Desire Knows No Bounds




Sunday, June 29, 2003

در نظر بازی

لحظه ای را باختيم

و خاطره ای را برنده شديم .



*****



خواب آب می بيند دريا

روزگار غريبی ست .
..
  



Friday, June 27, 2003

آگهی



پيک نيک ها و دور هم آئی های شما را به بهترين وجه و با شيوه های جديد برگزار می کنيم . شما فقط لب تر کنيد ، چشممون چهار تا ، با کلی تماس های مکرر جورش می کنيم !



( روابط عمومی هم آئی های بلاگرين تازه به ايران رسيده )
..
  




بدبختی بزرگی ست که ديگری را به رغم اينکه ديگر دوستمان نمی دارد ، هم چنان دوست بداريم .



" ژاک و اربابش --- ميلان کوندرا "
..
  



Thursday, June 26, 2003

لحظه های خوب ، کم نيستن اين روزها ... آدم های خوب هم ... قصه های خوب هم ... بودن اينجا رو به خاطر همين تيکه های کوچيک و قشنگ لحظه هاش دوست دارم ... به خاطر موج شيرينی که يه لحظه تو فضا جاری می شه و حسش تا مدت ها باقی می مونه ... به خاطر صميميتی که تو رو در دقايقش غرق می کنه ... حالا هر قدر کوتاه ، هر قدر گذرا ... قطعه های زيبای زندگی با همين لحظه ها ساخته می شه ... با همين در لحظه زندگی کردن ... با فراغت از آينده ... رهايی از اين ترس که ممکنه چی بشه ، چی پيش بياد ... بی ترس از اينکه در معرض قضاوت قرار بگيری ، در معرض همون قضاوت هايی که هميشه محکومت می کنه ... اما يه چيزی هست که هميشه آزارم می ده ... اينکه همهء راه ها ، همهء همهء راه ها به همون ميانهء راه منتهی می شه ، به همون دو راهی ، همون که سال هاست متوقفم کرده ... بارها شده تا يک قدمی ِ زدن به آب وسوسه شدم ، اما هر بار فرمان ايست قوی تر از وسوسه بوده ... و خوب ، اين روزها مقاومتم در برابر اين وسوسه کم شده ، خيلی کم ... شايد به کوچکترين تلنگری بند باشه ... و سايهء اون انتظار لعنتی ، به شدت روی لحظه هام سنگينی می کنه ... از ضرر نمی ترسم ، اما از باخت چرا .

کاش تکليفم لااقل با خودم يه سره بود !
..
  



Wednesday, June 25, 2003



خدائيش آدم با اين جماعت خل و چل ، جهنم هم بره بهش خوش می گذره ، چه برسه به جادهء کن و امامزاده داوود ! اين دفعه نمی گم بلا نسبت ندا ، چون راستش اصلا دست کمی از بقيه نداره ! آخراش ديگه خودش ول کن ماست و رودخونه نبود . فقط اين وسط دلم سوخت به حال آدمای اتو کشيده ای که تبديل شدن به موش آب کشيده . از چيپس و ماست و آب بازی لب رودخونه که بگذريم ، شيوه های ابداعی جهت خشک کردن شلوار و باقی مخلفات منو کشته بود ! بعدشم يه ناهار توپ تو يه رستوران باغچه ای توپ تر که فکر می کنم ديزی و دوغ های خوشمزه ای داشت که البته با حضور مراد و جين جين چيز زيادی به ما نرسيد . اما بعد از مصرف چندين پارچ دوغ و مقاديری قليون ، صحنه هايی اتفاق افتاد که از قدرت تصور خوانندگان به طور کلی خارجه ! خود من هم اگه فيلمش نبود ، عمری باور نمی کردم که همين آقای ساکت و آروم و لبخند به لب مظلوم نما ، همچين کراماتی هم داشته باشن . تازه صحنهء قيافه های شگفت زدهء پدرام و تلخون که اواخر ماجرا رسيدن از اصل کرامات جاب تر بود ! خلاصه که کلی خنديديم . بعد از تمهيداتی که برای بلند کردن غزل از پای قليون انجام شد ، مجددا سر از جاده در آورديم ، اما اين بار جادهء لواسانات ! خدا رو شکر که بعضيا ديرشون شده بود ، وگرنه معلوم نبود آخرش سر از کجا در بياريم . اما همهء اينا رو گفتم که بگم ، کل صبح تا شب يه طرف ، برگشتن از لواسان به سمت تهران هم يه طرف ! D: به خدا قبلنا ما خيلی خانوم بوديم ، نمی دونم چرا يه هو اينجوری شد ! ولی بالاخره مهم اينه که بعضيا خسر الدنيا و الاخره نشدن .

خلاصه که چسبيد يه عالمه . جای بعضی ها هم کماکان خالی .

ها ، راستی : ماچ ماچ !

راستی تر : مقاديری فيلم منحصر به فرد به مزايده گذاشته می شود !



پی نوشت : در ضمن اون دست ماستی ِ توی عکس بر شکم هر وبلاگری فرود بياد در آيندهء بسيار نزديک به شدت خوشبخت خواهد شد !
..
  



Tuesday, June 24, 2003

طفلکی اين بچه بعد از چهار سال زندگی مشترک ، بالاخره مرد ! يعنی در واقع سکته کرد ، هم مغزی ، هم قلبی . و امروز بعد از سه روز بستری بودن تو سی سی يو دوباره برگشت سر خونه زندگيش . البته هنوز دوران نقاهتش رو داره طی می کنه . يعنی به کمی قاطی داره . می گی سی دی رو بخون ، می ره ری استارت می کنه . می ری خاموشش کنی ، يکی يکی سی دی درايو هاش باز می شه . می ری سی دی درايو ها رو ببندی ، وينمپ راه ميفته . خلاصه که اينجورياست . البته متاسفم که نمی تونم اسم يا اسامی دکترهای معالجش رو اعلام کنم . فقط همين قدر بگم که گول اسم اين بر و بچه های شريف رو نخورين . يا لااقل قبلش بياين پيش من تحقيق کنين . از ما گفتن بود !
..
  



Thursday, June 19, 2003

در باب اين دو شب همين بس که :



اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد

باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود
..
  




با يه استامينوفن حتما حالتون مياد سر جاش .
..
  



Tuesday, June 17, 2003

بن بســـــــــــــــت .

اما بن بستی که ته خط نيست . اول خطه . خطی که از هر طرف نگاش کنی کجه . به هيچ صراطی مستقيم نمی شه . و سرگيجه ای که حاصل چرخيدن تو اين لابيرنت تو در توی بی سرانجامه .

افسردگی که می گن بايد يه جايی از اين جاها شروع شده باشه ، نه ؟
..
  




يه سفر کوتاه چند روزه اطراف استان مرکزی ... اراک و خمين و محلات و دليجان و نراق و آخراش هم نياسر و قمصر کاشان ... از اون سفرهای تحميلی که به يمن حضور مقاديری حکم باز قهار ، يه ورژن رقيق شدهء هايده با کلی ترانهء درخواستی ، و صد البته هوای خنک و تميز شب ها کمی تا قسمتی چسبيد .

دو تا نکتهء جالب به چشمم خورد :

اهالی محلات علاوه بر اينکه مهمون نوازن و زود صميمی می شن ، به طور طبيعی بساط قليون و حکم رو جلوی خانوم ها پهن می کنن و آقايون هاج و واج با حسرت می تونن پشت دست بشينن و نگاه کنن .

اما چشمتون روز بد نبينه ، مرديم بسکه اين خانومای کاشانی شوهراشون رو تحويل گرفتن ! اصولا همهء پذيرائی ها اول از آقايون شروع می شد و در ضمن آقايون حاضر در جمع کاری نداشتن جز خوردن و خوابيدن و حکم بازی کردن و فوق فوقش باد زدن جوجه کباب . جدی جدی خانوما به صورت ديفالت جوری رفتار می کردن که انگار آسمون سوراخ شده و شوهرها يا پسرهاشون افتادن پايين . خلاصه که کليهء آقايون همراه ما در پايان اين سفر به شدت دچار بدآموزی شدن و حال و هوای غمناک محلات کاملا از سرشون پريد !
..
  




از وبلاگ الفی اتکينز :



● سه چيز را دوست دارم :

دوستی به شرطِ پايبندی

عاشقی به شرطِ عهد

و تو را كه شرط نمی شناسی .




" فيلم نامه هفت پرده ----- سعيد عقيقی "

..
  



Saturday, June 14, 2003

احوال پس از عشق بزرگ به مانند احوال پس از مرگ است برای کسانی که از آن جان به در می برند : از مجالی که باقی مانده حيرت می کنيم . ديگر نمی خواهيم آن را صرف کاری کنيم ، اين مجال را . به سان آنان که از شاهراه های سپيد اغما باز می گردند ، لطافت تابناک عشق بزرگ را در کنه جان خويش نگاه می داريم . اين عشق از اين پس به جای اراده و تمنا می نشيند . به جای آينده می نشيند .

ترا زمانی چنين دراز دوست داشته ام ، باز هم دوست می دارم و بدان می ماند که در آب زلال غوطه وريم ، هرگز فراموشت نخواهم کرد .



نوشتن ، انفجار قلب است در سکوت .



زندگی هيچ گاه به قدر زمانی قدرتمند نمی شود که يکی از راه های آن به رويش بسته می شود . آن گاه صاف و زلال ، از رخنه ای که برايش باقی مانده روان می شود .



آنچه مزاحم زندگی ماست ، در نهايت به آن قدرت می بخشد .



فرسودگی ----- کريستين بوبن
..
  




کاپوچينو هم يک ساله شد ... مبارک باشه يه عالمه .

و اينم مصاحبهء ده نمکی با ديوونه خونهء چلچراغ .

..
  



Friday, June 13, 2003

قـــــــــــــــــــــــرمزته .

يکی نيست بهش بگه آخه بچه جان ، ما که مثل بچهء آدم دراز کشيده بوديم داشتيم با خيال راحت و ضميری مطمئن فوتبالمون رو می ديديم ، تو که اوضاع تيمتون رو می دونی ، چرا بی خودی اين همه sms مصرف می کنی که آخرش مجبور شی بری قهوه خونهء جادهء فشم ، خودکشی کنی !
..
  






ای توبه ام شکسته ... از تو کجا گريزم

ای در دلم نشسته ... از تو کجا گريزم

.....

من همه در حکم توام

تو همه در خون منی

گر مه و خورشيد شوم

من کم از آنم که تويی

...

..
  




چند شبه درست زير پنجرهء اتاقم ، کنار کتابخونه ، به شدت بوی گل مريم مياد . بوش کامل می پيچه توی اتاق . اول فکر کردم دارم اشتباه می کنم ، اما بقيه هم تاييد کردن . همه جا رو گشتم ، نه اثری از گل بود و نه هيچ چيز ديگه . بيرون پنجره رو هم نگاه کردم ، هيچی نبود جز ديوار بلند خونهء بغلی و پنجره های بستهء همسايه های بالايی و پايينی . نه گيتار زنی پايين پنجره بود و نه دسته گلی پشت پنجره . اما هنوز هر شب بوی گل مريم می پيچه زير پنجرهء اتاق و من دلم تنگ می شه برای لذت غافلگير کنندهء دريافت يه دسته گل ، مثل اون وقتا : چند شاخه مريم ، يه شاخه رز سياه ، لاله های رنگی ، يا همون ترکيب هميشگی زنبق و نرگس که من عاشقشم .
..
  



Thursday, June 12, 2003

" مقاديری ولگردی وبلاگانه "



خوب ما رو که آب برده ، اينم روش !



وقتی آدم با چند تا خل و چل ( البته بلا نسبت ندا جونم ) بره بيرون که يکی شون از اونور دنيا اومده باشه و يکی شونم از پشت کوه ، اوضاع بهتر از اين نمی شه که چای رو تو درکه بخوری و ناهار رو تو کافه نادری ، اونم به شکلی که حتی کليهء راننده های مسير هم بفهمن با چه جماعتی طرفن ! تازه خودشون کم بودن ، هر چی وبلاگی رو هم که تو راه ديدن سوار کردن !

عوضش بعد از ظهر کلی به يمن حضور آبی خوش گذشت .

اون شيرپستهء سورپريز بابارحيم به شيوهء گروه فشاری هم که ديگه جای خود داشت .

**********

ورژن جديد شِوِد ( اون سگه بود تو مزرعهء مريم گلی اينا که همش دنبال دمش می گشت ) هم وارد ايران شد . امروز از معدود دفعاتی بود که همه به جای اينکه به ما نگاه کنن ، ميخ اين آقاهه شده بودن ! به هر حال از اونجايی که تيپش کاملا هنری بود ، مجبور شديم دوباره بريم کافه نادری شاتوبريان بخوريم . و از اونجايی که آب کافی شاپ های گاندی قطع شده بود ، بقيهء بحث شيرين افتادن در پوستين خلق* رو در جام جم پيگيری کرديم . حضور يک تيله به تنهايی کافيه تا خواه نا خواه آدم سر از شهر کتاب در بياره ، چه برسه به اينکه جمع چير آپ کنندگان با حضور مستقيم غزل و حضور غير مستقيم رضا تکميل هم بشه ! طفلکی ايمان مجبور شد به خاطر ما بقيه رو هم تحويل بگيره ( ! ) و کلی شرمنده مون کرد مثل هميشه .

**********

خلاصه همهء اينا يعنی اينکه اگه بهار و بچه جنوب شهر هم بودن ، می تونستيم يه روم اوريجينال به ياد اونوقتا به صورت زنده برگزار کنيم .

جای بعضی ها هم به شدت خالی .



پ.ن : راستی مرسی از سوغاتی ها ، هر چند که :

اوليش قرار بود يه چيز ديگه باشه !

و بخشی از دوميشم جا مونده ظاهرا !

اما اون قسمت مربوط به جوليا رابرتزش به شدت منحصر به فرده و تنها از يک مغز کمی تا قسمتی *** همچين ايده ای بر مياد .



* به سبک تلخون .
..
  



Wednesday, June 11, 2003

هنوز که هنوزه با ای ميل ازم می پرسن : از خرس مهربون چه خبر ؟ چرا ديگه ازش نمی نويسی ؟ الان چه حسی نسبت بهش داری ؟ دلت تنگ نمی شه ؟ پشيمون نشدی ؟ ...

هميشه برام جالب بوده که چی باعث می شه آدمايی که اصلا من رو نمی شناسن ، اينجوری به جزئيات نوشته های يه غريبه توجه داشته باشن و اتفاقات زندگيش رو پيگيری کنن .



حضور بعضی اشخاص اونقدر تو زندگی آدم پررنگه که گاهی به کل از برخوردهای فيزيکی مستقل می شه . تو حضور اون شخص رو هر روز و هر شب ، تو لحظه هات حس می کنی ، بی اونکه ببينيش يا خبری ازش داشته باشی . صِرف اين حضور کافيه تا آرامش داشته باشی .

به قول شازده کوچولو : " وقتی گلی را دوست داشته باشی که تو کرور کرور ستاره فقط يکی از آن هست ، برای خوشبختی همين کافی ست که نگاهی به آسمان بيندازی ، به آن همه ستاره ، و با خود بگويی : گل من جايی ميان آن ستاره هاست . "

هر کدوم از ما در روابطمون دنبال آرامش می گرديم . و آرامشی که اين رابطه در طول اون سال ها و حتی بعدش به من داد ، دقيقا چيزيه از همين جنس . همين که ستاره ای هست و گلی ، که فقط متعلق به توه ، و گذر زمان و بُعد مسافت ، هيچگاه کمرنگش نمی کنه . اين تمام اون چيزيه که من دارم .



پرسيده بودی : پشيمون نيستی ؟ راستش رو بخوای نه ، کاری که من کردم درست بود . با تمام دل تنگی هام ، حتی لحظه ای در درست بودنش شک نکردم . گاهی بودن بعضی آدم ها اونقدر برات با ارزش می شه که ممکنه بخوای به هر قيمتی شده حفظشون کنی . اما من روی خودخواهی خودم برای داشتن يه آدم - به قيمت سنگينی که ممکن بود پرداخت کنه - پا گذاشتم . رفتم تا رنج نکشه . سخت بود . خيلی سخت . اما پشيمون نيستم .



پرسيده بودی : دل تنگ نمی شی ؟ هووووم ، دل تنگ هم می شم . اما دل تنگيم از جنس اندوه نيست . تنها يه لبخند عميقه شايد . به ياد داری که گفته بودم مومنم . مومن بودن آرومت می کنه . ايمان به اينکه بخشی از اون آدم متعلق به توه که هيچگاه جايگزينی نداره . ايمان به اينکه هر اتفاقی هم که بيفته ، اون بخش تنها متعلق به توه و دست نخورده باقی می مونه . اگر دنبال آرامشی ، خوب بگرد ، يقين پيدا کن ، ايمان بيار ، و وقتی ايمان آوردی ، ديگه ذره ای شک نکن . مومن باقی بمون .



و يه چيز ديگه : يادت باشه هيچ وقت نگهبان يک رابطه نباشی . رابطه ای که هميشه ترس ِ از دست دادنش رو داشته باشی ، و بخوای بند ايجاد کنی تا مستحکمش کنی ، هميشه به بندی بنده . اين رابطه هيچوقت آرومت نمی کنه . تو رو به آرامش ته دنيا نمی رسونه .



" در آن طلا که محک طلب کند ، شک است . شک ، چيزی به جای نمی گذارد . مِهر ، آن متاعی نيست که بشود آزمود و پس از آن ، ضربه ی يک آزمايش به حقارت آلوده اش نسازد . " *

و به ياد بسپار :

ايمان ، نياز به آزمون را مطرود می کند .



و آخر اينکه از يک رابطه برای خودت يک تکيه گاه مطلق درست نکن . خوبه که درختی باشه تا موقع خستگی هات بهش تکيه بدی و آروم بشی ، اما تکيه دادن ِ مطلق ، يعنی وا دادن . و اين ، پويايی ِ رابطه رو از بين می بره . خوبه درختی باشه که بهش تکيه کنی ، و در عين حال اونی باشی که درخت هم بهت تکيه بده .

" چيزی خوف ناک تر از تکيه گاه نيست . ذلت ، رايگان ترين هديه ی هر پناهی ست که می توان جُست . " *



خانومی ... اينا رو بيشتر از همه برای تو نوشتم . برای تو که خواستی جوابت رو ميل نکنم ، بذارم تو وبلاگم .

سبز باشی دوست من .



* نادر ابراهيمی .

..
  




وقتی با توام

به لذت لحظه ها خيانت کرده ام اگر

به گردش عقربه های ساعت خيره شوم .



ساعت ، شگون ندارد

به من نگاه کن .
..
  



Tuesday, June 10, 2003

در باب امروز همين بس که : دو نقطه دی و لا غير !
..
  




حس غريبه گی دارم . نمی دونم حسم از غريبيه يا دل تنگی . هر چی که هست ، دل تنگی ِ غريبيه ... اين روزها راز نو و سلانهء عليزاده گوش می دم يا شورعشق افتخاری و کنسرت کامکارها ... حال و هوام يه جورايی عجيبه . نه غمگينم ، نه شاد ... زندگی آروم و بی صدا از اين کنار می گذره و من آروم تر و بی صدا تر گذرش رو نگاه می کنم .



وصال آن لب شيرين به خسروان دادند

تو را نصيب همين بس که کوهکن باشی




تو اين روزهای بی صدا ، کتاب های کوتاه زيادی خوندم . مدت هاست می ترسم کتاب قطوری رو شروع کنم ، انگار که ترسی نهفته باشه از ناتموم موندن کتاب . وسط اين کتاب ها ، برای چندمين بار شازده کوچولو رو خوندم . اين بار به حکايت روباه که رسيدم ، به نظرم اومد يه جورايی شبيه حکايت ماست ! برام جالب بود که بدونم کجای قصه وايستادم . راستی کجای قصه ام ؟؟
..
  



Monday, June 9, 2003

راستی

يادم تو را فراموش ...
..
  




بعضی از اتفاقات زندگی اجتناب نا پذيرن . و بدترين ها و موندگار ترين هاشون هم معمولا تاوان حماقت های خود آدمن . يادمه قبلنا چقدر شعارهای صد من يه غاز می دادم ، ولی الان در عمل می بينم چقدر با حرف هام فاصله دارم . می بينم وقتی آدم در کوران اتفاق ها قرار می گيره ، هرگز نمی تونه به همون راحتی که يه عمر شعار می داده ، عمل کنه .



از اين همه انعطاف خودم در شگفتم . هر لحظه فکر می کنم که به زودی منفجر خواهم شد ، اما باز هم همه چی ادامه پيدا می کنه . نمی دونم دليلم دقيقا کدومه ؟

تن دادن به جبری که اگرچه گريزناپذير نيست ، اما رهايی ازش بهای گزافی داره .

حساب گری يا منطق خطی دو دو تا چهارتايی .

ترس از ريسک کردن .

يا ترس از اينکه اونور پل خبری نباشه، گيرم که زدی به آب و گيرم که به سلامت رسيدی اونور، اگه هيچ کدوم از روياهات اونجا نبود چی ؟ حاضری رو وضع فعليت قمار کنی ؟

و خوب تر که فکر می کنم ، می بينم تن به آب نمی دم چون مرزهای نا ممکن زيادی سر راهمه . اونقدر ناممکن که شانس موفقيت رو بی رحمانه به سمت صفر سوق می ده .



اينجوری می شه که هر بار از لب مرز برمی گردم . هر بار سُربی تر از قبل . و وقتی برمی گردم ، حتی جای قبلی خودم رو هم گم می کنم . بودنم به شدت اضافی می شه ، انگار که شيئی تزئينی باشی بالا سر شومينه و ديگران مجبور باشن بر حسب وظيفه گردگيريت کنن .



بعد از اين همه سال هنوز نتونستم دلم رو راضی کنم که زندگی رو - که زندگيم رو - از زاويه ء سوم شخص مفرد نگاه نکنه . و راستش مدت هاست که از اين " هميشه - سوم شخص - بينی " ِ خودم خسته م .

کاش لااقل دلم راضی می شد .
..
  



Sunday, June 8, 2003

بی وقفه تقويت می شی تا توان درد کشيدن رو داشته باشی . بی وقفه درد می کشی تا تقويت بشی . عجب دور احمقانه ای !
..
  




چند روزی در مناطق به شدت بی اينترنت به سر می بردم ، اما کم کم دارم برمی گردم به نواحی متمدن !
..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017