Desire Knows No Bounds




Friday, February 28, 2003

بخشی از يک نامه :



بپذير برای او که دوست ميداری تنها بايد زندگی را آرزو کنی و بس . جاودانگی اگر به بهای موميايی کردن و انجماد ابدی لحظات خوش زندگي باشد پشيزی نمی ارزد . ازين نظر، من ترجيح ميدهم کوچکترين کارگری باشم زنده ، که کمر بر زير سنگين ترين سنگهای اهرام خم کرده است تا فرعونی موميايی شده در زرين ترين اتاقهای با شکوه ترين معابد ... .
..
  




اين ماه ها ، هفته ها و روزهايی که ميان و می رن ، هی يادم ميارن که چيزای باارزش ارزون به دست نميان . اين بهاييه که داريم می پردازيم ، بهای خودداری ...

×××××

سه تا تمرين :



يک : مثه بچهء آدم سر حرفت وايستا ، هی تحت تاثير لحظه ها قرار نگير . قرار ، قراره ! اگه تصميم داری به نتيجه برسی ، سر حرفت وايستا ببين چی می شه .

دو : اين دفعه ديگه وقت نداری بيفتی ها . از الان حواستو جمع کن . همه چيو نذار واسه دقيقه نود .

سه : ياد بگير مثل آدم و به موقع بگی نه .
..
  



Thursday, February 27, 2003



در راستای کوه امروز ، فعلا همين دو جملهء قصار بس :



1 - من نمی تونم فشار رو تحمل کنم ، فقط می تونم فشار بدم !

2 - بدترين چيزی که می تونه تو پاچهء آدم بره ، برفه !

البته تبصره هاش رو ديگه جهت حفظ موازين اخلاقی فعلا بی خيال می شيم . اما خوب ، مسأله به شدت جای تأمل دارد !

..
  



Wednesday, February 26, 2003

در راستای يک روز فرهنگی - بارانی



فيلم مستند روزگار ما --- ساختهء رخشان بنی اعتماد .

در قسمت اول ، فيلم شور و شوق جوون ها رو نشون می ده برای دور دوم انتخابات . اشتياقی که اين بار کمی به بيهودگی نزديکه . در قسمت دوم با چند نفر از خانومايی که نامزد رياست جمهوری شدن آشنا می شيم . ( توصيه می کنم به خاطر اين بخش هم که شده ، اين فيلم رو با آقايون تماشا نکنيد . راستش يه خورده ضايع ست ! ) از دو بخش اول که بگذريم ، می رسيم به قسمت سوم فيلم که در مورد زندگی خصوصی يکی از همين خانوماست . آزاده بيات ، بيست و پنج ساله ، که با دختر هشت ساله و مادر نابيناش در يکی از محله های جنوبی شهر زندگی می کنه . فيلم چند روز از زندگيشو به تصوير می کشه . همون مشکلات هميشگی ، مشکل مسکن ، کار ، حقوق نامناسب ، تبعيضی که برای يک زن مجرد بدون شوهر قائل می شن و ... . اما نکتهء جالب ، فيزيک صورت و چشمهای آرزو بود . چشمهايی که با اونهمه سختی ، لحظه ای از آرزو خالی نمی شن . اميدی به شدت خوش بينانه توشون موج می زنه . چهره ای که حتی در بدترين شرايط ، از زندگی لبريزه . و اين هميشه برای من قابل تحسين بوده . دوستی می گفت : از ديدن همچين فيلم هايی - که با دو ساعت تماشای سختی های زندگی آدما ، بيای بيرون و بگی فيلم قشنگی بود - خوشم نمياد . آزارم می ده . اما برای من هميشه يه جور تلنگر بوده ، حالا هرچند کوتاه مدت . اينکه صحنه هايی رو ببينی که فکر می کنی فقط مال قصه هان . اينکه کمی به خودت بيای و بفهمی چقدر نفست از جای گرم در مياد . باز به قول همون دوست : اگه غم يه لقمه نون رو داشتيد ، اينهمه مشکلات رنگ و وارنگ و کوچيک و بزرگ فلسفی - فانتزی واسه خودتون درست نمی کرديد ، اينها همه ناشی از بی درديه !

×××××

نمايشگاه آثار پرويز تناولی --- موزه هنرهای معاصر .

...آن حفره ها و محجرها و سوراخ و سنبه هايی که در تن هر يک از اين مجسمه ها ديده می شود، بيننده را به درون آنها می برد و توجه او را نسبت به زوايای فرهنگ درون گرای شرقی با راز و رمز عرفانی و نقش و نگار و مفاهيم پنهانش بر می انگيزد.

راستش اين مفاهيم پنهانيش منو کشته بود ! ديدم به کل نسبت به کلمات شاعر ، عشاق و صد البته فرهاد عوض شد ! يه مورد مشترک تو همهء کاراش بود که از اساس آدمو دچار علامت تعجب و علامت سوال غليظ می کرد . اتفاقا خودشم اونجا بود و به شدت دلم می خواست ازش می پرسيدم اين نقطهء مشترک و برداشت مشترک ( ! ) من درسته يا نه ؟! اما از اونجايی که بدجوری رو دندهء خنده و آبروريزی بودم ، نشد برم بپرسم .

از اون که بگذريم ، بعضی از هيچ هاش واقعا عالی بود . به خصوص اون هيچ و ميز ، و هيچ زير ميز .

بعدشم اينکه اگه من بخوام نقاش بشم ، سبکم مطمئنا اکسپرسيونيسم انتزاعی خواهد بود !

خلاصه که کلی خنديديم .

×××××

هر بار دور و بر اين پارک لاله باشيم ، هوا بارونی می شه و خاکستری . به شدت عالی .

×××××

جشنواره پويا نمايی --- کانون پرورش فکری .

بعضی از کاريکاتور ها و طنزهای توپ سالن بالا حرف نداشت . ولی در کل منکه تفهميدم چی به چی بود !

×××××

خيلی بده که مجبور باشی تو اون هوای بارونی بری بشينی سر يه کلاس خفن . ديگه هم غيبت نداری و تقديرت جز اين نيست . اما به شکل کاملا معجزه آسايی آقای پتی ول به شدت خوش اخلاق و خندون از آب در مياد و تو دل رو می زنی به دريا و اجازهء رسمی می گيری برای دو در کردن کلاس ، اون هم در کمال ناباوری و با لطف کامل اجازه می ده . دمش گرم ! ( قابل توجه نازنين دلسوخته )

×××××

دوباره همون هواهه ، آلبالو خشکهء آلوده ، دوباره همون چهارراه وليعصر کذايی ، گاندی ، پيتزا ، موکای ال کافه ، و يه عالمه حرف گفته و نيمه گفته و ناگفته ...

طبق معمول به شدت ديرت شده ، آژانسه هم تا نيم ساعت ديگه ماشين نداره ، تنها تيکهء هميشه خلوت همت و پاسداران هم دارای ترافيک کاملا ثابت و بی حرکته ! نتيجه اينکه شب دو ساعت ديرتر می رسی خونه ، همه منتظر تو هستن که برن ، از همون استراتژی مخصوص تاخيرهای بدموقع استفاده می کنی ، مردم می رن سر کار ، و همه چی به خوبی و خوشی تموم می شه !

×××××

اين استفادهء ضربدری ديگه از کجا افتاد تو مغز من ؟!

×××××

آها ، بعد از يه قرن ، يک موجود ناپديد ظهور می کنه و به ياد ايام گذشته يک روم يادبود بنا می کنه ! جای بعضی ها به شدت خاليه ، اما ليست کماکان پُره و طرف طبق روال سابق در حال بی آر بی - تِل ناپديد می شه . ياد اون وقتامون به خير .

..
  




بهتره تو جمع ها ، خنثی باشی . کمتر به چشم بيای . اما کافيه چند نفر به چشم يه رقيب بهت نگاه کنن - حتی گيرم بالقوه ، نه بالفعل - به راحتی از جمع کنار گذاشته می شی . پس حواستو جمع کن ، سعی کن ديده نشی ...
..
  



Monday, February 24, 2003

لذت چقدر زود و راحت تبديل به تهوع می شه . به همون راحتی هم برعکسش اتفاق می افته . می تونی از چيزی که تا ديروز حالِت ازش بهم می خورد ، امروز نهايت لذت رو ببری .

×××××

اين بار چقدر همه چیز فرق می کرد .

هنوز اون لباس رو که می بينم ، پوست بدنم داغ می شه .

×××××

گم شدن تو اون داغی ، حرارت نفس های تب دار ، بوی ادوکلن ملايم ، و آرامشی که متعلق به تو نبود ، ولی مالکش تو بودی و ازش نهايت استفاده رو می کردی . چشماتو ببند و بخواب . بذار پوست بدنت حرف بزنه . با همهء کش و قوسش . با همهء سردی و داغيش . با همهء نرمی و خشونتش . دم غنيمته ، نه ؟ همون قدر که ديروز و فردا مال تو هستن ، امشب هم مال توه ...



کاش تو اون لحظه ها لااقل دلم خفه می شد ، صداش رو نمی شنيدم .

کاش لااقل هيچ وقت تو رو نديده بودم .

×××××

چشماتو می بندی و همهء اصولت رو می ذاری زير پات ، به همين راحتی . و از قضا چيز مطبوعی هم از آب در مياد .

چشماتو باز می کنی ، لبخند معصومانه ت هنوز سر جاشه . هنوز همون تصويری تو ذهن بقيه . يه نفس عميق می کشی . هر قدر هم که فرو بری ، تصويرت رو همون ديوار سفيد دست نخورده باقی می مونه . پس با خيال راحت چشماتو ببند .

×××××

زندگيتو بکن . همون سراشيبی ، شيبش داره تند و تند تر می شه . لذت می بری ، نه ؟ لذت ببر ، غرق شو . مگه نمی گفتی بی خيال همه چی ، فرصت ها رو درياب ؟ بيا ، اين دقيقا مصداق اون همه شعاره ، نوش جان .

×××××

بخند ! جالبه که ديگه حتی به خودت مجال نفس کشيدن هم نمی دی . بی وقفه با کليد ها بازی می کنی . آن و آف . بازی غريبيه ، ولی به تو حال می ده . بی رحمانه لذت می بری . بازی کن . فقط يه چيز ، آخر بازی رو يادت نره . اگه ببازی ، همه چی تمومه ها ، اين بار ديگه سقوط کامل .

×××××

تصوير آخر

با يه پالتوی کلفت ، شلوار لی ، و پوتين سربازی افتادی تو لجنزار . بلند شدن کار سختيه . تميز کردنشون هم سخت تر . فرصت زيادی هم نيست . از حُسن تصادف ، گِل بازی هم همچين نامطبوع نيست . پس بی خيال همه چی . بغلت تا زمانی که بوت همه جا رو پر کنه . اون موقع هم يه فکری می کنی بالاخره . فعلا دَم رو درياب !
..
  




خوب تونستم جلوی زبونمو بگيرم ... فقط هم يک بار تبديل به سگ آقای پتی ول شدم که اونم بی مورد نبود ... حالا که فعلا شهر در امن و امانه و قلندر بيدار ! ... زمين لرزه هم اومد ، اما خيلی ضعيف بود ... اين آرامش بعد از توفان رو خيلی دوست دارم ... اين خواب بعد از دلشوره رو .



فقط يه چيزی ، وسط همهء اين حرفا ، چی می شد جای شما دوتا عوض می شد ؟!
..
  



Saturday, February 22, 2003

" حماقت " آدم ها خريدنی ست . " در حماقت نگاه داشتنشان " هم خريدنی ست . بهايش گاهی گزاف است ، اما خدا را شکر انگار در حد وسع من هست .

او لبخند می زند و از شرايطی که برايش فراهم است و مسببش من بوده ام ، خرسند . من لبخند می زنم و از حماقتی که مسببش خود او بوده و فراهم آورندهء شرايطش من ، راضی .

قفس به اين بزرگی

کاشکی پرنده بودن ...
..
  



Thursday, February 20, 2003

ما چون ز دری پای کشيديم کشيديم ... اميد ز هر کس که بريديم بريديم

دل نيست کبوتر که چو برخاست نشيند ... از گوشهء بامی که پريديم پريديم

رم دادن صيد خود از آغاز غلط بود ... حالا که رماندی و رميديم رميديم

کوی تو که باغ ارم و روضهء خلد است ... انگار که ديديم ، نديديم نديديم

صد باغ بهار است و صلای گل و گلشن ... گر ميوهء يک باغ نچيديم نچيديم

سر تا به قدم تيغ دعاييم و تو غافل ... هان واقف دم باش رسيديم رسيديم

وحشی ! سبب دوری و اين قسم سخن ها ... آن نيست که ما هم نشنيديم ، شنيديم
..
  




از وبلاگ ياوه های عاشقانهء يک من :

حالا بيائيد روز 16 اسفند رو هم اختصاص بديم به كمك بلاگرهاي ايراني به كودكان بي سر پرست

حتي اگه شده با يه دونه شكلات

يه شاخه گل

حتي يه لبخند به چشماني كه هميشه منتظرند ...



از وبلاگ چيکه :

عشق من !

سراسر زمين را کفپوشي خواهم ساخت از ميخ

و رد پاي قرمزت را تا آخر دنيا دنبال خواهم کرد .



از وبلاگ غريب آشنا :

... درقله بلند شرفی و سراپا فخر و فضيلت ، در زندگی ات تنها يک چيز هست که برای به دست آوردنش ، از بلندی فرود می آيی ، برای از دست ندادنش ، همه دست آوردهای ابراهيم وارت را از دست می دهی .

او اسماعيل توست ...



از وبلاگ privacy published :

زندگي ، دست و پا زدن در حوضچهء اكنون است .
..
  



Wednesday, February 19, 2003

گفتم که رفيقی کن با من که مَنَت خويشم

گفتا که بنشناسم من خويش ز بيگانه
..
  




خيلی بده که با اينهمه برف ، آدم نه بتونه بره درکه ، نه کلک چال . هميشه اين مهمون ها بدترين وقت رو واسه اومدن انتخاب می کنن ! ... بدتر از همه اينکه اون ابر سياهه هم در راهه ، تازه فکر کنم اين بار با يه توفان بزرگ ... کاش بتونم يه بارم که شده جلوی زبونمو بگيرم ، اين بار بايد خيلی سعی کنم ... ديگه روم نمی شه برم سراغ خدا ، چقدر دلم براش تنگ شده ، برای همهء اون روزا ... همهء اصول اخلاقی که يه زمانی بهشون معتقد بودم ، الان ديگه به کلی نابود شده ن . ارزش خيلی چيزها برام عوض شده . خوب و بد ديگه به اون معنا وجود ندارن . همه چيزها رو با يه ديد متفاوت نگاه می کنم ، يه ديد عجيب غريب . اينهمه سهل انگاری ، ساده گرفتن ها ، بی فکر گذشتن ها ، سقوط رو با خودش مياره . از چه ارتفاعی مهم نيست . فعلا يه سراشيبيه . به کجا می خواد ختم بشه رو نمی دونم ... اون دلشورهء لعنتی هم اينجاست ، مثل هر بار ، مثل هر دفعه . کاش زودتر تموم شه .
..
  




در راستای کنسرت محمد اصفهانی

بالاخره به اين نتيجه رسيدم که هر کنسرتی بهتر از کلاس آقای پتی ول خواهد بود !

خيلی ضايع ست که خواننده و قسمتی از گروه نوازندگان تو ترافيک و برف گير کنن و يک ساعت دير برسن .

طفلکی اون آقای بسيجی که جلوی ما نشسته بود گردن درد گرفت بسکه برگشت و بهمون چشم غره رفت .

آقای بغل دستيمون اونقدر مشروب خورده بود که انگار اومده کنسرت جلال همتی .

همهء اجرا ها يه طرف ، اون تکنوازی سه تار قبل از آهنگ آسيمه سر هم يه طرف ، فوق العاده بود .

برف آخر شب هم کلی چسبيد .

..
  



Tuesday, February 18, 2003

همهء خانوما می دونن که اکثر آقايون روزا سر کار هستن ، کار و زندگی دارن ، آزاد نيستن . اما يه وقتايی هست که خوبه اينو درک کنی که اگه اين وقت روز ازت خواسته باهاش باشی ، از سر وقت نشناسيش نيست ، حتما نياز داشته که اون زمان رو با تو بگذرونه . اگه با وجود همهء معذورات شغلی ، يه جوری وقتت رو آزاد کنی و به اون اختصاص بدی ، نمی تونی تصور کنی چقدر براش با ارزشه ، و چه تاثيری روش می ذاره . کاش آقايون اين حس رو با وقت نشناسی يا بی منطقی قاطی نمی کردن .

يه خورده بشين فکر کن ببين چند بار اين وقت رو گذاشتی ،

و يه خورده بيشتر فکر کن که چند بار گذشتی و رد شدی .

همين چيزای کوچيکه که تاثيرات بزرگی رو روی رابطه ها می ذاره . کاش کمی بيشتر حواست بود ...

..
  




تا کی به تمنای وصال تو يگانه ...
..
  




بياييد سر اين نکته توافق کنيم : در ِ يک قوطی ، قوطی سالم - که انحنايش به خود قوطی می خورد - همچو دری نبايد آرزويی داشته باشد ، جز يافتن خود بر سر قوطی ؛ تخيلش ديگر بيش از اين قد نمی دهد ؛ از اين بيشتر چيزی نمی خواهد ، تحقق همهء آرزوهايش . براستی که در پيچيدنی ملايم و صبورانه با تقارنی يکنواخت روی برجستگی مقابل و احساس وارد شدن حاشيهء جفت و جور قوطی که پيچ و تابش درست مثل لبهء خود آن است ، آنگاه که تنها در گوشه ای افتاده باشد ، چيزی آرمانی نهفته است . اما افسوس ، سرپوشهايی که چنين احساسی دارند چقدر اندکند . در اينجا کاملا آشکار است که شبيه کردن ِ اشيا با انسان ها چقدر برای اشيا آشفتگی به بار می آورد . چون اگر قرار باشد که به طور کاملا گذرا انسان را با چنين درِ قوطی هايی قياس کنيم انسان ها با اکراه بسيار و به دشواری به کار و حرفه شان می پردازند . اول اينکه به علت شتابزدگی به موارد مناسب برنخورده اند ، ديگر اينکه آنها را خميده و خشمناک گذاشته اند ، و سومين دليل آن که لبه هايی که بايد روی هم بيايند خم شده است .

بگذاريد بی ريا بگويم : فکر اصلی شان آن است که تا فرصت پيدا کردند ، بالا و پايين بپرند و بغلتند و صدای حلبی بدهند . وگرنه اين همه به اصطلاح پريشانحالی و جنجالی که به پا می کنند ، از کجا می آيد ؟



دفترهای مالده لائوريس بريگه --- راينر ماريا ريلکه .
..
  



Monday, February 17, 2003

قابل توجه نازنين ، فکر کنم تو هم يه جورايی با حافظ همدستی :



اگر چه باده فرحبخش و باد گلبيز است ... به بانگ چنگ مخور می که محتسب تيز است

صراحی و حريفی گرت به چنگ افتاد ... به عقل نوش که ايام فتنه انگيز است
..
  



Sunday, February 16, 2003

خيلی دلم می خواد بدونم همين تويی که اين همه دم از روشنفکری ، دم از صداقت ، دم از رک گويی و هزار تا شعار ديگه می زنی ، وقتی يه واقعيت رو همون جور که هست - لخت و بی پرده - بدون آرايش و بسته بندی مناسب بذارن جلوت ، چه عکس العملی نشون می دی ؟ چقدر می تونی بدون پيش داوری و پس زمينهء ذهنی ، يه واقعيت رو بپذيری - همونجور که هست - بدون اينکه بهش شاخ و برگ بدی ، بدون اينکه نظر بدی ، بدون اينکه قضاوت کنی ؟ سخته ، نه ؟ واسه همينه که نبايد همه چيز رو گفت ، نه اينکه واقعيت تلخ باشه ها ، نه . برای اينکه ظرفيت من و تو پايينه ، جنبه ش رو نداريم . فقط خروار خروار ادعا ، حرف تئوری ، نظريهء مفت . به پای عمل که می رسه ، آش همون آشه و کاسه همون کاسه .



خيلی دلم می خواست بهت می گفتم ، همون وقت که تلفن کردی و پرسيدی ، همون شب که برام تعريف کردی . همه چيز رو برات تعريف می کردم ، همه چيز رو که نه ، همه چيز رو می دونی ، همون تنها قسمت باقی موندهء پازل رو ، آروم آروم ، بدون اينکه چشم هام رو ببينی . بعد يه نفس عميق می کشيدم و می نشستم کنار . تو شروع می کردی به حرف زدن . می گفتی که همه چيز رو می دونستی . می گفتی که هيچ چيز عوض نشده . می گفتی که می تونی قضايا رو تفکيک شده نگاه کنی . حس من رو از لا به لای اين همه اتفاق درک کنی و بگذری . اون وقت باز من گم می شدم تو آرامش صدات و هر اتفاقی هم که می افتاد ، هرگز برام مهم نبود . حاضر بودم تمام اين چهار سال رو بدم برای اون لحظه . اما روش ريسک نکردم . گذاشتم اون فرصت بگذره . همه چی همين جوری باقی بمونه . شايد چون اون اطمينانی رو که می بايست داشته باشم ، نداشتم . يا شايد اون واقعيت ، عريان تر از اونی بود که توان گفتنش ، در منِ لفافه گو وجود داشته باشه . کاش گاهی زندگی اينهمه سخت نمی شد ...



گل در بر و می در کف و معشوق به کامست ... سلطان جهانم به چنين روز غلامست

گو شمع مياريد در اين جمع که امشب ... در مجلس ما ماه رخ دوست تمامست
..
  



Saturday, February 15, 2003

و خدا گوجه فرنگی را آفريد !

..
  




... به آنان بنگر که دلدادگانند ،

آنگاه که اعتراف ، يکباره آغاز می شود

چه زود دروغ در پی می آيد ...




تو تنهايم می داری ، تنها تو می توانی به هر چيزم تبديل کنی .

دَمی تويی ، سپس ديگر بار نجوايی

يا بوی خوشی ، بی هيچ جای پايی .

افسوس ! در آغوشم همه از دست رفته اند ،

تنها تو ، تويی که هماره باز زاده می شوی :

چون هرگز از رفتن بازت نداشته ام ، تا ابد برايم بازمانده ای .



دفترهای مالده لائوريس بريگه --- راينر ماريا ريلکه .

..
  




يه مسافرت کوتاه سه روزه با آدمايی که هميشه از بودن باهاشون لذت می بری ، در عين حال هميشه از بالا بهشون نگاه می کنی . انگار تو از يه سيارهء ديگه هستی . حرف که می زنی ، همه با تعجب نگات می کنن که بابا اين چی داره می گه . بعد يادت ميفته بهتره ساکت بمونی و از اين همه سادگی دور و برت لذت ببری .

کدومتون دارين اشتباه می کنين ؟ اونا يا تو ؟
..
  



Tuesday, February 11, 2003

خيانت

از زمان کودکی ، پدر و معلم مدرسه برای ما تکرار می کنند خيانت نفرت انگيز ترين چيزی ست که می توان تصور کرد . اما خيانت کردن چيست ؟ خيانت کردن از صف خارج شدن است . خيانت از صف خارج شدن و به سوی نامعلوم رفتن است . سابينا هيچ چيز را زيباتر از به سوی نامعلوم رفتن نمی داند .



بار هستی --- ميلان کوندرا .

..
  




زن

سابينا زن بودن را حالت و وضعی می داند که خود انتخاب نکرده است و می گويد چيزی را که نتيجهء يک " انتخاب " نيست نمی توان شايستگی يا ناکامی تلقی کرد . او معتقد است در برابر چنين وضعی تحميلی بايد رفتار درستی پيش گرفت . به نظرش عصيان در برابر اين واقعيت که زن زاده شده است ، به اندازهء افتخار به زن بودن ، ابلهانه است .



بار هستی --- ميلان کوندرا .
..
  



Monday, February 10, 2003

طفلکی اين هاليوودی ها کلی محجوبن بابا ... اين فيلم اروپاييه ديگه آخرش بود !
..
  




در راستای جشنواره رَوی ، اگه قراره بريد يه سينمای اون سر دنيا ، دو ساعت کامل تو صف وايستيد و از اساس هيچی بليت نفروشن ، برای اينکه زياد عمق فاجعه رو حس نکنيد ، يا بهتر بگم اصلا حس نکنيد ، کافيه يک عدد گوليه در صف موجود باشه ! مطمئن باشيد دو ساعت کامل خواهيد خنديد ، حتی آقا افغانی جلوی شما هم دو ساعت خواهد خنديد . و مهم نخواهد بود که هرگز اسم اون آقا قدبلنده رو به ياد نخواهيد آورد و در خماريش خواهيد ماند . تازه می تونيد برای اون خانومه هم جا نگه داريد و تصور کنيد سی سال بعد در چنين روزی ... .

بعدشم همين جوری سرتون بندازيد پايين و سر از کافه نادری در بياريد . با اون گارسون های چاق خنده رو که انگار هميشه خوشحالن ، با اون مامانه که پسرش رو با تهديد آورده بود اونجا ، با اون آقا چاقه که هر چی منتظر شديم دکمه پايينی پيرهنش نپريد ، با اينکه آغامحمدخان قاجار چه جوری اسپاگتی می خورده ، با هزار سال بعد در چنين روزی ، و با اون قهوه ترک و دو ليوان آب کذايی . بازم مهم نيست که دارين از دود سيگار خفه می شين ، چون فقط خواهيد خنديد .

بعدش دوباره همين جوری سرتون رو بندازيد پايين و راه بيفتيد . مهم نيست که در طول راه تاريخچهء پيدايش ايساتيس موبايل يا فهادان يا ... گوش بديد . اصلا مهم نيست که ده بار نزديک باشه بريد زير موتور . اصلا هم مهم نيست که اون همه راه رو پياده بريد تا اون يکی آقاهه هم برسه . به هر حال تمام طول راه رو خواهيد خنديد .

بعد دوباره سرتون رو بندازيد پايين و راه بيفتيد . ايندفعه سر از فری کثافت در مياريد . خوب واقعا اسم از اين با مسما تر نمی شد براش پيدا کرد . مهم نيست که فقط نوشابهء زرد داشته باشه . مهم نيست دو جعبه کاهوی گنديده با يه پسر خيره شده به دور دست جلوتون باشه . مهم نيست بغل دستيتون سوسيس بی همه چيز بخوره . به هر حال اين بار کمتر خواهيد خنديد ، چون طرف حسابی مشغوله و با دهان پر حرف نمی زنه .

حالا دوباره سرتون رو بندازيد پايين و راه بيفتيد . اصلا انتظار نداشته باشيد همراه اين دو تا آدم ماشين گيرتون بياد . بنابراين مهم نيست که تقريبا از خيابون جمهوری تا خونه رو پياده برگرديد ، اونم به همراه دو تا فيلم ، يه فيلم صامت ، يه فيلم موزيکال ، کماکان خواهيد خنديد .

در نهايت سرتون رو بندازيد پايين و بپيچيد طرف خونه تون . بسه هر چقدر خنديديد . آخر شب می تونيد بشينيد يه عالمه غرغر کنيد ، شفاف سازی ، ساده گويی ، رک گويی ، ... ، خوب که احساس کرديد خالی شديد ، يه نميدونم تحويل بگيريد و با خيال راحت بخوابيد .

چند نکته :

اگر چند بار به موبايل يه نفر زنگ می زنيد و جواب نمی گيريد ، بهتره نا اميد بشيد !

گوجه فرنگی برای سلامتی لازمه . در راستای تعاليم انسان سازی توصيه می شه از روزی "يه برش با نمک" شروع کنيد به خوردن ، به هر حال تمرين خوبيه ، ولنتاين در راه است !

بعضی از کادوهای تولد رو بهتره محترمانه بذاريد لای دفتر تو کيفتون ، بی خيال قاب !

پياده روی به مقدار زياد چيز خوبيه ، اما عوارض هم داره !
..
  




..
  



Sunday, February 9, 2003

شکيلا داره می خونه :

ميرن آدما

از اونا فقط ، خاطره هاشون ، به جا می مونه ...

پرسيد زير لب ، يکی با حسرت

که از ما بعد ها ، چی يادگاری

به جا می مونه

خدا می دونه ...
..
  



Saturday, February 8, 2003

دريافت هديه خيلی مزه داره . به خصوص که غيرمنتظره هم باشه .

مثل اون ماگ شيشه ای که پايينش قرمز بود با اون گل های توش .

مثل اون سی دی کريس دی برگ دم حوزه هنری .

مثل اون خودنويس خوشگلی که نازنين سر کلاس آقای پتی ول بهم داد و باعث شد خواب به کلی از سرم بپره .

مثل اون هديهء قشنگ داداش کوچيکه که مال تولد سه هفته پيشم بود .

و مثل هديهء زودهنگام والنتاين امروز . يه جعبه شکلات قرمز قلبی شکل با اون گردنبند قشنگ .

بعضی از هديه ها هستن که آدم حس می کنه کاملا با سليقه و از روی وسواس انتخاب شده ن . حتی در رنگ و نحوهء بسته بندی ، کاملا مطابق با سليقه و روحيات شخص دريافت کننده هستن . ارزش اين هديه ها خيلی زياده .

امروز داشتم هديه هايی رو که برای تيله ها گرفته بودم بسته بندی می کردم . خواهرم پرسيد مناسبت اينا چيه ؟ گفتم : فرض کن ولنتاين . گفت از کی تا حالا دخترا به دخترا کادوی ولنتاين می دن ؟! گفتم چه اشکال داره ؟ کجا ثبت شده که فقط دوست دختر دوست پسرها بايد به هم کادوی ولنتاين بدن ؟ چه اشکال داره آدم هرازگاهی دوستيش رو و دوست داشتنش رو با يه هديهء کوچيک يادآوری کنه ، حالا گيرم به بهانهء ولنتاين يا هر مناسبت ديگری که حتی متعلق به فرهنگ ما هم نباشه . می شه ولنتاين رو کمی شرقی کرد . با يه هديهء کوچيک به همهء اونايی که دوستشون داريم و دوستيشون برامون ارزشمنده ، فارغ از جنسيت دختر و پسر . ارزش دوستی ها به هديه ها نيست ، اما می شه با اين بهانه های کوچيک ، گاهی مستقيما يادآوری کرد که دوستت دارم و دلم می خواد بدونی چقدر دوستيت برام باارزشه .
..
  



Friday, February 7, 2003

هوووم ... يه اعتراف کوچيک . خوب راستش هنوزم که هنوزه : مقصود تويی کعبه و بتخانه بهانه ...
..
  




برفای امروز حسابی چسبيد . تا زانو توی برف . با يه عالمه آدمای دوست داشتنی . خيلی وقت بود اين تيکهء زندگی رو فراموش کرده بودم ، يه جورايی آگاهانه گذاشته بودمش کنار . جاده ديگه اون جاده نبود . جای پاها هم . خيلی چيزا تغيير کرده بود ، به اندازهء من ، به اندازهء تو ، اما سعی کردم شجاعانه باهاش روبرو بشم . اولش سخت بود ، اما اين دور بازی رو من بردم .
..
  




آخيش ، من بالاخره يه خورده رسيدم خونه . چقدر دلم واسه خونه موندن تنگ شده بود .

..
  



Wednesday, February 5, 2003

از وبلاگ عرائض ( ! ) :

نيکی پير مغان بين که چو ما بدمستان

هر چه کرديم به چشم کرمش زيبا بود ...

..
  



Tuesday, February 4, 2003

بی خوابی شب قبل و صبح زود پاشدن رو می شه تحمل کرد . وايستادن تو صف طولانی سينما فلسطين و نديدن واکنش پنجم رو هم می شه تحمل کرد . باخت يه پرس چلوکباب و غذا خوردن تو نايب رو هم می شه تحمل کرد . اما خدائيش تحمل ديدن فيلم نغمه به اين راحتی ها نيست ! طفلکی کارگردان فيلم کلی سعی کرده بود حاتمی کيا - وار فيلم بسازه . اما چيزی جز يه فيلم فارسی بی سر و ته که به شدت رو اعصاب آدم قدم می زد ، تحويل نداده بود . جالب اينجا بود که در تيتراژ پايانی فيلم اومده بود : برداشتی آزاد از روايت ليلی و مجنون !

من که سر در نياوردم کجای اين فيلم برای جريان سينمايی خاص ما راضی کننده است !

همينطور اين يکی : نغمه ، بالاتر از حد انتظار ! اگه اين فيلم بالاتر از حد انتظار باشه که وای به حال فيلم هايی که در حد انتظار هستند !
..
  



Monday, February 3, 2003

هميشه خنده رو بود و سرحال . معمولا با يه تی شرت و شلوارک ، موهای بسته شده ، شلوغ و پر سر و صدا . مسؤوليت زندگی ، بزرگ کردن دو بچه به تنهايی ، تحمل کردن دغدغه های مختلف و سرکوب کردن يه عالمه آرزوهای رنگ و وارنگ ، هيچ کدوم نتونسته بودن لبخندش رو کمرنگ کنند .

چند بار بود که نميومد تو جمع های ما . هر بار به دليلی ، کم کم دلايلش رنگ بهانه گرفته بود . داشت طفره می رفت . دلم يه هو شور زد . اونکه دختر مقاومی بود . زنی نبود که با مسائل پيش پا افتاده جا بزنه . نگرانش شدم ، يعنی چی شده بود ؟

امروز يه لباس گشاد پوشيده بود ، خنديدم و گفتم زدی تو کار هند و پاکستان . بی حوصله لبخند زد . موهاش با بی قيدی رو شونه هاش رها بود . رنگ پريده بود و به وضوح کسل . تعارف های معمولی مون به سرعت ته کشيد . مات مونده بودم که چی اين شکليش کرده . حتی فرصت نکردم سوال کنم ، فرصت نکردم يه جوری سر حرف رو باز کنم . فقط همون نگاه پرسشگرم باعث شد که قطره های اشکش سرازير بشه و هق هقش تموم سکوت خونه رو پر کنه . گريه ش از روی دلتنگی نبود ، از سر استيصال بود . خوب که خالی شد خودش شروع کرد .

همون قصهء احمقانهء هميشگی . زنی که مادر دو فرزنده ، زنی که تمام بار زندگی رو خودش تنها به دوش کشيده . زنی که از جوونيش و آرزوهاش گذشته و با مردی که مرد رؤياهاش نبوده سال ها زندگی کرده فقط به اين دليل که مادر دو بچهء دلبندش باقی بمونه . خنده هاش رو به بهای قرص های آرام بخش نثار خونواده ش کرده . زجر کشيده و تحمل کرده و بعد از اين همه سال تازه با بزرگ شدن دو کودکش می خواد کمی آسايش رو تجربه کنه .و حالا ، فرزند سوم در راهه ، فرزند ناخواسته . سلامت جسمی و روحی مادر به وضوح در خطره . نه توان جسمی داره و نه کشش روحی . همسری که تنها وجه پدر بودنش ، تامين پول تو جيبيه و بس . مردی که بعد از چند سال زندگی مشترک هنوز بلد نيست خودش رو اداره کنه ، حالا برای توجيه خودش می گه : خواست خدا بوده ! می گه سقط جنين اشکال شرعی داره ، از لحاظ قانونی هم خلاف محسوب می شه . می گه : کاريه که شده ، لابد حکمتی داشته !

مسخره ست . سقط جنين رو غير قانونی اعلام می کنن . بعد چشم هاشون رو می بندن و به روی خودشون نميارن که : اونی که نخواد بچه ش رو نگه داره ، به هر طريقی شده اينکار رو می کنه . فقط با بدبختی و ضرر بيشتر . مکان های آلوده و غير بهداشتی ، اشخاص ناوارد ، و روش های بعضا مرگبار .

به چه قيمتی آخه ؟ به قيمت مادری عصبی و روان پريش که طبيعتا اولين صدماتش رو بچه هاش می بينن . دوران بارداری کاملا پر استرس که مستقيم رو سيستم جنين تاثير منفی داره . و حس تنفر نسبت به مردی که خودش رو اسير باورهای احمقانه کرده ، نفرتی که روز به روز عميق تر می شه .

اگه امروز خونواده ای هست ، مردی بی تفاوت که کار براش همه چيزه ، مادری که زندگی کرده به خاطر بچه هاش و لااقل ظاهری شاد و دوست داشتنی داره ، و دو کودکی که تو دنيای خودشون امنيت روانی و آرامش روحی و جسمی دارند ، فردا تبديل می شه به خونواده ای با همون مرد بی تفاوت که طبعا به خاطر تامين پول تو جيبی بيشتر ، کارش رو زيادتر می کنه و حضورش رو کمتر ، مادری بی حوصله و عصبی که کوچکترين تنش روحی و جسمی رو به بچه ها منتقل می کنه ، کودکانی که در معرض بی مهری و بی توجهی و آشفتگی ناگهانی قرار می گيرن ، و نوزادی که از لحظهء اول شکل گرفتنش با استرس آميخته بوده .

يعنی واقعا هنوز که هنوزه ، سقط جنين بايد مخفيانه و غير قانونی انجام بشه ؟

به قول حسين : بچه‌اي که خواسته نشده ، تو اين دنيايي که فرداش معلوم نيست و خداش خواب‌اش برده ، کجا مي‌خواد بره ،‌ چه زندگي‌اي مي‌خواد داشته باشه .

( مطلب کامل )





عروسکی زير تخت *

عروسکی زير تخت پدر و مادر نشسته بود

و همه چيز را شنيد

سپس بر اسب گهواره ای نشست

تا هر چه را که آموخته بود ، بازی کند

و مدام ، همان يک جمله را تکرار می کرد :

" مراقب باش

نمی شنوی ؟

مراقب باش ! "




* عشق زنان سنگی --- گونترگراس --- ترجمهء چيستا يثربی .
..
  




فيلم کودک و سرباز ، ساختهء رضا کريمی . فيلمی ساده و انسانی که حتی کلهء صبح تو سينما فرهنگ و در جوار شيطنت ها و سر و صداهای سه مدرسهء دخترونه بازم می شه از ديدنش لذت برد .

و فيلم مرد بدون گذشته ، ساختهء آکی کوريسماکی . فيلمی که وضعيت طبقهء کارگر رو در هلسينکی با زبانی آميخته به طنز و در عين حال احترام به تصوير می کشه . فيلم ديدن با زيرنويس ، اونم زيرنويسی که معمولا نوشته ها قاطی تصوير می شن و اغلب هم ناخوانا هستن ، کلی دردناکه . به خصوص اينکه مکالمهء دوبله شده هم بعضی وقت ها به کلی نامفهوم بود که احتمالا برمی گرده به دوبلهء ضعيف فيلم .
..
  



Sunday, February 2, 2003

برقراری يه رابطهء منطقی بين عقل و احساس خسته ت می کنه .

پيروزی منطق و سرکوبی احساس خسته ت می کنه .

اينکه بدونی آينده متعلق به تو نيست خسته ت می کنه .

اينکه بدونی فقط حال رو داری و ديگر هيچ ، خسته ت می کنه .

کاش لااقل ميوهء ممنوعه روی اون شاخهء آخر نبود ، لااقل کمی پايين تر ، کمی در دسترس تر .

و هنوز هم وسوسهء چشيدن ... .

..
  




قابل توجه نازنين !

اگه دوست داريد فيلم های جشنواره رو ببينيد ، اگه بليت پيش فروش نداريد ، اگه حوصله يا وقت اضافی نداريد که تو صف جشنواره بايستيد ، برای ديدن فيلم های جشنوارهء امسال ، سينما کريستال ( خيابان لاله زار ) رو انتخاب کنيد .

امروز فيلم RABBIT - PROOF FENCE رو از بخش مسابقهء سينمای بين الملل ديديم . فيلمی ساده و لطيف با سوژه ای بکر و جديد و موسيقی تاثيرگزار و زيبا . اگه وقت داريد ، حتما اين فيلم رو ببينيد .



They came and took us one day . Couldn't even say goodbye . They told us this is our new home . They told us not to speak our language . They told us we had no mothers . I knew they were wrong .
..
  




نامه ای از يک دوست



● ميدونم که اينجا رو خيلی دوست داری و ميدونم که اينجا برات خيلی مهمه . ميدونم که اينجا جزء حريم خصوصيت محسوب ميشد تا همين چند وقت پيش . حريمی که مدتیه به انحاء مختلف ، خواسته يا ناخواسته مرتبا شکسته ميشه . ميدونم که من هم به سهم خودم برای هل دادن تو در اين مسير رفته مقصرم و ميدونی که خود من هم گرفتار همين تداخل حريم خصوصی و عمومی پيش اومده بخاطر طی اين مسير . ميدونی و ميدونم که ميشه وضع پيش اومده رو کمی بهبود بخشيد ، اما نميشه راه رفته رو کاملا برگشت . ميدونم که رفتن به يه جای ديگه شايد مشکل رو حل کنه ، اما ميدونی که بايد در عمل اين اينجا رو ببندی و يا تبديلش بکنی به يه ويترين شيک از زندگيت . چيزی که از اون بيزاری . مهمتر از همه ، اين خونه ، خونهء خودته و جزی از تو . ميدونم که ميگی " باز به خودت گرفتی ؟" ، اما قبلا هم گفته بودم که اخيرا گاهی اوقات اومدن به اينجا برای من اين حس رو بوجود مياره که بدون اجازه وارد حريم خصوصيت ميشم و برای همينه که مدتیه هيچ حرف و صحبتی از نوشته هات نميکنم ، مگه اينکه خودت اول مطرحشون کنی . برای همين تنها راه حلی که به نظرم ميرسه اينکه من بعنوان يک آشنای بيرون ، ديگه اينجا نيام ، تا حداقل دفترچه ممنوعت ، اون سهمش که مربوط به منه ، واقعا ممنوع باقی بمونه . ميدونی که اين حرف تعارف يا لطف نيست ، که شنيدن حرف هايی که ميخواهی با من در ميون بذاری ، از زبان خودت برای من بسيار باارزش تره تا از خوندنشون از اين دفترچه ممنوعت . ميدونم که احترام به اين حريم خصوصی ، گذشته از اخلاقی بودن ، برای تدوام دوستيمون لازمه ، چيزی که برای من خيلی ارزش داره . ميدونم که ممکنه بگی " نه مشکل تو نيستی " اما اگه تا بحال پيش نيومده ، ميدونی که يه زمانی پيش خواهد اومد . ميدونم که دلم برا اينجا تنگ ميشه ، اما برای تو خيلی بيشتر .... و دست آخر ، بخاطر وضعی که پيش اومده و سهم گناه من از اين ماجرا ، ببخش ...
..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017