Desire Knows No Bounds




Saturday, February 28, 2004

شب نامه





گاهی کنارم می نشينی

آرام آرام برايت می گويم و خود را لا به لای کلمات باز می يابم

مرا به نام می خوانی و صدايت نوازشم می کند

آرام می گيرم

دست دراز می کنم تا زندگی را چنگ بزنم

فاصله اما زياد است و زندگی

از دستانم سُر می خورد

باز خالی می مانم و تو

تنها نگاهم می کنی.



قطره قطره می چکم و

در هزارتوی تَرک های بی رحم زمين

گم می شوم.

..
  



Thursday, February 26, 2004

The Hours





ساعت ها فيلميه از سه برش مقطعی از زندگی سه زن در سه دوره ی مختلف. زنانی که هر کدوم در زندگی خودشون آدم های موفق و قابل اتکايی محسوب می شن و مورد تحسين قرار می گيرن، اما در باطن افرادی هستند شکننده. زندگی هر کدوم از بيرون يک زندگی منظم و حساب شده و موفق به نظر مياد، اما از ديد خودشون مجموعه ايه از چيزهای کوچک بی اهميت.





فيلم روايتی از دست و پا زدن يک زنه، دست و پا زدن بين زن بودن، همسر بودن، مادر بودن، اسير بودن، معشوقه بودن، هم جنس گرا بودن، رها بودن، ...انسان بودن.





.It would be wonderfull to say you regretted it

.It would be easy

?But what does it mean

?What does it mean to regret when you have no choice

.It's what you can bear

.There it is. No one's going to forgive me

.It was death

.I choose life



.You cannot find peace by avoiding life



.My life has been stolen from me

.I'm living in a town I've no wish to live

.I'm living a life I have no wish to live

?How did this happen



To look life in the face,

Always look life in the face,

And know it for what it is.

At last, know it for what it is,

Love it for what it is,

And then

Put it away.







..
  



Wednesday, February 25, 2004

ترانه های ممنوعه





قرار بود اين جا، اين وبلاگ، يه دريچه باشه برای حرف های ناگفته. برای حرفايی که نمی تونستم يا نمی خواستم بگم. برای نوشتن سفيدی هايی که نخونده بودی. برای نوشتن ناگفته هايی که جلو آدم بزرگا نمی شد گفت، چون با معيارهای خودشون قضاوت می کردن.

اولا که نويسنده ی کارپه ديم فقط در حد يک اسم بود، همه چی خيلی راحت بود. اما کم کم سخت شد. وسوسه ی ديدن بقيه ی اسما، باعث شد اسم آيدا هم آروم آروم صاحب يه چهره بشه. بعد تر خواهر کوچيکه از روی بستنی بابارحيم پيدام کرد. قرمز از روی ماجراهای من و تيله ها. اون يکی آقاهه از اون جا که نوشته بودم عادت دارم چارزانو رو صندلی بشينم. اون خانوم کوچيکه هم لابد از علاقه ی من به خرسا! اين روزا يه تيله ی جديد هم اين جا رو می خونه. حتا ديگه تو هم می دونی. و شايد خيلی آشناهای ديگه که نمی شناسمشون ميان اين جا و قصه های روزهای بی خورشيد منو می خونن.

يه مدت دوست نداشتم اين رو. دلم نمی خواست تو اين يه وجب جا هم مجبور باشم خودمو سانسور کنم. اما کم کم عادت کردم. نه به سانسور، نه. به اين که خودم باشم و موقع نوشتن به کسانی که من رو بر اساس نوشته هام قضاوت می کنن فکر نکنم.

راستش اصلا خوشايند نيست که تصادفا بری سراغ کامپيوتر يکی از آدمای فاميل و تمام صفحات وبلاگت رو save شده ببينی. اما خوب فکر می کنم لابد اونم می دونه مخفی موندن اين جا چقدر برام مهمه، واسه همين تا حالا به روم نياورده. کاش هيچ وقتم نياره.

درسته که تو اين دوره، ديگه چيزی به نام حريم شخصی معنا نداره. اونم زمانی که تو با دست خودت دکمه ی پابليش رو می زنی. اما يه جورايی دلم می خواد اونايی که اينجان و می دونن من چی می گم، اونايی که خودشون می دونن مخاطب اين نوشته ن، بذارن همه چی شخصی باقی بمونه. قصه ها رو وارد بازی آدم بزرگا نکنن.

بالاخره هر کسی می تونه يه افسانه ی شخصی داشته باشه، نمی تونه؟





در اين جهان

غاری برای جنون نمانده است.
*

* گراناز موسوی

..
  




بعد از مدت ها دوباره دچار سخنرانی شدم، مبسوووط. اون قدر منورالفکرانه حرف زدم که آخراش خودم هم تحت تاثير خودم قرار گرفته بودم و تو دلم می گفتم ای ول، عجب موجود جالبی بودی و ما خبر نداشتيم!

اما خوب نتيجه: من حس می کنم تو آدم متفاوتی هستی و هيچ کس بهتر از من نمی تونه درکت کنه!





کجاست ديواری

که بر آن سر بسايم

از ناحيه ی فرق،

به شدت محکمانه! *





* يعنی دلم می خواد فرق سرمو محکم بکوبم به ديوار !
..
  



Sunday, February 22, 2004

می خواهم همه ی مرا ببينی





نزديکای ظهر بود . داشتم کتاب هامو مرتب می کردم و ناظری گوش می دادم و کارتی که شعر شجريان رو پشتش نوشته بودی می خوندم که زنگ زدی .

برام عجيب بود . يه لحظه فکر کردم شايد خودت رو موظف می دونی بهم دل گرمی بدی که چيزی عوض نشده . که سعی می کنی اين روزها بيشتر باشی تا اين دوران رو بگذرونم ، اما اين که چی تو ذهنت می گذره ، واقعا نمی دونم . وقتی پرسيدی فردا برنامه ت چيه ، باز حسم پر رنگ تر شد . گفتم که طبق معمول کلاس دارم از صبح تا عصر و تو هم ديگه چيزی نگفتی .

تصور دوباره ديدنت ، بعد از اين همه وقت ، به خصوص تو اين شرايط ، سخت تر از اونيه که بشه در موردش فکر کرد . نمی دونم چرا . بيشتر از هر وقتی به بودنت احتياج دارم ، اما می ترسم .

می دونی ، گفتنش شايد به نظر عجيب بياد . اما اين بار دوست ندارم من رو از زن بودنم جدا ببينی ، می فهمی چی می گم ؟

..
  




Stillborn





تنها اين دو ، تو را از جمله ی رنج ها می رهاند .

اکنون برگزين :

مرگ زود هنگام .. يا عشق طولانی .*






بی هيچ انتظاری بر آستانه نشستم .. بی هيچ انتظاری .. تنها گيج و مشوش سر بر در تکيه دادم و چشم ها را بستم .. نه به گاه بود و نه دربانی به انتظار .. خوب می دانستم .. اما اين بار ماندم و ماندم .. و آن قدر بی خواهش شدم تا تو آمدی و کنارم نشستی ..

حالا تو هم اينجايی ، با من ، بر آستان در بی کوبه ..





اين ستاره بازی

حاشا

چيزی بدهکار ِ آفتاب نيست .






نگاه از صدای تو ايمن می شود .

چه مؤمنانه نام مرا آواز می کنی .
**





* نيچه .

** شاملو .



..
  



Saturday, February 21, 2004

دوستانه



شما خوب البته همه چيزت با بقيه فرق می کنه .

رابطه داری ، جاست فور فان .

از بقيه حساب می کشی ، اما کسی نبايد حرفی بهت بزنه .

دلت مسئوليت نمی خواد ، اما همه بايد مسئول باشن .

دوست می خوای ، اما دوستی نمی کنی .

موعظه می کنی ، عمل نمی کنی .

فرار می کنی ، اما به کسی اجازه شو نمی دی .

جسارتا عبارت از وبلاگ کارپه ديم بوده ، نقل به مضمون .

..
  




buoyancy





حالا ديگه اول اسفند هم تاريخی شد برای خودش . يه شب موندگار برای من و تو . حالا ديگه تو تنها آدمی هستی که همه چيز رو می دونی .

گفتی عصبانی هستی از دستم . چند بار هم گفتی . گفتی اگه زودتر بهت گفته بودم ، خيلی چيزها ممکن بود تغيير کنه . که لااقل می تونستی برای به دوش کشيدن اين بار ، کمی کنارم باشی . اما من نمی خواستم بارم رو با تو قسمت کنم . می خواستم بری و زندگی خودت رو داشته باشی . می خواستم بری و خوب باشی . دوست داشتم شاد باشی ، از ته دل . و مهم تر از همه ، نمی خواستم جايی باشی که برخلاف قوانينت باشه .

هر چند که يک لحظه ، همون وقتی که برای چند ثانيه ی کوتاه تصور نبودنت - برای هميشه نبودنت - اومد تو ذهنم ، همه چی خاکستری و تار شد . اما باز هم داشتم سعی می کردم اين رو بپذيرم و تو رو درگير نکنم .

تا خودت اومدی . آروم آروم اومدی و نشستی و گفتی و گفتی ، تا رسيديم به من . شروع قصه سخت بود ، خيلی سخت . اما گفتنش رو برام راحت کردی ، انگار که دارم برات کتاب می خونم . بعد من هم آروم شدم و ديگه از هر چه بود برات گفتم . همه ی وقتايی که بودی و نمی دونستی و نبودی و ... .





جواب سوال هات رو گرفتی ، که اگه گفته بودم نه ، نه نبود ، از جنس نبايد بود . کاش اين رو همون موقع بهت گفته بودم .





سوال آخرت هم سخت بود ، يکی از سخت ترين ها . شنيدن اون کلمات از زبون خودم برام دردناک بود ، اما يه نفس عميق کشيدم و گفتم ... پووووووووف ، اگه بدونی چقدر سخت بود .





بعد می دونی چی شد ، موندن برام سخت شد . يه جورايی به اون همه سبکی عادت نداشتم . دلم می خواست برم و صورتم رو قايم کنم تو بالش ... تمام روز رو به تو فکر کردم و لبخند زدم . ديگه مهم نبود که چی فکر کنی ، يا چيکار کنی . مهم اين بود که کاری رو کردم که تمام يک سال و نيم گذشته دلم خواسته بود . حالا اين که بعدش چی می شه ، خودم هم نمی دونم . اما مهم اينه که ديگه سبکم .

آخرش گفتی : " قرارم اين بود که بذارم بری ، که از ذهنم پاک شی . اما نشدی ، اما نشد .. و حالا يه چيز کوچيک ، که می خوام فقط من بدونم و تو " ..... حالا ما يه راز داريم . يه راز کوچيک ، که فقط من می دونم و تو .





شب های روشن رو ديدی ، گلدون خريدی ، نگران شدی ، و حالا هم شازده کوچولو :

اگر من گلی را بشناسم که در همه ی دنيا تک است و جز در اخترک خودم هيچ جای ديگه پيدا نمی شود و ممکن است يک روز صبح يک بره ی کوچولو ، مفت و مسلم ، بی اينکه بفهمد چکار دارد می کند به يک ضرب پاک از ميان ببردش چی ؟ يعنی اين هم هيچ اهميتی ندارد ؟

اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط يک دانه ازش هست واسه احساس خوشبختی همين قدر بس است که که نگاهی به آن همه ستاره بيندازد و با خودش بگويد : " گل من يک جايی ميان آن ستاره هاست " ، اما اگر بره گل را بخورد برايش مثل اين است که يکهو تمام آن ستاره ها پِتّی بکنند و خاموش بشوند . يعنی اين هم هيچ اهميتی ندارد ؟



..
  



Friday, February 20, 2004

از يک دوست :





یه لحظه حس مسئولیت بهت طاقت می ده برای تحمل کردن . اینکه کسایی هستن که می تونی بهشون کمک کنی یا بهت نیاز دارن . یه لحظه از سنگینی مسئولیتها خسته می شی ، دلت می خواد فرار کنی ، سر بزنی به کوه ، به دشت ، آزاد باشی . یه لحظه بچه باشی ، یه لحظه عاشق می شی ، یه لحظه عصبی می شی .

.....
..
  



Thursday, February 19, 2004

مدرسه که می رفتيم ، عاشق بهمن بوديم و دهه ی فجر . دهه ی فجری که نه خاطره ای ازش داشتيم و نه توجيهی . اما دوستش داشتيم چون کلاس ها تق و لق بود و عملا تعطيل . از دو هفته قبلش هم به بهانه ی تمرين برنامه ها و نمايش و باقی قضايا - اونم برای من که نويسنده ی طنز برنامه ها بودم و کارگردان اجرايی - بهترين موقعيت و بهانه بود برای دو در کردن کلاس ، به خصوص کلاس های عمومی مثل دينی و تاريخ و جغرافی و ... . و خوب يادمه وقتی از کلاس بيرون می رفتيم بچه ها با چه حسرتی نگاهمون می کردن .

اون موقع چيزی به نام جشنواره برای من که تنها دريچه ی ارتباطم با دنيای سينما مجله فيلم بود ، يک رويا محسوب می شد . جشنواره عبارت بود از تورق ويژه نامه ی قطور بهمن ماه با بوی کاغذ کاهی و جلد های براق و طرح های آيدين آغداشلو . جشنواره عبارت بود از رد شدن سرويس مدرسه از جلوی سينما و نگاه پر تمنا به صف طويل تماشاگران . همين .





تا بالاخره ما هم بزرگ شديم و رفتيم قاطی بازی دنيای پشت چارديواری مدرسه . حالا ديگه بهمن و دهه ی فجر بار معنايی ديگه ای داشت . اونم برای ما که فکر می کرديم اسم با مسمايی برای خودمون پيدا کرديم : نسل سوخته . اما خوب يه اتفاق جديد افتاده بود ، اين بار به جای پشت شيشه ی سرويس مدرسه ، ما هم توی صف بوديم ، سال های هامون و پری .





...

خيلی اتفاق ها افتاده . خيلی چيزا عوض شده . ما هم خيلی تغيير کرديم . اما هنوزم که هنوزه موقع پيش فروش بليت ها تو سينما فلسطين ، حس خوبی داريم . همين طور موقع خريدن برنامه ی تا نشده ی فيلم ها ، روز اول جشنواره . موقع خط کشيدن زير فيلمايی که با ساعت کلاس هامون تلاقی نمی کنه . موقع دايره کشيدن دور اونايی که به هر قيمتی شده بايد ببينيم .





هنوزم مامانم با يه نگاه عاقل اندر سفيه می گه : بابا اينارو که بعدنم نشون می دن ، چرا خودکشی می کنين آخه ! می گم : مثل اين می مونه که کنسرت نری ، چون بعدا نوارش مياد بيرون !!

آخه نمی دونه چه بويی داره جشنواره . يه جورايی فکر می کنی همه ی اينايی که با تو توی صف وايستادن ، اول ماه مجله فيلمشون ترک نمی شه . همه ی اينايی که از صبح تو سرما کنار تو وايستادن ، اين ده روز رو زندگی می کنن تا يه سال شارژ باشن . همراه آدم های روی پرده ی نقره ای می خندن و گريه می کنن ، تا يه خاطره ی طلايی برای بقيه ی سال تو ذهنشون باقی بمونه .





...

و اما امسال

جشنواره ی امسال مارمولک داشت ، با بازی پرستويی ( مردی برای تمام نقش ها ) . مردی که هنوز مزه ی فاطمه گفتنش تو آژانس شيشه ای از يادم نرفته .

گاوخونی بهروز افخمی داشت که اکثريت رو نااميد کرد و اقليتی رو مشعوف ، اما به نظر من ارزش ديدن بازی بهرام رادان و انتظامی با همون تاثير هميشگی ش رو داشت .

ميهمان مامان داشت . که خوب اگه هامون و سارا نباشه ، بی شک مُهر ِ مهرجويی رو با خودش داره . يه داستان ساده و روان از هوشنگ مرادی کرمانی به اضافه ی مقاديری هنرپيشه ی محبوب .

دوئل که پديده ای در جريان سينمای جنگی محسوب می شه و دوستداران اين ژانر سينمايی رو به وجد آورد .

و بالاخره ننه گيلانه ، کاری از بانوی سينمای ايران : رخشان بنی اعتماد .

اون جا ديگه مهم نبود فيلم به جای ساعت ده ، دوازده و نيم شروع بشه . که مهم نبود تو اون سرمای آخر شب ، کلی از برنامه هات به هم بريزه . مهم نبود به جای ننه گيلانه که قرار بود اپيزود اول باشه ، دو تا اپيزود بی سر و ته ديگه به خوردت بدن و تو وسط خواب و بيداری هی غر غر کنی .

می دونی .. بوی جشنواره يعنی همون وقتی که ننه گيلانه - با بازی فوق العاده ی معتمد آريا - قربون صدقه ی پسرش می ره و بی وقفه تر و خشکش می کنه .. اون وقتی که به جاده نگاه می کنه و انتظار دکتر رو می کشه .. و اون جا که با رويای عروسی پسر فلجش ، کله می کشه و شمالی می رقصه .. که وقتی نصفه شب از سينما بيای بيرون ، يه نفس عميق بکشی و دستاتو بکنی تو جيبت و راه بيفتی .. و با خودت فکر کنی که : هووووم ، نه ، ارزشش رو داشت ، بی شک ارزشش رو داشت .

جشنواره ای هاش می دونن من چی می گم .
..
  



Monday, February 16, 2004

هنر بدکاره گی





نمی دانم بيش از لغزش انگشتانم بر پوستت ، بيش از گردش لبانم در دهانت ، و بيش از انحنای اندامم در آغوشت ، باز هم چيزی هست که بخواهی ؟

حتا باز هم نه .. غير از ، به جز ..... ندانم .

نه که محکومت کنم ، نه که آزرده باشم ، نه .. اما هر چه گشتم ، نشانی از دوستت دارم نبود .

می دانی .. انگار غريبه ايم و سرگردان .. تنها با هميم تا فراموش کنيم تنهاييم ، تنها چند لحظه ی کوتاه ..

تو عاشق بودی و زخم داری هنوز ، من هم .. تو می دانی اين بازی بی سرانجامست ، من هم .. من اما نمی دانم برای چه اين جايی .. تو چه ؟ می دانی ؟

گاهی دوست دارم بی پروا باشم و ذهنم را خالی کنم از هر چه بود و لذت ببرم از آن چه هست .. اما مرزی هست که درونم را می خراشد و سردم می کند و توده خميری می شوم مملو از حس بدکاره گی .. بد حسی ست ، بد ..

می دانی .. برای بدکاره بودن بايد هنرمند بود .. بايد قوی و با اراده بود .. بايد فريفت و اغوا کرد .. سخت است اما ، سخت .. هر قدر هم مست بوسه های سنگين باشی ، يا غرق رخوت نوازش دستانی جستجوگر و خواهنده ، باز بايد چيزی را انکار کنی .. نگاهت را .. آن گاه يادم ماند که ، هرگز بدکاره ی خوبی نخواهم شد ..
..
  



Sunday, February 15, 2004

Our V





دو تا ماچ و يه دونه خجالت و مقاديری تبريک تانکی .. هووووم .. اين که اين روزا پيشمی و گاه و بی گاه هم پيدات می شه ، خوبه .. دوست داشتم جور ديگه ای بود همه چی ، اما حالا همين قدش هم راضيم می کنه .. و سعی می کنم به روزای بی همين قدش هم فعلا فکر نکنم .

..
  



Saturday, February 14, 2004

و روز هشتم ، خدا جرج را آفريد ...





ديشب تقريبا نخوابيدم . تا 5 صبح بيدار و از اون ورم به هوای کلاس همه ش تو خواب و بيداری . اگه هوا اون قدر ابری و توپ نبود و غيبت هام تموم نشده بود ، حتما کلاس رو دو در می کردم و تا خود عصر می خوابيدم ، اما دلم نيومد .

هوا از اساس از اون هواهای دو نفره بود .. از اون هواهای جاده ای همراه ابی و فرامرز اصلانی ..

رفتيم ظهيرالدوله .. قدم زديم لابه لای شاخه های بی برگ گل يخ و قبرهای آدمايی که هر کدوم يه زمانی کلی برای خودشون معروف بوده ن .. قبر فروغ و خيليای ديگه .. حس قبرستون رو دوست دارم ، يه جورايی آدم رو آروم و ته نشين می کنه ..

هنوز کمی قدم زدن تو کوچه پس کوچه های دربند ، کلی حالم رو بهتر می کنه .. خوب بود زياد ..





يه زمانی منم همه ش به اين فکر می کردم که قبرم کجا باشه و رو سنگش چی بنويسم . اما خوب حالا زيادم دلم نمی خواد قبر داشته باشم . شاهين دوست داره به جای قبر ، گلدون داشته باشه . من اما باغچه رو ترجيح می دم . اون جا قاطی خاک و گل و برگ و جونورا ، زندگی جريان داره . تازه ممکنه سبز هم بشم ، کسی چه می دونه .
..
  



Friday, February 13, 2004

گيج واره





همه چی از اون روزی شروع شد که باهام حرف زدی . بعد از اون مدت طولانی ، اومدی چيزايی رو گفتی که ديگه خيلی دير بود . ازت پرسيدم چرا اومدی دوباره ؟ گفتی برای اين که شنيدن صدات برام عقده شده بود .

دقيقا شبی اومدی که از صبحش تصميم گرفته بودم آدم بشم . که اگه منو دوباره ببينی ، ازت خجالت نکشم . که بتونم مثل قبلنا به درستی همون چيزی که هستم ايمان داشته باشم .. خوب راستش شنيدن اون همه حرف ، از زبون تو ، بعد اون همه وقت ، اونم تو اون شرايط نامتعادلی که داشتم ، کمی سنگين بود . کمی بيشتر از کمی . گيج خوردم .. از همون روز .. و هنوز گيجم .

هنوز حالم بده ، و هنوز حرفات تو مغزم چرخ می زنه .. يه گيجی دل چسب ، اما بی سرانجام .

می دونی .. از اين که حالم بد باشه ، اونم برای مدت طولانی ، هميشه بدم ميومده .. اما خوب الان راستی راستی بدم .. ده دوازده روزی می شه به گمونم .. اون قدر بد که پای زرد آلوی اسکان و کيک شکلاتی بی بی تو يخچال باشه و من گرسنه ی شام نخورده رغبتی به خوردنشون نداشته باشم ! .. شرمنده ، عمق فاجعه رو دقيق تر از اين نمی تونستم شرح بدم !

ها ، اينو می خواستم بگم .. نمی خوام ناله ی الکی کنم و ننه من غريبم بازی در بيارما ، اما به شدت تنهام .. تو رو که نمی تونم داشته باشم .. بقيه هم تو اين شرايط نمی تونن بهم کمکی بکنن .. می دونی دلم کيو می خواست ؟ خانوم " ا " رو .. فکر می کنم اون از معدود زن هاييه که می شه باهاشون رفيق بود ، يه رفيق قابل اعتماد که حرفاش به دردت بخوره و باری از روی دوشت برداره .. يادمه اولين بار با چه ذوقی بهم معرفيش کردی و گفتی : اين خيلی شبيه توه ، حتما ازش خوشت مياد .. اما ..

همه مون يه جاهايی تو بازی اشتباه کرديم ، هم من ، هم تو ، هم اون .. که اگه اشتباه نکرده بوديم .....

هميشه فکر می کنم اون از خيلی جهات شبيه منه .. فقط من تو آسمونام ، اون پاهاش رو زمينه .. و اين همون چيزيه که من الان لازم دارم ، يک دوست قوی و تيز و رک و بی طرف ، که تجربه های منو داشته باشه و بتونه شرايطم رو درک کنه ، و البته مرد هم نباشه ، زن باشه ! .. اما نازنين می گه اون هيچ وقت نمی تونه دوست خوبی برای من باشه ، و من چقدر خرم که حسادت زنانه رو فراموش می کنم و مثل احمق ها به همه اعتماد می کنم ! .. شايد راست بگه ، نمی دونم .. اما ته دلم فکر می کنم دوست خوبی برام می شه .. يعنی می شد !

اما حالا چی دارم ؟ .. هيچی .. تو که اومدی و دوباره هوايی م کردی و هنوز نيستی و نمی دونم می مونی يا می ری .. تو که اين بار بازی رو دست خودت گرفتی و اولين باره می فهمم اين که بازی دست من نباشه ، چقدر سخته ..

و اونم از خانوم " ا " که احتمالا من يه کابوسم براش .. و شايد ترجيح می ده سر به تنم نباشه !





خلاصه که چقد دلم يه دوست دختر می خواد !!

..
  




دوست ندارم اين جوری ببينمشون .

بابا در ظاهر بی تفاوت و بی رحم و خودخواه ، و در باطن سر در گم و کلافه .

مامان هم ساکت و ... ، نمی دونم بگم ساکت و چی . از نگاهش می ترسم . پشت نگاهش شعله ی خاموشيه که روزی زبانه می کشه و خيلی چيزا رو می سوزونه . می ترسم يکی از اون چيزها ، دل من باشه .

لعنت به اين مغز سودايی .
..
  



Thursday, February 12, 2004

dawn-mare







دوباره کابوس هايم برگشته اند ، کابوس های بعد از سحر ، پر رنگ و با مسما .

دوست ندارم بهشان فکر کنم .

احساس نا امنی می کنم ، زياد .



و چنان بی تابم ...



منطبق شده ام بر مرکز دايره و آدم ها به فاصله ی شعاعی اطرافم هستند . از شعاع که نزديک تر شوند ، قوانين دايره مختل می شود و محيطش فرو می ريزد . قوانين را من وضع نکرده ام ، حاصل شرايط است . اما مجريش منم که در مرکز دايره ام و ناچار به حفظ محيط ، بی دغدغه ی مساحت و باقی قضايا .
..
  




Vertigo





اين روزها منگم هنوز .. گيج از شنيدن حرف هات و گيج تر از بازی های زندگی .. دچار فلج مغزی موضعی هستم که از قضا پر بدک نيست .. آدم ها را کمتر می فهمم و حوصله ی فهماندن هم ندارم .. در سکوتی مسالمت آميز با خودم و ديگران به سر می برم .. تو هم گاه و بی گاه می آيی و می روی و من هربار دلم برايت پر می کشد و هر بار لبخندی می زنم که انگار آب از آب تکان نخورده و من بی تو تا ابد زنده می مانم ..





يادم که می افتد لبخند می زنم هنوز ، از همان وقت که گفتی خواهرزاده ات هم نام من شده .





امروز با تيله ها شيشليک شانديز خورديم و کيک شکلاتی بی بی و چای خانه ی ما و مخلفات .. از تو که پرسيدند ، ديدم کم می شوی وقتی می خواهم بگويمت .. دوست داشتم همان که هستی را تصوير کنم ، اما کلمه نداشتم ..





امروز خوب تر از روزهای قبل بود ، اما به همان گيجی .. لحظه ها از ذهنم فرار می کردند و تلاشی نمی کردم بگيرمشان .. تو می آمدی و در را باز می گذاشتم که بنشينی رو به رويم و نگاهم کنی ..

می دانی ، هوايی شده ام به گمانم .. و همين روزهاست که ابر سياه باز بيايد و از هميشه سخت تر بگذرد ..

دلم بيشتر از هر چيز ، سبکی می خواهد .. سبکی و بی باری ..

به سکوتی دنباله دار نياز دارم ..

سکوتی طولانی و ممتد ..





و يک اعتراف : دلم تو را می خواهد .. بيش از هر چيز ديگری .
..
  



Monday, February 9, 2004

The End.JPG





خوب بالاخره همه چی نوبتيه انگار ..

بد نيست يه خورده هم ما پای اين در بی کوبه بشينيم و ببينيم اوضاع از چه قراره ، ها ؟
..
  



Sunday, February 8, 2004

قصه ی بی کلام





together 4 ever.jpgراستی ها ! .. چرا ا حالا دليل اون دو بار نه گفتنت رو از خودم نپرسيده بودم ؟! .. چرا فراموش کرده بودم که تو هم ممکنه قصه ی خودت رو داشته باشی .. چرا همه ش غرق قصه ی خودم بودم .. راست می گی .. من دو بار نه گفتم ، تو هم دو بار .. و هر دو به يک دليل .. پووووف .. می بينی بازی زندگی رو ! .. فقط تفاوتمون در تعداد سال هاست .. انگار همه چی برای من زودتر اتفاق ميفته .. همه چی .





×××××





گاهی لازمه که چيزی نگيم .. گاهی تو ميای پيش من که حرف نزنی .. گاهی کسی فقط مياد پيشت که باهات حرف نزنه .. من و تو خوب اين رو می شناسيم ، نه ؟





اگه می خواستم ، می تونستم جوری ازت بپرسم که برام تعريف کنی . درست مثل تمام اين سال ها که می تونستم بپرسم و نپرسيدم .. اما .. اما اين بار ترسيدم بپرسم .. ترسيدم اگه دوباره نباشم ، نبودنم رو حمل بر دونستنم کنی .. خواستم نپرسم و بدونی که اگه دوستت دارم ، برای خودته و بس .. که دوست داشتنت به هيچ ، به هيچ عامل ديگه ای نمی تونه وابسته باشه و نيست .. و هنوزم مطمئنم چيزی نيست که من ندونم ..





تعهد ؟! ..

متعهد ! ..





برات عجيب بود .. که چرا دوباره ، که چرا بعد از اين همه وقت ، نه ؟

گاهی حتا شنيدن يک صدا برای آدم عقده می شه ، ديگه نتونستم طاقت بيارم ..

حالا ديگه عجيب نيست ..





سيمرغ افسانه نيست .. عرصه ی سيمرغ هم .. و من و تو که تجربه کرديم ، ديگه اين رو خوب می دونيم ..





خوب که نگاه می کنم ، می بينم چيزهايی رو که می خواستم ، به طرز حيرت انگيزی در گذر روزها به دست آورده م .. و می دونم اون چند چيز باقی مونده رو هم به دست ميارم ، می دونم ..





ترديدی درش نيست .. و چون ترديدی نيست ، پس پاکه .. و چون پاکه ، پس اصيله .. و چيزی که اصالت داره ، تا هميشه باقی می مونه .. تا هميشه ..





×××××





فکر کنم ديگه همه چيو گفتی ، نه ؟

با همه ی اين شباهت ها ، چند سال ديگه دقيقا به اين جايی می رسی که منم ، به همين نتيجه .. و خوب آرزو می کنم اون موقع اين همه بهت سخت نگذره .. همين .
..
  



Saturday, February 7, 2004

از وبلاگ ليدا :





اگر خواستی بخوابی

چراغ را خاموش نکن

آخر می دانی

تمام پنجره های شهر

خاموشند

فقط پنجرهء من روشن است

اگر پنجرهء تو هم خاموش باشد

آنوقت حس می کنم

خیلی تنهایم.





×××××





از وبلاگ شاهين :





هنر برتر از گوهر آمد پديد.

غوص کافي در اين معقول همانا آشکار مي کند که نه علم بهتر است و نه ثروت؛ و اما هنر، بستن هر دو چشم است به مستي، در تمام شبهاي تاريک و باز کردن به موقع است به هوشياري و قبل از طلوع، تا قبل از آنکه عامه بيدار شوند با نخستين شعاع نور راه را ببيني و حرکت کني. و اين همه يعني تقلاي مذبوحانه براي يافتن راه در شب همانقدر بد است که خوابيدن در هنگام طلوع. شعر :

ساقيا بر خيز و در ده جام را، خاک بر سر کن غم ايام را.





مطلب کامل .





×××××





اوهووم .. دو روز زندگی دوست داشتنی !
..
  



Friday, February 6, 2004

می دونی چی دلم می خواد ؟

دلم می خواد هیچ کی لازمم نداشته باشه ، حتا اگه شده برای يه مدت کوتاه .

دلم می خواد هيچ مسووليتی نداشته باشم ، هيچ بايد و نبايدی ، هيچ تعهدی ، حتا اگه شده برای يه مدت کوتاه .

دلم می خواد يه خورده سبکی رو تجربه کنم ، سبکی غير وابستگی رو ، سبکی تنهايی رو ، فقط برای يه مدت کوتاه .





×××××





هنوز گيجم . ده روزی می شه . درد و گيجی مزمن کلافه م کرده ، کلافه و عصبی و کم جنبه و بهانه گير . و حس می کنم بيش از اون که تنها باشم ، بی کَسم . دور و برم پره از آدمايی که به من احتياج دارن و من پيششون هستم چون لازمه که باشم . اما هيچ کس کنار من نيست . نه که هيچ کس نباشه ها ، می دونی چی نيست ؟

يه وقتايی خسته ای ، خسته . و فقط دلت می خواد يه دوست ، دستی بزنه پشتت و بگه " هی ، من اينجاما " ، همين ! .. اون وقتايی که نميای رسما اعلام کنی که آقا جان نيازمند ياری سبزتان هستيم ! .. اون وقتايی که مثل هميشه بايد حالت خوب باشه و حالت خوب نيست و دلت می خواد ناغافل يکی بياد تو رو فقط به خاطر خودت از اون مودی که هستی در بياره .. اون يه وقتا ، هيشکی نيست .





آدما وقتی ميان سراغت که چيزی ازت می خوان . يا اگرم چيزی ازت نگيرن ، چيزی بهت می دن که نمی خوای .





می دونی ؟ بعضی وقتا مثلا يه چيزی می خونی يا حرفی می شنوی که حس می کنی دوستت ، يا اصلا دوست هم نه ، يه غريبه ی نسبتا آشنا ، يه جورايی قاطيه ، يا روبراه نيست . بدون اين که کسی ازت توقعی داشته باشه زنگ می زنی و آسمون ريسمون به هم می بافی تا طرف از حالی که داره بيرون بياد . نه کاری براش می کنی ، نه مشکلشو حل می کنی ، هيچی . فقط سر بزنگاه يه سيگنال می فرستی که حواسم بهت هست ، يا دارمت ، يه همچين چيزی .. اون جور وقتا رو می گم که می فهمم هيشکی پيشم نيست .. و گر نه که بعد از مرگ سهراب ، ماشالله چيزی که زياده نوشداروه !





×××××





بعد اتفاق خوب وسط اين همه بی حوصلگی می شه چی ؟

می شه نازنين و غزل و رضا و جشنواره و جاده ..

می شه وقتی که يه ناهار خوش مزه درست کنی و بعد يه قرن مامانت رو مهمون کنی .. بعد يه خورده واسش گراناز موسوی و عاشقانه ها و ديالوگ شب های روشن بخونی .. بعدشم بشونيش براش Bruce Almighty بذاری و وسطای دوبله ی فيلم کلی حس های خودتو قاطی ديالوگ های فيلم جا بزنی .. اون وقتايی که اشک تو چشم مامانه جمع می شه بدونی تو دلش چی می گذره ، بدونی الان چی آرزو می کنه .. بهش اطمينان بدی که آرزوت اگه از ته دل باشه برآورده می شه .. و بعد سرتو بکنی تو کتابت تا مامان مغرورت مجبور نباشه بهت چيزی بگه .. که فقط دستشو بکنه لای موهاتو به بهانه ی اين که " موهات چه زود بلند شد " نوازشت کنه ..

هاها .. مامانه ی احساساتی رويايی مغرور ! .. می دونم تو کله ت چی می گذره .. کاش دوباره عاشق بشی ..





×××××





خوب همه چی برگ برنده و روايت سه گانه به کنار ، به ديدن بازی باران کوثری و فاطمه معتمد آريا می ارزيدن !

اين معتمد آريا بدجوری تو نقش جا ميفته .. دوسش دارم زياد .





×××××





هی راستی .. بی خود نيست که اين قد قبولت دارم .. ديشب بيشتر فهميدم اينو .
..
  



Tuesday, February 3, 2004

آفتاب ..





آفتاب را دوست دارم

به خاطر پيراهنت روی طناب رخت





باران را دوست دارم

اگر که می بارد

بر چتر آبی تو





و چون نماز خوانده ای

من خداپرست شده ام .





بيژن نجدی --- عاشقانه ها
..
  



Monday, February 2, 2004

بايد دل رو به دريا داد





شروع که می شود ، ديگر هيچ چيز جلودارش نيست .. آرام آرام پايين می آيد و همه جا را می گيرد .. آن قدر که چشمانت سياهی می رود و حاضری زندگی را با تمام متعلقاتش بدهی تا نباشد .. شروع که می شود ، انگار کرم هايی داغ می لولند و شروع می کنند به بالا آمدن .. لغزيدنشان را درونت حس می کنی و دلت می خواهد همه را بالا بياوری ، اما نمی توانی .. شروع که می شود بهترين توصيفش همان سبز لجنی ست که بويش همه جا را می گيرد و خلاصی نداری از دستش ..

تلاش برای رهايی بيهوده ست .. خودت هم نمی دانی راه کدام است و چاه کدام .. عجالتا به نزديک ترين دست گيره آويزان می شوی تا بعد ..

می دانی .. دلم برايت می سوزد رفيق .. دلم برای تمام دست و پا زدن های بی هوده ات می سوزد .. گرفتار دالانی پيچاپيچ شده ای که نقطه ی آغاز و پايانش بر هم منطبق است و تو بی خبر .. تنها دل خوش کرده ای که در راهی ، غافل از اين که گرفتار دور باطلی عزيز جان ، دور باطل .. گمانم دليل تمام سر گيجه های بی پايانت همين باشد ..





×××××





اين مُسَکن-نما ها هم موجودات عجيبی هستن . در لحظه اون قدر شادت می کنن که از اساس دنيا رو فراموش می کنی ، اما يواش يواش اون قدر گرفتارت می کنن که ديگه به آسونی از دستشون خلاصی نداری .. مرداب تدريجی ..





درد موضعی يا تخدير مزمن ، مساله اين است !





×××××





همه چی يه جورای عجيبی ، جديده .. و مغز من تعطيل تر از اين حرفاست که بتونه تجزيه تحليل کنه .. يعنی راستش از رسيدن به هرگونه نتيجه ی منطقی می ترسه و حوصله شو نداره .. بنابراين سعی می کنه فکر نکنه و اين رو هم بذاره به حساب يه ماجراجويی تازه و ببينه آخرش چی می شه .. خوب عوضش مرگ يه بار شيون يه بار ، نه ؟ .. اين جوری تکليف همه ی عالم و آدم مشخص می شه ، نمی شه ؟ .. هووووم ، پس به ريسکش می ارزه .. راستش به هيجانش هم می ارزه .. مدت هاست که همچين تنوعی نداشته م تو زندگيم !





×××××





اولش فکر کردم که رودررو بهت بگم .. اما بی خيال شدم ، مرض ندارم که ! .. بعد گفتم می نويسم برات ، اما خوب بعيد می دونم تحمل نوشتنش رو داشته باشم ، مضافا اين که از همچين فيلمنامه هايی هم خوشم نمياد از اساس .. بنابراين کمدی ش می کنم .. عين احمقا ! .. زنگ می زنم و می گم آقا جون اصلا می دونی چيه ، تمام خوابات راست بوده ، تازه امروزم که زنگ زدی، در همين راستا داشتم می رفتم بيرون !! .. ها ، ? چطوره ؟

مهم اينه که تو رو بيشتر از هميشه دارم .. و اين تا آخر دنيا هم برام کافيه .

so, here we go
..
  



Sunday, February 1, 2004

frygt og baven





ميای و جاری می شی و تمام معادلات آدم رو به هم می ريزی .

و من باز ذوب می شم و باز مثل خر تو گل می مونم و باز وسط همه ی اتفاق ها ، می شينم سر همون دو راهی کذايی .

اه لعنتی !

تو که خودت همه چيو می دونی ، تو که خودت خوابشو برام تعريف کردی ، نمی شد بقيه شم به عهده بگيری و منو نجات بدی !

حتما بايد وادارم کنی دوباره قدم بزنم روی تمام روزهای سياه و برات بگم که چی شد ؟ .. که همه ی اون روزهايی که می بايست باشی و نبودی ، چی بر من گذشت .. که حالا که وا داده م و خسته و خاک آلود کنار راه نشسته م ، دوباره پيدا بشی و وادارم کنی تکون بخورم و تصميم بگيرم ..

به من می گی شهرزاد قصه گو بشم .. اما ..

اما قصه های اين شهرزاد ، تلخه .. می ترسم زهرش مسمومت کنه .. می فهمی ؟





اون صدای جادويی به من گفت نترسم ، اعتماد کنم ، و حرف بزنم ..

اون صدا به من گفت که اگه قصه م راست باشه ، اون همه ش رو می دونه ..

اون صدا گفت اومده که قصه مو بشنوه ..

اما نگفت می شنوه و می مونه ، يا می شنوه و می ره ..

اما نگفت آخر بازی رو خوب می دونه و می خواد بازی من رو تماشا کنه ..

اما نگفت می خواد ايمان منو محک بزنه ..





لعنتی

من ابراهيم خوبی نيستم .. اگر آتش بسوزونتم ؟؟



..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017