Desire Knows No Bounds




Wednesday, April 30, 2003

آفتابی و آروم ... به اندازهء آرامش کوه های دور و برت ، خلوت پس کوچه های سبز و خنک ...

دلنشين و عميق ... اونقدر که نه نيازی هست به گفتن ، نه نيازی به شنيدن . کافيه خودت رو بسپاری به همهمهء آب و سکوت راه ...

ساکن و بی دغدغه ... نه اضطرابی داری برای برگشتن ، نه زمانی برای دير شدن ، نه نگرانی برای اشتباه فهميده شدن ، نه تلاشی برای خودت نبودن ...

روان و بی توقع ... به بخشندگی رودی که کنارت در جريانه ، حضورش رو سخاوتمندانه می بخشه و ميگذره ...

درخت بودن ، يک هنره .
..
  




به قول پسردايی الميرا :

« ما بزرگ نشدیم ، تصعید شدیم . »



از وبلاگ غول سابق :

توي هر داستان ، کافيه راوي عوض بشه تا کلي حرفاي جديد به ميون بياد . اون وقت مي فهميم قضاوت چه کار کودکانه ايه .

..
  



Tuesday, April 29, 2003

به تو بگويم



...

ديگر جا نيست

قلب ات پر از اندوه است

خدايان ِ همه آسمان های ات

بر خاک افتاده اند .



چون کودکی

بی پناه و تنها مانده ای

از وحشت می خندی

و غروری کودن از گريستن پرهيزت می دهد .



اين است انسانی که از خود ساخته ای

از انسانی که من دوست می داشتم

که من دوست می دارم .

***

دوشادوش ِ زنده گی

در همه نبردها جنگيده بودی

نفرين ِ خدايان در تو کارگر نبود

و اکنون ناتوان و سرد

مرا در برابر ِ تنهائی

به زانو در می آوری .



آيا تو جلوه ی ِ روشنی از تقدير ِ مصنوع ِ انسان های ِ قرن ِ مائی ؟ -

انسان هائی که من دوست می داشتم

که من دوست می دارم ؟

***

ديگر جا نيست

قلب ات پر از اندوه است .



می ترسی - به تو بگويم - تو از زنده گی می ترسی

از مرگ بيش از زنده گی

از عشق بيش از هر دو می ترسی .



به تاريکی نگاه می کنی

از وحشت می لرزی

و مرا در کنار ِ خود

از ياد

می بری .



" احمد شاملو "

..
  




دهانت را می بويند ، مبادا گفته باشی دوستت دارم ...



هميشه از اسم خودمون هم ترسوندنمون . کاری کردن که فقط و فقط زير ماسک و نقاب احساس راحتی کنيم . تازه اونم هميشه با سايهء اضطرابی که دنبالمون بوده . ترس از اينکه مبادا ناغافل نقابه بره کنار ، يا صورتکه بيفته . ترس از اينکه برای بودنمون مجازات بشيم ، برای " خودمون بودن " .



مدرسه که می رفتم - دوران دبستان و راهنمايی - خيلی وقتا مامانم انشاهامو برام می نوشت . قلم خيلی خوبی داشت . هميشه هم بالاترين نمره مدرسه رو می گرفتم . نوشته هام تو منطقه اول می شد . نوشته هاشو خيلی دوست داشتم . به خصوص وقتی تو اون دفترای بزرگ جلد چرمی می نوشت . بعدترها نوشتن به من هم سرايت کرد . البته بيشتر مجذوب دفترهای بزرگ جلد چرمی بودم تا خود نوشتن ! مامان هنوز عاشق خوندن بود . کتاب و مجله و نوشته های ديگه . گهگاه يه نگاهی هم به دفترهای من مينداخت . من هم کم کم دبيرستانی شده بودم و معتاد نوشتن . اوايل از خونده شدن نوشته هام ، اونم توسط مامان که در مقياس اون زمان من خودش يه پا نويسنده بود ، کلی ذوق زده می شدم . اما کم کم سوال ها شروع شد . تا جايی که ديدم انگار قصه های پشت نوشته ها ، پر رنگ تر از خود اونا شده . که انگار هر کدوم بهانه ای هستن برای يک رشته سوال و جواب ، برای يه عالمه حدس و گمان و کشف ، ... . هنوز نوشتن رو دوست داشتم . دوست نداشتم دفترهام رو قايم کنم ، اما ديگه توشون راحت نبودم .



تو برنامه های مدرسه ، ديالوگ های طنز شوخی با معلم ها رو من می نوشتم . تا زمانی که نويسندهء برنامه ها ناشناس بود ، همه کلی تعريف و تمجيد می کردن . اما نوشته ها که اسم دار شد ، هر جمله ای کلی تفسير و تعبير جديد پيدا کرد . منهم از ترس نمرهء انضباط و تعليمات دينی و ... ، ديگه ننوشتم .

بعدها ياد گرفتم بنويسم ، اما بی نام . اگه مامان می پرسيد اينو کی نوشته ، می گفتم يه جا خوندم خوشم اومد ، نوشتمش اينجا . اگه نوشته ای تو روزنامه ديواری مدرسه جلب توجه می کرد ، می گفتيم از مجلات ديگه کپی ش کرديم . اينجوری راحت بوديم . کسی بهمون گير نمی داد . کسی برای راحت حرف زدن ، مؤاخذه مون نمی کرد . برای همه مهم اين بود که اون حرف ِ زده شده ، حرف ما نباشه . حرف مايی که در منطقهء تحت حفاظت اونا زندگی می کرديم .



کم کم ياد گرفتيم قايم موشک بازی کنيم . ياد گرفتيم برای اينکه امنيت داشته باشيم ، اسممون رو از زير هر عقيده ای پاک کنيم . خونده شدنشون مهم نبود ، مهم اين بود که ما اونجوری فکر نکنيم ، به همين سادگی .

يادمون دادن هيچ وقت نقابه رو جلوی هر کسی کنار نزنيم .

هيچ وقت با خيال راحت ، بلند فکر نکنيم .

هيچ وقت به نگاه های غريبه اعتماد نکنيم .

هيچ وقت اسم ننويسيم .

هيچ وقت امضا نکنيم .
..
  



Monday, April 28, 2003

تله پاتی اونم از نوع شله زردی !



خنده دار تر اينه که آدم با يه ظرف کوچيک شله زرد ، فلسفهء از خود گذشتگی ، ايثار ، و مهم تر از همه احساس ابراهيم در اون لحظه که اسماعيل رو هديه کرد ، درک کنه .

فدا کردن عزيزترين ، برای معبود !

و صد البته نقش قسمت و بازی تقدير رو هم نمی شه انکار کرد .

( هی می گفتن کار امروز را به فردا ميفکن ، واسه همچين مواقعی می گفتن طفلکيا ! )

عجب شله زرد حکيمانه ای !!!
..
  



Sunday, April 27, 2003

باران بی وقفه می باريد اما

انگار اين بار

کوچه باغ های پشت رودخانه نيز

انتظار عبور گام های آن دو عابر هميشگی را

از ياد برده بود .
..
  




ديگر تمام شد ، بايد برای روزنامه تسليتی بفرستيم ....



اما همه ش يه شوخيه ، نه ؟

همونجور که پرستو نوشته ، فقط يه نقص فنی .

حتما بر می گرده . حتما حتما .
..
  






دو سه شبه دارم خودمو با کيشلوفسکی خفه می کنم . امروز عصر هم همش به گوش دادن سی دی های موزيک متن سه رنگ گذشت . بدون اينکه کسی برای صدای زياد ضبط ، غرغر کنه .

خلاصه که مرسی زياد آقای فروشنده .
..
  




از وبلاگ سيزيف :



رها بودم ... رها ..

و حالا ...

چه بگويم؟ ...

به ناگاه ، برای کسی دوست داشتنی شدم . خواستنی . پس دوست داشتم ، و خواستم ..

وقتی خواستم ، .. ديگر خواستنی نبودم .

طلب کردم ، .. پس مطلوب نبودم . چون آنکه دوست داشته بود ، آنکه خواسته بود ، بی طلبی ام را خواسته بود . دوست داشته بود .

و حالا ....
..
  



Saturday, April 26, 2003

در ادامهء تاثيرات اخير دنيا ديده گی + فيلم دنيا ديده گی :

اصولا مقابل هر مردی کافيه يه " هديه تهرانی " قرار بگيره تا حاضر به خيانت بشه . البته بماند که آدما به چی می گن خيانت ! ولی خوب منظور اينه که يه " هديه تهرانی " کافيه تا کل مواضع طرف رو تغيير بده . اما چيزی که باعث تفاوت آدما می شه ، صرفا نوع " هديه تهرانی " شونه ، و صد البته ميزان دسترسی آقا گربه هه به گوشت مربوطه . يکی با ووپی گلدبرگ راضی می شه ، يکی با کاترين زتاجونز يا مونيکا بلوچی . تفاوت صرفا در اقتضای شرايطه و بس .



پ . ن : البته اصلا نمی شه منکر استثنا های احتمالی شد . همونجور که نمی شه منکر ستارهء هالی شد !
..
  




هر بار که باهاش صحبت می کنم ، اون زهری که ته کلامش هست دلم رو می لرزونه . اون آرامش آميخته با تمسخرش ، حتی از اون مسافت دور هم حس می شه . می دونم که آرامش قبل از توفانه . و می دونم که اگه توفان بياد ، بدترين موقع ممکن مياد ، زمانی که من نيستم تا عکس العملی در مقابلش نشون بدم . ويزا به اين وقت نشناسی نديده بودم تا حالا ! می مرد يا يه خورده زودتر ميومد ، يا يه خورده ديرتر ؟!
..
  




خوب بالاخره بعضی چيزا اجتناب ناپذيرن . نمی تونستم بعد از اينهمه وقت اميدوار باشم که دوباره عقب بيفته . اول وقت روز اول هفته بايد خبردار می شدم که بهله ، به زودی اتفاق خواهد افتاد . اما جالب اينجاست که اين بار خونسردتر از دفعات قبل هستم ، آروم تر و با اعتماد به نفس بيشتر . می دونم اين بار هم هرقدر سخت باشه ، بالاخره يه جوری از پسش بر ميام ، يه جوری که آب از آب تکون نخوره .

اما خوب حقيقت اينه که وقتی منتظر يه اتفاق ناخوشايندی ، هر قدر هم که دور باشه ، بازم اثر خودش رو می ذاره . روز شمار معکوس ، حس فرساينده ايه . که حتی اگه يه روز هم به تعويق بيفته ، خودش کلی غنيمته .
..
  



Thursday, April 24, 2003

کاش لا اقل گاهی وقتا ، فقط گاهی وقتا ، اينقدر همه چی دور از دسترس آدم نبود ...

اينقدر همه چی ناممکن نبود ...

کاش اينهمه ناممکن نبود .
..
  




ضرورت



می آيد ، می آيد :

مثل بهار ، از همه سو ، می آيد .

ديوار ،

يا سيم خاردار

نمی داند .

...



" شفيعی کدکنی "

..
  




و خدای بانوی چراغ به دست را آفريد !

يه پارک قيطريه پُر از لاله های رنگی و بنفشه های سرحال با يه هوای خنک و دلچسب و آفتابی ... يه غذای چينی خيلی خوشمزه با آدمی که خودشو کشت تا با هاشی ( چوبی که ژاپنيها باهاش غذا می خورن ) غذا بخوره ، يه ربع طول کشيد تا يه لقمه بخوره ، آخرشم به چنگال پناه آورد ... يه بازارچه با يه خرمگس تصادفی که می خواست به هر قيمتی دات کام های باد کرده ش رو آب کنه ... راز نو عليزاده و مولوی با صدای شاملو ... يه درکه با گوجه سبز و آلوچه های آلوده ، بد غذا ترين آدم دنيا که با گوجه اصولا مشکل داره ، حالا چه فرنگی باشه چه سبز ، قليون هايی که خانوما اجازهء کشيدنشون رو ندارن ( ! ) و مقاديری پياده روی که بنا به دلايل امنيتی حق نداشت به کوهنوردی تبديل شه ! ...

بعد از يه قرن توفان ، يه روز آروم که عقربه هاش با سرعت لاک پشت حرکت کنن و دلت واسه هيچی شور نزنه کلی می چسبه .

...

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور ازین بی خبری رنج مبر هیچ مگو



دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو



گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر ، هیچ مگو
..
  



Tuesday, April 22, 2003

اومدم غر بزنم و برم .



اما قبلش دو تا چيز :



يکی اينکه اين دو تا تصوير رو حتما ببينين ، حرف ندارن .



و ديگه اينکه امروز يه خرس ِ طفلکی ِ وصله دار عيدی گرفتم که تو يه شيشه گير افتاده و کلی خوشگله . ناهار رو هم با يه موجودی که متاسفانه دلم براش يه عالمه تنگ شده بود و يه موجود ديگه که دوباره دستش خورده بود رو دکمهء " آف " خوردم ، کلی دوتايی خنديديم ، تکرار می کنم : دوتايی ! غذامم خيلی خوشمزه بود و کاپوچينوی يه ليتری بعدش هم همينجور . هوا هم که بارونی توپ . بعدشم که طبق معمول رفتيم شهر کتاب که به قول آذر من کارت حضور غياب بزنم و اسمارتيز خورديم . خلاصه يعنی اينکه چسبيد يه عالمه .

×××××

و اما مشروح غرغر هايی که اين چند وقته گير کرده بودن :



هر آدمی يه وقتايی به سکوت مطلق احتياج داره . نه می خواد به کسی گوش بده ، نه با کسی حرف بزنه . حتی احتياج به فهميده شدن هم نداره ، فقط سکوت .

اين روزا برای من از اين جنسه . دلم می خواد تمام روز رو بی کلام بگذرونم .

اصولا نقطه جوش من بالاست ، خيلی زياد . اما اين روزا آستانهء تحريک پذيريم به شدت اومده پايين . با کوچکترين چيزی کلافه می شم ، بی حوصله می شم . کافيه يکی بدون اينکه کار مهم داشته باشه بياد حال و احوال کنه و بگه " چه خبر " ، اين عبارت از اساس عصبيم می کنه . دلم می خواد ديده نشم ، نرم بيرون ، حرف نزنم ، حرف نشنوم ، به عبارتی کسی کاری به کارم نداشته باشه . تازه نه غصه دارم ، نه زانوی غم به بغل گوشهء ديوار نشسته م ، نه چراغا رو خاموش می کنم و زير پتو داريوش گوش می دم ، نه ، هيچکدوم از اين تيريپ های افسردگی رو ندارم ، فقط اينکه حوصلهء آدما رو ندارم . اما اينکه اطرافيانم هی بخوان برام نسخه بپيچن و هر کدوم به يه شکلی سرحالم بيارن ، ديوونه م می کنه .



يادمه دو سال پيش يه اتفاقی برام افتاده بود که به شدت سيستمم رو ريخته بود به هم ، يه چيزی تو مايهء حالی که همين روزا دارم . يه روز خرس مهربون گفت بيا اينجا . عصبانی شدم از اينکه چطور امکان داره اين آدم هم حال منو نفهمه و بخواد مثل بقيه به قول خودشون دلداريم بده يا حال و هوام رو عوض کنه ، خودم رو آماده کرده بودم که وقتی رسيدم اونجا ، با سر و صدا بترکم . اما اون روز عصر ، تو يه هوای نيمه ابری خنک ، يه چيزی حدود پنج شيش ساعت فقط در امتداد رودخونه راه رفتيم . بدون يک کلمه حرف ، بدون يک کلمه همدردی ، بدون يک سوال . اون جرقه که با يک کلمه می تونست همه چيز رو منفجر کنه ، هرگز زده نشد . تو اون ساعت ها من فقط به حضور يه آدم احتياج داشتم ، نه برای شنيدن يا شنيده شدن ، فقط برای بودن . برای اينکه بدون کلام ساعت ها و ساعت ها باهاش راه بری و خالی بشی ، بی حرف ، بی تسلا ، بی درد و دل . يادمه در طول اون همه راه ، حتی يک بار هم سعی نکرد دستمو بگيره ، می دونست از اينکه بخوام تو اون لحظات ضعف نشون بدم يا به کسی تکيه بدم ، بَدَم مياد . و يادمه چقدر اين کارش روم تاثير گذاشت . اون شب وقتی برگشتم خونه ، احساس می کردم بهترين گفتگوی عمرم رو داشته م . حس می کردم هر چی تو دلم بوده ريخته م بيرون و خالی خاليم . سبک سبک . تنها چيزی که آرومم کرد ، يه سکوت بود . سکوتی که به بهانهء همدردی شکسته نشد .



اين چيزيه که الان بهش نياز دارم . انگار که دلت بخواد با يه آدم ساکت بری کوه ، با کسی که مجبور نباشی برای سکوتت بهش توضيح بدی ، مجبور نباشی الکی آسمون ريسمون سر هم کنی تا خالی سکوت رو پر کنی . بابا والا به خدا سکوت هميشه هم بد نيست ، يه وقتايی خيلی هم لازمه . اما نه سکوت مصنوعی .

و اين يعنی اينکه ساکت بودن هم يه هنره ، هنری به اندازهء سرگرم کننده بودن ، و کار هر کسی هم نيست .



پ. ن : آها راستی ، فعلا تو دنيا از هيچی به اندازهء " حساب پس دادن و واسه هر کاری و هر رفتاری به آدما توضيح دادن " بدم نمياد !

..
  



Monday, April 21, 2003

اممم ... خوب ندانستن که عيب نيست بابا !

من از کجا بدونم به جه جور آدمی می گن دايی جان ناپلئون ؟!

شما می دونين ؟
..
  




از آدمايی که مثل آس خاج ابهت و کلاس دارن خيلی خوشم مياد .

از اونايی هم که وقتی از راهرو رد می شن ، تا دو ساعت بعدش بوی توتون کاپيتان بلک آلبالويی تو ساختمون می مونه به همچنين .



پ . ن : آس پيک هم الگانت و باکلاسه ، ولی ابهت آس خاج يه چيز ديگه ست .
..
  



Sunday, April 20, 2003

راستی ديدين که پَت و مَت هم دوباره شروع کردن به نوشتن ؟

ولکام بک & هوپ تو سی یو اِ بيت لانگر !
..
  




اگه گفتين اين ÷ علامت چيه

معاشقهء : با -



عقايدش در باب غريزه هرروز وحشتناک تر می شد . می گفت گرسنگی را با لذت فرو می نشانيم چون چيزی به نام مزه خرمان می کند . تشنگی را هم .



در آخرين تلفنش به زنش گفت يک طرح دارد که خدا را غافلگير می کند . زن پرسيده بود چه طرحی عزيزم ؟ گفته بود : اگر همه ی مردم دنيا خود کشی کنند و کسی جر نزند همه چيز روشن می شود .



گاهی حتی وقتی می شنيد کسی در جادهء منتهی به شهری سر به نيست شده ، خواندن اسم آن شهر روی آن تابلو واهمه به دلش می انداخت . گاهی فکر می کرد قسمتی از ازدست رفتن آدم ها مربوط به راه اشتباهی ست که آن تابلو نشان می داده است .



روزی که خبر آوردند پسرش در يک پيچ خطرناک با يک هجده چرخ سينه به سينه شده و هيچ کاری نتوانسته بکند ، به غايت خبر فکر نکرد ، به جاده فکر کرد ، و اين که مرگ ِ اين طوری در لحظهء آخر خيلی چيزها ياد ِ آدم می دهد .



وقتی روی يکی از تابلوها ديد که نوشته قبرستان ، فکر کرد کاشکی گفته بود به زنش که توی آن جا خاکش نکنند . کاشکی می گفت سر ِ يکی از پيچ های جاده ، در يک جايی که بشود تصميم آدم ها را در آخرين لحظه ها نگاه کرد ، خاکش کنند .



گل محمدی اگر هم خار داده برای دست ِ من و تو داده که تجاوز بلديم ، و الّا تيزی ِ آن برای مورچه و مگس و کرم و اين چيزها که بُرّنده نيست .



کاری ، باری ؟

نيس ، نداريم .



ای کاش کيلومترشمار داشتيم . به من بود اختراعش می کردم . کيلومترشماری که به پای دو همپا بسته می شد و گزکردن های شان را ثبت می کرد . آخر آدم اگر در همراهش آرامشی احساس نکند با او گز نمی کند . دوست را من يکی هميشه با قدم زدن پيدا کرده ام . دوست . کسی که تو را مثل خودت دوست می دارد و تو او را مثل خودش . نه ؟



ولی دست های آدم ها خيلی چيزها می گويد مثل برگ درخت .

می دانست دست هايش را چقدر دوست دارم ؟






« ماه مستقيم رفت » --- « علی صمدپور »
..
  



Saturday, April 19, 2003

يه تئوری کاملا آشپزخونه ای :



داشتم شام درست می کردم . گوشت چرخ کرده ها رو قلقلی می کردم و می چيدمشون تو بشقاب . يه هو به اين نتيجه رسيدم که هميشهء هميشه ، اومدنش با تعداد بسته های گوشت چرخ کرده تو فريزر نسبت خاصی داشته . هر دفعه که داشتن تموم می شدن ، سر و کله ش به موقع پيدا شده . علت اون دو بار ترانزيت يه هفته ای هم لابد اين بوده که از دفعهء قبل قبل ، يه کاميون گوشت چرخ کرده داشتيم تو فريزر ! يه هو دلم شور زد . رفتم فريزرو گشتم . هنوز چهار بسته و نصفی مونده . يه خورده خيالم راحت شد . فقط اينکه تا اطلاع ثانوی ، ماکارونی و همبرگر و کباب تابه ای تعطيل . و خدا باقالی پلو با گوشت و زرشک پلو با مرغ و خورش بادمجون رو آفريد !



قلقلی درست کردن هم از اون کاراست ! اولش آدم گول حجم کم گوشت تو ظرف رو می خوره ، با دقت و ظرافت شروع می کنه به درست کردن قلقلی های کوچيک و يک دست . اما هر چی که پيش می ره ، انگار نه انگار ، تمومی نداره . هی وسوسه می شی گوله ها رو بزرگ تر و بزرگ تر درست کنی ، کم کم می شن قد يه کوفته . اما خوب از ترس اينکه موقع شام همون گنده هاش به تو بيفته و مجبور باشی بخوريشون ، دوباره همه رو قاطی می کنی و مثل قبل کوچيک کوچيک ادامه می دی . شده حکايت اين روزای من . اولش فکر نمی کنی اينقدر سخت باشه . کم کم که ادامه می دی حوصله ت سر می ره ، خسته می شی ، دلت می خواد تقلب کنی . اما فکر کردن به عاقبت کار دوباره پشيمونت می کنه . مجبورت می کنه دنده عقب بگيری و آهسته آهسته ادامه بدی . روز از نو و روزی از نو .



پ ن : خدا رو شکر که من سالی يکی دو بار بيشتر غذا درست نمی کنم ، و گرنه تا حالا کلی فيلسوف شده بودم .

اگه از اينا هيچی سر در نياوردين ، به گيرنده هاتون دست نزنين . اشکال از فرستنده ست !
..
  



Friday, April 18, 2003

يه عالمه وقت بود که منتظر بودم بهم زنگ بزنه . شايد از همون روز که خودش همه چيو تو چشام خونده بود . چند بار رفتم سراغ تلفن و شماره ش رو گرفتم ، اما هر بار قطع کردم . می دونستم اين روزا حال و روز خودشم بهتر از من نيست و شايد اينجوری بدترش کنم . به خصوص اينکه هيچ کاری هم نمی تونم براش بکنم . تا اينکه ظهر خودش زنگ زد . درست زمانی که يه عالمه فکر عجيب غريب تو کله م داشت چرخ می خورد . و يه عالمه تصميم های عجيب غريب تر . اولش حرف زدن برام خيلی سخت بود ، اما اونقدر آروم و عادی برخورد کرد که انگار همه سناريو رو از قبل خونده ، که انگار هيچی نيست که ندونه . و اونقدر با اطمينان و آرامش حرف زد که به شدت آروم شدم و آفتابی . انگار تمام اضطراب اين چند روزه ، تمام نگرانی ها و سردرگمی هام يه هو رسوب کردن . نيم ساعت حرف زدم ، و دو ساعت بعدش فقط ساکت بودم و گوش می کردم . مدت ها بود که يه صدا اينجوری آرومم نکرده بود . بهش از خيلی چيزا گفتم . بيشتر از همه از اون درد لعنتی ، از اون اضطراب لعنتی ، از اون ترس لعنتی . و اونقدر آروم دوباره همه حرفام رو برای خودم توضيح داد که يه هو از سنگينی همه شون راحت شدم .

گفت يادته يه سال و نيم پيش رو ، چقدر حالت بد بود ، چقدر به ته خط رسيده بودی ؟ اون موقع زير صفر بودی ، پايين منحنی . اون موقع می تونستی به راحتی زندگی همين آدمايی رو خراب کنی که الان اينقدر نگرانشونی ، که الان اينقدر از قضاوتشون می ترسی . فکر کن اگه اون موقع کم مياوردی و اينهمه مقاومت نمی کردی ، چی به سرشون ميومد . فکر کن اگه همون جوری می رفتی پايين چه اتفاقی می افتاد . تو اين راهو انتخاب کردی که بيای بالا . بايد کلی هم خدا رو شکر کنن که بين اون همه راه های بدتر ، اين راهو انتخاب کردی .

گفت فکر می کنی تو تمام اين مدت يه لحظه هم شده که من حواسم به تو نبوده باشه ؟ گفت فکر می کنی اگه می ديدم داری اشتباه می کنی يا ذره ای ممکن باشه بلغزی ، همين جور ساکت می نشستم و نگات می کردم ؟

گفت فکر می کنی قضيه خرس مهربون رو يادم رفته ؟ فکر می کنی هر کی ديگه جای تو بود ، اينجوری برخورد می کرد که تو با خرس مهربون کردی ؟ اونم با حالی که هر جفتتون داشتين . هر کی ديگه بود امکان نداشت ملاحظهء اين چيزا رو بکنه ، اون هم با اون وضعی که تو داشتی ، اونم با اون شعار " دم رو غنيمت بدون " . درسته که اگه خرس مهربون ، خرس مهربون نبود ممکن بود همه چی يه شکل ديگه باشه ، اما اونی که عکس العمل نشون داد تو بودی و اين کار هرکسی نيست .

گفت هميشه ساکت بودم ، اما نگات می کردم . و می ديدم که داری پله پله بالا ميای ، مثل هميشه به تنهايی ، و به سادگی . تو از اون پله ها عبور کردی که بيای بالا . يادت نره اونايی که نگران قضاوتشونی الان ، همونايين که اون موقع باعث شدن تو با اون وضع زير خط صفر باشی . خيلی راحت تنهات گذاشتن . و حالا که باز يه خورده داری می خندی ، اومدن که گير بدن بهت . الان اومدی بالا ، اين آمادگی رو داری که يه سيستم جديد رو شروع کنی ، همون چيزی که خودت داری می گی اخيرا . گيرم که تنهای تنها . اما اين بار ديگه اين تنهايی آزارت نمی ده . لازم نيست بابت پله ها وجدان درد داشته باشی . اون پله ها رو لازم داشتی که بيای بالا ، ديگه نبايد هی برگردی و به پايين نگاه کنی . يا حتی اينکه غصهء پله ها رو بخوری . اونا همه رهگذرن . اگه تو ازشون استفاده کردی ، مطمئن باش اونا بيشتر از تو استفاده کردن . لازم نيست اينقدر به خودت گير بدی و حواست به همه باشه .

گفت تو آدمای خودت رو داری تو زندگيت . الان بهترين موقع ست که حواست رو معطوف اونا کنی . کمی کوچيک تر ، کمی جمع و جور تر ، اما گرم تر ، آروم تر ، ساده تر . راه خودتو برو و اينقدر به کارات فکر نکن . تو مسوول تنوير افکار عمومی نيستی . وقتی می دونی که هيچ جاييش رو نلغزيدی و وقتی منم تاييدت کنم ، پس خيالت راحت باشه و بشين زندگيتو بکن .

گفت همهء اينارو فراموش کن و يادت باشه داری بار چند نفر رو به تنهايی به دوش می کشی . همهء اين بار سهم تو نبوده . بايد اونا اين رو بفهمن و قدر بدونن . به خودت سخت نگير . فکر نکن . و بدون آدمای دور و برت ، حتی اگه حرف نزنن ، اما هيچ وقت تنهات نمی ذارن . و بدون هر وقت داشتی می ترکيدی ، با يه شماره می تونی جماعتی رو از عزاداری نجات بدی . من هميشه هستم اينجا . و متاسفانه برام مهم تر از اونی که گوشی رو قطع کنم !



چقدر آخيـــــــــــــــــــش شدم .... يه عالمه .
..
  




يه لينک توپ ، در راستای 1320 و جای خالی آتقی و بعضيا !

از وبلاگ نسل آخر پيداش کردم .
..
  



Thursday, April 17, 2003

« يک خط وبلاگ نوشتن از هفتاد ساعت چت کردن بهتر است. »

يکی از بهترين تعريف هايی که تا به حال در مورد پديدهء وبلاگ خوندم . تو وبلاگ شاهين بخونينش : يک سال وبلاگ .
..
  




بارون ...

به طرز معجزه آسايی همون تلفنی که از ديروز تا حالا واسه زدن يا نزدنش مردد بودم زده شد . باعث شد کمی تا قسمتی از اضطرابم کم شه . اما خوب ...

يه امتحان عالی به يمن حضور استادی که از بخت خوش روزگار ديگه آقای پتی ول نيست .

بارون

واکنش پنجم . يه عالمه حرف که گير کرده بوده تو گلوی کارگردان و واسه همين يه خورده شعاری از آب در اومده . بازم از اون فيلمای مناسبت دار واسه حال و هوای اين روزای من . و بازم همون اضطراب لعنتی که يه هو نازل می شه و تا آخر شب جا خوش می کنه .

ديدن يه آشنای قديمی تو سينما . با کلی خنده نيم خيز می شی که بری سلام کنی ، اما پشت سرش خانومه رو که می بينی می شينی سر جات ، با کلی خنده تر (;

بارون

آناناس . آب گوجه فرنگی . زرافه . آواز باد و باران . گاو . يه سی دی توپ . جيب شلوار اصولا چيز به درد نخوريه . زورگويی آدما هم به همچنين .

بارون

يه تلفن غير منتظره . اضطرابم بيخود نبود . همه چی بايد برعکس بشه اصولا . حالا ديگه تبديل شده به دلشوره . اين آدما نمی ذارن که !

بارون

وقتی همه ش داره بارون مياد ، بهترين جا سينماست اصولا . خانه ای روی آب . و يه عالمه از ديالوگ های فيلم که ديگه نبودن .

بعضی شباهت ها به شدت چشمگيره . و مخصوص . همون ريزه کاری هايی که به شدت توجه منو جلب می کنن و برام با ارزشن . بازم همون بود . خودداری ، ظرفيت ...

بارون

يه راه طولانی و ساکت تا 1320 . يه آدم ديوار بداخلاق در بدو ورود . همون 1320 هميشگی اما اين بار بدون منقل . بابا گاو ها که اينجوری زير بارون سردشون می شه که ! مگه چرم دباغی شده با نشده چقدر فرق می کنه ؟!

اولين تولد و تجمع وبلاگی سال هشتاد و دو . آدما کم کم می رسن . جای بعضی آدمای خواب بی حوصله خيلی خاليه . هر چند که جاشون آدمای بداخلاق بی حوصلهء ديگه ای هستن . تمام مشکلات ناشی از همون ريش و سيبيل مفقود شده بود . آدمايی که تازه از کانادا برگشتن ساده تر از آدمای از آمريکا برگشته از آب در ميان . روش های جديد گرم شدن پا . اسکيپ شدن تو سلام و خدافظی . و خدا اشتها و ضد حال را آفريد . و اونی که هميشه قلم مو به دست داره رو هم به همچنين ! و بالاخره اينکه بعضی از خصوصيات ايران خودرويی اجتناب و اصلاح ناپذيره ظاهرا !

بارون

با اينکه خيلی دير شده بود ، اما هنوز که تبديل به کدو حلوايی نشدم ، اميدوارم بگذره !

بارون

تحويل گيری يا نگيری ، مساله اينست .

بارون

امروز روز جهانی اضطراب بود برای من . به خصوص با شنيدن گزارش کذايی آخر شب . چيزی که بالاخره دير يا زود منتظرش بودم . بايد زود زود يه فکر اساسی به حالش بکنم . اين جوری خيلی فرساينده ست . مثل يه مرگ تدريجی و زجر آور می مونه .

بارون

و يه روز پر از دست انداز که واسه خودش روزی شد به يادموندنی .



پ ن .

آب گوجه فرنگی خورده شد ، حالا گيرم فقط يه قلپ باشه در سه وعده D:



زرافه هه رسيد قربان . مرسی يه عالمه . ولی يه چيزی . امممممم ، تا اونجايی که من يادمه ، به جز زرافه يه چيز ديگه هم قرار بود همراهش باشه ، اما هر چی منتظر شدم نبود که نبود ): فکر نمی کنی آقای پستچی ممکنه اشتباهی يه جا ديگه رسونده باشه ؟! D:



اين سی دی هه حرف نداره . يه ام پی تری پر از همون آهنگای گرامافونی زيرزمينی . برای اولين بار " ديگه عاشق شدن ناز کشيدن فايده نداره " رو به صورت اوريجينال گوش دادم ( در راستای 1320 ) .

..
  




از وبلاگ آقا گل :



...

اگه عصبانی شدی از حرفم ، یه عنکبوت بنداز تو صندوق خیرات و مودات .

ولی یادت باشه ،

تنهایی نه راه فراره ، نه راه حل

تنهایی فقط یه تفریحه ،

بین دو تا درد مشترک

بین دو تا خنده ی مشترک

بین دو تا سلام .

..
  



Tuesday, April 15, 2003

کم کم دارم گم می شم ... يه وقتايی دلم بدجوری به حالم می سوزه !

×××××

مامان شاکيه از دستم ... زياد زياد ... تازه خبر نداره که می دونم ... اين روزا همش بيرونم . همش دارم سعی می کنم فکرشو نکنم ... مامان تنها مونده ، بيشتر از هر وقت ديگه ای ... و من هم مثل خر گير کردم تو گل ، بيشتر از هر وقت ديگه ای ... اصلا نمی تونم تصميم بگيرم ، ذهنمو متمرکز کنم ، قضايا رو تفکيک کنم ... بايد زودتر تصميم بگيرم . مرگ يه بار ، شيون هم يه بار . کاش يکی پيدا می شد بهم بگه چيکار کنم . کاش يکی می تونست جای من قضاوت کنه ... اسم قضاوت که مياد ، ناخودآگاه ياد نيمهء پنهان ميفتم . اينکه اون روی سکه ای هم هست . اينکه من کجای کار وايستادم . اينکه من از کجا دارم نگاه می کنم ... کاش اون خبر شوم رو هيچ وقت نشنيده بودم ... هر روز که می گذره ، بيشتر می ترسم . می دونم آتيشه که شعله ور بشه ، خيلی چيزا رو می سوزونه ، بخش بزرگی از اندک دارايی من رو . از اندک دلخوشی های باقی مونده . از معدود بندهای با ارزش ...

×××××

هی زنگ می زنه . هی خوابم رو می بينه . هی زنگ می زنه و می گه نگرانمه . اونم درست روزهای خاص . حس شيشمش خيلی قويه . و اين منو می ترسونه . خيلی زياد . داره رو اعصابم راه می ره . دلم می خواد دست از سرم برداره ، ولم کنه به امان خدا ، تحويل نگيره ، يادم نيفته . اما همه ش بر عکسه . کاش کمی نبود . شنيدن صداش به تنهايی کافيه تا منو دچار اضطراب کنه . بد اخلاق می شم ، عصبی می شم . و دق دليمو سر آدمای ديگه خالی می کنم . با هر تلفنش يادم ميفته که دارم رو لبهء تيغ راه می رم . اين کُشنده ست و خسته م کرده . چاره ش رو می دونم . اما سخته ، خيلی سخت . و باعث می شه تنها تيکه های کوچيک و دوست داشتنی زندگيم رو هم از دست بدم . همه چی قاطی شده ، بد جور .

×××××

يعنی هيچ راه ديگه ای نيست ؟؟؟
..
  




دلم واسشون تنگ شده بود قد يه دنيا ، تيله ها رو می گم . طبق معمول شام رو جام جم خورديم و بعد هم رفتيم فيلم آخر شب سينما فرهنگ ، و اينک آخرالزمان . اگه يه مفسر حرفه ای بغل دستم ننشسته بود عمرا از بعضی از آرم های تو فيلم سر در نمياوردم . بماند که موقع حملهء پلنگه فقط چشم دوخته بود به من که ببينه چند سانتی متر می پرم بالا !

هر چی بيشتر می گذره ، دارم بيشتر به اين تيجه می رسم که نرفتن سر کلاس های آقای پتی ول ، جدا از ضررهای علمی ، آسيب های عميق معنوی ديگه ای هم داره که هنوز درست حسابی حاليم نشده !

×××××

راستی آقای بی لب ، اون دو تا ماهی ها هم رسيدن . معلومه ديگه ، اگه قرار باشه انتخاب کنم ، سمت راستيه منم ! ولی شايدم اون کوچيکه باشم که اون بالاست ، همونيکه اون جلو تنها تنها داره واسه خودش می ره . بعدشم اينکه دوباره معنی جديد کشف کردی يا همون قبليه ست ؟! ... خلاصه که خوشگل بودن يه عالمه ، مرسی زياد .
..
  




ابسلوووووتلی ناتينگ ... جاست آيم گانا ميت هيز ميکر !
..
  



Sunday, April 13, 2003

از وبلاگ دلتنگستان :



* ابتداي نامه اي از شب من به روز تو ، همان که پاياني ندارد :





زماني هست براي رقصيدن ؛

زماني هست براي چرخيدن ؛

زماني هم براي برگشتن ، خسته شدن ، نشستن ، خنديدن .




مردي هست براي تمام فصول .

مردي هست براي يک ساعت .

مردي هست اما براي يک لحظه ، بدون عرض ، بدون طول .




بيا و کنارم بنشين . امشب مهمان من باش . ستاره ها را برايت در سفره ء سقف آسمان چيده ام . راستي شرمنده، فقط يک ماه داريم . اين ابرها را هم که روي ستاره ها کشيده ام بردار ، مي خواستم سرد نشوند ...

...

ارزشي هست براي داشتن ؛

ارزشهايي هست براي نداشتن .

اصلا مي داني چيست ؟ ارزش مال نداشته هاست .

باغچه ، خانه ، اتاق ، عطر برنج تازه و آرزوي رها کردن و رفتن .


...

از وقتي که مي تابي ، ستاره ها گم شده اند ، ولي سفره آسمان نوراني است . خوب يا بد ، نمي دانم ، کمي دلم تنگ است ، کمي هم گرسنه ام ... با ما به از اين باش . کمي آرام تر بتاب ...



متن کامل .

×××××

از وبلاگ کاپيتان هادوک :

- حاج آقا ديگه خسته شدن . شما می رسونيشون ؟

- بله ، ولی چطوری اومدن ؟

- طی الارض کردن ديگه .

- چرا الان نمی کنن ؟

- می گن دم سحر خطها شلوغه .
..
  



Saturday, April 12, 2003

کماکان گاز می گيرم ... لطفا نزديک نشويد .
..
  




خوب ديوار کوتاه که شاخ و دم نداره ، اينم از اين نامهء عاشقانه !!!
..
  




بادبادکه يادته ؟

حالا ديگه فقط به تار مويی بنده ،

فقط به تار مويی .
..
  



Friday, April 11, 2003

نمی شه از واقعيات زندگی فرار کرد . همهء اتفاق های غيرمنتظره هم مال تو قصه ها نيست . يه روز چشم باز می کنی و می بينی تو هم وسط يکی از همون قصه هايی ، به همين سادگی .

هنوز همه چی عجيبه . هنوز من نبايد بدونم جريان چيه . هنوز نمی تونم به روی خودم بيارم که می دونم . هنوز نمی دونم کدوم درسته و کدوم غلط . هنوز بهش فکر نکردم . تو اين چند روز فقط فرار کردم ، فقط فرار .

می دونی از چی می ترسم ؟ از اينکه بشينم تحليل کنم و به اين نتيجه برسم که اونم حق خودشو داشته تو زندگی ، که نتونم دربست محکومش کنم ، از اين می ترسم . کاش چشم باز می کردم و می ديدم همه ش يه کابوس بوده .

×××××

يه تصوير می سازی ، يه برج ، يه قلعه . شايد هم عمر خودت . بهش دل می بندی و يکی از معدود چيزای باارزش زندگيته ، شايد يکی از سه تا ! بعد يه هو می فهمی همه ش رو شن های لب ساحل بوده . يه موج مياد و تموم . از اساس تنها چيزی که به جا می مونه کف های موجه رو پاهات ، و کرم هايی که لای انگشتات می لولن . به همين سادگی همه چی خراب می شه .

×××××

خداجونم مرسی از اينکه لااقل اون خانومه اومد خونه مون ، همون که چشم الکترونيکی داره ، کافيه سايه ت از جلوش رد شه تا لاينقطع شروع کنه به صحبت کردن و حواست به کل پرت شه .

مرسی از اينکه فرداش نوه ش رو هم به طور کاملا غير منتظره فرستادی خونه مون . همون که ورژن غليظ شدهء گوليه خودمونه . که از صبح تا شب يه کلمه هم مثل آدم نمی تونه حرف بزنه ، استاده که نان استاپ بخندونت بدون اينکه فرصت نفس کشيدن باشی .

مرسی از اينکه تا پامو گداشتم تو شهر کتاب ، ديدم ايمان داره قاطعانه به پشت سرم اشاره می کنه ، وقتی برگشتم ، آبی اونجا بود و اين بهترين اتفاق امروز بود . دو جمله گفتم ، دو جمله شنيدم و خلاص .

مرسی از اون همه بارون ، که بوش باعث بشه تا مسجد گيج بشم و فکر کردن يادم بره .

مرسی بابت حضور اون آقا کوچيکه ، که از اونور کوچه زنگ بزنه ، بدون اينکه بياد جلو يه ساعت حرف بزنه و من از خنده بترکم و يادم بره بايد موقع ديدن اون آدم چه عکس العملی نشون بدم .

مرسی بابت حضور آقا آلمانيه که کماکان ساز خودشو می زنه و حضورش باعث شد بقيه حساب کار خودشونو بکنن و کسی اون وسط نياد سراغم !

مرسی بابت اون هوای توپ که باعث شد تمام شب رو پياده برگردم خونه .

مرسی از اينکه ورژن گوليه پشيمون شد از رفتن و تمام فردا رو هم می مونه و شب حتی فرصت نداد بيام تو اينترنت !

و مرسی تر از همه بابت اينکه نيست و اين روزهامو نمی بينه . نيست که ببينه ، که نپرسه ، که بفهمه . که تصوير اونم خراب شه . يکی از باارزش ترين تصويرهای مشترکمون . اولين باره که اينهمه از نبودنش خوشحالم .

×××××

فجيع ترين فيلمی که ممکن بود تو اين مدت ببينم ، همين دنيا بود که ديدم ! با اينکه کمدی بود و شريفی نيای عزيز منهم توش بود ، اما آخر ِ مناسبت بود جدی !

×××××

مرسی يه عالمه بابت تلفن ها ، آف لاين ها ، و اون دو تا ای ميله : يکی اون بلند بلنده ، يکی اون کوتاه کوتاهه ! کلی چسبيد .

×××××

و آخر اينکه فکر می کردی داره نمی بينه ، اما نگو تمام اين مدت داشته ساکت نگات می کرده .

..
  




از وبلاگ عرائض :

٭ غروب جمعه بيستم دی ماه هشتاد و يک تــــــــــــــــــــــا بيستم فروردين ماه هشتاد و دو

سه ماه ...



از وبلاگ خورشيدخانوم :

همه ذخيره های نفتی عراق مبارکت باشه ، همه مردا و زنا و بچه هايی که تو اين جنگ مردن مبارکت باشه ، همه اقتداری که جلوی اتحاديه اروپا پيدا کردی مبارکت باشه . فقط نکنه يه موقع بزنه به سرت و هوس کنی از اين لطفا به ما بکنی ، نکنه يه دفعه اونقدر احمق بشی که بخوای مارو هم نجات بدی ها . نکنه فکر کنی مادرای ايرانی طاقت داغ جديد رو دارن ، نکنه فکر کنی جوونای ايرانی طاقت ديکتاتور آمريکايی رو دارن ، نکنه فکر کنی ما مجبوريم بين بد و بدتر بد رو انتخاب کنيم ها . نکنه فکر کنی پالايشگاهای نفت آبادان انتظارت رو می کشن ، نکنه فکر کنی جوونای ايرانی منگلن و برات فرش قرمز پهن کردن ، نکنه ....

متن کامل .



از وبلاگ خانوم گل :

خداي من كرموست.

خداي من اويك را به من داد تا مردش باشم.

خداي من در لحظات اوج نااميدي اودو را به من داد تا از بيكسي عاشقش شوم.

خداي من در نيمه راه مردگي اوسه را به من داد تا از دستش بدهم.

خداي من كرموست.

من خدايم را نميپرستم.

من در شبانه روز 5 بارچشمانم را ميبندم و از صميم قلب بر خدايم لعنت ميفرستم.



از وبلاگ دنيای من ... نه زندگی من و شايد دوران من :

مدرسهء دوشيزگان

... ديواراي مدرسه من مثل ديواراي زندان اوين ميمونه . بلند و دلگير . حياط مدرسه مثل حياط زندان . هرچند که سعي شده نرده ها رو سبز کنند که همه جا سبز به نظر برسه ... تو مدرسه من 180 تا دوختر بين 14_18 ساله لوس و پولدار درس ميخونند . 180 تا بچه يي که 150 نفر از اونها جز اسم بازيگرا و فوتباليست ها و تاريخ تولد و رنگ در خونه اونا چيز ديگه يي بلد نيستند . 180 تا بچه يي که هر سال جشن نيکوکاري غوغا ميکنند ولي هنوز نمي دونند فقر يعني چي و يا اصلا شبي رو گرسنه سر کردن چند حرف داره ؟! اين 180 تا بچه از بدو تولد تو خانواده هاي خيلي مذهبي بزرگ شدند . از 8 سالگي از پسراي فاميل جدا شدند ... مادراشون يه چشمي رو گرفتند و پدراشون ريشهاي بلندي داشتند ولي نميدونم چرا اينا اين جورين اند ...

متن کامل .
..
  



Tuesday, April 8, 2003

تا حالا در تمام عمرم ، اين جوری شوکه نشده بودم .

تا حالا نشده بود يه اتفاق اينقدر برام غير منتظره باشه .

تا حالا از نزديک لمس نکرده بودم يه شوخی چندش آور به چه سادگی ممکنه تبديل به واقعيت بشه .

اصلا ممکنه از اساس همهء اين سالها شوخی ای در کار نبوده باشه .

چقدر تفسير تمام حرفاش برام عوض شد . حالا که فکر می کنم ، می بينم تا حالا ده ها بار از زبون خودش شنيده بودم . اما يک ثانيه هم به مغزم خطور نکرده بود که ممکنه چيزی جز يه شوخی باشه . اونم شوخی ای که حتی حاضر نبودم بهش بخندم .

برای اولين بار تو عمرم ديدم چه جوری تمام حس های قبليت می تونه با يه خبر به کلی چندش آور بشه . چه جوری حس خفگی بهت دست می ده و يک کلمه هم نمی تونی حرف بزنی . چه جوری از ته دل آرزو می کنی چشماتو باز کنی و ببينی همه ش يه کابوس بوده .



دارم می ترکم ... هنوز نمی تونم باور کنم ... اصلا نبايد بهش فکر کنم ... فقط تمام وجودم پره از حس چندش آوری که تا همين پريروز برام عزيز و دوست داشتنی بود . حتی پريروز هم نه ، ديروز ... بهم ثابت شد تمام بدبينی هام بيخود نبود ... بهم ثابت شد انگار اين يه اصل متعفن گريز ناپذيره ، فقط شرايط وقوعش باعث تفاوت آدما می شه ...

اما اگه اتفاقی بيفته ، کوچکترين اتفاقی ... خودم می کشمش .

لعنت به اين زندگی تخمی .

پَست

پست

پست ...

..
  



Monday, April 7, 2003

هنوز که هنوزه ، بابا بی مقدمه حال گلبول های سفيد رو می پرسه . بعد از گذشت يه چيزی حدود يک سال و نيم ، اين سوال گاه و بيگاهش خيلی برام جالبه .

×××××

هر چقدر پوشيدن يه تی شرت خالی تو سرمای زمستون توسط يه آقای چارشونهء خوش هيکل ، سکسيه ؛ پوشيدن يه کت شلوار گل و گشاد توسط يه آقای لاغر اونم تو اين گرما ؛ ... !

يکی نبود بهش بگه آخه مگه مجبوری بيای ؟!

×××××

بچه فسقلی ، انگار نه انگار که پنج سال از من کوچيکتره . همچين ادای آقاهای بزرگ رو در آورد که جدی جدی به شک افتادم نکنه از من بزرگتر باشه !

گپ زدن با آدمی که تو رو با تمام پس زمينه هات بشناسه و ادعای روان شناسی هم داشته باشه ، خيلی مفرحه . بيشتر از همه از ديدن اون عکس های مخفيانهء بی فلاش خنديدم . خدا می دونه اينا چرا نمی رن با هم قد خودشون بپرن !

×××××

می شه لطف کنی يه خورده بری بالاتر ؟!

گفتم بالش و پتو خوب چيزيه ، اما نه ديگه اينقد !

×××××

هميشه هدايت قصه ها دست من و تو نيست . حوادث زندگی گاهی غير قابل پيش بينی تر از اونی هستن که آدم تصور می کنه . ولی آدما يادشون می ره سهم تقدير رو در فراز و فرودهای راه در نظر بگيرن . همه چی دست من و تو نيست . ما هم هر کدوم به نوبهء خودمون ، يک بازيگريم .

×××××

شجريان داره می خونه :

... ای فرياد

وای بر من همچنان می سوزد

اين آتش

آنچه دارم يادگار و دفتر و

ديوان

وانچه دارد منظر و ايوان ...



همه چی داره کمرنگ می شه ... به آرومی ... خيلی آروم

تا آخرش يه روز چشم باز کنی و ببينی که همه جا بی رنگه ... بی رنگ بی رنگ ... خالی از تمام داشته ها و نداشته ها .
..
  



Saturday, April 5, 2003

اون بادکنک بزرگ بزرگ قرمز

امروز ترکيد .

نکنه اونم دلش قد يه دنيا تنگ شده بود ؟

نکنه منم همين روزا بترکم ؟
..
  




چاقاله بادوم

در پيش

و

گوجه سبز در راه .
..
  




هوووم ... فکر نمی کنی ازدواج با يه راديو کار دردناکی باشه ؟! ... به خصوص اينکه حتی تصور بوسيدنش حالت را بد کنه ... منکه شخصا گوش کردن به نوار خالی يا بوق اشغال تلفن رو ترجيح ميدم ... به نظرت واکمن يا فوقش تلفن ، هيجان انگيزتر از راديو نيستن ؟!
..
  



Friday, April 4, 2003

نوشت :

" تبعيد غير منتظره بود. نتيجه اي دقيقا در خلاف جهت خواسته . نزديک شدن بيش از اندازه ، گريز را ناگزير خواهد ساخت .

رابطه ، قواعدي دارد . رابطه نبايد بيش از حد مشخص خاص و خالص و صادق باشد . در هم نورديدن مرزهاي فاصله ، توام خواهد شد با ترس طرف مقابل از دراز دستي . در هم شکستن حريم هاي شخصي ، به اميد پر کردن خلأ تنهايي ، توهمي است منجربه پرداخت بهاي از دست دادن همديگر .

مرزهاي در نورديده را سخت است بازگشتن ديگر . تنها پيش رو را بايد نگريست . چنين بود که ديوژن خم نشيني را بر گزيد . بادا که چنين ماند . "
..
  



Thursday, April 3, 2003

سيزده بدر - 2

سومين برف امسال ، پيست آبعلی .

بعضی ها آدمارو با موانع اسکی اشتباه گرفته بودن و فکر می کردن بايد با همه شون برخورد کنن !

بالاخره زمين خوردن هم بخشی از زندگيه .

خيلی ضايع ست که تمام اون موشک های خارجی ، فشفشه از آب در بياد .

تمام طول راه با عصار و کريس دی برگ .

×××××

طفلکی هر دو سه روز يه بار زنگ می زنه . دلش اينجاست ، اساسی . از خداش بود که عيد رو اينجا باشه و تمام کاسه کوزه هامون رو به هم بريزه ، اما شکر خدا گير افتاد . به همين سادگی يه عالمه خوش گذشت .

میگن چقدر بدجنسی ، به تو چيکار داره آخه ؟ اما بدجنسی نيست . بعضی آدما هستن که صرف حضورشون آزاردهنده ست . رفتارشون جوريه که حتی اگه تو هم مخاطبش نباشی ، بازم برات سنگينه . دوست داری زودتر خلاص شی . اين که ديگه بدجنسی نيست . رفتار اوناست که اين احساس رو ايجاد می کنه .

×××××

کاش اين تعطيلات هنوز يه هفتهء ديگه هم ادامه داشت . بالاخره بعد از چند سال ، يه بار عيد رو همين جا مونديم و کلی هم خوش گذشت .

×××××

ادارهء هواشناسی اطلاع داد اومدن ابر سياهه هم به تعويق افتاده ، دمش گرم .

×××××

هيچی بالش و پتوی خود آدم نمی شه .
..
  




روستای ابر .

..
  




پارسال درست همین موقع ها بود ...
..
  




سيزده بدر-1

بعضی باباها هستن که احساس می کنن با پرايد هم ميشه مثل بنز رانندگی کرد ، بنابراين بعد از طی يک جادهء نيمه اتوبان ، آدم دچار حس جادهء شمال زدگی می شه ، البته فقط از لحاظ پيچ ، بدون منظره .

نخ پيچيدن دور سيخ های کباب کار هر کسی نيست !

تو بازی حکم می تونی روی خالی بندی و متقلب بودن افراد خانواده حساب کنی ، اما تو بلوف اصلا نمی شه رو صداقتشون حساب کرد !

بعضی از دختر عمه ها به شدت گاز گرفتنی هستند .

بعض وقتا خيلی خوبه که سه تا ماشين از مهمونا پشت ترافيک گير کنن و جاده يه طرفه بشن و مجبور شن برگردن ! اينجوری هم ترافيک آدم ها کمتر می شه ، هم سيزده بدر دو قسمت می شه و تا فردا شب ادامه پيدا می کنه .

بعد از دو هفته عادت کردن به سيستم خور و خواب به شيوهء شلمان ، برگشتن به حالت عادی کار دردناکيه .
..
  



Wednesday, April 2, 2003

شب های جاده خيلی قشنگه . يادته دلمون می خواست يه مسافرت جاده ای طولانی طولانی طولانی داشته باشيم و هيچکدوممون هم راننده نباشيم ؟

ابهت سکوت و تاريکيش آدمو می گيره . يادته دلمون می خواست اون جاده و اون شب هيچوقت تموم نشه ؟

شب های جاده رو خيلی دوست دارم . حتی بی کلام ، حتی بی موسيقی ، اما نه بی تو .
..
  



Tuesday, April 1, 2003

می آفرينمت

حتی اگر نباشی .

می آفرينمت

چونان که التهاب بيابان ، سراب را .
..
  




دومين برف امسال . اوليش تو جادهء ابر بود و دوميش همين جا ، از صبح داره برف ميباره . از اون برفاي درشت خيس . همه درخت ها و کوه روبرومون يک دست پوشيده شدن از برف سفيد . فکر کنم امشب تو جاده سيل ببرتمون !

*****

اين دو روز آخر از شدت بيکاري و سرما همش خوابيم . البته گاهي بيدار مي شيم ، کمي ‌استراحت مي کنيم ، دوباره مي خوابيم .

*****

خريد کردن يکي از لذت بخش ترين کاراي زندگيه ، ‌بخصوص وقتي هيچ کار ديگه اي براي انجام دادن وجود نداشته باشه . در درجهء اول خريد کتاب ، بعد خريد لوازم آرايش !

*****

بعد از دو روز که تمام خونه رو دنبال ساعت سواچ نازنينم زير و رو کرديم ،‌کشف کرديم که مامان بزرگ عزيز ساعت رو انداختن تو سطل لگوهاي دخترخاله هام ! با اين توضيح که اول خواسته بده به کارگرش که ببره واسه بچه ش ،‌اما حس کرده زشته يه ساعت پلاستيکي حداکثر دويست تومني که احتمالا از توي تخم مرغ شانسي در اومده رو بده به اون ، واسه همين انداخته قاطي اسباب بازي بچه ها !
..
  




..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017