Desire Knows No Bounds




Wednesday, December 31, 2003

● پس لرزه



يه عمر بهمون گفتن بادمجون بم آفت نداره .. نتيجه ش شد اين !

چند تا ديگه از اين دروغا رو باور داريم ؟



..
  



Tuesday, December 30, 2003

تکه های کوچک شادی





از بين تمام فيلم ها و کارتون هايی که جديدا ديدم يه کارتون رو خيلی دوست داشتم : Spirited away . آخرين کار ميازاکی - انيميشن ساز معروف ژاپنی - داستان دختر ِ کوچيکيه که به سرزمين خدايان سفر می کنه تا پدر و مادرش رو که تبديل به خوک شده ن ، نجات بده ...

من عاشق اون صحنه شم که دختره بعد از يه عالمه حوادث رنگ و وارنگ ، در اوج شوک و گرسنگی و خستگی ، ساندويچ هايی رو که پسره براش آورده بود ، با بغض و ولع گاز می زد . تلفيق همه ی احساساتی که تو اون لحظه داشت ، خيلی قشنگ از طريق صدا و تصوير - با نمايش ظريف خورده های نان و قطره های اشک - منتقل می شد .

حس اين که می دونی اين شادی و آرامش ، پايدار نيست و به زودی عجيب ترين حوادث دنيا در انتظارته .. و از اون طرف اون قدر گيجی و خسته ای و گرسنه ، که عليرغم تمام لحظات سختی که پشت سر گذاشتی ، و با تمام بغضی که راه گلوت رو بسته ، به ساندويچ ها گاز می زنی و می دونی فعلا اين تنها و بهترين راهه ..

اين روزها اينو خيلی خوب می فهمم ..
..
  




دنيای کوچک





uhuuum, Exactamente
..
  



Sunday, December 28, 2003

از وبلاگ بی نهايت :







تمام مدت که زل زده بودم به پلیورت شاکی شدی که چرا تو چشمات زل نزدم . آخه داشتم فکر می کردم اگه سرم رو بذارم روی اون نوشته کوچولوهه ، درست گوشم روی قلبته !





بهترین پیتزا رو نه . اما کشدارترین پنیر پیتزای موجود روی پیتزاهای پیتزا آفتابه . بخورین ببینین من دارم چه جوری این روزا کش میام .





کاش وقتی ذهنمون پراز حرفه برای زدن ، سکوت رو تمرین کنیم .





قانون اول دست فرمون رله : کمک راننده نباید زل بزنه به جلو ، حداقل باید یه ذره بچرخه طرف راننده.





پشت سر مسافر گریه نمی کنن بابا. یکهو چشمت می افته به یه آقای خوشتیپ ، تا بیای لب و لوچتو جمع کنی و سیاهیای زیر چشمت رو پاک کنی ، مسافره رفته !!





تو که دلت قد گنجشکه . نمی تونه طاقت بیاره . حتی نیم ساعت . زودی باید براش توضیح بدی که چی به چیه . فکر نمی کنی شاید یکی دلش قد یه فنچ باشه !





پ . ن : اين لينک اولی تو لينکدونی ِ اين کنار رو هم خودتون ببينين !











..
  




زير آسمان قرمز



00:00



..
  



Saturday, December 27, 2003

سوگ







او

همه ی آن چه را نبايد

دانسته بود

گريه می کرد و نمی دانست

اگر شانه هايش بلرزد

عروسک ِ بی سر از دست ِ کودک می افتد

و کلاغان ِ کبود

بر باغ های باژگون

آوازی تلخ را دَم می گيرند .





گراناز موسوی



..
  



Friday, December 26, 2003

هذيان طولانی يک ژله ی متلاشی





تو اين دو هفته قد يه تگرگ تند غير منتظره اتفاق های رنگارنگ افتاد . و من که سعی کرده بودم مثل يه ژله سر جام بشينم و فقط در حد ظرفم تکون بخورم ، يه هو تلپ افتادم رو زمين ، پخش و پلا !



دلم می خواست از جماعت فرهيختگان بنويسم و اين که اسم اکيپ خل و چل ها بد در اومده ، و گرنه اينا هم بلدن نصفه شب بعد از سرسره بازی تو پارک کنار امام زاده ، رو خط کشی خيابون راه برن و احساس کنن دارن از لبه ی جدول ميفتن پايين !

( نقل به مضمون :

آورده اند كه : هيچ واقعه اي نباشد از خير و شر ، كه سانح گردد كه نه در عهد گذشته مثل آن يا نزديك به آن واقعه بوده باشد ... قولي ست صحيح ! در چندين شهر ماضيه نيمي از ايام ما بدين منوال گذشت با كم و كاست : طباخ يسار يد و جمع جميع محبان ، گل واژه چيني دوستان و كوچه گردي هاي نيمه شبان ...



آي ، شماياني كه بي ما از آن كوچه خواهيد گذشت دوباره ، بگذريد . به سعي براي شكستن سر حاجتي نيست ، كوچه معشوقهء ما بايد بن بست باشد ، كه هست ...



* از اين حرفها گذشته ، بي معرفتيه اگه لااقل دفعهء ديگه يادي از آوازخوني هاي شبانهء من نكنيد توي اون كوچه ء كنار رودخونه و اون امام زادهء كذائي ;) در ضمن ، گلهاي نرگس اهدائي با سس فرانسوي دلوسه بسيار خوش طعم شد . دست خريدار و سازنده و خورنده هر سه با هم درد نكنه . سالاد نرگس مطبوعي بود )

بعدشم بگم جات خاليه هزارتا . لا اقل دل من يکی که برای اون نگاه های تيز و نقدهای تيزترت تنگ می شه اساسی !!





يا اين که بگم دلم برای راه رفتن تو کاخمون تنگ شده ، اونم وقتی هوا ابری و مه گرفته ست .





يا اين که وقتی بعد از يه روز افتضاح پرتشنج برمی گردی خونه و از اساس رو مود گاز گرفتنی ، يه ميل هزار کيلومتری می بينی که باعث می شه دو ساعت تمام پشت مونيتور لبخند بزنی و ياد مزه ی پای زردآلوهای اسکان بيفتی !





هووم ، و يا شايد اين که وقتی از ديدن اون همه عکس های رنگ و وارنگ به شدت هيجان زده می شی ، طی يک هوس احمقانه زنگ بزنی و بگی ميای بريم ... ؟ و خوب قيافه ی طرف رو مجسم کنی که با چشم های گرد شده و لبخند هميشگی ش بگه : تو هنوز آدم نشدی دختر جان ؟ و حال بابات رو بپرسه و تو هم سُر بخوری تو گذشته ها . و به روی خودت نياری که چقدر آروم و بزرگوارانه ، جوابی نگرفتی ! بعد توی دلت بگی : اگه من بخوام ، مگه می شه نياد ؟ نوچ ، حتما مياد و روزت رو باز با رويا بسازی !





يا اين که مثل احمقا بری سراغ آی دی عهد دقيانوست و از اينکه دوباره صدات کرده ن تانک تی سون ، مشعوووف بشی از اساس !





يا شايد تر اين که بعد از يه قرن با يه دوست قديمی کلی بخندی و جای عليرضا رو به دلايلی خالی کنين زياد !





يا اصلا با سی دی جديده ی سياوش قميشی بلند بلند بخونی :

من تشنه مثل خورشيد ... بی سرزمين تر از باد

کولی تر از ترانه ... بی پرده مثل فرياد

تنها تر از سکوتم ... روشن تر از ستاره

عاشق تر از هميشه ... با من بخون دوباره

يا :

بارونو دوست داشتی يه روز ... عزيز هم پرسه ی من

بيا دوباره پا به پام ... تو کوچه ها قدم بزن





چه می دونم .. خلاصه از اينا .





اما خوب ... هميشه زندگی به اين آسونی ها نيست . يعنی هست ، ولی قيافه ش اين همه شاد نيست .





فصل ها رو تقسيم کرده بودم . از خيلی قبل ها .. بهار و تابستون مال بقيه ، پاييز و زمستون مال من . گفته بودم پاييز که بياد ، همه چی رو به راه می شه . بارون که بباره ، بوی شرجی عرق کرده ی تابستون رو از يادم می بره . حواسم نبود که گاهی وقتا بارون که مياد ، بوی چاه فاضلاب هم می زنه بالا . بويی که تا به مشامت نرسه ، حضورش رو به ياد نمياری . و وقتی می پيچه توی فضا ، خيلی طول می کشه که ازش خلاص بشی .





سعی کردم دچار آرامش درونی بشم . و اين تنها زمانی امکان پذير می شد که تنش های بيرونی رو به حداقل ممکن برسونم . همين کارو هم کردم . از آدم ها دور شدم و با اين دوری ، دوباره تونستم دوسشون داشته باشم . تونستم موقعيت ها رو تشخيص بدم و آدم ها رو از رفتارشون جدا کنم .





روزهای خوب و سبکی داشتم . مثل يه ژله ی ليمويی . اما يه هو با آوار چند حادثه ی پياپی ، سقوط کردم و چسبيدم به زمين . پخش و پلا . و الان حتا دلم نمی خواد دستم رو دراز کنم و تيکه هام رو از دور و بر جمع کنم .

روزها رو تا جايی که ممکنه قاطی بالش و ملافه و پتو می گذرونم و تاريکی مطلق خوبم می کنه .

مدل ابر سياهه جديدنا عوض شده ، ديگه مثل قبل آزاردهنده نيست . قلقش دستم اومده . اما به همون نسبت که عوارضش کمتر شده ، دفعاتش بيشتر شده و اين به شدت انرژی مو تحليل می بره . و اين ضعف دائمی چيزيه که هميشه ازش متنفر بودم .





اما همه ی اينا به کنار ، بدتر از همه اينه که صحنه ی اون شب مهمونی هنوز جلوی چشممه .

تا حالا مامان رو اين جوری نديده بودم . اون نگاه سرگردون و بی پناه ، اون نگاه تسليم و پرسش گر ، نگاهی نبود که تو اين همه سال من از مامانم سراغ داشته باشم . به وضوح خستگی و بلاتکليفی ش رو می ديدم . برای اولين بار از اون اقتدار هميشگی اثری تو نگاهش نبود . و برای اولين بار حس کردم چقدر تو اين مدت تنهاش گذاشتم .

انگار ناخودآگاه دارم انتقام می گيرم . همه ی اون شب های سخت تنهايی رو ، همه ی لحظاتی که مطمئن بودم هيشکی پشتم نيست تا حمايتم کنه رو ، دارم تلافی می کنم ! اما من که اهل انتقام نبودم ، اهل مقابله به مثل هم . مامان هم آدمی نبود که به اين آسونی ها خم شه . آدمی نبود که شکست رو بشه از نگاهش خوند . مامان هميشه نماد قدرت و غرور و احترام و اعتماد به نفس و رهبری بود . چی اون رو به اين جا کشوند ؟

چی باعث شد تمام اين ماه ها بی رحمانه چشم هام رو ببندم و بی اون که حتا يک لحظه حالش رو بپرسم ، بی تفاوت از کنارش رد بشم ؟ اونم در حالی که می دونستم تنها کسی که می تونه عکس العمل نشون بده و ازش حمايت کنه ، منم و نه هيچ کس ديگه . چی باعث شد که اين همه اتفاق بيفته و من اون قدر دور باشم و غرق خودم باشم که حتا سرم رو به نشانه ی آشنايی بلند نکنم ؟





بابا کجاست ؟ بابايی که از معدود بت های زندگی م بود . بابايی که عاشقانه می پرستيدمش و خدا وار قبولش داشتم . همون که درست ترين و منطقی ترين آدم روی زمين بود . حالا کجاست تا اين همه رو ببينه ؟ و باز با همون آرامش و سعه ی صدرش همه ی به هم ريختگی ها رو درست کنه ؟ کجاست تا شب ها باز مولانا بخونه و عطار ، و باز سر يک بيت شعر ناب ساعت ها بحث کنيم ؟ چرا اين همه دوره ؟ چرا ماه هاست که نيست ؟ چرا وقتی هست ديگه نمی شناسمش ؟

عليرضا می گه علاقه يعنی بخشش ، مکرر و مکرر ... آره ؟ واقعا ؟

چرا اين اشک های لعنتی بند نميان ؟

چرا رضا نيست تا ساعت ها تو بغلش گريه کنم و بدون اين که سوالی ازم بپرسه ، آرومم کنه .





مامان به من احتياج داره . بايد باهاش حرف بزنم . می دونم مدت هاست می خواد اين کارو بکنه ، اما اون قدر ازش دورم که می ترسه بياد جلو . راستش منم می ترسم . می ترسم گلايه هاش رو بشنوم و زخم خشک ده ساله م دوباره سر باز کنه . که ازش بپرسم حواسش بود با من چه کرد ؟ که حواسش هست اگه کس ديگه ای جای من بود ، الان چه سرنوشت فجيعی می تونست داشته باشه ؟

سال هاست حرف نزده م و سال هاست که فکر می کردم ديگه همه چی رو از ياد برده م . اما نگاه اون شب مامان - که هنوز برام جزو عزيزترين هاست - دوباره بدترين سال های عمرم رو به يادم آورد ، سال هايی که حتا نبود تا بتونه نگاهم رو ببينه . وقتی برگشتم که ديگه همه چيز سنگ شده بود . من از درون يخ زده بودم و آروم آروم چيزی ازم نمی موند جز يک صورتک . دام می خواد از مامان بپرسم تو اين همه سال ، منو ديده ؟





نمی دونم .. به طرز غريبی دلم می خواد مامان رو در آغوش بگيرم ، ساکت و آروم ، و بی کلمه ای حرف ، بهش بگم نگران هيچ چيز نباشه . بهش بگم می فهمم چه حسی داره . بهش بگم هر قدر هم به اندازه ی سال ها از هم دور باشيم ، اما منم يک زنم ، و تمام اين دغدغه های زنانه رو می شناسم . بهش بگم با خيال راحت چشم هاشو ببنده و آروم بگيره ، خودم همه چی رو دوباره رو به راه می کنم ، مثل قديما ..





دلم می خواد چشمامو باز کنم و ببينم همه ی اينا يه کابوس بوده ، يه کابوس تلخ .









..
  



Thursday, December 25, 2003

● Cello Songs For Silence





شب تر شده . نغمه های سکوت* تنها صدای جاری اتاق است و من پرسه زنان بين کلمات سرگردانم که آوار می شوند روی لحظه هام . دست دراز می کنم که بگيرمشان ، ابر ِ پراکنده می شوند و من ، مرطوب ِ مهی رقيق - سرد و نم دار - بر جای می مانم .

هااا می کنم .. دستانم گرم می شوند و شيشه ها را بخار می گيرد تا پيچک وار بر شاخه بپيچم و از شبنم شام گاه تر شوم . هراسم نيست از رقص در بازوانت .

چه باک اگر شبنم تا طلوع بيشترک نمی پايد . شب که با ما بود ، همين مرا بس .





* Andrea Bauer



..
  



Monday, December 22, 2003

نقشينه





انگار هنوز

انار هم که باشد و

عشق هم که باشد و

هندوانه و خنده و خوشه خوشه ستاره هم که باشد

شب های من

چيزی کم دارد .





هر شب بی تو

يلداترين شب ِ سال .




..
  




از اين که هزارتا حرف دارم که می نويسمشون و قبل از دکمه ی پابليش ، ديليت رو می زنم ، اصلن ِ اصلن خوشم نمياد !



عوضش از اين که می دونم قاطی يه "تام و جری" جديد نيستم و می تونم با خيال راحت از يه سوپ خوشمزه لذت ببرم و با يه کيک شکلاتی شاد بشم ، کلی خوشم مياد .



چقدر زندگی رو با معادلات ساده ی يک خطی مون ، زشت و کسل کننده می کنيم . و چقدر خوبه که دارم رياضی رو آروم آروم فراموش می کنم . کی گفته که اگر p ، آن گاه q ؟ چه اشکالی داره که فکر کنيم اگر p ، آن گاه p ؟ اون رياضی جديد بود ، اين رياضی جديدتر ! بيشترم حال می ده .





لی لی لی لی حوضک .. آيدا اومد آب بخوره ، افتاد تو حوضک .. از قضا هيچ اشکالی هم نداره ، چون آيدا از آب بازی خوشش مياد .. از خيس شدن هم نمی ترسه ، چون شنا بلده .. کسی هم لازم نيست بياد درش بياره !





ها راستی ، عصر يلدای خوبی بود ، طولانی ِ طولانی ، نه ؟ به اندازه ی کشيده شدن يک پاکت سيگار نو !!

فقط تقريبا مطمئنم که فال حافظ من ، قاطی خونه تکونی و وبلاگ نويسی گم شد ، نه فروغ ؟ (;





شب يلدا هم ديگه بماند که چگونه گذشت !!!
..
  



Thursday, December 18, 2003

من نه چنانم که تويی





من نه چنانم که تويی

من نه چنانم که تويی

من نه چنانم که تويی

...





تا تولدم بر می گردی ؟؟



..
  




خود-هديه-خری !





همين امروز فردا می رم برام يه دست بند خوشگل نقره هديه می خرم .. هوووم ، شايدم يه خورده بيشتر خودمو تحويل گرفتم و يه گردن بند هم خريدم ..

نقره هميشه حس خوبی داشته ، حس دوست های قديمی .. فکر کنم به همون اندازه که طلا سفيد آدم ها رو با هم رسمی می کنه ، از اون طرف نقره آدم ها رو به هم نزديک می کنه .. صميمی ، از جنس اون دوستی ها که امتحانشون رو پس دادن و هميشه جای خودشون رو دارن ، از اون دوستی های بدون کلام ..

نقره رو دوست دارم ، آروم و ساکته ، خودنما نيست .. با جلوه ی خاصی عقب می شينه تا مجبور بشی بری جلو و لمسش کنی ..

هووم .. اين روزها بايد با خودم کمی مهربون تر باشم .. می رم برام نقره بخرم ..





..
  



Wednesday, December 17, 2003

از آساهارا تا صدام



يادمه چند سال پيش بود که يه آقايی به اسم " آساهارا " تو ژاپن ، احساس کرده بود منجی بشريته و کسانی رو که پيرو مکتبش نمی شن بايد از بين ببره . يادمه تو مترو گاز سمی پخش کرد و کلی آدم بی گناه رو به کام مرگ فرستاد . يادمه چه رعب و وحشتی تو جامعه حکم فرما شده بود . يادمه کلی وقت دنبالش بودن ، اما موفق نشدن پيداش کنن . و يادمه وقتی بعد از مدت ها ، تو قسمت بالای يه کمد ديواری تو يه خونه ی تيمی پيداش کردن - در حاليکه زير سرش توده ی انبوهی پول بود و دور و برش خورده های غذا و نان ، با سر و وضعی آشفته و تحقير آميز - چقدر دلم خنک شد و با چه علاقه ای تمام اخبار و مصاحبه هاش رو دنبال می کردم . آدم مقتدری نبود ، چيزی نبود جز يک زالوی فرصت طلب .

اما اين بار ، اصلا دوست ندارم اون چهره ی هميشه سنگی رو ، تو اين وضعيت دردناک ببينم . فقط چند لحظه ی کوتاه ديدمش ، تو تلويزيون کافی شاپ . و از اون روز ، هر بار که از جلوی دکه ی روزنامه فروشی رد می شم ، رومو برمی گردونم و راهم رو عوض می کنم .

کاش همون موقع مرده بود .. شکستن ِ شخصيت و تحقير آدم های بزرگ رو هيچ وقت دوست نداشته م .. حتا اگه يه ديکتاتور بزرگ جنايت کار باشه .
..
  



Tuesday, December 16, 2003

آن





نه شب پره ی بی راه و ُ

نه اين پاره ابر ِ بی پيدا

هيچ کدام نمی دانند .. تا ماه غايب است

راه غايب است

پيدا غايب است

رؤيا نيست

روشنايی نيست .






يک نفر به من گفت :

- تو هم برو !





همين روزها خواهم رفت

و از اين همه ترانه حتا

يک خط ِ ساده نيز با خود نخواهم برد

تو هم عاقل باش

هرگز شکستن آينه را

برای هر خشت خامی نگو !






من از گوشزد اين همه زندگی

فقط يک روزنه مهتاب ساده ام بس بود

تا تمام کلمات خسته را

دوباره از ترس کوچه ی پُرگو

به خانه بياورم .





حالا .. هی شب پره ی بی راه !

پاره ابر بی پيدا .. !

من هم شبيه شما

دنبال جايی برای فراموشی بی بازگشت گريه می گردم .





اصلا بگذارش به امان اسم کسی

که با کلمات متواری ما

روزی از بغض باد وُ

هق هق ناشنيده ی دريا خواهد گذشت .

.....





" دعای زنی در راه که تنها می رفت --- علی صالحی "
..
  



Sunday, December 14, 2003

می دانی فروغ ، گذشته ای که هنوز پررنگ باشد ، روی تاقچه هم که بماند و پر گرد و غبار شود ، با کوچکترین تلنگری ، با کوچکترین حادثه ای ، گردگیری می شود و شفاف ، رنگ روز اول .

من و تو که خوب می شناسیم این را ، نه ؟

گذشته ی پر رنگ ، گذشته ی خاطره انگیز ، بد گذشته ای ست . زمان کدرش نمی کند .

بد رقیبی ست ، نه فقط برای زن ها ، که برای مرد ها هم .

حتا مردها کم طاقت ترند نسبت به این رقیب ، یک رقیب بی حضور .

کافیست نگاهت با شنیدن یک ترانه ، یا یک بوی آشنا ، دوخته شود به دورها .. زود تر از هر وقت ِ دیگر ، حضور شخص ثالث ، پررنگ می شود و سنگینی اش تمام فضای دو نفره ات را پر می کند .. عوارضش را هم که خوب می دانی ، نمی دانی ؟

گاهی دوست داریم چشم هایمان را ببندیم و خودمان را بسپاریم به گرمای موج ، که کم لذت بخش نیست . خوب هم هست. " دم غنیمت است " ، و دیگر هیچ .

اما چشم ها که همیشه بسته نمی مانند ، می مانند ؟

..
  




سرد شکلاتی





دلم جيب می خواد ! از اون جيب های گرم و عميق .

کوله پشتی سورمه ايت رو بندازی پشتت ، دست هات رو تا آرنج بکنی توی جيبت ، و ساعت ها سوت زنان کنار رودخونه راه بری ، بدون اون که دستات يخ کنن ..





فيلم رقص در غبار رو هم ببينين اگه تا حالا نديدين . من که دوسش داشتم زياد .

در ضمن اين سالن جديده ی سينما فرهنگ هم بوی خوب می داد امروز !
..
  



Saturday, December 13, 2003

اتفاق ِ ساکت





sleeping.jpgگفتم : اهه ، زنده ای که !

گفتی : متاسفانه اوهوم !





برای اومدن دير بود .. مثل هميشه ی اين روزها .. چراغت روشن مونده بود و خودت رفته بودی .. با ديدن اسمت که روشن بود - با همون نگارش آلمانی مخصوص خودت - يه چيزی توی دلم ريخت پايين ، درست مثل روز اول ، اولين باری که توی چت ديدمت ..

خوب يادمه : جمعه بود ، نزديکی های ظهر .. و بعد ِ اون همه وقت ، اولين بار بود که می ديدم چراغت روشنه .. هيچ وقت يادم نمی ره که چقدر هيجان زده بودم .. حس اين که داری با يه موجود خاص دست نيافتنی چت می کنی ! .. اون موقع هنوز زياد با هم صميمی نبوديم .. و يادمه اولش چقدر انرژی مصرف کردم که محترمانه چت کنم ، هر چند که همه ی تلاش هام چند دقيقه بيشتر دوام نياورد .. يادمه با شنيدن اصطلاح هايی که ناخودآگاه به کار می بردم ، کلی شگفت زده شده بودی ! .. تو دلم گفتم : دفعه ی بعد ديگه جواب سلامم رو هم نمی ده ! .. يادمه داشتی برای ناهار برنج درست می کردی ، يادمه که برنجت سوخت و يادمه که ........

می بينی ؟ .. از اون روز کذايی تا حالا ، انگار يه قرن گذشته ، و من هنوز با ديدن اسمت که يه لبخند روشن کنارشه ، دلم هُری می ريزه پايين ..





دقيقا می تونستم چهره ی جدی ت رو پشت مونيتور مجسم کنم .. وقتی جواب دادی که ديگه دير بود .. منتظر نمونده بودم .. زود رفته بودم و يا شايد ، تو دير برگشته بودی .. يادت هست که ؟ گفته بودم منتظر بودن رو ديگه دوست ندارم ، خسته م می کنه .. و تو گفته بودی : فقط اين بار .. اما .....





گفتم تمام شد

همه را سپردم به باد

که با خود ببرد تا آن دور

تا پشت مرز روياها .

نمی دانستم هنوز دلم

باز از شنيدن ِ بی هنگام ِ نام خويش

اين گونه خواهد لرزيد ..









..
  



Friday, December 12, 2003

دلم می خواست آخرش بياد و بگه : خسته نباشی ، کار سختی بود ، خوب از عهده ش براومدی .. اما نگفت . باز مثل هميشه چشماشو بست و فقط خودش رو ديد . و باز تمام سعيی که کرده بودم ، تمام حس های مثبتی که با کلی انرژی جمع کرده بودم ، از اساس پريد ..

بعضی چيزها رو نمی شه عوض کرد ، حتا اگه تمام تلاشت رو بکنی ، حتا اگه واضح و روشن همه ی حرف ها و خواسته هات رو بگی .. روی ويرانه های يک ديوار فروريخته ، ديگه نمی شه چيزی ساخت . اگه هم بشه ، هر لحظه بايد انتظار فرو ريختنش رو داشته باشی ..

گفته بودم که تغيير کردم .. اين بار که چشماشو بست ، من هم چشم هامو بستم و بغضم رو قورت دادم .. اگه يه خورده قبل تر بود ، حتما دوباره منفجر می شدم ، اما اين بار ساکت و بی حرف گذشتم .. قرارمون همين بود ديگه ، مگه نه ؟

فرداش اومد و ازم تشکر کرد . خنديدم و حرفی نزدم . گفت : غافلگيرت کردم ، نه ؟ انتظارش رو نداشتی .. گفتم : آره ، مثل هميشه دير کردی ، ومثل هميشه نفهميدی .. اون قدر غرق بود که حتا اين جمله ی ساده رو هم نفهميد . سرخوشانه گفت " دوستت دارم و خوش حالم که اينجايی " .. و رفت ...
..
  




هاها .. نازنين خانوم ، جات خالی که يکی از سوغاتی هامو ببينی !

دقيقا مثل اين می مونست که شخص هيتلر برای روز تولدم يه دسته موگه با کاغذ يشمی بفرسته !! P:

خلاصه که ديگه وقت جايزه ست !

..
  



Monday, December 8, 2003

پنجره





بعضی وقتا از تمام زندگی ِ به اين بزرگی ، من می مونم و تو و يه پنجره .. من اين طرف ، تو اون طرف .. سلام می کنيم ، دوست می شيم ، نگران می شيم ، خشمگين می شيم ، دوست می مونيم ، غصه دار می شيم .. اما چشمای همديگه رو نمی بينيم .. بوی همديگه رو حس نمی کنيم .. دستامون به هم نمی رسه .. بازی غريبيه .. اين همه نزديک ، و اين همه دور ..

گاهی وقتا زندگی با يه پنجره گره می خوره ، گاهی وقتا با يه پنجره می شکنه ..

من يه پنجره م .. می تونی بيای بشينی کنارم ، نفسی تازه کنی ، گلويی تر کنی ، بگی و بشنوی ، بخندی و گريه کنی ، حتا تکيه بدی ، آروم بشی ، و خوابت ببره .. اما يادت باشه من فقط يه پنجره م .. اين پنجره ، هميشه جايی ش ترَک داره .. حواست باشه زياد بهش تکيه ندی .. می شکنه ، حتما می شکنه ...





" فرياد نمی زنم

نزديک تر می آيم

تا صدايم را بشنوی
. "*



* عمران صلاحی



..
  




" يکی بر سر شاخ بن می بريد "

و حس کرده بود

که سيبی ست سرخ و درشت

و بايد بيفتد به دامان يار !





عمران صلاحی
..
  



Saturday, December 6, 2003

جاده ی نمناک رویا





swing-letter.JPG
src="http://www.ayda.ws/archives/pictures/swing-letter.JPG" width="215" height="439" border="0" align="left" />زندگی ت چه رنگی ست رفيق ِ روزهای رنگين ِ دور ؟





پاييز هنوز همين نزديکی هاست ..

باران بی وقفه می بارد

و کلمات

لا به لای خطوط خيس فاصله و سکوت

در جستجويت گم می شوند ..





می دانم هنوز هم

حوالی ظهر که بشود

برگ های سبز گلدانت را

ميهمان می کنی به جرعه ای آب و

کمی بعدتر

فنجان در دست ، پشت پنجره می ايستی به تماشای باران

و به نجوا می گويی :

" روزهايت هم که پر بارانند دخترک ِ درياها

و چشم هايت پر ستاره

سرخوشی و بی قرار

مست ِ بوی باران .. "





صدايم نمی کنی اما ،

نگاه هم ..






سبُک سرانه از نرده ها سُر می خورم

از شيب چمن ها پايين می دوم و

تنهاييم را با تاب و باد قسمت می کنم ..





خم می شوم تا تک گل زيبای فراموش شده را

برايت هديه بياورم

روی نيمکت نشسته ای و روزنامه می خوانی

نگاهم نمی کنی ..

از سرِ شيطنت خم تر می شوم ، تا از پشت هزار کاغذ سر بلند کنی و بگويی :

" مراقب باش دختر جان ! "

...

صدايی نمی آيد ،

نگاهی هم ..


...

دلت آهسته می گويد :

" دست از بازی بردار

آرامم بگذار دختر .. "





بلند می شوم

خاموش و دلگير

زنجيرهای تاب را در بغل می گيرم و

آرام آرام به ابرها نزديک می شوم ..

بالاتر که می روم

غصه هايم را باد ، با خود می برد

من می مانم و سرانگشت نرم ابرها ...





نگاهت می کنم

ساکت و آرام نشسته ای و روزنامه می خوانی .

نگاهم نمی کنی ،

صدا هم ..


اما دلت آهسته تر می گويد :

" حواسم هست دختر جان

حواسم هست .. "







..
  



Friday, December 5, 2003

مسابقه شخصيت شناسی وبلاگی : اولين مسابقه "انطباق شخصيت" (Character Matching) وبلاگی !

..
  



Wednesday, December 3, 2003

تيله های طفلکی گير افتاده بودن تو يه کوزه ی چاق . سرد و مرطوب و تاريک . وقتی در آوردمشون ، انگار از سياه چال نجات پيدا کرده ن . نور چشماشونو می زد . با حوصله شستمشون و گذاشتم آروم آروم تو آفتاب خشک بشن . وقتی رفتم سراغشون ، کلی چشماشون برق می زد . شاد و هيجان زده بودن . ريختمشون کنار تيله های قبلی خودم تو يه بانکه ی قديمی ، از اونا که درشون کيليپسيه . حالا ظرف اين دو سه روز ، فکر کنم کلی با هم دوست شده باشن .





هميشه يه جعبه مدادرنگی ، اتفاق وسوسه انگيزيه . چه برسه به يه دونه از اون جعبه بزرگای بيست و چار تايی staedtler ، از اون مداد های چاق مثلثی . حتا اگه يه ذره نقاشی هم بلد نباشی ، همين که رنگ ها رو به ترتيب بکشی روی کاغذ ، اون قدر هارمونی شاد و قشنگی درست می شه که بی اختيار بداخلاق ترين قيافه ی دنيا رو هم دچار لبخند می کنه .





کوچه های پر برگ بارون خورده ، خرس کوچولوی تخس بداخلاق ، يه جامدادی خوشگل سبز ، سه تا سی دی جديد قشنگ ، يه عالمه کتاب شعرهای کوچيک ، چند تا بسته سيگار خوش بوی باز شده ی دست نخورده ، چند تا فيلم و دو تا کارتون جديد ، ... . هر کدوم از اينا می تونن به تنهايی بهونه ای باشن برای يه قصه . ديگه لازم نيست تو دنيای بداخلاق آدم بزرگا دنبال تنوع بگردی . قصه ها رو می شه خلق کرد ، به سادگی ، به بهونه ی شادی های کوچيک غير منتظره .





کافيه clear history رو بزنی و از حالا به بعد روی صفر تنظيمش کنی . هر اتفاقی که افتاده ، متعلق به گذشته ست . مجبور نيستی آدم ها رو با پيش زمينه ی ذهنی قبليت ببينی . همه رو بريز دور . اونا هم حتما تغيير کرده ن ، همون طور که تو توی اين مدت عوض شدی . آدما رو دوباره دوست داشته باش و بذار دوست داشته باشن ، تو قصه های کوتاه ، قصه های يک روزه . صبح يکی بود ، يکی نبود ، و شب کلاغه به خونه ش نرسيد ، ها ؟





مداد رنگی هاتو بردار و روزهای سياه سفيدت رو رنگ کن . قرمز ، نارنجی ، سبز . بذار بوی چمن خيس و خاک بارون خورده همه جا رو پر کنه . يادت بمونه که همه چی قصه ست . تو و قصر خيالی ت و کالسکه ی جادويی ت . چه اشکال داره وقتی ساعت دوازده بار زنگ بزنه ، دوباره تبديل بشی به کدو حلوايی ؟ مهم اينه که روزت رو با يه قصه ی ديگه از قصه های دختر شاه پريان گذروندی .





and who knows

every dream

one day

might come true

..
  



Monday, December 1, 2003

انتظار اين قدر سخته ؟





...

اين جا نمی شود به کسی نزديک شد ،

آدم ها از دور دوست داشتنی ترند ...





فيلم شب های روشن قراره فقط سه هفته رو اکران باشه .. همين .





می بينی ؟





..
  




نجات دهنده





غنيمت است اين دور هم نشستن و

يک پياله کنار پياله ای ديگر ..





همين که يادمان نمی رود هنوز

می شود از بعضی گريه های نابهنگام گذشت

و رفت

و هرچه داری بِبَری برای باران و

طَبَقی ترانه و ريحان بياوری ،

خودش خيلی ست .

خيلی خوب است دانستن ِ قدر ِ همين چند دقيقهء دور ،

که روز نباشد ، بود و نبود نباشد

چند و چرای اين و ُ

حرف و حديث ِ آن و ُ

چه می دانم .. اصلا سکوت ، سادگی ، کلام .






تو بگو

واقعا چه کسی راست می گويد ؟

برويم سر پيالهء اول !

عاقبت ِ همهء ميهمانان ِ ناخوانده همين است

که نان از سفرهء ستاره می خورند و

مرثيه از شب ِ ناماندگار ِ گريه می گويند !





گفتن ندارد اين بديههء بی درنگ ،

که چقدر از ديدن ِ شما و

خلوت ِ اين آسمان ِ برهنه ... بارانی ام ،

باقی ِ بيم و اميد ِ آينه ، بی خيال ِ سنگ !






" دعای زنی در راه که تنها می رفت --- سيد علی صالحی "















..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017