Desire Knows No Bounds




Wednesday, September 29

يه بعد از ظهر جمعه ی فجيع همين نزديکيا. يه صدای خسته که تازه از سفر برگشته. يه تراک amor mio که هزار بار تکرار می شه و تکرار می شه. يه عالمه حرف که تو گلوهه گير کردن. يه عالمه اشک که موقع حرف زدن بی اختيار سرريز می کنن. يه عالمه بن بست که هميشه بن بست می مونن. و يه حس اصيل آروم که تو تنت جاری می شه و خاليت می کنه و خاليت می کنه و خالی.



حکايت بارانی بی قرار است

اين گونه که من دوستت می دارم.
*



+



" من از رقابت نمی ترسم. برعکس. نمی فهمی؟ من از اين می ترسم که هميشه رقابت می کنم - اين منو می ترسونه. به خاطر همين دپارتمان تئاتر رو ول کردم. اين که من شرطی شده م و ارزش های همه رو می پذيرم، از تشويق و تحسين خوشم می آد، و دوس دارم ديگرون در موردم به به و چه چه کنن، کارو درست نمی کنه. من از اين شرمنده م، بيزارم. اين که جرأت ندارم هيچ کس نباشم حالمو به هم می زنه. از خودم و هر کس ديگه که هميشه می خواد يه جوری گرد و خاک راه بندازه بيزارم. "



فرنی و زويی --- جی-دی-سلينجر



+



"هر وقت خواستی بيا، هر وقت خواستی برو..."

گفتنش سخته، فکر کردن و عمل کردن بهش سخت تر. هميشه تو تعليق نگرت می داره. انگار که هميشه يه چمدون بسته شده ی آماده کنار در باشه...

می دونی چی کم داره؟

اون "من هستما، هر چی که بشه" رو کم داره.. اون اطمينان و آرامشی که وجود يه حضور هميشگی بهت می بخشه رو کم داره.. کامل نيست.. بس نيست..

هميشه تهش سه نقطه جای خالی داره...



+



خوب حقيقتش لا به لای يه عالمه کاغذای کاهی و پوستی و کالک و مدادای چه می دونم هاش دو و ب سه و گونيا و شابلون کلی حالم بهتره. ولی قبلنا يه چيزی توم بود که حالا نيست. نمی دونم کجا گمش کرده م.

بعدشم که خوب منم کلی دلم جمشيديه می خواد، چی کار کنيم اون وقت؟



+



سخنی مگو که از اندوه سرشارم کند

سخنی مگو.




جاده ها و خيابان ها

سرشار کرک بال های بهار است، می دانم

من

کرک بال بريده را خوب می شناسم.



بلبلان سرد کاسه های مسی

آوازی ندارند،

آنان که شبی چنين مهتابی

می ايستند و در برابر خانه ها

به جست و جوی شماره ای

کبريت می کشند

رازی ندارند.



همه چيزی چون حباب

در اين شب مهتابی روشن است

سخنی مگو

سخنی مگو

ماه نمی داند زيبا نيست.




بگذار ماه

بر اين شب بی ثمر ببارد

بگذار قلب مان

چون پاره سنگی

در اين شب مهتابی

روشن شود. *



نت هايی برای بلبل چوبی --- شمس لنگرودی*

..
  




می گويم دلتنگ ِ تو ام

می خندی كه ، نارفيق و دلتنگی ؟!



نارفيق ِ تو می مانم ، دِلتَنگ .



"بغض بی قرار"

..
  



Friday, September 24

قطره قطره می چکم

تا روزی که زياد دور نيست

تمام شوم



" در خيابان کسانی هستند

که به آدم نگرانی تعارف می کنند "



می گويند ترس برادر مرگ است



حالا من هم می ترسم

ترسی که ذره ذره مرگ تزريق می کند



از آئينه می گريزم

به دام تصوير می افتم



کاش کسی مرا از ميان هزار تصوير و هزار ترديد و هزار ترس می دزديد

و ميهمانم می کرد به کوچک ترين گوشه ی امن دنيا



گاهی خيال می کنم

دنيا شواليه هايش را به اسارتی ابدی دچار کرده است



گاهی خيال می کنم

شاهزاده ی سفيد پوش توهم دن کيشوتی بيش نبوده است



..



گاهی خسته می شوم

گاهی می گريم



..



بی ترديد زمانی هست که جايی نقطه ای منتظر پايانی مانده است

ديگر قرار ندارم

هر روز چکه چکه بی تاب تر می شوم و منتظر تر

به هنگامی و جايی که نقطه ای دارد در انتظار گذاشته شدن بر پايانی

.
..
  



Thursday, September 23

يه وقتايی يه آهنگايی هستن که توشون عکس داره. مثلن همين آهنگ سيکرت گاردن... می دونی چی داره توش؟



يه اتاقه رو تصور کن که بالکنش رو به جنگل باز می شه، از اون جنگلای کوه دار... بعد اولای پاييزه، درست چند روز بعد از تولد تو... از بيرون داره صدای بارون مياد؛ کافيه پنجره رو يه کوچولو باز کنی تا بوش بپيچه تو اتاق... بعد يه دونه از اون مبل گنده های سه نفره که آدم غِلِفتی (قِلِفتی؟!) ميفته توش و ديگه هم دلش نمياد بلند شه تو اتاقه ست؛ نزديک شومينه. روشم چند تا از اون بالشتک نرما داره که يه وقتايی می گيری تو بغلت و خيره می شی به يه جايی... بعد از بيرون داره هيچ صدايی نمياد جز صدای بارون و جز صدای آتيش شومينه و جز صدای همين آهنگه... بعد من نشسته م گوشه ی مبله و پاهام رو ميز چوبی-چارگوشه ی جلومه، از اونا که طبقه پايينش يه عالمه کتاب و روزنامه و مجله ست و روشم يه ظرف پسته و بادوم هندی، يه ظرف از اون شکلاتا که توشون انگور داره، با دو تا ماگ گنده شير قهوه... هووممم، نوچ، الان دلم چايی می خواد، با دو تا ليوان چای خوش رنگ شرابی. کنارشم می تونه يه برش ليمو باشه، اما من نمی ريزمش تو چاييم...

بعد تو سرتو گذاشتی رو پام و من يه عالمه وقته دارم با موهات بازی می کنم... اما اين آهنگه که شروع می شه، انگاری فقط نوبت انگشتاست... نوبت لغزيدن سر انگشتا روی پوست، آروم و سبک و نوازش گر... اين آهنگه که شروع می شه نوبت اون دسته مو کوچيکای کنار گوشاته؛ بايد آروم آروم و کوچيک کوچيک برن اون پشت... بعد ديدی بعضياشون اون قد کوچيکن که هی در می رن برمی گردن سر جای اولشون؟... اين آهنگه يعنی که بايد با يه عالمه حوصله اون کوچيکارو هم رام کنی؛ اون قد که فقط اون کم رنگاش بمونن، اونا که مثه کُرک می مونن... بعد سرانگشتا ديگه همه ی پوستت رو می شناسن؛ با هم دوست می شن... عاشق می شن، به هم گره می خورن... مثل دو تا پيچک عاشق...

بعد من می تونم تا ابد با موهات بازی کنم و تو هم مثه يه گربه ی لوس پشمالو تا آخر دنيا جا بمونی رو مبله و اون قدر آروم بشيم و ته نشين بشيم که دنياهه ما رو ديگه يادش بره و گُممون کنه و همين جوری بدون ما واسه خودش بچرخه و بچرخه و بچرخه .....





Zbigniew Preisner: Secret Garden
(download:1.9mg, stream: .9mg)


..
  




پادشاه فصل ها پاييز



×



هنوزم اول مهر که می شه دلم هوايی می شه.

خيلی چيزا دلش می خواد که ديگه هم قدش نيست.

مثلا از اون مداد قرمز ليرا ها که تهشون گرد بود و دورشون يه خط سفيد باريک داشت.

يا از اون ســــــــلام کش دارای مخصوص بعد از سه ماه تعطيلی..

و مهم تر از همه هنوزم هر سال اول مهر ياد مرحوم نيرزاده استاد کلاس اولم ميفتم. و هنوزم بخش بزرگی از زندگيم رو وام دار اون استاد ِ به حق استاد می دونم.

بايد شاگردش بوده باشی تا بفهمی چی می گم.



×



يه "ايف دريمز کام ترو"، در حد اشانتيون البته.

هوای خنک کله ی صبح که بهم خورد کلی دلم خواست ببينمت که همون موقع زنگ زدی گفتی داری می ری سفر.. بعدترش تو ميرداماد ياد اون وقتا افتادم که هربار منتظر بودم تو اين خيابونه تصادفی ببينمت، بعد ولی امروز نبودی که.. يه خورده بعدتر اما تو شهر کتاب داشتم دور مداد رنگيا روبان می بستم که از پشت سر گفتی سلام.



×



هنوز هيچی نشده جای دخترکِ هنوز نرفته خاليه هــــــــزار تا.



×



چی می شد به جای دوران انقلاب در زمان The Age of Innocence به دنيا ميومدم با اون لباسای محشرشون؟!



×



من با مهر دوستم کلی.



×



دلم شور جاده هه رو می زد؛ حالا ديگه نمی زنه.

*:

×



سعي مي کنم روز را از تو خالي نگه دارم

تمام روز خالي مي شود در چاهي بي انتها

هنوز شعبده بلد نشده ام.




"خيال"

..
  



Wednesday, September 22

















































تــــــو خــــــوبی

و اين هــــــمه ی اعــــــتراف هاســــــت.






" تولدت مبــــــارک "

دوســــــتت دارم


هزار باره و

هر باره و

هم واره

.





يکم مهرماه هزار و سی صد و هشتاد و سه

..
  



Tuesday, September 21

يکی نيست بگه آخه نصفه شبی آتش در نيستان گوش کردنت چيه آخه؟! اونم تويی که جنبه نداری!

..
  




ووترینگ هایتز در حقیقت اسم و شایسته است که اصلا ترجمه نشود. مترجم اسم این کتاب را بلندیهای بادگیر گذاشته است.(‌ترجمه پرویز پژواک) با اسم فرعی عشق هرگز نمیمیرد که گویا اسمی ایرانی برای جلب مشتری است.امیلی برونته به همراه دو خواهر دیگر نویسنده اش آن برونته و شارلوت برونته زندگی حیرت آوری داشته اند. این زندگی گویا به فیلم هم تبدیل شده است و در دینای ادبیات خانم دافنه دو موریه رمانی به اسم دنیای جهنمی( این نام ترجمه فارسی کتاب است) در مورد این خانواده عجیب و نابغه نوشته است.. ويرجينيا وولف در مقاله زنان و داستان (‌ترجمه مژده دقيقي کيان شماره 54) پيشگويي ميکند:" بايد بگويم زنان در آينده کمتر رمان خواهند نوشت ولي رمانهاي بهتري مينويسند و نه تنها رمان که شعر و نقد و تاريخ ولي در اين پيشگويي بي ترديد به آن عصر طلايي و احتمالا افسانه اي نظر داريم که در آن زنان چيزهايي در اختيار خواهند داشت که مدتهاي مديد از آنان دريغ شده است. فراغت و پول و اتاقي از آن خود."مشکلاتي که زنان در عصر اميلي برونته يا حتي در زمان وولف با آن دست در گريبان بوده اند باعث اين پيشگويي شده است. ظاهرا اين مشکلات در محتواي رمانهاي خواهران برونته خود را عيان ميکند. در کتاب رمان به روايت رمان نويسان صفحه 143 ميخوانيم" ميبينيم که در داستانهايش چگونه شخصيتهاي زن که عموما زنان معمولي و سر راستند، از فرط عشق و شهوت به ستوه آمده اند. با اينهمه از روز روشنتر است که شارلوت برونته نسبت به خواهرش اميلي برونته از استقلال روحي به مراتب کمتري برخوردار است و اين اميلي است که از اين نظر در ميان رمان نويسان انگليسي در قرن نوزدهم به حق بي همتاست.اميلي برونته طبع شعر داشت و اگر مرگ زود هنگامش در سي سالگي به دنبال مرگ برادرش نبود شايد دنيا شاهد يک شاعر بي مانند ميبود:جملات آخر رمان بلنديهاي بادگير را به ترجمه آقاي حق شناس بخوانيم. يک شعر ناب است:" در ميان( گورها) شان درنگ کردم، زير آسمان بي آزار، و به پروانگان چشم دوختم، که لابلاي برگ و پونه هاي بيشه پرپر ميزدند، و به سنبل کوهي چشم دوختم، و به باد ملايم گوش دادم که لاي علفها نفس ميکشيد،‌و در عجب ماندم که چگونه هرگز کسي ميتواند به خواب نا آرام بيانديشد براي خفتگان خاک آرام."





"کتابدار"

..
  



Monday, September 20

ديدی آدم پشت اين کامپيوتره که می شينه هزار تا صفحه باز می کنه، بعد يه ترافيک سنگين اون پايين تو تسک بار راه ميفته. بعد يکی از اون صفحه ها هم صفحه ی جی ميله ديگه. بعد همين جوری که مشغول کار و بارتی، يه هو نگات ميفته می بينی جلو جی ميله نوشته:

Gmail(1) - Inbox - Microsoft Internet Explorer

يعنی که همين جوری که تو نشسته بودی و سرت به کارات گرم بوده يه ای ميل مهربون، آروم و بی صدا بدون اين که مزاحمت بشه راه افتاده اومده سراغت، بعد همون جوری نشسته داره نيگات می کنه ببينه آخرش کی سرتو بالا می کنی تا متوجهش بشی.



هممم

مثه اين می مونه که من وسط يه عالمه کاغذ و جزوه و کتاب پخش و پلام رو زمين و طبق معمول دقيقه نوده و من هنوز هيچی از لکچرم آماده نيست و کلی دارم فسفر می سوزونم مشقای فردامو آماده کنم؛ بعد يه هو همين جوری بی هوا سرمو بالا می کنم می بينم اهه، تو به جای اين که خواب باشی يواشکی اومدی نشستی اون کنار داری نيگام می کنی هی. بعد من يه چيزی تو دلم می گه تالاپ! .. آب می شه. بعد سرمو دوباره می ندازم پايين رو کاغذام که يعنی هيچی آب نشده تو دلم که. بعد می بينم نوچ، راه نداره که نداره. بعد همون جوری که کله م پايينه يه هو چار دست و پا راه ميفتم ميام ميام ميام ميام تا تلپ بخورم تو شيکمت و بعد کله مو زير بغلت قايم کنم و هووووم، بوی تنتو نفس بکشم و ...

بی خيال لکچر مکچر بابا، فردا يه فکری به حالش می کنيم خلاصه!



يا مثلن مثه اين می مونه که تو نشستی پشت کامپيوتر و ذهنت متمرکزه و داری جواب ای ميلاتو می دی، بعد من يواشی ميام از پشت صندلی بغلت می کنم و دماغم مثه هميشه تو گودی گردنت گير می کنه و بعدشم يه گاز گنده از سر شونه ت. بعد ليوان شير قهوه تو می ذارم جلوت، چارزانو می شينم رو ميز و شروع می کنم به ورق زدن روزنامه ها که يعنی مثلن من قصد ندارم مزاحمت بشم و اصلنم يادم نيست که از روزنامه خوشم نمياد و تازه الان کليم داره به اطلاعاتم افزوده می شه و اينا. بعد تو زير چشمی نگام می کنی و سعی می کنی خنده ت نگيره اصلن. حالا که اين جوريه منم شروع می کنم به خوندن صفحه ی آگهی مجالس ترحيم! تا اين که بالاخره دلت به رحم مياد و احساس می کنی ای ميل های مهمت تا فردا می تونن بی جواب بمونن و ...



هه... هيچی بابا، همه ی اينا تقصير اون ای ميل مهربونه ست که يواش و بی صدا اومده بود تو پرانتز جلو جی ميله!

..
  




محتضر



سردم است

دست خودم نيست

وقتي به نور باز مي گردم

حتي وقتي كنار خورشيد مي نشينم

باز، سرما

رهايم نمي كند

مجبورم به خاطرات گرممان

از روز هايي بسيار دور چنگ بزنم

مجبورم...



"بوی تلخ قهوه"

..
  



Sunday, September 19

برگشتم صاف زل زدم تو چشام

بعد يه آدمه رو ديدم که غذا فاسده رو گذاشته تو يخچال، واسه اين که بوش نپيچه تو خونه!

بعد خودمو که بو کردم ديدم بوی همون يخچاله رو می دم.



×



تو اين لوپه زياد نمی مونم.. اما خوب خلاصه بايد اين خود درگيری هامم يه خورده ته نشين بشن آخرش، بعد!



×



از دی شب تا حالا همه ش ياد فيلم ليلا م. ياد تناقض حس درونی ليلا با رفتارش و ياد پايان فيلم.



×



يه حرفی شنيدم که گير کرده تو کله م. گفت: حتا اگه يه نفر هم من رو به خاطر خودم -فقط به خاطر خودم- دوست می داشت زندگی رو لاجرعه سر می کشيدم.

گير کرده بد.



×



بعدشم اين که به قول بار هستی:

دنيا تبديل به اردوگاه کار اجباری شده است.



×



ها ها، يادم باشه از اردوگاهه که آزاد شدم يه سری به اون اتاق ابراهيم خان بزنم حتمن!

(با يه لبخند تا بناگوش باز شده)

..
  



Saturday, September 18

برگ ها را بُر می زنم

خال های سياه و قرمز در هم سُر می خورند و من

هيچ گاه حاکم نمی شوم

دستم هميشه خالی ست

و خال حکم هر بار در دستان رقيب جا می ماند



از ميان آن همه اما

تنها يک برگ برايم مانده

رو می کنم

آس دل



حکم را می بُرم

و حاکم را می بَرم.



..
  




يه عالمه بوی مامان به اضافه ی گونی گونی سوغاتی های خوشگل خوشگل چسبيده شد مبسوط.

فقط کاش من يه کم زنده تر می بودم!

..
  




Conflict



..
  



Friday, September 17

تشنه بودم

و در اقيانوس هستی ات هلاک شدم

تو يخ بسته بودی

و حضورم از سرمايت سوخت.



نامت هر لحظه تکرار می شود

اما ديگر آن را به خاطر نمی آورم.

دستانت که نوازش می کرد

بر گردنم حلقه بست.



من مرده ام در اين ديرهنگام.

ترا ترک کرده ام در طلب

اما می دانی چگونه؟

دعاگو

تا عاشق.



"دلقک"

..
  



Thursday, September 16

زنگ زده بودم بهت بگم اين چند روزه چی تو کله م می چرخه همش، بعد اما صدات اون قدر از دی شب بهتر بود و خوب بودی که دلم نيومد بندازمت تو فکر... دوباره ياد اون اول اولا انداختيم، ياد اولای پنج سال پيش... چقدر گذشته، نه؟... و چقدر اتفاق های رنگ و وارنگ افتاده تو اين پنج سال... و چقدر شرايط به طرز عجيب غريبی عوض شده... و ميون اين همه تغييرات انکار ناپذير، چقدر يه چيز تو تمام اين مدت ثابت مونده... عجيبه، نه؟



می خواستم اون حس متناقضه رو بهت بگم که با نزديک شدن مهر پررنگ تر می شه هی، اما نگفتم.



دوتايی مون امشب مامان دار می شيم دوباره... تو چشمات برق می زد، من اما باز مثل هميشه ی وقتايی که می بايست خوش حال باشم ظاهرا، يه چيزی ته قلبم سنگينی می کرد... خوب همينه ديگه. يه قرنه که اين طوريه. و اون رهائيه که ازش حرف می زنم برات، اون سبکيه که می خوامش همش، فقط همينه که اون چيز سنگينه ته قلبم نباشه. اونم تو تمام لحظه هايی که می تونم به سادگی و آسونی شاد باشم... يه سايه هميشه باعث می شه که حتا حق لذت بردن از شادی های مشروع رو هم نداشته باشم... حالا که دارم در موردش حرف می زنم می بينم شايد همين حسی که هميشه تو پس زمينه ی ذهنم بوده و کنار زده شده، باعث شده ناخودآگاه سعی کنم انتقام بگيرم، به روش خودم اما... می گم ناخودآگاه، چون ميونه ای با انتقام ندارم... اما می دونم وقتی يه حس مدام باهات دچار چالش و اصطکاک باشه سعی می کنی تا حد امکان اين درگيری مدام ذهنی رو از بين ببری... اون وقت شايد نتيجه ش بشه راهی که من دچارش شدم. می گم دچار چون اون اول ديد بازی نسبت به قضيه نداشتم. اصلا تصور نمی کردم که مسيرم اين همه تغيير کنه. اما بايد اعتراف کنم وقتی تغييره آروم آروم پيش اومد، جلوش رو نگرفتم. اون چارچوب هايی رو که يه عالمه سال رعايتشون کرده بودم و فکر می کردم بهشون اعتقاد دارم، به يک باره گذاشتم کنار... آره، مرام من نمی بايست اين باشه، اما شد. ولی از بابتش احساس گناه نکردم. منظورم از گناه، لفظ ظاهری ش نيست. منظورم حسيه که من ِ درونی م رو دچار عذاب وجدان کنه. آرامشم رو از من گرفت، اما عذاب وجدان نه... دارم پراکنده گويی می کنم باز، اما بايد بنويسمشون تا دوباره کمی بعدتر نگاهشون کنم و خودمو لا به لای سرريز کلمه ها پيدا کنم... تو اين مدت خيلی جسته و گريخته راجع به اين قسمت از اتفاق ها با هم حرف زديم. تا مدتی من آمادگی شو نداشتم و بعد هم اتفاق های ديگه ای افتاد و فرصتش کم تر پيش اومد. هنوز هم شايد راحت نتونم در موردشون باهات حرف بزنم. اما هميشه حس می کنم برام لازمه اين کارو بکنم. برام لازمه يه سری چيزا رو که هميشه فرار می کردم ازشون، از زبون شخص تو بشنوم. به تاثيری که حرف هات روم می ذاره احتياج دارم به گمونم... و با اين که پروسه ی سختی خواهد بود، اما به آرامش بعدش می ارزه... اما اين که کی دچار حس حرف زدن بشم رو،

ندانَوَم!

..
  




به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند که برون در چه کردی که درون خانه آيی

..
  




تو ويژه نامه ی شهريور مجله فيلم، بر اساس نظرخواهی از شصت منتقد فيلم، ليستی منتشر کرده از شخصيت های ماندگار سينمای ايران. و خوب طبق معمول قهرمان های فيلم های مهرجويی بالاترين آمار رو به دست آورده ن. حميد هامون (هامون) نفر اول و مش حسن (گاو) نفر دوم شده ن. از تو ليست بيست نفر برگزيده من اينا رو دوست داشتم: سيد (گوزن ها)، نايی جان (باشو غريبه ی کوچک)، مجيد ظروف چی (سوته دلان)، اميرو (دونده)، سيما رياحی (شوکران)، مش قاسم (دايی جان ناپلئون)، ميم (درخت گلابی)، حاج کاظم (آژانس شيشه ای)، طوبا (زير پوست شهر)، رضا مارمولک (مارمولک)، و ليلا (ليلا).

دو تا مصاحبه ی خوندنی هم داره با خسرو شکيبايی وعزت الله انتظامی برای نقش های هامون و گاو مش حسن.

داشتم فکر می کردم که ما، يعنی نسل ما از لحاظ سنی لااقل يک نسل با اين رده ی سنی فاصله داريم، اما علائق و قضاهای فکری مشترک زيادی داريم. حرفاشون رو می فهميم. اون قدر که انگار هم سنيم. در حالی که با نسل بعد از خودمون، يه شکاف عميق فاصله داريم. يه شکاف بزرگ غيرقابل انکار... جوونی ما يه جا اون وسطا گم شد... زودتر از اونی که بايد بزرگ شديم، نه؟



×××××



بخشی از مصاحبه:



"لاکردار، اگه بدونی هنوز چه قد دوسِت دارم"



...اين گفت و گو به عشق کسانی انجام شده که غريبه ترينشان کافی ست يک ضرب المثل هامونی بپراند تا صميمی شود و بتواند به آسانی مخ طرفش را بزند، البته اگر او هم اين کاره باشد. برای آن هايی که کافی ست در اولين ديدارشان به هم بگويند: "چه طوری جانور؟" تا بشوند دوست های ده ساله، و کتاب که به هم می دهند اين جمله را چاشنی اش کنند که: "اگه می خوای بسوزی اين رو بخون" ؛ بعد گردن شان را يک وری کنند و بخوانند: "مرا تو بی سببی نيستی، به راستی صلت کدام قصيده ای ای غزل..."



... سپيده زده بود و همه ی وسايل را جمع کرده بودند که يک دفعه گفتم: "وای آقای مهرجويی، جمله ی اصلی را يادم رفت بگويم... لاکردار اگه بدونی هنوز چه قد دوستت دارم..." مهرجويی با تعجب گفت: "آن قدر اسير ايده ی پله شمردن شديم که ايده ی اصلی يادمان رفت." ..... تا چند وقت بعد که درست قبل از شروع فيلم برداری صحنه ی پرت کردن اسلحه با مهرجويی در بيابان قدم می زديم من گفتم: "الان موقعش رسيده که آن جمله را ضبط کنيم." مهرجويی پرسيد: "کدام جمله؟" جواب دادم: "لاکردار،اگه می دونستی هنوز چه قد دوستت دارم." گفت: "آره آره، انگار الان وقتشه." بعد رو کرد به دستيارش و گفت: "امير سيدی، اون جمله را الان می گيريم." سيدی پرسيد: "کدام؟" مهرجويی بلند گفت: "لاکردار، اگه می دونستی هنوز چه قد دوستت دارم." (بغض می کند) سيدی برگشت طرف صدابردار که می پرسيد چی رو بايد بگيريم. امير داد می زد: "لاکردار، اگه می دونستی هنوز چه قد دوستت دارم." حالا من و مهرجويی زل زده ايم به اين ميزانسن و رد و بدل شدن اين جمله. صدابردار هم به آسيستانش همين را گفت: "لاکردار، اگه می دونستی هنوز چه قد دوستت دارم." هر دفعه که اين تکرار می شد، مهرجويی رو می کرد به من و می گفت: "شنيدی، اون هم جمله رو کامل گفت." ..... مهرجويی وسط بيابان نشسته بود و می کوبيد روی پايش و می گفت: " ببين دنيا چه قدر قشنگ می شد اگر همه ی آدم ها فرصت می کردند همين يک جمله را به هم بگويند... لاکردار، اگه می دونستی هنوز چه قد دوستت دارم."



×××××



پ. ن: " لاکردار، اگه می دونستی هنوز چه قد دوسِت دارم ."



..
  




هووووم با هوممممممم خیلی فرق داره ها

هوووووم توش درده، یه درد سرد و تیز



"ديوونه"

..
  



Wednesday, September 15









گاه از تمام داشته ها

تنها برايت زمينی سرد به جای می ماند

تا به آن چنگ زنی از درد


دستانت باز خالی بماند و

بر درگاه ِ بی هنگام به استيصال سر فرود آوری



گاه از تمام نداشته ها

تنها دستی گرم به سويت دراز می شود

تا باز نفشاريش

نه از روی نخواستن

که از سر ناتوانی و

تقدير نفرينی زمين را به خاطر آوری



....



مطرود روزگار که باشی

به دنبال آخرين کلام گشتن

بی هودگی ست



بايد که بگذری بی حرف

بی آخرين کلام

و فرود آيی بر همواره بی کوبه ی نا به هنگام



.....



نفرين زمين است اين

که زنده باشی اما

محکوم به زندگی نکردن



نفرين زمين است اين

.


..
  




من بد بودم اما بدی نبودم

از بدی گريختم

و دنيا مرا نفرين کرد

و سال ِ بد در رسيد...



"شاملو"



+-+-+-+-+



هه.. يه وقتايی که يه شعری از شاملو می نويسم، ياد حرف دوستی ميفتم که می گفت: به اينا می گن استفاده ی دبيرستانی از شعرای شاملو! منظورش اين بود که شعرای پر مغز و حرف دار شاملو رو تا حد نامه نوشتنای احساساتی بچه مدرسه ايا پايين مياريم. و حتا در جاهايی به کارشون می بريم که زمين تا آسمون با منظور شاعر متفاوته. معتقد بود اين جوری شعرها رو به ابتذال می کشيم.

من اما می گم نوچ!



+-+-+-+-+



کاش می تونستم دچار استفراغ مغزی بشم

هر چی که اون توه رو بالا بيارم

تا سر حد مرگ

بعد خالی بشم

خالی ِ خالی.



+-+-+-+-+



چقدر يه امروز رو دلم می خواست مجبور نباشم رو پاهای خودم وايستم.

چقدر يه امروز رو دلم می خواست همه ی غصه های دنيا رو تو بغل تو گريه کنم و تموم شم.

چقدر امروز دلم می خواست باشی.



.Je Suis Malade



+-+-+-+-+



يه هو هوس کردم سه تايی با هم بميريم و اون جا بمونه و رنج بکشه.



+-+-+-+-+



خدا جونم تشنمه

يه قلپ بارون کتز اند داگزی می خوام...



+-+-+-+-+



اممم.. خوب راستش کار بی هوده ايه که آدم واسه هر چيزی که تو اين وبلاگا نوشته می شه بخواد دنبال مصداق يا مخاطب واضح و مبرهن بگرده. فک کنم خسته شيم آخرش، نه؟



+-+-+-+-+



و نتيجه می گيريم که:

آخ اگه بارون بباره...







..
  




اسير ميمانم

در آن دستان کوچک مهربان

که به تنگی در آغوشم میگيرند

سر خم ميکنم

مقابل آن چشمان معصوم گريان

که اشکهای خردساليشان را بر گونه هايم ميبارانند

و بی صدا ويران ميشوم.



"مادر نصفه نيمه"

..
  



Tuesday, September 14

..
  




نه خلاف عهد کردم که حديث جز تو گفتم

همه بر سر زبانند و تو در ميان جانی

..
  




باران!

این طوفانها هنوز همه چیز را از من نگرفته اند.

هنوز چیزهایی برای من مانده است.

.....

باران!

من عزیزترین دارایی ام را جایی در انتهای قلبم پنهان کرده ام.

جایی که هیچ کلمه ای به آنجا نخواهد رسید،

جایی که هیچ دستی به آنجا راه نخواهد برد؛

دارایی ام را نگاه می دارم و هرچه طوفان،

هرچه باد،

هرچه موج بیاید من چیزی را از دست نخواهم داد؛

آن چه ماندنی است، خواهد ماند، خواهد ماند...



"شازده کوچولو"

..
  




آدما وقتی خيلی خيلی گشنه شون می شه ياد چی ميفتن؟

من يه مدتيه وقتی شديدا گشنه می شم و می مونم چی بخورم، اساسن دلم کتاب مستطاب آشپزی نجف دريا بندری رو می خواد، از يه سال و نيم پيش تا حالا فکر کنم! هر بارم که می رم کتاب فروشی می گم اين دفه ديگه می خرمش، اما آخرشم همه چی برمی دارم و واسه اين يکی اصولا پول کم ميارم!

بعد حالا هم از اون وقتای خيلی گشنگيمه!!

..
  



Monday, September 13



















































به دست هام نگاه می کنم

به دست هايی که تا همين پيش تر ها مغرور بودند و پر اطمينان

به دست هايی که می بردندم تا سقف آسمان

تا خورشيد



به دست هام نگاه می کنم

به دست هايی که خسته اند

خسته و خاک گرفته

به دست هايی کوتاه مانده

حتا از درگاه پنجره.

..
  



Sunday, September 12

..
  




داشتم تو مجله فيلم های قديمی م دنبال نقدهای Dogville و The Piano Teacher می گشتم که چشمم افتاد به پرونده ی فيلم شب های روشن. دوباره ياد حال و هوای جشنواره افتادم و ياد حسی که بعد از ديدن فيلم داشتم. يادمه چقدر دلم خواسته بود صدای استاده يه جور ديگه باشه. يه صدای بم و نافذ، صدايی که هميشه از ديدن همچين شخصيتی تو ذهنم مياد؛ از اون صداها که آرامش صاحبش رو به راحتی به مخاطب منتقل می کنه و به وضوح تاثير گذاره؛ يه صدايی مثل صدای تو. و چقدر دلم سوخته بود از اين که صدای آقاهه به شخصيتش نمی خوره. آنتونيا شرکاء هم در همين مورد نوشته بود: " در مورد مهدی احمدی (بازيگر نقش استاد) می پذيرم که او قرار است بازی سرد و تلخی ارائه دهد که به شخصيت منزوی و تلخ انديش او بخورد، اما به سختی می توان عشقش را باور کرد. صدايش خام و ناپرورده به نظر می رسد... انتظار من اين بود که دست کم وقتی عاشق می شود کمی شعرها را با حس تر بخواند. در حالی که لحنش چندان فرقی نمی کند. "

و بعد ابتدای همين مطلب مقدمه ای نوشته با عنوان يک عاشقانه ی کامل:

...شب های روشن فيلمی ست از نسل ما؛ نسلی که نوجوانی و جوانی خود را -اگر ديگر خود را جوان ندانيم- در سال های پس از انقلاب و جنگ سپری کرد؛ نسلی که به تعداد کتاب هايی که خوانده بود افتخار می کرد و در عاشقی، معنای عشق را در لا به لای کتاب ها می جست. بنابراين خيلی عجيب نبود که برای نوشتن يک شعر يا نامه ی عاشقانه دست به دامن ادبيات شود. ما از نسلی هستيم که هنوز به محبوب خود فيلم و کتاب هديه می دهيم و از او هم توقع گردن بند و النگوی طلا نداريم. اين است که می گويم شب های روشن شرح حال نسل ماست.
..
  




اوهوووم،

با تو آسان می شد از دست سياهی ها گريخت...



..
  



Saturday, September 11

هه!دیر کردی رفیق جان!



من خوب می دانم وقتی کسی بخواهد این اعتراف صادقانه را بگوید،چگونه به هر چیزی چنگ می اندازد تا زمان اعتراف را عقب اندازد.چگونه همه مشکلات روزمره یک باره زیاد می شوند تا او یادش برود چه چیزی می خواسته بگوید.اگر کسی توانست همه روزمرگی ها،همه ترس ها،همه دلهره ها را کنار بزند و این جمله را بنشاند روی قلب دیگری، هنر کرده است.



می دانم که تو بین همه این انتظارها،همه این امروز و فردا کردن ها،همه این فرارها می مانی و می پوسی.می مانی و هرگز نمی فهمی دوست داشتن وحشی است.باید به موقع رامش کرد.نمی فهمی که زمان رام شدنش را،زمان به کلمه آمدنش را خود تعیین می کند نه تو!



"فراموش خانه"

..
  












































دلم از اينا می خواد به شدت.



..
  




و زخم های من همه از عشق است

عشق...

..
  



Friday, September 10

ابر سياه به اين طولانی ای هم نوبره والا!

هر چند ديگه مثل قبلنا اون قدرام رعد و برق نداره و تو مقياس خودش کلی داره باهام خوب راه مياد، اما همين قدرم که سايه ی خاکستری ش دنبالمه، بازم آزار دهنده ست يه جورايی.
..
  



Thursday, September 9

wow، عجب فيلمی بود اين Dogville و عجب پايان غير قابل پيش بينی ای! عجب ديالوگای پايانی توپی داشت، و اين نيکول کيدمن عجب بازی ای کرده بود. خوشم مياد ازش زيادتا.

البته ريتم و سبک فيلم از اونائيه که بايد اولشو تحمل کنه آدم. مثل صد سال تنهايی مارکز می مونه. اما ارزش تحمل کردن داره، اساسی.



×××××



اين چند روزه قيافه ی يه صحنه ی Big Fish مونده تو کله م. اون جا که آقا خانومه که عاشق هم بودن، حالا ديگه پير شدن کلی. بعد آقاهه وان رو پر آب کرده و توش خوابيده، بعد خانومه مياد لب وان می شينه و حرف می زنن، از اون حرف زدنا که فقط خودشون دوتا حس همديگه رو درک می کنن؛ بعد خانومه که هميشه از اون لبخند عميفا داره با لباس می ره تو وان آقاهه رو بغل می کنه، از اون بغل آرومای سبک... دوستش می داشتم.



×××××



ديدی بعضی آدما دستاشون خيلی بزرگه و کلی چيز توش جا می شه؟ بعد اين جور آدما مشتشون هم خيلی بزرگ می شه ديگه. بعد اون وقت نه اين که می گن قلب هر کس اندازه ی مشتشه، پس قلبشونم بزرگ می شه کلی. اون وقت اون آدم با قلب به اون بزرگی، دلش می شه قد يه دريا...

من ديدم.



×××××



می گم چه قشنگ می شه آدم اسم چار تا دختراشو بذاره باران، دريا، ساحل، صدف.



×××××



.undo this hurt u caused when u walked out the door & walked out of my life



×××××



نکنه پاييز منم سرطان گرفته باشه؟؟

يه هو دلم شور زد.



×××××



تا حالا شده نصف شبی بری خواستگاری؟!



×××××



اتفاقی که افتاده اينه:

ديگه اصلن خودمو دوست ندارم.

..
  



Wednesday, September 8

در روايات آورده اند که:



صالح علا تو کافه تئاتر يه عکس از حسين پناهی گذاشته و زيرش نوشته:

سادگی ديگر حسين پناهی ندارد.



خوشگله، نه؟

..
  




در آتش شستشو کرده ام

و اينک راز سمندر را می دانم

چون برخاسته ام از خاکستری

که از سوختن من بر جای مانده است.



*****



من نخواستن را

جانشين خواستن کرده ام

و چه سهمگين جان سپردند

همه ی اين خواستن هايم.





بيژن جلالی --- ديدارها

..
  




شديدا دلم متن نوشته شده ی افسانه ی ماه و پلنگ رو می خواد. تو اينترنت هرچی گشتم فقط فايل صوتی پيدا کردم، هيچ جا متن کاملش نبود که نبود.

..
  



Tuesday, September 7

بگذار بی رحم باشم و چشمانم از سختی بدرخشد

راه نيم رفته را اما به تمامی بروم.



" ديری با من سخن به درشتی گفته ايد

خود آيا تاب ِ تان هست که پاسخی درخور بشنويد؟



رنج از پيچيده گی می بَريد؛

از ابهام و

هر آن چه شعر را در نظرگاه ِ شما

به زعم ِ شما

به معمائی بدل می کند.

اما راستی را

از آن پيش تر

رنج شما از ناتوانائی ی ِ خويش است

در قلم رو "دريافتن"

که اين جای اگر از "عشق" سخنی می رود

عشقی نه از آن گونه است

که تان به کار آيد " *







حکايت ماست اين:





گورکنان ايستاده اند

خالی چشمانم را مويه بر جنازه ات انگاشته اند

مهيای ريختن خاک اند بر مزار آن چه به تعبيرشان دير زمانی ست به سوگواری نشسته ام



می گويم: نمرده.. اين جاست.. با من است.. کنار همين روزها و شب هام

می گويند: و قوم مرده پرستی که مائيم!

به سوگ نشستن و جامه دراندن بر چنان عزيزی رواست

اما وهم زنده بودنش؟

هرگز



تلقين مرگ به گوشم می خوانند و نمی دانند چشمانم اگر به غم نشسته

نه سوگوار تو

که خيس هزار حادثه ست



نمی دانند چشمان به راه مانده ام

نه در انتظار تو

- تو خود اين جايی و با مايی -

که چشم به راه معجزتی ست

از آن گونه که سزاوار افسانه هاست.



" نه

تو را برنتراشيده ام از حسرت های خويش
" *





*****



" دوستت می دارم بی آن که بخواهم ات.



سال گَشتگی ست اين

که به خود درپيچی ابروار

بغُری بی آن که بباری؟



سال گشته گی ست اين

که بخواهی ش

بی آن که بفشاری اش؟



سال گشته گی ست اين؟

خواستن اش

تمنای ِ هر رگ

بی آن که در ميان باشد

خواهشی حتا؟



نهايت ِ عاشقی ست اين؟

آن وعده ی ديدار ِ در فراسوی ِ پيکرها؟ " *





*شاملو





..
  




پرده ی آشپزخانه را کنار می زنم.. حياط را آب پاشی کرده اند و بوی چمن های خيس حتا به من هم سرايت کرده.. نگاه می کنم.. انتهای حياط طولانی ما هنوز هم دری ست که رو به کوچه باز می شود.. يادم می آيد در کوچه آدم ها زنده اند و راه می روند.. بی ترديد اين ميان تنها منم که راه را و بی راه را به يک باره گم کرده ام.

..
  



Monday, September 6

هاها.. يادمه قبلنا چون هميشه آدم کامپيوتر دان دور و برم بود، هيچ وقت رو پای خودم وای نستاده بودم و تا اين کامپيوتره يه چيزيش می شد زودی دست به دامن دوستای کامپيوتريم می شدم. بعد چون هميشه هم بودن، هيچ وقت احساس نياز نکرده بودم که خودکفا شم. بعد دست روزگار که ديد خيلی خوش به حالمه، سه سوت حالمو گرفت اساسی! به طوری که هيچ آدم کامپيوتری ای دور و برم نموند که نموند! اينه که الان کلی خودم دکتر کامپيوتر خودم شده م!

بعد دوباره همون قبلنا چون هميشه آدم تمپلت دان دور و برم بود، هيچ وقت کارای وبلاگمو خودم نکرده بودم و هيچ وقتم به مشکل برنخورده بودم. تا اين که دست روزگار دوباره چشمش افتاد به من و کار خودشو کرد، اين شد که تو اين دو سه ماهه عوض دو سال و نيم گذشته کلی از اين کارای جنبی ياد گرفته م!

اگه دست روزگار همين جوری گير بده به زودی ياد می گيرم آهنگارو فلش کنم که هيچی، دچار طراحی صفحات وب و فرانت پيج و مووبل تايپ و اينا هم می شم به گمونم!



پ. ن: ها راستی، من از بچگی دلم از اين وبلاگا می خواست که گوشه شون لينک داشته باشه. بعد نه که قضيه ی نابلدی باشه ها، ملاحظات اخلاقی و گيرهای اجتماعی باعث می شد که بی خيالش بشم و در حسرت وبلاگ لينک ثابت دار باقی بمونم!

اما سعی می کنم ناکام از دنيا نرم.



*****



فروغ جونم... درکت می کنم اساسی! يه روزهايی هست در زندگانی که آدم می گه اصلن هيشکی منو دوست نداره! ولی خوب اينم يه خورده از همون چشمه های دست روزگاره! همچين يه کوچولو که محلش نذاری درست می شه. اما خوب اون افت نوازش خون رو ديگه به اين سادگيا نمی شه کاريش کرد، در کمال تاسف اينم درک می کنم به شدت ;)

عجالتن ماچ ماچ.

..
  




ساده است ستايش گلی

چيدنش

و از ياد بردن که گلدان را آب بايد داد.




"مارگوت بيگل"

..
  




تو اين فيلم ديدنای اخير دو تاشونو خيلی دوست داشتم. Big Fish تيم برتن و Being There.

ماهی بزرگ از اون فيلمای فانتزيه که بايد حوصله ی ديدنشونو داشته باشی. و سوژه شم که يه جورايی خوراک منه. حکايت يه آقاهه ست که از اساس تو روياهاش زندگی می کنه و اتفاقات روزمره و بی رنگ و بوی زندگی رو خودش رنگ می زنه.

دومی هم دقيقا مثل کتابش بود. البته مثل هميشه بهتره اول آدم کتابش رو خونده باشه و بعد فيلمشو ببينه. من کلی مشتاق بودم ببينم نقش اين آقا باغبونه که آخرش می ره که رئيس جمهور بشه رو کی بازی می کنه. خداييش پيتر سلرز خيلی خوب شخصيت رو از آب درآورده بود. فقط حيفه که کسی فيلمو ببينه بدون اينکه کتابه رو خونده باشه. چون يه عالمه توضيح های کليدی تو کتاب هست که باعث می شه به شدت به Chance (شخصيت اصلی ) علاقه مند بشی که طبعا اون توضيحات رو نمی شه تو فيلم به اون کاملی ارائه داد.

خلاصه که چسبيده شد بسی.

..
  



Sunday, September 5

دلم يه مغازه ی عينک آفتابی فروشی می خواد که اولين مغازه ی سر راهم باشه و توش يه عينکی داشته باشه که همون دفه ی اولی که می زنمش عاشقش بشم و سه سوت بخرمش و اصلنم دلم نخواد مغازه های بعدی و عينک های بعدی رو امتحان کنم!

بعد دلم يه مغازه ی شلوار جين فروشی می خواد که هنوزم از اون شلوار جين گشادا که رو پاچه ش از اون جيب گنده هاست داشته باشه و رنگش درست همونی باشه که می خوام و اندازه م باشه و گودی کمر هم نداشته باشه و مجبور هم نباشم قدشو کوتاه کنم و اون قدر دوسش داشته باشم که لااقل تا چند ماه هيچ ويترين شلوار جين داری توجهمو جلب نکنه!

بعد دلم يه مغازه ی عطر فروشی می خواد که غير از اکلت و مون بلان، محض رضای خدا يه عطر سرد ديگه هم داشته باشه که عاشق بوش بشم و اصلنم وسوسه نشم که دوباره برم سراغ عطرای گرم!

بعد دلم يه مغازه ی نايک فروشی می خواد که از اون کيف پول خاکيا داشته باشه که تمام دورش زيپ داره و اصلنم نگه نسل اون کيفا منقرض شده، بعد چه بهتر که بغلش اون مغازه بوسينيه باشه با همون کيفه که رنگش معطل مونده بود بين سبز تيره و خاکی، همون که بدجوری چشمک می زد اون قديما، اما قبل از اين که بخرمش مُردم يه هو!

بعد دلم يه کوله پشتی فروشی می خواد که يه کوله ی خوشگل داشته باشه که اندازه ی کوله سورمه ايه عاشقش بشم. بايد اعتراف کنم در مورد رنگش هيچ ايده ای ندارم!

بعد دلم يه مغازه ی لباس زمستونی فروشی می خواد که توش يه پولوور هيجان انگيز داشته باشه، از اون رنگی رنگی های گنده که دماغتو می تونی بکنی تو يقه ش و آستيناشم تا سر انگشتات کش مياد!

بعد دلم يه دفتر فروشی می خواد که از اون دفتر کلفتا داشته باشه که جلد چرمی خوش رنگ دارن. از اونا که کاغداش يه رنگ خاصی دارن و بوی نوشتن می دن، بعد جلدشم قفل غير کليد دار رمز دار داشته باشه. يه چيزی تو مايه های اون تقويم جلد قرمزه که شيش سال پيش خريدمش.

بعد دلم يه دونه از اون مدادای فابر کاسل می خواد که اتود نيست و تراشيده می شه و چوبيه و بوی چوبش گيجت می کنه.

خوب؟

بعدش ديگه حله... آخه نه اين که اون موقع ديگه حتمن تابستون تموم شده و کلی پاييزه و هوا خنک شده و داره بارون مياد، خوب؟ اون وقت پولووره رو با شلوار جينه می پوشم، از اون عطره هم می زنم اون قدر که دستام بوی عطر بگيرن، عينکه رو عوض تل می زنم بالا که موهام نريزن تو صورتم، اون ماگ گنده هه رو که روش الاغ طفلکی داره پر از شير قهوه می کنم چارزانو می شينم رو سنگای سرد رو زمين جلو شومينه که با يه شعله ی آروم روشنه، خوب آخه پنجره ها بازن که خونه بوی بارون بگيره و واسه همين همه جا سرد شده، بعد از تو کوله هه مداد و دفتره رو در ميارم و شروع می کنم به نوشتن و نوشتن و نوشتن. اصلنم به کيف پوله فکر نمی کنم که توش عکس تو نيست...

..
  




می دونی مشکل اساسی من چيه؟

اينه که عادت نمی کنم!

آخ که اگه يه ذره عادت می کردما... بخش عظيمی از مشکلات بشريت حل می شد.



مرداد با همه ی بدی هاش دو تا نکته ی مثبت داشت: خربزه ی مشهدی و انجير سياه.



شهريور داره از دستم ليز می خوره بدجور.



دلم يه سينما رفتن توپ می خواد.

هاها، ياد باران ميفتم و پسته های مغز شده...

ياد گاو...

ياد مارمولک...

اين سينما سپيده هم شوخی شوخی کلی خاطره شدا.

..
  



Saturday, September 4





من خالق لحظه هام

لحظه هايم را می آفرينم

رنگشان می زنم

و زندگی شان می کنم.

نمی مانم اما

تقدير من رفتن است

هميشه رفتن

و نه ماندن.



آدم ها اما

شريک لحظه هام می شوند

آفريده هايم را زندگی می کنند

خو می گيرند و دل می سپارند

.....

آدم ها نمی دانند

تقدير من هميشه رفتن است

و نه ماندن

ناگزيرم از گريزی هميشگی

فرار از لحظه ای که خلق شده بود برای لحظه ای

و نه عمری.



مانند نسيم می گذرم

زندگی شان برای لحظه ای بوی مرا می گيرد

من اما محکوم به رفتنم و رفتن محکومم می کند

آدم هام تنها می مانند

و لا به لای هزار پرسش بی پاسخ و هزار گلايه ی بی جواب نفرينم می کنند

نمی دانند

سال هاست دچار نفرينی ابدی ام.


..
  




يادت باشد زندگی را فقط تا زمانی زندگی بدانی که هر لحظه اش آگنده باشد از انتظاری. نه اين که انتظار کسی يا چيزی معلوم. که بايد آموخته باشی انتظار، زيبايی را مديون ايهام است و الهام. ايهام تا گشوده بمانی بر هر آن چه خواهد آمد و الهام تا اميدوار باشی به آن چه هرگز نخواهد آمد.

و عشق اگر هم ممکن باشد، جايی ست در دوردست بعيد فرزند نايافته يعقوب، تا نگاهش برای ابد نفی تمامی "نخواهد آمد" ها باشد...



"ستاره ی کوير"





**********



مي خواهم خودم را ساده کنم. صورت و مخرج راديکالها و مجذورها و e به توان n ها را با هم بزنم و برسم به هسته. چيزهايي که خودم را پشتشان قايم مي کنم تا از نگاه آن زن در آينه پنهان بمانم. فکر مي کني بتوانم بازگردم به سادگي بدوي انسان اوليه؟



"ليلای ليلی"



..
  




ای توبه ام شکسته

از تو کجا گريزم؟

..
  




يه وقتايی يه کلمه هايی وجود دارن در زندگانی که مثل پتک فرود ميان تو سر آدم. حالا نه که به قصد ضربت گفته شده باشنا، اما از اون جا که تو خودت زمينه شو داری و همچين يه نمه دنبال بهونه هم می گردی، به شدت می خورن تو هدف. بعد به خودت می گی: ديدی الاغ، هی خودت يادت می ره، مردم بايد بيان يادت بيارن!

حالا شده حکايت گوسفنده که ترجيح می داد پشت وانت بشينه و نياد جلو کنار خرا!

..
  




ديدی بعضيا دوست دارن آدمو عين اين تو فيلما بغل کنن؟ از اون بغلا که آدمو از رو زمين بلند می کنن و بعد تو ديگه پاهات رو زمين نيست.

خوب؟

بعد يکی خوب بلده بغلت کنه. قويه. می دونه چه جوری بلندت کنه. مثل يه پر سبک. بعد تو حس می کنی جات امنه و امکان نداره رهات کنه و بيفتی و می تونه همين جوری تا ته دنيا ببرتت. بعد ديگه محکم نمی گيريش. خودتو توی بغلش رها می کنی، بهش اعتماد می کنی، سکان رو می سپاری بهش.

بعد يکی هم هست که مياد بغلت می کنه، اما دردت می گيره. نمی دونه چه جوری دوست داری بغل شی آخه. بعد تو بغلش جات ناراحته. هر لحظه فکر می کنی الانه که تلپ از دستش بيفتی و استخونات ترک بردارن. تو دلت خدا خدا می کنی بذارتت زمين و از اين همه آويزونی خلاص شی. يک کلام، بهت نمی تونه آرامش بده، نمی تونه اعتمادتو جلب کنه، نمی تونه سکان رو از دستت بگيره.

خوب؟

بعد حالا بعضی آدما همين حس رو فقط با کلمه ها در تو زنده می کنن.

يکی اون قدر با اطمينان و مقتدرانه حرف می زنه و آرومت می کنه که به راحتی خودت رو به دست جريان کلمات می سپاری و آروم می شی و يه اعتماد عميق در وجودت ريشه می گيره و رشد می کنه و تا آخر دنيا می برتت. و همين برات کافيه. همون چار کلمه پُرت می کنه و گرم نگهت می داره. بی اون که نياز باشه نگران تضمينی برای اجراش باشی. هيچ... فقط همون چار کلام اطمينان بخش.

اما يکی هم هست که هيچ وقت اون اطمينانه رو به طور واضح و روشن بهت نمی بخشه. هميشه آخرش برات يه سوال بی جواب باقی می مونه. تو تعليق می مونی. آويزون هزار فکر و هزار حدس و گمان می شی و آخرشم خسته می شی و ترجيح می دی با پای خودت رو زمين وايستی و هر دستی رو پس بزنی. يکی هست که کلمه ها رو به پات نمی ريزه. هميشه برگی رو برای خودش نگه می داره و تو نمی دونی اين رو به حساب چی بذاری. به حساب نابلدی ش؟ که نه گمانم. به حساب هزار و يک چارچوب و قاعده و قانون؟ نه، بازی ما بی قاعده تر از اين هاست... پس چی؟

اون وقته که ذهن سودايی از راه می رسه و حکايت ها سر هم می کنه و من در مقابلش خاموش می شم، چون دليل محکمه پسندی ندارم. دارم؟



هيچی. می خواستم بگم اون اطمينانه هست، اطمينان ته کلمه ها؟ اون اقتداره هست، اقتدار ته جمله ها؟ اون می تونست به سبکی خيلی چيزا رو به آدم ببخشه. و وقتی نبود، خيلی چيزا رو به راحتی از آدم می گيره.

همين.

..
  



Thursday, September 2

به رسم يادگار

کاغدی سپيد تقديمت می کنم

پر از شعر نانوشته.

..
  




غريبه حرف می زند و حرف می زند، من اما ديگر ياد گرفته ام بشنوم و لب از لب باز نکنم.

حرف هايش اما آشناست، به شدت آشنا. راستش را بخواهی به تمامی حرف های توست. و اين می ترساندم.

برايم توضيح می دهد، دليل می آورد و همه ی اين ها آشناست، همه را شنيده ام. و از اين همه شباهت و اين همه تفاوت در شگفت می مانم.

به حرف های هر دوتان فکر می کنم و فکر می کنم و دوباره سُر می خورم ميان کابوس های بی انتها.

ميان کابوس های بی اعتنا به قرص های صورتی و سبز و بی رنگ و هزار رنگ.

پشت قضاوت ها گم می شوم و چشم هايم را به روی هرچه تصوير که از من جا مانده، می بندم.

کاش می شد تمام عکس ها را سوزاند و از شر آينه ها خلاص شد و در بی تصويری مطلق به سر برد.



من از اين قصه می ترسم... سردم می شود، يخ می بندم و کوران سوزنده می خشکاندم... من از برگ خوردن صفحه های اين کتاب هراسانم.. کابوس هايم دوباره بازگشته اند و دلم صدای تبلا می دهد... من تنهام

و از تنها ماندن در اين قصه می ترسم...



در من چيزی به بار نشسته که می ترساندم.

..
  




هاها، اين چندمين باريه که ازم می پرسن اين رفيقت الفی چرا نمی نويسه ديگه، لااقل اون که می نوشت کلی خبردار می شديم ازتون!

خوب اول در همين جا از سرکار خانوم الفی اتکينز رسما تقاضا می کنم جهت رفاه حال بی خبران گرامی دوباره نوشتن رو جزو برنامه شون قرار بدن، اين يک.

اما به دوش که فکر می کنم، کلی اندوهگين می شم. به اِنی گيوِن ترزدی هايی که باهاش زندگی می کرديم، به اون رستوران چينيه دم خونه ی ما و پارک قيطريه ی سر ظهر، به اون گوله گوله اشک ريختنا وسط برج آرين عين اين بچه يتيما، به پای زردآلوهای اسکان و کافه عکس رفتنای دوتائيمون، و اووووف به خيلی چيزای ديگه؛ بعد مقايسه می کنم با حالا... هوووم، راستش بدجوری دلم می گيره.

بد گم و گور شديم يه هو، نه؟

هر کدوممون قل خورديم افتاديم يه گوشه ی دنيا... پووووف.



..
  



Wednesday, September 1

يه فانوسی بود، که حالا ديگه نور نداره.

يه دوستی بود، که حالا ديگه نيست.

يه حس های پر لبخندی بودن، که حالا ديگه پشت هزار پرده قايم شدن.

يه دختره بود که فکر می کرد کافيه دستشو دراز کنه تا خوشه خوشه ستاره بچينه، اما زير يه سقف بلند بلند گير افتاد. رنگ آسمون هم يادش رفت.

يه قصه ی قشنگ بود که قرار بود به دنيا رنگ بپاشه، نارنجی و زرد و سبز، اما صفحه های آخرشو باد کند و با خودش برد.



حالا باز ما مونديم و کلاغ بی خونه.

..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017