Desire Knows No Bounds




Saturday, August 31, 2002

حديث بيقراری



اين بار بر آنم که آزرم را قربانی دقايق بی شمار بيقراريَم کنم

که بی قرارم .

از چه روی ؟

ندانم .

بردباری کُنم پيشه ؟

نتوانم .

..
  




حذر از عشق ، ندانم ... نتوانم ...
..
  






بيشتر از اين چی می شه خواست ؟

اينجا می شه نفس کشيد ...

ترانه گوش داد ... کتاب خوند ... نوشت ...

خنديد ... بوسيد ... خوابيد ...

برخاست ... بوئيد ... روئيد ...

اينجا می شه با تو زندگی کرد و مُرد .



نسيمی وزيد و قاصدکی آورد ... سپاس .

..
  




امروز چرا همه ش ياد ديالوگ های فيلم بانوی ارديبهشت هستم ! فکر کنم داره يه خبرايی ميشه !

..
  




در به تصوير کشيدن تنهايی يک زن ، پيرزاد به مراتب موفق تر از پدس عمل کرده است . زويا پيرزاد موفق شده است از رهگذر استفاده از مونولوگ ، تنهايی خودش را بهتر به تصوير بکشد .



دکتر محمدعلی حق شناس .

نقد رمان " چراغها را من خاموش می کنم " --- زويا پيرزاد . ضمن مقايسه با " دفترچهء ممنوع " --- آلبادسس پدس .



رمان چراغها را من خاموش می کنم رو من نخونده م . کی خوندَتِش ؟
..
  




دات . دکتر يونس شکرخواه .
..
  




-- بگو چه می شد اگر من ديوانه وار ،

عاشق سوسماری می شدم ؟

-- آن وقت عاشقی را ياد می گرفتی !

-- و اگر آن وقت عاشق تو می شدم ؟ ...

-- دست کم عاشقی را ياد گرفته بودی !



رومئو پرنده است و ژوليت سنگ --- فدريکو گارسيا لورکا --- ترجمهء چيستا يثربی .
..
  



Friday, August 30, 2002

عالی بود !

استخر + يه جعبه شيرينی ناپلئونی ِ تازهء تازه ، اونم بدون هيچ شريکی ... زندگی با ناپلئون خيلی شيرينه !
..
  




-- فکر می کنی اين روزای باقی مونده چه جوری refresh شی ؟ هنوز خيلی مونده تا شهريور طولانيت تموم شه .

-- هوووم ... مثلا يه سفر پنج روزه ... زمينی ... از جادهء آستارا ... گردنهء حيران ... سرعين اردبيل ... با يه ماشين که ضبطش خوب کار کنه ... با يکی که خوب رانندگی کنه ... با يکی که بوی تنشو دوست داشته باشی ... که وقتی نگات می کنه ، سنگينی نگاهش ، آزارت نده ... که وقتی دستتو می گيره ، تنت داغ شه ... که حوصله داشته باشه يک ساعت و چهل دقيقه تو گردنهء حيران وايسته تا تو پر بشی از هوای سرد و نمدار مه آلود و روحت سيراب بشه از زيبايی و شکوه منظرهء روبروت ... که يه وقتايی اونقدر آروم برونه که سبزی های جاده ته نشين بشه تو چشمات ... که همش نگران رسيدن به مقصد نباشه ... که يه مسير طولانی رو دنده عقب برگرده و با آهنگی که می دونه اون موقع دوست داری بشنوی ، دوباره همون مسير رو طی کنه ... که ببرتِت سرعين اردبيل ... مهمونخونهء سنتی ؟ نه . از اون خونه ها که ديواراش کاهگليه . از اون خونه ها که يه حياط کوچيک داره با يه حوض آبی و يه باغچهء کوچيک . که همه، اتاقاش با کف حياط هم سطح هستن و درهای شيشه ای ِ تمام قد دارن ... که کَفِش فرش ابريشم تبريز افتاده ؟ نه . که از اون فرش قرمزای گل گلی داره ... از اون اتاقا که تاقچه داره ... که مبل نداره ، از اون متکاهای لوله ای داره با روکش ساتن صورتی ... که وقتی شب می خوابی توش ، نور ماه بيفته رو صورتت ، با صدای جيرجيرک ... که صبح زود ، نور آفتاب بيدارت کنه با صدای خروس ... که توش يه صبحانهء حسابی بخوری ... سر سفرهء چارگوش گُل دار ... با صدای قل قل آب جوش ... تو کتری برقی Tefal ؟ نه . تو سماور زغالی ... چای با استکان و نعلبکی ، ازون نعلبکی هايی که گل سرخ دارن ... با تخم مرغی که با کرهء محلی درست شده ... تو تابهء تفلون ؟ نه . تو اون بشقاب های فلزی دود زده که تخم مرغ توشون پف می کنه و يه خورده ش هم می چسبه ته بشقاب ... با نون تافتون خونگی و مربای گُل و عسل طبيعی ... هوووم ... يه جای خوب که تو کوچه پس کوچه هاش قدم بزنی و زندگی ساده شون رو که ببينی ، لذت ببری ... يه جا که عصراش با آب پاش بزرگ دستی تو حياط و جلوی در رو آب بپاشی و بوی کاهگل نمدار همه جا رو پر کنه ... يه جا که ماهی رو بزنی به چوب و کباب کنی رو آتيش ، با تخم مرغ آب پز و سيب زمينی تنوری ِ دود زده و نعناع و ريحون و ماست چکيده ... يه جا که تمام هياهوی شهر شلوغ رو فراموش کنی و مست ِ بوی خاک بشی و هوای سرد ، که تب دارت می کنه از شوق ... يه سفر ساده و ناب ، که خستگی روحت در بره و يه نفسی تازه کنه ... .

-- تو هم يه چيزيت می شه ها . من جای تو بودم می رفتم همون تور ده روزهء ايتاليا .

-- |: .

...
..
  




- as unconquerable as chewing gum

- صحيح ! مرسی از لطفتون !
..
  




- اينجا چه اتفاقی افتاده است ؟

- بهتر است ندانی ! ...


" لورکا - خانهء برناردا آلبا "
..
  



Thursday, August 29, 2002

خوب تا حالا نرفته بودم اين کافی شاپه تو قائم مقام ، واسه همين باز اسمش نصفه يادمه ، سلين بود ؟ ... گفت اسمشو دوست داره ... ولی منکه نکتهء خاصی تو اسمش نديدم ! ... رد پای افکاری تو حرفاشه که برام جالبه ، چيزايی که اين روزا شايد يه جورايی ازشون دورم ... اون بازی هم باعث شده که راحت تر باشم ، تو بازی مرز شوخی و جدی کمرنگه و اين دست آدمو باز می ذاره برای حرف زدن ... هر چند که حرفا هنوز جاری نيستن اما حسی که توشونه ، ناخودآگاه نظرمو جلب می کنه ... حالا بماند که اين وسط چقدر اقتدار آقايون ايرانی به خطر ميفته يا چقدر از ترفند های خانوما رو می شه ، اما به هر حال بازی غريبيه !
..
  




خيلی کيف داره که تو يه روز چند تا هديهء غير منتظره دريافت کنی بدون اينکه تولدت باشه ! اين قرمز که غلط نکنم يه بلايی سرش اومده ، اون از اون کارت شاملوی خوشگل هفتهء پيشش ، اينم از اين جامدادی سبز امروزش ! آبی هم با زندگی از نو ِ " بوبن " و رومئو پرنده است و ژوليت سنگ ِ " لورکا " ! پاييزی هم با يه روسری ِ شکلاتی خوشرنگ !

بيخود نيست من اين تيله ها رو اينقدر دوست دارم ! به خصوص وقتی هر بار بعد از کلاس تو کافی شاپ ، خدا رو شکر کنی که لا اقل اين چهار نفر آدم تو اين دنيا بدون هيچ توضيح اضافه ای حرفاتو می فهمن .

اندازهء خامه و شکلات دوسِتون دارم ، قول می دم !
..
  




يه روز ميای که دير شده ، نمونده از من نفسی ...
..
  




هُنر ... نمايشنامه ای از ياسمينا رضا .

اين نمايش پارسال اجرا شد . و من بالاخره کتابش رو ديروز خريدم . اگه نديدينش ، لااقل حتما بخونينش . اين سری کتاب های نشر ماه ريز خيلی خوش تيپَن .به خصوص فراتر از بودن و غير منتظره ء بوبن .
..
  




معذرت ... معذرت ... معدرت

چشم ، به خدا تا پس فردا همهء ای ميل ها رو جواب میدم !
..
  




اگه خسرو و شيرين ِ چکناواريان رو ديده باشين ، حتما خيلی ازش خوشتون مياد . و طبيعتا کنسرت موسيقی کلاسيک ايرانی به رهبری لوريس چکناواريان و خوانندگی شهرام ناظری هم براتون جالبه .
..
  




اميدوارم خدا اگه وقت کرد ، من رو هم شفا بده !

خوب مثلا هفتهء ديگه بايد پروژهء دردناک رو تحويل بدم . هفتهء بعدش هم امتحان دارم . چند شبه مسنجرم رو هم باز نمی کنم که يعنی دارم درس می خونم . البته کماکان آنلاين هستم به بهانهء پروژه ! و حالا دارم چيکار می کنم ؟ هيچی ، دارم آرشيو يه جور ديگه رو می خونم ! چرا ؟ نمی دونم ! يه دوستی بهم گفت اينو بشين دوباره از اول بخون ، منم گفتم چشم ! حالا از سر شب دارم حرفای تلخون رو می خونم ، تازه گاهی وقتا واسش نظر هم می ذارم ! دو سه نفر ديگه هم توصيه شده ن که لابد می مونن برای شب امتحان !
..
  



Wednesday, August 28, 2002

گفتند فقط ديوار روبرو را نگاه کنيد

و اگر حوصله بود

عطر نرگس های گلدان را انکار کنيد ...

کتاب يک منظومه ديرياب در برف و باران يافت شد ... احمدرضا احمدی ... 1381 .
..
  




ديشب وقتی گوشيو داد دستت ، واقعا نمی دونستم بايد چی بگم ! اما از اون جايی که بهم هشدار داده بودن اوضاعت رو به راه نيست ، زدم کانال اراجيف و تا می تونستم ، آسمون ريسمون بافتم . و خوب ، بعد از يه قرن خنديدی . از ته دل . می تونستم ساعت ها گوشيو نگه دارم بدون کلمه ای حرف ... و فقط صدای نفس کشيدنت آرومم کنه ... يادته ، می گفتی می تونيم يه شبانه روز با هم قدم بزنيم بدون حرف ، و بعدش احساس کنيم که همهء حرفامونو گفتيم ... هنوزم همون حس رو دارم ... و چه حس خوبی ... و حالا ... باز من موندم که چيکار کنم ... .
..
  




گرومب ... گرومب ... گرومب

ديروز قلبم اين جوری صدا می داد . از ظهر تا شب . هی مونده بودم چشه ! ... تا اينکه باز گير اون جعبهء جادويی افتادم . خيلی تصادفی .

" م " پشت خط بود . سلام و کلی احوال پرسی که کجايين بابا ... و پرسيد : از " خرس مهربون " چه خبر ؟! ... دلم هُری ريخت پايين . يعنی چی شده بودی که سراغتو داره از من می گيره ! ... و يه هو برای اولين بار در طول اين چند سال رابطه مون ، متوجه يه نکته شدم . اينکه تو همهء اين سال ها ، من هميشه از بودنت مطمئن بوده م ، حتی حالا که خودم نيستم . هميشه خيالم راحت بوده که تهرانی هست و ميردامادی و پايتختی و شرکتی و شماره هايی که بالاخره من رو به تو می رسونن . هيچوقت تا حالا به ذهنم هم خطور نکرده بود که يه روز ممکنه توی هيچکدوم ازين جاها پيدات نکنم ! و اگه واقعا يه روز اين اتفاق بيفته ، چی می شه ؟ اينکه بدونم هستی ، ولی ندونم کجا ... حتی فکرش هم آزار دهنده ست ... فکر کنم قلبم يخ بزنه ... هميشه به من می گفتی : تو مثه يه ماهی می مونی ، درست همون وقتی که آدم فکر می کنه به دستت آورده ، از دستش ليز می خوری و ميری ... حالا که فکرشو می کنم می بينم تو برای من يه درخت بودی . يه درخت تنومند و ريشه دار که هميشه مطمئن بودم سر جاش هست و هيچ دستی نمی تونه جا به جاش کنه ، يا از ريشه درش بياره . يه درخت که هر وقت بخوام می تونم برم زير سايه ش آروم شم ، يا بهش تکيه بدم و خستگی در کنم ، يا از شاخه هاش آويزون شم و احساس سبکی و نشاط کنم ... اما نبودنت ... هوووم ... ديشب " م " هم از من گله داشت ، ببين آش چقدر شور بوده که صدای اون بچه هم در اومده . گفت يه بسيج عمومی اعلام کرده تا تو رو از اين ريخت و قيافه در بيارن . طفلکی نمی دونه که اشکال از سيستم عامله و تو آدم نمی شی . تازه چيزای جالبی هم در مورد من بهم گفت که کلی خنديدم . جالبه ! تو حتی حاضر نشدی واقعيتو بهشون بگی ! ولی دوستای خوبين ، و خيلی دوسِت دارن . حالا هم نگرانتن و نمی دونن چيکار کنن . و اومدن سراغ من . شده حکايت وحدت ِ درد و درمان !
..
  




..
  




کی اشکاتو پاک می کنه ، شبا که غصه داری ؟
..
  



Tuesday, August 27, 2002

عجيبه

امروز بيشتر از هميشه ای

صدای قلبم تموم خونه رو پُر کرده

امروز قلبم لبريزه

لبريز از تو

پُر از تو ... .
..
  




يه کتاب ديگه از کريستين بوبن ... زندگی از نو ... يه ساعته که دارم می خونمش و دوستش دارم ، زياد .



* برای هر يک از ما در آسمان ستاره ای ست ، آن قدر دور از دسترس که در ازای اشتباهاتمان ، هرگز رنگ نخواهد باخت .



* در مراسم خاک سپاری ِ مادر ِ " س " ، زنبوری دخترک را گزيده بود . جمعيت ِ زيادی در حياطِ خانهء يکی از خويشان گرد آمده بود . او را که آخرين روزهای چهار سالگی اش را سپری می کرد ، ديدم . ابتدا از درد ِ نيش زنبور غافلگير شده بود و بعد درست قبل از جاری شدن اشک هايش ، در ميان چشم های ديگر ، مُصرانه در جستجوی نگاهی بود که هميشه دلداری اش می داد . گويی ناگهان همه چيز را فهميده باشد . فقدان ... مرگ ... اين بود که يک باره از جستجو دست کشيد .

اين صحنه که لحظاتی بيش طول نکشيد ، مؤثر ترين و جانگداز ترين خاطره ايست که جاودانه بی نظير خواهد ماند . در زندگی ِ هر يک از ما ساعتی هست که درک ِ مصيبتی غير قابل تسلی ، درونمان رسوخ می کند و آن را از هم می دَرد .



* کاغذ سفيدی روی ميز می گذارم و انتظار می کشم تا کلمات که مجذوب ِ نورند ، يک يک بيايند و روی آن بنشينند .

..
  




..
  




..
  



Monday, August 26, 2002

" ماهيان می دانند

عمق هر حوض به اندازهء دست گربه ست . "
..
  




دورنمای يه تابلو پر از تنهايی ، ترسوندَتِش .

اون همه بار ، برای شونه هاش سنگينه .

دلش يه دست مهربون می خواد که يه خورده بارشو سبک کنه .

يا شايد دو تا چشم که منتظرش باشه .

يا يه قلب کوچيک که اونم توش جايی داشته باشه .

اما خيلی دوره ، همه ش دوره .

مثه بچه کوچيکا نشسته گوشه، اتاق و زانوهاشو گرفته تو بغلش .

اما هيشکی حتی بهش يه آب نبات چوبی رنگی هم نمی ده .

حالا چيکار کنه طفلکی ؟

تنهاييشو با کی قسمت کنه ؟
..
  




مثل آب برای شکلات رو خوندم و تهران شهر بی آسمان . اولی رو دوست داشتم و دومی برام جالب بود . يه دوره از زندگی يه آدمه تو مايه های شعبون بی مخ ، در دورهء زمانی کودتای مصدق به بعد . و البته درگيری های عاطفی اين آقا . سبک حرفاشون برام جالب بود . مثلا اين آقاهه يه جا که ديگه می خواست نهايت ابراز علاقه و فوران احساسات خودش رو به خانوم مورد نظر ابراز کنه ، می گفت : " نوکرتم به مولا " !
..
  




هفته نامهء چلچراغ ِ اين هفته بازم حسين يعقوبی داره ، طبق معمول تو بخش سينماييش ... کاش دوباره مثل اون وقتای مهر ، خودش هم بنويسه .
..
  



Sunday, August 25, 2002

فاصله ... فاصله ... فاصله

تا بوده همين بوده . دست هاتو در هم قلاب کردی و گذاشتی زير چونه ت ، زانوهاتم تو بغلتن و داری لبخند می زنی ، که باز يه هو همون جملهء معروف رو می شنوی : " ... ولی ما دنياهامون متفاوته " ... " ... ما با هم فاصله داريم " ... " ... ما به دو قشر متفاوت تعلق داريم " ... همه ش حرفای آدم بزرگا رو می ده به خورد من ! ... خوب تقصير خودمه که يادم می ره متعلق به کدوم قبرستونی هستم . تقصير خودمه که يادم می ره آدم بزرگا گفتن : کبوتر با کبوتر باز با باز . تقصير خودمه که يادم می ره اين دنيا مجازيه ! ... چشم بابا چشم ، رو يه کاغذ گنده می نويسم که : فاصله ها رو به خاطر بسپاريد . و می چسبونم رو مونيتورم تا ديگه يادم نره . چه معنی داره که آدم هی موقعيت خودشو فراموش کنه و بی خيال حساب کتاب های روزمره بشه ! نوش جونمون حرفای آدم بزرگا ... لابد يه چيزی می دونستن که گفتن ديگه ! ... حالا هی نويسنده ها بشينن بگن : Follow your heart و هزار تا جوک ديگه ، دل خوش سيری چند بابا . بايد حواسمونو جمع کنيم که خدای نکرده از طبقه مون پرت نشيم پايين . يا اصلا پامونو از دنيامون بيشتر دراز نکنيم . اين از همه بهتره .
..
  



Saturday, August 24, 2002

ويولن زن روی بام رو ديدم ... عجب حس قشنگی دارن اين فيلمای قديمی ... مثل بوی شامپو بچهء جانسون ... يا طعم آب نبات چوبی های بزرگ ِ بزرگ که خط های رنگ و وارنگ داشت روشون ... يه حس خوب و لطيف که انگار فقط مال اون وقتا بودن و الان ديگه تکرار نمی شن .
..
  




خوب انگار من يادم رفته بود تو مطلب پايينی در باب ** شدن آقايون تو پرانتز بنويسم : ( البته به استثناء آقايونی که اينجا رو می خونن ! D: ) . ولی غصه نداره که ، خانوما هم " دو ستاره " می شن . منتها ، با لغات متفاوت . به نظر شما چه الفاظی آدما رو زود " دو ستاره " می کنه ؟
..
  



Friday, August 23, 2002

پيروزی بزرگ



اصولا ميونهء من با آقايون ، خوبه . راحت باهاشون کنار ميام . ولی از آقاهای عصبانی می ترسم . به خصوص از آقاهای عصبانی که بشناسمشون . مثلا اصلا از سه کيلومتری بابام وقتی عصبانی باشه رد نمی شم ! ولی خوب دو نفر هستن که باهاشون اساسی مشکل دارم . يعنی بيخود و بی دليل ديدنشون منو مضطرب می کنه و اصلا باهاشون راحت نيستم . يکی شون آتيلا پسيانی ، ديدنش حتی رو پردهء سينما هم منو تحت تاثير قرار می ده و ازش حساب می برم . فکر کنم حتی اگه نقش رت باتلر رو هم بازی کنه ، بازم جَو منو بگيره . يکی ديگه هم خوک اعظم ، که شديدا ازش خوشم نمياد . ولی خوب زياد باهاش سر و کار دارم و نمی تونم حذفش کنم . ما يه قرنه با هم جنگ سرد داريم . و من هيچوقت بهش دروغ نمی گم ، چون معتقدم مرد تيز و با هوشيه و نبايد بهش دروغ گفت ، و تا حالا هم سعی می کردم صرفا با حرفام متقاعدش کنم . اما ديگه اين چند وقته جدی جدی حوصله مو سر برد . چند وقت پيشا داشتم فکر می کردم که اين آقايون که خلاصه همشون يه جوری ** می شن ، چه اصراريه که من بخوام هی اصولی برخورد کنم با قضايا . ديگه از بابای خودم که بدتر نيست ، طفلکی خودش منو بزرگ کرده و فکر می کنه مثل کف دستش می شناسه منو ، اما سر بزرگترين اختلافاتمون هم نرم می شه ، اونم چه جوری ؟ با چارتا کلمه . مثلا يکی از نقطه ضعفای باباها ، استفاده از عبارت " بابايی " در ابتدای جمله ست . و اصلا مهم نيست که شما يه دختر خرس گنده باشين ، مهم اينه که به هر وسيله ای که شده بزنيد به هدف . يا مثلا از يه پلان که روی ميز پهن شده تعريف کنيد و بگيد " عجب طراح با سليقه ای بوده اونی که اين پلان رو طراحی کرده " ، " يا اين ديگه آخر ِ سيستم تهويه مطبوعه " . يه نکته، ديگه هم انتخاب زمان مناسب برای گفتن پروژه هاييه که مطمئنيد در شرايط عادی با يک نه ِ بی چون و چرا مواجه می شه . در مورد بابای من ، اون زمان مناسب ، نصفه شبه . اونم وقتی که همه خوابن و بابايی رو مبل نشسته ، شجريان گوش می ده و با کتاب های عزيزش پله پله مراتب عرفان و تصوف رو طی می کنه . تو اين وقتای خوب ، می شه چهار زانو نشست کنارش ، دو تا زد پشتش و گفت : چاکر ِ آقای مهندس ، ارادت داريم قربان ! ... ديگه حله ! ...

خوب همين افکار باعث شد که از مواضع صريحم نسبت به خوک اعظم کوتاه بيام و سعی کنم زياد راستشو نگم . شوخی شوخی به همين سادگی همه چی حل شد ، اون بچه هم خيالش راحت شد و نشست سر جاش ! جدی جدی فکر نمی کردم به اين راحتی حل شه . حالا از ديروز تا حالا دارم فکر می کنم که اين آدم بزرگا همين کارا رو می کنن ديگه ! وقتی راستشو بگی بهشون ، خوششون نمياد و هی ميخوان متقاعدت کنن ، مغلوبت کنن ، رامِت کنن . بعد با اون همه ادعا ، وقتی الکی يه حرفی بزنی مطابق ميلشون ، کلی ذوق می کنن و ديگه کوتاه ميان ! عجب دنيايی دارن واسه خودشون طفلکيا !
..
  




ربکا رو ديدم ... و از حرف هاش لذت بردم ... به خصوص از نحوهء مقايسهء اون دختر ساده با ربکای زيبای متنفذ و متشخص .
..
  




يک سال گذشت و امروز آخرين روز ِ کاری ِ ما در اينجاست . از دو روز ديگه يه اکيپ جديد ميان جای ما . اينو ديروز اون برادر بزرگه از گردانندگان بتسا بهمون گفت . يک سال گذشت . يک سال پيش در چنين روزی ... ، اين جمله ، من و تيله ها رو ياد صبح های مدرسه انداخت . وقتی که هنوز هوا تاريک بود سوار سرويس می شديم . بدون استثنا با تقويم تاريخ مواجه می شديم . n سال پيش در چنين روزی ... ، اونم با اون آهنگی که جدی جدی کلهء صبح يه سوهان روح حسابی بود . بعدشم که دوباره يه آهنگ و بچه های ِ ، انقلاب ! و تازه هنوز چشمات تو خواب و بيداری بودن که يه آقايی داد و بيداد راه مينداخت که سلام ، صبح به خير ! ... هوووم ، جدی جدی خاطره ای جز اين چيزا هم داريم ما ها از اون دوران ؟!
..
  



Thursday, August 22, 2002

راستی يه چيز ديگه در مورد موسيقی متن اين وبلاگ : آهنگ نوبهار با اجرای آقای بهمن باشی .
..
  




سرودی دير هنگام



خيلی وقته باهات حرف نزدم ، نه ؟ ... بيرون ، اينجا ، فقط شديم همون بوق ممتد نمودار ايست قلبی به موازات محور ايکس ها ... خوب بذار اعتراف کنم که دلم برات خيلی تنگ شده . به اندازهء قدم زدن زير آسمون قرمز ، وقتی داره برف سپيد و سبک می باره ... به اندازهء لذت خيس شدن زير بارون وقتی از هياهوی کر کنندهء شهر وارد خيابون طولانی ساکت پر درختمون می شم و تا رسيدن به خونه يه عالمه وقت دارم واسه خيس شدن ... هميشه بارون منو ياد تو ميندازه ... ياد گربه ای که از خيس شدن بدش مياد و قلبش اونقدر بزرگه که تو کلمه هاش جا نمی گيره ... دلم برای رنگ چشمات و سنگينی نگاهت تنگ شده ... دلم برای حرفات تنگ شده ... و بد تر از همه برای صدات ... همون جويبار مست کنندهء آروم و روون که می لغزه و روح منو با خودش می بره ... دلم برای رانندگی تو جاده های سبز و خيس شمال تنگ شده ، وقتی برف پاک کن مدام با قطره های بارون در کشمکشه ... وقتی فرامرز اصلانی می خونه : اگه يه روزی نوم تو ، تو گوش من صدا کنه ... وقتی دستم خيسه از تماس نمناک قطره ها ، و صورتم چسبناکه از شرجی هوا و تمنای نگاه تو ... وقتی هُرم داغ نفس هات رو گونه هامه ... و وقتی تپش قلبت رو به وضوح و بی فاصله می شنوم ... دلم برای بی فاصله بودن با تو تنگه ... ولی می دونم که بايد تا مهر صبر کنم ... بعد مراسمی ساده برای تدفين ... و بعد ... بعدش ديگه اهميتی نداره ... تاريخ من با تو شروع شد و با تو هم تمام خواهد شد ... مردی برای تمام فصول ... در تصويری که با بهايی گزاف ، جاودانه اش کردم .
..
  




بذارين يه دفعه اينجا واسه همه توضيح بدم كه اسم وبلاگم يعني چي.

CARPE DIEM يه اصطلاح لاتينه كه معنيش ميشه:Seize the day يعني:“دم رو غنيمت بشمار.“

يه شاعر انگليسي به نام Robert Herrick يه شعري داره كه ميگه:

“غنچه هاي گل سرخ را كنون كه مي تواني برچين

زمان سالخورده در گذر است

و همين گلي كه امروز لبخند مي زند

فردا خواهد مرد.“

شاعر چرا اين ابيات رو سروده؟...لابد مي گين چون عجله داشته! هان؟...اما نه...نه،نه،نه!...به اين دليل كه ما خوراك كرمها هستيم...چون ما انسان ها تعداد محدودي بهار و تابستان و خزان رو تجربه مي كنيم...گو اينكه باور كردنش دشواره،اما يه روزي هيچ كدوم از ما ديگه نفس نخواهيم كشيد؛جسم مون سرد خواهد شد و خواهيم مرد!...بنابراين “ كارپه دي يم“ .دم رو غنيمت بشماريد و زندگي تون رو خارق العاده كنيد...



“پرسش“

...اي من،اي زندگي!

در ميان اين همه واگويهء پرسش،در ميان زنجيرهء بي پايان بي ايمانان،در شهرهاي آكنده از ابلهان،...

به چه بايد دل خوش داشت؟

“پاسخ“

به اينكه تو اينجايي

كه زندگي هست و يگانگي

كه نمايش بزرگ هنوز بر جاست،

تا تو هم كلامي بر آن بيفزايي.“





...بر كنار از مكتب ها و مسلك ها،

چنين مي گويم-هر چه باداباد:

طبيعت آن به كه مهارگسيخته

و با نيروي خود... «والت ويتمن»



...گوش دادن به نداي دروني مون و حفظ باورهامون در حضور ديگران خيلي دشواره...همهء ما نياز مبرم داريم كه تأ ييدمون كنند،ولي در عين حال بايد به اونچه كه در وجودمون يگانه يا متفاوته،حتا اگه ويژگي غريب و غير متداولي باشه، تكيه كنيم...

همونطور كه Robert Lee Frost شاعر آمريكايي ميگه:

“در جنگل دو راه پيش رويم بود،و من راهي را برگزيدم كه رهروان كمتري به خود ديده بود،و همين تمام تفاوتها را موجب شد.“



.Dead poets society reminds us to seize each day and cherish them dearly

،Every day opportunities await us

.and we must decide whether to take the chance or play it safe

.I encourage you to take the risks,for nothing is gained without them

...It is this "Carpe Diem" spirit
..
  



Wednesday, August 21, 2002

خوب ... امروز فهميدم جريان چيه ديگه ... اصلا زمان ِ اين قراره ايراد داره ! اين همه روز تو هفته وجود داره ها ، شما همه رو ول کردين ، صاف قرارهاتون رو گذاشتين روز چهارشنبه ! خوب می دونين که چهارشنبه های من مشکل داره ، خرابه . حالا خوب شد امروز فهميدم آخرش که ايراد کار کجاست . البته تهديد ها هم بی تاثير نبودن ، ولی خوب !
..
  




بگو ای مرد ِ من ای از تبار هر چه عاشق ... بگو ای در تو جاری خون روشن شقايق ... بگو ای سوخته ای بی رمق ای کوه خسته ... بگو ای با تو داغ عاشقای دل شکسته ...

بگو با من بگو از درد و داغت ... بذار مرهم بذارم روی زخمات ... بذار بارون اشک من بشوره ... غبار غصه ها رو از سراپات ... بذار سر روی شونه م گريه سر کن ... ازون شب گريه های تلخ هق هق ... بذار باور کنم يه تکيه گاهم ... برای غربتِ يه مرد عاشق ...



ترانه ای با صدای سيمين غانم .
..
  




..
  




هی ميام سراغ اين تقويمه ... می بينم هنوز مرداده ! ... آخه مرداد قرار بود يه ماه باشه که ! ... الان چند ساله که مرداده ... کاش می شد لا اقل از روی شهريور پريد ... پس اين مهر ِ من کجاست آخه ؟
..
  




رابطه



نمودار ؛

نوار ِ قلب بود شايد .

و حالا تنها خطی ست به موازات محور افق ،

با بوقی ممتد در ذهن .

چه کسی صفحهء نمايش نمودار قلب مرده را خاموش خواهد کرد ؟



آيدا . چهارشنبه ، 30 مرداد .
..
  




در حاشيهء خاطرهء امشب سفره خانهء سنتی فرشته :



کليشه



کودکی

که سرش را از بيرون

به شيشهء يک رستوران مجلل چسبانده است .
..
  



Tuesday, August 20, 2002

به من میگه : بازم تاريخ تکرار شد ... و وقتی جريانو می فهمم ، می بينم آره انگار ، بازم تاريخ تکرار شد ! ... اونم به شيوهء آش نخورده و دهن سوخته ... خوب اين بار وضع فرق می کنه يه کم ... جدی انتظارشو نداشتم ... ولی حالا می بينم که نه ... موقعيت هاست که آدما رو عوض می کنه ... و هيچکس نمی دونه موقعيت بعدی چيه .

من گمان می کردم

دوستی همچون سروی سر سبز ،

چار فصلش همه آراستگی ست .

من چه می دانستم ،

هيبت ِ باد ِ زمستانی هست .

من چه می دانستم ،

سبزه می پژمرد از بی آبی

سبزه می پژمرد از سردی دی .


اما يه چيزی ... بر خلاف تصور شما ... من دغدغه های مهم تری هم دارم تو زندگيم .

از دست عزيزان چه بگويم گله ای نيست

گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نيست .
..
  




زندان زنان هم ديده شد . تلخ و مستند شايد . برای من ِ از همه جا بی خبر ، بيشتر .
..
  




والا خودمم نفهميدم چطور شد يه هويی ... انگار که پاک زده باشه به سرم يا هيپنوتيزمم کرده باشن ! ... از يه شوخی ! ... به حق کارهای نکرده ! ... ولی خوب انگار نه انگار ... همه چی همونی بود که حدس می زدم ... حتی شايد راحت تر ... راحت تر يعنی اينکه خبری از نوار خالی نبود زياد ... اما آخه اينم شد قرارداد ؟ ... الان که فکرشو می کنم ، می بينم در هر صورت من مغبونم که ! ... ولی خودمونيما ، حالا 496 بود يا 469 ؟!
..
  



Monday, August 19, 2002

..
  



Sunday, August 18, 2002

هوووم ...

می گم که ...

اگه گفتين جای کی خاليه ؟!

...
..
  




خورشید ؟ این بدکارهء بدطینت پرکینهء انتقام جوی لکاتهء هرجایی ... نور خویش را اگر ارزشی قائل بود ، در هر روزنی و بر هر کویی نمی افکند . فقط یک هرجایی لکاته خود را این چنین بام تا شام عرضه می کند .
..
  




از وبلاگ خورشيد خانوم :



می گه اسکارلت اوهارا !!! می گم باشه اشلی هزارتا . آخه پس رت باتلرش کو ؟!



● اگه دلت می خواد دلش هری بريزه پايين و داغ بشه ، وقتی که حواسش نيست ماشينو يهو بزن کنار خيابون و ببوسش . اگه می خوای هر چی که يادش رفته يادش بياد ، يهويی دستاشو بگير و با دست چپت دنده رو عوض کن . اگه دلت می خواد از پيشت نره و بمونه باهات تو خيابونا دستاشو يه جوری نوازش کن که دلش بخواد همونجا با هات عشق بازی کنه . اگه دلت می خواد آروم بشه و همه چی از يادش بره بهش بگو سرشو بذاره رو پاهاتو براش Loreena McKennitt بذار و آروم آروم نازش کن . اگه دلت می خواد خواب از سرش بپره ورش دار ببرش کافی شاپ گاسپاريان تو خيابون قائم مقام و براش يه سيگار روشن کن . اما اگه دلت می خواد همه اون حال و هواها رو داشته باشه يهو ور نداری اين وسط آهنگ نسترن رو بذاری که هی بگه " تو دلت جای ديگه است نمی دونی به خدا " و اونم يه دفعه امر بهش مشتبه شه که آره دلش جای ديگه است و هزارتا فکر و خيال و دلتنگی بياد تو کله شو اصلا ديگه کاری نداشته باشه که اين آهنگ نسترن چه آهنگ مزخرفيه !



از وبلاگ غزل :



ديدی عاقبت قصه تمام شد .

سالها فکر می کرديم مگر امکان دارد اين قصه به انتها برسد ؟!

ساده بود

چشمهايت که حديث رفتن زمزمه می کرد

من می ماندم

و يک کوله بار پر از سلامهای نگفته ....

با اين همه دلم نيامد با يک نقطه قصه را به پايان برسانم .

پس ،

دو نقطه ديگر هم کنارش گذاشتم ،

اشکهايم را پاک کردم

و برخاستم .



يه تعبير قشنگ از نجات سرباز رايان .



و بالاخره بازم اين بچه استعدادش شکوفا شد .

..
  




يک روز ديگه هم گذشت ... از هياهوی روز و شلوغی و گرما و دود شهر گرفته ، تا مهمونی شب و سر و صدا و همهمه و قاشق چنگال و خنده ... می شينی جلوی آينه ... با يه تيکه پنبهء ليمويی و يه شير پاک کن ... پنبه رو به مايع سرد سفيد آغشته می کنی و می کشی روی پوستت ... احساس می کنی يه قشر ضخيم رو داری پاک می کنی ... يه قشر ضخيم از دود و کِرِم و نگاه ... پنبه رو که نگاه می کنی ، سياه شده ... سياه از خط چشم و دود ماشين و نگاه هايی که سراسر روز روی صورتت سنگينی کرده ... پنبه رو دوباره آغشته می کنی و می کشی روی لب هات ... می بينی که تيره شده ... تيره از روژ لب تيره و فشاری که لب هات رو به هم دوخته ، وقتی اون همه حرف رو شنيدی و به روی خودت نياوردی ... پنبه رو باز آغشته می کنی و می کشی روی صورتت ... دستت خط می خوره و چشمت پاک می شه ... چشمی که همش به زمين دوخته شده بود تا نفرت ِ نگاهش ديده نشه ... دلت می خواد همه ء شيشه رو خالی کنی رو صورتت تا کاملا محو شی ، تا ديگه هيشکی رغبت نکنه نگاهت کنه ... پنبه رو باز آغشته تر می کنی و آرزو می کنی که ای کاش می شد به همين سادگی ........ .
..
  




شوخی شوخی شد يه جور ديگه ! ... يه روز کشکی ، يه عالمه حرفای کشکی ، يه اختراع کشکی ، و يه بازی کشکی ... هوووم ... بازی ؟
..
  



Saturday, August 17, 2002

دلم برای بابام تنگ شده ... زياد ِ زياد ... انگار يه قرنه که نديدمش ... دلم برای خودش ، برای حرف زدنش با اون مقدمه چينی هاش ، برای بوی اودوکلنش ، برای دوستاش شمس و مولانا و حلاج ، يه عالمه تنگ شده ... دلم براش تنگه ، برای اينکه يه هويی از پشت ، محکم ِ محکم بغلش کنم ، و بگم اندازهء تمام ِ سيب زمينی سرخ کرده های دنيا دوسيش دارم .
..
  




عذاب وجدان



از اولی که اين وبلاگو شروع کردم ، فقط برای گفتن حرف هايی بود که هيچ وقت به موقع نگفته بودم . الان تو اين مدت ، طبيعتا مسير حرفام تغيير کرده . خودمم عوض شده م . اما هنوز حرفايی هست که فقط می نويسمشون . اينم يکی از اوناست . يه نامهء سرگشاده به اونايی که منو قبل از کارپه ديم ميشناختن . تعدادشون زياد نيست ، شايد به انگشتای يک دست هم نرسه .

يه نامه به داداش کوچيکه ( از طرف يه خواهر بزرگهء بی معرفت ) ، به لوسيَن ( از طرف يه آنت ِ خودخواه ِ بداخلاق ) ، به اونی که تازه از آمريکا برگشته ( از طرف يه دوست ِ بی احساس ِ نمک نشناس ) ، و بالاخره به فانوس ( از طرف يه موجود ِ پر توقع ِ يه دندهء زبون نفهم )

خيلی سعی کردم بهتون بگم که بابا ، من با اون تصويری که ازم ساختين فرق دارم ، اما گوش نکردين که نکردين ... کم کم خيلی چيزا پيش اومد ، و کم کم من گم شدم ... خيلی دور شدم از اونی که بودم ، از اونی که می شناختين ... می دونم که خيلی انتظارا داشتين ... می دونم که از دستم ناراحتين ، عصبانی هستين ... ولی خوب آدما عوض می شن ... منم عوض شدم ... رفتم يه خورده گم بشم بعد برگردم ، غرق شدم ... ديگه اون آدم قبلی نيستم ، کلی جرم گرفتم ، زنگ زدم . دلم قبلا حلبی بود ، حالا شده سربی ... می دونم که بد کردم ، اما چاره ای نداشتم ... شايد شما يه جورايی آخرين حلقهء ارتباطم با اون آيدای قبلی بودين ... با دور شدن از شما ، می خواستم از خودم فرار کنم ، از همهء اون روزا ، و شما خوب می دونين کدوم روزا رو می گم ... شايدم دوست نداشتم شماها که منو ميشناختين ، تَرَک هامو ببينين . سنگينی سايهء نگاهمو حس کنين ... خلاصه يه ببخشيد بزرگ بهتون بدهکارم ... بابت ِ همهء حرف های نگفته ، سوال های بی جواب ، و جواب های در راه مونده ... ولی به خدا هميشه درخت بودن هم سخته ... می خوام بگم که هر چند کمرنگ شدم ، اما هميشه می بينمتون ... و دوسِتون دارم ... اندازهء قدم زدن زير بارون لب ساحل .
..
  



Friday, August 16, 2002

جلبک :



پيرزن تنهايي را مي شناسم که روي لبهء پنجره اش گلداني قديمي دارد ؛

گل سرخ کوچکش را هر روز با آبپاش کهنه اي آب مي دهد ؛

آبپاش کهنه ، لوله اش سوراخ است ؛

وقتي که آب از درز آبپاش روي ديوارهء گلدان

- که پُوشيده از جلبک سبز است -

مي ريزد و قطره هايش روي فرش اتاق مي چکد ،

پير زن اخم مي کند ؛

غير از آن ، چشمهاي پير زن هر روز نگاهي ساده و گرم و صميمي دارد .



روزي از خريد که بر مي گشتم آبپاشي نو ديدم ،

همان طرح و همان رنگ و همان شکل ، با لوله اي سالم و رنگي براق .

در دلم خنديدم و آنرا برداشتم و عصر همان روز به پيرزن بخشيدم .



بعد از آن روز

پير زن ديگر موقع آب دادن ِ گلدان ِ روي پنجره اخم نکرد .



بعد از آن روز

آبي از درز آبپاش روي ديوارهء گلدان نريخت و جلبک ديواره

- که روزي سبز بود -

خشک شد و پوسيد و ريخت .



بعد از آن روز

گل سرخ کوچک گلدان ِ روي پنجره تنها شد و قلبش شکست .

نور چشم پير زن هم بعد از آن کمتر شد و زردي گل را نديد .

بعد از آن پير زن تنها تر شد و پنجرهء کوچک ِ گلدانش را بست .



..
  



Thursday, August 15, 2002

"سکوت تو

بهت گنجشک لال مانده در چشم مار بود

پنداشتند سکوت دليل رضايت است . "
..
  




..
  



Wednesday, August 14, 2002

هی يادم بود که اين تنسی تاکسيدو يه جملهء معروف داره ها ، يادم نميومد که نميومد ... يادم بود که باربا پاپا عوض می شه ... زبل خان اينجا زبل خان اونجا زبل خان همه جا ... " من می دونم " تو گاليور ، اوه گاليور ِ فلرتيشيا ... باز مدرسه م دير شد ... " وای بر من " ِ اون شتره ... به من می گن مريم گلی ... من شِوِدم ، تا کی بُدُوم دنبال دمم ... رمز سلامت اينست يک کلام ، حمام ، حمام ، حمام ... من يام يامم ، دوست شما ... و خيلی های ديگه . اما اين تنسی تاکسيدو رو يادم نميومد ... تا آخر با کمک مامان ِ يکی از وبلاگ نويس ها تو چت کشف شد ! ... بازم اين مامان ها !

تنسی تاکسيدو هرگز شکست نمی خوره !
..
  




موزيک متن وبلاگمو خاموش کنين ... بعد به اين آهنگ گوش بدين و چشماتونو ببندين ... انگار که نشسته باشين تو يه کافه ته ِ دنيا .

می خوام از باغ بزرگ آسمون ... سبدی پر از ستاره بردارم



يه تصوير توی يه قاب چوبی



امروز يه جوريه ... يه جور عجيبی آروم ... انگار که نشسته باشی تو يه کافهء کوچيک و خلوت ، ته ِ دنيا ... شير قهوه ت رو آروم آروم هم بزنی و از پنجره ء چوبی بيرون رو نگاه کنی ... سبزی ِ برگای شمعدونی ِ لب پنجره ، نگاهتو خيس کنه ... فنجون بزرگ سفالی رو بی اونکه از پنجره چشم برداری ، به لبات نزديک کنی و بوی ناب قهوه گيجت کنه ... يواش يواش قهوه رو مزه مزه کنی و بذاری تلخی و داغيش ، لِرد ببنده روی لب هات ... و گم بشی ... شايد تو دود سيگار ... شايد تو جريان سيال يک ترانه ... شايد هم تو آغوش يک خاطره ... .
..
  




تو اتاقم بودم و تازه شروع کرده بودم درس خوندن ، که ديدم صدای يه آقايی از تو هال داره مياد ، يه صدايی که بدجوری آشنا بود ، رفتم تو هال و ديدم بهله ، خود ِ خودشه : عمو جغد شاخدار که من عاشقش بودم ! به خصوص با اون شيوه ای که بَنِل رو دوست داشت .
..
  




دکتر ملکيان رو خيلی دوست دارم . حرفاش عجيب به دل می شينن . دلم می خواست شاگردش بودم و فلسفه می خوندم . يه زمانی تعريف جالبی از من ارائه داد :

1. من ِ واقعی ِ من .

2. تصويری که خودم از خودم دارم .

3. تصويری که ديگران دربارهء من دارند .

4. تصويری که من از تصوير شما از خودم دارد .

5. تصويری که شما از تصوير من از خودم داريد .

در خلوت کامل ، من ِ شمارهء 1 و 2 وجود داره ، ولی در خلوت من ، من ِ شمارهء 3 و 4 و 5 . وقتی ديگران به من حمله می کنند ، در واقع نقد ِ من ِ 3 است ، ولی ما فکر می کنيم به من ِ 1 و 2 حمله شده و می رنجيم .

حالا اينا به کنار ، من يه مدته 1 و 2 رو گم کردم . 3 و 4 و 5 رو هم با هم قاطی کردم . اينه که شدم بی نام و نشون ، راحت !

..
  



Tuesday, August 13, 2002

اين نوشتهء شاهين رو خيلی دوست داشتم :



* شايد :



براي آخرين بار با صداي بلند خواند :

« لطفا دوباره فکر کنيد ؛ آنسوي در ، دستگيره اي نيست . »



دوباره فکر کرد ، يا هزار باره . فکري نمانده بود .

وقتي که فکر ها تمام شدند ، حرفها آغاز شدند ؛

و به پايان رسيدن حرفها را نتيجه اي جر جنگهاي زنجيره اي نيست .



برگشت .

بايد همه چيز را به خاطر مي سپرد ،

تا نگهداري شوند ؛

ديگر به هيچ بهانه اي نمي توان بازگشت .



تختي که بستر نخستين همبستري زندگي اش بود .

ميزي که نخستين نامه اش را زير دستش قرار داد .

پرده اي که تمام ناديدني ها را از غريبه ها پوشانده بود .

صندلي قديمي بي دسته اش ، که هرروز تکيه گاه لحظات خستگي اش بود .



تابلوي نقاشي بالاي تخت ، هنوز هم نيمه کاره بود .

هرروز قرار بود تابلو تمام شود اما ،

هنوز هم دشت سبز منتظر رودي بود تا درختانش را سيراب کند ؛

هنوز هم پرنده ها بال نداشتند تا پرواز کنند ؛

هنوز هم دخترک دهاتي سطل به دست ،

منتظر دامني قرمز و پاره پاره بود .



چراغ را خاموش کرد .

قلم مو را برداشت ،

در رابست .

در تاريکي رودي کشيد آبي ، بالهايي سبزرنگ و دامني سرخابي .

گاهي بايد نديد ؛

بايد ماند ؛

بايد فراموش کرد .



با صداي بلند با خودش گفت ،

« اين سوي در هميشه دستگيره اي هست برای چرخاندن . »



زندگي هميشه رفتن نيست .

هنر ، تشخيص زماني است براي ماندن .




به خصوص آخرش رو . اما بعضی وقتا آدم دلش به اين خوشه که دستگيره هست ، خيالش راحته که هر وقت خواست ، می تونه دستگيره رو بچرخونه و درو باز کنه . اما خبر نداره که يه وقتايی ، زياد که ازش استفاده نکنی ، کهنه می شه ، فرسوده می شه ، لق می شه . بهش دست که بزنی ، ميفته . و ديگه دستگيره ای در کار نيست که بتونی باهاش درو باز کنی . اون وقت در ِ بسته می مونه و تو در حسرت ِ يه دستگيره . دستگيره ای که روزی به راحتی می تونست از در عبورت بده ، و حالا تنها باعث می شه به ياد بياری که گاهی وقتا ديره و گاه بسيار دير ... .

..
  




دختر کوچولوی خوشگلی بود ، با چشمای درشت سياه . ولی خوب ، مثل بيشتر بچه هايی که اون دور و بر بودن ، ظاهری آشفته و نا مرتب داشت ، بلوزی چهار خونه با شلوار کتونی گشاد و موهايی پسرونه که زير يه روسری قرمز خالدار پف کرده بود . همينجوری زل زده بود به من که گشنه م بود و داشتم کيت کت می خوردم . نگاهم که بهش گره خورد ، کيت کت رو بهش تعارف کردم ، يه لبخند مفصل بهم زد و شروع کرد به خوردن . چون ديدم قاعدتا بعد از خوردن ، بايد مثل من تشنه ش بشه ، آبميوه رو باز کردم و دادم دستش ، کلی با لبخند تحويلم گرفت . بعد که دور دهنش رو با آستينش پاک کرد ، بهم گفت : تو دوست داری بری جهنم ؟ من گفتم : نه زياد ، همين چند باری که توش بودم ، زياد ازش خوشم نيومد . حالا از کجا فهميدی من قراره برم جهنم ؟! گفت : آخه مامانم می گه هر کی مثل تو موهاش بيرون باشه ، می ره تو جهنم . گفتم : آها ! پس واسه همينه که تو به اين کوچيکی روسری سرت کردی ؟ واسه اين که نری جهنم ؟ گفت : آره ، تازه نماز هم بلدم بخونم . اينجا همه دارن نماز می خونن ، تو چرا نمی خونی ؟ گفتم : هوووم ... آخه بلد نيستم اون جوری که دوست دارم نماز بخونم . گفت : حيف ، پس می ری تو جهنم . گفتم : حالا جهنم چه جوريه اصلا ؟ گفت : جهنم آتيش داره ، با سوسک ، پنکه هم نداره . اما بهشت پيتزا داره با نوشابه .
..
  




اين تابستون هم عجب گيری داده ها ! هی بهش محل نمی ذارم ، هی بهش بد و بيراه می گم ، هی جوابشو نمی دم ، انگار نه انگار ! از رو که نمی ره هيچی ، تازه کِش هم مياد . الان يه قرنه که هنوز مرداده ، يه عمره که تابستونه . نمی شه زودتر خش خش برگ های نارنجی شروع بشه تا من يه نفسی بکشم ؟ بابا بسه ديگه . اين پاييز کوش پس ؟!
..
  



Monday, August 12, 2002

هه هه!



ديدي بعضي وقتها که همه تو اتوبوس به هم چسبيدن وقتي يکي پياده ميشه جا کمتر مي شه و اونايي که موندن جا نمي شن؟! يا مثلا وقتي خيلي سير هستي و اصلا جا نداري يکم غذا مي خوري بعد تازه احساس مي کني شکمت خاليه و گرسنه ات ميشه؟!



از وقتي رفتي ديگه نه شبها تا صبح بيدار مي مونم، نه راه به راه مي رم کافي شاپ وقت بگذرونم ، نه الکي سه ساعت تلفن حرف مي زنم...بعد هر روز هم کلي وقت کم ميارم!

پس وقتي بودي کجاي وقتم رو با تو مي گذروندم؟! نکنه وقتي با تو بودم زمان نميگذشت؟!؟ يا نه، نکنه زمان برعکس مي گذشت؟ مثلا زمان عقب مي رفت...مي رفت به اون روز اي اولي که ديدمت...نمي دونم!
..
  



Saturday, August 10, 2002

يک جمله از داستان يک ريشه

بعد از خشکيدن ساقه سبزش در آن جنگل کوچکي که سوخت :




چند سالي بعد از اينکه آتش عشق درختي

جنگل سبزي را ويرانه کرد و

شعله هاي قرمزش به نسيمي

- و نه طوفان - خاموش شد ،



بعد از آنکه با سيل اشک مردمان بر ساقه خشکيده و بي ريشه اي

نهر کوچک برکه گشت و

رودي از آب زلالش از بيابانها گذشت و

تا خود دريا رسيد و

در حضور ابرهايي مهربان و آفتابي تابان و مرغهايي آزاد در متن صاف آسمان

با ماسه هاي نرم و گرم ساحل زيباي آن هم آغوش شد ،



باز هم جنگلي ديگر بروييد و

باز هم مردمان در سايه هاي برگهاي ساقه هاي ريشه هاي ديگري

لبخند بر لبهاشان نشست و

باز هم تنهايي يک ريشه ء بي ساقه ء جنگل سبز قديمي

زير وزن بستر خاکستر برگهايي که بوي آشناي ساقه هايش را مي داد، فراموش شد.



..
  



Friday, August 9, 2002

از دست اين روزا ! بابا آخه کجا با اين عجله؟ چرا اينقدر تند تند؟



تا ميام به يکيشون عادت کنم ميگه وقت تموم شد، منم هنوز هيچ کدوم از کارايي که باهاش داشتم رو بهش نگفتم...آخه اين که نشد که. شايد تقصير اين آدم بزرگاس ، که هي من رو مي ذارن پشت يه ميز و کلي عدد مي ذارن جلوي من. انگار نه انگار که من فقط تا سه بلدم بشمارم : يک براي خدا، دو براي خودم‌ ، سه هم که تازه يه مدته افتاده يه گوشه کسي نگاش نمي کنه...کم کم اونم ميره تو دسته بقيه، بعد من فقط تا دو بلدم بشمارم.



آقايون عزيز، خانوماي محترم، آخه من با چه زبوني به شما بگم؟ باباجان بذارين من برم به بائوبابهاي خودم برسم. مي دونين مشکل شما آدم بزرگا چيه؟ بلد نيستين چجوري دستور بدين که هميشه همه بهتون گوش کنن. خب بياين از من بپرسين چيکار دوست دارم بکنم، بعدش بهم دستور بدين همون کار رو بکنم. مثلا من الان مي خوام برم واسه خودم يه مدت بخوابم، شما هي به من بگين چشماتو باز کن اينا رو ببين، خب دعوامون ميشه ديگه.



آهاي! با شماهام روزاي زندگي من...بذارين کارم با اين آدم بزرگا تموم شه، خدمتتون مي رسم...يک برو بيايي نشونتون بدم...
..
  



Thursday, August 8, 2002

با همه چهارشنبه بودنش بازم گذشت و پنجشنبه شد. با تو يا بدون تو، با من يا بدون من، هر روز می گذره. امروز تو دوباره رفتی ( يا من ... چه فرقی می کنه ؟ ) و من دوباره به هر قسمتی از خودم که سراغت رو می گرفت گفتم رفتی سفر. چشمام ، دستام ، موهام ... همه دلشون می خواد بدونن کی بر می گردی ... وقتی از من می پرسن سرم رو بالا می گيرم، به يه جای خيلی دور نگاه می کنم و می گم :



می دونم يه روز برمی گرده بقيه خودش رو ببره، ولی نمی دونم اون روز بقيه من مونده باشه يا نه...
..
  



Wednesday, August 7, 2002

امروز چقدر چهارشنبه ست !

چرا همه جا هستی ؟

چرا همه چی هنوز اين همه پُر رنگه ؟

چرا وسط اين همه اسم ، فقط اسم تو توی ذهنم می رقصه ؟

چرا وسط اين همه حرف ، فقط حرفای تو توی گوشم زنگ می زنه ؟

چرا وسط اين همه صدا ، هنوز دلم از شنيدن صدای زنگ تلفن می لرزه ؟

چرا وسط اين همه خيابون ، هنوز نگاهم دنبال تو می گرده ؟

چرا امروز اين همه چهار شنبه ست ؟
..
  




هووووم ... چقدر قرمز ... چقدر سرخ!

نه شمشيری

نه خنجری

نه چاقويی

نه تيغی

نه حتی نوک سوزنی

لبه کاغذ هم برای بريدن انگشتم کافی است!



دفتر گذشته ها

فصل بهار

لبه نازک و تيز صفحه شروع تو



حرفهايی که ديروز بندهای قلبم را بريد

امروز برای بريدن بندهای انگشتم کافي است!



ديروز زمينه حرفهايت چقدر سفيد بود

و امروز روي همه شان انگشت مي کشم

چقدر قرمز...چقدر سرخ...

..
  




" خود کشی هميشه کشتن ِ خود نيست

کشتن ِ تو نيز

خودکشی ست . "
..
  



Tuesday, August 6, 2002

آسمان صاف بود

ماهی پنداشت درياست

پريد .
..
  




ما هم بچه بوديم ، اينا هم بچه ن !



يادمه دو هفته پيش بود که جنتلمن کوچک اومد ازم پرسيد : هميشه بابا ها از مامان ها بزرگ ترند ؟ گفتم : خوب معمولا اينجوريه . گفت : يعنی نمی شه مامان از بابا ، بزرگ تر باشه ؟ گفتم : چرا نمی شه ، می شه . تازه يه وقتايی خيلی هم بهتر از اون مامان هايی از آب در ميان که از بابا ها کوچيک ترند . گفت : مطمئنی ؟ خودت ديدی ؟ گفتم : آره بابا ، چند سال پيش يه موج جديدی درست شد ( البته نه تو ايران ) از زندگی هايی که مامان ها بزرگ تر بودن و در طی همون چند سال ، نتيجه ش کاملا رضايت بخش بود . البته در طولانی مدت شايد وضع فرق کنه . گفت : پس خوبه . پرسيدم : چطور ؟ گفت : هيچی ، همين طوری .

حالا امروز اومد گفت : می خوام يه چيزی بهت بگم ، قول می دی به کسی نگی و دعوام هم نکنی ؟ گفتم : آره عزيزم ، قول می دم ، بگو . گفت : يادته اون روز ازت پرسيدم می شه آدم با دختر بزرگ تر از خودش عروسی کنه ، گفتی می شه ؟ گفتم آره يادمه . گفت : خوب منظورم از اون دختره ، " م " بود ( دختر خالهء من ! ) ، تصميم دارم باهاش عروسی کنم ( !!! ) . می خواستم تو هم بدونی ( !!! ) .
..
  




بهانه :



شب بهانه خوبي است براي گم شدن ،

و تنهايي نيز ، براي خاطرات تو ؛



دوري ، بهانه تو شد براي سردي دلت ،

تو غرق در وجود خود ، در جستجوي بودنت ؛

من گم شدم در ياد تو ،

من ، غافل از نجات تو .
..
  




اهه ، چطور ؟! ... هيچی ، يه دفه ای شد ... کجا ؟ ... وسط خيابون ! ولی شانس آوردم که نزديک خط کشی عابر پياده بود ، و گرنه معلوم نبود تا کجا بايد پياده می رفتيم ... بعد ؟ ... بعد نداره که ! اول پاشا که خورده شديم تو ديوار . بعدشم چيلی که ضربه ش کمتر بود ... بازم چيلی ؟ ... آره . شانس آوردم اون آقای پريشبی نبود ! ... چی خوردين ؟ ... نوشيدنی با پيش غذا ! بعد آقاهه پرسيد غذا چی ميل دارين ؟ گفتيم سيريم ! ... ولی اصلا مزه نداد ... اِ ، چرا ؟ ... آخه بس که خنديدم ، اصلا نفهميدم چی خوردم ... مثل اين پيرمرد پيرزن های بازنشسته که می شينن تو پارک زير آفتاب ، کلی چرت و پرت گفتيم ... خوب ؟ ... خوب هيچی ديگه ، اگه شانس منه که نفر بعدی جين جينه !
..
  



Monday, August 5, 2002

" ايمان ، نياز به آزمون را مطرود می کند . "

و من

تو را مؤمنم ،

بی سودای آزمون .

مسلمانم .

تسليمت

بی پرسش .

سرسپردهء مطلق ، آنگاه که شهادت دادم

تويی و جز تو نيست .
..
  




ياد صدای رت باتلر افتادم ، اونجا که می گفت :

دارم تَرکِت می کنم عزيزم .



چه عمری گذشت

تا باورمان شد

آنچه که باد برد

ما بوديم .
..
  




بهار ... گوجه سبز

تابستان ... خربزه

پاييز ... خرمالو

زمستان ... انار

سيب سبز لبنانی ... ميوه ای برای تمام فصول
..
  




چند وقت پيش تو يه جمع کاملا خانوادگی بعد از يه قرن شرکت کرده بودم ، حرف پيش اومد و من هم که حواسم نبود در يه جمع خونوادگی هستم ( ! ) ، چند تا تئوری ِ کارپه ديمی ارائه دادم ، چهار تا کلمه حرف زديم و تا پاسی از شب ، شهر همچنان شلوغ بود و ملت در حال بحث ! آخرشم مامانم گفت : " همين ديگه ، هی بشين اين کتابای عجيب غريب رو بخون ، بعد هم از اين تئوری ها صادر کن ! و سرِ اين بچه ها رو هم از راه به در کُن ! " ... امشب هم باز تو يه جمع نسبتا خونوادگی بوديم و آقای نگين ِ مجلس که از اون طرف مرز تشريف آورده بودن و مهمونی هم به افتخار ايشون بود ، شديدا مشغول اظهار نظر بودند در باب شرايط يک دختر خوب و نجيب و سازگار ( ! ) ، و از اونجايی که اين لغت آخری تو فرهنگ ما ، معادلی برابر با خر داره ، باز من نتونستم جلوی زبونمو بگيرم و دو تا جملهء کوتاه گفتم . يه هو آقای نگين مجلس ، حرفش پريد تو گلوش و پسر خاله م در ِ گوشم گفت : " بابا ، با تريلی زيرش گرفتی که ". و خوب البته مقاديری چشم غرهء مامان عزيزم و زير نويس هاشون در باب افکار مسموم بنده ! ... ولی جدی جدی برام جالبه که اين فرهنگ و سنت و چارچوب و عُرف رو همون هايی می سازن که کلی ادعا دارن ، تحصيل کرده ن ، دنيا ديده ن ، همين خانواده های گرامی ، بعد می گن نه اين کار مغاير عُرفه ! بابا آخه عُرف همينيه که شماها می سازينش ! می گن به اين راحتی نمی شه مردم رو عوض کرد . خوب آره ، معلومه ، چون شما هم از همين مردمين که نمی تونين تصور کنين يه جور ديگه هم می شه نگاه کرد . ... بعد يه خورده ديگه صحبت پيش اومد و بعد از مقاديری اظهار نظر ، يه آقای تقريبا هم نسل من به اين نتيجه رسيد که : " ممکنه به همهء ما بشه گفت نسل سوخته ، ولی اين بيشتر شامل حال پسرهای اين نسل می شه ، بهتره به دخترهای اين گروه گفت نسل پدرسوخته ! "
..
  



Sunday, August 4, 2002

بوسه ای دور



لذت ِ روان ِ خوردن ِ خرمالو

تماس ِ نرمَش با لبهايت

لغزش آهسته و چرخانَش در دهانت

حس سرد و روانی که می لغزد در درونت

آن زمان که فرو می دهيش

تمام شيرينی اش را در لحظه ای کوتاه احساس می کنی

و آنچه به جای می مانَد

خاطره ايست گَس

و اندوهی چسبناک .
..
  




از مجلهء 40 چراغ

چگونه اينترنت همهء مشکلات کشاورزی را حل می کند ؟



خدا به بيل گيتس قوت بده ، خيلی آقاست !

... می گويم : شما اطلاعات اينترنتی کشاورزی را از کجا به دست می آوريد ؟ می گويد : از ايران کليک در می آوردم ، اونجا با يه کشاورز آملی که نيک نيمش مهوش 202 بود آشنا شدم .بعد از اينکه چيز شد ، ما با هم دوست شديم . اسم واقعی ش عين الله بود . اون متخصص سيب زمينی ست . می پرسم : آيا به سايت های ديگری هم سر می زنيد ؟ می گويد : بله ، من بدهی دات کام هم می روم . البته حالا دست زياد شده و گاهی ديس کانکت می شويم . اونجا با ناتاشا 83 آشنا شدم . خيلی آقاست . يه مدتی تراکتورش رو ازش قرض گرفتم . طرف فشم زندگی می کنه . می پرسم : از وضع کشاورزی تون راضی هستين ؟ می گويد : بد نيست ، ما عصر ها که از خواب پا می شيم کلی کار می کنيم تا غروب . چون شبها داريم برای پيشرفت کشاورزی چت می کنيم . اين آبيار ده ما هر وقت نوبت آب ما می شد برامون آف لاين می ذاره .

ابراهيم نبوی
..
  




با اين تيله ها ، آدم جهنم هم بره خوش می گذره . چه برسه به سينما و آرين و شهر کتاب و چيلی . ديدن دوبارهء ارتفاع پست ، باز هم بهم چسبيد . بعدش طبق معمول سر از برج آرين در آورديم و شهر کتاب . اگر شبی از شب های زمستان مسافری ِ کالوينو رو خريدم با فرانی و زويی ِ سلينجر ( برای هديه ) و ابريشم ِ باريکو ، دو تا هم ازين دفتر جديدا ، يکی صادق هدايت و يکی هم فروغ که البته دومی رو بايد واسهء تولد آبی پر کنم از نوشته ها . اين آقای کتاب فروشه ديگه خودش ياد گرفته سليقهء ما ها رو . تا ما رو می بينه ، کلی پيشنهاداتش گل می کنه . البته انصافا ذوق کتاب خونيش حرف نداره . برای شام هم رفتيم چيلی ِ عزيز . اين چيلی بر عکس خيلی جا های ديگه ، آقاهای خيلی خوش اخلاقی داره که آدم باهاشون راحته و کلی هم ماست اضافه ميارن ! موقع مارگريتا هم ياد خورشيد خانوم افتاديم (خودش می دونه چرا ! ) . و هنوز هم دارم می سوزم و ماست می خورم و وبلاگ می خونم .

يه جاهايی صورتی همش غمگين می شد . يه درد ِ مشترک . قبلا هم گفته بودم ، منتظر نبودن ، سخت تر از انتظار کشيدنه . و برنگشتن ، سخت تر از بازگشته . اينکه باور کنی يه رابطهء رويايی و ارزشمند ِ زندگيت ديگه تموم شده ، و چشمت رو بر نشونه ها و صدا ها و خواهش ها ببندی ، خيلی سخت تر از اينه که يه رابطهء تموم شده رو با کوچکترين تلنگری ، دوباره آغاز کنی . اين مقاومت در مقابل نشانه ها و خواسته ها ، و پايدار بودن بر فسخ ِ دوست داشتن ِ اونی که عاشقشی ، خيلی سخته . اينکه هُرم ِ نفس های ملتهب رو ، روی گونه هات احساس کنی و ناديده بگيريشون ، اينکه تمام تمنای يک صدا رو حس کنی و بی تفاوت از کنارش بگذری ، اينکه هيچ زخمی نداشته باشی برای دل خوش کردن به تمام شدن اون رابطه ، اين که همه چی رو در اوج باقی بذاری تا هميشه جاودانه بمونه برای بعد و بعد تر ها ، اينکه در يک قدميش باشی و گرمای تنش رو حس کنی ، اما بدونی که بايد راهتو کج کنی و بگذری ، خيلی سخته . می فهميدم که يک زنگ تلفن ، چقدر می تونه براش عذاب آور باشه . يک نگاه ، يک صدا ، يک بوی عطر ، يک خاطره ، هر کدوم از اين ها تلنگريه به روحی که مصممه برای برنگشتن . و می دونستم که چقدر خاليه . و تنها . کاش لا اقل آدم می تونست بهانه ای داشته باشه برای دوست نداشتن .
..
  



Saturday, August 3, 2002



هوووووم ... حالا چيکار کنيم ؟

..
  




سه تا نوار خريدم : مقيم فرمان فتحعليان به سفارش يکی از تيله ها ، شازده کوچولو و خروس زری پيرهن پری شاملو هم برای جنتلمن کوچک و خواهرش . دو روزه دارم خودم گوششون می دم و کيف می کنم . دو تا تجربهء کوتاه هم خوندم ، من ؟ من فرق می کنم و چيزهای پيش پا افتاده . خيلی جالب بودن ، مختصر و مفيد ، و هردوشون تو مسير برگشت از انقلاب به سيدخندان تموم شدن . حالا مونده مثل آب برای شکلات و تهران ، شهر بی آسمان .

تازه دو تا کار ديگه هم کردم . اولا يه عالمه وقت ، مهمونامون رو با يه پرينت از اين مطلب گذاشتم سر ِ کار و حسابی سرشون گرم شد ، حالا آخر کاری گير داده بودن که اينو از کجا آوردی و کی نوشته و از اين چيزا ، ديدم همين يکی کمه که پای اينا هم به وبلاگ باز بشه ، گفتم ابراهيم نبوی نوشته ! با عرض پوزش از نويسندهء محترم ِ واقعی يا واقعی ِ محترم .

و ديگه اين که دو روز ِ بسيار نحس رو با فرستادن مقادير ِ زيادی سيگنال مثبت ، کاملا مثبت کردم ، به طوريکه هنوز خودم در شگفت زدگی ِ مقطعی به سر می برم . حالا هی بگين نمی شه دم رو غنيمت دونست ! می شه بابا ، باور کنين می شه .

امروز هم يه روز نصفه نيمه کاره ست که مثل منحنی سينوسی تا حالا n بار بالا و پايين رفته . دارم سعی می کنم خوبش کنم ، به خصوص که عصر تا شب با تيله ها قراره بريم ارتفاع پست و شام . فيلمی که تو جشنواره خيلی دوستِش داشتم .
..
  



Friday, August 2, 2002

خوب ... نمی شه که آدم اين سايت رو کشف کنه و صداشو در نياره که ! ... واقعا نبوغ اين بچه پنهان مونده ! ... من که هنوز دارم می خندم ... فقط لطفا قبلش حتما صدای موزيک متن من رو ببنديد با اون دکمه هه ، يادتون نره ها .
..
  



Thursday, August 1, 2002

با نفرت می گفت :

نوش جانم

نوش جانت

سنت های آبا و اجدادی


تلخ بود و درهم شکسته

راه را گم کرده بود

و سالها بر سر دوراهی نشسته بود به اميد کورسوی کمکی

سالها تنها بود

و دريغ از کمکی

تنها تکفيرش می کردند بر آنچه که هرگز نبود

و وادارش می کردند

به آنچه که نمی توانست باشد

ستايشش می کردند بر آنچه می خواست باشد

و سرزنشش می کردند که چرا نمی تواند باشد

نگينی را می مانست درخشان

بر انگشتری بدلی

...

تن داد به تقدير

و سقوط را پذيرا شد

ليک از خاطر برده بود که

سقوطی که نمی افتد دردناک تر است .
..
  




يک دوشنبه ... يا دو سه شنبه ... چه فرق می کند ... روزی بود که بی مانند نيست و هرازگاهی تکرار خواهد شد ... و بيهودگيش را ايمان دارم .

لبهء سرد و تيزش را کاملا حس کردم . ديگر در يک قدمی نبود ، در آستانه بودم . تمامی محاسبات را به بادها سپرده بودم و سرسپردهء رهايی . منتظر پريدن ، صعود يا سقوطش اهميتی نداشت . مهم پريدن بود که رهايم می کرد از هر چه که بود . پروازی که مرا به صفر می رساند ، به نقطه ، به آغاز ، يا پايان . اما در آستانه ايستادم . متوقفم کردند . اين بار نه خودخواهی هايم ، نه زياده طلبيَم ، نه بلندپروازيَم ، نه ترسم از ناشناخته ای که نمی دانم چيست ، که اين بار همه را با جسارتی احمقانه تاخت زده بودم . اما اشک هايی نه از سر دلسوزی يا همدردی ، که از سر نياز و اتصال ، مغلوبم کرد . گفتند : نرو ، اگر می روی ، ما را هم با خود ببَر . شما را با خود ببرم به کجا ؟ به هيچ جا ؟ به آنجا که شايد صفر هم نباشد ؟ خشن و سنگدل بوده ام ، اما نه تا بدين حد . باز می گردم تا بيش از اين نشکنمتان . باز می گردم تا باز در نقشی که بايد ، ظاهر شوم و تاب بياورم هوای سنگينی را که بطئی و آهسته و پيوسته ، مسمومم می کند . اين بار دست و پا نمی زنم تا غرق تر نشوم در مرداب . اين بار نيلوفر مردابی می مانم در سطح آب ، زينتش می بخشم و دل خوش می کنم به تصوير آبی آسمان و لبخند خورشيد ِ دور که آنهمه دورند و تصويرشان بس نزديک . مسموميتم را منت پذيرم و منتظر آغاز ِ يک پايان .
..
  




دست ها



دستها هميشه برايم وسوسه انگيز بوده اند ... انگشت های کشيده با ناخن های منحنی و براق ... دستان پر مو و آفتاب خورده ... دستان قوی و بزرگ ... دستانی که به نرمی بر دستانت ، بر چشمانت ، بر بدنت می لغزند و بند بند وجودت را به بند می کشند ... دستانی که بارها و بارها دستهايت را در خود می پيچند ... انگشتانی که بر ناخنهای صيقلی و لاک زده ات می لغزند و سر انگشتانت را به نرمی بوسه می زنند ... دست ها هميشه وسوسه انگيزند ... ديدن دست هايی رها و بی تمنا در کنارت ، اندوهگينت می کند . همانقدر که التهاب دستهای پر خواهش ، لبريزت می کند از بودن ... دست ها هميشه پر خواهشند ... و نگاه می کنم ، تا ببينم دست هايت را که بيقرارند ... و دوری ، آزمونی است دشوار برای دست های سردی که بيهوده اميدوارند .
..