Desire Knows No Bounds




Tuesday, September 30, 2003

به اين نتيجه رسيدم که واشر سر سيلندر سوزوندن خيلی بهتر از اينه که وسط بيابون پنچر بشی ، زاپاست هم پنچرتر باشه و دستت به هيچ جا بند نباشه !

***

با وجودی که دارم با يه مشت جونور سر و کله می زنم و يه جورايی کلی انرژی تلف می کنم ، اما با اوضاع جديد خوب کنار ميام . کلی روزمره شدم . يه روزمرهء خالی که تقريبا هيچ کار مفيدی جز خوردن و خوابيدن انجام نمی ده . اولا فکر می کردم سخته ، بعد ديدم نه ، همچينم سخت نيست . وقتی بهانه ای نداشته باشی ، خود به خود وا می دی و به حل شدن تو روزمرگی عادت می کنی . کم کم دوباره دارم يه جاهايی نقش همون فرشتهء مهربون رو بازی می کنم . حالا که قراره همين جوری بگذره ، بذار لااقل به بقيه خوش بگذره .

***

دلم برای معجزه م تنگ شده . خيلی وقته بهش فکر نکردم . ديگه کم کم داره اثر جادوئيشو از دست می ده . می ترسم اگه همين جوری بهش فکر نکنم ، ديگه هيچ وقت اتفاق نيفته .

***

کسی دو سه تا بهانهء خوب واسه يه خورده زندگی کردن سراغ نداره ؟

و همين جور يه کلاس خوب برای يادگيری زبان اسپانيائی در اسرع وقت ؟

***

.....

رنگ ِ سبز را ترجيح می دهم .

ترجيح می دهم نگويم که

همه اش تقصير عقل است .

استثناها را ترجيح می دهم .

ترجيح می دهم زودتر بيرون بروم .

ترجيح می دهم با پزشکان دربارهء چيزهای ديگر صحبت کنم .

...

ترجيح می دهم نپرسم تا کِی ، و کِی .

ترجيح می دهم حتا اين امکان را در نظر بگيرم

که وجود هم حقی دارد .



" آدم ها روی پل --- ويسواوا شيمبورسکا "

..
  



Saturday, September 27, 2003

انتظار ،

فرسوده ات می کند

و صبور ...

غرورت را به تمامی در هم می شکند

روحت را خراش می دهد

و آرام آرام ، صيقلی ات می کند ...



سال هاست که از مقابل آن تخته سنگ ، آن تکه کوه ، و آن تک درخت ِ تنها می گذری

هر روز سهمشان اينست :

نيم نگاهی از سر آشنايی و

عبور .



اما خوب تر که ببينی

لبه های ناهموار تخته سنگ و تکه کوه ، ديگر آن قدرها هم بُرنده نيست

تيزی ها بُردبارانه به انحنا نشسته اند .

تک درخت مغرور کنارهء راه هم فروتن شده

مهربان است و صبور و پذيرا .

انگار که سنگ و کوه و درخت هم به انتظار مانده اند .

در انتظار رهگذری شايد

مسافری .

که بيايد و نرود .

که بيايد و بماند .

..
  



Tuesday, September 23, 2003

باز پائيز اينجاست

و من هنوز چه عاشقانه دوستش دارم

چرا که با تو آغاز می شود

با تو کوه ِ من

که دست هايت غرق بوی بارانند ...

منتظر بودم که بيايد

که بيايی ...

اما انتظار

شايد همان قرار ساده بود بين دست هايمان

که من بروم

که تو بمانی

که دست هايمان رها شوند ...

باران که ببارد

باز دل تنگت می شوم

زير باران می روم

اين بار تو نيستی که بيايی و نوازش جاماندهء دستانم را هديه بياوری

و من چه غريبانه دلم برای باران تنگ می شود ...



تولدت مبارک خوب ِ من

دلم پيشکشت ، هر جا که باشی .




اول مهرماه هشتاد و دو .

..
  



Monday, September 22, 2003

بالاخره تصميمش رو گرفت ... رفتنی شد ... الانم کلی وقته بند و بساطش رو جمع کرده ، لباس پوشيده و حاضر آماده دم دره ... کلی هم با اين لباسای قشنگش خوش تيپ و با کلاس شده بچه م ... جعبه هه رو می گم ... تازه از وقتی فهميده رفتنی شده ، ديگه همچين طفلکی هم نيست ... کلی چشاش برق می زنه و خوشحاله ... يواش يواش داره بهش حسوديم می شه .
..
  




يه خبر خوب ... فروغ دوباره وبلاگ نويسی رو شروع کرده و اينجا می نويسه .
..
  




از وبلاگ دربارهء هستی من :



.....

هر دقیقه یه آدمی رو علم می کنی که اون پررنگ تره رو فراموش کنی.

خوب همین می شه که مدتهاست به هیچ کس نگفتی "دوست دارم". چرا؟ واقعاً چرا مدتهاست در جواب "دوستت دارم" فقط گفتی مرسی .

.....

آدمی که با دریافت محبت و عشق می ذاره می ره، خوب باید بره. لابد اونم ترسای خودش رو داره. لابد می ترسه دریافت محبت از تو براش ایجاد تعهد کنه. مثل خود تو که این اتفاق برات میوفته. تا احساس می کنی که یکی داره درگیر می شه یه قدم عقلی به عقب بر می داری. آره این بازیت رو حفظم. کافی طرف یه قدم احساسی بیاد جلو تا تو یه قدم عقلی بری عقب.

از طرفی اون یکی بازیت رو هم حفظم. اونی که کافیه یه آدمی یه قدم عقلی بره عقب تا تو یه قدم احساسی بری جلو.

واقعاً جریان از چه قراره؟ مگه دزد و پلیس داریم بازی می کنیم؟

...



ادامهء مطلب .
..
  



Sunday, September 21, 2003

آخر هفتهء شلوغ و پر حادثه ای بود . اما دوسش داشتم . با اينکه ساعت هاش مثل هوای بهاری غير قابل پيش بينی بود ، يه ساعت آفتابی بود ، دو ساعت ابری ... با اينکه چگالی بالايی داشت و يه جورايی نفس گير بود ... با اينکه يه عالمه ش تو بی خبری و فکر اينکه چی ممکنه بشه گذشت ... اما خوب بود يه عالمه .

×××××

از اون مهمونی يه هويی که کلی هم خوب بود - اما بی نتيجه - گرفته تا امامزاده داوود وبلاگی ( جای اونايی که دفعه قبل بودن و اين بار نبودن کلی خالی + نويد و بچه جنوب شهر ) ... دوبار پنچر شدگی جين جين ، اونم هربار درست بعد از دو سه دور طواف دور اون ميدون کذايی ... ديزی و قليون و خربزه و آلبالو خشکهء نيمه ترشيده و پسته ... نوستالژی کارتون های قديمی ... سياوش قميشی اونم سه بار از اول تا آخر ... اين بار نسبتا تميز ، به موقع و معقولانه به قرار شب رسيدم !

×××××

نوری می خوند :

اون که می خواد ميون ما ... من و تو ديوار بکشه

دل می گه نفرينش کنم ... به درد من دچار بشه

بارون سنگم که بياد ... برنمی گردم از تو من

از اين که بدتر نمی شه ... هر چی می شه بذار بشه


يادته که ، نه ؟



از کارهای نوری بيشتر از همه چوپان و نازنين مريم رو دوست داشتم ... اجرای گروه کر هم عالی بود ، رهبرشون هم به همچنين (; ... تعليق و اتفاقات غير منتظره هم که ماشالله به مقدار کافی موجود بود ... از ديدن نيکلاس کيج در حد يه سلام و خدافظی گرفته تا شام خوردن بعد از نصفه شب با جناب پونه ، اگه من رو مار در نظر بگيريم - اونم در حالتی که من هی با مدل حرف زدنم و جملات قصارم و فرم نگاه کردنم و قيافه م و قد و قواره م و اينا ، اونو ياد دختری که هفت سال تمام عاشقش بود مينداختم و کلی بد و بيراه دريافت می کردم - آخر رمانتيسم بود ديگه !

×××××

زندگی کلی پرتقالی می شه ، وقتی با تيله ها باشی ، اصلا خندون يا گريونش مهم نيست . فقط می شه يه روز رو قد يه عمر باهاشون زندگی کرد ، لذت برد ، خالی شد و اميدوار به اينکه اونقدرها هم تنها نيستی ...



هی دختر جان ... زندگی شايد همين باشد ... حيفِ اون چشاته که دريا بشن ، اونم واسه آدمايی که هيچ وقت نمی خوان بفهمنت ... همين که بهش ايمان داری و می دونی که هست ، کلی از راه رو جلويی ... با آدم بزرگ ها مهربون باش ... نمی شه کاری شون کرد ... زبون و منطق خاص خودشون رو دارن ... بچه ها بايد نسبت به آدم بزرگا گذشت داشته باشن !

×××××

همهء کادوها يه طرف ، اون دسته بيل کذايی و پوستر امام رضا و قاشق چنگال ها هم يه طرف ... تو کافه عکس قبلنا آبرو داشتيم ، حالا ديگه نداريم ... هر کی با آدمايی از قبيل جين جين و نويد بگرده ( اون دو تا رضاها رو يه خورده می ذاريم تو پرانتز ) ، بايد حساب اين روزا رو هم بکنه ديگه ! ... از جريانات پارک قيطريه هم که بهتره چيزی نگم ، فقط اينکه به زودی توش کلی درخت پسته سبز می شه !!!

×××××

شادی های کوچيکی که هيچ جا جز ايران نمی شه داشتشون ... خوش گذشت هزار تا ... ها ، راستی ، من چقد دوباره دارم آدم ها رو دوست می دارم !
..
  



Wednesday, September 17, 2003

هديه گرفتن خيلی کِيف داره ، اما لذت خريدن هديه يه چيز ديگه ست . اينکه با وسواس و بعد از کلی فکر کردن بگردی و چيزی رو پيدا کنی که هم خاص و تک باشه ، هم بدونی به درد طرف می خوره و تا مدت ها براش می مونه ، و خوب بعدشم بسته بندی و کاغذ و روبان و پاکت مناسب و ... ، خيلی لذت بخشه .

اين ماه از اساس ماه کادو خريدن بود واسه من . امروز هم فکر کنم حسن ختامش بود با سه کادو در يک روز . دو تای اول رو که نمی شه اينجا لو داد ، اما سومی رو می شه . رفته بودم شهر کتاب نياوران که از اون سِت های Faber Castell بگيرم ، چشمم افتاد به يه جعبهء چوبی Diplomat که جای خودنويس و قلم و ايناست ، با جا دواتی و جوهر فابريک و بند و بساط . همين ديشب بود که به شدت هوس يه جا مدادی چوبی کرده بودم ، از اونا که قبلنا تو يکی از سريال های خارجی برنامه کودک ، اون دختر مو بلنده داشت و هر بار که وسايلشو جمع می کرد بذاره تو جا مداديش ، منم کلی دلم می خواست . اين جعبه هه هم از اون موجودات هيجان انگيزه که دقيقا خوراک همون اتود و روان نويس چوبی هاست ... هووووم ... از وقتی آوردمش خونه ، هر چند دقيقه يه بار ميرم سراغش ، درشو باز می کنم ، و با بوی چوب و صدای تق تقش کلی حال می کنم . اولش می خواستم يکی هم واسه خودم بخرم ، اما ديدم مزه ش از بين می ره . يعنی از اون چيزاييه که خوبه آدم يا هديه گرفته باشه ، يا هديه بده . اگه واسه خودت بخريش تمام حسش می پَره ... هِی هِی هِی !

حالا اين جعبهء طفلکی همين جوری بلاتکليف نشسته اينجا ، نمی دونه که بالاخره موندنيه يا رفتنی ...
..
  




می آيد ...

می آيد ، می خراشد ، می کَند و می بَرَد

نمی رود اما

تا هميشه به جای می ماند .
..
  



Tuesday, September 16, 2003

يکی از نقطه ضعف های بزرگ من در مقابل آقايون اينه که تحمل ديدن ناراحتی شون رو ندارم ، چه برسه به گريه شون . هر قدر هم عصبانی باشم يا گارد داشته باشم ، وقتی می بينم طرف جدی جدی غصه داره ، ناخودآگاه موضعم رو عوض می کنم . گريه که ديگه جای خود داره .

امروز وقتی بغلم کرد و زد زير گريه ، دلم يه جوری شد . نسوخت ها ، مطلقا ، فقط يه جوری شد . اولش موندم چيکارش کنم . بعد سعی کردم اين دم آخری يه خورده معقول باشم . شروع کردم به نوازش موهاش و گفتن اينکه : پووووف ، بابا بی خيال ، مرد به اين گندگی که گريه نمی کنه . گفت : تا حالا اين قدر رفتن برام سخت نبوده . نمی دونستم چی بگم . دلم نمی خواست دروغ بگم . از طرفی دلم نمی خواست تو اين وضع ببينمش .

هنوز برام عجيبه که چی اين جوری نگهش داشته . مردی که ادعاش گوش زمين و زمان رو کر کرده و برای هيشکی تره هم خورد نمی کنه ، چی ديده که علی رغم تمام بداخلاقی ها ، بد رفتاری ها ، و بی محلی های من بازم هر بار يادم می ندازه که چقدر دوسم داره . اين آخری ها همه بهم می گن اونجوری هم که تو فکر می کنی نيست . به اين سادگی ها نيست . حتما خيلی چيزا پشت پرده هست که تو نمی دونی . تو خيلی زود باوری . به همه اعتماد می کنی . فکر می کنی همه همونين که به تو نشون می دن . با اينکه گوشم پره از اين حرفا ، اما بازم مطمئنم دروغ نمی گه . دروغی تو رفتارش نمی بينم . اما از اون طرف نمی تونم درک کنم چی تو کله ش می گذره . خوب می دونه تنها آدميه رو کرهء زمين که می تونه منو به مرز جنون برسونه . خوب می دونه چقدر دوسش ندارم . خوب می دونه چقدر با هم متفاوتيم . از همه بيشتر بدخلقی های منو ديده ، پاچه گرفتن هامو ، بی حوصلگی هامو ، توهين کردنامو ، بی منطقی هامو ، لجبازيای بچه گونه و احمقانه مو . اما هنوز فکر می کنه همونيم که تو تصوراتش بوده . يا شايدم واقعا موضوع چيز ديگه ايه و من نمی دونم . شايد صرفا بحث حفظ منافع باشه ، نمی دونم . فقط اين بار با هميشه خيلی فرق داشت . خيلی سعی کرد منو همون جوری که هستم نگاه کنه . و راستش خوب هم تحملم کرد . اين بار ديگه سعی نکرد متقاعدم کنه . يه جور آتش بس ناگفته ، که همچين بدم نبود . اما يه هو حس کردم دارم تو بد وضعی گير ميفتم ، نمی دونم .

هر چی بيشتر فکر می کنم ، بيشتر به اين تنها راه می رسم که برم . شايد اين جوری تکليف خيلی چيزا و خيلی آدما يه سره بشه . اما سخت ترين کار عمرمه . هر بار که پام می رسه به فرودگاه ايران ، هر بار ِ هر بار ، اشک تو چشام جمع می شه . يه نفس راحت می کشم که آخيش ، بازم همين نزديکی هام . حالا چه جوری همهء تيکه های کوچيک ، ولی خوب زندگيمو رها کنم و برم ؟ چه جوری دلمو جا بذارم و برم ؟ و هر جا که برم ، با چه انگيزه ای زندگی کنم ، وقتی برگشتی در کار نباشه ...
..
  




يه سيب رو که بالا می ندازی ، هزار و يک مدل چرخ می خوره تا برگرده پايين . يه وقتايی اون قدر دير برمی گرده که دق می کنی از دستش ، تازه وقتيم می خواد بيفته پايين ، صاف می خوره وسط کاسه کوزه ت ، اساسی . حالا باز خوبه فقط تو يه سری از کاسه ها خورد ، نزد اون اصل کاريه رو هم بشکونه !
..
  



Monday, September 15, 2003

خانومی ِ گُل ... تولدت مبارک يه عالمه زياد .



*****



خيلی وقت بود ياد اين شعره بودم ... از همون وقتی که پشت تلفن شنيدمش ... تصادفی تو وبلاگ غزل مرد پست چشمم افتاد بهش :



.....

غريبم ، قصه ام چون غصه ام بسيار

سخن پوشيده بشنو ، اسب من مرده ست و اصلم پير و پژمرده ست .

غم دل با تو گويم غار !

کبوترهای جادوی بشارت گوی

نشستند و تواند بود و بايد بودها گفتند

بشارت ها به من دادند و سوی لانه شان رفتند


من آن کالام را دريا فرو برده

گله ام را گرگ ها خورده

من آن شهر اسيرم ساکنانش سنگ

کجايی ای حريق ؟ ای سيل ؟ ای آوار ؟

اشارت ها درست و راست بود اما بشارت ها

.....

سخن می گفت ، سر در غار کرده ، شهريار شهر سنگستان

سخن می گفت با تاريکی خلوت

غمان قرن ها را زار می ناليد

حزين آوای او در غار می گشت و صدا می کرد .

... غم دل با تو گويم غار !

بگو آيا مرا ديگر اميد رستگاری نيست ؟

صدا نالنده پاسخ داد :

... آری نيست

... آری نيست

... آری نيست .




*****



راستی عکس های نمايشگاه مجسمه های مومی در فرهنگ سرای نياوران رو می تونين اينجا ببينين . مجسمه ها به سبک موزهء مادام توسو درست شده ن .
..
  



Sunday, September 14, 2003

اگر از حال من خواسته باشی ، از اون لبخندهای جوليا رابرتز-وار رو لبمه اساسی ... از بناگوش شرقی گرفته تا بناگوش غربی ... همين جوری ها ، بی خود و بی جهت ... ولی خوب هست ديگه . کلی هم داره می چسبه .

×××××

اول بسم الله ، هنوز درست رو صندلی ننشسته بودم که برگشته می گه : چقدر از بابات دور شدی ! وقتی برگشت سراغت هيچی به روش نيار از چيزهايی که تو اين مدت کشيدی ، تو روش وای نستا ، به روی خودتم نيار . بذار حالا که برگشته ، شرمنده نشه .

يه لبخند تحويلش دادم و گفتم چشم .

بعد گفت : اين مامانت چی می خواد از جون تو ؟ چقد هی نگرانته ، غر غر می زنه بهت .

گفتم نمی دونم والا .

گفت يه گوشت در باشه و يه گوشت دروازه ، خيلی دوسِت داره .

گفتم چشم !

گفت رضا کيه ؟

گفتم هاها ، چطور مگه ؟

گفت : ..... ( اين قسمت بنابر پاره ای مسائل امنيتی شغلی ( ! ) سانسور می شود ! )

گفت ای بابا ، اين آقاهه همه جا هست که .

گفتم کدوم آقاهه ؟

گفت همونی که خيلی وقته روتو برگردوندی ازش .

گفتم خوب ؟

گفت هيچی ، خيالت راحت باشه . قسم خورده تا آخر همين جوری منتظرت وايسته و وای ميسته . هميشه مصرانه هست . نبودنش تو اين مدت قوی ترت کرده . .....

همين جوری مثل احمقا نگاش می کردم . گفت خوب ؟

گفتم خوب !

به آبی گفت تو از دست اين دوستت ديوونه نمی شی ؟ دق می ده آدمو ! اون بچه هم داغ دلش تازه شد و خلاصه دوتايی کلی ازم تعريف کردن !

وسط اين حرفا بقيه هم داشتن حدس می زدن که من شبيه کيَم . يه گوشم به دختر جنوبی بود و يه گوشم به اسم آدمايی که من شبيهشون بودم !

بقيهء تفاسيرش هم در همين راستا بود . يه ساعتی منو واسه خودم توضيح داد ! حوصله م ديگه سر رفته بود . طفلکی نمی تونست ظاهر منو با ذهنياتش درست حسابی ربط بده و کلی تلاش کرد تا اون دو تا شاخی که رو کله ش سبز شده بود زياد ديده نشه ! آخرشم از من گيج تر به نظر ميومد .

خانوم صاحبخونه هم که از اون خانومای گوگولی اينگليش اسپرت بود با کلی لبخند اومد ازم پرسيد : شما بودين که از رو سر دوستتون پريدين رو مبل چار زانو نشستين ؟!

منم خيلی خانومانه بهش لبخند زدم ، احتمالا فکر کرد اشتباه گرفته .

همينا ديگه ... يکی نيست بهم بگه آخه بچه جان ، تو که نه اعتقاد درست حسابی داری ، نه عقل درست حسابی ، اين همه هم گارد داری ، آخه واسه چی پا می شی می ری اين جور جاها !



ها راستی يه چيز ديگه هم گفت . گفت دلت اشتباه نمی گه ، هديه تو بده بهش . کسانی که زياد رنج می کشن و حرفايی رو که سزاوار شنيدنش نيستن تحمل می کنن ، حقشونه که همچين شادی های کوچيکی داشته باشن !





..
  




از اين تکنولوژی ها اصولا قسمتای خوبش می رسه به همون صاحباشون ، دردسراش می مونه واسه ما مصرف کننده های بی فرهنگ جهان سومی ... آخه اين کالِر آی دی هم شد تکنولوژی ؟!

..
  



Saturday, September 13, 2003

خيلی بده که از اين همه اتفاق های جورواجور ، هيچ کدومشونو نمی تونم بنويسم . يعنی در واقع خيلی بده که هی مجبور باشم اينجا هم حواسمو جمع کنم . اما خوب ظاهرا همينيه که هست .

×××××

کم کم حرف زدن داره يادم می ره . اونا فکر می کنن دارم عاقل و سر به راه می شم ، اما من تو دلم اسمشو گذاشته م " مصلحت موضعی " .

×××××

ديگه می ترسم بلند بلند دچار شمارش معکوس بشم ، ولی خدائيش کلی مُردم از منتظر بودن .

×××××

هنوز تو کف حرفای ديروز آبيم ، در واقع حرفای اون دخترک ناشناس جنوبی . نمی دونم چرا اين قدر الکی خوشحال و اميدوارم . و نمی دونم چرا تو تمام اين شبا فقط تويی و تو ...

×××××

سر طناب دست خودمه . اين بار محکم و اساسی وايستادم پاش . کلی هم موفقيت آميزانه از پسش براومدم تا حالا . ديگه عمری شلش نمی کنم . وا نمی دم . می ذارم دست خودم باقی بمونه ، حتا اگه کلی برام گرون تموم شه .

×××××

دايناسوره داره يواش يواش آدم می شه . يا لااقل فعلا من اين طور فکر می کنم .

×××××

باز پاييز تو راهه ... پاييز يعنی تو و بارون ... هنوز هيچی نشده هوايی شدم ... نمی دونی چقدر دلم می خواست اون يه بليت اضافه مال تو می شد ، حتا اگه جات اون سر دنيا بود ... هر چی نباشه اولين بار خودت بهم معرفيش کردی ... اون روزی که صداش همهء دفترت رو پر کرده بود ... يادم نمی ره ... همون روز آفتابی و کفش های برونکا ... اگه می شد ميومدی ، نه ؟

×××××

اين هذيون های بی سر و ته رو فقط برای اين نوشتم که بعدَنا يادم بمونه اين مرداد و شهريور ِ طولانی چقدر داغ بود و سخت بود و سوزوند و خوب نکرد و رفت . که مرداد و شهريور ماه مخصوص گاوهاست و تو يکی خوب می دونی که چقدر برای من دشواره و چقدر اجتناب ناپذير .



..
  




بيش از اين ها ، آه ، آری

بيش از اين ها می توان خاموش ماند

...

می توان بر جای باقی ماند

در کنار پرده ، اما کور ، اما کر

...

می توان فرياد زد

با صدائی سخت کاذب ، سخت بيگانه

" دوست می دارم "

می توان در بازوان چيرهء يک مرد

ماده ای زيبا و سالم بود

...

می توان زيبائی يک لحظه را با شرم

مثل يک عکس سياه مضحک فوری

در ته صندوق مخفی کرد


...

می توان با صورتک ها رخنهء ديوار را پوشاند

می توان با نقش هايی پوچ تر آميخت

...

می توان همچون عروسک های کوکی بود

با دو چشم شيشه ای دنيای خود را ديد

...

می توان با هر فشار هرزهء دستی

بی سبب فرياد کرد و گفت

" آه ، من بسيار خوشبختم "



فروغ فرخ زاد --- عروسک کوکی
..
  



Monday, September 8, 2003

اولی که وارد شدم با نگرانی گشتم دنبال خانوم غريق نجات . خدا خدا می کردم چاق نباشه و شلوار بلند استرچ با تی شرت گلدار هم نپوشيده باشه . آخه بيشتر وقتا خانوم غريق نجات های چاق با تی شرت گلدار و شلوار بلند استرچ ، خانوم های بد اخلاقی از آب در ميان که فقط بلدن در جوابت اخم کنن و سوت بزنن . وقتی ديدمش يه خورده خيالم راحت شد . چاق نبود ، يه تاپ و شلوارک تنش بود و يه کلاه حصيری خوشگل هم رو سرش . لباسامو عوض کردم و رفتم سراغش ، و بعد از يه ربع آسمون ريسمون بافتن ، با موفقيت تمام مخش رو زدم که وقتی رفتم اونور طناب ، بی خيال سوت زدن های ممتد و بنفش بشه . اونم با مقاديری خندهء متعجبانه قبول کرد ، دمش گرم !



دريا کم و بيش توفانی بود . و پلاژ عريض و طويل ، نسبتا خلوت . نزديکای طناب خيلی خلوت بود و اونور طناب به کل خالی . مدت ها بود تو همچين دريای خلوتی شنا نکرده بودم . دلم آب می خواست . عميق عميق . اون قدر جلو رفتم که ديگه ماسه ای زير پام حس نمی کردم . خودم رو سپردم به دست آبی عميق و مهربون دريا . به پشت خوابيدم و چشم هام رو بستم . حالا ديگه فقط من بودم و آب که پوست به پوست در هم پيچيده بوديم . دست های ولرم آب قاطی موهام می چرخيد و روی پوست تنم کشيده می شد . وقتی رو آب خوابيده باشی ، گوشات هم زير آبن و تنها صدايی که می شنوی صدای درياست . چشماتو که باز کنی فقط خورشيدو می بينی و آسمون رو که از هميشه بهت نزديک تره . اگه جز بالا سرت هيچ جا رو نگاه نکنی ، می تونی تصور کنی که فرسنگ ها از ساحل دور شدی و حالا فقط تو موندی و دريايی که تو رو آروم و عاشقانه در آغوش گرفته . و يه لحظه دلت می خواد اون قدر دور بشی که ديگه نتونی برگردی به ساحل ، آخه اونجا چيز زيادی جا نذاشتی ، گذاشتی ؟



يه عالمه وقت بی حرکت رو آب خوابيدم . سعی کردم به هيچ چيز فکر نکنم و غرق صدای موج ها بشم . يه وقتی به خودم اومدم که خورشيد حسابی پوستم رو سوزونده بود و همهء ذهنم پر شده بود از تو . گريزی نبود ، حتا در آغوش بزرگ دريا .



شروع کردم به شنا کردن . طول پلاژ خيلی زياد بود و هر دورش کلی نفسمو به شماره مينداخت . دريا هم هی توفانی تر می شد . موج های سنگين از نزديکی های من شروع می شدن تا اونور طناب اوج بگيرن و فرو بريزن رو آدمايی که هميشه نزديک ساحل می مونن ، اونايی که به خودشون فرصت لذت بردن از آرامش اينور طناب رو نمی دن . عوضش من شاد بودم و سبک . انگار دچار نا محدودی شدی که حريمش رو فقط قابليت و توانايی تو مشخص می کنه . و اين لذت بخش بود . هميشه لذت بخش بوده . دور شدن از هياهوی لب ساحل ، اومدن اينور خط ، بی اونکه کسی برات سوت بزنه ، بی اونکه جلوت مرزی باشه .



دفعهء چهارم بود به گمونم ، وسط های راه برگشت به طرف ديگهء پلاژ ، که شونهء چپم گرفت . يه درد اساسی پيچيد تو دست و گردن و سينه م ، جوری که ديگه نمی تونستم حتا نيم متر هم شنا کنم . سرمو بلند کردم . يه عالمه از ميله های شرقی دور شده بودم و تا ميله های غربی هنوز کلی راه مونده بود . به طرف ساحل هم نمی تونستم شنا کنم . چون موج ها بلند شده بودن و نمی تونستم قاطی شون تعادلم رو حفظ کنم . پام هم مطلقا به زمين نمی رسيد . تقريبا نه راه پس داشتم و نه راه پيش . کاری نمی تونستم بکنم جز اينکه دوباره برگردم و بخوابم روی آب ، کمی پا بزنم تا از موج ها و ساحل دورتر بشم و بعد بی حرکت بمونم تا دردم کمی آروم بشه . وضعيت جديد برام کلی آشنا بود . همين حال رو به تازگی تجربه کرده بودم . تو زندگی واقعيم . چون نمی تونستم شلوغی لب ساحل رو تحمل کنم ، پام رو گذاشته بودم اونور مرز آدم بزرگ ها ، دچار شادی و آرامش و سرخوشی کودکانه ای شده بودم ، اما بعد تر چنان دردی تو سينه م پيچيده بود که نفس ِ من ِ پر طاقت رو بند آورده بود و مجبور شده بودم بی صدا و بی حرکت سر جام بمونم تا دردم کمی تسکين پيدا کنه ، بی اونکه دستی باشه نزديکت برای کمک ، يا چشمی باشه اون دورها ، نگران . بی اونکه زمينی باشه تا پات رو روش بذاری و کمی خستگی در کنی ، يا پناهگاه موقتی نزديکت باشه که به اميد رسيدن بهش کمی بيشتر تلاش کنی و طاقت بياری . هيچی ِ هيچی . يه ديلِمای واقعی .



اون قدر بی حرکت موندم تا بالاخره نوازش بی تمنای آب ، کمی بهترم کرد . شروع کردم به شنا کردن ، به طرف ميله های شرقی . ديگه انرژی زيادی نداشتم . با هر حرکت کوچيکی درد دوباره می پيچيد و بی طاقتم می کرد . مجبور بودم برم سمت ميله ها ، فقط برای اينکه رسيده باشم اون طرف . مهم نبود چه جوريه ، آب اون قسمت تميزه يا نه ، پام به زمين می رسه يا نه ، اون موقع هيچ کدوم ِ اينا مهم نبود . فقط می خواستم دستم رو به جايی بگيرم تا لااقل برای مدت کوتاهی دردم ساکت بشه ، همين .

همين کارو هم کردم . رفتم سراغش و ديگه سعی کردم به لذت ِ خوابيدن با آب فکر نکنم .

آروم آروم و بی صدا برگشتم به ساحل ، نشستم رو ماسه ها ، و صدای هدفون رو تا آخرين جايی که ممکن بود بلند کردم . می خوند :

Listen to the pouring rain , listen to it pour

And with every drop of rain

You know I love you more


.....

فقط دلم می خواست خانوم غريق نجات ، بتونه عمق قدر شناسی م رو از تو چشام بخونه .

..
  



Sunday, September 7, 2003

هی بچه جان ... حواست هست که ؟ ... داره پاييز ميادا ... اين دوميشه ...



*****



از وبلاگ پوست انداختن :



ديگر لحظه هاي با تو بودن نيز

همپاي لحظه هاي بي تو بودن

نمناكند ...



...

دلم براي نبودنت ،

نديدنت ،

نداشتنت هم ديگر تنگ است ....






كاش خوابهايم را پاياني نبود

يا لااقل تعبيري شان بود

كاش تعبير خوابهايم " تو " بود .....
..
  




" واقعيت " وقتی می ره قاطی حرف و حديث و نقل قول و آگرانديسمان ، اون قدر تحريف می شه و تغيير می کنه که ديگه عمری نمی شه شناختش . بعد آدم می مونه دم خروس ( يا شايدم روباه ! ) رو باور کنه يا قسم يه موجود ديگه رو ! ( راستش هر چی سعی کردم اصل ضرب المثل بيشتر از اين يادم نيومد ! )



پ . ن : طی اس ام اسی که هم اکنون به دستم رسيد ، اصل ضرب المثل اينه : آدم می مونه دم خروس رو باور کنه يا قسم حضرت عباس رو !

حالا اين دو تا چه ربطی به هم دارن رو ديگه به شدت نمی دونم .
..
  



Saturday, September 6, 2003

پوووووف ... ديدی ؟! ... وسط اون همه شلوغ پلوغيا و اون همه لبخند ، وسط اون هوای خنک و تميز و کله سحرهای آبی ِ آبی پر از صدای گنجشک و بوی گل ، وسط چای خوش عطر دم کشيده ، ظرف های پر از خربزهء قند مشهدی و گل هندونه و زغال اخته های درشت خنک نمک زده ، وسط اون همه جوک و رجز خونی و ورق هايی که پشت سر هم بر می خورد ، وسط اون همه ساز و آواز و بزن و برقص و بگو و بخند ... هيشکی نفهميد که من گم شده بودم !

راستش اولاش يه خورده دلم برام سوخت ، اما بعدش کم کم به خودم گفتم بابا دمت گرم ، ديگه واسه خودت کلی هنرپيشه شدی ها ... فقط مواظب باش قاطی وسايل پشت صحنه جا نمونی .
..
  



Friday, September 5, 2003

چه کِيفی داره آدم بعد از يه قرن به جای چمدون ، از کمد و کشو استفاده کنه !

هر چند که خوش گذشت يه عالمه .
..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017