Desire Knows No Bounds




Monday, November 29

مناجات



کاج!

ای کاج های هميشه سبز!

هميشه مغرور

می خواهم قد بکشم

بشوم هم قد شما

می دانم

که بر يکی از آن همه شاخه های سبز

پرنده ای آشيانه نمی سازد.

...

ای کاج های هميشه سبز!

من از خاکی بيدار شده ام

که مادرم خاطراتش را

در آن خاک می کرد.

...

ای کاج های هميشه سبز!

می خواهم

ديگر از خواب بيدار نشوم.

می خواهم

بگذرم از پيچ تند کوچه

و پای پياده

برسم به آستان سردتان

و دخيل ببندم

دلم را

به دل تان.

می خواهم سبز شاخه های تان شوم.

سوزن های تان را فرو کنيد

به رگ هايم.

بگذاريد زندانی تان باشم.

"حبس" را به چشم هايم ابلاغ کنيد.

من فقط

چند ماهی ِ ريزِ سرخ

گريه می کنم

و بعد

کمی آسمان باشد

و ابر

و ماه

جيره ی روزانه ی هميشه هايم.

ای کاج های هميشه سبز!



باز هم صدای باران

دارد

شيشه ی پنجره ام را لک می کند.



"روز شمار جنون --- لادن نيکنام"

..
  



Sunday, November 28

تا وقتی آدما رو نسبتن از دور می بينی، يعنی مثلن فقط در حد يه هم کلاسين، اونم سر يه سری واحدهای کارگاهی، خوب زياد ريز نمی شی تو رفتارشون. در همون حد آشنايی به نظر نميان آدمای بدی باشن. يه جورايی حتا سبک سری هاشون برات جالبم هستن. اما خدا نکنه مثه ديروز بخشی از کارگاهه تو پستو برگزار بشه و باهاشون سر يه ميز بشينی. بعد می بينی کافيه يه خورده از نزديک تر نگاهشون کنی تا به کلی از چشمت بيفتن، اونم چی، با کله!

ياد تئوری های مشعشع restaurant-base اون وقتام افتادم.

خوب راستش هنوزم فکر می کنم رفتار آدم ها تو رستوران يه جورايی يه اشل کوچيک از رفتار روزمره شونه. از همون وارد شدن و ميز انتخاب کردن و کجای ميز نشستنشون گرفته تا طرز برخورد با گارسون و مدل دست گرفتن منو و نوع غذايی که انتخاب می کنن، خوردن پيش غذا، مهم تر از همه مدل خوردن غدا، رفتارهای حين غذا خوردنشون، نحوه ی برخورد با صورت حساب (!!) و و و ...

نه که بخوام آدما رو به صرف رفتار رستورانی شون قضاوت کنم، اما معتقدم همه ی اين چيزای کوچيک به ظاهر بی اهميت يه جاهای ديگه ی زندگی روزانه مابه ازای بزرگ تر و مهم تری هم دارن. کسايی که تو يه جمع مثلن تحصيل کرده اين قدر بی قيد و بی مبالات باشن عمرن تو زندگی شخصی شون موجودات قابل تحمل تری از آب در بيان!

خلاصه که حرص خورده شديم مبسووووط!!



عوضش اما همون پستوهه باعث شد که من الان يه عالمه تا سی دی لارا فابيان داشته باشم و مشعوف باشم اساسی.



پ.ن: و يک عدد کنسرت آخری شجريان هم!



پ.ن. بعدی: هاها، اين که من و مامان جان بعد از شونصد سال داريم به يه زبون نيمه مشترک می رسيم، باعث بسی مسرت خاطره. البته بايد در نظر داشت که وقتی سوژه ی مورد بحث خواهر کوچيکه باشه که از نژاد سيب زمينی سانانه، کلا بحث مفرحی از آب در مياد!

اما نه، خدائيش مامانم کلی بزرگ شده، داره زبون منو تا يه حدی می فهمه، هر چند که هنوزم قبولم نداره و تو اشلش نمی گنجم از اساس، اما لااقل منو همين ريختی که هستم پذيرفته و ازم قطع اميد کرده. که خوب خودش پيشرفت بزرگيه.

تازه به طرز مشهودی مواضعمون کلی شفاف و رک و بی رحمانه شده نسبت به امور زندگانی، اينم شباهت جديدالکشف جالبيه. يعنی ديگه داريم سعی نمی کنيم همديگه رو متقاعد کنيم، يه جورايی دو تايی مون ته نتيجه گيری هامون می رسيم به "فاک دِم آل"، البته هر کدوم به شيوه ی خودمون!



پ.ن. بعدتر: بعد اما آخر کاری يه سوال کرد که اصلن دوست نمی داشتم سواله رو! پرسيد راستی هنوزم از اون چيز ميزا می نويسی تو اينترنت؟!!!

..
  



Saturday, November 27

گاهی اما اين تلنگرها فقط يک جمله است. حتی يک جمله تبليغاتی: "زندگی دکمهء بازگشت ندارد. ديجيتال هندی کم سونی"

..
  




آب، هادی ست.

پس بی سبب نيست باران که می بارد

هر چه حس خوب در منست

راه می بَرَد به تمام قلب هايی که دوستشان می دارم.

..
  




,Yo no te pido que me bajes una estrella azul

.sólo te pido que mi espacio llenes con tu luz

~~~~~

,Yo no te pido que mi firmes diez papeles grises para amar

.sólo te pido que tú quieras las palomas que suelo mirar

~~~~~

,Sigue llenando este minuto de razones para respirar

.no me complazcas, no te niegues, no hables para hablar

~~~~~

,Yo no te pido que me bajes una estrella azul

.sólo te pido que me espacio llenes con tu luz



" Pablo Milanés "

..
  



Thursday, November 25

کجاست بام بلندی؟

و نردبان بلندی؟

که بر شود، و بماند بلند بر سر دنيا

و بر شوی، و بمانی بر آن و نعره برآری:

" هوای باغ نکرديم و دور باغ گذشت... "



"منصور اوجی"

..
  



Wednesday, November 24

تو ای دهان تسلی

چه خلوت است صدايت..



"منصور اوجی"

..
  




...

تا وقتی که هنوز از بريدن حرف می زنيم، نبريده ايم

تا وقتی هنوز آخر خطی را که رويش ايستاده ايم تصوير می کنيم، هنوز به آخر خط نرسيده ايم

لحظه ی بريدن در سکوتی بی توضيح می گذرد

با نگاهی بی جنبش و ايستا.. ساکن.. بی وزش..

نگاهی در عبور که به هيچ نقطه ای برای درنگ کردن چنگ نمی زند

به طرزی غريب پذيرنده.. بی جان.. پر از رطوبت تسليم.. بی کلام.. بی حرف..

مثل واقعه ای به نهايت عادی.. عادی.. عادی..

.....



"خط خطی"

..
  



Tuesday, November 23

می دونی؟

داشتم فک می کردم يه چيزای کوچيکی هست تو يه رابطه که شايد به اين راحتيا تعريف پذير نباشه. يه چيزايی که قانون پذير نيستن، فرمول ندارن، تعريف مشخصی ندارن. چيزايی که مجبوری در موردشون فقط به غريزه ت اعتماد کنی و اميدوار باشی اشتباه نمی کنی!

مثلن ديدی يه وقتايی عجيب دلت هواشو می کنه، تنها چيزی که تو اون لحظه تو دنيا دلت می خواد اينه که صداشو بشنوی. بعد دستت می ره سراغ تلفن که يه هو چشمت به صفحه ی ساعت ميفته. می بينی دوی نصفه شبه، بعد شک می کنی. که بزنم، نزنم؟ بيداره، خوابه؟ نمی گه اين دختره ديوونه ست؟ يا تو دلش نمی گه عجب گيری افتاديما!؟ بعد همين شکه يعنی که مطمئن نيستی ديگه.

بعد اما من عاشق اون رابطه هه م که بدون يه کوچولو مکث زنگ بزنی و بدونی حتا اگه خوابم باشه کلی خوش حال می شه. اون رابطه هه که يه ســــــــــــــــــــــلام کش دار تحويل گيرنده اون ور خطه، نه يه سلام معمولی دوبخشی ساده. اونی که مطمئن باشی الان چشاش داره برق می زنه، نه که داره خميازه می کشه و به ساعتش نگا می کنه.

می گيری چی می گم؟

خيلی حس توپيه، نه؟

بعد داشتم فک می کردم تو اين آدمای دور و برم، چند نفر هستن که می تونم با اون خيال راحته که گفتم شب و نصفه شب بهشون زنگ بزنم و با يه سلام کش اومده ی غليط از ته دل مواجه بشم.

بعد تر داشتم فک می کردم چند نفر هستن که متقابلن می تونن با اون خيال راحته به من زنگ بزنن..

بعدترشم داشتم به تو فکر می کردم و اون حرفت، به اون آقاهه تو شاهزاده و گدا که اجازه داشت تا آخر عمر هر وقت دلش خواست جلوی شاهزاده بشينه!

..
  




چرا هی داری خوب نمی شی پس؟

..
  



Monday, November 22

این هذیانی ست مربوط به یکی از روزهای یکی از ماههای گذشته. و بدون تصرفی. نه اینکه چیز دندان گیری داشته باشد که آشفته ست و پراکنده. اما بعدتر که نگاهش کردم دیدم این خدای شوخ را هنوز هم دوست دارم و هم ازین روست که این تصویر را با تمام تیرگی و ابهامش میگذارم اینجا. و راستی به یاد روزگار سپری شده مردم سالخورده!

***

آدمی تا کجا میتواند سقوط کند؟ نمیتوانم دیگر خودم را ببخشم. آسان نیست. آنهم من که هیچ چیزی برایم مهم نبود. هیچ خطایی، انسانی را در نظر من شایسته محکومیت ابدی نمیکرد. هرگز کسی در ذهن من تبعیدی ابدی دوزخ نمیشد. چه میگویم ، اصلا ابدیت را به شکل فردی باور نداشتم تا کسی بخواهد در ابدیت خاصی بماند. خدای من شوخ بود. در سیاه ترین تصاویر هم بازیچه کودکانه ای میجستم برای این خدای شوخ. اسپیونزا ، اسپینوزا ، اسپینوزا، فیلسوف یهودی کوچک هلندی. چه او را میفهمم این روزها و چه از او متنفر میشوم با هر بار فهمیدن. نمیخواهم. باور میکنی نمیخواهم. دیگر توان ادامه ندارم. حتی اگر این پلیدی که من اسیر آنم جزئی از یک خیر و نیکبختی جهانی باشد که همه درآن غوطه وریم. نه! ایمان فیلسوفانه تو را نمیخواهم فیلسوف آرام! اینک بیش از هرکس دیگری با داستایوسکی خویشاوندم و فریادهایش و تکرار کفر و ایمانش و به تسلسل اینها و به حلول کردنهای شیطان در روحش و عصیانش و جلوه های اهوارایی اندیشه اش. میدانی میخواهم اعتراف کوچکی بکنم . میخواهم آرام و آهسته در گوشت چیزکی بگویم، که این روزها لحظاتی هست که ایمان را با شدتی خیره کننده و برقی غیر قابل تحمل و ماورایی حس میکنم و لحظه ای بعد سروری شیطانی و کفری چنان عمیق که تنها خدایی میتواند انگیزاننده اش باشد. میفهمی؟ باور عمیق من به خدا در لحظاتی تنها ازآن روست که دلیل خوبی باشد برای عصیانی دیگر.

آه هذیان میگویم کاش زندگی مرا به خود وامیگذاشت...

این سالها برای آنکه بفهمم چیزهایی را کافی بود. و چه سالهایی از عمرم که نگذشت تا برسم به جمله پیش. نزدیکتر می آیم تا تمامی کلمات این جمله را ببینم.

کاش میشد میان هرکلمه به قدر یک زندگی تصویر کاشت تا آدمی هر طور که میخواهد ببیندش ، بفهمدش ، بخواندش ...

..
  




ایمان... ایمان...



بگذار رسول عشق، ایمان به خود را جایگزین ایمان به تقدیر کند و ایمان به او را جای نشین درد... درد... که ایمان، شادمانی ابدی را به ارمغانت خواهد آورد و لذت جاودانی را...



آرام...آآرام...



.ماندنی ترین خاطره ها را هنوز نساخته ایم. نساخته اند

ستایشگران فروتن تقدیر، چه ارمغانی جز رخوت تسلیم شدگی می آورند؟

لحظه، متعلق به من است و لحظه متعلق به توست، و به مایی که نه من است و نه تو، که همان اوست که در او تجربه بی وزنی را آغازیدیم و حالا دیگر غریق افسون افسانه ها نیستیم.



افسوس، لحظه را می میراند، باز نمی گرداند و حالا، ما آموخته ایم که خود باشیم و او.



راه میان بیگانگی و یگانگی، همانقدر که خاطره انگیز است، پر مخاطره است، از توی تو آغاز می شود و در توی او امتداد می یابد و دیگرش هیچ پایانی نیست و همین است که مقدس است و همین است که به نماز شکرش باید ایستاد...



آی!

آشنای ناشناس !



شراب بیاورمان تا که وضو بسازیم و بایستیم به نماز... از آن نمازها که مست مست می خوانند و عریان... که قبله اش همه جاست و سجودش، ساییدن مهر خواستن ماست بر آنچه که پیشانی نوشت می خوانندش... که تسبیح آفرینش ماست در او و او شدن ماست، بی او و پاکی آنچه است که در اندرون ما نهاد...



آرام... آرام...

..
  



Sunday, November 21

مادرم برای هميشه خوابيد

ديگر با بوسه ی هيچ شاهزاده‌ ای

بيدار نمی‌شود...



"بهار"

..
  



Saturday, November 20

0 - 1



سوختی.

گفته بودم که، نگفته بودم؟

می دانستم عاقبت دير يا زود خسته می شوی. تاب آوردن راه يک سويه را کار هر کسی نيست. می دانستم.

ساده نيست دوست داشته باشی تنها به صِرف دوست داشتن.

ساده نيست عشق را انفاق کردن،

ساده نيست طلب نکردن،

تنها بخشيدن و رفتن.

می بينی؟ ديگر نمی گويم بی خواهش بودن، نمی گويم انتظار نداشتن، نه.. بزرگ شده ام.

اما هنوز بر اين باورم که ساده نيست خواستن، اما طلب نکردن.



حالا ديگر جمعه ها هم روزی ست مثل روزهای ديگر.



×××××



We needed to learn to open our heart

.and give love without requiring in return

The truth is that our wellbeing is dependent on our giving love

It is not about what comes back

!it is about what goes out



..
  




زني بود. زندگي مي كرد در كوهستاني. نمي خوابيد و راه مي رفت و راه مي رفت و راه مي رفت. چكار مي كرد؟ نهري آن سوتر بود.

زن جوي آبي مي كند با دستهايش و آب را به درختي آن سوتر مي داد. دستهايش مثل بيل شده بود و ناخنهايش بسان خنجر. موهايش بافت خشني بود كه از آنها لانه مي ساخت براي پرنده ها روي شاخه ها. با پستانهايش به بچه يوزپلنگاني كه مادرشان شكار شده بود شير مي داد. وقتي پاي كوه، در رودخانه تن به آب مي داد، دورش را مي گرفتند و اينگونه بود كه سلطان جنگل عاشقش شد. او در غار شير زنداني شد و در زايشي دردآور كودكاني با سر انسان و دل شير ساخت.آنها وقتي بزرگ شدند تكه هاي مادرشان را به نيش كشيدند. و قصه ما راست بود .



"سپينود"

..
  



Friday, November 19

می خواستم به تو تقديم کنم

اما چه طور

در حالی که همه چيز به تو تعلق دارد

و من هيچ چيز ندارم.





دو خط موازی زاده شدند.

پسرکی در کلاس درس آن ها را روی کاغذ کشيد.



دو خط موازی چشمشان به هم افتاد

در همان يک نگاه قلبشان تپيد

و مهر يکديگر را در سينه جای دادند.



خط اولی گفت:

ما می توانيم زندگی خوبی داشته باشيم،

خانه ای داشته باشيم در يک صفحه ی دنج کاغذ.

من روزها کار می کنم. می توانم بروم خط کنار يک جاده ی متروک و دور افتاده شوم، يا خط کنار يک نردبان.

خط دومی گفت:

من هم می توانم خط کنار يک گلدان چارگوش گل سرخ شوم، يا خط کنار يک نيمکت خالی در يک پارک کوچک و خلوت.

خط اولی گفت:

چه شاعرانه. حتمن زندگی خوشی خواهيم داشت.



در همين لحظه معلم فرياد زد:

دو خط موازی هيچ وقت به هم نمی رسند.

و بچه ها تکرار کردند:

دو خط موازی هيچ وقت به هم نمی رسند.



دو خط موازی لرزيدند. به هم ديگر نگاه کردند.

و خط دوم زد زير گريه.



خط اولی گفت:

نه، اين امکان ندارد. حتمن يک راهی پيدا می شود.

خط دومی گفت:

شنيدی که چه گفتند. هيچ راهی وجود ندارد. ما هيچ وقت به هم نمی رسيم. و دوباره زد زير گريه.

خط اولی گفت:

نبايد نااميد شد. ما از صفحه خارج می شويم و دنيا را زير پا می گداريم. بالاخره کسی پيدا می شود که مشکل ما را حل کند.

...........





"داستان دو خط"

..
  




اگه آدم فقط بخواد روزاش مثل اين دو روزی که گذشت اين همه ساده و آروم و دوست داشتنی باشه، چيز زياديه؟



×××××



هه

بودن با تو يه جورايی مثه بنز می مونه! يعنی تو هم مثل بنز يه ايراد گنده داری. کسی که سوار بنز بشه، ديگه هيچ وقت هيچ وقت هيچ ماشين ديگه ای راضيش نمی کنه!



×××××



من هنوزم روزای بارونی رو دوست می دارم. روزايی که هيشکی تو خونه نباشه و پنجره ی آشپزخونه تا ته باز باشه و فقط صدای بارون بياد و آداجيو.

بعد واسه خودت گم بشی تو تهران عزيز زشت بارونی دود گرفته ی ترافيک زده..

دوستان بهتر از برگ درخت

آرين و سی دی های غيرمنتظره ش

پستوی دل چسب و آروم با سالاد عزيز هميشگی

يه عالمه بارون دمب اسبی

پارک لاله ی خيس و تميز و ابر زده

باغ ايرونی با اون کليپ پر از مه که سالن تاريکش يه عالمه بوی شمال می داد

مرکز خريد ونک گردی و دچار ياد ايام شدگی

خيس خيس خيس

کلی دلمه ی برگ مو

ديکته ی روش های نوين مخ زنی

يه کتاب عتيقه پر از پلان و نماهای مختلف

...

و اوووووَه، يه عالمه جای خالی.



×××××



يه وقتايی خوب که می شينی می شمری، می بينی آدمايی که برات خيلی عزيزن، آدمايی که برات خيلی مهمن، آدمايی که هنوز بعد از اين همه فراز و نشيب هنوز پيشت مونده ن، تعدادشون به انگشتای دست هم نمی رسه. بعد اما هر قدر کم تر باشن، مهم ترن به گمونم، خيلی مهم تر. بعد يعنی که تو هم بيشتر دوسشون داری، خيلی بيشتر. بعد بيشتر دلت می خواد داشته باشی شون، اما نه که هميشه نمی شه، اينه که همون يه کمی هم که باهاشونی خيلی پررنگ می شه برات. خيلی بس می شه. اما يه چيز بدی هم داره، يه چيز خيلی بد. اون آوار دل تنگی بعدش، اون هوايی شدن بعدش، اون واسه هميشه خواستنشون. اون که يادت مياد چه قد ساده می شد دنيا به قشنگی و شفافی يه جعبه آب نبات رنگی باشه با طعم ليمو، و اين که نيست.. دنيا اونی نيست که می تونست باشه، که می بايست باشه.



×××××



گفتم " چَشم "

و هر چه " بلای" ِ نبودن بود به چشمانم كشيدم

مي دانم

آنقدر ، كه نگران ِ سپردنم به باد بودی

يادت رفت ، بگويی " بی بلا " .



"بغض بی قرار"



..
  



Wednesday, November 17

هوووووممممم

می دونی؟؟...

نوچ.. نمی دونی که

منم نمی گم بهت هيچی

همين قد که خودم بدونم کلی بسه

.....

اما خوب چيزه

می گم کاش می شد بعضی بوها رو save کرد

بعضی دست ها رو هم

..

..
  




های نخراشی به غفلت گونه ام را، تيغ

...



..
  



Tuesday, November 16

چرا هميشه مرا ته دريا نگاه می داری؟

...

..
  



Monday, November 15

هومممم

"زنده بر مرز بی انتهای ناگزير ماندن"

گوياست، نه؟

..

..
  




می گفت: درست همون وقتايی که به شدت از دستت شاکی بودم، همون وقتايی که فکر می کردم شايد بهتره که ديگه نباشی، همون وقتايی که از دستت مستاصل مونده بودم، درست همون وقتا يه دفعه با اون صحنه مواجه شدم. با اون صحنه که يه هو بيهوش شدی و سياهی چشمات ديگه رفت. اون لحظه به خدا گفتم: غلط کردم. می خوام باشه، می خوام بمونه. با تموم اون چه که هست. با همه ی خوبی ها و بدی هاش...

روزهای بعدش وقتی نگات می کردم، يه چيزی ته دلم می لرزيد. ناشکری کرده بودم. و خدا می خواست بهم بگه: بيا، اگه می خوای نباشه، بيا! ببين، به همين راحتی می تونه ديگه نباشه. همينو می خوای؟ و انگار اون لحظه تازه فهميدم که چه قدر دوستت داشته م، که چه قدر دوستت دارم. و چه قدر دنيا بی تو خالی می شه. که هيچ کس رو به اندازه ی تو دوست نداشته م و نخواهم داشت...



هه، اون وقت داشته باش اين وسط قيافه ی بنده رو!!!



*****



بعدشم ديگه راستی راستی برای من مسجل شد که اگه چيزيو بخوام، تا زمانی که گير سه پيچ بدم و هی بهش فکر کنم و براش برنامه ريزی کنم و خلاصه هی مدام روش کليک کنم، سيستم به کل هنگ می کنه میره پی کارش. اما به محض اين که دست از سرش بردارم و بی خيالش بشم، خودش مثل بچه ی آدم کاملن برنامه ريزی شده و مرتب و منظم مياد سراغم. بعد اين جورياس که جديدنا همه جا امن و امانه و کارا داره خوب پيش می ره،

tocar la madera, tocar la madera...

بعد البته اين خوب پيش رفتن در راستای اهداف منه ها، نه که از اساس قيافه ی همه چی از بيرون خوب باشه. اما خوب همينم خودش کليه! اونم با اين سيستم حدفی بنده!!

بعد اون وقت جديدنا هم چين يه نمه اون رگ خباثتم بدفرم گل می کنه همه ش. روی هرچی آدم قسی القلبه دارم کم می کنم به سلامتی.

ديگه، ديگه، ديگه اين که از هرچه بگذريم، هرقدرم ته خط و خالی و رو لبه و اينا باشی، آقا اين معماری يعنی خود زندگی. خدائيش بهترين مُسکنی بود که می تونستم واسه اين روزای به اين بدرنگی کشف کنم. اينه که الان رفته م تو مايه های تيريپ عاشقانه با فضا و اينا، اون وقت هی واسه خودم شادم همه ش.



*****



بعد نه اين که يه مدت مدام گير داده بودم به رب الشرح لی صدری و اينا، الان مدتيه که صدری دارم از اساس مشروح، و اموری نسبتن ميسور.. اما خوب کماکان لسانی معقود!!



*****



آخرم اين که هممممم، گمونم دارم به مرز استغنا نزديک می شم!

نمی دونم چرا يه جورايی احساس بی نيازی و بسندگی و اينا دارم هی!!

حالا اينا که تازه فعلنشه، می ترسم يه خورده ديگه دچار عرصه ی صادرات هم بشم!!!

..
  



Thursday, November 11

عشق يا اعتماد

نمی دانم

چيزی ميان ما گم شد

که هرگز

آن را نيافتيم

پس مرا فراموش کن

مثل مرد قصه های مادربزرگ

که وجود نداشت

اما برای زنش

گوزن شکار می کرد.



"رسول يونان"

..
  




...

تا تو بايد سفر می کرديم

اما

کشتی ها رفته بودند

که ما زاده شديم.



"رسول يونان"

..
  




دلم يه بيستم ديگه می خواد.. يکی از اونا که می شد بعدش مرد..

دلم اون بوه رو می خواد.. نه که اون همه دورا، نوچ، نسيه نه.. درست همين جا.. همين کنار کنار..

دلم اون خوابه رو می خواد که صبح چشماتو باز کنی ببينی آخيييييييش، خواب نبوده.. اون زندگيه رو، که ديگه هيچ وقت بعد از ساعت دوازده ش تبديل به کدو حلوايی نشی..

دلم يه نشونی می خواد.. يه صدای مطمئن.. يه بليت يه سره..

همين.

..
  




بيا بابا

بيا بگير اصلن

نخواستيم

بيا عمو

بيا پاييزتم مال خودت

)-]

..
  



Wednesday, November 10

"ساده است نوازش سگی ولگرد

شاهد آن بودن که

چه گونه زير غلتکی می رود

و گفتن که "سگ من نبود".



ساده است ستايش گلی

چيدنش

و از ياد بردن که گلدان را بايد آب داد.

ساده است بهره جويی از انسانی

دوست داشتنش بی احساس عشقی

او را به خود وانهادن و گفتن

که ديگر نمی شناسمش.



ساده است لغزش های خود را شناختن

با ديگران زيستن به حساب ايشان

و گفتن که من اين چنينم.



ساده است که چگونه می زييم

باری

زيستن سخت ساده است

و پيچيده نيز هم."



..
  



Monday, November 8

می دانی؟

ميان تعلق تا تعليق فاصله به قدر يک حرف است. گاه به قدر يک کلمه، به قدر يک جمله. به همين سادگی از تعلق که نهايت آرامش خاطر است و اطمينان و امنيت، سُر می خوری به قعر تعليق که آخر ناآرامی ست و آشفتگی و بی مکانی. گاه تنها يک جمله ی کوتاه کافی ست تا چندباره و هزار باره رها شوی ميان جزيره ی سرگردانی، بی آن که پايت بر زمين باشد و گم شدنت را سرانجامی.

متعلق که باشی، هميشه جايی هست که حتا پس از هزار توفان بتوان ردت را آن جا جست، نشانت را يافت. معلق که باشی اما، هر توفان با خود می بردت تا هر جا، تا دهليزهای تودرتوی بی روزن بی سرانجام. بی آن که ردی، نشانی، يا پاره ی پيراهنی حتا بر خارهای راه به جای مانده باشد.

می بينی؟

معلق که باشی جامانده هايت را هم باد به تاراج می برد.



و حالا اين من

همين منی که از من به جا مانده، بازی جديدی را ياد گرفته.



حالا ديگر روزها و ماه های زيادی ست که روی لبه راه رفتن را آموخته ام. روی لبه ی جوی کنار خيابان، لبه ی جدول کنار پياده رو.. لبه ی زندگی.. مرز ميان تعلق و تعليق.. مرز ميان هستی و نيستی.

حالا ديگر مدت هاست که روی لبه راه می روم.. روی مرز.



..
  




پووووووف

اصلن حوصله مو ندارم که هيچ

اصلنم داره ازم خوشم نمياد

.

..
  



Thursday, November 4

از اين بی هوده چرخيدن چه حاصل

پياده می شوم دنيا نگه دار





اضطراب لعنتی که مياد، همه جا بی اختيار سياه می شه. سياه و چرک و سرد. فقط دلت می خواد پناه ببری به جايی، چيزی، کسی که بهت بگه نترس، که آرومت کنه، که خوابت کنه. بعد اما وقتی نباشه، سردت می شه هی. زياد تر و زياد تر. بعد می شی مثه اون زندونيه که برای چند لحظه رها شدن از سرمای وحشت ناک سلول تنهايی ش، حاضره حتا به آغوش زندان بانش هم پناه ببره، برای اين که از اون وحشت کشنده خلاص شه.



منجمدت می کنه اين اضطراب لعنتی، منجمدت می کنه...
..
  



Wednesday, November 3

کسی تو را پيدا می کند...



هر چقدر خودت را از آفتاب پنهان کنی

هر چقدر که پنجره ها را ببندی

هر چقدر که پشت ديوارها پناه بگيری

هر چقدر که چشمانت را ببندی

بالاخره کسی تو را پيدا می کند



هر چقدر که اسم آدم ها را از دفترت خط بزنی

هر چقدر که سيم های تلفن را بکشی

هر چقدر که عکس های قديمی را پاره کنی

بالاخره کسی پيدا می شود که تو را پيدا کند...



پشت يک پنجره

ته يک کوچه

و يا مچاله در ميان يک عکس کهنه

آخر ِ سر کسی تو را پيدا می کند...





"شل سيلوراستاين --- بيست و پنج دقيقه مهلت"

..
  



Tuesday, November 2

هنوز حوالی سمت چپ سينه ام توده ای کبود دقيقه ای هفتاد هشتاد بار بودنش را اعلام می کند و اين يعنی که تا هست، من هستم و زندگی هست و سايه هست و ابر سياه هست و شانه های من هست که حالا ديگر زير بار اين سايه آن قدرها هم استوار نيست و گاه به گاه می لرزد و ناگاه تر می رود که فرو بپاشد.

حالا روزهاست که توده ی دردناک ديگری همان حوالی به گُل نشسته و آرام آرام پا می گيرد. اين يکی درد را زمزمه می کند هنوز، مانده تا سر بلند کند کنار باقی دردها و زخم ها.

باقی همه مُهر است و مِهر؛ و يک نشان، جای زخمی سر به هم آمده که مدت هاست خونابه نمی دهد ديگر. رد پايش اما همچون تار تنيده شده لا به لای پودهای قلب کبود و به هيچ مرهمی التيام پذير نيست.

يادگار دوست است آخر، يادگار دوست..



از دوست به يادگار دردی دارم...

..
  




وقتی بدونی يه کوه پشتته، ناخودآگاه تندتر می ری. حتا اگه يه بارم لازم نشه به اون کوه تکيه کنی...!



"سوزن ته گرد"

..
  




...

Moi je t'offrirai

Des perles de pluie

Venues de pays

Ou il ne pleut pas

.....

Je f'rai un domaine

Je f'rai un domaine

Ou l'amour s 'ra roi

Ou l'amour s' ra loi

ou tu serais reine

.....

Ne me quitte pas

Ne me quitte pas

Ne me quitte pas

...

I offer you

Pearls of rain

Coming from countries

Where it never rains


.....

I will give you a kingdom

Where LOVE will be the king

Where LOVE will be the low

And where YOU will be queen

.....

Don't leave me

Don't leave me

Don't leave me





"ne me quitte pas --- jacques brel"



..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017