مرسي از اينكه اين چند شب كه من حالم همچين خوب نبود اينهمه مهربون شدين...به خصوص بابت امروز ظهر ساعت يك ونيم درست موقعي كه داشتم خودمو dc مي كردم!...ديگه فراموش مي كنم عيد چقدر از دستتون حرص خوردم...و مرسي از اينكه امروز ظهر اصلا Error ندادين،hang هم نكردين،و گذاشتين كه من مثل بچهء آدم جواب علامت سؤال اين چند ماه اخير رو بگيرم!... .



..
  




...يعني بايد باور كنم؟؟؟...همهء اون حرفايي رو كه تو اين چند ماهه منتظر شنيدنشون بودم و كنجكاو كه واقعا اونجا چي داره مي گذره رو در عرض نيم ساعت بهم گفت...شجاعتت رو تحسين مي كنم دختر...شايد اگه من جاي تو بودم هيچوقت نمي تونستم اين كارو بكنم...اما آيا بايد باور كنم؟...آيا موقع نوشتن اون حرفا تنها بوده يا اونم حضور داشته؟...آيا جوابهايي كه داده م رو ديده؟...آيا باز دارم دستي دستي همه چي رو خراب ميكنم به خاطر يه غرور احمقانه؟...به خاطر حماقت سالها قبل؟...نمي تونم اينهمه رو يه جا تحمل كنم...دستام يخ كرده...الان فقط خوشحالم... فردا فكرشو مي كنم...ديگه هر چي بشه هم مهم نيست...مهم ايناييه كه امروز فهميدم...به اين “اطمينان“ براي تحمل بقيهء زندگيم احتياج داشتم...درست تو همين روزاي سخت سخت سخت...و خدا جونم،مرسي از اينكه به موقع به دادم رسيدي...پس هنوز ignore نكردي منو...بايد ياد بگيرم دوباره بيام پيشت...چقدر اين روزا بهت احتياج داشتم،ولي روم نميشد صدات كنم...خدا جونم ببخشيد...بابت امروزم مرسي...حتي اگه خرابش كنم بازم مرسي...ولي ميشه يه كاري كني درست بشه؟...انرژيم داره تموم مي شه ها...هنوز منتظر اون معجزه ت هستم...و مي دونم كه پيش مياد...





سه شنبه 20 فروردين
..
  




ميگم كه...بچه هاي نسل جديد چقدر حساس و آسيب پذير شده ن.انگار ماها اون وقتي كه 20 سالمون بود،پوستمون كلفت تر بود!...زود ناراحت مي شن...زود بهشون بر مي خوره...زود خسته مي شن...و زود فكراي عجيب غريب مي زنه به سرشون!...يه خورده بايد نقطه جوش هامون رو ببريم بالاتر...اينكه با هر شكست مقطعي و كوچيكي جا بزنيم و ميدون رو خالي كنيم،هيچي رو نميشه عوض كرد...بايد سربي تر بود...

يه چيز جالب ديگه...نمي دونم چرا اخيرا همه برقي از آب در ميان!...به خصوص از نوع خواجه نصيريش!!!...

و بيشتر اونايي هم كه دچار تله پاتي هستن با من و يه جورايي شبيه فكري، از بچه هاي شريف!...

جالبه،دامنهء اين دو گروه داره كم كم زياد ميشه...



و يه چيز ديگه...گاهي وقتا آدم دلش مي گيره...كم مياره...دشارژ مي شه...ولي دليل واضحي نداره...فشار هاي روزمره يه هو آدمو به صورت مقطعي سرنگون مي كنن...اينجور وقتا اگه كسي ازم بپرسه چرا اينجوري شدي،به خدا فقط مي تونم بگم نمي دونم...نگفتني در كار نيست...واقعا نمي دونم...حالا اين ژله شدن اخير بنده هم از همين دسته ست...دارم كم كم دوباره به سيستم سربيم بر مي گردم...نگران نباشين...داره درست مي شه...

اينارو واسه اون دوست خوب خوب خوبم گفتم كه انگار ديشب ناراحتش كردم.



...دوست كوچك من

من نگاهم محك تجربه بود

و تو رنجيده شدي

بارها درك تو را من ديدم

كه به اندازهء يك چشمهء نور

غرق امواج صميميت بود

دوست كوچك من

من صداقت را،ايمان را،خوبي را

در نهاد تو و امثال تو پيدا كردم

پيشتر زانكه تو پيدا بكني

تو صداقت داري،او صداقت دارد

و تماميت ياران تو پاكند و صداقت دارند

در ميان كلمات به غم آلودهء منهم بي شك

موجي از پاكي هست

...

دوست كوچك من

تو ز من رنجيدي

و نگفتي كه چرا رنجيدم

در نگاهت هوس بخشش بود

درك تو پاكي دريا را داشت

تو به اندازهء دركت پاكي

دوست كوچك من...



سه شنبه 20 فروردين

















..
  




شديدا يه سايت لازم دارم در مورد فلسفهء “ين ويانگ“...همون دايره اي كه سياهي و سفيدي تو هم حل مي شن و مرزشون از بين ميره...كسي سراغ نداره؟
..
  



Monday, April 8

“چه باشد چارهء عاشق به جز ديوانگي كردن

چه باشد ناز معشوقان به جز بيگانگي كردن“
..
  




به طواف كعبه رفتم به حرم رهم ندادند

كه برون در چه كردي كه درون خانه آيي




..
  




نقاش خيابان چهل و هشتم يه داستان دنباله دار رو شروع كرده به اسم من و خارپشت و عروسكم كه شروع قشنگي داره.بايد داستان جالبي باشه.

عصيان هم داستان تيستوي سبز انگشتي رو شروع كرده كه كارتونش رو روز قبل از عيد تلويزيون پخش كرد.خيلي قشنگه.يه جورايي تو مايه هاي شازده كوچولو.



..
  




اين روزا دچار يه بي حسي مزمن شده م!...دشارژ دشارژ.انگار كه ته نشين شده باشم.دارم از اين قيافه م خسته مي شم،ولي نمي دونم چيكارش كنم!انرژي هيچ كاري رو ندارم. شده م عين ژله!



..
  



Sunday, April 7

بازم يه چيز ديگه ، انگار كه خودم گفته باشم:



انقدر قاطي کردم که حتي نمي دانم الان حالم خوب است يا بد! نمي دانم متنفرم از همه اطرافم و اطرافيان، يا سخت دوستشان دارم و بدون آنها نمي توانم زندگي کنم.

چون کار نمي کنم فعلا به بهانه پروژه، زندگيم هيچ روال روزمرِّ گي ندارد. و اين از جهاتي خيلي عالي است ولي انرژي زيادي مي برد تنظيم هر روزت وقتي آزادي که هر کاري بکني. چون فکر مي کني وقت داري ولي در واقع براي اين همه کار وقت نيست. پس در نهايت هيچ کار نمي کني. و اين حس بطالتِ حاصل از سرگرداني سخت آزار دهنده است.





و يكي ديگه:



● ميان پرده !



از اين به بعد کتابي صحبت ميکنم

به برادر کوچکترم مي گويم

حال شما چطور است

روز را به خوبي گذرانده اي؟

روي "هــ" تاکيد مي کنم از ته حلق چون همين است که هست.

من روشنفکرم

من نويسنده ام

بزرگ!

اين را روزي صد بار جلوي آينه تکرار مي کنم.

سيگار بهمن کوچک دود مي کنم

يا زر يا تير يا کوفت

هرچه مزخرف تر بهتر

چون سيگار خوب مال بورژوا هاست

و از کودکي به ما آموخته اند که " بورژوا فحش است"**

شايد کلاه بافتني به سر بگذارم

با ريش بلند

تابستان گرمم شد سوراخش مي کنم

قهوه ام را بي شير مي خورم با اخم.

عينکي مي خرم يا مي کشم با مداد چشم دور چشمانم.

گِران.

عينکي با دسته "خاص"

گاهي عميــــــــــــــق به نا کجا که همان روبرو با شد، خيره ميشوم

درست همان هنگام که همه دارند من را نگاه مي کنند

بايد فکر کنند من بس فرق دارم با ايشان و چه گريز پا ست اين رشته افکارم

کتاب شعر فلاني را در دست مي گيرم

بعد مي گويم چه "ناب" است چه "ناب"

بلند حرف مي زنم اما فقط بعضي لغات را که آنها را هم بلند شنيده ام

مدرنيسم، اومانيسم، پست مدرنيسم،

چه سوررآل شده ام؟

و اينها را آنقدر بلند مي گويم که ميز بغلي هم بشنود.

راستي يادم رفت مارک شورتم "کَلوين کِلاين" است

و وجود ندارد چيزي که برايم جالب باشد

بَه چه روشنفکرم.







** از کتاب "زندگي جاي ديگري است" ، ميلان کوندرا.

















..
  




بد نيست يه نگاهي به اين عكس كه جين جين پيداش كرده بندازين.
..
  




(اين يه يادداشت كوتاه به يه دوسته كه مي دونم اينارو مي خونه)



به فانوسي كه مدتهاست آهسته و پيوسته مسير دل تنگي هايم را روشن مي كند:



امروز از اون روزايي بود كه بي دليل يه قهوهء حسابي بودم.تلخ تلخ.چراشو هم نمي دونم...اولش سعي كردم خودمو با كتابها قايم كنم... نشد... هي گفت: چته؟ چي شده؟...ولي من خودمم نمي دونستم...فقط تلخ...اونقدر كه الكي لبخند زدن هم يادم رفته بود...مي فهميدم كه دارم بد بازي مي كنم... ولي خوب... هميشه اينجوري نگاهم مي كنه...يه جورايي اينهمه مهربونيش اذيتم مي كنه،از اينكه بي جواب مي مونه...از اينكه مي دونم شنيدن بعضي از حرفام براش چقدر سخته...يه جورايي شده عروسك سنگ صبور اولدوز(همون كه كودكيم با قصه ش پر شده بود، اولدوز صمد بهرنگي رو ميگم)... خيلي چيزا رو مي دونه...حتي ديگه ميدونه كه سيب زميني سرخ كرده رو با سس مايونز و سس قرمز و فلفل قرمز مي خورم!... يا نوشابه م سفيده يا سياه!...مي دونه چه وقتايي دارم كم ميارم...چه وقتايي زياد!...چند وقته چرك نويسهام رو هم مي دونه...حالا ديگه اين آخري ها وقتي كم ميارم تئوري هاي خودمو بهم تحويل مي ده ...هيچوقت بهش نگفتم كه چقدر بهش مرسي بدهكارم...شايد بازم نگم...اگه بگم هم يا ميگه صحيح،يا اداي خودمو در مياره و ميگه بهله!...ولي خوب...اينجا مي نويسم كه يادم باشه يه روزي بهش بگم:مرسي از اينكه اينهمه هست...و شرمنده از اينكه هميشه بايد نيمهء تاريك منو تحمل كنه!...شايد يه روز، بازي روزگار عوض شد...كسي چه مي دونه...





پيوست:بابت قهوه بودن امروزم هم شرمنده!



شنبه17 فروردين.







..
  




يه تيكهء قشنگ از چيكه كه فكر كنم حرف خيلي از ماها باشه:



● ازبس که مي خواهي و "نيست"،

بزرگ مي شود و يک دفعه مي شود همه چيز.

از بس که هي مي خواهي و نبوده.

که اگر "بود"، "بزرگ" نمي شد

خواهشِ تقسيم بر نيستي

مساوي است با بي نهايت.

اين است راز بزرگ عاشق شدن.

شايد اگر "بود" از يک هم کمتر بود...





..
  




باورم نمي شد...خوابي كه ديشب ديده بودم دقيقا درست در اومد!!!...راستش اين چند روزه سعي مي كردم دور و بر تلفن پيدام نشه...خوب پيدام هم نشد.تا پنج شنبه شب كه اون خواب رو ديدم.تو دلم خنديدم و گفتم مگه ميشه!اينهمه ميل ناپديد بشه و نرسه!امكان نداره.جمعه شب بود...12 اينطورا.بعد از يه بار دي سي شدن يه سر زدم به آشپزخونه جهت دوپينگ،تو راه برگشت جلوي تلفن هيپنوتيزم شدم.انگاريكي بهم گفت بابا زنگ بزن ببين اصلا زنده ست يا نه!منهم از خدا خواسته گفتم چشم!با اينكه خيلي كار سختي بود شماره تو گرفتم و از شانس من خودت گوشي رو برداشتي.نمي دونستم بايد حرف بزنم يا نه،اما باز صدات كار خودش رو كرد و من رو با خودش برد...اولش از موضع قدرت شروع كردم به حرف زدن چون مطمئن بودم كه لااقل اينبار ديگه محكومي.اما بعد از چند دقيقه معلوم شد كه نه خير،باز هم تبرئه شدي!و اين بار به شيوهء كاملا باور نكردني!اينجوري كه بين اينهمه آدمي كه با اي ميل با من در ارتباطن فقط تويي كه ميل هام بهش نرسيده!اونهمه اي ميل،يكيش هم نرسيده!.و باز بين اينهمه آدم كه براي من اي ميل ميفرستند فقط تو بودي كه با پيغام invalid ID مواجه مي شي و به اون يكي آي دي من كه مدتهاست ديگه ازش استفاده نمي كنم پيامهات رو ميفرستي!خوب قابل قبول نيست ديگه.ولي من مي رم سراغ اون آي دي فراموش شده م و تازه پيامهات رو مي بينم!اما اين وسط ميل هاي من چي شده ن؟!هنوز نمي دونم.اندازهء همهء اين چند روزه حرف زديم.از بايرن و لوركوزن گرفته تا عربها و اينكه پدرخوانده رو شركتتون سرمايه گذاري كرده و خلاصه حرفاي اون خانومه داره درست در مياد انگار!كشف يه راه براي خوندن اون نوشته ها!(كلي خنديدم)،به خصوص اون كاغذ سفيده!!!بعدشم باز ياد بابام افتادي!هميشه اين حرفت برام خيلي جالبه. ولي بعيد مي دونم تصوري كه داري درست باشه.و چيزاي ديگه.خيلي چيزاي ديگه...دارم به حرفاي اون خانومه كه قبل از عيد گفت فكر مي كنم.يعني ممكنه بقيه ش هم درست از آب در بياد؟!



شنبه17 فروردين.



..
  



Saturday, April 6

دوباره صدايت من را با خود برد...انگار خود را به دست جريان ملايم آب جويباري زلال و روان سپرده باشم...
..
  




واااااااااي...باز من گند زدم...دارم مي تركم...



آخراي جمعه شب16 فروردين.
..
  



Friday, April 5

مي خواستم غرورم را نشكنم.

كاش غرورم را شكسته بودم

تا اينگونه دلم نشكند.

..
  




“خدايا

براي سال نو

ازت شيريني مي خوام

با يه لباس قشنگ

يه عروسك گنده

و اگه ممكنه يه ذره عشق

حتا اگه فقط يه ذرهء كوچولو مونده باشه.“



شل سيلور ستاين



..
  




“عاشق كه شدم

دنيا يه بادكنك قرمز بزرگ شد و هوا رفت

آنقدر بالا و بالاتر رفت

كه به خورشيد چسبيد و تركيد

حالا مواظبم دفعهء بعد كه عاشق شدم...“



..
  




از فاز حسين پناهي خوشم مياد...آدم جالبيه...نمي دونم كجا خوندم كه ازش پرسيده بودن تو چرا اين مدلي هستي؟چرا اين جوري حرف مي زني؟چرا هميشه اين جور نقش ها رو بازي مي كني؟جواب داده بود وقتي مردم مي فهمين!...حالا چي شد كه يه هو ياد حسين پناهي افتادم،جلال آريان چند تا شعرشو نوشته بود.

..
  




اگر كمي بيشتر طول مي كشيد به دام تلفن مي افتادم.از آن پرهيز مي كنم.ولي به دام اينترنت مي افتم!...



هنوز دارم تمرين مي كنم...هر چند كه فكر كنم همه ش حباب كوچيكي باشه كه با يك نگاه تو بتركه...ديشب خواب اونايي رو كه تو عيد منتظر بودم به دستم برسن ديدم!...تو خواب دليل قانع كننده داشتي...با بد جنسي اميدوارم اين بار دليل قانع كننده اي نداشته باشي...شايد بهتر باشه كه ...فعلا نميدونم...بي خيال... .



..
  



Thursday, April 4

ميگم كه،نظرتون در مورد عشق افلاطوني چيه؟؟
..
  




واي..من امروز چقدر چيز نوشتم...اتاقم مثل كمد آقاي ووپي شده،اونوقت از ظهر تا حالا اينجام!
..
  




اين بهشت مهد كودكي سپيده كاشكي هنوزم بود...براي اين روزامون...به خصوص براي ما نسل سوختهء بيچاره...
..
  




يه توصيف باحال از فلسفهء نيچه از دفتر سپيد!



فيلسوف: نيچه

آقا من يه تيکه غير بهداشتي بيام، شرمنده به خدا، خودم از خجالت سرخ شدم(هر چند اينجا بعضيا اساسا خجالت رو خوردن و ...) اما نميتونم از خيرش بگذرم: فلسفه نيچه اگه زن باشه يه جنده ريز نقش سي ساله س. سبزه و نمکين اما گستاخ. اما چرا اين فلسفه جنده س؟ چون به همه حال ميده. پير و جوون . فقط به آدمايي که خودشون رو ميگيرن و کلاس ميذارن حال نميده. خلاصه فلسفه ايه واسه هر شخص غير مبادي آداب(يا غير انگليسي). چرا سي سالشه؟ چون تو اوج خودشه، جاييه که يه قدم جلوترش سراشيبيه و يه قدم نرسيده بهش سربالايي ، آخر خودشه. سبزه و گستاخه چون تو روي هرکي عاشقش بشه تف ميندازه. تو زد و خورد و کش و قوسه که ميشه باهاش عشق بازي کرد، نه تو آرامش. اينا همه رو گفتم تا بگم خوشبختانه اين فلسفه اساسا مرده. با اين چيزايي که گفتم اگه اين فلسفه زن بود که ديگه يه فيلسوف هم به همسرش (به فلسفش) وفادار نميموند!

نيچه رو بايد دو بار باهاش برخورد کني ، يه بار از سر تصادف يا شور و شوق جووني و هيجان و نيرويي که دوست داره همه چيز رو بهم بريزه(يه جور ونداليسم فلسفي!)، يه بار ديگه بايد وقتي بهش برگردي که ميدوني چيو ميخواي خراب کني ، حالا گيريم حتي نخواي چيزي جاش بسازي.

کسايي که فکر ميکنن نيچه زير آب اخلاق رو زده درست فکر ميکنن. اما بايد يادشون باشه که اين درست، اما اين زير آب زني واسه اينه بوده که اخلاق رو از نو بسازه. اخلاق رو از حالت رذيلت جمعي در بياره و برسونش به فضيلت فردي و اين همه يعني رمانتيسم تو فلسفه.

آقا بگذريم يهو شروع کردم به اراجيف بافتن. خلاصه اگه بيست سالتونه و نيچه ميخونين و حال ميکنين، بدونين جز ...شر چيزي دستگيرتون نميشه و البته بسه واستون فعلا. اگه بار دومه که مياين سراغش چي بگم والا خدا کنه ديگه گذرتون اينورا نيفته ، سر پيري و...



نوشته شده در ساعت 8:14 AM توسط Ali Reza G









..
  




چه بي تابانه مي خواهمت اي دوريت آزمون تلخ زنده به گوري

چه بي تابانه تو را طلب مي كنم...

و فاصله

تجربه ئي بيهوده است.






هنوز دارم تمرين مي كنم.ولي خودمونيما، سخته...
..
  




از اين آشغال تراشهاي وبلاگ عصيان خيلي خوشم مياد.از اين شعرش هم همينجور.
..
  




وقتي بارون مياد،دلم مي خواد تنها باشم،پنجره رو باز كنم،صداي لورنا مك كنت رو بلند كنم و...صداش يه جورايي منو با خودش مي بره...بعضي وقتا هم مضطربم مي كنه...بوي بارون و لورنا و خيلي چيزاي ديگه...دو نفر بودن كه يه ريز به من مي گفتن لورنا رو گوش بده...طبق معمول يكيشون تو بودي...همونجوري كه باعث شدي “محمد نوري“ گوش بدم، بس كه بهم گفتي...يا مولانا رو بشناسم با “پله پله تا ملاقات خدا“...هنوز “عطار“ت رو نخوندم،“صداي بال سيمرغ“،“از كوچهء رندان“،“بحر در كوزه“،چقدر به كتابهايي كه خوندي و اون چند سال كذايي فوق العاده يي كه گذروندي حسوديم ميشه...همونجور كه تو به تنهايي من!..چيزي كه نمي دوني از چه جنسيه...اون وقتا يادته؟...انگار چقدر كوچيك و رنگي بوديم...چقدر دغدغه هامون عوض شده...نكنه داريم بزرگ مي شيم و سياه سفيد...خاكستري...





دلم از اينهمه ناباوريم مي گيرد...
..
  




واي،دقيقا.منهم عاشق سوشي هستم.منهم اولها حالم ازش به هم مي خورد،ولي الان حاضرم به جاي همه چي سوشي بخورم.به خصوص عاشق كايتن سوشي بودم با اون ليوانهاي بزرگ چاي سبز!يه جورايي مثل زيتون مي مونه.اول نمي توني بخوريش،ولي بعد معتادش مي شي.چقدر دلم واسهء غذاهاي ژاپني تنگ شده.ببينم،كسي تو تهران“ سوشي ياسان“ سراغ نداره؟
..
  




...مگر مي شود با مشتي سپيده نشناس لبخند ناپذير كه دستشان تا مرفق به خون تصوير ها آغشته است از مزاياي آيينه ها سخن گفت؟

...در اين عصر بي پنجرهء نا درخت،درختان مسلولي كه از ايلغار آهن و روغن به جاي مانده اند،در محاصرهء ميله هاي پولادين اند.

بگو بشر به نفرين سرطاني كدام بنفشهء ناكام گرفتار آمده است؟...





كاشكي مي شد آدم بعضي از دور و بري هاشو فرمت كنه و دوباره براشون سيستم عامل نصب كنه!...بعضي ها اساسي باگ دارن و خودشون هم نمي دونن،يا حاضر نيستن قبول كنن!
..
  




“رها كردن پيوستگي ها در واقع دست كشيدن از همه نوع بردگي و وابستگي به اشياء و آدمهاست.اين آزادي عظيمي براي تو به ارمغان مي آورد-تنها آزادي اصيل و واقعي.“

“زندگي را با تماميت آن زندگي كن.در دنيا زندگي كن،از آن نباش.در دنيا همچون نيلوفر آبي زندگي كن،در آب:نيلوفر آبي در آب زندگي مي كند،ولي آب به آن دست نمي يازد.“

“من سراپا طرفدار عشقم،چون عشق شكست مي خورد.من از ازدواج دل خوشي ندارم،چون ازدواج موفق مي شود و به تو ثبات و آرامشي دائمي مي بخشد.و خطر همينجاست.تو به يك اسباب بازي راضي مي شوي،تو با شيئي مصنوعي و دست ساختهء انسان قانع مي شوي.“

“در عشق،يك به علاوهء يك،يك ميشود نه دو.در عشق ژرف،دو گانگي محو مي گردد.رياضيات پشت سر گذاشته مي شود،نا مر بوط مي شود.“

“زندگي يك زن است.كافي است سعي كني آن را درك كني،آن وقت مفتضح مي شوي.همه چيز را دربارهء درك كردن فراموش كن.فقط آن را زندگي كن و آن وقت خودت آن را خواهي فهميد.درك قرار نيست عقلاني و يا نظري باشد،درك قرار است مطلق باشد.“



الماس هاي اشو
..
  




يه چيزي...چند تا از آي دي هاي بچه هاي وبلاگ نويس خود به خود وارد ياهو مسنجر من شده ن!...كسي مي دونه چه جوري؟!
..
  




راستي....قابل توجه بعضي از رئال مادريدي ها...بايرن برد!
..
  




واي...من عاشق بارون با اينهمه بارون كه ديگه از خوشحالي مي تركم...امشب ساعت 11 اينطورا تو ماشين بودم،داشتم بر مي گشتم خونه،استثنائا به جاي ضبط،راديو روشن شد...انگار يه فال بود...داشت شعري رو كه هميشه موقعهاي باروني بودن آسمون يا خودم در حال تكراره مي خوند:

واي باران باران

شيشهء پنجره را باران شست

از دل من اما

چه كسي نقش تو را خواهد شست




هوووووم...دارم سعي مي كنم فيلم ياد هندوستان نكنه ها...ولي هي از آسمون بوي تو مياد...بي خيال.
..
  



Wednesday, April 3

يه زماني،به خصوص اون اول ها كه برگشته بودم ايران،خيلي زندگي آدمهاي ديگه برام جالب و مهم بود.به خصوص اونايي كه از لحاظ مادي در سطح پاييني بودن.هميشه نا خودآگاه مشكلات اونارو با خودم مقايسه مي كردم و ته دلم مي گفتم:خوش به حالشون،چه زندگي ساده اي دارن و چقدر مشكلاتشون ساده س.تا اينكه كم كم يه دوست يادم داد از اسب نقره ايم بيام پايين و از نزديك ببينمشون،مسائلشون رو لمس كنم،تا بفهمم دنيا دست كيه.اون وقتا خيلي تحت تاثير قرار مي گرفتم.سعي مي كردم هر كاري از دستم بر بياد براشون بكنم بدون اينكه كسي بفهمه.يا حداقل سعي مي كردم خودم رو از اون سطح مصرفي ولخرجي كه همه چي هوس مي كرد و بدون اينكه فكر كنه لازم داره يا نه خيلي راحت مي خريد،دور نگه دارم.اما تو اين چند سال منم كم كم شدم مثل بقيه،كم كم يادم رفت با اين پول تو جيبي من چند خانواده اجاره خونه ميدن،با پولي كه من بابت كتاب و سي دي در ماه ميدم چند تا بچهء گلفروش خياباني مي تونن برن مدرسه،با پولي كه هر ماه بابت رستوران و كافي شاپ ميدم چند تا خونوادهء گرسنه سير مي شن...

ديشب تو هواپيما مجلهء اطلاعات هفتگي داشتن،شروع كردم به خوندن،يه گزارش هفته داشت با عنوان“ساعتي ميهمان كوخ نشينان پايتخت...ساكنان خانه هاي دو متري نوروز ندارند“...مردمي كه آلونكي دو متري را خانه مي نامند، يخچال، گاز، لباسشويي، آبگرمكن، شومينه، پيتزا و عيد برايشان مفهومي ندارد...اين مردم تنها چيزي كه زياد دارند بچه است.بچه هايي كه يا شناسنامه برايشان صادر نشده و يا اينكه شناسنامه شان بابت اجاره خانه يا خريد مواد مخدر براي هميشه وديعه گذاشته شده است!...در اين خانه ها تابستان يعني دم كردن،يعني بوي تند عرق،يعني انتظار تا غروب تا رسيدن خنكاي شب،و زمستان اينجا يعني سرما،يعني سوز،يعني خش خش شيشه هاي نايلوني،يعني بوي سرد انتظار تا رسيدن آفتاب و گرمي ظهر...در اين خانه ها كار يعني گدايي،يعني نوازندگي كنار خيابان،يعني نان خشكي و دزدي،و غذا اينجا يعني خوردن لقمه اي از سر وظيفه تا سيگاري روشن شود،اينجا شام يعني ناهار،ناهار يعني صبحانه و صبحانه يعني بوي نان بيات...اونوقت من مشكلم اين بود كه كفش نايك بخرم يا فيلا،كه پولش اجاره خونهء ده تا خونوادهء اينجاست...بعضي وقتا از اينكه اينهمه سيب زميني شدم حالم از خودم به هم مي خوره...





...غصه مي خوردم كه چرا كفش ندارم

كسي را ديدم كه پا نداشت...



..
  




بالاخره بر گشتيم ايران...نمي دونم چرا همه فكر مي كرديم اينجا هم تابستونه و لباس گرم نپوشيديم...با اون بارون ديشب كلي قنديل بستيم...ولي چه كيفي داره بارون بياد استقبال آدم...حالا بماند كه خاله م اينا هم اومده بودن!...
..
  




...اي دوست

درازناي شب اندهان را از من بپرس

كه در كوچهء عاشقان،تا سحرگاه رقصيده ام

و طول راه جدايي را،از شيون عبث گامهاي من،بر سنگفرش حوصلهء راه

كه همپاي بادها،در شهر و كوه و دشت،به دنبال بوي تو گرديده ام

و ساعت خود را،با كهنه ساعت متروك برج شهر،ميزان نموده ام

اي نازنين

اندوه اگر پنجه به قلبت زد

تاري ز موي سپيدم در عودسوز بيفكن

تا عشق را

بر آستانهء درگاه بنگري

اي خوب

از ما گذشت

بيا به ابر بياموزيم

تا از عطش،گياه نميرد

بيا به قفلها بسپاريم

با بوسه اي گشوده شوند

بي رخصت كليد...





..
  



Monday, April 1

ما بي تو خرابيم...تو بي ما چوني؟...
..
  




آخيش...كم كم داريم بر مي گرديم ايران...آخه من به آب و هواي تميز و بدون دود اينجا آلرژي دارم...تازه بسكه ترافيك ندارن آدم زود مي رسه به مقصد...اصلا مزه نداره...بعدشم از اينهمه علافي خسته شدم...هر چند كه فعلا آفتابي ام تا اطلاع ثانوي...آفتابي بودن رو خيلي دوست ندارم...خودم بيشتر دوست دارم دريايي باشم...ولي فعلا همين آفتاب هم غنيمته...
..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017