Desire Knows No Bounds




Thursday, May 29, 2003

..
  




اما با همه ی اينها هنوز

کودکانه اميدوارم

کودکانه ...



" نه !

هرگز شب را باور نکردم

چرا که در فراسوهای دهليزش

به اميد ِ دريچه ئی

دل بسته بودم . "



" احمد شاملو "



مسيح دور است ؟

..
  




گاهی فکر می کنم تمام اين ها تاوان کدوم خطاست ؟



مسيح گفته بود : بخواهيد ... حتما به شما داده خواهد شد .

هنوز کودکانه اميدوارم ...



" ماندن به ناگزير و

به ناگزيری

به تماشا نشستن

...

و دَم فرو بستن - آری -

به هنگامی که سکوت

تنها

نشانه ی قبول است و رضايت .

...

به هنگامی که تو را

از بودن و ماندن

چاره نيست ;


بودن و ماندن

و رضا و پذيرش . "



" احمد شاملو "
..
  




ای کاش عشق را

زبان ِ سخن بود ...
..
  



Tuesday, May 27, 2003

خنده داره .

وقتی راستشو بهش می گم ، بهم می خنده ، فکر می کنه دارم شوخی می کنم . می گم بابا به خدا دارم جدی حرف می زنم ، جدی ِ جدی . غش غش می خنده و می گه واسه همين خل بازيات دوسِت دارم .

وقتی خالی می بندم ، بی حوصله و سرسری يه مشت حرفای کليشه ای تحويلش می دم که بی خيال شه و دست از سرم برداره ، گل از گلش ميشکفه و می گه من تو رو برای همين سادگی و صداقتت دوست دارم !
..
  




ما شبيه روزمرگی شده ايم . اينجا خسته خانه است بانو . ما ديگر شبيه ديروز نيستيم . حرف های دلخوش داشتنی را گذاشته ايم برای کتاب ها يا برای يادگاری هايی که مسافران روی تنه درخت های جنگل می نويسند و سربازان روی ديوارهای آسايشگاه و زندانيان بر ديوار سلول ، ما تکراری شده ايم بانو .

..........

او ( سوسن شريعتی ) اما از فضايی ديگر می گويد : " شريعتی نبايد تبديل به فرهنگ شود . به اين معنا که تبديل به يک چيز عام شود و بعد هر کسی يک اظهار علاقه ای بکند و هر کاری دلش خواست بکند و بگويد متاثر از شريعتی هستم . اين همان بلايی ست که سر اسلام هم آمد ... نبايد گذاشت اين اتفاق بيفتد . "

..........

" مراسم امسال بزرگداشت دکتر شريعتی در فرهنگسرای ارسباران در سه شب برگزار خواهد شد . موسيقی ای ساخته ايم که نمی گذارند در حسينيه ارشاد اجرا شود . در جايی که پايگاه دکتر شريعتی بوده ... " .



" حضور ماندگار دکتر تنهای مزينان ----- چلچراغ "
..
  



Monday, May 26, 2003

تهران کم خل و چل داشت ، يکی يکی دارن اضافه هم می شن !

خلاصه يعنی اينکه : رسيدن به خير .

تقديم با مهر D:
..
  




بالاخره من نفهميدم

آبروی مادرم

کی از رفتن باز می ماند ؟

آخر هر کاری که می کنم

می گويد باز آبرويم رفت !

---------------

بعضی وقت ها

بزرگ شدن ما قدری ناگوار است .

از زمانی که شمع های بيشتری را خاموش کردم

بيشتر به زندگی نزديک شدم

آنقدر که ديگر در دفترهای مشقم

بابا آب نمی دهد !

---------------

رفتی و نماندی .

ايکاش ،

در دل نيز چنين بودی ...



" نقطه چين ... نهال حيدری "
..
  



Sunday, May 25, 2003

زندگی چسبناک شده .

از اينکه دارم با زندگی معامله می کنم ، از اينکه دارم بهش باج می دم ، از اين منطق حسابگر ، حسابگر که نه ، کاسبکارانه ، بدم مياد زياد .

×××××

می گه بعضی وقتا آدم سنگين تره تخت دو طبقه داشته باشه تا تخت دو نفره . مزخرف می گه ، اما درست ... می خندم .

×××××

از خودم می پرسم اگه برگردی به صفر ، بازم می تونی ادامه بدی ؟ دور و بريهات چی ؟ می تونن تو رو در صفر ببينن ؟ می تونن تو رو در صفر بپذيرن ؟ موجوديتت چقدر فارغ از موقعيتته ؟

×××××

دو تا سوال بزرگ دارم ... مدت هاست که دارم ... اگه به اونی که جواب می ده ، ايمان داشتم ، لحظه ای ترديد نمی کردم ... کافی بود تو باشی و بگی کدوم درسته ، کدوم غلط ... همين کافی بود ...

×××××

خيلی احمقانه ست که همچين آدم مزخرفی هم تو رو همون قدر قاطعانه دوست داشته باشه و بخواد در حقت محبت کنه . اين دوستی های خاله خرسه وار منو کشته !

×××××

دلم کمی واقعيت ِ بی تشويش ، بی سانسور ، بی دغدغه ، بی چالش می خواد ... کمی بيشتر از کمی ... پوووووف ... دلم برای سبکی و رهايی چه تنگه .

×××××

يه وقتايی دلم برام می سوزه !
..
  




زندگی هم گاهی وقتا پريود می شه ، بدجور ، اساسی .

می گذره ... مثل هر بار ، سخت ... اما می گذره .
..
  



Wednesday, May 21, 2003



يه سال شد

به اندازهء هزار چهارشنبهء طولانی و کشدار

و هنوز مثل هميشه دلم برات تنگه

.....

همين

..
  






...

پنهان کردم

در خاکستر غم

آن همه آرزو

دل ديوانه

..
  



Tuesday, May 20, 2003

باز ابر سياهه در راهه . می دونم که ديگه بزرگ شده م و نبايد بترسم . می دونم همينيه که هست ، بايد بهترين راه رو برای کنار اومدن باهاش انتخاب کنم . می دونم اگه خوب تحمل کنم ، زود می گذره . اما خوب ، مثل هميشه ته دلم خاليه . مثل هميشه اينجور وقتا ، يه عالمه تنهايی هوار می شه رو لحظاتم . راستش اينکه ، مثل هميشه تنهام .

س

و

ک

ع

م

ش

ر

ا

م

ش
..
  




اصولا ناهار خوردن کار لذت بخشيه ، اونم ظهر يه روز تعطيل ، روی تراس يه رستوران دنج با منظرهء تهران دودزده ، با چند تا موجود دوست داشتنی ( البته از آقا آلمانيه که بگذريم ! ) ، و تازه تر غذای دريايی که من عاشقشم .

به قول بعضی ها ، دلمون واسه يه غذای غير دُنگی و حرف زدن بی سانسور تنگ شده بود ! ( در راستای همون تئوری ِ " يک و تعداد صفرهای جلوش " )

هميشه رفتار آدما تو رستوران برام جالب بوده . نوع برخوردشون ، طرز سفارش غذاشون ، غدايی که انتخاب می کنن ، نحوهء غذا خوردنشون ، و هدايت کردن روال گفتگو سر ميز . اين مجموعه رفتار ، بخشی از شخصيت آدما رو نشون می ده که در حالت عادی و ارتباط روزمره ، زياد به چشم نمياد و در عين حال جزو خصوصيات نسبتا ثابت و غير قابل تغييره . و خوب برای من شخصا اين بخش از شخصيت آدما جالب و مهمه . هوووم ، دلم می خواست جزئياتش رو می نوشتم ، اما نه حوصله شو دارم ، و نه جاش اينجاست . فقط خلاصه اينکه از رفتار آدمای ريلکس مقتدر که خودشون رو گم نمی کنن خوشم مياد .

پ. ن : در ضمن يکی از لذيذ ترين استيک های تهران رو داشت . (;
..
  




..
  



Sunday, May 18, 2003



دلم را چه کنم ؟

می دانم همين نزديکی ها جا خواهد ماند .

جايی همين حوالی ... شايد در ته ماندهء آرامش همان کوچه باغ کنار رودخانه ... شايد لابلای بوی ورق های يک کتاب تازه ... قاطی صميميت يک کاسه کوچک شله زرد ... جايی حوالی پيچ و خم های سبز و سايه دار درکه ... شايد روی آن تخت چوبی ، زير آن درخت بلند ، همان که هر دو بر تنه اش تکيه کرده بوديم ...

دلم جا خواهد ماند ... جايی همين نزديکی ها ... قاطی تمام آن لحظه های دوست داشتنی ... کنار تمام آن شادی های کوچک ... آن خنده ها ... آن نگاه ها ... آن ناگفته ها ... جايی کنار آن دست های بزرگ و مهربان ...

بی دل چه کنم ؟
..
  




شوخی شوخی اين فيلم دنيا هم يه جورايی نمادين شد ! فکر نمی کردم جلوه های مختلفشو به اين سرعت و تازه اينهمه واقعی ببينم . ولی خوب ، خودمونيما ، از خوب و بدش که بگذريم ، نتايجش کلی قابل تامله ! (;
..
  



Saturday, May 17, 2003

دو تا کتاب کوتاه توپ ، يه ليوان بزرگ شير نسکافه ، و گوش دادن به سير و برداشت از سری کارهای نشر موسيقی هرمس کافيه تا هر چی خستگيه از تنت بره بيرون .

×××××

هيچ چيز از آن ِ انسان نيست ،

هرگز

نی قدرتش ،

نی ضعفش ،

و نی دلش حتا

و آن دم که دست به آغوش می گشايد ،

سايه اش سايهء صليبی ست ...


و آن دم که می پندارد خوشبختی اش را

در آغوش فشرده است ،

آن را له می کند .



" داستان خرس های پاندا به روايت يک ساکسيفونيست که دوست دختری در فرانکفورت دارد ----- ماتئی ويسنی يک "

×××××

" دلقک محبوب ! "امتياز ِ ويژهء او اين بود که می توانست خطاها و ديوانگی ها ، حماقت ها و تمام سوء تفاهم هايی را که برای نوع بشر مصيبت به بار می آورد از نو به نمايش بگذارد . نمودار ِ بلاهت شدن ، حتی برای کودن ترين آدم ها هم قابل درک بود: نفهميدن در جايی که همه چيز چون روز روشن است ...



" لبخند در پای نردبام ----- هنری ميلر "
..
  




خانومه تو استخر به مامانم گفته : دخترتون برای هميشه از ايران می ره ... خوب از ايران رفتن زياد چيز جديدی نيست ، اما راستش برای هميشه ش ، چرا !
..
  



Friday, May 16, 2003

تو يکی از غرفه های نمايشگاه ، چشمم افتاد به اسم چيستا يثربی به عنوان نويسنده . اسم کتاب " سلام خانم جنيفر لوپز " بود . يه مجموعه داستان کوتاه که عنوان کتاب ، اسم يکی از قصه ها بود . از اونجايی که کارهای چيستا يثربی رو ( البته بيشتر به عنوان مترجم ) دوست دارم ، تصميم گرفتم کتاب رو بخرم . تو همون فاصلهء کوتاه که داشتم پولش رو می دادم ، چند نفر توجهشون به اسم کتاب جلب شد . اول دو تا پسر جوون ، بعد سه تا دختر ، بعد يه دختر و يه پسر ، و باز يه پسر . ميومدن جلو و کلی با ديدن اسم کتاب ابراز احساسات می کردن . يکی از پسرا پرسيد : خانوم ، اين زندگی نامهء جنيفر لوپزه ؟ اون يکی پرسيد : ببين عکس هم داره يا نه ؟ يکی از دخترا گفت : ااا ... کتاب جنيفر لوپز ! و دختر ديگه در ادامهء صحبت خانوم فروشنده که داشت توضيح می داد بابا اين يه مجموعه داستانه از چيستا يثربی ، پرسيد : اِ ، پس فقط يه داستانش در مورد جنيفر لوپزه ؟



ياد وبلاگ استامينوفن افتادم که نوشته بود :

سيب زمينی سرخ کرده داغ داغ ! ... آب معدنی دماوند ... بستنی سالار و چس فيل ... عينکای خوشگل خوشگل ... موهای های لايت ... شلوارای بگ ... گوشيای دوربين دار ...

کتاب هم ميفروشن در ضمن !
..
  




هر چقدر ماه دی عاليه و حرف نداره ، اين ماه ارديبهشت از اول تا آخرش دردسره !

×××××

يه تولد زودهنگام ، که هديه هاش به طرز جالبی اهداف خاصی رو دنبال می کرد . هر چند که هـــــــــــی ، کو گوش شنوا ! اما خوب به يُمن حضور مقاديری آدم خل و چل که از قضا اسمشون با نون شروع می شد ( بلا نسبت خانوم های نون دار حاضر در جمع ! ) کلی خنديديم و حسابی خوش گذشت .



پ . ن . ( جهت تنوير افکار عمومی ) حتی بعضی رضا ها هستن که اسمشون با نون شروع می شه ، نيما و نويد که ديگه جای خود دارن . اگه بازم شبهه ای هست بگيد تا لينک بدم !

×××××

اصولا هديه گرفتن خيلی کيف داره . اما بعضياش يه جورايی خاصن . مثل همين جعبه هه که وقتی درشو باز می کنی ، آهنگ می زنه . از همونايی که نِل داشت ... مرسی زياد .

×××××

بعضی ها هستن که به صورت ديفالت حس می کنن ساعت يازده شب برای خونه برگشتن خيلی زوده !

×××××

می خورن ، فيلم می بينن ، چت می کنن ، می خوابن ، می خوابن ، می خوابن ، می خورن ، فيلم می بينن ، می خورن ، می رن استخر ، می خورن ، فيلم می بينن ...

بابا يکی اينا رو از خونهء ما ببره بيرون !

×××××

قرار بود بريم روپوش بخريم ، سر از يه تولد ديگه درآورديم .

قرار بود بريم سفره خانهء فرشته ، سر از 1320 در آورديم .

قرار بود آقا آلمانيه آلمان باشه ، اما هنوز ايران بود .

فکر می کردم خوش نگذره ، کلی خوش گذشت .

بالاخره هم نشينی با گروه فرهيختگان يه نقطهء مثبت برای ما داشت و اون اينکه آقا شيرزاد وسط اون همه آدم منو شناخت و سلام وخلاصه تو شلوغی شب جمعه سه سوت دو تا تخت خالی توپ بهمون داد . طفلی مامانم اينا مونده بودن اين آقاهه چقدر ما رو تحويل می گيره ! بعدم اومد گفت قليون می کشين ديگه . خوب ما هم از اونجا که در جمع خانوادگی ( ! ) بوديم فقط بهش لبخند زديم ، اما خودش قليون آورد با طعم نعناع ! و از اونجايی که از حمايت بی دريغ آقا آلمانيه برخوردار بوديم ، هيشکی نفهميد که يه نفر خودشو خفه کرد عملا !

×××××

جذابيت رو هم می شه خريد . کافيه مبلغی که می پردازی کافی باشه .

×××××

و آخر اينکه يه قرار توپ واسه يکشنبه ، با حضور تنها تيلهء حاضر در صحنه ! اين يکی به کل دست پخت مامانم بود . بنده به شدت بی تقصيرم . ولی خودمونيما ، کلی می خنديم . D:
..
  



Wednesday, May 14, 2003



مثل يک دسته گل اقاقيا

دلم آواز می کنه بيا بيا

تو می ری پشت علف ها گم می شی

من می مونم و گل اقاقيا





کهنه نمی شه . همون حسی که با هربار شنيدن اين آهنگ سرازير می شه تو قلبم . هنوز که هنوزه همون قدر تازه ست . همون قدر سنگينه . و همونقدر گس ، درست مثل طعم خرمالو .

باز هم کنسرت سيمين غانم ... هرچند مزهء پارسال رو نداشت ، ولی بازم کلی چسبيد ... فريبا جواهری انصافا کارش حرف نداره ، به خصوص اون قسمت دو نوازيش با دف . کليدها رو تک به تک عاشقانه لمس می کرد . موسيقی رو زندگی می کرد ... امسال " مرد من " هم مجوز اجرا گرفته بود ... و خوب يه اتفاق جديد هم افتاده بود : از اقصا نقاط سالن حرکات موزون و بسيار موزون به چشم می رسيد . به خصوص با آهنگ من بی تو ، بهار بی تو . بعضی ها رو که از اساس جو گرفته بود و آدم گيج می شد کجا رو تماشا کنه !

بعدشم از اونجايی که دل شکستن هنر نمی باشد ، توت فرنگی با خامهء بدمزه ای خورديم که جای بسياری از دوستان خالی !

پاييزی هم فيلمنامهء شب های روشن رو برامون خريده بود . برم بشينم بخونمش ببينم چيه که هی می گن خوراک توه !
..
  



Tuesday, May 13, 2003

بعضی وقتا بدجوری پررنگ می شه . همون حس کذايی رو می گم . همون وسوسهء کهنهء هميشگی . پاره کردن بندها و نفس کشيدن ، حالا به هر قيمتی . اما بازم اون ترسه نمی ذاره . همون که کبک وارانه اسمشو می ذارم احساس مسئوليت . اما ته دلم می دونم که اين نيست . فقط ترسه . ترس از اينکه پشيمون بشم . ترس از اينکه اونور خط ، اون چيزی نباشه که تصورش رو می کردم . ترس از اينکه راه برگشت نداشته باشم . نه ، راه برگشت نه ، اصلا به راه برگشت فکر نمی کنم . گم شدن بهتر از برگشتنه . اما شايد ترس از اين که راه رسيدن نداشته باشم . که کم بيارم . که کَم تر از اينی بشم که الان هستم .



می دونی ، هميشه حرفای تو اين حس رو پررنگ تر می کنه . جمله هات تو دهنم می چرخن و می چرخن . مثل هميشه ترکيبشون منو جادو می کنه . مثل هميشه به اين همه دونستنت حسوديم می شه . مثل هميشه آرزو می کنم کاش ...

نمی دونم چقدر آگاهانه اينارو به من می گی ، اما هر چی که هست ، تک تک کلماتش حساب شده ست . هر کدوم درست سر جای خودشون فرود ميان ، و چند روزی که از شنيدنشون می گذره ، تازه شروع می کنن به سيگنال فرستادن .




سيگنال ها بهم می گن که اگه حواستو فقط يه بار جمع کرده بودی ، الان اينجا نبودی ... هووووم ، اما ببينم ، دوست داشتی الان اينجا نبودی ؟ خدائيش دوست داشتی ؟ ... همينه ديگه ... درست که فکر کنی ، می بينی فقط دوست داری اونجاهايی که دستت خط خورده رو پاک کنی . وگرنه عاشق اينجايی . هی يادت ميره که اگه اون خط خوردگی نبود ، هيچ وقت برای پاک کردنش اين همه راه نمی رفتی . اين همه اتفاقات های عجيب غريب رو تجربه نمی کردی . جدی جدی کدومی ؟ کجايی ؟ چی می خوای ؟



چرا بايد اينقدر کامل باشی ؟ اينقدر وقت شناس ، و اينقدر وسوسه گر ؟



پاک هوايی شدم ...

يکی نيست بهم بگه : بچه جان ، بيا پايين . اسم اونجا ، بالای ابراست . اما اونجا پات رو زمين نيست ، همه چی رو هواست ... تو فعلا مجبوری رو زمين باشی ، نه ؟ ... مجبوری زمينی باشی ، نه ؟ ... پس چشماتو ببند ، روياهات رو بسپار به ابرا و برگرد سر خونه زندگيت ... برگرد تو همون تک اتاق ، همون کنج سه گوش زير ميز ... هنوز اينا رو داری . هنوز کسی اين يه خورده رو ازت نگرفته . حواست به اين باشه . خيلی هم باشه .

فقط يه چيز کوچيک ديگه هم بهت بگم و برم : معجزه درست زمانی اتفاق ميفته که همه جا تاريک تاريکه . تاريک تر از هميشه . معجزه اتفاق ميفته . فقط يادت باشه مؤمن بمونی . مؤمن بمون بچه جان .
..
  



Monday, May 12, 2003

هاها ... خيلی کيف داره تمام روز و شب قبل امتحان رو بشينی گوجه فرنگی های سبز بخونی ، تا نصفه شبش هم بشينی حرف بزنی ، تا صبحش تخت بخوابی ، به جلسه هم دير برسی و استاد طفلکی فقط منتظر تو مونده باشه ، بعد سر امتحان کلی ذوق زده بشی که خوب شد درس نخوندی ، چون از اساس هيچ ربطی به کتاب نداشت !

در ضمن کلاس اکتيويتی : نود و پنج . ( در راستای حس خود - آبی - بينی مزمن )

قابل توجه آقای پتی ول و متعلقين !!!

×××××

اين کتابه بدجوری آشنا بود . انگار بعضی جاهاشو سفارشی ِ سفارشی نوشته بودن . منکه کلی باهاش ارتباط برقرار کردم !!!

همون گوجه فرنگی های سبز رو می گم .
..
  



Sunday, May 11, 2003



سينما فرهنگ ، فيلم بولينگ برای کلمباين رو گذاشته . يه مستند کمدی شورشی راجع به خشونت مسلحانه در آمريکا و واقعهء تيراندازی وحشتناک سال 1999 در دبيرستان کلمباين. يکی از قسمت های جالب فيلم، مقايسهء خشونت آمريکايی با خشونت کانادايی و تفاوت احساس امنيت اين دو جامعه ست. و هم چنين يه سکانس با نمک " تاريخ آمريکا در نقاشی متحرک " که فقط يه خورده طولانيه . خلاصه که ديدنش رو از دست ندين .

البته خود فيلم يه طرف ، حواشی فيلم هم يه طرف ! D:

×××××

راستی ، از فردا يکشنبه تا چهارشنبه کنسرت سيمين غانم در تالار وحدت برگزار می شه . و بازم فقط مخصوص خانومهاست .
..
  



Saturday, May 10, 2003

در خانهء زن شرقی

الفبا می ميرد

در قربانگاه روزمرگی های حقير ...

×××××

من آن دوستی کسالت بار ميان مان را

نمی خواهم

- دوستی ميان دست و مسواک -

که هر روز با او هماغوشی می کند

بی آنکه حتی رنگش را به خاطر داشته باشد !

×××××

می خواهم با عشق تو ، دوستی کنم

تا پيش از شهوت

بياموزم ، محبت را

و بخشيدن را

و نه آموخته کردن را ...




" زنی عاشق در ميان دوات --- غادة السّمان "
..
  



Friday, May 9, 2003



نگاه از صدای تو ايمن می شود .

چه مؤمنانه نام مرا آواز می کنی .



هيچی ندارم بگم ... جز اينکه تموم اون سه چهار ساعت ، اون پايين ، اون کنج سه گوش تاريک زير ميز ، ته نشين شده بودم تو موج گرم و آرومی که بی وقفه ميومد و همه جا رو باز پر کرده بود از همون آرامش ته دنيا ... که انگار رسيدی به آخر دنيا ، نشستی تو يه کافه ، نگاهت رو قايم کردی پشت بخاری که از فنجونت بلند می شه و خودت رو سپردی به صدای موج های آبی دريا که از پشت شيشه صلابتشون رو به رُخ می کشن ... هيچی ندارم بگم جز اينکه هيچی اشتباه نبود ، تصويرم ، ايمانم ، حتی انتظارم ... تلاش بيهوده ای کردم تا باور کنم چيزی تغيير کرده ... که نکرده ... که هيچ وقت نخواهد کرد ... مؤمن بودن برام کافيه ... دوستی ، دوست تر از هميشه ... می رم و می دونم هر وقت بخوام هستی ، بی هيچ ترديدی .

دريا ، به جرعه يی که تو از چاه خورده ای حسادت می کند .

من هم .

..
  




تا اومدم ، چراغش خاموش شد و رفت . می دونستم خوابش مياد . ديشب تا نزديکای صبح داشت گوش می داد . گفتم ديگه برنمی گرده ، منم خاموش شدم که برم . که تلفن زنگ زد . همون که هميشه اشغاله ، که هيچ وقت زنگ نمی خوره ، که معمولا گوشی نداره .

نشونه ها رو دوست دارم ، نشونه ها رو دوست دارم که باور کنم . باور کنم ؟
..
  




از وبلاگ سپيده :

وقتی مرئی ( visible ) شدی يادت باشه که افسار انتخابو دادی دست ديگران . حالا هی بشين که حضرات ميلشون بکشه يه حالی ازت بپرسن !
..
  



Thursday, May 8, 2003

از اون لذت های منحصر به فرده . خسته و مونده و خاکی برگردی و پخش شی قاطی يه عالمه کتاب که کف زمين ولو شدن . نمايشگاه کتاب رو می گم .

اما يه چيزی ، اگه کتاب اولين تپش های عاشقانهء قلبم ( نامه های فروغ فرخ زاد به پرويز شاپور ) رو تا حالا نخوندين و خيلی هم فروغ رو دوست دارين ، توصيه می کنم اين کتاب رو هيچ وقت نخونين . منکه ديشب کلی خورد تو ذوقم ، شما رو نمی دونم !

عوضش تا می تونين ماتيلدا و هنک سگ گاوچران و خلاصه کتاب های غرفهء 38 رو بخرين . کلی می چسبه !

اون ديکشنری فرانسه اوريجينال های خوش تيپ هم که جای خود داره !

..
  




جالبه . بساط تذکره که به ميون مياد ، ملت استعدادشون شکوفا می شه ! داشتم اينو می خوندم ، ياد تذکره های معروف بچه جنوب شهر افتادم . اگه تا حالا نخوندين ، اينجا می تونين همه شو بخونين . بعضياشون خيلی توپن ، از جمله تذکرهء شبح و نويد .
..
  



Wednesday, May 7, 2003

آزارم نداده ای ،

فقط در انتظارم گذاشته ای .


...

زمانی که قلب من باز ايستاد و تن من يخ شد ،

می دانستم که می آئی .

...

رنجی نبردم ، عشق من ،

تنها انتظارت را کشيدم .

...

من در انتظارت بودم .

از گشتن در پی تو رنج نبردم ،

می دانستم که می آئی ،

با همان چشمان ، همان دست ها و همان دهان ،

اما با قلبی ديگر ،

که در سپيده دمان کنار من بود

گوئی همواره همان جا بوده

تا برای هميشه با من گام بردارد .



" پابلو نرودا "



می دونی ... دلم می خواست تا يه سال نشده ، تا اينهمه نشده ، تا اينقدر دير نشده ، اينو برات می نوشتم ... اما داره يه سال می شه ، اينهمه شده ، و اينقدر دير ... و تازه تر اينکه می دونم هيچ وقت نميای اينجا ، هيچ وقت نمی خونيشون ... هيچ وقت ِ هيچ وقت ... يه وقتايی ، يه جاهايی ، يه چيزايی خيلی خيلی دير می شن ... و تو هيچ وقت نخواهی دونست چرا و چقدر .
..
  




از وبلاگ دلتنگستان :



... تو مي گويي اگر آزادي فردي را از من بگيرند ، تمام حرفهاي قلنبه سلمبه ام را مي بوسم و مي گذارم کنار ... تو مي گويي من يادم رفته است که وقتي که آنجا بوديم تمام فکر و ذکرمان اين بود که برويم جايي که خنديدن جرم نيست ... مي دانم که حرفهاي کتابي مرا مسخره مي کني ، ولي زندگي « حرکت » به سوي هدف است ، و نه لزوما « رسيدن » به آن ، و من اينجا خودم را در حرکت نمي بينم ... تو مي گويي حالا گيرم که برگشتي . حاضري به خاطر حرف زدن به زندان بروي ؟ ... من مي گويم اگر جايي خنديدن جرم است ، ‌لبخند يعني تفنگ . اگر جايي خوش گذراندن گناه است ، تفريح يعني مبارزه ... من مي گويم حالا که من باغ را ديده ام ، مي خواهم به باغچهء‌ خودم برگردم ، شايد يک روز ياغچهء‌ خانهء ما هم درخت سيب داشت ... تو مي گويي من فقط يک بار زنده ام ، و بايد قدرش را بدانم . من مي گويم من فقط يک بار زنده ام ، و مي خواهم بين بودنم و نبودنم تفاوتي ايجاد کنم ، در کوچکترين گوشهء يک کلبهء تاريک که دوستش دارم ، و به آن مي گوييم « خانه » .



متن کامل .

..
  



Tuesday, May 6, 2003

قصه ها نوشته می شن که تموم بشن . هر قصه ای بالاخره جايی بايد تموم بشه . وقتی به ته قصه برسی ، ديگه بايد کتابو ببندی و شناور شی تو لحظاتی که از قصه برات مونده . می تونی بعدها باز کتابو برداری ، ورق بزنی ، از بازخونی قسمتهايی که زيرشونو خط کشيدی لذت ببری . اما کش دادن قصه ، اونم درست جايی که بايد تموم شه ، بی فايده ست .

هر قصه ای بالاخره يه روز تموم می شه ... فارغ از اينکه کلاغه به خونه ش می رسه يا نه .

..
  




بيخودی که نشده ندای بالای ديوار که :

.....

- با يه روانپزشک صحبت می کردم . بهش گفتم زن من يه خورده خنگه ، دير می گيره چيزارو . گفت با زنی که زياد با هوش نيست راحت تره زندگی کردن .

- عجب دکتر منورالفکری !

- راست می گه آخه . زنی که تيز باشه آدمو محدود می کنه .

.....

اگه بخوام محدودش کنم از دستش می دم ... می خوام رهاش کنم که از ته دل بياد توی آغوشم و به خودم بگم اينبار هم مياد ؟

.....

پسره پول می فرستاده و از اون طرف جواب می خواسته و غرغر که چقدر ولخرجی می کنی و اينا . بهش می گم خوب می گفتی نفرسته . می گه نه اون وظيفه شه . می گم وقتی اينو می گی يه جملهء نامرئی ( ناگفته ) هم می گی : وظيفه منه ازش اطاعت کنم .

درست همون حرفی که قانون مسخرهء ما و سنت می زنه . از مرد خرجی از زن تکمين .

کار بيرون مرد کار خونه زن .

- حق طلاق بگيرم ؟ مگه قراره از همون اول به طلاق فکر کنم ؟

حالا ديگه مخش نمی رسه به اونجا که بابا تو که شوهر می کنی آقاهه هرجا بگه بشين بايد بشينی ، حق انتخاب مسکن نداری . هر وقت بخواد بايد تشريف ببری باهاش سانفرانسيسکو . هر وقت اون اراده کنه تو بايد بزای و هر چندبار که اون بخواد ( زنان کشتزارهای شمايند . به کشتزارهای خود آنگونه که می خواهيد داخل شويد ) ديگه جونم براتون بگه .. آهان زن عقدی و صيغه ای و اين داستانام که حق قانونيشه . حالا همه فکر می کنن : نه !!! منکه با همچين آدمی ازدواج نمی کنم ! ايشاللا يه ازدواجی می کنم که همه از حسودی چشمشون چارتا شه !

به خدا می گن . به پير به پيغمبر همين جوری فکر می کنن به شما نمی گن !

من که خيلی ديدم و شنيدم .

.....



و فروغ :

اردی ‌بهشت غريبی‌ست !

.....

فقط چيزهايی را از ياد برده‌اند ، آن كه حتی اگر كسوف شود و خورشيد پنهان ، اما آفتاب‌گردان گلی‌ست كه به سادگی نمی‌پوسد ! آن كه كسوف هميشه‌گی نيست و دوره‌ای گذرا دارد . آری ، خورشيد مدام است و نسل آفتاب‌گردان برقرار !

راستی ، سلام ...
..
  



Monday, May 5, 2003

...

Burn the bridge behind you

Leave no retreat

There's only one way home

...

Stand and fight

Live by your heart

Always one more try

I'm not afraid to die

Stand and fight

say what you feel

Born with a heart of steel


"MANOWAR"



..
  




وقتايی که نمی بينيش ، همه چی مثل هميشه ست . حتی دل تنگيت هم مثل هميشه ست . اما امان از وقتی که می بينيش . می دونی بديش کجاست ؟ درست بعد از بودنش ، همون وقتی که خدافظی می کنی و راه ميفتی ، همون موقع که پشتشو می کنه و می ره ، همون وقتی که باز خودت می شی و خودت ، يه هو يه عالمه دل تنگی هوار می شه رو سرت . يه عالمه دل تنگی .

بعد باز تو دلت می گی : کاش نديده بودمش .

..
  



Sunday, May 4, 2003



No I can't forget this evening

Or your face as you were leaving

But I guess that's just the way

The story goes

You always smile but in your eyes

Your sorrow shows

Yes it shows

No I can't forget tomorrow

When I think of all my sorrow

When I had you there

But then I let you go

And now it's only fair

That I should let you know

What you should know

I can't live

If living is without you

I can't live

I can't give anymore

..
  



Saturday, May 3, 2003

انگشتان کشيده اش به نرمی روی کليدها می لغزند

نوای جادويی ، سکوت نيمه تاريک خانه را پر کرده

و تو آرزو می کنی

ای کاش اين نوا هرگز فرودی نداشت

اين موج سيال جاری در فضا

هيچ گاه تمام نمی شد

و سکوت نيمه تاريک خانه

هيچگاه دوباره مجال حضور نمی يافت .

×××××

محکومی به رفتن ... عدالت معنايی ندارد ... مدت هاست اين کلمه را ترک کرده ای ... داشتنش هيچ گاه منصفانه نبوده ... لااقل برای تو نبوده .... عدالت ! ... تنها رد زهرخندی تلخ روی صورت بی رنگت می ماند ، خلاص .

محکومی به رفتن ... گاهی ناگزير ها را گريزی نيست ... آنچه تلخ است و خراشت می دهد ، خراب کردن پل هاست ... پل يعنی که اميد ... اميد به بازگشت ... اميد به کورسوی نوری ، گيرم در انتهای سياهی دالانی بی پايان ... پل يعنی که هميشه راهی هست .

و خراب می کنی تا يکی يکی ويرانی تنها راه های به جا مانده را به سوگ بنشينی ... تا کنده شوی از اندک بندهای به جا مانده ... تا معلق شوی در همان خاکستری بی پايان ... همان خاکستری که نامش را تقدير گذاشتند .... تقدير شوم محتوم گريزناپذير .

چه خواهد شد؟ ... نمی دانی ... تاب خواهی آورد ؟ ... نمی دانی ... می روی تا بازنگردی ؟ ... نمی دانی ... بازخواهی گشت ؟ ... نمی دانی .

غوطه وری در انتظار ، انتظاری يک ساله شايد ... انتظاری فرساينده که لبخندت را گرفت ... که نگاهت را سرگردان کرد روی سنگفرش خيابان ها ... پشت شيشه های هميشه بسته ... پشت درهای نيمه باز .

غوطه وری در اندوه ويرانه های به جا مانده ... تک به تک خرابشان کردی ، با همين دستان سرد و بی رنگ و تنها .

و اين بار ، تنها چشم انداز مقابلت ، همان خاکستری ست ... چند سال گذشته ؟ ... سه سال ، چهار سال ؟ ... باز همان رنگ خنثی و نيمه تاريک ...

اين بار را تاب خواهی آورد ؟
..
  




هجرانی



که ايم و کجائيم

چه می گوئيم و در چه کاريم ؟



پاسخی کو ؟



به انتظار ِ پاسخی

عصب می کَشيم

و به لطمه ی پژواکی

کوه وار

در هم می شکنيم .

×××××

ماه می گذرد

در انتهای مدار ِ سردش .

ما مانده ايم و

روز

نمی آيد .




" احمد شاملو "
..
  



Thursday, May 1, 2003



لطيف ... زيبا ... خــــــدا

سينمـــــــــــــا پاراديزو

..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017