Desire Knows No Bounds




Saturday, March 20, 2004

بهار اين جاست



flower.jpg

يه سال خوب آرزو می کنم برای همه مون.

يه سال خوب با يه بغل پر از گل و بوسه.



..
  



Friday, March 19, 2004

زيباتر شبی برای مردن*





snowkiss.jpgگفته بودم که زمستون رو دوست دارم، که فکر می کنم مال منه. اشتباه هم نکرده بودم. ديروز پنج شنبه بود. روزی پر از آخرين ها. آخرين روز هفته از آخرين ماه از آخرين فصل سال. آخرين پنج شنبه ی فصل سرد. با تو و جاده ی برفی و کوله پشتی جادوييت... دنيا هنوزم چيزی رو کم داره؟! نه گمانم.





دو نقطه عطف بزرگ تو زندگيم، و هر دوهم کنار غار تنهايی هات. چقدر از آخرين بار ِ اون سال ها گذشته، نه؟ چقدر راه اومديم تا دوباره برسيم به همين نقطه، تا باز همه چيز تغيير کنه.

نقطه ی عطف هميشه برام جذاب بوده. از همون سال های دبيرستان و تاب خوردن لا به لای فرمول ها و منحنی ها و نمودارها. پيدا کردن نقطه ی عطف! نقطه ای که با تعريفش، تغييرات ناگهانی و عجيب غريب نمودار توجيه می شد و خيال همه راحت!

حالا باز تو همون نقطه بوديم و اين بار چقدر متفاوت. اون بار شايد عاشقی می کرديم تا زندگی کنيم و اين بار عاشقی رو زندگی می کنيم. اون سال ها گذشت زمان مفهومی نداشت، اين بار اما انگار بار لحظه ها فرق کرده، انگار لحظه ها رو سر می کشيم تا جاودانه بشن، انگار از سُر خوردن ثانيه ها فرار می کنيم.





می دونی.. اگه قرار بود نوع مردنمو خودم انتخاب کنم، تا همين قبل ترها دوست داشتم تو دريا بميرم. تو آغوش آبی که انتها نداره. اما حالا نه، حالا دلم می خواد يه جور ديگه بميرم. همون جوری که خودمو تو بغلت قايم کرده بودم و قلبت درست زير گوشم می تپيد. همون جوری که دستات منو از تمام دنيای بيرون جدا کرده بود و در پناه خودش گرفته بود. تو همون آرامش ته دنيا.





پُرم می کنی. اون قدر پُر که چشم هام رو می بندم و آگاهانه همه ی قوانين رو زير پا می ذارم... کنار غارت می ايستی و خودت رو پيامبر گناهکار خطاب می کنی... من اما می خندم ومی گم: تو که بی خدا مبعوث شدی، اما خدای من اين بار طرف منه، مطمئنم... نگاهم می کنی و با لبخند موهام رو می زنی پشت گوشم، به نشانه ی دلداری! ... خدای من رو دوست داری. اما باور؟ نه گمانم.





از جلو نگاهم می کنی، از نزديک ِ نزديک. نگاهم رو می دزدم و حواست رو پرت می کنم. که نبينی برق زندگی ِ اون سال ها رفته و جز دو تکه شيشه ی سرد و بی روح چيزی باقی نمونده. دوست نداری چشم هام رو ببندم، سرم رو پايين بندازم، يا صورتم رو برگردونم.





سردم می شه. از تمام اين سال ها به لرزه می افتم و يخ می بندم... نزديک ميای و گرمم می کنی. آروم آروم... ذوب می شم و سبک... دورم می کنی. دورم می کنی از زندگی با تمام آدم هاش. دور ِ دور، اون قدر که جز تو هيچ کس نيست و دنيا انگار خودش رو به خواب زده. دور ِ دور، تا بالای ابرها... آرومم می کنی. آروم، لبريز، و پُر از اعتماد. اعتماد به خودم، به تو، و به زندگی... بعد يواش يواش رهام می کنی... پام دوباره به زمين می رسه، زمين سخت. زمينی که به جای تو، بايد به اون متکی باشم، به اون متکی بمونم... يادم می دی گرم بمونم، يادم می دی يخ نزنم، و رهام می کنی... هُلم می دی به سمت زندگی، و می ری.





و من، داغ و تنها، راه ميفتم تا باز به تو برسم. به تو که طعم زندگی هستی و بوی کوه می دی، بوی کوه بارون خورده.





... و چشمانت با من گفتند

که فردا

روز ديگری ست





آنک چشمانی که خمير مايه ی مهر است

وينک مهر تو:

نبرد افزاری

تا با تقدير خويش پنجه در پنجه کنم. *





پ.ن:

سه جمله ت توی ذهنم مونده. درشت و پررنگ... چرا؟؟

... شيطنت نکن دختر، شيطنت نکن.

v = 3v'

رفته سفر، چند ماهی می شه.....





* شاملو
..
  



Thursday, March 18, 2004

يه اعتراف از ته دل







خواهر کوچيکه، مرسی هزار تا.

می دونم تحمل يه خواهر بزرگ بداخلاق پرتوقع خودخواه گيج و آشفته کار آسونی نيست. می دونم که خيلی وقتا کلی ناراحت می شی، اما حرفاتو قورت می دی و به روم نمياری. می دونم خيلی وقتا کلافه می شی، اما چشماتو می بندی و با يه لبخند سيب زمينی وار می گذری. می دونم خيلی وقتا بهت بر می خوره، اما دو روز بعدش انگار نه انگار که هيچ اتفاقی افتاده باشه...

همه ی اينا رو می بينم، حواسم به همه شون هست. و خوب از اون ورم خيالم راحته که لااقل تو يه نفر تو اين همه دوست و آشنا، خوب می تونی درک کنی که چرا، نه؟

خلاصه اومدم که بگم: You made my day.



سيب زمينی جونم، دوست دارم هزار تا *:





..
  




کليد زندگی





قبلنا نوشته بودم که دلم undo می خواد. فکر می کردم اگه بشه، خيلی چيزا عوض می شه و خيلی اشتباهارو تکرار نمی کنم. اما حالا، به خصوص اين روزا، می بينم حتا اگه زمان بازهم به عقب برگرده، بازم همون کاری رو می کنم که اون موقع کردم. خوب که نگاه کنم می بينم منی که اينجام، با تمام داشته ها و نداشته هام، زندگی فعليم رو مديون تمام اشتباهات و تجارب گذشته م هستم. که اگه اون اشتباه گنده هه نبود، شايد الان من اين جا نبودم و تو رو هرگز نمی ديدم. يا شايد می ديدمت، اما هرگز عاشقت نمی شدم. يا حتا عاشق می شديم، اما همه چيز خيلی عادی و معمولی می گذشت.

می دونی، تو دقيقا چيزی رو در وجود من ديدی و خواستی که نتيجه ی بدترين اتفاق عمرم بود. و من درست وقتی عاشقت شدم که واکنش تو رو در مقابل شرايط حاصل از همون اتفاق ديدم. که اگه اون همه اتفاق های عجيب و غريب نبود، شايد هرگز ناب ترين حادثه ی زندگيم رو تجربه نمی کردم.

حالا که بهش فکر می کنم، ديگه افسوس نمی خورم، پشيمون هم نيستم. فقط لبخند می زنم به خدايی که با طنز تلخش، ما رو اين جوری کنار هم قرار داد.

حالا که اين جايی، ديگه نمی خوام به هيچ کليدی دست بزنم، به هيچ کليدی. حالا ديگه فقط می خوام زندگی رو تا جايی که می تونم زندگی کنم، تا جايی که می شه.

کسی چه می دونه، زندگی شايد همين باشد...





**********



چيزکي براي همه کليدها (عليرضا - دفتر سپيد)





من کامپيوتري ام. دقيق تر بگويم شغلم برنامه سازي کامپيوترست و اين يعني که با هر کليدي بر روي اين صفحه سالهاست که رفيقم. کيبورد من يکي ازان کيبوردهاي ميکرو سوييچي عهد بوق است که اگر شب باشد و تايپ کني آسايش خانه اي را بهم ميزند بسکه سر و صدا ميکند. اما به آن خو کرده ام. اين کيبوردهاي کربني جديد را نميفهمم. اينها هويت هر کليدي را ازان سلب کرده اند. خوب راستش با اين کي بورد من ديگر هر کليدي صداي خودش را دارد که گوشم به آن آشناست. يعني حضورشان را حس ميکنم. ازان منهاي سمت راست بگير تا ESC سمت چپ.

بعضي ها رفيق ترند اما. مثلا همين کليد Enter رفيق فابريک من است. خوب بايد برنامه اي نوشته باشيد تا بدانيد اين Enter چه خداييست. هر بار که آن را ميزني يعني که پرونده يک خط بسته شد. يعني نيمچه اطميناني که از صحت گام قبلي يافته اي، يعني که دورخيزکي براي گام بعدي.

Space اما حکايت ديگريست ، مکثي ست که نباشد هيچ کلمه اي معني نميدهد. Space زنجره کي بورد است که اگر نبود شايد زندگي چيزي کم نميداشت اما هيچ برنامه اي ترجمه نميشد. خلا و پوچي هيچ که نداشته باشند مرز معنايند ، تاملي براي کامپايلرها تا فاصله بين کليد واژه ها را دريابند. عين کلام روزمره. سکوتي که وقتي تقطيع شود در بين جملات، اينهمه صدا را معني ميبخشد...

Insert را اما دوست ندارم. بي رحم است. واژگان را له ميکند. معني ندارد آدم کلام گفته شده را له کند و بر جايش چيز ديگري بنشاند . هرچند شايد اگر من کلمه بودم، ميدادم کنار کليد Insert هر کي بوردي بنويسند : اگر بر جاي من غيري گزيند دوست حاکم اوست!

و ESC کليد بزدل هاست. فرار دائم از خطايي محتمل، ESC رد عمل انجام شده نيست نفي جاودان هر عمليست در آينده...

بگذرم ازين پراکنده گويي و اظهار شيفتگي ام به اشياء و برسم به UNDO . UNDO کليد نيست. به تعبير ما ، ماکروست. ترکيبي از چندين عمليات پايه، نيازمند اندکي حافظه و الخ. واقعيت اينکه UNDO يک ظاهر سازيست، يک حقه نرم افزاري . و خلقت هيچ که نداشته باشد صراحت را دارد. پس نرم افزار و حقه را در آن جايي نيست.

اينست که زندگي را بايد تنها "رفت". گام در هر راهي که مينهي گام پيشينت خاطره اطميناني ست بر پلي فرو ريخته، نفي روياي بازگشت. ايمان دارم که اگر يک و فقط يک امکان بازگشت مي بود ، هيچ شجاعتي، هيچ دل به دريا زدني، هيچ ايثاري، و هيچ ايماني ارزش واگو نمي يافت. کداميک ازينها را سراغ داريد که بتوان پذيرفتشان اگر تنها ذره اي شائبه بازگشت در دل خود بپرورند.

و حاصل اينهمه روده درازي اينکه شايد اطميناني در گامهايم نباشد اما بي شک ايماني در نگاهم بوده است که تمامي لحظاتم را ارزش زيستن بخشيده ست و اينهمه بي تمناي بازگشت است، حتي براي کوچه اي کوتاه در ميان اينهمه راههاي هرروزه...
..
  



Wednesday, March 17, 2004

در راستای DVD زدگی:





خانه ای از ماسه و مه هم فيلمی شد برای خودش. يادم نمی ره چه جوری ديدمش و با چه حسی. فيلمو دوست داشتم و خونه هه رو از فيلمه بيشتر.

کليشه ی شخصيتی مرد ايرانی (اونم از نوع ارتشی ش) و زن مطيع دائم الگريه ی غصه دار ايرانی قابل باور از آب در اومده بود. بن کينگزلی هم کلی تيريپ مرد خفن ايرانی بهش مياد. اما از اينا گذشته دو تا صحنه ی رمانتيک فيلم منو کشته بود. اوليش که مربوط به جنيفر کانلی و دوست پسرش می شد مثل هميشه ی مدل هاليوودی، لطيف و با احساس و تر و تميز بود. داشتم فکر می کردم که هاها، جالبه الان شهره آغداشلو هم هوس صحنه ی رمانتيک کنه که ديديم به به، همچين با عشوه گفت مسعود که انگار طرفش رت باتلره! خلاصه خنديديم مبسووط، طفلکی با چه حالی اون صحنه رو بازی کرده، اونم به مدل ايرانيزه ش!





mona lisa smile

به هر حال به من که شديدا هوس جوليا رابرتز کرده بودم، چسبيد. اما خوب يه چيزی بود تو مايه های My best friend's wedding ، شايدم معمولی تر. داستان يه معلمه که وارد يه محيط کوچيک و سنتی می شه و می خواد سعی کنه ديد سنتی دخترها رو تغيير بده. فيلم هر چی نداشته باشه، چند تا از اون لبخندهای توپ جوليا رابرتزی و صحنه های زيبای دل چسب رو حتما داره.





Lost in translation

داستان يه هنرپيشه ی هاليووده که برای بازی در يه تيزر تبليغاتی به ژاپن می ره. ژاپنی که تمام در و ديوار و خيابوناش پره از تابلوهای ژاپنی، آدماش به ژاپنی حرف می زنن و انگليسی حرف زدنشون فجيعه، فرهنگ کاملا متفاوتی دارن و به نظر ابله ميان، و صد البته واسه يه تبليغ ويسکی پول فوق العاده کلانی می دن!

قصه ی فيلم قصه ی سردرگمی تو يه محيط کاملا جديده. محيطی که هيچی از زبونش و مردمش و نوشته های در و ديوارش نمی فهمی و برای رفع کوچک ترين احتياجاتت احساس عجز و ناتوانی می کنی. اين يکی رو من خوب می فهمم! و انصافا فيلم اين حس رو خوب منتقل می کنه.

نمی دونم چرا تو زيرنويس انگليسی، مکالمات ژاپنی رو ترجمه نکرده بودن. بدون ترجمه ی اون قسمت ها، بخشی از بار طنز فيلم از دست می ره و بعيد می دونم کسی که ژاپنی نمی فهمه بتونه اون ظرائف محاوره ای رو صرفا از روی ميميک چهره ها تشخيص بده. به خصوص چند صحنه اول فيلم و اون خانوم مترجم ژاپنی خيلی توپ بود.





خلاصه که VCD می بينيد؟ اشتباه نکنيد، DVD ببينيد!



..
  



Tuesday, March 16, 2004

پل خاکستری







صدايت گرم است. گرم و آرام. می خندی و شادمانه برايم می گويی. ساعت ها و ساعت ها. انگار سر بر شانه ام گذاشته باشی و دستانم سر بخورند روی موها و گونه هات. و تو پس از روزه ای طولانی، لب به افطار سخن گشوده باشی تا سپيده ی صبح.

من اما خاموش و سال خورده، لب تر می کنم با گرمای حضورت و مست می شوم تا خود ِ روز.

روز می آيد و مرا غرق می کند در تمام پلشتی هاش. سايه ی ابر سياه شوم رنگ می اندازد روی نارنجی ها و ليمويی ها و سبزها، و انحنای لبخندم زهرآگين می شود. يادم می آيد رها شده ام ميان جاده ای پر پيچ و خم و بيهوده دنبال نشان مقصد می گردم. يادم می آيد نشسته ای آن سوتَرَک و نگاهم می کنی با چشمانی نگران. لبخند می زنم و نگاهت گرمم می کند و فراموش می کنم که گم شده ام.





وسوسه ی غريبی ست. آن سو آب است که دعوتم می کند به تر شدن، به دل شدگی، به رهايی. و اين سو تو، که وسوسه ی دستان آب را پس می زنی و می خوانيم به سمت زندگی.

..
  



Monday, March 15, 2004

معجزت عشق





اينک چنانم که می توانم

کشتی نيم غرقه ای را

با انگشتانه ای خالی از آب کنم

شکاف ژرفش را

با شکوفه ی بادام شلال بزنم

و از انگشت اشاره ام

پارويی بسازم و از تلاطم امواج رهايش کنم...






فرشته ساری
..
  



Thursday, March 11, 2004

از خاطرات يک چغندر



لبم تبخال زد، درست فردای شبی که يه تانک رو بوسيدم!
..
  




طعم کارپه ديم





woodcut.jpg





در خلئی که نه خدا بود و نه آتش

نگاه و اعتماد تو را به دعائی نوميدوار طلب کرده بودم.
*





گاهی حس ها آن قدر پررنگند که کلمات در مقابلشان تاب نمی آورند و به کرنش سر خم می کنند. آنچه بر من گذشت، آن چه بر ما گذشت، در کلمه نمی گنجد...





دنيا ايستاد

دنيا به نظاره ايستاد و من

در آغوشت سبز شدم

و زندگی ِ از ياد رفته را

زندگی کردم.





و چشمانت راز ِ آتش است.

و عشقت پيروزی آدمی ست

هنگامی که به جنگ تقدير می شتابد.


و آغوشت

اندک جايی برای زيستن

اندک جايی برای مردن..
*





* احمد شاملو --- آيدا در آينه





..
  



Monday, March 8, 2004

آگهی انحصار وراثت



از اون جايی که من کمی گيج و حواس پرت و فراموشکارم و اين روزا هم حواسم معلوم نيست کجاست، اگه کسی کتابی، فيلمی، سی دی ای، يا خلاصه هر شیء منقول ديگه ای دست من داره بهم يه ميل بزنه تا در اسرع وقت بهش برگردونم. متقابلا کساييم که من از اين جور چيزا پيششون دارم باز يه ميل بزنن و بهم برشون گردونن لطفا!

به هر حال کسی از فردای خودش خبر نداره، بعدشم از قديم تو شعار هفته ها گفته بودن: حاسبوا قبل ان تحاسبو و اينا!!

پيشاپيش از همکاری شما سپاسگزارم!
..
  



Sunday, March 7, 2004

از وبلاگ منحنی ترد



نه ابريشم، كه پروانه ات ميخواستم پيش از آنكه پود ِ پيله به نشئه ی نساج بسپری ....





مطلب کامل.
..
  




داخلی - بخش حيوانات اهلی





زمان: شنبه صبح.





مثل گاو گفتم نه، دقيقا مثل گاو.

بلافاصله بعدش مثل سگ پشيمون شدم، دقيقا مثل سگ.

واقعا حقمه بهم بگن الاغ، چون که خرم از اساس!

کاش منم مثل پينوکيو چوبم مرغوب بود و لااقل آخرای سريال آدم می شدم، هی هی هی...

نتيجه اين که حالا نوبت منه به گمونم!





پ.ن: دو سری بسته ی هيجان انگيز پشت سرهم به دستم رسيد و مشعوف گشتم بسی.
..
  



Friday, March 5, 2004

خورشيد گرفتگی





می روی.

پرده ها را پس می زنم

پنجره را باز می کنم

موهايم را به دست باد می سپارم و

نفس می کشم

نفسی عميق.





رد پايت نرسيده به پيچ کوچه محو می شود.

خورشيد رنگ می گيرد و

خيابان گرم تر می شود.

نفس می کشم

لبخند می زنم

و تا کسوفی ديگر

زندگی می کنم.

..
  



Thursday, March 4, 2004

باز اين چه شورش است



می توان يک عمر زانو زد

با سری افکنده در پای ضريحی سرد

می توان در گور مجهولی خدا را ديد

می توان با سکه ای ناچيز ايمان يافت

می توان در حجره های مسجدی پوسيد

..
  




اين که سعی کنی دندون رو جيگر بذاری تا يه بحران بگذره بی اون که به جايی آسيب برسونه، کار طاقت فرساييه.

×××××

يه نمايشنامه ی توپ خوندم: آن جا که ماهی ها سنگ می شوند.

×××××

داشتم فکر می کردم الان چی ممکنه حالمو خوب کنه، يا سرمو واسه يه مدت گرم کنه. اينا از آب در اومدن: يه کتاب توپ که نتونم بذارمش زمين. چهار تا فيلم که اسماشونو می دونم: فيلم جديده ی جوليا رابرتز، خانه ای از ماسه و مه، و دو تا فيلم آخری های آلمودووار. يه شلوار جين که جيبای گنده داشته باشه. کله پاچه. با يکی حرف بزنم شوايک وار. يه سی دی توپ که تا حالا نشنيده باشمش و آهنگاش تموم نشن. بازم ظهيرالدوله. و مهم تر از همه هوس يه گلدون کردم شديد!

×××××

داره کش مياد بدجور. دارم سعی می کنم نزنم آخر کاری پاره ش کنم، سعيی مبسوط و تلاشی مقبول!

×××××

راستشو بخوای خوش ندارم تو اين لباس ببينيم.

بعدشم اين که اولين دروغ زندگيت رو به خاطر من گفتی خوبه يا بد؟!

×××××

با تمام اين حرفا، از اون وقتاييه که فقط اين شعر فروغ وصف حالشه و بس:

.....

می توان بر جای باقی ماند

در کنار پرده، اما کور، اما کر

.....

می توان با زيرکی تحقير کرد

هر معمای شگفتی را

می توان تنها به حل جدولی پرداخت

می توان تنها به کشف پاسخی بيهوده دل خوش ساخت

پاسخی بيهوده، آری پنج يا شش حرف

.....

×××××

می توان مانند خر در گِل

دست و پا زد هم چنان و بی سبب خنديد..
..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017