Desire Knows No Bounds




Friday, January 31

از بين يه خروار فيلم های نديده ، فيلم های Love in the afternoon ، In the bedroom و Unfaithful رو ديدم .



اولی از همون دسته فيلم های فانتزی آدری هپبورن بود ، با همون بازی قشنگ و چهرهء شيطون کودکانه . يه جای فيلم پدرش که يه کارآگاه خصوصی بود گفت : من فهميدم تو عاشق شدی به چند دليل . و يکيش اينه که روی شيکمت می خوابی ! آمار نشون داده درصد بالايی از خانومايی که روشکمشون می خوابن ، عاشقن !

يه فيلم بانمک که برای دو ساعت سرگرمی فيلم خوبيه .

فيلم اتاق خواب ، فيلمی بود تو مايه های اتاق پسر ، با بازی قابل باور سيسی اسپک . فيلمی که آدم رو با لايه های زيرين ارتباط اشخاص توی زندگی مشترک آشنا می کنه . بيشتر از اونکه به وقايع و اتفاقات بپردازه ، به دلايل و ريشه ها نگاه می کنه . تاثيری که آسيب ها و بحران های روحی روی روابط آدم ها ميذارن . و همچنين اثری که طرز فکر و عقايد والدين روی روابط و زندگی فرزندانشون ميذاره .

و اما فيلم سوم ، Unfaithful ، فيلمی که ناخودآگاه آدم رو به فکر وا می داره . اينکه در مقابل موقعيت های خاصی که تو زندگی پيش مياد ، چقدر مهمه که آدم از همون اول عکس العمل درست رو نشون بده . اما واقعا اين درست کدومه ؟ اونيه که عقل و منطق حکم می کنه ، يا اونيه که دل و احساست ميگه ؟

بعد از فيلم داشتم فکر می کردم اگه اون آقای توی فيلم ( ريچارد گر ) يه آقای ايرانی بود ، چه عکس العملی در مقابل اين موضوع نشون می داد !

..
  




پارک جمشيديه رو خيلی دوست دارم ، هميشه يه عالمه آرومم می کنه . تو روزای آفتابی ، زير بارون ، وقتی تگرگ مياد ، وقتی بارون تازه تموم شده و همه جا رو مه گرفته ، وقتی برف ريز و سبک می باره ، وقتی زمين پر برفه و آسمون آفتابی . به خصوص اگه صبح باشه و وسط هفته هم باشه ، انگار فقط خودتی و خودت ، به ندرت آدم ديگه ای به چشم می خوره و اونهمه سکوت و آرامش ، غرقت می کنه . اين بار هم صبح بود و جادهء کلک چال که پوشيده از برف بود و آسمون آبی آبی آفتابی . نيمکت خيس برفی و شاخه های لخت برفی تر بالای سرت که هرازگاهی با ريزش کمی برف حضورش رو يادآوری می کرد . و باز همون حس خوب رقيق که ميومد و می رفت و گرمای مطبوعی رو به جا ميذاشت .
..
  



Thursday, January 30

..
  




بچه که بودم ، معتاد سری نوارهای قصهء کودکان بودم با صداهای قشنگ گوينده هاشون . بيشتر از همه گربه های اشرافی رو دوست داشتم ، سه بچه خوک ( کی از گرگ بد گنده می ترسه ) ، عليمردان خان ( ننه چغندر مو گشنمه لبو می خوام ) و ... . طرف دوی هر کاست هم قصه های دنباله دار پينوکيو بود . پينوکيو و فرشتهء مهربون و جينا و روباه مکار و گربه نره . همهء اينا رو از اونجا يادم اومد که امروز تو مجله فيلم خوندم : " کنعان کيانی ، دوبلور قديمی و گويندهء گربه نره درگذشت ." يادش گرامی .
..
  




انگار بعد از اين همه وقت تازه دارم به حرف تو می رسم . حق داشتی . هر چيزی بايد سر جای خودش باقی می موند . وقتی قاطی شد ، برگردوندن به حالت قبليش سخته . و تو دلم اراده ت رو تحسين می کنم . خوب تونستی مقاومت کنی و پای حرفی که می زنی وايستی . حالا من اينجام و يه عالمه حرف گفتنی که مجبورم نانوشته باقی بذارمشون . ديگه اين وبلاگ اون چيزی که می خواستم نيست . اين نگاه ها ، سوال ها ، توقع ها ، ... گاهی برام آزاردهنده می شه . اينجا تنها جايی بود که می شد بی ملاحظه و بی محاسبه حرف زد ، نوشت ، فکر کرد . اما حالا از اون حالت در اومده . حالا ديگه نمی تونم بلند بلند فکر کنم . نمی تونم چيزايی رو که تو دلمه ، بی سانسور بنويسم . اينجوری انگار اينجا ديگه اتاق من نيست . انگار مهمونم و معذب . يه چيزی بايد تغيير کنه . اينجوری ادامه دادن ، بيشتر از اونکه خسته کننده باشه ، مسخره ست . بايد يه فکری به حالش بکنم .
..
  



Wednesday, January 29

کسی بليط جشنوارهء فيلم فجر نمی خواد ؟!

بخش مسابقهء سينمای ايران - سانس 9 تا 11 شب - سينما صحرا - به مدت يازده شب ( از شنبه 12 بهمن )
..
  



Monday, January 27

قصهء غروب



انگار درست تر اين بود که اين قصه ، مدت ها پيش تموم بشه . همون وقت که پرسيده بود و جواب داده بودم . همون وقت که دروغ نگفته بودم ، اما خودخواهانه خواسته بودم . اشتباه از من بود و می بايست جبران می کردم . امروز سعی کردم جبران کنم . سخت بود . اصطکاکی فرساينده . انگار پوزخندی خبيثانه بود به تمام لطافت غروب خيس و خلوت پارک ساعی ... برای عواطف نمی شه حد و مرز تعيين کرد . حس ها رو نمی شه بسته بندی کرد ، طبقه بندی کرد ، به موقع مصرف کرد ، يا ذخيره کرد برای روز مبادا . با زندانی کردن حس ها ، خودمون رو شکنجه می ديم . خودمون رو خراش می ديم . و اميد به اينکه زمان مشکل رو حل کنه ، انتظاری ساده انگارانه ست . آره ، بالاخره فهميدم ، هرچند کمی دير ، اما فهميدم ... گاهی وقت ها غنيمت شمردن لحظات حال ، غرامت سنگينی به همراه داره . اين وسط نه من می دونم کدوم درسته يا غلط ، نه تو ، و نه هيچ کس ديگه . شايد تنها راه اين باشه که قناعت کنيم به روشنی ستاره ای دور ، برای نشانی راه . و بقيه رو واگذار کنيم به زمان ، که چگونه روياهامون رو تعبير کنه .

ببخش .
..
  




قصهء نيمروز



اونقدر طول کشيد که بالاخره برف اومد . از اون برفای خيس آبدار که انگار تا چشمش افتاد به ما ، از ته دل شروع کرد به باريدن . گفتی بيا بالا . ترجيح دادم که نيام . اصرار کردی ، چند بار ، می دونستم آرامش و خلوت دفترت رو به هياهو و خيسی بيرون ترجيح می دی ، اما نيومدم . می دونستم که اگه بيام ، کاملا معذبم . دلم می خواست لااقل راحت باشم ، حتی اگه آروم نباشم ... اين بار از ديدن اون ريش های کذايی کمتر جا خوردم . شايد به اين خاطر بود که کاملا سورمه ای بودی و فکر کنم خوب می دونی چقدر بهت مياد ... هنوز هم مثل هميشه ای . طوری رفتار می کنی که انگار هيچ اتفاقی نيفتاده ، که انگار همه چی دنبالهء قبله . که انگار نه وقفه ای بوده و نه تغييری . و اين جالبه . قبل تر ها فکر می کردم " يا نامه نمی خوانی ، يا راه نمی دانی " ، اما ديشب و امروز از اساس مطمئن شدم که " هم نامه نمی خوانی ، هم راه نمی دانی " ! ولی خوب طبيعتا بزرگترين تقصيرهای جهان هم که به تو برسن ، قابل اغماض می شن ... هنوز هم همون سوال هميشگی . هنوز هم همون نگاه هميشگی ، هر چند امروز پرسشگرانه بود . پرسيدی : بی قراری ؟ و من نگاهم رو دزديدم تا بيشتر از اين خودم رو لو ندم ... هنوز همون سيستم گاوداری ، هر چند به قول خودت شدتش کمتر شده . هنوز هيتلر عزيز و تانک تی هفتاد و دو ، و هنوز هم عکس بابا . همه چی مثل قبل . و هنوز همون سوالاتی که من رو وادار می کنه به حرف زدن ، به حرف زدن در مورد چيزهايی که هيچ وقت در موردشون صحبت نمی کنم ... می بينی ؟ هنوز هم بخش بزرگی از اتفاقات زندگی من متعلق به توه ، يا شايد منحصر به تو . و نمی دونم اين خوبه يا بد ... دوباره و سه باره بی قراريم رو پرسيدی ، که اين بار چقدر با هميشه فرق دارم . حق با تو بود ، مثل هميشه . اما مونده بودم اين بی قراری از سر وجدان درده يا پنهان کاری ... وقتی باز با همون روش هميشگيت وادارم کردی به حرف زدن ، کلی سبک شدم . به شدت دلم می خواست اون راز کوچيک رو بهت می گفتم . فکر می کنم اونجوری می تونستم يه نفس عميق بکشم و زندگی کنم ، زندگی . اما پيش بينی عکس العملت برام سخته . با اينکه تقريبا تنها حرف ناگفته م رو چند هفته پيش خودت توی خواب ديدی . اما می دونم که نمی تونی تعبيرش کنی . اون روز که خوابت رو تعريف کردی ، کلی وسوسه شده بودم که برات تعبير کنم ! اما باز طبق معمول منصرف شدم و باز گذاشتم که ناگفته باقی بمونه . و هنوز حس می کنم اگه قبل تر ها ، يا شايد همون اول بهت گفته بودم ، کلی همه چيز تغيير می کرد ... بگذريم ... تلاش می کردی زمان کش بياد و اين رو خوب می فهميدم . اما هنوز ته دلم اميدوار بودم يک بار ديگه سيستم گاوداری رو کنار بذاری . اما نذاشتی . درسته ، توضيحت کاملا قانع کننده بود . اما دلم می خواست امروز رو بی رَدِ اون گاو زندگی می کرديم . يه انتظار عميق که می دونستم به کلی بی جاست . که برآورده نشد . شايد اگه اون لحظهء آخر که چند باره ازم پرسيدی ، درست جواب داده بودم ، وضع فرق می کرد . اما تو باز پرسيدی و من باز موضوع رو عوض کردم . و باز با همون انتظار تنها موندم ... نگرانتم ، وقتی بری ، می رم ... اين رو گفتی و رفتم . اما خوب می دونستی که کجاش رو نمی دونستم ... من که رفتم ، تو که رفتی ، برف هم رفته بود ... تنها چيزی که به جا مونده بود ، ردی خيس بود و سرمايی که از بيرون هجوم مياورد ، اما از درون همه چی گرم بود و گرم .
..
  



Sunday, January 26

هاها ... از وقتی دوباره برگشته ، ديگه شبا سرگردون نيستم . می دونم اول از همه کجا برم که خوندنی باشه ، که حس زندگی توش جاری باشه ، که به آدم يادآوری کنه " زندگی بايد کرد ... چه اهميت دارد ، گاه اگر می رويند ، قارچ های غربت " ... خوبه که اينجايی بع بعی خانومی !

راستی اينجا هم پر از زندگيه ، وبلاگ نوشی رو می گم . خوندن هر شب نوشته هاش يه جورايی منو ياد نوشته های جودی ابوت ميندازه . باز هم همون حس جاری زندگی ، حس خوبی که لبخند فراموش شده رو دوباره به لب های آدم يادآوری می کنه .

و راستی تر اينکه ، ميز هم دوباره اينجاست .
..
  




از وبلاگ دلتنگستان :

... پس از انجام معاينات اوليه ، ضمن سلامت فيزيکي بيمار ، تولد ويروس جديدي بنام MS AIDS يا همان MicroSoft And Internet Dahanam ra Saaf kardand به ثبت رسيد. پس از تحقيقات بيشتر ، سمپتمهاي اين بيماري با دقت مشخص گرديد و درمانهاي مختلفي براي آن پيشنهاد شد ...

پيش بيني مي شود در قرن جاري ، شمار قربانيان MS AIDS به سرعت از قربانيان AIDS بالاتر رفته و در عرض چند نسل رسانه هايي از قبيل کتيبه هاي سنگي ، کيهان بچه ها ، اخبار خاله زنکي و يا حتي رسانه هاي جمعي سنتي مانند فرياد و عربده در کوچه ها جايگاه خود را در جوامع پيشرفته باز يابند .
..
  




از وبلاگ عرائض :

...مسافرها ميروند و من مانده ام . اينجا ، در غوغای " دوستت دارم " و " دوستم داری ؟ " ، در غوغای آرايش و عطر ، ... ، در اين همه غوغا و نمايش و اين همه هيچ .

مسافرها ميروند و من مانده ام . نه اينکه آن سنگ ها و ديوارها و بنا ها از جنس ديگری باشد ، نه اينکه آن خاک و بيابان و هوا از جنس ديگری باشد ، نه اينکه آن خدا و آن پيامبر جور ديگری باشند . نه ، لا به لای نيت و احرام و تلبيه ، طواف و سعی و تقصير ، شايد که به تو فرصت تفکر دوباره ميدهند ، اگر تو مجذوب کاپريس و اسواق بن داود نشوی ...



از وبلاگ غريب آشنا :

"خدايا، به من قدرت اين را بده که به همان اندازه که دوستش می دارم ،

بتوانم نياز به دوست داشتنش را در خود از بين ببرم ."
..
  



Saturday, January 25

دستی به ناحق فرود آمد ، و پشيمانی بعدش انگار اثر نداشت ...

کاش کمی هم حق انتخاب داشتيم ،

کاش لااقل آن شب اتفاق نيفتاده بود ،

يا کاش لااقل من بيننده اش نمی بودم .




آقايون اصولا ديرتر عصبانی می شن . ولی وقتی عصبانی می شن ، به شدت موجودات ترسناکی از آب در ميان . معمولا زمان فوران خشمشون کوتاهه و بعد به سرعت پشيمون می شن . اما تو همون دقايق کذايی ، اگه نزديکشون باشی ، کاملا می تونی رگ های قرمز چشمشون رو ببينی و خشمشون رو با تمام وجودت احساس کنی . تو اون لحظه ها کاملا بی رحم می شن ، آستانهء تحريک عصبی شون به شدت پايين مياد و با کوچکترين جرقه ای بيشتر منفجر می شن . گاهی تو اون لحظات حرف هايی می زنن يا رفتاری از خودشون بروز می دن که در حالت عادی تصورش رو هم نمی تونی بکنی . اگه تو اون دقايق تو هم عصبانی باشی و سياست نداشته باشی ، فقط آتيش رو بيشتر شعله ور می کنی . مدت عصبانيت واقعی شون معمولا کوتاهه . و بعدش با پشيمونی عميقی همراهه .

من هم مثل تو ، همونقدر که نمی تونم عصبانيتشون رو تحمل کنم ، به همون اندازه هم تحمل واکنش های پشيمونی شون برام سخته . موج ندامتی که تو رفتارشونه وقتی ميان بغلت می کنن ، با کلماتی که تو پشيمونی گم می شه ازت معذرت می خوان ، و چشم هايی که از شرم به پايين دوخته شده ، اما می تونی سرخی شون رو ببينی ، که اين بار قرمزی شون از سر خشم نيست ، ديدن تمام اين صحنه ها برات سخته . اما بايد گذشت دوست من .

بايد بدونی که اين اتفاق ها نه فقط مال توه ، نه فقط مال من . تجربهء خيلی از ماست . بايد با درک اون باری که رو شونه هاشونه ، اون تعاريفی که باهاشون بزرگ شده ن ، اون قيودی که دست و پاشون رو بسته ، کمی خودمون رو دلداری بديم . می دونم يه عمر خشمت رو فرو خوردی ، می دونم . می دونم دلت می خواد فرياد بزنی ، شورش کنی ، تمام زنجير ها رو پاره کنی و چند لحظه ، فقط چند لحظه هم که شده برای خودت زندگی کنی . اما دردی دوا نمی شه . اونا هم منطق خودشون رو دارن ، باورهای خودشون رو ، تمناهای خودشون رو . و در نهايت اين من و تو هستيم که بايد حريم ها رو حفظ کنيم ، که بذاريم لااقل اين همزيستی تحميلی ، کمی هم مسالمت آميز باشه ، نه ؟ بذار کمی چشم هامون رو ببنديم و عبور کنيم بی سخنی .

و باز هم فکر می کنم ديدن لحظات عصبانيتشون ، از صحنه های پشيمونی شون آسون تره . تحمل گريهء اون مرد هنوز هم برام سخته ، برای تو هم سخته ، مطمئنم . بيا بگذريم دوست من .



( منظورم از آقايون ، بعضی از آقايونه ، نه همه شون ، لطفا تعميم نديد ! )
..
  




الذين يشربون الويسکی و يلعبون الاسکی ، و هم مکانهم فی الجنه و هُم رستگارون .
..
  



Friday, January 24

مهمونی ، مهمونی ، تولد ، مهمونی ، تولد ، مهمونی ... اين ماه ديگه به شدت اشباع شدم از هر چی مهمونی و تولده ! اما همهء مهمونی ها يه طرف ، مهمونی ديشب هم يه طرف ، به خصوص آخرش و بعد از آخرش ! ... در حال حاضر فقط مجموعهء باارزشی از اشعار روحوضی تو کله م موج می زنه و بس . ولی خودمونيما ، انگار هر چی آهنگ ها جواد تر باشه ، بيشتر خوش می گذره ... و در نهايت اينکه : عزيز نميری الهی ! ( در کمال شرمندگی )
..
  



Thursday, January 23

راه رفتن زير برف پنبه ای سبُک خيلی لذت بخشه . جاده ای که يک دست سفيده و هنوز هيچ رد پايی روش نيست . و تو که غرقی در لذت شنيدن صدای پات توی برف ها ، بی اونکه نگران سُر خوردن باشی و افتادن . انگار دستی هست که مواظبت باشه . تا دور دست ها فقط برفه و برف . و سکوتی که دوستش داری و اين روزها محتاجشی . محتاج آرامشی از جنس همين آرامش عميق سفيد و سبک برفی .
..
  



Wednesday, January 22

همين نزديکی ها بودی و می دونستم که نيستی ، و اين سخت بود . کاش لااقل کمی دورتر بوديم ، نه ؟ اين همه نزديک باشی و بدونی هرگز نخواهی رسيد . حتی تصور کردنش هم سخته ، نه ؟

يه هفته گذشته ، شايدم بيشتر . اول اون صدا ، بعد اون چند خط نوشته . اما تفاوتی که من منتظرش بودم ، اين نبود . درسته که باز خواهی گفت اين من بودم که بازی رو خراب کردم ، اما قبول کن که اين بار هم بهترين فرصتت رو از دست دادی . برگ آخر رو بهت نشون داده بودم ، بردن بازی برات آسون بود ، خيلی آسون . اما خوب بازم سعی نکردی دستم رو بخونی . باز هم بازی رو دربست واگذار کردی به من .

حرفای اونشب رو که يادته ، نه ؟

گفتی يه فرصت ديگه بده . گفتی اين بار وضع فرق می کنه .

گفتم اينو درک کن که اين کم بودنت سخت تر از نبودنته . داشتم سعی می کردم ياد بگيرم که نيستی ، که تموم شده .

اومدی گفتی نه . گفتی هر چی سعی کردی نشده . نتونستی فراموش کنی . گفتی اين بار فرق می کنه .

خوب ، چی فرق کرد ؟ اون تلفن ، يا اون نوشته ؟ نه عزيز من ، خودت می دونی چيزی تغيير نکرده . تو باز هم منتظری بازی رو من هدايت کنم ، اما ديگه ديره .

وقتی می بينی زمان اين همه کش مياد و تو در ساده ترين انتظارها منجمد شدی ، احساس خستگی می کنی . دلت می خواد چشم هات رو ببندی و همه چی رو انکار کنی . بگی همه ش خواب بوده ، رويا بوده ، حتی شايد تَوهُم بوده . می فهمی ؟ توهم . اين حسيه که من الان دارم .

حتی نمی دونم اين ها رو می خونی يا نه . حتی نمی دونم معنی شون رو می تونی درک کنی يا نه . می بينی ، دور شدن کم کم اتفاق ميفته . فکر می کنی هرگز پيش نمياد ، اما يه روز چشم هاتو باز می کنی و می بينی مدت هاست زمان گذشته و تو هنوز در خاطراتت رسوب کردی . چشم باز می کنی و می بينی با اينکه فاصله تون خيلی کم بوده ، با اينکه به راحتی می تونستی به صفر برسونيش ، اما خودت رو رها کردی در دست بازی لحظه ها ، و هنوز معجزه رو به انتظار نشستی . کاش باور می کردی معجزه هم خسته می شه از اين همه انتظار . کاش باور می کردی اين بار نوبت تو بود که بازی کنی .

کاش می دونستی وسط اون همه گل و بادکنک های رنگارنگ ، بين همهء آدم هايی که دوسشون دارم ، تو اون همه گرما و شلوغی ، يه لحظه سردم شد ، خيلی سرد . نگاه که کردم ، ديدم اون حفرهء بزرگ هنوز بازه و سوز خشک زمستون با بی رحمی هجوم مياره تا جای خاليت رو به رخم بکشه . نبودی ، بيشتر از هميشه نبودی و بيشتر از هميشه می بايست باشی .

قبول می کنی که بهتره ديگه بازی نکنيم ؟


راستی نگران اون تصوير هم نباش . اون هنوز سر جاشه ، بی لکه ای ، بی خراشی ، بی روزنی ، شفاف شفاف . انگار حسابش از تو جداست . و می تونم بهت اطمينان بدم که همين طور باقی خواهد موند . اون شب حتی دلايلم رو هم پرسيدی ، يادته ؟ بذار بگم که برای ستايش اون تصوير ، حتی اون دلايل رو هم لازم ندارم . همه شون مال تو . کاش لااقل روزی به دردت بخورن .

و ديگه فقط اينکه : دلم برات تنگ شده بود ، همين .
..
  



Tuesday, January 21

راستشو بخوای ، مطمئن بودم که امروز نميای . خوب حق هم داشتی ، يه عالمه کار ، مهمونی امشب ، و بابا هم که مثل بيشتر وقتا نيست . می دونستم وقتی بپرسم ، میگی نه . و می دونستم اين بار ديگه حق ندارم ناراحت باشم . خوب وقتی گفتی نه ، اصلا ناراحت نشدم . رو آدمهای ديگه ای هم که پيشنهاد دادی فکر کردم ، بعد ديدم هيچ کدوم مثل تو نمی شن ، تو هم که نمی تونستی بيای ، اينه که به کلی بی خيال رفتن شدم . اما شب که تلفن زدی و پرسيدی : چی شد ، بالاخره می خوای چيکار کنی ؟ با اينکه داشتم می گفتم نمی رم ، اما کلی خنده م گرفته بود . از اينکه چقدر دلت می خواد اولش با همه چی مخالفت کنی و طفلکی هر کاری هم می کنی ، آخرش دلت راضی نمی شه و خودتو لو می دی . پای تلفن گفتی : حالا بذار فردا بشه تا ببينيم چی می شه . هاها ، همون ديشب نشستم کارهامو آماده کردم ، مطمئن شدم که ميای ، هر چی نباشه اينهمه سال با هم زير يه سقف زندگی کرديم ، نه ؟ امروز وقتی تلفن زدی ، هنوز خواب بودم ، برای اينکه کمی مواضعت رو حفظ کرده باشی دوباره پرسيدی : چيکار کردی ، به کسی زنگ نزدی بياد ؟ گفتم نه بابا ، بی خيال ، نمی رم ، همچين مهم هم نيست حالا . گفتی : سعی می کنم خودمو به موقع برسونم ، نگران مهمونی شب هم نباش ، يه کاريش می کنيم خلاصه .

همينه ديگه ... اون ته ته دلتو نمی تونی کاريش بکنی ... همه مون همينيم ... هميشه کلی تئوری صادر می کنيم ، شعار می ديم ، خط و نشون می کشيم ... اما تو موقعيتش که قرار می گيريم ، واکنش هامون به کلی فرق می کنه ، غير قابل پيش بينی می شيم ... نمی دونم خوبه يا بد ... اما همينه .

اومدن امروزت قد يه دنيا برام با ارزشه ، قد يه دنيا .
..
  




از سايت زنان ايران :



روزهای بارانی و چهارشنبه های عزيز

چرا من اين همه مي ترسم . ازدواج كه مي كنيم خيلي از چيزهاي خوبي كه داشته ايم را توي چمدان مي گذاريم . همراه باخرده اثاثها و نامه هاي عاشقانه مان مي گذاريم خانه پدرمان ، كسي نبايد آنها را ببيند .

يكي دوست شيطان دوره تجرد است ، يكي به شوهرش خيانت كرده . يكي زن دارد . يكي خانواده اش در شان ما نيست . و ما تنها مي شويم تنهاي تنها ! ما زندگي خوبي داريم خوشبختيم ، اما يك چيزي توي صندوقچه خانه پدري دارد مي پوسد. و ما باز مي ترسيم كه بيرونش بياوريم .

مي ترسيم كه زندگيمان خراب شود . ديگران ملامتمان كنند كه عرضه اش را نداشته ايم كه زندگيمان را حفظ كنيم . زياده خواه بوده ايم ....



گفت و گو با چيستا يثربی --- خانم شما را چه به كارگرداني ؟

در آن دوران يكي از آقايان شوراي نظارت ( كه اكنون نيز سمتي درمركز هنرهاي نمايشي دارد ) مستقيما به من گفت : خانم شما را چه به كارگرداني ؟ برويد ازدواج كنيد ، بچه دارشويد و به زندگيتان برسيد . بيهوده انرژي خود را در تئاتر تخليه نكنيد . و بار ديگر كارم را مردود كرد و زحماتم را نيمه تمام گذاشت . امروز من همان آدم سالهاي پيشم . با اين فرق كه به قول آن آقا ازدواج كرده ام و يك دختر پنج ساله دارم . اما هر وقت نام كارگردانان جوان خانم را روي پوسترهاي نمايشها ميخوانم در عين خوشحالي دلم براي همنسلان خودم ميسوزد . نسلي كه به خاطر سياست گذاريهاي غلط تباه شد . از آن نسل امروز كمتر كسي باقي مانده است . استعداد آنها هدر رفت و به دلسردي كشيده شد . اما در عوض راه براي نسل بعد باز شد ....
..
  



Monday, January 20

فقط اومدم بگم امسال خيلی جات خالی بود ، خيلی ...
..
  




ديدن چند بارهء فيلم انجمن شاعران مرده باز هم می چسبه ، به خصوص که تو سينما باشه . ديروز هم کلی چسبيد ، فقط حيف که اون آقای جلويی اندازهء يه گوسفند مو داشت رو کله ش ، در غير اينصورت می تونستم يک سوم تصوير پايين فيلم رو هم ببينم !

هر بار ديدن اين فيلم ، من رو دچار تعبير جديدی از کارپه ديم می کنه و اين برام جالبه که تو سال های مختلف و موقعيت های مختلف ، برداشت های متفاوتی از اين اصطلاح دارم .
..
  




پووووووووووووف ... هی اومدم بگم ميشه لطف کنی ديگه برنگردی ؟ نشد . يعنی نه اينکه نشه ، خودم نگفتم . کاش اين ملاحظهء لعنتی يه خورده هم ملاحظهء منو می کرد . اگه اينجا هم نمی گفتم ديگه می ترکيدم !

ميگم که ، می شه لطف کنی بری و ديگه برنگردی ؟؟؟



پ.ن : لطفا نپرسين با کی بودم ، از الان بگم که جواب نمی دم !
..
  



Sunday, January 19

از وبلاگ جين جين :

راستي يه پيشنهاد ، چطوره همه آدمها قرار بذارن همه با هم يه روز خودکشي کنن و خدا رو در مقابل عمل انجام شده قرار بدن ؟؟ ... آی ميخنديم !



و راستی ، اين هم توصيف ديگه ای از گروه فشار :

... يه چهره اي هم از خودش تو جمع وب لاگي ها ساخته كه هر كي ندونه فكر مي كنه حضرت عيسي است . هيشكي از زير دستش سالم در نمي ره ...
..
  




بالاخره يک سال بزرگ تر شدم !



ولی نمی دونم چرا اصلا احساس بزرگ شدگی نمی کنم . فکر کنم بايد يه خورده بگذره تا جا بيفته !

يه عالمه ممنون از همه تون به خاطر اين چند روز خوب و پرخاطره ای که برام درست کردين . ممنون به خاطر اين همه دوستی ، اين همه مهربونی و اين همه وقتی که گذاشتين . مرسی بابت همهء اين روزا و شبا ، هديه های خيلی خيلی قشنگ ، تلفن ها ، ميل ها ، آفلاين ها ، کامنت ها و ... .

دلم می خواد بدونين چقدر دوستون دارم و چقدر خوبه که هستين .

..
  



Thursday, January 16

خوب بالاخره گذشت .

بيست و هفت سال پيش يه همچين شبی من به دنيا اومدم . بازم يه سال ديگه تموم شد و هنوز هيچی نشده ، يه سال جديد شروع . روزها هم مسابقه گذاشتن انگار ، تا زود تر منو برسونن به مقصد . طفلکيا خبر ندارن خودمم نمی دونم کجا می خوام برسم .

برمی گردم پشت سرم رو نگاه می کنم . به جا پاهايی که مونده . لکه دست های روی در و ديوار . برق نگاه هايی که هنوز به اينجا و اونجا آويزونه . شاخه گل های پژمرده ای که روشون رو غبار زمان پوشونده . و يه حفرهء خالی ، که هنوز و هميشه خاليه .

از پارسال تا امسال چه راه طولانی رو اومدم و چه زود گذشته . پشت سرم يه جادهء طولانيه ، پر پيچ و خم ، با يه شيب ملايم ، يه سراشيبی . و روبروم يه مه غليظ ، غليظ و سنگين ، که جلوتر از دو قدمی رو نمی تونم ببينم . و تَوهُم يک رويا ، که نمی تونم نا ديده بگيرمش : دست نگاه در افق دور ... کاخی بلند ساخته با مرمر سپيد ...

نگاه تر می کنم . هنوز همون دوراهی ، هنوز ترديد ، هنوز انتظار يک معجزه . پارسال هم درست همين موقع ها بود . شک بين موندن و رفتن . دنبال بهانه ای بودم برای موندن . دنبال بهانه ای برای نرفتن : ديدم که درخت ، هست ... وقتی که درخت هست ، پيداست که بايد بود ...

درست تر که می بينم ، چيز زيادی تغيير نکرده . جز يه سلسله اتفاق روی محيط يک دايرهء بسته ، که دوباره رسوندنم به همين نقطه ، نقطهء شروع . جاده که دايره باشه ، نقطهء شروع و پايان که بر هم منطبق باشن ، مسافرش هم می شه رهگذری که منم .

يه عالمه روزای رنگی ، يه عالمه شبای پر ستاره ... يه خورده روزای خاکستری ، يه ذره شبای تاريک بی آسمون ... دوستانی بهتر از آب روان ، و خدايی که در اين نزديکی ست ...

حالا باز دوباره اين منم و نقطهء شروعی که از قضا هميشه ياد آور يک پايانه ... حالا باز منم و از فردا يک سال ديگه که می ره شروع بشه ... سعی می کنم بسازمش ، اونجور که دوست دارم ... سبز خواهم شد ، می دانم .



" دنگ ... دنگ ...

ساعت گيج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ .

زهر اين فکر که دم در گذر است

می شود نقش به ديوار رگ هستی من .

...

لحظه ها می گذرد .

آنچه بگذشت نمی آيد باز .

قصه ای هست که هرگز ديگر

نتوان شد آغاز .

...

پرده ای می گذرد ،

پرده ای می آيد :

می رود نقش پی نقش دگر ،

رنگ می لغزد بر رنگ .

ساعت گيج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ :

دنگ ... دنگ ...

دنگ ... "

..
  



Tuesday, January 14



اين بار هم بی حرف بايد گذشت ، اما فقط اينکه :

... و من انديشه کنان

غرق اين پندارم

که چرا باغچهء کوچک ما سيب نداشت .

..
  




از وبلاگ يه جور ديگه :

حلقهء دوستان كه بزرگ شد ، فاصلهء هر نقطه از محيط آن تا مركز بيشتر می شود !

..
  



Monday, January 13

بازم از شانس تو کاملا به موقع رسيد . مرسی خيلی زياد . آويزونش کردم تو اتاقم . محصول جناب سرخپوست واقعی رو می گم . جالب اينجاست وقتی تکون می خوره و صدا می ده ، يه حس عجيبی به آدم دست می ده . طنين زنگش ، يه جورايی خاصه . تو هم متوجه شده بودی ؟

خانوم پت پستچی ، شما هم ببخشيد که اين همه مزاحمت براتون ايجاد شده اين چند وقت ، فکر کنم تا اطلاع ثانوی بتونيد استراحت کنيد کمی !
..
  




" ... ما گروه عاشقان بوديم و راه ما

تا صفای بيکران می رفت .

روی صورت های ما تبخير می شد شب

و صدای دوست می آمد به گوش دوست . "



چقدر شنبه رو دوست داشتم . يه روز خوب با تيله ها . مهم نيست که گاهی وقتا قطره های اشک از اون چشم های هميشه صبور سرازير شه . مهم نيست وقتی بخواد حرف بزنه ، چونه ش بلرزه و بغضش رو فرو بده . مهم نيست حس فرو خوردهء سالهای خاکستری دوباره پررنگ بشه . مهم نيست که بفهمی چاره ای نيست و اين ره به ترکستان است . مهم اون حس مشترکيه که بی کلام بتونه حست رو منتقل کنه . که با کوچکترين ثانيه ها يه خاطرهء قشنگ و شيرين بسازه .

يه روز خوب که از بمانی و جام جم شد و با آرين و شهر کتاب و اون حرف های تو آژانس تموم شد .

مرسی يه عالمه بابت اون همه هديه های قشنگ که می دونم تک به تکشون با چه دقت و وسواسی انتخاب شده ن .

بودنتون از بهترين اتفاق های اين روزهای سر در گمی منه . دوستتون دارم اندازهء تمام آفتاب گردون های دنيا .
..
  




... خواب اين سفر از من

راه ِ نا کجا از تو ...
..
  



Sunday, January 12

بمانی رو ديدم . فيلمی مستند گونه از داريوش مهرجويی که با دوربين روی دست فيلمبرداری شده . فيلمی که ديدنش دوباره من رو دچار حس بعد از سگ کشی کرد . ( دلم می خواست سر آقايون توی فيلم ، يکی يکی لب جوی آب کنار خيابون با يه چاقوی کُند بريده بشه ! )

سيلی هايی که زده شد به صورت نسيم ، يا بمانی ، يا هر دختر ديگه ، حکايت جديد و نا آشنايی نبود . هر کدوم از ما که دختريم ، بارها و بارها لمسش کرديم . حالا گيرم که از جنس سيلی نبوده ، اما دردش و جراحتش همون قدر عميق بوده که ضربهء سنگين دستی ، بی رحمانه و ناعادلانه بر صورتت فرود بياد و تو ناباورانه بپرسی که : به کدامين گناه ؟

داشتم فکر می کردم اين بار سنتی که اون مردها رو سوق داد به سوی اون رفتار حيوانی ، چيزی نيست که به اين راحتی از بين بره يا کمرنگ بشه . و بدتر از اون ، چيزی نيست که منحصر به جامعه ای عقب افتاده و بسته مثل جامعهء جنوب ايران بشه . ملغمه ای از خوی عرب و بدويت صحرا نشينی . تو همين جامعهء شهری نسبتا مدرن ما هم وجود داره ، به شدت هم وجود داره . فقط رنگ و لعابش عوض شده ، جنسش تغيير کرده . اما همون طرز فکر ، همون نگاه مشمئز کننده ، و همون حس تملک در نوع آپ گِرِيد شده ش ميشه اينی که ما داريم دور و برمون می بينيم . ميشه همين آقايون روشنفکری که زير پوشش مدرن گرايی ، ... !

زمان هم چيزی رو عوض نخواهد کرد ، يا لااقل با اين روند لاک پشت وار ، به عمر ما قد نخواهد داد !



بيشتر از هر چيزی از حس تملک متنفرم .
..
  



Saturday, January 11

صدايت کافی بود انگار

که باز بگويی

که باز مرا ببری تا آن جزيرهء کوچک

که باز من بمانم و آن بوق ممتد دنباله دار

می شنوی ؟

گاهی حتی صدا هم کفايت می کند .
..
  




چند خبر بد :



لامپ هم سوخت .

سيمين غانم هم مجوز نگرفت .

بهار هم برنگشت .



ها ، راستی :

نويد نمرد !

رضا نرفت !

جين جين هم که انگار نه انگار !



آها داشت يادم می رفت :

فصلی ها باز دارن می نويسن .

نسلی ها هم همينجور !
..
  



Friday, January 10

..
  




به تو ، که هرگز دوستت نبودم .



بيست و چند سال گذشته . می بينی ؟ حواست هست ؟ هنوز دارم بزرگ می شم ، اما انگار کوچيکم ، يا لااقل اون قدی که تو دلت می خواد بزرگ نشدم .

می دونم که اين روزا خيلی از هم دوريم . از اولش هم همين جوری بود ، نه ؟ من همون دخترهء مغرور از خود راضی لجباز بودم که سرمو مينداختم پايين و کار خودمو می کردم و تو هم هر چی می گفتی ، انگار نه انگار . اما تو هم هميشه چشماتو می بستی و حرف خودتو می زدی ، يادته ؟ نمی خواستی منو همون جوری که هستم بپذيری ، دلت می خواست مثل بچهء آدم تو چارچوب خواسته هات عمل کنم و تو هم با خيال راحت به وجود من افتخار کنی . اما نشد . نه تو کوتاه بيا بودی و نه من . يه عمر جنگ سرد هی دورتر و دورترمون کرد . يه جور طغيان خاموش ، هر دو تا جايی که می تونستيم . فقط سعی می کرديم که شاخ به شاخ نشيم ، که حرمت ها فرو نريزه . سخت بود ، نه ؟

بالاخره يه روزی رسيد که بدترين ضربه رو بِهِم زدی . تو اسمشو گذاشتی دوستی ، من اول اسمشو گذاشتم حسادت . بعد تر ها کوتاه اومدم و اسمشو گذاشتم دوستی خاله خرسه . به جرم گناه ناکرده قصاص شدم ، خيلی سخت ، با بهايی گزاف . بد جور زدی ، هنوز جاش خوب نشده ، می بينی که ؟ کم کم آرزو هامو محدود کردم ، سعی کردم همونی بشم که می خواستی . اگر کامل نه ، لااقل تا حدی . سخت بود ، هی دور شدم ، هی غرق شدم ، نه تو ديدی و نه کسی ديگه .

اوضاع آروم تر شده بود . دوستی مسالمت آميز . دوستم داشتی ، نمی شد که نداشته باشی ، و به پاس دوست داشتنت چشم هامو بستم و باهات ادامه دادم . هی تو دلم با تمام حس های بد می جنگيدم ، که دختر جان اينجوريا هم نيست ، دوسِت داره ، دوسش داری ، بدبين نباش ، سخت نگير . رابطه مون يه منحنی سينوسی بود ، پر فراز و نشيب ، که امتداد پيدا می کرد تا بی نهايت .

می دونم دلت پره از حرف های نزده ، از خشم های فرو خورده ، از تنفر . تنفر ؟ هوووم ، شايد .

منم تو دلم پره از حرف های ناگفته ، از خشم های سرکوب شده ، از زخم عميقی که هنوز سربازه و چرک می کنه و دردش می پيچه تو سينه م ، نفسم رو بند مياره . اما تنفر ؟ هرگز ، حتی ذره ای . اين رو مطمئنم .

ديروز مطمئن تر شدم . تمام روز با هم بوديم . بودنت تو خونه ، همه جا رو گرم می کرد مثل هميشه . با هم کمی حرف زديم ، برخلاف هميشه . خوشی های کوچيکم رو باهات تقسيم کردم . برات تعريف کردم . ازت نظر خواستم . سعی کردم بارت رو سبک کنم . وقتی کارهاتو سپردی به من و رفتی کمی استراحت کنی ، حس خوبی داشتم ، خيلی خوب . از بودنت ، از داشتنت ، و از اين همه دوست داشتنت . دلم می خواست می بوسيدمت و می گفتم که چقدر خوبه که هستی . می دونم بَدم ، اونی که می خوای نيستم ، نبودم ، و نخواهم بود . اما بی شائبه ، بی چشمداشت ، و بی توقع دوستت دارم . کاش می دونستی ، کاش تا دير نشده ، می فهميدی .

ممنون بابت اون هديه ، و ممنون تر بابت اون حس عميقی که پشتش بود ، حس اينکه من رو هم گاهی وقتا می بينی .

کاش بدونی چقدر به دوست داشتنت محتاجم .



آيدا --- دی ماه 1381 .
..
  



Thursday, January 9

و راستی يه عالمه مرسی بابت اينهمه دوستی های خوب اين روزها و شب ها .
..
  




دِهه ! ... چرا همهء مسيرهای رفت و آمد من بايد از اين خيابون بگذره آخه ... راه ديگه ای نيست يعنی ؟!
..
  




کاش می دونستی چه سخته چشم هام رو ببندم و از کنارت بگذرم ... بی صدايی ، بی نگاهی ، بی کلامی ... انگار که نيستم ، انگار که نيستی ... کاش می دونستی اين همه انگار و اين همه انکار چه سخته .
..
  




... و ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی می شود .




" فروغ "
..
  




هی غرق می شم تو لحظه ها ، دوسشون دارم ، باهاشون زندگی می کنم ، ته موندهء چيزای خوبی که اين روزا مونده برام ، و باز به خودم نهيب می زنم که : هی بچه جان ، حواستو جمع کن ، اينها همه گذراست ، اينها مال تو نيست ، اينها نبايد مال تو باشه . تو فقط بايد ببينی و عبور کنی . يا يه گوشه وايستی و تماشا کنی . حواست که هست ، نه ؟

به راستی که ما ، عروسک های کوکی تقدير بوده ايم .
..
  



Monday, January 6

بچه تر که بودم ، عاشق سينما شدم . و سينما برام با مجلهء فيلم شروع شد . يادمه از صفحهء اول تا آخرش رو کلمه به کلمه می خوندم . و فيلم های نديده رو با خلاصه فيلم ها و نقد های مجله فيلم ، انگار که خودم صحنه به صحنه می ديدم . بزرگتر که شدم ، بيشتر فيلم ديدم و نوشته ها برام تصوير دار تر شدند . اما هنوز هم قبل از ديدن هر فيلمی ، اول سراغش رو در مجله می گرفتم و بعد بر اساس اون ، فيلم ها رو انتخاب می کردم .

مهر امسال ، مجله فيلم بيست ساله شد . ويژه نامهء بيست سالگيش پر بود از نوشته های خوندنی ، اما اون سه نوشتهء اول ، حس ديگه ای داشت . حس باری که به دوش اين آدم ها بوده تا ساعت های دوست داشتنی من و مجلهء محبوبم خلق بشه . نوشته های مسعود مهرابی ، عباس ياری ، و هوشنگ گلمکانی . حس بعد از خوندن اون چند صفحهء اول مجله ، حس عجيبی بود . چيزی شبيه حس نوستالژی از ديدن فيلمی سياه و سفيد .

همهء اينها با خوندن " زن اگر زن بود ، بی بی بود " يادم اومد . بعد از خوندن بخش پايانيش ، باز دچار همون حسی شدم که بعد از خوندن ويژه نامهء بيست سالگی مجله فيلم .
..
  




زندگی سه گانه يا شايد هم چار گانهء ... .
..
  




..
  



Sunday, January 5

در راستای کنسرت سيمين غانم ، انگار قراره شب های 25 ، 26 و 27 دی ماه در سالن ميلاد برگزار بشه ، هر چند که هنوز خبری از فروش بليط نيست . و طبيعتا بليط رو می تونيد طبق معمول از مراکزی مثل دارينوش ( جنب سينما فرهنگ ) ، بتهوون ( وليعصر ) و ... تهيه کنيد .
..
  



Saturday, January 4

قصه ای نا تمام ، که تنها يک قصه است .



خانه در يکی از شمالی ترين نقاط شهر بود . پلکان سنگی و نرده های چوبی و باغچه های کوچک قشنگ که پا به پای پله ها بالا می آمدند . از آن درهای چوبی خوشرنگ قهوه ای پوشيده در گلدان ها و درختچه های سبز . در که باز شد ، راستم سالن بزرگ بود و مبلمان اشراف زده اما نه از جنس نوکيسه گی ، و روبرويم پلکان مارپيچ سنگی بود که پيچ می خورد و می رفت بالا تا آرامشش را به رخ بکشد و دورت کند از هياهوی پايين . روی پلهء دوم ايستاده بود . بلوز و شلوار اسپرت خانگی به تن داشت و پوليور مشکی ، و می دانست رنگ های تيره را دوست دارم . نگاه شيطنت آميزی کرد ، پايين آمد و دستانش را دور شانه هايم حلقه کرد که : می دانستم امشب می آيی . نمی دانست برای چه رفته بودم . که در جمع ديدنش را به تنها بودن با او ترجيح می دادم . خانه را نشانم داد ، سالن را ، اتاقها را ، آشپزخانه را ، سی دی ها را ، که انتخاب کنم و آهنگی خوشايند ميهمانان بگذارم و بعد بالا که اتاق های خصوصی آنجاست . ياد آوری کردم که ميهمانان ديگر هم با من آمده اند و شما ميزبانيد گويا ، و اينکه بعد تر بالا را می بينم . باز همان لبخند کذايی که يعنی : بالاخره کوتاه خواهی آمد . و رهايم کرد و به ميزبانی پرداخت . همه بودند . فاميل و دوست و غير دوست ، و من گاهی تعجب می کردم که چرا جای دوست و غيره اينقدر با هم قاطی می شود . انگار همه به نفع او وارد بازی شده بودند و من تنها در طرف ديگر زمين . نمی بايست کم می آوردم . ميهمانان خودی در آشپزخانه جمع بودند که : حيف اين خانه که بانويی اداره اش نکند . نگاهم کرد و گيلاس سودا را دستم داد . بو کردم ، خنديد . می دانست مشروب نمی خورم و می دانست به او اطمينان نمی کنم . گفت : امشب را به همين يک گيلاس قناعت می کنم که باور نکردم . ترانه های شش و هشت يکی پس از ديگری می کوبيدند و نگاهش بود که می لغزيد و می دانستم به چه فکر می کند . پناه بردم به جمع غريبه ها ، احساس امنيت بيشتری داشت آنجا ، سنگينی نگاه ها را که ناديده بگيری ، بقيه اش خنک بود و سبک . کنار غريبه ترين دختر حاضر در جمع نشستم و سعی کردم نگاهم با نگاهش تلاقی نکند . روبرويم نشسته بود ، آمرانه دستور می داد و امور را اداره می کرد و سرمست از اينکه آنجايم و می بينم . که يعنی بالاخره تو هم کوتاه می آيی . حواسم را کامل دادم به دخترک کناريم که از بد حادثه بدجور دور بوديم از هم . اما به يمن آشنايی با گلزار و ايکس و ايگرگ های ديگر ، گفتيم و خنديديم و انگار که از يک جنسيم . خدا خدا می کردم که بساط رقص به جمع ميهمانان غريبه نرسد که رسيد . دعوتم کرد برای رقص و می دانست نمی رقصم . اولين دور را با خواهر زاده اش رقصيد و دور دوم نرسيده ، بالای پله ها بودم که مثلا احوالپرسی کنم با فاميل های دور ، اما بعضی نگاه ها آنقدر سنگينند که از پشت هم حس می شوند ، و انگار پشتم می سوخت . بالای پله ها نشستم و سرم را گرم کردم با کودکانی که دوان دوان می آمدند و می گذشتند و دلنشين ترين آدمهای ميهمانی بودند . نيم ساعتی را سرگرم بودم ، اما آن پاگرد پله ها بدترين جا بود برای فرار ، آنهم با آن کفش های کذايی . وقتی کنارم نشست ، نه راه پس داشتم نه راه پيش . دستانم را بوسيد و گفت اين انگشتان انگار برای کليدهای پيانو ساخته شده اند ، و می دانست دوست ندارم دستانم را بگيرد . سرش را که برگرداند طرف صورتم ، بوی الکل بينی ام را سوزاند و می دانست بوی مشروب را دوست ندارم . نگاهم از آن بالا روی اشياء سُر خورد ، فاخر بودند و پر تجمل ، بی آنکه بويی از صميميت و تواضع برده باشند . ميز گِرد آبنوس سياه رنگ پايين پله ها موذيانه دهن کجی می کرد ، انگار منتظر سُر خوردن ورق ها بود و لذت تماشای ذلت آدم های دورش . برايم تابلوهای روی ديوار را توضيح می داد و نمی دانست رويای من شايد خلاصه شود در ديوارهای بلند سنگی آن قلعهء متروکه نزديک جنگل سرد و سبز ، همان که روزهای متمادی جا پای آدمی از جنس ماندگار صدا را در خود ديده بود . دستانش را دور کمرم حلقه کرد و رد بوی عطرش بر لباسم جا ماند ، و نمی دانست اين بو برايم چقدر نا آشناست . باز از قرار يکشنبه گفت و نمی دانست بيقرارم ، و ديگر هيچ قراری آرامم نمی کند . از پله ها که سُر خوردم ، با نگاه تعقيبم کرد ، نا اميدش کرده بودم . اما می دانستم کوتاه نمی آيد و نمی دانست کوتاه نخواهم آمد .

...
..
  



Friday, January 3

" ساعت سه ! ساعت سه برای هر کاری که آدم می خواهد بکند هميشه يا خيلی دير است يا خيلی زود . لحظه ای غريب در بعد از ظهر . " *

و من الان تو غربت ساعت سه گير افتادم . به خصوص که بعد از ظهر جمعه هم باشه . برای تلفن زدن ديره و برای بيرون رفتن زود . به جاش می شينم سيمين غانم گوش می دم . چهره ش مياد جلوی چشمم . يادم باشه فردا دوباره تاريخ بليط کنسرتش رو چک کنم . اين بار قراره با مصطفی محمودی برنامه اجرا کنه . محمودی همون آقای خوانندهء نمايش شمس پرنده ست که من صداشو خيلی دوست دارم . هر چند که نمی تونم هيچ تصوری از ترکيب اين دو صدا داشته باشم . به هر حال اگه اهل سيمين غانم گوش دادن هستيد ، اين اجرا رو از دست نديد . در ضمن (متاسفانه) اين بار ورود آقايون هم آزاده .



* تهوع --- ژان پل سارتر .
..
  




1. انسان هم شبيه سازي شد . به مبارکي و ميمنت . يک بار ديگر ثابت شد که جلوي پيشرفت علم را نه ميتوان به زور سرنيزه گرفت و نه به اجبار مصلحت . راحتش ميشود اينکه : آنکه توان ساختن بمب اتم را دارد هرگز نميتواند در برابر وسوسه ساخت آن مقاومت کند و او که بمب اتم را ساخته است هيچگاه نميتواند در برابر وسوسه کاربردش مقاومت کند . ساده ست . حکايت سيبست و حوا . اگر سيبي باشد لاجرم بايدش چشيد . راه ديگري نيست . آگاهي نابود ميکند و پيش ميراند .

2 . تا همين يک قرن پيش اجداد علاف ما مينشستند و نيم شبان خيره ميشدند به آسمان و هرچه عشق شکست خورده داشتند و تصوير فراموش شده در قرص ماه ميديدند که در منظر آنان کمال زيبايي بود و نهايت جمال . يک تورقي اگر بفرماييد ديوان حضرات را ميبينيد که بالاتر از ماه ندارند در تشبيهاتشان و خوب حق هم داشتند ، زير پا و جلوي چشمشان که همه چيز آلوده بود به تعفن خاک و لاجرم مجاز ، اين شد که جمال يار از سه سانتي نوک دماغ حضرات صعود کرد به آن بالايي که دست بني البشر بدان نميرسيد : ماه .

3 . اولين فضانورداني که بر سطح ماه نشستند و اولين تصاويري که ازان بالا مخابره شد بيش از آنکه زندگان را متعجب کند ، استخوان امواتمان را در قبر به لرزه در آورد که واحيرتا که اين ماه عجب موجود ضايعي بوده ست و ما نميدانستيم ، که حتي يک صورت کک مکي پر چاله نافرم را هم تشبيه کردن به چنين چيز ضايعي دور از انصاف است و نفي مروت .

4 . حوا سيب را خورد اما آنچه اخراج حواي ساده لوح و آدم مفلوک را باعث شد خوردن نبود ، بلکه فعل و انفعالات ما بعد آن بود . و مگر ميشود در آن تابلوي بي نقصي که حضرتش آفريده براي ميليونها سال تحميق انسان ، کسي برود و زبانم لال ...

5 . تصاوير فرود فضانوردان بر روي ماه مخابره شد ، اما آنچه هرگز مخابره نشد ، کاري بود که همين فضا نوردان با جمال يار کردند ، که حيف شرم مانع از واگوي آن است ، ولي خوب مگر ميشود انسان اينهمه روز آن بالا باشد و هيچ قضاي حاجت نکند !

6 . راستش مجبورم شرم را کنار بگذارم و خيلي مودبانه ! بگويم تپه اي نمانده است که علم نوين و تکنولوژي جديد بر فرازش ! قضاي حاجت نکرده باشند !!! مانده بود همين ماجراي انسان و خلقتش ، که اينهم مشمول حال اين قضاي حاجت تاريخي شد ...

7 . و دست آخر اينکه : آگاهي تفاله سيبي ست ، لذت نشخوار ابديش ، هديت مکرر آدم .

8 . تمت .



عليرضا .



..
  



Thursday, January 2

..
  




دارم کازابلانکا گوش می دم و فيلم های ديشب رو نگاه می کنم . خيلی کم هستن ، در حد چند کليپ سی ثانيه ای . اما يه جورايی تداعی کنندهء يه شب خوب چند ساعته . يه شب خوب با کلی کشفيات حياتی ، باز هم نخ و پک و پيک ، و آخراش صدای خنده هايی که ديگه درجه شون از اساس قابل تنظيم و کنترل نبود . طفلکی آقاهای 1320 با کلی سعهء صدر اين جماعت رو تا آخرين لحظه تحمل کردند و آخر شب به همراه کليهء گارسون ها اومديم بيرون ! ( تازه شانس آورديم اين جماعت ، مثلا جماعت فرهيختگان بودند ! ) ... يه شب خوب با دو تا تولد و يه خداحافظی . رفتن هميشه غم انگيزه ، و خداحافظی از سخت ترين و تلخ ترين کارهای زندگيه برای من . و حالا درست در همين لحظه دارم صحنه های رفتن رو نگاه می کنم و اين موسيقی و تجسم تصوير اينگريد برگمن در فرودگاه ...

درسته : انگار جدی جدی ديگه عاشق شدن ، ناز کشيدن ، فايده نداره ، نداره !



و يه چيز ديگه ، يه يادداشت کوچيک شايد برای بهار ، فروغ ، آذر ، عليرضا ، علی ، و ... .

داشتم فکر می کردم وبلاگ نويسی هم مثل همين فيلم های چند ثانيه ای ، يا يه عکس ، در آينده فقط ياد آور همين لحظات کوچيک زندگيه ... تلخ و شيرين ... يک جمله يا يک نوشتهء کوتاه ، تصويريه از يک روز يا يک هفتهء آدم ، که اين تصوير با تمام تلخی يا شيرينيش در آينده تبديل ميشه به يه خاطره . به هر حال اتفاق های زندگی اجتناب ناپذيرند ، نوشتن يا ننوشتن تاثيری در پيش اومدنشون نداره . اما بعد که تبديل ميشن به آرشيو و خاطره ، از غلظت تلخی و شيرينی شون کاسته ميشه . و حس غالب از مرور يه خاطره ، بيشتر دلپذيره تا رنج آور . و باز داشتم فکر می کردم که وقتی ثبت لحظه ها به همين سادگی امکان پذيره ، چرا اين فرصت رو از خودمون بگيريم ، هر چند که گيرم در حال حاضر حس خوبی نداشته باشيم .



و باز يه چيز ديگه ... هووووم ، نه ... انگار باز هم بايد بی حرف از خم اين راه گذر کرد . فقط اينکه موقعش نبود ، همين .
..
  




از وبلاگ تلخون بانو :

.....

دست تلخون خالی است ... او می داند اين ها برای شيما کافی نيست ... دست شيما خالی است ... دست تلخون هم و قلب مادر شيما می رود که نتپد ... و شيماست که می گويد : فقط زنده بمونه ... یه مادر که بيشتر ندارم ... فرش زير پام رو هم می فروشم که زنده بمونه ...

فرش زير پا ...

فرش زير پا حاصل گره خوردن لحظه های تنهايی مادر است با تار و پود عشق به فرزندانش ... دسترنج دست های هنرمند مادر است .......

دست شيما خالی است ...


دست تلخون هم ....





دور از زندگی آدم ها ايستاده ام .

با تمام نيرو و با کمک يک خودخواهی خودخواسته از برابرآدم ها و زندگيشان می گريزم .

اما ...

می بينمشان .


و جز گريز از برابر زندگی کسانی که می بيند اما کاری برايشان نمی تواند بکند چه کاری از تلخون ساخته است .

گيرم که غصه ی غصه های دیگران را هم خورد و ساعت های مشترک بين خود و همراهش را علاوه بر ساعت های تنهايی خودش درگير نمود، آخرش چه ؟ جز این است که زندگی آدم ديگری را هم تلخ کرده برای ناتوانی های خودش ؟
..
  



Wednesday, January 1

سرد بودم و بيمار و بی حوصله ... به موسيقی وبلاگ نويد گوش می کردم ... تو را می ديدم که برايم می نويسی ، و من خاموش بودم مبادا بودنم آرامشت را بر هم زند ... و هيچ فکر نکرد ، که ما ميان پريشانی تلفظ درها ، برای خوردن يک سيب ، چقدر تنها مانديم ... باز برايم گفتی ، چند جملهء کوتاه ، چند جملهء عميق ، پر از آنچه که روزها منتظر شنيدنش بودم ... اما گرم نشدم ... سرد بودم و بيمار و بی حوصله ... سرد بودم و خاموش ... و تو می گفتی و می گفتی ... انگار زندگی بود که به دور خود می چرخيد ، و صدای يکنواختی در لولهء آب ، به کندی تکرار کمک می کرد ... چيزهای قشنگ ، تکرار نمی شوند ... و تو می خواستی بار ديگر تجربه کنی ... اين بار با طرحی تازه ، با نقشی رنگين ... و نمی دانستی سردم است و ديگر گرم نخواهم شد ... تسليم ، نه ... به روزهای اندوه باری می انديشيدم که تسليم شدگی را نفرين خواهم کرد ، به روزهای ملال ، به روزهايی که هزار نفرين حتی لحظه ای را باز نمی گرداند ... اما دير است ، برای همه چيز دير است و من خسته تر از هميشه ، منتظر يک پايانم . که ديگر آغازی در راه نيست ... ديگر نخواهی بود تا ببينی خالی تر از هميشه ام ، تا ببينی از آن چشمها چيزی بر جای نخواهد ماند جز دو حفرهء خالی ، تا ببينی دست هايم سبز خواهند ماند در خلوت باغچهء تنهاييم ... برايم گفتی ، برايم نوشتی ... خواستی ، خواستی ، خواستی ... خاموش شدی و رفتی ... و من باز خاموش تر از هميشه ماندم ... برف که ببارد اين بار ، فقط به تماشايش خواهم نشست از پشت پنجره ... همان پنجرهء مه گرفتهء روزهای برفی مان ، که آن روز ها با بخار فنجان داغ مه آلود تر می شد و اين روزها با بازدمهای تب آلود من ... شايد برايت بنويسم :

" روی کوچهء برفی

رد پاييست که برنگشته

انگار قصهء ماست .

من و تو

چشمان يک صورتيم

با هميم و چه تنهاييم .

برای پخته شدن رو به عشق آورديم ،

سوختيم .

آن که خداحافظ را ساخت

خود هرگز بر زبان نبرد .

قفس با بال همزمان متولد شد ،

ما مانديم و حسرت پرواز .
"

..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017