Desire Knows No Bounds




Thursday, October 30

آخرين کاردستی





همين قدر آسان !

آسمان کاردستی ِ ناتمام ِ کودکی ست

که ماه را هلالی کژ بريده و چسبانده به گوشه يی

و دريا

آوازخوان پيری که مرغان ِ غربتی خالکوبی اش کرده اند .



اگر تنها نيم روز به پايان ِ جهان باقی ست

دستانم را بگير

تا از برهوت ِ حرف بگذريم

و پابرهنه در هم رها شويم .






" پا برهنه تا صبح --- گراناز موسوی "
..
  




به جای لالايی





بيهوده از نردبام بالا می روی

دستت به گونهء گل انداختهء ماه نمی رسد .





جنگل

نقاشی ِ مداد سبز ِ تو نيست .

بيهوده جيغ می کشی

تنها گنجشک ها فرار می کنند .



ببين

کسی دستمالی تر به پيشانی مهتاب نمی نهد .

کجا می گريزی ؟

گيس هايت را تقدير بافته است

بازت می گردانند

بازت می گردانند .




دخترک !

بيهوده استخوان می ترکانی

لا به لای تور و پولک گم خواهی شد

و بايد آن قدر صبر کنی

تا کوير جوانه بزند .



اين جا سرزمين ِ بی مرز ِ کودکی ها نيست

حتا مِه از سيم خاردار نمی گذرد .




" پا برهنه تا صبح --- گراناز موسوی "



..
  



Tuesday, October 28

7.JPGاون ستاره هه يادته ؟ همونی که بالای سرمون بود ، نزديک ِ نزديک . همونی که دستمونو دراز نکرديم تا بچينيمش ، مبادا دلش برای آسمون تنگ شه . از ترس اينکه مبادا دل تنگی ش دستمونو بسوزونه ... کلی خوشبخت بوديم که سيب ممنوعه مون شکل ستاره بود ، نه ؟ يه ستارهء نقره ای خوش ترکيب درخشان ... نشستيم و نگاش کرديم ، بهش نگفتيم چقد دوسش داريم ، چقد دلمون می خوادش . اونم شايد غصه دار شد . دلش از تنهاييش گرفت . يواش يواش راهشو کشيد و رفت ... حالا ديگه اون قدر دور شده که دستمون بهش نمی رسه . اندازهء هزارتا نردبون رفته بالا ... اما مطمئنم هنوزم گاهی سرشو برمی گردونه و از اون بالا ما رو نگاه می کنه . حتما دلش می خواد بدونه هنوز يادش هستيم يا نه . هنوز مسير تنهايياشو به خاطر داريم يا نه . بعد وقتی ببينه دوتايی داريم نگاهش می کنيم و بهش لبخند می زنيم ، حتما کلی خوشحال می شه ... هنوزم اگه دوتايی نگاش کنيم ، می شيم همون مثلث اون وقتا ... کسی چه می دونه . شايد اين بار تن ستاره رو لمس کنيم و در لذت چيدن سيب ممنوعه غرق بشيم .





و تاوان آن

هر چه باشد

باشد ...
..
  



Sunday, October 26

و يقيناً صادقا ...





سه روز سال رو خيلی دوست دارم . روز اول مهر ، روز آخر سال ، و روز اول ماه رمضون . هميشه اين سه روز برام شروع های خوبی بودن . از اون روزای خوش اخلاق نارنجی .

ماه رمضون رو دوست دارم زياد . به خصوص وقت افطار که عاشقشم . اون ربنا خوشگله که معمولا کانال دو پخش می کنه . نون بربری يا سنگک داغ و پنير و گردو و حلوا و شله زرد و حليم و ساير مخلفات ( همهء حس های خوب که خوراکی از آب در اومدن ! ) . و بيشتر از همه اون حسی که اون وقتا که روزه می گرفتم داشتم ... هوووم ... يه جورايی ته دلم انگار از خودم راضی بودم ، يه جور ِ خوبی مثل اون لبخند های کش اومدهء جوليا رابرتز . حالا ديگه سال هاست از اون حس خوب خبری نيست .

هنوزم موقع افطار که می شه ، صدای ربنا و اذان که بلند می شه ، ته دلم يه چيزی تکون می خوره . حتا گاهی اشک تو چشام جمع می شه . اما از اون لبخنده خبری نيست که نيست ، هيچ حس رضايتی نيست . يه زمانی شرمندگی بود ، حالا ديگه اونم نيست ... پووووف ... چقدر دور افتاديم ، چقدر دور دلمون رو جرم گرفته ... يا شايدم چقدر بی باور شديم ، بی اعتقاد ، معلق بی هيچ اتصالی ، و بی هيچ حس خالص لبخند آوری .... .



..
  




اين بچه از وقتی ايران موندگار شده و با چار تا آدم حسابی می گرده ، داره يه خورده مثل عقلا حرف می زنه . نمونه ش اين مطلبی که در مورد فيلم Irreversible نوشته :



به نظر من تمام هنر فیلم هم نشون دادن این مساله است: اون چیزی که زمان نابود میکنه در وهلهء اول پیش زمینهء فکری ما در برخورد با مسائله که امکان قضاوت بیطرفانه رو ازمون میگیره .



مطلب کامل .

..
  



Friday, October 24

گفتم برو ، خنديد و رفت ...





مثل سيگار می مونست . البته شايد بهتر باشه بگم مثل سيگار ، برای من ِ غير سيگاری .

می دونی برای سلامتی ضرر داره ، دودش اذيتت می کنه ، يواشکی کشيدنش اصلا مزه نمی ده ، ... .

با اين حال يه وقتايی هست که هوس سيگار کشيدن می کنی ، تو اون وقتا هيچ چيز ديگه ای نمی تونه جاشو بگيره . از قضا بدجوری هم می چسبه . مخصوصا وقتايی که دلت هوای بارونو کرده . اما خوب ، يه بوم و دو هوا که نمی شه ، می شه ؟

اينه که سيگارو خاموش می کنی و خلاص ... .



..
  



Thursday, October 23

گفتم بمان ، نشنيد و رفت ...
..
  




ژاپنيسم مدرسه ای !





انگار مدارس هم دارن متحول می شن . چند تا از بهترين مدرسه های تهران رو می شناسم که دارن سيستمشون رو ژاپنيزه (!) می کنن . يعنی بالاخره به اين فکر افتادن که از سيستم آموزشی ژاپن الگو برداری کنن و متد های اونجا رو تو روش های آموزشی شون پياده کنن . از حالت حفظی بيان بيرون و بچه ها رو مفهومی تربيت کنن . خوب اين خيلی خوبه ، خودش يه قدم بزرگ محسوب می شه و انصافا تا جايی که من دارم می بينم ، خيلی خوب عمل کردن . اما يه جاهايی تلفيق بعضی از روش ها با فرهنگ ايرانی ، جدا آش شله قلمکار و مضحکی از آب در مياد .

اما با اين حال وقتی آدم از دهن معلم يه مدرسه ای تو مايه های علوی و نيکان بشنوه که : " ما انتظار نداريم بچه ها مثلا در درس دينی يکی يکی بشينن حفظ کنن که جد فلان شخصيت مذهبی کی بوده ، اونم زمانی که حتا مشاهير سرزمين خودمون رو نمی شناسن . برای ما از درس دينی يک سال همين کافيه که برای بچه جا بيفته غيبت کار ناپسنديه . " ، خدائيش همينم خودش خيليه !





..
  



Tuesday, October 21

گلویم پیش تو مانده





می خواستم بگویم دوستت دارم

اما حس نا امن تردید

ذهنم را ذره ذره جوید

ترسیدم این دو واژه پیچک شود

بگیرد دست و پای تو را

آهوانگی های تو را





حالا همین دو واژه

در گلو شده بغضی و

پیچک وار پیچده گرد گلویم

و ساقه هاش

از گوش و دهانم بیرون زده

بالا رفته از

دیوار پیشانی و

روی سرم

گیاهی سبز شده انگار .





" از وبلاگ ماه می "
..
  




دو روزه دارم اينو گوش می کنم :





گفتم کجا ؟ گفتا به خون

گفتم چرا ؟ گفتا جنون

گفتم که کی ؟ گفتا کنون

گفتم مرو ، خنديد و رفت ...






کسی می دونه اين شعر از کيه ؟
..
  



Monday, October 20

هيچی ، وقتی يه آدم بيکار با دو تا بيکار تر از خودش بيفته ( معلومه ديگه : نويد و جين جين ) ، اون وقت کارش فقط می شه خوردن و خنديدن و " غريبانه " گوش دادن ! ... کافه بلاگ ، صبحانه ( با کمی پدرام ) ... شاتو بريان ، کافه نادری ( جای مراد خالی ) ... شيرينی فروشی ارمنی ... تينا که برعکس دائيش کلی جيگر بود ... دستشويی تو سونا ! ... آشپز چپ دست که شانس آورد بسته بود ... دارينوش ... دوباره کافه بلاگ اونم با ديکتاتور اعظم و سامان و بر و بچه های فروغ و پدرخوانده و چند نفر ديگه که من نمی شناختمشون .



در ضمن بچه های کافه بلاگ خيلی آقاهای خوش رويی هستن ، حتا اگه پايهء صندلی شون رو بشکنين !



وقتی مشغول ورق زدن کتاب وبلاگا بوديم ، کلی دچار نوستالژی اون قديما شديم . نوستالژی وبلاگی . اون وقتا که فقط پنجاه شصت تا وبلاگ بيشتر نبود . تقريبا همه همديگه رو می شناختيم . اون موقع ها که سيستم نظرخواهی هنوز راه نيفتاده بود و فقط تنها ارتباطمون ، مِيل بود ، و چقدم مزه داشت . چقدر صميمی تر بود . باز طبق معمول کلی جای بچه جنوب شهر رو خالی کرديم . ياد لامپ و تئوری های توپ لامپيش ، ندا که تقريبا همه با وبلاگ اون وبلاگ خون شديم ، ياد اون چت روم های کذايی شبانه ، انگار قرارداد بسته بوديم که هر شب سر ساعت بيايم و تا دم صبح بگيم و بخنديم : با بهار ، رضا ، مراد ، جين جين ، نويد ، بچه جنوب شهر ، مشکات ( غول درياچه ) ، شاهين دلتنگستان ، و خيليای ديگه که گه گاه ميومدن و می رفتن . ياد اولين باری که " ببار ای بارون ببار " شجريان رو تو روم گوش داديم ، ياد اون آهنگ های درخواستی بهار ، انتخاب های نويد ، آقا موشهء شهر قصه ، شعر خوندنای مراد ، .... .

کی فکرشو می کرد که با آدمايی اينقدر متفاوت دوست بشيم ، چه برسه به اينهمه صميميت . پووووف ، انگار يه قرن از اون روزا گذشته . تو اين مدت کلی بزرگ شديم ، قهر کرديم ، آشتی کرديم ، ناراحت شديم ، عاشق شديم ، بی خيال شديم ، ... ، اما هنوزم با اين جماعت خل و چل که ميفتيم ، همون حس خوب و صميمی زنده می شه .



دنيای وبلاگی با همهء فراز و نشيب هاش ، برای همه مون يه جورايی تاثير گذار بود . و هنوز هم عليرغم همهء سختی های مقطعيش ، دوست داشتنيه .
..
  




از وبلاگ رند پارسا :





راستی ! نگفتی عروس قصه‌های کودکانه ! این‌ها همان گوشوارهایند که آن مسافر رازهای بچگی ، همان که تا آخرین کوچه‌های بن‌بست دلت را هم گشته بود ، از آن سفر آخر بازنیامدن برایت سوغات آورد ؟ همان‌ها که برقشان خورشید نگاه دختران این دیار را سوزاند ؟ همان‌هایند ؟ حق داری کنار جاده بنشینی پس ... اما نه ! آن انگشتر بود که یعنی میآیم ... گوشوار یعنی فقط عزیزی ... یعنی آنقدر عزیزی که بگویم نمی‌آیم تا کنار جاده خاک نخوری ...



پس بلند شو ! بتکان لباس‌هایت را از خاک و برو ... برو به همان سمت نگاه مسافر ... مسافر که به جایی خیره بماند ، یعنی دلش هوای آنجا را دارد ... مسافر اگر باشد ، روزگاری هرچند دور از همین حوالی امروز و فردا ، سری می‌زند به آنجا ... برو و تا برسد هی برایش از باران ترانه بخر ...



مطلب کامل .











..
  



Sunday, October 19

بوسهء بلاتکليف !





بوسيدن برای من نماد عشقه . يه جورايی نرم ترين و آروم ترين لذت ِ يک دوست داشتن . نمی دونم ، شايد احمقانه باشه : فکر می کنم بدون عشق می شه از سکس لذت برد ، اما از بوسيدن نه . با بوسيدن عصارهء دوست داشتن رو هنرمندانه منتقل می کنی . توش اثری از کامجويی ِ يک طرفه نيست . هر چه هست پاياپای و برابره .

از اون طرف وقتی کسی که دوسش نداری می بوستت ، حس چيپ و احمقانه ای به آدم دست می ده . اين جور وقتا ناخودآگاه تبديل می شم به مترسک سر جاليز يا ديوار اتاق يا عروسک توی کمد ، یه همچين چيزی ! و خوب نمی تونم درک کنم يه بوسهء فاقد عکس العمل - انگار که يه تيکه خمير رو بوسيده باشی - چه لذتی می تونه داشته باشه .

يه نيم طرف ديگه هم هست . اونم همون بخش رياضی و منطقی قضيه ست . قسمت بايد و نبايد . اينکه دلت بخواد ، اما عقلت بگه : نبايد . و يا دلت نخواد ، اما عقلت بگه : بايد . اين وسط می شی شبيه اين آدم آهنی ها که اولش يه خورده حرکت می کنن ، اما سه سوت باتری شون تموم می شه ، اونم تو بدترين موقع . اين ديگه آخر حماقته .

يه کوچولو ديگه هم هست : بوسه های مادرانه ! يعنی از موضع مادرانه بوسيدن ، البته موضع که نه ، منظور همون حس مادرانه ست ، حالا کمی اين ورتر يا اون ورتر ! که خوب ميزان حس حماقت بعدش به مراتب کمتر از دو مورد قبليه ، در حد حماقت ِ خود-مادر ِ مقدس-بينی .





همهء اينا رو واسه اين گفتم که بپرسم اگه يه بوسه رو نتونی جزو هيچ کدوم از اين گروه ها جا بدی ، معنيش می شه چی ؟!





پ . ن : يه تئوری جديد ( و امتحان نشده ) در راستای ريش های اصلاح نشده : کبوتر با کبوتر ، به ز کبوتر با جوجه تيغی ...



( بعد از مقاديری دربند و باد به سر خوردگی و قصهء ملانی و اتوبان و عصار تقرير شد . )
..
  



Saturday, October 18

شايد اين کار فقط از عهدهء تو بر ميومد . فقط تو می تونستی با اين ظرافت و به روش خودت اين جوری خيال منو راحت کنی ، اون کاری رو که درسته به جای من انجام بدی .



" تو خاموشی کرده ای پيشه ،

من سماجت .

تو يکچند ،

من هميشه . "
..
  



Friday, October 17

frida.jpg فريدا رو ديدم . از اون فيلمايی بود که آدم ته نشين می شه رو مبل و يادش می ره چيزی بخوره . يه جورايی طعم قهوه مياد تو ذهن آدم . وقتی محکومی به زندگی تو شرايطی که دست خودت نيست ، و راهی که برای کنار اومدن با همهء ناخواسته ها و تلخی های زندگی انتخاب می کنی .



cruel as the bitterness of life



به هر حال دوسش داشتم زياد . يه کوچولو از موسيقی ش اينجا هست . به گوش دادنش می ارزه .



اينم سرگذشت فريدا کاهلو .



Feet, what do I need you for, if I have wings to fly

..
  



Wednesday, October 15

می دونستم پاييز که بياد همه چی دوباره روبراه می شه . حتا تيکه های بدش هم سبُکه ، آزار دهنده نيست . همه چی يه جور ِ خوبی آروم و نارنجيه .



حتا اگه اون خبر خوشحال کننده برای شروع يه روز خوب توسط خوک اعظم داده بشه ! هر چند که طفلکی ديگه اون قدرها هم آدم بدی نيست ، يعنی کلی عوض شده ، سر به راه و صلح طلب . شايد بد نباشه دنبال يه اسم جديد باشم براش !

حتا ديگه ابر سياهه هم زياد آزار دهنده نيست . باهاش کنار اومدم جديدنا . ديگه کلافه و بی حوصله م نمی کنه . از اون اضطراب لعنتی هم ديگه چيز زيادی باقی نمونده .



هوای آخر شبای پاييز* رو خيلی دوست دارم . از اون هواهاست که آدم دلش می خواد تمام اتوبان های طولانی شهر رو تا آخرش بره . چقد دلم برای رانندگی آخر شب ، وقتی که همهء شيشه های ماشين پايينه و اون آهنگ کذايی تا آخر بلند ، تنگ شده . واسه وقتی که تو اون هوای بی نظير ، جلوی فواره هايی که چمن های کنار اتوبان رو آب می دن وايستيم و خيس بشيم و بوی چمن بگيريم . واسه وقتايی که دست ها و صورتم از سرما قنديل ببندن و بعد آروم آروم يخشون آب شه ...





* يکی از خواص جديد الکشف آخر شبای پاييز اينه که بعضی آدم ها رو به طرز قابل توجهی عاقل و جنتلمن می کنه !!
..
  



Tuesday, October 14

توبه کردم به جز از امشب و گرگ و مرگ و الخ !





اولش به اين قصد اومدم که بگم :

خرم آن روز کز اين منزل ويران بروم



اما بعدش کم کم اين شد که :

من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم ... محتسب داند که من اين کارها کمتر کنم

من که عيب توبه کاران کرده باشم بارها ... توبه از می وقت گل ديوانه باشم گر کنم

عشق دردانه ست و من غواص و دريا ميکده ... سر فرو بردم در آن جا تا کجا سر بر کنم



حاشا که من به موسم گل ترک می کنم ... من لاف عقل می زنم اين کار کی کنم

از قيل و قال مدرسه حالی دلم گرفت ... يک چند نيز خدمت معشوق و می کنم



اما فکر کنم آش اون قدر شور شده که ديگه صدای آبی هم در اومده . ديشب دم در خونه مون تقريبا گفت : بچه جان ، بسه ديگه . بشين سر جات يه مدت مثل آدم !



من ترک عشق و شاهد و ساغر نمی کنم ... صد بار توبه کردم و ديگر نمی کنم

باغ بهشت و سايهء طوبا و قصر حور ... با خاک کوی دوست برابر نمی کنم

تلقين و درس اهل نظر يک اشارتست ... گفتم کنايتی و مکرر نمی کنم

ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن ... محتاج جنگ نيست برادر نمی کنم



خوب راستش اين سيستم کارپه ديمی خيلی طولانی ، بد عادتم کرده . شايد هم يه مدت خودم رو به اسم دوران ريکاوری و نقاهت و الخ گول می زدم . اما الان ديگه هيچيم نيست . هيچ بهانه ای ندارم . اوضاع خيلی بهتر از اونيه که فکرش رو می کردم . درسته که با اونی که می خواستم باشه کاملا فرق می کنه ، اما بهانه ای برای گريز نيست . حتا ديگه تن دادن به ناگزير هم نيست . الان همهء کلاف زندگی تو دست خودمه و اگه پام بلغزه ، ديگه هيچ کس جز خودم مقصر نيست . بايد يه خورده رويا پردازی هام رو کم کنم و از لبهء تيغ بيام پايين . مثل بقيه رو زمين صاف راه برم . زندگی ِ رو ابرا رو بذارم واسه وقتی که خود ِ خودم باشم . مطمئنم که فصل ابر هم بالاخره می رسه ، خيلی مطمئنم ، و فعلا همين اطمينان برام کافيه . همهء اينا يعنی اين که :



صراحئی و حريفی گرت به چنگ افتد ... به عقل نوش که ايام فتنه انگيز است



نتايج تمرين های اين چند وقت اخير رضايت بخش بوده . در مقايسه با چند ماه پيش ، خيلی مطمئن ترم ، خيلی آروم تر ، خيلی سبک تر ، و يه عالمه اعتماد به نفس . نمی خوام دوباره همه چی به هم بريزه . بايد از پس اين سخت ترين هم بر بيام . و می دونم که می تونم .

خوب به هر حال تو اين سيستم جديد دلم واسه خيلی چيزا و خيلی آدما تنگ می شه مطمئنا ، اما به نتيجهء بعدش می ارزه . و تازه اينکه يه عالمه خاطره ء خوب و بی نظير هميشه می مونه ، هيشکی و هيچی هم نمی تونه پاکشون کنه . رسم روزگار همين بوده . هيچ وقت چيزای خوب زياد نمی مونن .



جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت ... جاودان کس نشنيديم که در کار بماند



دوباره اون آرامشی رو که سال های قبل داشتم به دست ميارم . و دوباره آدمای دور و برم با من آروم می شن . و همه چی سبک می شه . همون جوری که قرارمون بود . مطمئنم .

تنسی تاکسيدو هرگز شکست نمی خوره .



..
  



Sunday, October 12

The Traveller



.....

And

where the traveller goes, nobody knows

Where the traveller goes, nobody knows



.....

With this man I must talk, with this traveller I'll go

With this man I must talk

yes with him I must go



.....

There is something in his eyes, something in his hands

I can almost

smell his revenge

And it's me that he's after, it will be disaster

This man is gonna take

me to the very end

And they were never seen again







The Traveller --- by Chris De Burgh





چراشو نمی دونم ... اما درياچه رو يادم می مونه ...



..
  



Friday, October 10

پياز





پياز چيز ِ ديگری ست .

دل و روده ندارد .

تا مغز ِ مغز پياز است

تا حد ِ پياز بودن

پياز بودن از بيرون

پياز بودن تا ريشه

پياز می تواند بی دلهره ای

به درونش نگاه کند .




در ما بيگانگی و وحشی گری ست

که پوست به زحمت آن را پوشانده

جهنم ِ بافت های داخلی در ماست

آناتومی ِ پر شور

اما در پياز به جای ِ روده های پيچ در پيچ

فقط پياز است .

پياز چندين برابر عريان تر است

تا عمق ، شبيه به خودش .




پياز وجودی ست بی تناقض

پياز پديده ء موفقی ست .

لايه ای درون ِ لايه ای ديگر ، به همين سادگی

بزرگ تر کوچک تر را در بر گرفته

و در لايه ء بعدی يکی ديگر يعنی سومی چهارمی .

فوگ ِ* متمايل به مرکز

پژواکی که به کُر تبديل می شود .



پياز ، اين شد يک چيزی :

نجيب ترين شکم ِ دنيا .

از خودش هاله های مقدسی می تند

برای شکوهش .

در ما - چربی ها و عصب ها و رگ ها

مخاط و رمزيات .

و حماقت ِ کامل شدن را

از ما دريغ کرده اند .




آدم ها روی پُل ---ويسواوا شيمبورسکا



* قطعه موسيقی بر مبنای چند صدايی يا پلی فونی .



( به مراد که پياز را دوست دارد ! )



..
  




شوخی شوخی و کاملا بی برنامه از شهر کتاب آرين و خريد کتاب وبلاگستان شهر شيشه ای - که بالاخره بعد از يه قرن اومده تو بازار - شروع شد . بعد منجر شد به غزل و رضا و شيشليک شانديز و وسوسهء جاده شمال و به جاش آشپز چپ دست ، ... ، جين جين ، جاده لواسان ، کشف يادگاری نويسی وبلاگی در آشپز چپ دست به شکل کاملا جالب و تصادفی ، خونهء جين جين اينا و مجيد و چادر و کاپشن ، مرقد مطهر ( ! ) ، يادگاری در مفاتيح ، دستشوئی ، کادوی تولد ، طواف دور ميادين جنوبی شهر ، ايستگاه راه آهن ، و از اون جايی که کليهء خوراکی فروشی های سطح شهر نصفه شب به بعد تعطيل بودن مجبور شديم از شدت گشنگی بريم فرودگاه و کافی شاپ ترمينال دو و نمکدان کذايی ( ! ) ، طاووس برقی بين راه ، بالاخره پنج و نيم صبح طباخی فرشته ، ايمان و دو تا از دوستاش ، آب و مغز ، بهار و ايرج و پدرام به مقدار کوتاه ، زبان و بناگوش ، خواب با اعمال شاقه ، جاده لواسان ، تخت لب رودخونه بی چای و قليون ، همهء پدر مادر ها سر و ته يه کرباسن ، بالاخره بازگشت به خانه بعد از دو سوم شبانه روز ، خواب بی اعمال شاقه ، مهمونی در خواب و بيداری و در نهايت باز هم همه آدم بزرگا يه جورايی عين همَن !

خلاصه که خوش گذشت زياد .
..
  



Thursday, October 9

آقا اسبه !



همون قدر که وقتی ديدم ديگه نيست ، يه هويی ترسيدم و غصه دار شدم ، الان که هست کلی الکی الکی خوشحالم و يه جورايی اون ته های دلم خيالم راحته . وقتی برخوردشو می بينم و نگاهشو - از اون مدل نگاها که آدمو ياد اسب می ندازه ، هوووم چه جوری بگم ، يه نگاه مهربون و ساکت ، که تهش نوشته شده من همه چی رو می دونم و می فهمم ، خيالت راحت باشه ، از اون نگاها خلاصه - ناخودآگاه يه لبخند گنده مياد تو مغزم . وقتی اون دی وی دی ها رو برام فرستاد ، با همون لحن و مدل خودش ، کلی ياد قديما افتادم . خودخواهانه تَر ِ ش می شه اينکه بودنش تنها سوپاپ اطمينان روزای گذشته ست ، و نبودنش پاره شدن آخرين بند باقی مونده .



دارم دوباره به اون آرامش موقتی برمی گردم . دوباره سرم شلوغه و روزهام خوب می گذرن . کله م داره هر روز خالی تر می شه و اين نشونهء خوبيه . يعنی که می تونم يه روز بيدار شم و منتظر هيچ اتفاقی نباشم . تمرينش سخته ، اما نشدنی نيست ، داره می شه .



" عشق را از عَشَقه گرفته اند و آن گياهی ست که در باغ پديد آيد در بُن درخت ، اول بيخ در زمين سخت کند ، پس سر برآرد و خود را در درخت می پيچد و هم چنان می رود تا جمله درخت را فرا گيرد ، و چنانش در شکنجه کند که نم در درخت نماند ، و هر غذا که به واسطهء آب و هوا به درخت می رسد به تاراج می برد تا آن گاه که درخت خشک شود ... " *



* سلوک --- محمود دولت آبادی



..
  



Wednesday, October 8

گرومب ... گرومب ...



می دونم اونی نيست که بايد باشه . می دونم نمی تونه اونی باشه که بايد . اما نمی دونم چرا هربار که هست دلم می خواد بيشتر باشه ، دلم می خواد اون جوری که دوست دارم باشه ، دلم می خواد همه ش باشه . نمی دونم چرا اين چند وقته همه ش رفته تو مغزم و بيرونم نمياد ! شايد مقداريش تقصير فرايند ِ شبيه سازی ِ ذهنم باشه ، اما می دونم همه ش نيست ...



like the green chile , sad one , spicy but tasty ...
..
  



Monday, October 6

هی دختر جان ، دلم برای اون خنده هات تنگ شده ... حالا درسته که بغض کنی هم بعضيا ذوق می کنن ، اما هنوز خنده هات يه چيز ديگه ن ... اينم مال تو .



نمی شه غصه ما رو يه لحظه تنها بذاره --- نمی شه اين قافله ما رو تو خواب جا بذاره

دلم از اون دلای قديميه از اون دلاست --- که می خواد عاشق که شد پا روی دنيا بذاره

دوست دارم يه دست از آسمون بياد ما دو تا رو --- ببره از اينجا و اون ور ِ ابرا بذاره

تو دلت بوسه می خواد من می دونم اما لبت --- سر هر جمله دلش می خواد يه اما بذاره

بی تو دنيا نمی ارزه تو با من باش و بذار --- همهء دنيا منو هميشه تنها بذاره

من می خوام تا آخر دنيا تماشات بکنم --- اگه زندگی برام چشم تماشا بذاره



اون شب تو کنسرت که بعد از مدت ها شنيدمش ، دوباره يه عالمه دلم برای اون گردن بندم تنگ شد . بعد نگام سُر خورد رو دستای نوازندهء پيانو و ياد اون تيله های رنگی ت افتادم . از ته دل آرزو کردم اتفاقی برای تيله هات نيفته . زودتر خوب شو و خوب بمون .



( راستی از تو وبلاگ عطا پيداش کردم . )
..
  



Sunday, October 5

And Now Ladies and Gentlemen : يه فيلم ديگه از کلود للوش که مشابه فيلم چند سال قبلشه ( يک زن و يک مرد ) . از اون فيلمای رمانتيک بازی سطحی و غش و ضعف و يه سری تبليغات هرمس و دو سه تا اُلد سانگز ، همين !



Irreversible : يه فيلم از گاسپار نُوه که مثل کار قبلی که من ازش ديده بودم ، پر از صحنه های خشن و غير قابل تماشا بود . يه جاهايی ديگه ناخودآگاه آدم مجبور می شه چشماشو ببنده ! با بازی مونيکا بلوچی که تو اين فيلم با شوهر اصليش همبازيه . فيلم اونقدر صحنه های غير قابل تماشا داره که مونيکا بلوچی از پدرش خواسته استثنائا اين فيلمشو نبينه !



نفس عميق : همچين بالا سر سينما تبليغ کرده بودن " منتخب جشنوارهء کن " و اينا ، که فکر کردم با چه شاهکاری روبرو می شم ! ولی واقعا حيف وقتی که بابت ديدن همچين فيلمی تلف شه . ما که نفهميديم کجای اين فيلم تحسين منتقدان و تماشاگران رو برانگيخته . يه فيلم کليشه ای و شعاری ، يه خروار تقطيع های بی معنی ، بازی های مصنوعی ، و خلاصه از اون فيلمای حوصله سر بَر . تازه جالبه که ممکنه راهی مراسم اسکار هم بشه ! اگه بره حتما جايزهء جلوه های ويژه و موسيقی رو شاخشه ، بازی هنرپيشهء اول زن و مرد که ديگه جای خود داره !
..
  




از وبلاگ ~AC / DC- :



دهانت را مي بويم ، واي به حالت اگه باز به كسي گفته باشي دوستت دارم !!!

..
  



Friday, October 3

اين قصه ديگه تکراری شده ، کهنه ست .

بهتر نيست لااقل کمی ابتکار عمل به خرج بدی ؟





ويرانه را

ديگرباره ويران کردن چيست ؟



داخل شدن از دری که به انهدام روان است

دليل بر اعتمادی بی گواه است

و اين که شب

در واپسين لحظات

در انديشهء روز است .
..
  



Wednesday, October 1

عجيبه ... يه وقتايی اونقدر هيشکی نيست که آدم شک می کنه نکنه مُرده و خودش خبر نداره !

بعدشم اصولا آدما وقتی ميان سراغت که يه جورايی بهت احتياج دارن . وقتايی که تنها موندن ، دلشون می خواد حرف بزنن ، به يه جفت گوش احتياج دارن و آدم حسابی تر از تو هم پيدا نکردن . خلاصه که بيخودی دلتو خوش نکن . اگه همين احتياجو تو داشته باشی ، عمری يه نفرشونم نمياد سراغت . بنابراين سعی کن بی حوصلگی ها و دل تنگی هاتو سنگين و رنگين واسه خودت نگه داری . اين جور روابط عليرغم ظاهر دو طرفه شون ، کاملا يه طرفه ن .

اگر p ، آن گاه q ، بی اون که برعکسی در کار باشه .





از وبلاگ آليس در شگفتزار :



....

شهر دوريست . روز و شبمان عكس هم . دو صبح اينجا می شود صلات ظهر آنجا و صلات ظهر يعنی اوج كار و گرفتاري . از بالا كه نگاه كنی همه مثل هم ، همه مشغول . اما اگر دقيق بشوی بين آن همه جسم متحرك بی فرصت يك نفر هست كه می ايستد ، دست از كار می كشد و به تو گوش می كند .

.....

از بين اين همه آدم كه می آيند و می روند ، از بين آنها كه می گويند دوستت دارند و آنها كه دستت را مي فشارند ، انگشت شمارند كساني كه عشق می ورزند بی منت و می بخشند بی چشمداشت . خواب مجالم نداد كه برايت بگويم چه اندازه لذت بخش است تكيه كردن به تنه استوارت و آراميدن زير سايه خنك و بخشنده ات . رفيق كميابم ، درختم بمان .



مطلب کامل .

..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017