Desire Knows No Bounds




Saturday, October 30

como el sol



عاشقی را خورشيدوار دوست می دارم

که گرم می کند و

نور می بخشد و

رنگ می پاشد

بی آن که بر ماش منتی باشد.

..
  




شعر



کاش تلفنت را داشتم

زنگ می زدم

و مي گفتم:

"با اين كلمات شعری برايم بگو"

تا آن را در وبلاگم بگذارم

و زيرش بنويسم:

"گراناز موسوی"!



!!!

..
  




تهران کوچيک شده

کوچيک و گرد و گرد

...

بعد هنوزم هم شهر کتاب نياوران داره

هم جمشيديه

منم دوسش دارم کلی.

..
  



Friday, October 29

اگه عاشق شده باشی، می فهمی چی می گم. بعضی روزا يه مزه ی ديگه دارن. انگار سفارشی به خاطر تو ساخته باشنشون. روزايی که قراره ببينيش يه رنگ ديگه ن. از صبش دلت يه جور ديگه تاپ تاپ می کنه. يه جور ديگه از زير پتو ميای بيرون، با يه حس ديگه دوش می گيری، با يه انرژی ديگه صبحانه می خوری.. می گيری چی می گم؟

بعد بعضيا هستن که يه روزای خاصی مال اوناس. Any Given Xday. مثلن هر يک شنبه ی موعود، هر سه شنبه ی موعود و يا... . همه ی هفته رو زندگی می کنن به عشق اون روزه که مال خودشونه فقط، مال خودشون دوتايی.

بعد اون وقت اگه عاشق شده باشی و مزه ی "انی گيون ايکس دی" رو هم چشيده باشی، می فهمی اين آقاهه چی می گه:



"از پنجره به پايين نگاه می کنی و انبوه جمعيت را می بينی که مثل مورچه هايی که گرد سوسکی جمع شده باشند، در هم می لولند. از اين فکر که هيچ کدام از آن ها نمی توانند مثل تو يک شنبه را ادراک کنند، پوزخند می زنی و دل ات می خواهد تکنولوژی می توانست ابزاری بسازد که به کمک آن بتوان طعم و بو و رنگ و جنس و لطافت و زيبايی و روح يک شنبه را مثل ابعاد يک تکه سنگ اندازه گرفت. يک شنبه برای تو مثل قطعه ای از بهشت می ماند که هفته ای يک بار از آسمان، از دورترين کهکشان ها به زمين هبوط می کند و دو ساعت توقف می کند تا تو او را سير تماشا کنی و باز به بهشت برگردد. يک شنبه برای تو ديگر از جنس زمان نيست. يعنی مثل يک تکه سنگ هم فضا را اشغال می کند و هم وزن دارد.

...

حالا اگر يک شنبه ای باشد که او نباشد، ناگهان دنيا در مقابل ات خالی و بی معنا می شود. پوچ و نامفهوم. درست مثل يک ظرف خالی يا لامپ سوخته يا تفاله ی سيب يا لانه ای متروک يا درختی بی ميوه يا واژه ای بی معنا. دل ات از چيزی که نمی دانی چيست انباشته می شود. تمام هفته را به انتظار يک شنبه مانده ای و انتظار کشيده ای و حالا يک شنبه را مثل شرط بندی، مثل يک قمار باخته ای. دست يک شنبه اين بار خالی ست. انگار يک شنبه مثل يک تکه کاغذ جلو چشمان ات مچاله می شود و در هم فرو می رود..." *



"چند روايت معتبر --- مصطفا مستور" *



پ.ن. اولين کتابی که از مصطفا مستور خوندم "روی ماه خداوند را ببوس" بود. خوب راستش با توجه به تعريفی که ازش شنيده بودم اون قدرها جذبم نکرد. يه خورده به نظرم شعاری اومد. اما اگه عادت داشته باشی مثه من جاهايی رو که دوست داری زيرشونو خط بکشی، يکی دو صفخه ی خيلی خوشگل از توش ميومد بيرون که من دوستش داشتم زيادتا. بعد به خاطر همون يکی دو صفحه رفتم بقيه ی کتاباشم خوندم. وقتی همه شونو خوندم ياد پائولو کوئيلو افتادم که بعد از کيمياگرش چه جوری تو بقيه ی کتاباش تکرار شد. اين آقاهه هم همون جوری! اما باز تو هر کدوم يکی دو صفحه ی چسب ناک پيدا می شه که ارزش يه دور خوندن رو داشته باشه.



نرگس خانم دو جمله است: نرگس خانم پير است، نرگس خانم نمی داند. فقط همين.

بعد فکر کرد که خيلی ها فقط يک جمله اند و بعضی ها حتا نصف جمله هم نيستند.

سايه يک جمله با هزار کلمه است: سايه خوب است.

مهتاب اما هزار جمله است. *



مهتاب آن قدر جلو آمد که سايه اش افتاد روی کسرا.

کسرا گفت: " دوستِ ت دارم. "

مهتاب گفت: " چه قدر؟ "

کسرا گريه اش گرفت: " آن قدر که نخوام زن ام بشی ." *

..
  




پسرعمه هه هنوزم که هنوزه از اون سر دنيا چشمش به نوشته های حسين يعقوبی که ميفته خودش رو شديدن موظف می دونه يه سوت بزنه! به قول خودش بعضی آدما هستن که کی ورد خاص خودشونو دارن. کافيه يه کلمه يا يه اصطلاح يا يه نشونه ببينی تا ناخودآگاه بيان جلو چشمت. بعد متنه رو که خوندم ناخودآگاه منم ياد جناب رفيق کويريم افتادم! انگار اين مقايسه ی خسرو و فرهاد عينن از رو دست اون کپی برداری شده!!





فرهاد عاشق پیشه - خسرو بچه مثبت



برای شخص من همیشه از دوران کودکی این سوال بود که بالاخره شیرین عاشق خسرو بوده یا فرهاد. خوشبختانه تحقیقات ما در حوالی کوه بیستون و کرمانشاه پاسخ واضح و روشنی داد. پاسخ این بود: هیچ کدام !

طبق مدارک یافت شده، شیرین در ایران باستان یک بانوی اهل اقلیت بوده که از لحاظ مالی هیچ کم و کسری نداشته. گویا یک بار که سقف اتاق کاخش نم می داده، وطبق یک سنگ نوشته ی نه چندان معتبر علت این نشت چکه کردن شیر دستشویی طبقه ی دوم بوده، می فرستد دنبال یک بنا. حالا نگو که بنا یک جوان قلچماق گردن کلفتی بوده که تازه از دهات برای کار به آن حوالی که در آن زمان شهر بوده آمده. طرف ریخت و قیافه ی بدی نداشته، از لحاظ جذابیت در مایه های تام کروز و از نظر زور بازو در حد آرنولد و فرانکی رینگ خونین بوده و اسمش هم فرهاد بوده است. طبیعتاً شیرین وقتی کار فرهاد تمام می شود، برای گرفتن تخفیف یک پشت چشمی نازک می کند که فرهاد در کمال سوء تفاهم آن را حمل بر ظهور عشق آسمانی می کند.

القصه خواننده ی مقاله ی آبزروری که شما باشین، فرهاد از آن روز به بعد هر روز به بهانه ی بتونه و گچ مالی دم کاخ شیرین سر و کله اش سبز می شده. شیرین هم که خر نبوده دوزاری اش می افتد که فرهاد گلویش گیر کرده و حسابی پیله است (طبق یادداشت های روزانه ی سودابه ندیمه ی ویژه ی شیرین در وبلاگ سودابه بانو: "بانو می فرمایند این جوانک عمله عجب سیریشی است.")

خلاصه شیرین با ندیمه هایش یک جلسه ی مشورتی می گذارد که چه کنیم شاخ این جوانک را بکنیم. همان سودابه که در پرانتز درباره اش خواندید، پیشنهاد می کند که از فرهاد درخواستی کنند که نتواند انجامش دهد. اول رودابه یکی دیگر از ندیمه های شیرین پیشنهاد می کند که از فرهاد بخواهند صدای یک صوت (یک صوت مثل صدای ساز چنگ) را رنگ کند. اما شیرین مخالفت می کند. بعد سودابه پیشنهاد می کند که فرهاد را بفرستند از وسط کوه بیستون جاده کمربندی بکشد تا هم شرش کنده شود و هم خلق الله ارابه سوار به سهولت بین استان های کرمانشاه و کردستان رفت و آمد کنند. پیشنهاد به اتفاق آرا تصویب می شود و فرهاد با شنیدن وعده ی وصل به شرط ایفای نقش سردار سازندگی و آبادانی و عمران آن حوالی، سر از پا نشناخته از همان ساعت مشغول به کار می شود.

از آن طرف خسرو پرویز را داشته باشید که یک بچه پول دار دربار نشین بوده ببخشید فی الواقع در آن زمان شاه رسمی مملکت بوده که جز گردش و اسب سواری کار و زندگی دیگری نداشته است. این خسرو پرویز یک نره اسبی داشته به اسم شبدیز...

القصه یک بار که شبدیز دنبال اسب شیرین می افتد، خسرو هم چشمش به جمال شیرین روشن می شود و یک دل نه صد دل عاشقش می شود و از او رسماْ تقاضا می کند به عنوان دبیر سرویس سوگلی باشگاه همسرانش با بیش از هزار و دویست عضو فعال شروع به فعالیت کند! خب شیرین هم که در خوابش هم نمی دید ملکه شود فوری پاسخ مثبت می دهد و برای اینکه شر فرهاد را هم کم کند به ندیمه اش می گوید: "برو به فرهاد بگو شیرین رو فراموش کن..... شیرین دیگه برای تو مرده..."

متاسفانه ندیمه که مثل من کم حواس بوده فقط قسمت دوم پیغام را به فرهاد می رساند و فرهاد هم آنقدر از شنیدن خبر مرگ شیرین پکر می شود که یادش می رود موقع دو دستی کوبیدن به سرش، تیشه را ول کند. خب طبیعی است که وقتی آدم دودستی با تیشه به سرش می زند، کله اش قاچ خورده و کلکش کنده می شود.

شیرین وقتی خبر مرگ فرهاد را می شنود خیلی ناراحت می شود. تا پنج الی ده دقیقه با کسی حرف نمی زند و آن روز ظهر هم نهارش را نصفه نیمه می خورد. اما بعد سفارش می دهد که برای گور فرهاد از سنگ مرمر سفید استفاده کنند و این جوری وجدانش راحت می شود.

بعد هم می رود پایتخت و زن خسرو پرویز می شود.

همین !



"حسين يعقوبی --- چلچراغ"

..
  



Wednesday, October 27

ياد اون تصويره افتادم؛

که توی بغل من خوابت برده بود

از اون خوابای سنگين و عميق

از نفسات معلوم بود



بعد دنيا گرم بود و

امن بود و

آروم بود



بعد من تکون نمی خوردم نکنه يه وقت بيدار شی

نکنه بفهمی صبح شده

نکنه بری..



..
  




اين روزا فقط کم مونده لوسيفر رو حموم کنم!

چرا شبانه روز همه ش بيست و چار ساعته؟؟



دو تا چيز برا آدم درس نخون پرروی با اعتماد به نفس کيلومتری، سمه:

تحويل گرفته شدن کيلويی از طرف استاد،

بالاترين نمره ی کلاس شدن در حالی که يه اپسيلون درس نخوندی و شب قبلشم تا ساعت چار صبح بيدار بودی!



خلاصه که يا سيستم آموزشی ما ايراد داره از اساس، يا که من کلی منبوغه م اما کشف نشده باقی مونده م!



بعدترشم اين که: آخ جون، خرمالو!!

..
  




می تونی ( به معنای عام ) ‌کفش اسپرت بپوشی با جوراب نخی کوتاه ، اما همسرت عاشق زنی می شه که جوراب نازک می پو شه با کفش پاشنه بلند.

می تونی از عشق يا احترام يا عادت عصای جادويی همسرت باشی ، اما اون عاشق زنی می شه که غرورش را حفظ کنه و با « ‌نه » های بلندش اون را فرو بريزه.

می تونی روی تخت بخوابی و هی بالا -پايين بپری ، اما همسرت عاشق زنی می شه که صاف می شينه و پاهاشو می ندازه روی هم.

می تونی به خاطر سامان دادن به زندگی يک هفته مرخصی بگيری ، اما همسرت عاشق زنی می شه که به خاطر همسرش مرخصی نمی گيره.

می تونی کنار همسرت تند تند غذا بخوری ،‌با دهن پر حرف بزنی و شيطنت کنی ،‌اما اون عاشق زنی می سه که آرام غذا می خوره.

می تونی بعضی روز ها مو هاتو شونه نکنی و شلخته باشی ، ‌اما همسرت عاشق زنی می شه که به غايت مرتبه.

می تونی بشينی جلوی همسرت لاک هاتو بخوری ، اما اون عاشق زنی است که لاک های تميز و سالم داره.

می تونی... می تونی... می تونی......

و . . .

و قصه هم چنان ادامه دارد.



نمی دونم حرفمو زدم يا نه ؟

زن ها می تونند راحت ، با سواد و « مرد درک !» باشند ، اما همسرشون عاشق زنی می شه که « زن » تره.

همين !



"هم خانگی با خواب"

..
  



Monday, October 25

"افسانه ی ماه و پلنگ"





^ ماه

* پلنگ

خواب چشمون پلنگ




.....



^ چرا هیچی نمیگی؟

* شاید اون وقتی که من هنوز تو دنیا نبودم یا شاید پیشتر از اون

حتی پیش از اون که اولین گیاه رو زمین سبز بشه،

اون زمونی که نه من پلنگ صحرایی بودم نه تو ماه آسمون

من و تو جای دیگه، توی یه دنیای دیگه با هم آشنا بودیم

توی دنیای پر از وهم و شکوه

مث خواب شاپرک، مث رویای یه گل در شب مهتاب بهار



^ کاشکی که من ماه نبودم مث تو

کاشکی پلنگ صحرا بودم مث تو



* کاشکی من ماه بلند آسمونها بودم .. مث تو

سالها پیش یه روز تنگ غروب رفته بودم نوک کوه که تورو خوب تماشا بکنم

یه دفه اون پایینا ته اون دره ی سبز یه صدایی پیچید که یهو قلب منو از جا کند

یه کسی داشت یه آوازی میخوند:

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی




^ داری آبم میکنی داری خوابم میکنی

* شایدم خواب باشیم شایدم الانه من خواب می بینم... خواب تو.. خواب ماه

^ شایدم یه روز خدا صد هزار سال پیش از این خواب ما رو می دیده

شایدم هستی ما سرتا پا، با همین تنهاییش،همین لحظه ی کوتاه فقط یه لحظه از خواب خداست

خوب خدا هم آخه خیلی تنهاست



.....



^ شماها هر چی باشه باز امیدی دارین

که یه روز صبح بشه باز خوزشید درآد باز آفتاب بزنه

روشنایی تو چشاتون بریزه دلتون باز بشه. اما من... من چی بگم؟

من که گیسوهام کمنده من که ابروهام کمونه

من که زندونی گیسوی سیاه خودمم

من که توی شب ظلمانی گیسوی خودم


تا ابد زنده به گورم کردن

من که از روز ازل از هزارون سال پیش گیسای بلندمو به طاق دنیا کوبیدن تک و تنها تو هوا تابم دادن، میون این شب بی صبح که زلف خودمه دار زدن...




* این همه غم منو آبم میکنه

مث مست می صدساله خرابم میکنه .

داره خوابم میکنه..



^ آره گیسوهام کمنده یه کمندی که به پاهای خودم پیچیده

آره گیسوهام سیاهه مث شب.. شب بی صبح و دراز..

شب بی روزن و تاریکی که زندون منه

آره من ماه بلند

من که توی دل غمگین خودم

حتی امید ندارم که یه شب به سحرگاه به خورشید برسم

من که الانه همه ذراتم واسه یه قطره ی نور، واسه یه بوسه ی صبح


داره پرپر میزنه.

من که حتی توی ذهنم اثری خاطره ای از سحرگاهی نیست

تا بهش فکر کنم

تا به یادش باشم..




.....



^ کاشکی من ماه نبودم

که به طاق آسمون زیر گنبد کبود

با کمند گیسوی گلابتونم بالای ابرا به دارم بزنن


می تونستم رو زمین راه برم مث تو

می تونستم تا ابد اینجا کنارت بمونم...




* کاشکی ریشه ی من در دل خاک نبود



^کاش که رشته ی تقدیر منو گیس گلابتون منو که تا ابد بسته به آسمون منو

تیغ آفتاب سوزنده یه روز پاره میکرد



* کاشکی خاک رهام میکرد.

کاشکی این زنجیر که تنم رو به زمین می بنده

که وجودم رو به اعماق زمین می دوزه

یه روزی قطع میشد


می تونستم بپرم دنبال تو بالا بیام

دیگه اونوقت کسی بود باهاش حرف بزنی

تو و من دیگه تنها نبودیم.




.....



می شنوی ماه بلند؟ اون داره می میره.

پادشاه سربلند کوهه ا پادشاه سهمگین دره ها

سرور دشت بی کرون، سردار بی یاور کوه

^ از خدا زیباتر از خدا غمگین تر از خدا تنها تر



اون داره می میره

^ بسه دیگه!



پلنگ داره میمیره

^ آخ نگو حرف نزن!



التماست میکنم ماه بلند اونو از اینجا ببر نذار این جا بمونه ببرش..ببرش

^ اون نباید بمیره اون باید زنده باشه.

اگه این پلنگ وحشی بمیره

اگه این سردار بی یاور کوه چشماشو هم بذاره


دیگه زیر گنبد مینایی، هیچ کس باقی نیست که به ماه نگاه کنه

که به ماه فکر کنه


دل پرسوزش اگه سرد بشه، آتیش سرکش سینه ش اگه خاموش بشه

دیگه در تموم دنیا چه کسی، میتونه عاشق بشه؟

اون نباید بمیره




.....



* آره ای ماه بلند

قصه ی زیباییست

دیگه از سنگ قشنگ تر توی دنیا چی میشه؟

سنگای خاموش و سخ تسنگ های بی شکست


سنگ های سرد و مغرور و بلند

که اقلا" میدونی که به جز سنگ به چیز دیگه تبدیل نمیشن

اما خوب ماه بلند

چی بگم

سنگ که گرمی نداره توی سینه ش طپش قلبی نیست

نه نگاهی داره نه امیدی خشمی نه انتظاری داره


میدونی..

وقتی نگاه یه کسی به چشت می افته

می خوای از توش یه حرفی بخونی

حرف سنگو چه کسی می فهمه؟

وقتی دست کسی رو می گیری دلت میخواد


که اونم دست تو رو فشار بده

میخوای اون دست مث دست خودت گرم باشه زنده باشه

آخه آدم چه طوری دست یه سنگو توی دستش بگیره

شهر ما از سنگه اینجا

ما تو باغچه ها سنگ می کاریم

اگه گاهی مست کنیم گریه ی مستونه کنیم


اشکهامون همه سنگه همه سنگ

دردمون از سنگه دلمون از سنگه

عشقمون، غممون شادیمون ماتممون همه سنگ همه سنگ


آره ای ماه بلند

این که می ریزه روما بارون نیست

این نگاه مردم دیار ماست

که به تو دروغ می گه


این که روی سر ما می باره

شعرشون سرودشون دعای بدرودشونه




^ دعای بدرود با کی؟

با تو ماه آسمون با تو گیس گلابتون

نمی فهمی؟

اونا از دیارشون تورو بیرون میکنن سنگسارت میکنن


^ سنگسارم میکنن؟

پس این بارون نیست؟

چرا این بارونه نفرت و نفرینه اینا بارون کینه ی دیرین ِ اینا

^چی میگی؟ نفرت و نفرین؟ چرا باید منو نفرین بکنن؟ کی به من کینه ی دیرینه داره؟

همشون ! ماه بلند همشون

شب طولانی زلفت مث یه تور سیاه روی این دیار گسترده شده

اونا خورشیدو میخوان


^ اونا خورشیدو میخوان

منو نفرین میکنن منو بیرون میکنن که آفتابو ببینن




.....



^حالا من خورشیدمو چرا از دست بدم؟ من به خورشید چرا پشت کنم؟

من که گرمای تنم زندگیم این پلنگ وحشی غمگینه

* تو پلنگ کوهسارم کردی

من یه پاییز غم انگیز بودم تو بهارم کرد

ییه درخت پیر و خشکیده بودم تو منو شکوفه بارون کردی

چشمه ی خشک بودم تو در اعماق دلم جوشیدی

تاک افسرده و پیری بودم تو شرابم کردی

^ تو شرابم دادی تو خرابم کردی



* تو غم عشق به من بخشیدی

تو به من اینهمه مستی دادی

شوق تو مستم کرد


^ مستی تو منو از پا انداخت



* تو قشنگی

^ تو قشنگم کردی



* تو سرود سرنوشتی

^ منو ساز تو نواخت

تو حماسه ای تو شعری




* منو عشق تو سرود تو به يه جرعه از این باده ی تلخ

دل پردرد منو نگاه خاموش منو

مست و شوریده وزیبا کردی



^ نه تو ماهم کردی

تو که سینه ات ستبره تو که بازوهات ستونه ستونای آسمونه


که پلنگ دشتهایی

پادشاه سهمناک کوههایی

پادشاه سهمگین دره هایی

* تو پلنگم کردی

تو تمام کوهها

به تمام دشتها تو پادشاهم کردی


عشق تو مست و سراندازم کرد

^ تو منو تو شهر رسوا کردی …



......



^ خوب دیگه باید رفت

* نه نرو

^ چاره چیه؟

من باید برگردم دوباره دور زمین، گردش بی ثمرم ادامه پیدا میکنه

دوباره قدم به راهی میذارم که نه پایانی داره نه به جایی می رسه

* نه! نرو

بی تو من تنها می شم

بی تو من سرد میشم

بی تو من می میرم




^ مگه من دور از تو غیر یه مرده ی بی گور و کفن

غیر یه برگ پلاسیده یه جشمه ی خشک دیگه چیزی هستم؟

* بی تو دنیا یه دفه خالی می شه

بی تو هرگیاه پژمرده می شه

بی تو هرگز نه بهاری میرسه نه گلی باز میشه

بی تو من یخ میزنم

بی تو من می میرم



^ خوب دیگه راهی نیست

تو خودت می بینی دارن از شهر منو بیرون میکنن


سنگسارم میکنن



* نه نرو

بی تو من سنگ میشم

بی تو من خاک می شم




^ تو بیا

تو بیا همراه من به آسمون پر بکشیم


جای تو اینجا نیست

تو تو این شهر غریب میون سنگا چه کاری داری؟


شهر مردمای سنگ

جایی که آسمونش،برگ و گلش بارونش همه چیش از سنگه

با پلنگ دشت کاری نداره

پادشاه کوه رو میخواد چیکار؟



ببرش ببرش



^ بیا با هم دوتایی به آسمون پر بکشیم

بیا از اینجا بریم

جای تو اینجا نیست




* آخه این کوه منه

من پلنگ کوهسارم خونه ی من اینجاست




^ کوه زیبای تورو تن این کرما به گند آلودند

پای دشمن تو خونه ت باز شده

بیا از اینجا بریم

این زمین جای تو نیست


دستتو بده به من بیا بالا



* نمیشه نمیشه



^ بندها رو پاره کن

از زمین جدا بشو

دستتو بده به من دستتو بده به من




*نمیشه نمیشه



^ میتونی!

تو پلنگی تو پلنگ کوهساری پادشاه دشتهایی پادشاه دره های هولناکی

زنجیرا رو پاره کن خودتو از زمین رها بکن

دستتو بده به من دستتو بده به من

.

.

.

.

* اومدم… بگیر این دست منه

^ دستتو بده به من

دستتو بده به من

دستتو بده به من





این همه غم منو آبم میکنه

مث مست می صد ساله خرابم میکنه



داره خوابم میکنه

.


..
  



Sunday, October 24

آخه چرا برادر من به دنيا نيومد؟؟

خدائيش اگه من يک عدد برادر، همه ش فقط يک عدد برادر می داشتم هشتاد درصد مشکلات عالم بشريت حل می شد.. اما ندارمش که.

تازه لااقل ممکن بود يک سوم اون هشتاد درصده با يه دائی حل شه، اما دائی دار هم نيستيم که!

بعد همين جوريا می شه که مشکلات بشريت تا ابديت به قوت خودش باقی می مونه.



+



هيشکيم که يه کرگدن ارزون نمی خواد که.. چه کنيم اون وقت؟!



+



دوران دون ژوان ها به پايان رسيده. نسل خلف دون ژوان ديگر فتح نمی کنند، فقط کلکسيون تشکيل می دهند.

کلکسيونر بزرگ جانشين شخصيت فاتح بزرگ شده است.



"دون ژوان --- ميلان کوندرا"



+



سپس پرواز بی همراه...

..
  



Saturday, October 23

کسی يه کرگدن ارزون نمی خواد؟؟

..
  




نزديک؟

توهمی بيش نيست.

آن چه عريان است و حقيقی ست

بی شک همان فاصله است و ديگر هيچ.



بر درگاه نشستی و گمان کردی دستت را که دراز کنی

ستاره ات را خواهی چيد

يادت رفته بود از تو تا ستاره هزار کهکشان راه است

نه هزار سال نوری.





پرده را کنار بزن

پنجره را باز کن

بر سر پنجه هايت بايست و قد بکش و ببين تا چه قدر دستانت از هيچ هم کوتاه تر است



به زير آ

چشم بر هم نِه

برو

.
..
  




انگار همه ی عمر را زندگی کرده باشم فقط به خاطر همان چند روز که با تو بوده ام. برای همان لحظه ای که نمی فهمیدم از کجا شروع می شود و کی تمام می شود، زندگی کرده ام به خاطر همان وقت هایی که دستهایم را به زور دور بغل بزرگت حلقه می کردم. زنده بوده ام انگار به خاطر این کلاف درهم و نا منتظر که بین بیهودگی روزهایم پیدایش شده است. کسی راز من و تو را نمی داند، کسی هیچ وقت نمی فهمد من و تو در این بیداری غریب ، خواب بوده ایم. من با تو یک عمر را درهمین لحظه زندگی کرده ام.





"my own's room"
..
  



Friday, October 22

سهم من اين است

سهم من اين است

سهم من

آسمانی ست

که آويختن پرده ای آن را از من می گيرد...
..
  




ساکت گوش می دم

بعد می شينم عقب

دستمو می ذارم زير چونه م

و ساکت نگا می کنم

دور شدنو

رفتنو

اما نه با اخما

نه

با يه لبخند

نه از اون لبخندای جوليا رابرتز وار ها

نه

با از اون لبخندا که يعنی من ديگه اون قد بزرگ شده م که بفهمم

.



...



چهارم رنگ بی رنگی...



..
  



Thursday, October 21

,Well, I think I've got ur words

&

,I think there are no more 2 say

&

.I think Enough is enough

yep

.Enough is Enough



..
  




من ابر شدم

گفته بودی که خورشيدی

يادت هست

تا زيباتر بتابی

چقدر گريستم؟



"روز به خير محبوب من --- رسول يونان"
..
  




چرا هنوز ياد نگرفته م همون موقع که ازم می پرسی مثه بچه ی آدم جواب بدم و همه چی رو نذارم به عهده ی تخيل تو!

چرا هنوز بعد از هزار ساعت صحبت کردن درباره ی آسمون ريسمون نوبت به تو که می رسه حرف زدن يادم می ره و ترجيح می دم هيچی نگم؟

چرا همه ی اون تصويرايی که تو توشونی از اساس بی کلام از آب در ميان؟

چرا هنوز وقتی می پرسی چی می تونه خوبت کنه صاف نمی گم "تو" ؟



می دونی.. همه ش به خاطر همون حسه ست که بهت گفتم. همون حس تکلف، تو محظور قرار گرفته گی، موقت بودنی، تعليق... نمی تونم چهره ت رو از پشت اين همه اتفاق تشخيص بدم ديگه... ديگه اطمينان ندارم به برداشتم، به حس های دريافتی م، به اون چه که می شنوم و اون چه که در واقع هست...

و خوب اين وسط تو هم کمکی نمی کنی که منو از اين سردرگمی در بياری.. فقط گوش می دی.. نه تاييد، و نه تکذيب.. اين دقيقن همون جاييه که منو به شک ميندازه..

حالا ديگه دوران ايهام و استعاره و لطايف الحيل و اينا نيست ديگه.. چيزی که من بهش نياز دارم شفاف سازيه.. رک و صريح.. چه خوشايندم باشه، چه نباشه؛ مهم برام اينه که واضح و سرراست باشه.. اين تنها کمکيه که می تونی بهم بکنی... و خوب من احساس می کنم داری تعلل می کنی.. و متاسفانه تر اين که از احساس خودم مطمئن هم نيستم حتا! .. واسه همين می شم آش شله قلمکاری که اين جاست!



بعد تازه چرا تر از همه اين که چرا نمی تونم با تو يکی بی رحم باشم؟؟
..
  



Wednesday, October 20

تو نيستی

اما من برايت چای می ريزم

ديروز هم

نبودی که برايت بليت سينما گرفتم

دوست داری بخند

دوست داری گريه کن

و يا دوست داری

مثل آينه مبهوت باش

مبهوت ِ من و دنيای کوچکم

ديگر چه فرق می کند

باشی يا نباشی

من با تو زندگی می کنم.



" روز به خير محبوب من --- رسول يونان "
..
  




هوووم

فايده ی موهای به اين بلندی چيه وقتی هيشکی نباشه اون قد برس بزنتشون که الکتريسيته ای شن برن هوا؟

دلم نمی خوادشون ديگه. داشتم صبر می کردم اينام بزرگ شنا، اما دلمو زدن آخر.. برم بندازمشون تو سطل سلمونی يه خورده دلم خنک شه.
..
  




می بينی چه بزرگ شده م؟

ديگه همه ش چشمم به در نيست.

حالا ياد گرفته م به ديوار خالی روبرو نگاه کنم.

بزرگ ترم می شم حالا،

وايستا.
..
  



Tuesday, October 19

طبق معمول يه ده دوازده صفحه جلو روم باز کردم که يکی يکی لود بشن و بخونمشون. بعد همين جوری که مشغول بودم ديدم اهه، از يه جا داره آهنگ وبلاگ مرحومم پخش می شه. بعد عين ابلها شروع کردم يکی يکی بستن تا ببينم کدومشونن! نمی دونم چرا دلم نمی خواست ديگه گوشش بدم. راستش دلم يه هو ريخت پايين! گفتم نکنه منم! بعد ديدم نه، وبلاگ ليلای ليلی بود. يادم اومد که قبلنا می خواست آهنگه رو بذاره.

...

هيچی.. اون نوستالژيه بود؟ حالا نوستالژی تر شد.
..
  



Monday, October 18

از پيامدهاي زندگي غربتي اين شود که کله صبح هر کدوم زودتر از خواب پا شدين کور مال کوري مي پري پشت قاقارکه به اميد الرت ساوند ميل ياهو که بگه گيشــــــوووووووووووونگ و صبحتو پر لبخند و قيلي ويلي کنه ...



"آی تک"



+



دلم الان بوی سيگار می خواد و براونی روبيک.. هيچ چی ديگه هم خوبش نمی کنه!



+



هه، دوباره خواب ديدم که بيدار شده م و گوشه اتاقم يه ويولونه، همون ويولون خوشگله که کلی دلم می خوادش. بعد دوباره عين احمقا دم گرگ و ميش صبح از زير پتوی گرم اومدم بيرون، کاپشن پوشيدم و خوب همه جا رو نگاه کردم، اما بازم نبود که نبود ):

بعد دوباره حواسم اومد سر جاش که خواب ديدی فرزندم، خواب ديدی!



+



آخرين کشفمم اينه که امروز تو Full Frontal ديدم جوليا رابرتز جان هم ساعتشونو دست راستشون می بندن. بعدشم من عاشق غذا خوردنشم هنوزم!



+



هوووم.. يکی از چيزايی که به صورت ديفالت روش حساسم، مرد خسيسه! از مرد حساب گر خسيس متنفرم، حتا اگه خود رت باتلر باشه! هيچ ربطی هم به وضع مالی ش نداره، خيليا هستن که علی رغم وضع مالی نامناسب، طبع بلندی دارن، بلند نظرن، و آدم اينو تو رفتارشون به وضوح می بينه. اما بعضيا هم هستن که با وجود موقعيت مالی مناسب، ذاتن تنگ نظر و حساب گرن. متاسفانه هم چين شخصی هر قدرم که آدم خوبی باشه و دوسش داشته باشم، اين خصوصيتش باعث می شه به کلی از چشمم بيفته!

راهم نداره!



+



بابا جون، مرگ يه بار، شيون يه بار، غير از اينه ديگه؟!

آخه آدم اين همه محاقظه کار؟؟

پووووف!

فکر می کنی چيزی رو که ممکنه يه هو از دست بدی، همين الانش يواش يواش داری از دست نمی دی؟؟

چرا جان من، از الانشم باختی، فقط چشماتو داری درست باز نمی کنی.. دتس آل.



+



روزای من عين اين خمير اسباب بازی های فابر کاسل می مونن. قيافه شون کلی خوش آب و رنگ و هيجان انگيز و سرگرم کننده س، اما کافيه گازشون بزنی تا بفهمی چه قد بی طعم و بوان!



+



هووووم.. نوچ.. نمی شه هم خدا رو داشت هم خرما رو! .. اگرم بشه مطمئن باش نه خداهه و نه خرماهه هيچ کدوم ته دلشون احساس خوبی نخواهند داشت.. حالا هر قدرم که تو آدم اسپشال و ويژه و منحصر به فردی باشی!

بعد يه وقت مياد که چشماتو باز می کنی می بينی شدی از اون جا رونده و از اين جا مونده.

بعد خودت می مونی و حوضت.

ببين کی دارم بهت می گما!



+



Miracles Happen



+



اگه می خوای برنده ی يه قلب باشی، کافيه بهش اطمينان بدی که هستی. بودنت رو قدرت مندانه بهش نشون بدی، بهش ياد آوری کنی هی. همون جمله ی کوتاه " من هستما، هر چی که بشه." ، همون جمله هه برگ برنده ست، شک نداشته باش.

می بَری.



+



نوستالژی.

..
  



Sunday, October 17

هنوزم وقتی صدای اون دعاهه رو می شنوم که اسمای خدا رو پشت سر هم می خونه، می شينم جلوی تلويزيون و خيره می شم به صفحه ش. هنوزم ربنا رو که می شنوم، بی اختيار اشک تو چشمام حلقه می زنه. هنوزم عاشق بوی افطارم. نون بربری داغ و پنير و کره و گردو و چايی شيرين و حلوا و شله زرد و سبزی خوردن و خورش بادمجون. هنوزم موقع افطار چشامو می بندم و دعا می کنم آرزوم برآورده شه..

دلم از اون خونه ها می خواد که توشون سفره ی افطار دارن، از اون خونه ها که موقع اذون همه به هم می گن قبول باشه، از اون وقتا که مامانه هی بهت اخطار می داد کم نون پنير بخور سير می شی نمی تونی غذا بخوری. دلم سفره افطارای خونه ی قيطريه مون رو می خواد. اون وقتا که بابابزرگ هنوز پيشمون بود و همه ی فاميل جمع می شدن رو ايوون بزرگ خونه ی ما. سماور زغالی با حياط و باغچه های آب پاشی شده و درخت بزرگ خرمالوی ته حياط. دلم از اون خونه ها می خواد که بوی ماه رمضون می دن..

چه قد دلم واسه اون من ی که تو مسجدالنبی موقع گفتن تکبيرة الاحرام اشکاش سرازير می شد و آرزوش اين بود که يه بار ماه رمضون اون جا باشه و دلش می خواست خدا رو ماچ کنه تنگ شده...

از کی گم شدم؟
..
  




يه وقتايی حريصانه دلم می خواد فقط خودم داشته باشمت.

..
  



Saturday, October 16

من به جنگل رفتم چون سر ِ آن داشتم که آگاهانه زندگی کنم.

من بر آن شدم که ژرف بزيم و تمامی جوهر حيات را بِمَکَم.

هر آن چه را که زندگی نبود ريشه کن کنم؛

تا آن دم که مرگ به سراغم می آيد چنين نپندارم که نزيسته ام.



×××××



برای جست و جوی دنيايی تازه، دير نيست..

بر آنم

تا در ورای غروب بادبان برافرازم.. و گرچه

آن قدرتی نيستيم که پيش تر

زمين و زمان را بر هم می زديم

اکنون ديگر همين گونه ايم

همين گونه

يکی هم سان قلب های جسور

پای مال زمان و سرنوشت

اما راسخ در اراده مان

برای تلاش

جست و جو

يافتن

و تسليم نا شدن

.



"انجمن شاعران مرده"
..
  



Friday, October 15

آهسته صدايم می کنی

صدايت درد دارد و درد آرام آرام در قلبم تراوش می کند.. کلامی نمی گويم اما.

صدايت درد دارد

می خواهم شانه ای باشم برايت تا دمی چشم هات را ببندی و خودت را رها کنی ميان دست های سيمانی م.. کلامی نمی گويم اما.

بوی هجرت می دهی

رفتن هميشه سرد است و سرمايی زمستان وار در تنم ريشه می دواند و می سوزاندم.. کلامی نمی گويم اما.



بوی هجرت می دهی و من بی سرزمين تر از هميشه به جای می مانم و باد مرا باخود تا هيچ جا نمی برد



سکوت می کنم



نمی گويمت هنوز تا دير نيست بيا مرهمی باشم برای دست های خسته و خالی ت

نمی گويمت هنوز تا دير نيست بيا همراهی باشم برای شانه های تنهايی ت

نمی گويمت هنوز تا دير نيست بيازندگی را به شيوه ی خود زندگی کنيم



کلامی نمی گويم



بغض های صد ساله و هزار ساله راه بر هر کلام بسته اند

چشم هات را و دست هات را گم کرده ام و معجزت آن کلام شفا بخش جايی حوالی دورها جا مانده انگار



می روی و سرما تا پشت پلک چشمان بسته ام هچوم می آرد و هزار ستاره در حسرت گل سرخ فرو می چکند بر آن دو شيار مورب بی رنگ

رفتنت را در سکوت بدرقه می کنم

کسی نيست

و شب هم چنان ادامه ی سياهی ست

زمان می گذرد

و پاييز آرام آرام پشت پنجره لانه می کند

بی بوی باران

بی بوی تو.

..
  




عشق نفرينی بی پروايی می خواد..

..
  




هوا اون قدر ابری و توپ بود که نمی شد از بيرون رفتن صرف نظر کرد، اينه که بعد از يه قرن دوباره دچار any given thursday شديم با اين خانومه.

دارينوش و مقاديری نوار و سی دی و کتاب و بعدشم چپ دست و هری پاتر به اضافه ی مقداری خرمگس تصادفی (ورژن مشابه گوليه) که طبق معمول يه ساعتی نان استاپ خنديديم از دستش.

بعد تازه خيلی شيک اومد وبلاگ قبلی منو معرفی کنه به دختر داييش، گفت: خواننده های وبلاگ اين دقيقن همون خواننده های فهيمه رحيمی ان که الان شيش ماهه در آتيش فراقن و اينا!

اون دسته گل به موقعشم که ديگه حرف نداشت D:

جای دخترک فوق ليسانسی رو هم خالی کرديم بسی.



+



ها راستی، اون بالابان که کلی زيباست به کنار، ورژن آذری ش (سرزمين آتش --- عليخان صمدوف) هم حرف نداره.



+



اصرار در نگاه داشتن ِ آن چه نگاه داشتنی نيست

به فرو ريختنش می انجامد

همانند دانه های شن

از ميان انگشتان.




"فرشته يی در کنار توست --- مارگوت بيکل"
..
  



Thursday, October 14

بعدشم آخه اگه اسب آبيه خيال هم نکنه که ديگه می ميره که.

..
  




.no puedo vivir sin amor

..
  




من عاشق اين شعره شدم که:





گاهی گذشته از همه یِ وزيدنهايش

می ماند باد

در پيچ كوچه ای

و نگاه می كند: پنجره را

و زير پنچره: درخت را

و پایِ درخت: سايه را

می چرخد زمين و سايه بلند می شود

كوتاه می شود

پاييز می شود ــ بهار و

بهار می كند درخت



و در زمستانش

ديگر درخت نمی داند

كه آمد و رفته ؟

پنجره نمی داند

كه بازاست يا بسته ؟

و باد

باد نمی داند

بوزد ، برود ،

وزيده است يا رفته ؟


.....





گهگاهی هم چنگ می زند

بر سيمِ خارداری

كه نوزد ديگر

و بماند

مثلِ يك تكه پارچه یِ ريشْ ريشْ

و بالْ بالْ بزند

در بادِ ديگری

اين باد
.....



باد

اما نمی داند تا كجا بوزد

كه پيدايت كند

بر تو بپيچد و

عريانت كند



شايد برایِ همين است كه گاهی ازلایِ پنجره یِ نيمه بازی می گذرد

لته هایِ روميزی را می جنباند و ليوانی را می اندازد،

كاغذها را پراكنده می كند و كتابها را به سرعت برگ می زند

بر می گردد ، خانه را می چرخد و

بيهوده ، بيهوده راهی ميجويد كه بازگردد

بازگردد ، برود

اما تا كجا برود



و نمی داند ، باد نمی داند

تا كجا بوزد

چرا بوزد

تا چه كند؟






" ک. بزرگ نیا"
..
  



Tuesday, October 12

بعد بازم اسب آبی با این خیال که الان یکی یه جائی داره دنبالش میگرده لبخند زد و به راه افتاد .



..
  




اوووووف

ديگه آخرشه خدائيش!

حساب کن Interior Design باشه که خوب اين به تنهايی کلی بسه، خوب؟

بعد سر کلاس کيک شکلاتی بی بی سرو بشه با چای، اينم خوب؟

بعد سی دی سلکشن منم پخش بشه با همون can't live و unbreak my heart و casablanca و الخ، اينم داشته باش.

بعد استاده چی؟ از معماری گذشته، از اون استاد جدی هايی باشه که اهل شعر و ادبياته و تو تيريپ هايکوی آوای غوک و چه می دونم اساطير يونان و اينا، پرتقالی هم بلده، بودابار و ويوالدی هم گوش می ده، آقای کيتينگ رو هم دوست می داره!

بعد خوف من مشعوفم ديگه همه ش!



*****



بعد فکر کنم من دوباره عاشق شده م! عاشق اين خانومه، نيکول کيدمن! البته با عرض پوزش از جناب الفی (قول می دم کماکان بهت وفادار بمونم P:)

هی دارم فيلماشو می بينم و هی داره ازش خوش ترم مياد.

از بازی عالی ش تو داگ ويل که بگذريم، اين Portrait of a Lady ش هم خوشگل بود بسی. بماند که چقدر اون آقای آزموند رو هم می شناختم متاسفانه! بعدشم که باز دلم خواست تو دوران اون لباسای پف پفی جيگر دامن بلند دار به دنيا ميومدم. فقط به شرطی که شلوار جين هم اختراع می شد همون وقتا.

بعدم واقعن فکر نمی کردم اين آقای برتولوچی بياد يه همچين فيلمی مثه Dreamers بسازه! خوب راستش من يه سری فيلما رو بر اساس اسم کارگردانشون انتخاب می کنم، بعد که ميام می بينمشون کلی شرمنده می شم و فک می کنم الان اين آقا فيلميه داره چه فکری در مورد من می کنه!

Belle De Jour جناب بونوئل رو هم ديده شديم بالاخره. البته به نظر من بيش تر از اون که شبيه Unfaithfull باشه منو ياد Eyes Wide Shut انداخت. پيام فيلم يه چيزی تو اون مايه ها بود به گمونم.

از بين فيلم فان ها هم با Green Card ژرار دپارديو خنديديم بسی.

Intolerable Cruelty هم ای، واسه سرگرمی بد نبود.



اينم يه جمله ی قصار از کاترين زتا جونز تو همين فيلم آخريه:



Dismiss your vows

your feigned tears

your flattery

for where a heart is hard

.they make no battery



*****



بعدشم وقتايی که من دچار دپرشن ام، قيافه م اونقدرا که از تو وبلاگم به نظر مياد غمگين نيست، خوب؟

بعد اين وبلاگه فقط اون حس پر رنگايی رو که به زبون نمياد تو خودش نيگر می داره، واسه همينه که گاهی، گاهی هم که نه، خيلی وقتا قيافه م اين تو همه ش زانوی غم به بغل گرفته و ايناست.

اما خوب واقعيت اينه که د لايف کماکان goes on، ودر وی لايک ايت اور نات. منم هنوز دارم سعی می کنم تا جايی که می شه به شيوه ی دلخواهم اکسترا-اوردينری ش کنم. که خوب البته فقط تا يه جاهايی راه داره ديگه.

خلاصتن اين که آقاجان، اين منحنی سينوسی خيلی را داره تا بشه هذلولی!

همينا.
..
  




اسب آبی با این خیال که الان یکی یه جائی داره دنبالش میگرده لبخند زد و به راه افتاد .

..
  



Sunday, October 10

جای رنجشی عميق روی صورتم به جا مانده

گريزم نيست

هر بار که از آينه رد می شوم

به دام تصوير می افتم

تلخ و رنج ديده.





من سردم است

من سردم است

و انگار هيچ وقت گرم نخواهم شد.




يه وقتايی هست که داون می شی.. با کله سقوط می کنی به قعر منحنی.. هزار فرسنگ زير محور ايگرگ ها.. بعد اصولن اين جور وقتا هيشکی نيست که دستتو بگيره.. کسی نيست که بفهمه کجای منحنی آويزونی، کجا گير افتادی، کجا داری ميفتی.. خوب خيالی هم نيست.. جای گله ای هم نيست..



اما می دونی چی فرق کرده؟



قبل تر ها اين ريختی که می شدم، هر قدرم که سقوطم دردناک بود، اما هميشه ی هميشه يه چيزی ته ته دلم پر نور و شفاف وجود داشت که گرمم می کرد، بهم اطمينان و آرامش می داد، درونمو پر می کرد از يه موج داغ و يادم مياورد که هر چه قدر همه چی بد و تلخ باشه، هنوز چيزی هست که ارزش زنده موندن داشته باشه، ارزش زندگی، ارزش مبارزه، ارزش انتظار.. هميشه چيزی بود که بهش ايمان داشتم، ايمان مطلق..

اما حالا اون گوشه ی پرنور و شفاف و اطمينان بخش، کم رنگ شده.. کدر شده.. شعله ش داره ته می کشه.. ديگه اون حس خوب مطلق لبخند آور نيست که بهم قدرت و آرامش بده.. حالا وقتی ميفتم پايين، می دونم که تنهای تنهام.. مطلقن تنها.. حالا خوب می دونم ديگه دستی نيست که ته ته دلم مطمئن باشم هر وقت بخوام هست، هر موقع بخوام می تونم روش حساب کنم، مؤمنانه، بی ترديد..



بعد اون وقت می دونی وقتی پات ليز می خوره، چه قدر می ترسی ديگه؟

می دونی ديگه به کلی اعتماد به نفست رو از دست می دی؟

می دونی ديگه هميشه سردته، هيچ وقت هيچی گرمت نمی کنه؟

بعد تازه می دونی که حتا فصل های دنيا هم همه شون می شن عين هم.. همه شون می شن اخمو و بی حوصله و بی اعتنا.. بعد حتا پاييز هم عين اين آدم غريبه ها به روی خودش نمياره که می شناستت و از کنارت رد می شه..

می دونی چه قد درد داره؟



دلم گرفته است

دلم گرفته است



به ايوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشيده ی شب می کشم



چراغ های رابطه تاريکند

چراغ های رابطه تاريکند



کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به ميهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست.
..
  



Friday, October 8

پاييز هم جايی همين حوالی جا مانده

راه گم کرده

بی بوی باران

بی بوی تو

.
..
  




ديدی يه وقتايی يه چيزی دلش می خواد.. بعد تو ذهنت می مونه.. بعد دلت می خواد از زير سنگم که شده براش پيدا کنی.. بعد همين کارم می کنی.. بعد حالا اون خودش اصلن ديگه يادش نيستا.. اما تو کلی تو دلت واسه خودت خوش به حالت می شه و لبخند دار می شی و اينا.. خوب؟

بعد اين جور وقتا من به آبی می گفتم بس که خری.. اون وقت حالا خودم دارم يه سور می زنم به اين رفيقمون!

پدر اين دل بسوزه!!
..
  



Thursday, October 7

کسی را می شناسی که

شيشه ی شکسته ی پنجره ای را بند بزند



پيش از آن که بروی

پيش از آن که بشکند؟






بانو و آخرين کولی سايه فروش

کيکاووس ياکيده
..
  




ديروز از اون روزا بود که مزه ی به ليمو می داد.

بودن با تيله ها، اونم با تمامی خصوصيات هميشگی چسبيده شد مبسوط.



تازه کلی هم شگفت زده شديم!

عجب دنيای کوچيک کوچيک کوچيکيه ها!! ديگه کم مونده وقتی تصادفن همکار بابات يا دوست مامانت يا دوست پسر دوستت که يه قرنه با هم در ارتباطن رو می بينی دوزاريت بيفته که اهه، طرف وبلاگی بوده و تو هم کلی می شناختيش و الخ!

خلاصه که مکفوف* شديم بسی!



* کف کرده گی مزمن!



ديروز فهميدم که دلم چه قد هزار تا تنگ شده بيد و خودم در جريان نبودم!



فقط کاش سايه هه همه ش دنبالم نبود. يا بغضه همه ش گير نکرده بود. يا پس زمينه هه هی نميومد جلو چشمم. کماکان يه قلپ آب خوشم آرزوست!!



+



اوهووم.. اگه الان من اين جام و اين آدميو که الان هستم دوست دارم -حالا گيرم با يه خورده کم و زياد- بايد يادم باشه برايندی هستم از مجموعه اتفاقات گذشته ام، از خوشی ها گرفته تا ناخوشی ها، و هر کدوم به سهم خودشون در ساخته شدن و شکل گرفتن من نقش داشته ن. که اگه قرار می شد هر کدومشون رو آندو کنم، ديگه اينی نمی بودم که الان هستم. پس يادم باشه تمام داشته های ارزشمند امروزم با بضاعت رنج های ديروز و ديروزهام به دست اومده.

بنابراين

گراسياس آ ديوس!



+



هاها

يه قرن بود دنبال يه جامدادی چوبی بودم هی، بعد ديروز تو فروشگاه کمل اسکان چشمم به يه جا مدادی غير چوبی خاکی رنگ افتاد که انگار سفارشی واسه اين بند و بساطای من ساخته بودنش. بعد طبق معمول اون دخترک به هوای خريد رفت تو مغازه، من دست پر اومدم بيرون!!

ولی خوب علی رغم ذوق زدگی زياد کلی وجدان درد هم داشتم، چون راستش زيادی گرون بيد و رفقای گرام غر غر کرده بودن که تو هنوزم ول خرجی و قدر پولو نمی دونی و اينا. بعد واسه همين کلی گناه کارانه نگاش می کردم تا اين که امروز خودمقصر اصلی تماس گرفت و بعد از کلی دليل و برهان و دل داری وجدان اين جانب را از درد گرفتگی رهانيد.

اينه که حالا ديش ديش ديش..

بد خوشگله!

D:



+



مذقوق و مکفوفم هنوز!



+



آخر فيلم داگ ويل، دختره فرمان قتل همه رو صادر کرد، اما پسری رو که عاشقش بود با دستای خودش کشت، به جرم دفاع نکردن از عشقش.



+



و اما..

يه چند خطی هم به تو:

نمی تونم علت اين تناقض ناآشکار رو، اين تعلل غير واضح رو، و اين تکلف نامشهود رو درک کنم.

تعهد؟!

هووووم.

نمی تونم درک کنم.

از اين که هی بخوام بر اساس حرف های تو دچار احساس خود-بزرگوار-بينی بشم خوشم نمياد. از کفش مهمونی بودن هم. از متفاوت بودن هم.

آدمای معمولی که می تونن معمولی باشن و روابط معمولی داشته باشن چه قدر خوشبختن، نه؟



ديگه نمی بينمت

.
..
  




..
  



Tuesday, October 5

گاهی حرف زدن در مورد يه چيزايی سخت می شه، خيلی سخت. اون قد که از اساس بی خيال گفتن و نوشتن می شی. بعد الان دقيقا از اون گاهی هاست!

+

بعضی دوستا هستن که وقتی بعد يه قرن باهاشون حرف می زنی، انگار نه انگار که چيزی عوض شده. انگار نه انگار که هزار سال از يه چيزايی گذشته باشه. فقط انگار که همه ی اين مدت دستت خورده بوده رو دکمه ی پاز. استوپ نه ها، پاز!

بعد خوب من خيلی اين دوست اين جوريامو دوست می دارم که!

+

تازه ديروز فهميدم چه قد دلم واسه اين دخترک تنگ شده بود. حالا بماند که بچه م از ديدن من غش کرد و عوض سينما راهی بيمارستان شديم و بماند که چه قد تو اورژانس خنديديم! اميدوارم اگه قرار باشه بريم جهنم بندازمون تو يه طبقه چون بی شک کلی خوش می گذره!

بعدشم که من يکی که سر در نياوردم که گاوخونی می خواست چی چی بگه! کتابشو می خونديم سنگين تر بوديم.

بعد ترشم اين که هيچی هيچی نمی تونست قد ديدن فی البداهه ی بعضيا بچسبه اون همه. حتا از سکنجبين خياره هم بيشتر چسبيده شد. بعد اما من کلی غصه دار هم شدم، يعنی دچار ياد ايام و روزهای پرتقالی و اينا.



هه.. خوب شد ديروز صبح يه ذره آبروی باقی مونده کماکان باقی موند.. اين جوری تکليف من يه خورده سرراست تر شد.. بايد يادم باشه و يادم بمونه که بعضی چيزها، بعضی قانون ها، و بعضی شرايط غيرقابل اجتنابن. و بايد يادم باشه هنوزم يه جاهايی بايد چشامو ببندم، بايد هيچی نگم.



هيچی دوست داشتنی تر از اين نيست که خسته و مونده و گشنه و تشنه وارد خونه ای بشی که توش بوی کتلت و سيب زمينی سرخ کرده پيچيده باشه. بوی يه مامان ماچ کردنی که کلی تا دلم براش تنگ شده بود هی.

+

من حالا ديگه جدی جدی ايمان دارم که آدم هر چی رو از ته ته ته دل آرزو کنه و بخواد، اگه هميشه بهش فکر کنه و تصويرش رو واضح تو ذهنش بسازه، حتمن حتمن بهش می رسه. فقط زمانش يه کوچولو دير و زود داره، اما سوخت و سوز؟ عمرن!

+

طبق معمول يه خورده که تو کلاس حرف زدم، ملت دچار يه شوک گنده شدن و مثل هميشه يه ساعت از وقت کلاس رفت! D:

+

هنوزم توقع داشتن آدما مهم ترين بهانه ايه که می تونه به کل فراريم بده.

هر وقت ولم کنن به امان خدا و کاری به کارم نداشته باشن، راحت واسه خودم همين دور و برا می پلکم. اما به محض اين که بوی توقع به مشامم بخوره، اين که نگرانم باشن، اين که انتظار داشته باشن توضيحی بشنون، اين که بخوان از اوضاع احوال روزانه م به طور مستمر با خبر باشن، ناخودآگاه گارد می گيرم. می دونم بايد به آدما حق بدم که يه وقتايی از من انتظار يه کارايی، يه حرفايی، يا يه عکس العملايی داشته باشن. می دونم که اين بديهی ترين پارامتر يه رابطه ست. اين ابتدايی ترين حقيه که هر آدمی به عنوان دوست برای خودش قائل می شه. می دونم که يه جاهايی تيزی های من گير می کنه به آدمای دور و برم و بايد بهشون اجازه بدم که ازم شاکی بشن، اما وقتی اين اتفاق ميفته می گم "کسی حق نداره از من شاکی باشه، من که تعهدی ندارم، دلمم نمی خواد فيلم بازی کنم يا ادای آدمای ملاحظه کارو در بيارم". می دونم که اخلاق خيلی مزخرفيه، اونم واسه منی که خودم آدم پر توقعی هستم، اما واقعن نو وی! فرايندی که دچارش می شم کاملا غير اراديه. يه هو يه گوشه ی مغزم چراغ خطر روشن می شه، و الفرار!

+

چند وقته که من سه تا چيز هيجان انگيز دارم:

متن نوشته شده ی افسانه ی ماه و پلنگ

کتاب مستطاب آشپزی

سری کامل سی دی های بودابار

*:
..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017