Desire Knows No Bounds




Friday, August 29, 2003

هووووم ... در راستای شرايط جديد از اين قبيل :

به نظر من بايد جدا از اين حق ها كه مي گن ، بايد حق وبلاگ نويسي و حق وردنه كوبوندن توي ملاج و حق بيرون موندن از خونه تا صبح وسوت زدن و آواز خوندن تو خيابون وخيلي چيزا رو بايد اضافه كرد .. اصلا بياييد ما خانومهاي وبلاگ نويس به كمك هم يه شرايط ضمن عقدي تدارك ببينيم كه دمار از روزگار هر چي مرده در بياريم ..



و آن قبيل :

مي گم :

قلي جان حالا اگه خواستي تجديد فراش کني به نظرم وبلاگ بهترين راهه.

تو خيلي کم وبلاگ مي خوني. تازه بيشتر هم وبلاگ مردا رو مي خوني.

بايد وبلاگ بخوني زياد اونم خانم ها رو.

قلي جان مي گه :

هر وقت خواستم تجديد فراش کنم همه جور حقي به طرف مي دم ولي

يک حق هم من مي گيرم.

کنجکاوانه مي پرسم:

چه حقي؟

مي گه :

طرف حق نداره اسم وبلاگ ببره.

اصلا شرطش اينه که از وبلاگ و وبلاگ نويسي بدش بياد!!!



*****



يه شرط ديگه هم بد نيست اضافه شه :

داماد حق نداره بپرسه : " عزيزم ، اين مطلب جديدت رو خطاب به کی نوشته بودی ! "
..
  




گاهی از تمامی ِ داشته ها ، چيزی برايت نمی ماند ... جز شیء و رؤيا .
..
  



Thursday, August 28, 2003

از وبلاگ علی :



بی قرار و مضطرب

از اسفند کوچه خواهم پيچيد

به خانه ات خواهم رسيد

زنگ خواهم زد

و تو در را خواهی گشود .

ما بقی داستان به عهده ی تو ،

حالا يا مرا می پذيری

يا نه .

مهم آمدنم بود که آمدم .

من خوب می دانم

که پايان هر داستانی شيرين نيست .
..
  



Wednesday, August 27, 2003

اين جوريا که بوش مياد ، کار نشد نداره ... فقط کمی صبر ايوب لازم داره و يه خورده کفش و عصای آهنين ... و صد البته بايد کمی هم هلن کلر باشی ، کر و لال ... اين جوری همه چی بر وفق مراده و ايام به کام .



سفر شمال خيلی خوب بود ... از اون هواهای خنکی که اصلا آدم چسبونک نمی شد ... يه عالمه بارون ريز ... يه عالمه مه ... يه عالمه زغال اخته ... يه عالمه آهنگ جواد توی راه بدون اين که کسی صداش در بياد ! ( فقط همه به شدت از حسن انتخاب های من شگفت زده شده بودن ! ) ... يه عالمه شنا تو دريای توفانی ( و مقاديری دست درد وحشتناک ) ... يه عالمه خوردن و خوردن و خوابيدن و خوابيدن ... يه عالمه ليونل ريچی ... يه کوچولو حکم ... و مهم تر از همه همسفر بودن با چند تا موجود دوست داشتنی که بعضياشون زده بودن رو دست نويد در زمينهء اراجيف گويی ... خلاصه که چسبيد .



و اين روزا : مقاديری مهمون شبانه روزی ... تعدادی مهمونی و کمی عروسی ... و يکی دو تا مسافرت باقی مونده ظرف همين چند روز ... بيرون ِ من اون قدر شلوغه که فرصت سر خاروندن هم ندارم ... و اين تو اون قدر خاليه که از اين همه سکوت و تنهاييش خوابم گرفته ... اما خيالی نيست ... هنوز لبخندی که دوست دارن ببينن سر جاشه .



گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی ؟

من غريبانه به اين خوشبختی می نگرم .
*



* فروغ
..
  




هيشکی

.....

در كيفم را باز مي‌كنم . موبايلم . نه هيچ Missed Callي و نه هيچ Message ي .

با خودم فكر مي‌كنم ، كه انگار " هيشكي منو دوس نداره " . بعد شروع مي‌كنم به شمردن آنها كه دوستم دارند . تعدادشان كم نيست . حداقل آنهائي كه من مي‌شناسمشان . اما فايده ندارد . اثر ديدن تصوير يك گوشي كوچك سياه يا يك پاكت كوچولو در بالاي صفحه‌ي نمايشگر موبايل انگار خيلي بيشتر از اينهاست .

چقدر در مخاطره‌ايم . چقدر كم دوستمان داشته ‌اند آن خيلي سالها پيش ، كه اگر هزاران نفر آنگونه كه ما دوست داريم ، بگويند كه دوستمان دارند ، باز باورمان نمي‌شود .

..
  



Tuesday, August 19, 2003

چند روزی می رم سفر .. يعنی اين که به کُل نيستم اين دور و برها .. تا بعدتر چه شود .
..
  




آروم بودم .. هنوز اونجا بودن .. ديدنشون و بودنشون آرومم کرد .. انگار ردی از تو رو ديده باشم .



ظاهرا آروم ترم .. اما ناآرومی درونی داره لهم می کنه .. نمی تونم اين جوری ادامه بدم .. دلم آرامش مطلق می خواد .. بی دغدغه گی ! .. يه ذهن آزاد که به هيچی ِ هيچی فکر نکنه .. از اين همه بحران درونی خسته شدم .. کاش کمی راحتم بذارن .



خداجونم .. فعلا که مرسی زياد .

اما کاش می فهميدم جريان چيه ..
..
  



Sunday, August 17, 2003

داشتم کتاب های قديميم رو ورق می زدم . ياد آنت افتادم و رفتم سراغ جان شيفته . از اون کتابای قطوری که وقتی ورق می زنی بوی کاغذ کهنه می پيچه توی اتاق . به تاريخ ته کتاب نگاه کردم ، تاريخی که خوندن کتاب رو تموم کرده بودم . مربوط به زمانی بود که مدرسه می رفتم ، دوم راهنمايی . و بعد رفتم سراغ جملاتی که زيرشون رو خط کشيده بودم ، عادتی که از بچگی دارم . برام جالب بود که اون زمان چطور زير همچين جملاتی رو خط کشيده بودم :



اگر من در رخنه ای که پديد آورده ام از پا درآيم ، خوب ! رخنه ای کرده ام . ديگران بهتر نفس خواهند کشيد .



بهترين ِ زنان می تواند اهانت های نهفته را ببخشد ، اما هرگز از يادش نمی برد .



درسی که دل به بهای رنج و شادی خود مطالعه نکرده باشد درست فراگرفته نمی شود . واژه و واقعيت از يک قماش نيستند . و چه بسا که شخص آنچه را که خوانده است در زندگی بيابد و آن را باز نشناسد .



من نگرانی هيچ چيز و همه چيز را ندارم . در همين لحظهء حاضر هستم ، و اين برايم يکسره کافی ست : اين است که هميشه پيش پای خود را نگاه می کنم . و اگر تصادفا بيفتم ، هرگز از جای خيلی بلند نيست . اما تو همانی که هستی : هيچ کار را نيمه کاره نمی کنی . اگر بخواهی از دست بروی ، پاک از دست می روی .



اگر به غالب ايمان داشته باشيم ، مغلوب بودن چيزی نيست .



ما به يکديگر نياز داشتيم تا خودمان نباشيم . جز با هم کامل نبوديم ... اين درست آن چيزی ست که ديگران نمی توانند ببخشند ! زيرا اگر دو تن با هم کامل باشند ، ديگران خود را مغبون می شمارند .



مارک کسانی را که می گريزند تحقير می کند . با چنان شدتی تحقيرشان می کند که اين خود ممانعتی در برابر وسوسهء گريز خود اوست . ... " هر آن چه می خواهی باش ! هر چه می خواهی بکن ! دلت اگر خواست ، فرار کن ! ولی بگو : من فرار می کنم ! "



نه ، ميوه در حق درخت خيانت نخواهد کرد ... اما در اين زمان ، درخت بود که خيانت می کرد ...



کنجکاوی ... آنت اگر حوا می بود ، در چيدن سيب از درخت ترديد روا نمی داشت . پی ِ روباه بازی نمی رفت تا آدم را به چيدن آن وا دارد ... " می دانم ، خطر می کنم . برای آن هم خطر می کنم که بهتر بدانم . اخلاق کهنه توصيه می کرد که از خطر بگريزم . ولی اخلاق نو به ما ياد داده است که آن که خطر نمی کند هيچ چيز ندارد ، هيچ چيز نيست . من اگر نيستم ، خواهم بود . "



....



" جان شيفته --- رومن رولان --- ترجمهء م . به آذين "



بايد دوباره از اول بخونمش ... دلم برای آنت تنگ شده .
..
  



Saturday, August 16, 2003

تنسی تاکسيدو هرگز شکست نمی خوره !

همين ديگه ... تا يه خورده تحويلم می گيرن زودی جو می گيرَتَم ... ولی خوب راستش بالاخره حوصله م سر رفت ... يعنی کمی تا قسمتی کوتاه اومدم تا بعدا سر فرصت يه عمليات هسته ای رو شروع کنم ... تازه خدا رو چه ديدی ، شايد کار به اون جاها هم نکشيد ... خلاصه اين که فعلا کلی خانوم شدم ديگه ... صدام هم اصلا در نمياد ... در واقع به مرگ گرفتن که به تب راضی بشم ... ما هم گفتيم چشم . ما رو که آب برده ، اينم روش ... فعلا فقط دارم تمام ساعت های بيداريم رو يه سَره کتاب می خونم که يادم بره چه غلطی کردم و به قول گو گو خانوم اين واشر کذايی آب بندی بشه و ديگه چيکه نکنه ، تا بعد چی پيش بياد ... اما خدائيش اين که می گن " از هر چی بدت بياد ، به سرت مياد " ، واو به واوش درسته ! .. پوووووف .. عمری خودمو نمی تونستم اين شکلی که الان هستم تصور کنم ... حکايتيه !!
..
  




يه کتاب از شيوا ارسطويی خوندم به نام ِ آمده بودم با دخترم چای بخورم . هفت داستان کوتاه داره که از بين اون ها قصهء اولش که هم نام کتابه برام جالب بود . تا حالا زندگی يک زن رو از اين زاويه نگاه نکرده بودم . و جالب تر از اون زاويهء برعکسش بود ، اون تصويره دوباره اومد تو ذهنم .. هوووم .. اينجا همون جايی بود که چند وقت پيش براش دنبال يه منتقد بی طرف می گشتم .. قصه ساده ست .. اما زاويهء ديد مهمه .. و مهم تر از اون تصويريه که از يه قصهء تکراری در شرايط مختلف تو ذهن آدما شکل می گيره .. پيام ، يادته بهت چی می گفتم ؟ .. شايد اون موقع يه جورايی می خواستم نظرت رو در مورد اين قصه بدونم .. شايد البته !
..
  




از وبلاگ Dandelion Message :



متعلقات كه زياد شود ، تنهايي عميق تر مي شود ؛ تنهايي ِ جدايي از هركدام !





از وبلاگ خم :



گاه گاهی بايد سکوت کرد تا صدای موسيقی را که از پشت صدای باران به گوش می رسد ، شنيد .
..
  



Thursday, August 14, 2003

آ

و

ی

ز

و

ن

از وسط برزخ .. که از قضا قيافه ش به شدت شبيه دوزخه !

اميدوارم اين چند روز به خير بگذره .



خود نه از اميد رَستم نی ز غم

وين ميان خوش دست و پايی می زنم .
*



* احمد شاملو
..
  




All about my mother رو هم ديدم ... داره از اين جناب آلمودووار خوشم مياد .

بعد از دو سال بالاخره صدای بال سيمرغ رو هم خوندم ... بعدشم از روی کنجکاوی شروع کردم به خوندن تذکرة الاوليا ... از حال و هواش خوشم مياد ... به خصوص تو اين روزا که هی سعی می کنم حواسم رو از خودم پرت کنم ... اگه اين دلشوره هه بذاره البته !
..
  



Wednesday, August 13, 2003

من اصولا با آقايون راحت کنار ميام .. يعنی هر قدرم که سخت باشه ، بالاخره يه جوری کنار ميام .. اما اين آقاهه که هنوز سيستمش تحت dos ه ( ! ) بدجوری دهن منو سرويس کرده .. تنها آقاييه تو دنيا که اين همه ازش بدم مياد ، اين همه ازش می ترسم ، اين همه دوسم داره ( البته از نوع خاله خرسه ، ولی خودش قبول نداره ) و اين همه برام کار انجام داده و می ده !!

اين دفعه ديگه جدی ِ جدی به زبون شيرين فارسی بهش گفتم : ببين من به خدا ازت می ترسم .. گفت : آخرش اگه عاشقم نشدی ! .. آخه آدم اين همه زبون نفهم ! .. پوووووف .

موندم چيکارش کنم .. آقای ترسناک هم مصيبتيه ها !
..
  




دارم از کنجکاوی می ميرم که بدونم اگه الان ِ منو می ديدی - منظورم تو موقعيت فعليه - چی می گفتی !

يعنی همون حرفايی رو که اون قدر در موردشون با اطمينان و از موضع قدرت می زدی ، حالا که دقيقا عينشون برای من پيش اومده ، بازم بهشون اعتقاد داشتی ؟ بازم به همون راحتی نظر می دادی ؟

خيلی دلم می خواد بدونم چه راه حلی بهم پيشنهاد می کردی . مطمئنا اين جوری تکليفم يه سره می شد .

کاش می شد واسه يه بارم که شده نظر صريحتو در اين مورد به طور خاص بدونم . به طور خاص در مورد خودم . اين شايد تنها چيزی باشه که بتونه از اين وضعيت احمقانهء فعلی نجاتم بده . حيف که هيچ جوری نمی شه .
..
  




اين تابستون چرا هی داره کش مياد همش ؟!
..
  



Tuesday, August 12, 2003

از وبلاگ خرمگس خاتون :



يه استفراغ خوب !



سلام دخترم ... خیلی خوشحالم که بالاخره دست از حساب و کتا ب برداشتم و به آرزوهایی که یه عمری تو کله ام وول میخورد عمل کردم ... خیلی زود ۳۰۰ دلاری رو که داشتم تموم شد . بعدش دکون به دکون در زدم و پرسیدم که برای من کاری هست یا نه ... من الان توی یک شیرینی فروشی در مرکز پاریس کار گرفتم ... صندوقدار هستم و اونقدری پول می گیرم که اموراتم بچرخه ... خیلی خوشحالم و می دونم تو هم جات امنه ... هر چی باشه تو نمی تونستی برنامه ها و درس و مدرسه و کلاسای جور واجورتو ول کنی و با من دیوونه راه بیفتی ... من به طرز عجیب و غریبی دارم با زندگی حال می کنم و هنوز دلم برات تنگ نشده ... به بابات بگو هنوز هم پشیمون نشدم و کماکان بدم میاد ازش ... سرم که به سنگ نخورده هیچی حس می کنم یه کوه سنگ از رو کله ام برداشته شده و چقدر از خودم بدم می آید وقتی که می بینم چندین سال نشسته بودم اون ور دنیا و می گفتم نمیشه! ... حالا شده خوبش هم شده ... خدا رو چه دیدی شاید عاشق هم بشم ... نه حالا صاحب شیرینی فروشی ... اون یه کم چاقه و به من نمیاد ... از همین مشتری های اینجا ... بد هم نیستن ... میدونی حمال های اینجا از تحصیل کرده های سوپر لوکس اونجا بیشتر می فهمن! ... به هیچ کس سلام نمی رسونم ... از جیلیز و ویلیزهای احتمالی بابات - قند تو دلم آب میشه ... مواظب خودت باش .



فصل استفراغ از کتاب آيين همسرداری - نوشته الفاروق الکشافرز

..
  




چه دختر نجيبی !

...

این واژه ها آشنا هستند. " متین" ، " نجیب" ، " با گذشت" . کلماتی که متناوبا در وصف زنان و برای ذکر خوبی و مقبولیت آنها، تکرار می شوند و به موازات تکرار این واژه ها، زنانی را شاهدیم که برای به دست آوردن و نگاهداشتن بار معنایی این واژه ها، هر روز خود، باورها، ارزش ها و رفتارهایشان را به حلقه بسته تر و تنگتری پرتاب می کنند.

...

اما مسئله برای زنانی که تن به پذیرش چنین واژه هایی نمی دهند، دردناک تر است. آنها همیشه مجبور به تحمل برچسب هایی هستند که سنگین تر و تیره تر از واژه های قبلی است. زنانی که برای گرفتن حقوق خود، چانه زنی و مجادله می کنند، " سلیطه" خوانده می شوند. زنانی که برای داشتن زندگی خوب که حق طبیعی آنهاست، ازدواج مجدد، می کنند و یا از همسرانشان جدا می شوند، " بی عاطفه" ، " بی احساس" و " پست" به حساب می آیند.

این زنان از زیر فشار واژه های اهدایی عرف، فرار می کنند، اما زیر فشار سنگین تری از برچسب های تیره و سیاه، خرد می شوند. برای هیچ کس اهمیتی ندارد که زنی که برای چندین دقیقه در جمعی، تحسین می شود و با صفات نجیب و با گذشت و.. مورد ستایش قرار می گیرد، در خلوت به چه می اندیشد؟ بهای این واژه ها را چگونه می پردازد؟ روح انسانی اش را چگونه از دست می دهد؟ و شانه هایش چگونه هر روز و هر روز، خمیده تر می شود؟



متن کاملش رو اينجا بخونين .

*****

راستی بخش برگزيدهء وبلاگ ها ی آهوی سه گوش هم دوباره شروع به کار کرده .

ايناهاش !
..
  



Monday, August 11, 2003

دوباره يه موج گنده اومد و خونه ای رو که ساخته بودم با خودش برد ... تا من باشم که مثل احمقا هر بار لب ساحل ، قصر شنی نسازم .



اين بار کلی سعی کرده بودم که همه چی مرتب باشه ، عادی و طبيعی . اما بازم نشد . يعنی ديگه اون قدر ظرفيتم اومده پايين که با کوچک ترين جرقه ای منفجر می شم . هی اون وسطا سعی کردم به روی خودم نيارم . يه گوشم در باشه و يه گوشم دروازه . اما بازم نشد . کمتر آدمی تونسته منو تا اين حد به مرز جنون برسونه از عصبانيت . اين بار خيلی چيزا خراب شد . خراب ِ خراب . حتا يادآوری ِ چيزايی که اون شب شنيدم هم دوباره تنم رو می لرزونه . احمقانه تر اين که با اون همه ادعا و کيلو کيلو حرفای دهن پر کن ، همه رو گوش دادم و هيچ کاری هم نکردم . يعنی راستش اين بار ديگه توی بن بست بودم . نمی تونستم تکون بخورم . و خوب برای همه بهتر بود که من خفه شم و اوضاع رو از اينی که هست بدتر نکنم .



فقط دوباره و چند باره و هزارباره از زن بودن ، اونم توی اين مملکت گل و بلبل بيزارم . از اين که به کوچکترين بهانه ای همه چی رو ببرن زير سوال . همه چی رو به لجن بکشن . اونم فقط به اين دليل که تو چارچوب های خودت رو داری و اونا خط کشی های خودشون رو . و اين مرزبندی ها با هم منطبق نيست . تو اونی نيستی که دلشون می خواد ، که آرزو داشتن .



تو بن بست گير کردن حس بديه . نه راه پس داری و نه راه پيش . هيشکی هم نمی تونه دستتو بگيره و از توی اون چاه لعنتی بکشتت بيرون . بازم مثل هميشه تو سخت ترين شرايط ، تنهای تنهايی . نه پدر و مادری ، نه خواهر و برادری . و نه حتا دوستی . هيشکی نمی تونه کمکت کنه . می دونی که بازم خودتی و خودت . و اين بار که خودتم کم آوردی ، برای اولين بار به شدت احساس درموندگی می کنی .

خيلی وحشتناکه اين احساس استيصال . و دقيقا همون وقته که می فهمی چقدر ناتوانی ، و گاهی وقتا چقدر همه چی غير منصفانه ست .



فکر کنم ديگه بيشتر از اين نبايد جلوی ديگران اونی باشم که هستم . کاری نداره که . وانمود می کنم اونی شده م که می خوان . وقتی بعد يه قرن هنوز زبون هم رو نمی فهميم و خودشون دلشون می خواد جلوشون فيلم بازی کنم ، خيالی نيست . تا حالا سعی می کردم خرشون نکنم ، اما حالا که خودشون می خوان ، چشم !

منم بازی مو خوب بلدم .



مرداد لعنتی !
..
  




از وبلاگ شرقی :



چوبی که برای پوشاندن پشت بام خانه ها مصرف می شود مال این طرفها نیست مال دور دست هاست. از جایی می آید که درختان بلند دل سپرده به خاک اره می شوند. بعد این کُنده های بی شاخ و برگ افتاده به خاک را با زنجیر های قطور آهنی می بندند و داخل آب می اندازند. کنده ها آنقدر آنجا می مانند و آب جذب می کنند که به این رطوبت ناگزیر عادت می کنند. دیگر جای رنجشی نمی ماند از قطرات کوچک باران وقتی که ذهن جاری چوب ، پر شده از همهمهء رودخانه هاست.
..
  




..
  




فکر کنم رسيديم ته خط ... اما بی انصافا حتا نمی ذارن پياده شيم !
..
  



Sunday, August 10, 2003

ديگه بعد از " آئورا --- کارلوس فوئنتس " و " مونته ديديو کوه خدا --- اری دلوکا " بايد کم کم به سليقهء جناب فروشنده ايمان بيارم ! به خصوص اين دومی خيلی چسبيد . البته نمی دونم ظرافت هايی که در بازی با کلمات تو اين کتاب به کار رفته ، تا چه حد هنر مترجم کتابه .



:: شمع فقط تاريکی را روشن می کند ، نه اينکه فراريش بدهد .



:: به اش می گويم : ماريا ، خداوند همه چيز را می بيند . می گويد : " بله ، همه چيز را می بيند ، اما اگر خود من به اين فکر نباشم که کارها را درست کنم با ديدن او که کار من درست نمی شود . "



:: آدم بايد به تنبيه های شوخی آميز خدا هم رضا بدهد ، چون حکمت خداوند اين است که گاهی آدم ها را مسخره کند تا سر عقل بيايند .



:: " الهی به سرنوشت سگی دچار بشود که سوهان را ليس می زند ... دارم لعنت می کنم ... سگی که سوهان را می ليسد خون ِ خودش را می ليسد ، اما لذتی که می برد بيشتر از دردی ست که حس می کند و همين طور ادامه می دهد تا اين که ديگر خون توی بدنش نمی ماند . "



:: هر بار که بمبی نزديکی هامان می ترکيد بادش او را دچار استفراغ می کرد ، سرش را می گرفتم توی دستهام ، وسط پاهای من بالا می آورد ، خوشحال بودم از اين که از عشقمان اين کار هم بر می آمد . آن موقع نامزد بوديم و بيشتر از زن و شوهر به هم وابسته بوديم . جنگ همچو امکانی را به ما می داد . اگر او از اين دنيا برود ، من دستگيرهء بی در می شوم .



:: وقتی احساس دلتنگی می کنيم به خاطر غيبت نيست ، به خاطر حضورست ، کسی آمده ديدنت ، آدم ها يا سرزمين ها از دور آمده اند و يک کمی کنارت می مانند تا تنها نباشی .



:: دارم ياد می گيرم - اصلا کار يعنی همين - دارم ياد می گيرم که بی اعتنا به آفتاب ِ بيرون سرم را بيندازم پايين و کارم را بکنم ، در حالی که بيرون آفتابی ست که همه جا را گرفته و زود هم تمام می شود ، بعدش هم غروب می شود و آدم هنوز توی دکان است و آمدن و رفتن ِ آفتاب را ديده بدون اين که سلامی به اش بکند .



" مونته ديديو کوه خدا --- ترجمه مهدی سحابی "



اين جملهء آخری رو از تو هم شنيده بودم ، يادته ؟
..
  



Thursday, August 7, 2003



.....

ز من هر آن که او دور

چو دل به سينه نزديک

به من هر آن که نزديک

از او جدا جدا من


" همايون شجريان "



..
  




دوباره ابر سياهه تو راهه . هر دفعه که قراره بياد بايد کلی انرژی ِ الکی مصرف کنم تا همه چی عادی به نظر بياد . مسخره ست که آدم مجبور باشه خودشو قايم کنه تو کمد و به جاش يه عروسک خيمه شب بازی بذاره تو ويترين ! البته اين بار زياد نگران نيستم . يه جورايی پوستم کلفت شده ديگه . می دونم که بايد يه خورده مقاومتم رو ببرم بالا و صدامو بيارم پايين . اگه بخوام منصفانه نگاه کنم ، خدائيش اوضاع اون قدر ها هم که به نظر مياد بد نيست . فقط از اين قايم موشک بازی هاش بدم مياد . کاش می شد راحت تر کنار بيام !

وقتی نمی شه شرايط رو عوض کرد ، بهتره لااقل وضع موجود رو طوری اداره کنی که بشه راحت تر تحملش کرد . حق انتخاب که نباشه ، ديگه خوب و بد ، يا شايد درست و غلط اونقدرها معنا نداره . شرايط هدايتت می کنه به سمت حداکثر استفاده از حد اقل امکانات . و خوب اين وسط ديگه نمی شه چيز ها رو تو چارچوب های طبيعی شون قضاوت کرد .

دوباره رسيدم به قضاوت .. هی سعی می کنم ازش فرار کنم و باز از هر طرف که می رم ، گيرش ميفتم . مهم نيست .. فعلا سعی می کنم فکرش رو نکنم . تا بعد چی پيش بياد .
..
  



Wednesday, August 6, 2003

از وبلاگ ايزد بانو :



دو سيم حامل جريانهاي پاد موازي يكديگر را دفع مي كنند . دو سيم حامل جريان هاي موازي يكديگر را جذب مي كنند .

مي بيني؟ اين دو تا سيم هم از آدمايي مثل من و تو بيشتر مي فهمن !



دو قطب همنام آهنربا همديگر را دفع ميكنند . دو قطب ناهمنام آهنربا همديگر را جذب مي كنند .

اين تناقض نيست ؟ كار اون دو تا سيم درسته يا اين دو تا قطب ؟





گفتی نمی فهمید ، در چرائیش اندیشه مکنید ، من خدایم ، اگر بهشت می خواهی خدایی من را پذیرا باش . واطاعتت کردند . نسلی کور زاییده شد .
..
  




:: تنها نيستم . فقط کاری به کار دنيا ندارم .



:: می بينی ؟ زندگی به زور شبيه قصه نمی شه .



:: تنها نشسته ام .. و حواسم نيست .. که دنيا با من است .



:: اين جا نمی شود به کسی نزديک شد . آدم ها از دور دوست داشتنی ترند .



:: اگه دوست داشتن يک آدم غايب بتونه همچين اثری داشته باشه ، دوست داشتن ِ کسی که همراه آدمه بايد خيلی عميق تر باشه .



:: اگه دو نفر به قيمت دوستی مجبور بشن تا آخر عمر به هم دروغ بگن ، بهتره تنهايی بشينن و به چيزهايی فکر کنن که دوست دارن .



:: روز قدم زدن بی فايده است . آدم همه چيز را می بيند و همه او را می بينند . توی تاريکی ، آدم می تواند خيال کند که چيزی ، جايی ، کسی منتظرش است .اما توی روشنايی اصلا خبری نيست ... معلوم است که خبری نيست .



:: وقتی حواس ات نيست ، زيباترينی

وقتی حواس ات هست ، فقط زيبايی

حالا حواس ات هست ؟



:: دختر : چه سربالايی سختی .. باز خوبه آدم مطمئنه يکی منتظرش هس .. وگرنه به چه عشقی اين سربالايی رو می ره بالا ؟

استاد : وقتی هم مطمئنی کسی منتظرت نيست ، راحت می ری بالا .

دختر : پس به نظرت چرا من سخت می رم بالا ؟

استاد : برای اين که مطمئن نيستی ، مرددی .

.....

دختر : تو اگه کسی رو دوست داشته باشی اين قدر منتظرش می ذاری ؟

استاد : نه ، يه کاری می کنم که انتظار يادش بره .

.....

استاد : فکر نمی کنی آدم ها واسه مخفی کردن احساس شون دليل دارن ؟

دختر : همين دليل شون از هم دورشون می کنه .

.....

دختر : اين که آدم خودشو بزنه به اون راه ، صنعت ادبی يه ؟

استاد : نه ، صنعت ادبی نيست . استعداد خداداديه .



" فيلم نامه شب های روشن --- سعيد عقيقی "
..
  



Tuesday, August 5, 2003



يه درخت هست همين دور و برا ... از اون درختا که فکر می کنی هزار ساله اينجاست ... از اون درختا که هميشه ساکت نگات می کنه ، بازی هاتو تماشا می کنه ، شيطونی هاتو ، بداخلاقی هاتو ، خنده هاتو ، گريه هاتو ... هر وقت دلت بگيره می تونی بری بشينی زير سايه ش ، غُر غُر کنی ، بد اخلاقی کنی ، حرف بزنی ، حرف نزنی ... خيالت راحته که هميشه هست تا حرفاتو گوش بده ، که بفهمه ... نگران نيستی که اشتباه بفهمتت ، که اشتباه تعبير کنه ، اشتباه برداشت کنه ... کافيه چشماتو ببندی ، تکيه بدی و خودتو رها کنی قاطی نسيم خنکی که مياد و حس آرومی که جريان داره ... حالا چه تو باغ سنگی ، چه کنار رودخونهء لواسان ، چه هر جای ديگه ... می دونم که گاهی وقتا درخت بودن سخته ... گاهی سخته فقط يه بيننده باشی و هيچی نگی ... سخته بخوای بگی ، اما نگی ... سخته همه چی رو از اون بالا ببينی و بازم مثل هميشه باشی ... می دونم ... اما خوب ، کار هر کسی هم نيست ... درخت بودن يه هنره .
..
  






...

تا قمر در عقربه کار ما چنينه


...

"ايرج بسطامی"

..
  



Monday, August 4, 2003

ديشب با بچه ها رفتيم کافه عکس ، قهوه بستنی بخوريم . اما هر چی گشتيم اثری از قهوه بستنی تو مِنو نبود . بعد دنبال قهوه های ديگه گشتيم ، اونا هم نبودن ، يعنی روشون کاغذ چسبونده شده بود .

از آقاهه پرسيديم چه اتفاقی برای قهوه بستنی تون افتاده ؟

گفت : ديگه نداريم ، فروش کليهء چيزهای قهوه ای ممنوع شده !! بعد قيافه های ما رو که ديد خود به خود توضيح داد که : از چند روز پيش 20-30 تا کافی شاپ رو بستن ، به 20-30 تا هم اخطار دادن و بساط قهوه شون رو جمع کردن . چون کافی شاپ ها از صنف بستنی و آب ميوه مجوز می گيرن و قهوه زير مجموعهء اون گروه نيست . و از اون جايی که صنف قهوه نداريم ، بنابراين فروش قهوه و باقی مشتقات قهوه دار به کلی غير قانونی تشخيص داده شده !

پرسيديم : نسکافه چی ؟

گفت : نه ، هنوز نفهميدن که اين دو تا يه جورايی با هم فاميلن !



خلاصه به يُمن اکتشاف جديد حضرات ، تا اطلاع ثانوی قهوه حرامه و احتمالا نسکافه هم مکروه مؤکد !

..
  




داشتم تازه ترين های کتاب رو تو خوابگرد می خوندم که چشمم به اينا افتاد :

* بامداد خمار نوشته‌ي صادق كوندرا!

* يه گزارش آماری هم در مورد " نوع و ميزان علاقه مندی دانشجويان نسبت به ادبيات داستانی " اينجاست که نتايجش خيلی جالبه . و به خصوص تفکيک نتايج دختران و پسران . که البته به نظر من تا حدی بازتاب نادرست ايجاد می کنه .



۱۰ اثر داخلي محبوب از ديدگاه كل دانشجويان

--------------------------------------------------

۱- بامداد خمار --- ۱۹۷ امتياز

۲- پنجره --- ۱۱۶ امتياز

۳- كليدر --- ۱۰۴ امتياز

۴- سووشون --- ۹۹ امتياز

۵- بوف كور --- ۷۳امتياز

۶- مدير مدرسه --- ۳۵ امتياز

۷- چشم‌هايش --- ۲۴امتياز

۸- آتش بدون دود --- ۲۱ امتياز

۹- جزيره سرگرداني --- ۱۸امتياز

۱۰- شازده احتجاب --- ۱۷امتياز





آثار خارجي محبوب از ديدگاه كل دانشجويان

--------------------------------------------------

۱- بربادرفته --- ۱۹۵ امتياز

۲- بينوايان --- ۶۸ امتياز

۳- كيمياگر --- ۶۱ امتياز

۴- پيمان --- ۵۷ امتياز

۵- دزيره --- ۵۴ امتياز

۶- ربه كا --- ۳۸امتياز

۷- مرغان شاخسار طرب --- ۳۱ امتياز

۸- بلندي‌هاي بادگير ---۳۰ امتياز

۹- جنگ‌وصلح- صدسال تنهايي --- ۲۸ امتياز

۱۰- جين اير --- ۲۵ امتياز
..
  



Saturday, August 2, 2003

يه جوالدوز به خودم ...



دنيای درونيم بزرگ شده .. خيلی بزرگ .. و اين ، انرژی زيادی از آدم می گيره .

يه زمانی بود که همين دنيا از ويرانی که دچارش بودم نجاتم داد . کمکم کرد بتونم بار بيرون رو به دوش بکشم . کمک کرد نگاه تيره م دوباره پرتقالی بشه . بازگشتم رو مديون همين دنيای شخصی ِ شخصی ِ شخصی م هستم .

اما حالا می بينم که سطح انرژی م به شدت پايين اومده . و علنا در مقابله با وقايع بيرونی کم ميارم .. يه زمانی - يه زمان نه چندان دور - اين دنيا پر بود از آدما ، آدمای مختلف . اما کم کم کيسه هه سوراخ شد . آدما يواش يواش افتادن بيرون . حالا ديگه خيلی سبک شده ، خيلی .. اين هم يه جورايی بَده ، هم خوب .. بَده چون يه وقتايی دلت که تنگ می شه ، می ترسی .. و بيشتر خوبه ، چون ذهنت آزادتر می شه ، آروم تری ، حس می کنی بيشتر خودتی .

مدتيه خاليم .. خالی ِ خالی .. و انعکاس اين خلأ داره گيجم می کنه . از دست و پا زدن تو اين جزيرهء سرگردونی خسته شدم . زندگی ِ باری به هر جهت دلمو زده .. خيلی اومدم رو سطح .. از ذهنيات قبليم فاصله گرفتم .. اما اين فاصله نيست که آزارم می ده .. اون چيزی که آزار دهنده ست همين قشر نازک و شکننده ايه که الان روشم .. که مدتيه آلوده ش شدم .. و می دونم اون قدر محکم نيست که بتونه نگهم داره .. تعلق ، آدمو نگه می داره .. بندی می شه برای بودن و موندن .. تعلق ها که از بين برن ، رها می شی تو خلأ . و ديگه هيچ جاذبه ای روت اثر نمی داره .



يه مدت آدمای دور و برم به شدت دلم رو زده بودن . باهاشون احساس بيگانگی می کردم . متعلق به جامعه ای بودم که تعلقی بهش نداشتم . نگاه کليشه ای شون به آدم ها ، به رويداد ها ، و به قرار داد ها حالمو به هم می زد .. پشت هر نگاهی منتظر يه تقاضا بودم ، منتظر يه معامله .. دلم فضای بی رنگ می خواست ، بی زرق و برق ، بی تجمل . دلم آدم های صاف می خواست ، آدم های شفاف ، تيله ای . آدم هايی که پشت هر نگاهشون تفسيری يا تمنايی نباشه . آدم هايی که من رو فارغ از محاسبات و مناسبات ظاهری ببينن ، بفهمن ، بخوان .. درست زمانی که نا اميد شده بودم ، خرس مهربون رو پيدا کردم .. کمی بعد تر ، تيله ها رو .. و باز روی نارنجی زندگی برام پررنگ شد .. تجربهء يه عالمه لحظه های کوچيک ، شيرين و اصيل ، بدبينی م رو کم رنگ کرد . اون قدر که خيلی از سيم خاردارهام رو گذاشتم کنار . گاردم رو نسبت به آدم ها باز کردم . و شروع کردم به دوباره دوست داشتن زندگی . به دوباره دوست داشتن آدما .. در لحظه زندگی کردن . فارغ از گذشته ای که روی دوشت سنگينی می کنه . و فارغ تر از آينده ای که می ترسوندت .. سبک شده بودم يه عالمه ..

همين آخرترها بود که زندگی وبلاگی هم قاطی روزهام شد .. چيزی که از روز اول تو روابط وبلاگی برام جذاب بود ، نگاه و قضاوت آدما بود . نگاهی که تا مدتی طولانی فارغ از من ِ فيزيکی بود . با آدمايی آشنا شدم که شايد هيچ وقت در زندگی واقعيم امکان برخورد باهاشون برام پيش نميومد . آدم هايی که برام تازگی داشتن . با آدمای قبلی زندگيم به شدت متفاوت بودن . آدمايی که قبل از ظاهرشون ، بخشی از درونشون رو ديده بودم . با آدمايی که من رو فقط بر اساس چند نوشته می شناختن . و بی اونکه چيزی از من ِ بيرونی بدونن ، ذهنيات درونيم رو خونده بوندن .. تفاوت بين اين دو گروه خيلی زياد بود . در واقع هيچ سنخيت و تناسبی با هم نداشتن . و من جذب گروه دوم شدم .. تا زمانی که زندگی وبلاگی متعلق به دنيای وبلاگ بود ، مشکلی نبود . اما کم کم همه چی قاطی شد . بالانس برقرار کردن بين زندگی روزمره با ارتباط های جديدم کار ساده ای نبود . فضاها به شدت متفاوت بود . و هر کدوم ازدو گروه به چيزهايی حساس بودن که برای من در گروه ديگه حل شده و عادی بود . در همين فراز و نشيب ها به واقعياتی رسيدم که قبلا بهشون اعتقادی نداشتم . مهم ترينشون فاصله بود . تجربه هايی که در عمل برام پيش اومد ، فاصله رو بيش از هر چيز ديگه ای به رخم کشيد . و شايد سنگين ترين بخش اين تجربه بود . اما بهترين بخش ماجرا هنوز هم به قوت خودش باقيه . داشتن آدمای باارزشی که حتا نديدنشون هم نمی تونه چيزی از دوست داشتنشون کم کنه . و خوب طبيعتا تاثير موندگاری که وجودشون روی ذهن آدم می ذاره .



اما باز به جايی رسيدم که قبل تر ها هم حس کرده بودم . حس غريبه گی . حس رها شدن در سطح . حس دور شدن از عمق . فاصله خيلی ناچيزه از " تعلق " تا " تعليق " . کافيه متعلق نباشی تا معلق شی . تا تاب بخوری در فضای خالی ای که رو به هيچ سمتی نيست . اول اين تاب خوردن رو با سبکی اشتباه می گيری . برات لذت بخشه . اما چون جهت نداره ، به زودی سرت گيج می ره . آشفته می شی . و اين آشفتگی کم کم می رسوندت به درماندگی .

چاره ش سخت نيست . دور هم نيست . دست کسی هم نيست . چاره ش توی خودمه . کافيه کمی از دنيای درونيم خارج بشم و برگردم تو خودم . از سطح برم تو عمق . کمی با خودم جهت دار برخورد کنم . مطمئنا از موج های سطح که دور بشم ، به عمق که برسم ، آروم می شم . آرامشم رو که به دست بيارم ، ديگه محيط به راحتی آشفته م نمی کنه . اون وقته که می تونم برگردم به دنيای بيرونی ، اما اين بار با يه دنيای درونی کوچيک . کوچيک تا آخرين حد ممکن .

اين بار اون آرامشی رو که دنبالشم ، بايد در خودم پيدا کنم ، نه جای ديگه .

نمی دونم چرا حس می کنم برای شروع احتياج دارم نماز بخونم . دلم کمی فضای غير مادی می خواد . غير وابسته . شايد حتا دوباره تی ام رو شروع کنم .. بايد بيشتر کتاب بخونم . و هدف دار تر . احتمالا از کتاب هايی شروع می کنم که هميشه تو در موردشون صحبت می کردی . که هميشه فکر می کردم خوندنشون برام خيلی سخته . همون جلد مشکی ها .. بايد کمی هم گم بشم . کمی بی انتظار تر . کمی تنها تر .. انتظار ، وابستگی مياره . توقع مياره .

ياد حرف های بچه جنوب شهر ميفتم ، درست هفتهء پيش . وقتی بهش گفتم : چرا برای رفتنت قانون می ذاری ؟ هر کاری رو که فکر می کنی درسته بکن ، ولی لااقل قانون نذار . گفت : انتظار کشيدن سخته . مخصوصا اگه بی قانون باشه . اگه قانون نذاری که " با من تماس نگير ، ميل نزن ، آف لاين نذار " ، هميشه يه احتمال رو باز گذاشتی برای اميدوار بودن . با اين که رفتی و نيستی ، اما اين حق رو از ديگران نگرفتی ، پس به خودت حق می دی که منتظر باشی ، که متوقع باشی ، که دلگير بشی . و اين سخته ، خيلی سخت . اما قانون که باشه ، با قولی که می گيری خيالت آسوده می شه که ديگه تخلفی در کار نيست . که قانونت اجرا می شه . که اجرا که بشه ، ديگه انتظاری در کار نيست . که توقعی نيست . که دل گيری نيست . ديگه مطمئنی که هيچ چيز نيست . اين جوری چيزی به دست نمياد ، اما لا اقل چيزی هم خراب نمی شه ...

حرفاش تلخ بود ، اما حقيقت بود . لااقل همين تازگی ها خودم با گوشت و پوست تجربه ش کرده بودم . هر چند که هنوزم نمی دونم منتظر بودن سخت تره يا منتظر نبودن .

به هر حال مطمئنا کمی دوری از چيزهايی که بهشون وابسته م ، بهم اين فرصت رو می ده که لااقل با خودم رو راست بشم . و اين برام لازمه !

خلاصه که شروع می کنم درست بشم و با اين زندگی هه کنار بيام ... از همين امروز .

به قول شاهين :

زندگي را مي توان رها کرد، مي توان مشکل کرد و يا مي توان آسان گرفت ؛ دوست داري با خودت آشتي کني و زندگي را به دست بگيري و وقتي سوارش شدي رهايش کني که حالا هر جايي مي خواهد برود و تو را هم با خود ببرد . دوست نداري اجازه دهي زندگي سوارت بشود و رهايت کند تا زير بارش زجر بکشي . تصميم مي گيري تا وقتي که سوار هستي همه چيز را ساده و آسان بگيري و هر وقت زندگي را ديدي که رم کرده است و نزديک است سوارت شود کمي افسارش را سخت تر بکشي و محکم همان بالا بنشيني و وقتي که آرام شد باز رهايش کني که تا خود افق تو را با خود ببرد ، شايد قبل از غروب به خورشيد برسي .

..
  




انتظار خبری نيست مرا ...
..
  



Friday, August 1, 2003

از وبلاگ سيزيف :



آنچه آموخته ام به درد زندگی نمی خورد . آنچه به درد زندگی می خورد نياموخته ام . ديگر برای آموختنِ نياموخته ها پيرم ؛ برای فراموش کردن ِ آموخته ها نيز ...

تمام شد .

زندگی تمام شد .





از وبلاگ طلوع گل ياس :



اگه پینوکیو تو ولایت رافانیلو بود به نشانه وفاداری نسبت به کسی که ساخته بودش ، همه ی عمرش چوب باقی میموند ...

از کتاب « مونته دیدیو کوه خدا »





از وبلاگ Dandelion Message



چنان مشغول بازي هاي كودكانه ي خويشند

كه نمي فهمي

غمي گرده شكن در دل دارند و

بغضي نشكستني در گلو

كه اگر فرياد كنند

چنان هراسي در دل مرگ مي افكنند

كه چاره اي جز خود نمي يابد .

..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017