Desire Knows No Bounds




Monday, December 27, 2004

غم

وقتی غمگينی يعنی

يک نفر که برايت مهم بوده کاری را کرده که نبايد می کرده

و يا

يک نفر که برايت مهم بوده کاری را که بايد می کرده، نکرده....

می شود هم به روی خودت نياوری و تمام بار اين غم را بيندازی گردن رنج آگاهی.




..
  



Saturday, December 25, 2004

.In life, they'll be no shortage of people who'll tell you how to live

.They'll have all the answers. What You should do & not do

Don't argue with them. Say: "Yes, that's the brilliant idea.", and then

!do what you want

***

.Whenever you write, strive for originality

.But if you have to steal, steal from the best

***

And if you take very good care of youe styptic pencil

,and dry it after every shave

!it'll last longer than most relationships you're in

***

!Even a clock that's broken is right twice a day

***

&

:

.Life is like anything else





Anything Else --- Woody Allen
..
  



Friday, December 24, 2004

به هنگام، بازگرد

منتظرت خواهيم ماند

من و تنهائی م..

..
  




ديدی نوع يه سری از رابطه ها صرفن فقط از راه دوره؟

مثل اين دوره های مکاتبه ای!

هاها، فرض کن يک دوره عاشقی به صورت مکاتبه ای و نيمه حضوری، يا مثلن بودِمان* پيام نور!!





*بودن ِ يک آدم!

..
  



Thursday, December 23, 2004

هی دخترک

نفهميدم تو باعث شدی اين همه حالم بهتر شه يا اون قرص ادويلت!!

کماکان زنده باد کافه عکس

و زنده باد انی گيون ترزدی!

ماچ ماچ کلی تا :*

..
  




بايد بلد باشی چه جوری يه زنو لوس کنی، پُرش کنی، لبريزش کنی..

من ديده م کسانی رو که اين کارو بلدن، ديده م نتايجشو، ديده م اثراتشو..

اين جوری معتادش می کنی به بودنت.. بدون تو هميشه چيزی رو کم داره.. اين جوری با تو کامل می شه.. با تو احساس زن بودن می کنه.. تو رو زندگی می کنه.. اين جوری با تو به بی نيازی می رسه، به استغنا..

بايد بلد باشی..

راه ديگه ای هم نداره..

..
  



Wednesday, December 22, 2004

اتفاق افتادی



تمام زندگی م

از افتادنت ترک برداشت.

..
  




گفته يا ناگفته

فرقی نمی کند

انگار هميشه سه نقطه ای هست

تا تو آن سويش جا بمانی.

..
  




من عاشق اين برف خشکه م که عين يونوليت خورد شده می مونه.. بعد الان آسمون خونه ی ما يه خاکستری قرمز تيره ست، يه جورايی رنگ اين روزای من، رنگ آهنگای اين سی ديه که استادم بهم داده، يه جورای قشنگی تلخ.

بعد همه ی اين عوامل دست به دست هم داد تا من حس کنم اگه يه شيشه ی گنده سرکه بالزاميک نخرم زندگی نامقدور می شه از اساس.. بعد همين آقای سرکه فروشه، از اون زيتون گنده گنده ها هم داشت، از اونام خريدم.. بعد رفتم تو مغازه ی پنير فروشی و سعی کردم تشخيص بدم پنيری که تو اون سالاده خوردم کدوم از اينا بود.. آخر تر هم با مقداری گوجه فرنگی و ريحون برگشتم خونه..

بعد حالا هوا هنوز کلی خاکستری قرمز تاريکه.. هنوزم داره برف مياد.. منم يه بشقاب گنده از اون سالادای شماره يک پاستا جلومه، البته با کمی ارفاق در طعم پنيرش!

بعد اما هنوز سردمه که..

از اون سردمه هايی که حتا سالاد به اين خوش رويی هم خوبش نمی کنه..

ديدی وقتی يه بسته گوشت می مونه تو فريزر واسه يه مدت طولانی، بعد بسته بنديشم خوب نباشه و از نايلکسش بيرون افتاده باشه، چه جوری در عالم يخ زدگی می سوزه؟

ديدی؟

من الان همون ريختيام.

..
  



Tuesday, December 21, 2004

بيچاره مرد اين آقاهه بس که خوند:

Te besaré, como nadie en este mundo te besó

te amaré, con el cuerpo y con la mente

con la piel y el corazón

Vuelve pronto, te esperamos

Mi soledad y yo

...



Alejandro sanz

..
  




اين مال خودم بود:



ساقی حديث سرو و گل و لاله می رود (هه!)

...

حافظ ز شوق مجلس سلطان غياث دين

غافل مشو که کار تو از ناله می رود



ترسم که اشک در غم ما پرده در شود (منم!)

وين راز سر به مهر به عالم سمر شود

گويند سنگ لعل شود در مقام صبر (هيچم!)

آری شود وليک به خون جگر شود

...

حافظ چو نافه ی سر زلفش به دست توست

دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود





اينم مال دوستم که سفارش کرده بود فالش يادم نره:



عکس روی تو چو در آينه ی جام افتاد

عارف از خنده ی می در طمع خام افتاد

...

صوفيان جمله حريفند و نظرباز ولی

زين ميان حافظ دل سوخته بدنام افتاد



آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرين داد

صبر و آرام تواند به من مسکين داد

...

در کف غصه ی دوران دل حافظ خون شد

از فراق رخت ای خواجه قوام الدين داد



گمونم حافظ هم دی شب خوابش ميومده!!

..
  



Monday, December 20, 2004

اگر قرار بر رفتن داری

و نه ماندن

چارچوب قاب دلم را

با رنگ های بيهده سرگرم مکن.

..
  




يلدای سال خورده

مقابل درد ديرپای بی تو بودن

رنگ می بازد



هر شب بی تو

يلداترين شب سال.


..
  




با چشمانی خالی و خسته

نگاه می کنم راه را

که چه آرام و بی فريب

از ردپای تو خالی ست.

..
  




غرور، هزينه داره.. هزينه شم سنگينه، خيلی سنگين..



×××



يه رنجش عميق.. منطقی يا غيرمنطقی شو نمی دونم.. اما هنوز که هنوزه جاش مونده.. مثل روز اول درد می کنه.. رفتم که جاشو نبينی، که ناخواسته جاشو به رُخت نکشم..

شايد عميق تر هم بشه.. کسی چه می دونه..



×××



بد اونه که آدم به درد کشيدن عادت کنه.



×××



داشتم به اين روزای پارسال نگاه می کردم..

سال ديگه هم يعنی افسوس اين روزای امسالو می خورم؟



×××



مهربان ؟

مهربان آن ست که گامش را موازی برمی دارد

برای پر کردن صدای سکوت

همراه کسی که در کار رفتن است ..



×××



ديری دوست جان.



×××



دستام يخ بسته ن.

يخشون چه جوری آب شه ديگه؟



×××



من اگه معتاد شم، عمرن ترک کنم.



×××



اسم اين کاره خريته، يا جريحه دار شدگيه، يه خود-آزرده خاطر-بينيه، يا بچه بازيه، يا حماقت مکرر؟!

ندانوم خودم هم!



×××



يه وقتايی يه لذت هايی درد داره آقا جان، درد.. بعد يه وقتای ديگه ای در زندگانی فقط همون" لذت درد داره" می مونه که بتونه خوبت کنه، خوب؟ .. بعد درده نه که خراش ميندازه روت، می ری ترکش کنی که خراشه رو خوبش کنی.. بعد می بينی يه درد بدتر اومده جای اون درد خوبه، يه درد دردناک.. بعد تو باشی چی کار می کنی؟

ميای مثل ابلها اعتياد به درد خوبه رو ترک کنی تا به درد بده عادت کنی؟؟!

..
  



Sunday, December 19, 2004

شبانه هايم را

کدام باد با خود برد؟

..
  




من از گذشته گذشته ام ... اما چيزهايي هستند که گمشان مي کنم ...

من از گذشته که در تپش هر ثانيه در من مي تپد، گذشتم. من از تو گذشتم.



مي داني ... من مي توانم خودم را گيج کنم ... ميان اين همه چهره که هر يک نشانه اي برخود دارد. من جا مي خورم و براي لحظه اي از رفتن باز مي مانم ... و من مکث مي کنم و چيزي در دلم - مثل پنجه اي بر سيم تاري - کشيده مي شود ... آن نشانه ي گمشده را پيدا نمي کنم و با طعمي تلخ در دهان مي دانم که بايد به راه بيفتم ... در ميان اين همه بزرگراه و خيابان و کوچه که همه شان يا به ديوار کارخانه اي و يا انباري ميرسند و مي ميرند و يا در حلقه هاي مکرر چرخ مي زنند و دور خودشان چمبره مي زنند و مرا به هيچ جا نمي برند. راهي که ...

مي داني ... من توانسته ام باز هم خودم را گيج کنم.



من تو را دوست دارم. ساده است. من مي توانم در تاريکي شب روي زمينِ لخت دراز بکشم و به تو فکر کنم. بي پرده ... بي هراس ... بي فاصله. به تاب شوخ طبع گوشه ي چشمت ... به مهرباني دستهايت ... و به حلقه اي از شور و تب که هر جا که نشسته اي و با هر که نشسته اي در اطرافت موج مي زند ... و تارهاي دلم کشيده مي شوند. من تو را دوست دارم و نه اين شب خالي و نه اين سکوت اسرار آميز و هميشگي مرا از تو جدا نمي کنند ... از خواستن تو . مي انديشم که دوست داشتن چقدر ساده است ... و درد مي آيد و عين مه روي همه چيز را مي پوشاند. من روي سطح آن دست مي کشم ... و پيچيدگي اغاز مي شود. در هم پيچيدگي عشق و درد ... هم آغوشي دردناک و تب آلود زن با عشق. فکر مي کنم: "من کي زن شدم؟"... اين زن که هستم.



چيزي در من مانند جرياني گرم مي گذرد ... و من از آن مي گذرم ... در تاريکي روي گليم سرخ رنگ دراز مي کشم و تاب رنگهاي در هم پيچنده مرا با خود مي برند ... نشانه ها را گم مي کنم ... نشانه ها را گم کرده ام. در چشمهايت نگاه مي کنم ... خاموش ... "دوست من ... نشانه اي به من بده". يک نشانه ... و بيدار مي شوم.



" ليلا "

..
  




عجالتن زندگی يعنی لوبياپلو با ته ديگ خوش رنگ چرب و چيلی + ترشی مفصل + دوغ چوپان

و لاغير.

..
  



Wednesday, December 15, 2004

کسی را می شناسی

که شيشه ی شکسته ی پنجره ای را بند بزند



پيش از آن که بروی

پيش از آن که بشکند؟

..
  




من خودم با خودم زير باران جای ماندم

من خودم از خودم،

غصه خوردن،

شعر گفتن،

خسته ماندن ،

من خودم از خودم بی بهانه سر سپردن يادگرفتم

من خودم با خودم شعر خواندم وقت رفتن،

من خودم با خودم پرحرارت قصه را صدباره گفتم.

من خودم با خودم وقت رفتن عهد کردم برنگردم ،

من خودم از خودم وقت تنهايی تا هزار

تا بيشتر شمردن را ياد گرفتم.



" ماهنی "

..
  




صبرم عشقمو خورد..



يه چيزی مثل يه بغض.....

..
  



Tuesday, December 14, 2004

يه هو شوخی شوخی يک عدد اتوبوس جهانگردی صاف مياد از روت رد می شه، اونم درست وقتی که به نظر خودت تو پياده رو نشستی و داری ماستتو می خوری. بعد نه که اصولن الان جنبه نداری، تمام معادلاتت به هم می ريزه. ديگه نمی تونی آناليز کنی. نمی تونی دليل بتراشی. نمی تونی بفهمی فرق بين راست و دروغ، يا نگفتن و دروغ، يا پنهان کاری و دروغ چيه. بعد نمی دونی ديگه کدوم حرفا شعارن، کدوما دل خوش کنکن، کدوما ادعان؟

يه حس بد پُرِت می کنه. احساس می کنی بهت توهين شده. خيلی سعی می کنی از دست اين حس بده فرار کنی، سعی هم می کنی، اما راه نداره که نداره. دوباره يه تلنگر کوچيک همه رو مياره رو سطح آب، همه چيزايی که ته دلت لِرد بسته بوده، رسوب کرده بوده.

بعد يه هو فکر می کنی نکنه همه ی اينا از اساس توهم بوده، دروغ بوده، خيال بوده..

بعد نه که به هيچ جوابی نمی رسی؛ ترجيح می دی به قول بعضی ها بزنی زير ميز و ميز رو به کل برگردونی، بازی رو رها کنی، و بی حرف بری.

..
  




ابی داره می خونه:



زير اين گنبد نيلی زير اين چرخ کبود

توی يک صحرای دور يه برج پير و کهنه بود

يه روزی زير هجوم وحشی بارون و باد

از افق کبوتری تا برج کهنه پر گشود



برج تنها سرپناه خستگی ش شد

مهربونيش مرهم شکستگی ش شد

اما اين حادثه ی برج و کبوتر

قصه ی فاجعه ی دل بستگی شد



اول قصه مونو تو می دونی تو می دونستی

من نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی



باد و بارون که تموم شد اون پرنده پر کشيد

التماس و اشتياقو ته چشم برج نديد

عمر بارون عمر خوشبختی برج کهنه بود

بعد از اون حتا تو خوابم اون پرنده رو نديد



ای پرنده ی من ای مسافر من

من همون پوسيده ی تنها نشينم

هجرت تو هرچی بود معراج تو بود

اما من اسير مرداب زمينم



راز پروازو فقط تو می دونی تو می دونستی

من نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی

...

..
  




امروز از اون روزاست که فقط فقط دلم روبيک می خواست و براونی و بوی سيگار و سکوت پشت پنچره.. فقط فقط..

..
  




شونه هام درد می کنن.. درد راست راسکی.. سردمه.. سرد سرد.. خستمه.. خسته ی خسته.. يه خواب پنجاه و شيش ساعته می خوام.. يه خواب که گرم باشه، آروم باشه، بی حرف باشه، يخامو آب کنه، خستگی مو از يادم ببره.. يه خواب که توش شونه هام خم نشده باشن، درد نکنن اين همه.. يه خواب که بعد از آخرين بوسه ش ديگه هيچ وقت بيدار نشم.. هيچ وقت هيچ وقت..

آره، نمی خوام زياده خواه باشم ديگه.. به قول دوستم حالا از پرنده هه فقط يه خصلت باقی مونده: رنگ بی رنگی...

..
  



Monday, December 13, 2004

آدم که کم کم پا به سال ديدگی می ذاره، ديگه دامنه ی معاشرت هاش به گستردگی قبل نيست. آدم های نا آشنا رو کمتر می تونه تحمل کنه. سخت گيرتر می شه، خود دار تر، و کم حرف تر. دوست هاش گزيده تر می شن. شايد از يه جايی به بعد ديگه به ندرت با دوست جديدی صميمی بشه. دوستی پايداری شکل بگيره.

بعد اما تو همين بازه ی کوچيک دوستی ها و رفاقت های به جا مونده، احساس استغنا می کنه. حس می کنه رابطه ش با همين معدود آدم های غربال شده، چه قدر می تونن عميق باشن. چه قدر خوبت می کنن. چه قدر پِرُت می کنن. چه قدر از حس دوست داشتن و دوست داشته شدن لبريز می شی. چه قدر از داشتن همچين آدم هايی شاد و مغرور می شی.

می دونی؟ شايد خيلی وقتا آدم تو يه رابطه به اون شکلی که می خواد، يا به اون سطحی که انتظار داره نرسه. اما به عقيده ی من اين باعث نمی شه که کل رابطه بره زير سوال. همون فراز و نشيب ها، همون جنگ و جدل ها، همون قهر و آشتی ها هر کدوم معنی شون اينه که برام مهمی، که برام با بقيه فرق داری، که می خوام باشی علی رغم هر چه که نيست و هست.

داشتن بعضی آدم ها خيلی غنيمته، خيلی.. آدمی که بعد از سال های بی سلام بتونی بازم بری پيشش و بدونی با روی باز بهت لبخند می زنه و می پذيرتت. آدمی که تو رو با تمام نقاط تاريک و نيمه ی سياهت تحمل می کنه. آدمی که بدونی هميشه تو قلبش يه جا داری، يه جای مخصوص. آدمی که تو موقعيت های سخت و بد زندگی ت، حتا جاهايی هم که خودت زدی همه چيزا رو شکوندی، بازم پشتت رو خالی نمی کنه. بازم يه گوشه وای ميسته و می گه من هستم. آدمی که اگر مرهم نيست، لااقل زخم هم نمی زنه، نمی خراشتت. حتا جای زخماشم - زخمايی که باعثش خود تو بودی - به رُخت نمی کشه.

فکر کنم همچين آدمی بودن، همچين دوستی موندن کار سختيه. خيلی سخت. اون قدر که من هميشه در مقابلش به احترام سر خم می کنم. می دونم که در کلام گوينده ی خوبی نيستم، در رفتار سپاسگزار خوبی، و قدرشناس خوبی هم. اما می خوام بگم می فهمم که اين جور دوست بودن و دوست موندن چه قدر بزرگه، چه قدر باارزشه، و چه قدر تو اين روزهای سرد سرد يخی، بهم قوت قلب داده.

من می فهمم که بعد از نيم سال، يه سال يا حتا دو سال سکوت، وقتی بتونی مثل روز اول با يه آدم حرف بزنی و بی دغدغه از بودنش لذت ببری يعنی چی. لااقل تو دل خودم مطمئنم که اين حسه نمی تونه توهم باشه.

..
  




يه روز بارونی.. حس دوسالانه ی گفتن تا فردا.. دوباره همون کافه تئاتر، ياد خيابون پشتی ش، ياد ميز وسطی ش، ياد طبقه ی بالاش.. پنجره ی خيس ميز آخری.. و يادگارهايی که هرکدوم ردی از من و ما رو تو خودشون دارن.. کمه؟

Ne me quitte pas

..
  



Sunday, December 12, 2004

بهترين زنان می تواند اهانت های نهفته را ببخشد، اما هرگز از يادش نمی برد.



" جان شيفته --- رومن رولان "

..
  




شده مر کز يه دايره باشی؟

بعد هی آدما هر چی شعاعشون نسبت بهت کمتر می شه، حس بهتری دارن، احساس آرامش بيشتری می کنن. اما تو بر عکس هر چی شعاع هات کوتاه تر بشن، احساس خفگی بيشتری کنی؟

بعد اما هی مجبور باشی حواست باشه که مرکز دايره هه ای، اگه نباشی دايره هه می پاشه از هم، مهره هاش همه می خورن زمين، گم و گور می شن.

بعد ديدی مجبوری چشماتو ببندی و خفه شی؟

و هی دلت بخواد عوض اين که يه نقطه باشی وسط يه دايره

همون نقطه هه باشی وسط يه صفحه ی بزرگ بزرگ،

يه جا که ديگه بودنت اين همه واسه آدمای دور و برت مهم نباشه.

يا لااقل از اون نقطه های پايانی باشی، از اون نقطه های ته جمله، ته خط

.

..
  



Saturday, December 11, 2004

بخشی از يک وصيت نامه:



ها راستی، به باران هم بگو:

دخترم، دلبندم، اگه يه خونه خرابی بهت گفت دوسِت دارم، يا بزن تو سرش، يا بگو منم همين جور، يا بکشش؛ اما نگو باشه!

..
  



Wednesday, December 8, 2004

پرنده پنج خصلت داشت:

نخستين اوج در پرواز

سپس پرواز بی همراه

سه ديگر

به منقارش هدف گيرد فراز کهکشان ها را

چهارم رنگ بی رنگی

و در پايان

نوايش همچنان نجوا.

..
  




ديدی يه وقتايی که منتظری يه اتفاقی بيفته، مثل يه بادکنک می شی؟

لپای درونت گل ميندازه

قيافه ت می شه مثل يه بادکنک براق نارنجی

بعد ديدی وقتی اين اتفاقه يه مدل ديگه ميفته

فسسسسسسسسسسس

انگار با يه سوزن مويی ترکيده باشی

ترکيده که نه

بادت خالی شده باشه

بعد بشی يه بادکنک بد رنگ بی باد..

من ديده م.

..
  



Monday, December 6, 2004

تو فرمانيه، يه خيابونی هست که هم کلی پهنه، هم خلوته، هم ساکته و هم تميزه. بعد تو اين خيابونه يه خونه هه ست که من خيلی دوسش دارم. يه وقتايی که از جلوش رد می شم، بی اختيار سرمو بلند می کنم و پنجره شو می بينم که بازه، از اون پنجره های مشبک با قاب چوبی.. با پرده ی حرير ساده ی شيری رنگ.. رو لبه ی پنجره شم چند تا گلدون کوچيک شمعدونيه، چند تا کاکتوس، و يه گلدونم از اونا که نمی دونم اسمشون چيه.. وقتی دارم رد می شم و می بينم پنجره هه بازه و باد لابه لای پرده می لغزه، دچار لبخند می شم. آخه معنيش اينه که صاحب ِ خونه هه زنده ست. که يعنی صاحب ِ خونه هه دوست داره هميشه پنجره شو باز بذاره تا دستش به آسمون برسه، به ستاره ها..

نمای خونه آجر سه سانتيه با شيروونی سفالی قهوه ای.. نماهای آجری رو دوست دارم. مثل نماهای سنگ نيستن که آدم باهاشون غريبی کنه. يه جورايی خودمونی ترن انگار، خاکی تر.. خونه هه طبقه ی دومه.. يه در بزرگ بزرگ داره، از اون درا ی قهوه ای ِ گنده ی خوش رنگ. بعد دره يه خوبی داره، اونم اين که چشمی نداره. بعد واسه همين هر کی زنگ بزنه، تا زمانی که درو باز نکنی نمی دونی کی پشتشه و هميشه اين پروسه برات هيجان انگيزه... دم در هم يه قاب خوشگل آويزونه. يه نقاشی آبرنگه گمونم، يه دختره با پيرهن نارنجی و آب پاش زرد که داره چمنای سبز سبز سبزو آب می ده..

وارد خونه که می شی، اگه روز باشه همه جا روشن روشنه. آخه از اون خونه هاست که يه عالمه پنجره های قدی بزرگ داره، پرده ها هم هميشه کنارن. پرده های حرير شيری ساده.. کف خونه سنگه، از اون سنگ يشمی براق ها. من که خيلی وقته همچين سنگی ديگه تو بازار نديدم، نمی دونم از کجا آوردنشون.. وارد خونه که می شی هميشه يه بوهای خوبی مياد. از اون بوهايی که طبقه پايين شهر کتاب می ده، از اون عودهای تيکه ای. بوی عطرای آشنا هم هست قاطيش، مخصوصن وقتی از جلوی جالباسی رد می شی..

اين وسط من عاشق مبل راحتی های خونه هه م. از اون مبلای تمام پارچه ست که مثه اون مبليرانای قديمی وقتی می شينی توشون قِلِفتی جا ميفتی و عمرن ديگه بلند شی. با يه عالمه از اون بالشتکای رنگی.. ميز جلوی مبلاشم خوشگله. از اون صندوقای قديمی که قفل استوانه ای دارن.. روشم هميشه يه ظرف آجيل و يه ظرف شکلاته، تو همون چينی آبيا.. و يک عدد تلفن قديمی، از اون تلفن های عهد گوبلز. که نه انسرينگ دارن، نه کالر آی دی. اين جوری انگار هويت داره تلفنه، کالر آی دی آخه مزه ی صدای غيرمنتظره ی اون ور خط رو از بين می بره. تازه بهت حق می ده بين دوستات فرق بذاری يا انتخاب کنی. دوستش نمی دارم. بی انسرينگی هم يعنی اين که اگه راستی راستی کارم داری يا دلت برام تنگ شده اون قدر بگرد تا پيدام کنی..

داشتم می گفتم. رو ديوارای هالش يه جفت ديوار کوب هست که چوبيه، با حباب های بلند بلور، مثل حباب چراغ های قديمی، بعد به جای لامپ توشون شمعه، شمع شيری ساده. من عاشق اين ديوار کوباشم. مخصوصن وقتی شب باشه و همه چراغا خاموش باشن و فقط اينا روشن باشن با شومينه، خونه يه جورای خاصی خوشگل می شه.. آخه يه خوبی که اين خونه هه داره اينه که عوض اين که مثل همه ی خونه های عصا قورت داده، شومينه شون تو سالن پذيرايی باشه، اين يکی شومينه ش تو هاله. از اون شومينه آجريا، با اون سيخ ميخای هيجان انگيز جلوش، و يک عدد کتری سياه سوخته که فکر کنم صاحب خونه هه از چوپانی شکارچی ای چيزی به ارث برده باشه! بعد جلو شومينه هه يه دونه از اون صندلی چوبی های ننوييه. کف زمين هم يه گبه ی جيگر پشمالو افتاده که جون می ده وقتايی که هوا سرده ولو بشی روش، پشتت از داغی آتيش بسوزه، کتريه واسه خودش قل قل کنه و تو هم واسه خودت فيلم ببينی يا کتاب بخونی يا....

سالن پذيرايی شم دوست دارم. از اون مبل پشت بلندای تمام پارچه داره که همه شون يه شکل و يه رنگ نيشتن، اما يه هارمونی رو دنبال می کنن.. يه قالی گرد سبز اصفهان، آباژورهای پايه بلند، با يه ميز ناهار خوری خوشگل از اين چوبای روشن با يه روميزی کتون و صندلی های پشت پارچه ای، از اون کوتاها که می تونی به راحتی سه چار ساعت تموم روشون بشينی و دلت نياد از پشت ميز غذا بلند شی.. تازه ته سالن يه تيکه هست که شده عين جنگل! بس که پره از گلدونای مختلف و درختچه و پيچه هايی که دور ستون بالا رفته ن..



اما همه ی اينا که گفتم يه طرف، آشپزخونه شم يه طرف! از اون آشپزخونه های هيجان انگيز شلوغ پلوغ که معلومه صاحبش با خوراکی ها ارتباط معنوی و عاشقانه برقرار می کنه.. کابينت های چوبی ساده و روشن، که معلومه سانت به سانت طراحی شده ن. از اونا که تو هر کشو يا قفسه شون جای هر چيزی از قبل ديزاين شده.. با اون سرويس ظرفای سفالی که عکس اون دختره که باد داره می برتش روشونه.. هوووم، به اضافه ی اون ظرف چوبيای ايکيا. فکر کنم صاحب خونه هه قبلنا هر وقت که از جلوی مغازه هه رد می شده، مثل کوزت و عروسک پشت ويترينش به اين ظرفا نگاه می کرده، اما دلش نميومده بخرتشون. آخه دوست داشته با يه عالمه حس خوب استفاده شون کنه. بعد اما حالا همه شونو داره. مخصوصن اون کاسه گنده هه ی بلور ساده که پايه ی چوبی داره و توش می شه قد يه هفته از اون سالادای مهيج خورد.. با اون سه تا بانکه ها. تو بانکه گنده گنده هه پر از اسمارتيزای رنگ و وارنگه، تو وسطيه پر از آب نباتای ليمويی و پرتقالی و نعناعيه، تو سومی هم پره از لوبيا قرمز، لوبيا چيتی و لوبيا چشم بلبلی!.. بعد جيگرتر از همه اون قفسه چوبی کوچيکه ست که به ديواره. از اون قفسه های چوبی دست ساز با چوب سمباده نخورده.. طبقه ی بالاش پر از شيشه های کوچيک ادويه ست، ادويه های مختلف و رنگارنگ. پايينشم شيشه های قد بلند قهوه ست، قهوه ی ساييده نشده، شکلات، کرم فندق و کرم بادوم زمينی. از اون قفسه ها که درشونو که باز می کنی عطر قهوه گيجت می کنه.. ها، تازه، پشت کانتر آشپزخونه هم چار تا صندلی چوبی پايه بلنده که نشيمن هر کدومشون يه رنگه: نارنجی، قرمز، سبز و آبی، که خيلی خوش رو و مهربونن، انگار هميشه دارن بهت لبخند می زنن..



خونه هه فکر کنم سه تا اتاق داشته باشه.. يکی ش اتاق خوابه، يه اتاق ساده با دو تا قاب خوشگل، يه تخت گنده ی گنده، از اونا که روشون يه عالمه بالش نرم و پفکيه، با اون پتو پفی های گرم و سبک که جون می ده تو هوای سرد شيرجه بری زيرش و ديگه هم به اين زوديا بيرون نيای.. و مقاديری عروسک که واسه خودشون پخشن به امان خدا. مخصوصن يک عدد خرس شيکم گنده که يه يقه اسکی بافتنی سفيد تنشه و بوهای خوب خوب می ده.. با يه ميز توالت حصيری و يه آينه ی چار گوش ساده.. رو ميز توالته پره از عطر و برس و لاک و لوازم آرايش، با يه جعبه ی چوبی که وقتی درشو باز می کنی آهنگ می زنه، از اون جعبه ها که نِل هم داشت، توشم پره از چيز ميزای نقره، دست بند، گردن بند، انگشتر..

اون يکی کتاب خونه ست.. يه اتاق بزرگ روشن و دل باز.. يه طرفش تمام از اون کتاب خونه هاست که فقط قفسه ن تا سقف، بدون شيشه و هيچ چيز اضافی.. يه طرف ديوار هم، اون جا که ميز گنده هه هست، همه ی ديوار پره از عکس و نوشته های مختلف، شعر، پوستر، خيلياشونم يادگارين، مال يه عالمه سالای پيش. من اين ديواره رو خيلی دوست دارم. انگار همه ی دوستای آدم جمع شده باشن دور هم.. رو ميزه بازم يه جعبه ست، يه جعبه ی چوبی ديگه. توش يه خودنويس واترمنه، با يه قلم چوبی فرانسوی. اين جعبه هه اما يه حس متفاوت داره به نظرم، يه حس مخلوط و گس.. وسط اتاق هم يه نيم ست مبله، از اونا که جای پا دارن و می تونی روشون هزار ساعت کتاب بخونی، به شرطی که اون ماگ الاغه هم کنار دستت باشه.. با يه عالمه کتاب و کاغذ و قلم که اين ور اون ور پخش و پلان.. و يک عدد تلفن سبز قديمی، درست زير ميز گنده هه...

اتاق سوميه رو نديده م توشو، اما گمونم دو تا تخت داشته باشه و يه قفسه ی حصيری با چند تا کتاب و عروسک. از اون اتاقا که مال دوستاييه که شب پيشت جا می مونن..

يه چيز ديگه ی خونه هه رو هم خيلی دوست دارم. قاب ها و عکس ها و چيز ميزايی که به در و ديوارش آويزونن، و اون تيکه های ديوار که روشون با دست نقاشی شده. يه جاش يه شاخه ی درخت کشيده شده و يه جا ديگه ش گوشه ی ديوار يه چند رديف آجر، انگار که ديوار پوسته کرده باشه و آجرای زيرش معلوم شده باشن..

خلاصه که خونه هه رو کلی دوست می دارم.. صاحبشو يه زمانی می شناختم.. يه خانومه بود که فکر کنم تنها زندگی می کرد.. می دونين از کجا فهميدم؟ از مدل راه رفتنش! انگار بلد نبود سبک راه بره. گمون کنم قبلنا کلی سنگين بوده و يه هويی هزار کيلو وزن کم کرده. بعد واسه همين راه رفتنش يه جورايی با بقيه آدما فرق داشت. انگار که عادت نداشته باشه پاهاش رو زمين باشه، يه همچين حسی..

بعد اين خانومه روزا می رفت آتليه ش. يه آتليه داشت که هم توش کار طرح و اجرا انجام می داد، هم چند تا شاگرد داشت و باهاشون رو پروژه های مختلف کار می کرد. آتليه ش هم خوشگل بود. کفِش از اون موکتا بود که تا مچ پا می رفتی توش! با يه عالمه آفتاب که تا وسطای سالن پهن می شد و همه جا رو رنگ می کرد.. محيطش يه جورای خوبی آروم بود، عين يه موسيقی لايت.. انگار که آدما عوض کار کردن جمع شده ن اون جا که زندگی کنن.. همه شونم يه جورايی آشنا بودن با هم، آشناهای قديمی.. بعد عصرا که می شد گاه و بی گاه سر و کله ی دوستای بهتر از برگ درخت پيدا می شد و قهوه ای و گپی و خلاصه..

بعد تازه يه کتاب فروشی کوچيک هم همون نزديکی ها بود که خانومه وقت و بی وقت می رفت اون جا. فکر کنم مال خودش بود، اما کسی خبر نداشت.. خانومه دوست داشت هميشه بره اون جا و کتاب ورق بزنه و گاهيم آقای فروشنده بشينه نوشته های چاپ نشده شو براش بخونه.. اين آقاهه هم از اون دوستای قديمی بود، از اونا که يه قرنه با هم دوستن بدون اين که بخوان سر از کار هم در بيارن، از اون مدل دوستی های بی توضيح اضافی.. بعد اين جا هم يه جورايی پاتوق شده بود.. می تونستی بفهمی تو اين شهر درندشت کدوم يکی از آدمايی که می شناسی شون هنوز زنده ن..

خانومه يه عادت ديگه هم داشت.. کتاب دفترشو برداره بره بشينه پشت پنجره ی همون کافی شاپ هميشگی، پشت اون ميز يه نفره هه، پيشخدمته به صورت ديفالت براش موکا و تارت شکلات ببره و اونم تو دنيای خودش باشه.. نه کسی مزاحمش می شد، نه موبايل داشت که نگران زنگ زدنش باشه. به آدمای دور و برشم ياد داده بود که نگرانش نشن. خلاصه که وقتش مال خودش بود.. اون قدر تو کافی شاپه ميشِست تا وقتی که ساعت کار شرکت های مهم و آدم های مهم تموم شه. بعد می رفت دنبال دوستش که از قضا (و متاسفانه!) آدم مهمی بود و با هم يه عالمه راه می رفتن، در امتداد رودخونه. اون قدر راه می رفتن که آخرش موقع شام می رسيدن خونه...

بعد خانومه سه عدد نقشه هم توی کله ش داشت.. سه تا مسافرت.. يه مسافرت صد روزه دور دنيا، ترجيحن با کشتی.. يه سفر بنارس.. و يه سفر نپال، اين سوميه يه سفر خاص بود براش. انگار که قرار باشه اون جا يه اتفاق مهم بيفته. برا همين دلش می خواست اين سفر مهمه رو با اون آدم مهمه بره، با مهم ترين آدم زندگيش. بعد اما نمی دونم در زمان قصه ی ما، مهم ترين آدم دنيا کجای دنياهه بود.. نمی دونم..

خلاصه..

همه ی اينا رو گفتم که بگم هر وقت از جلوی خونه هه رد می شم و می بينم پنجره ش بازه و شمعدونی هاش تازه آب داده شده ن، دچار لبخند می شم.. می فهمم خانومه هنوز يه جايی هست همين دور و برا.. زنده ست هنوز..

بعد اما فکر می کنم نکنه يه روزی برسه که ديگه پنجره هه باز نباشه، ديگه شمعدونيا خشک شده باشن.. بعد ديگه قصه ی من هيچ وقت شروع نشه..

..
  




اين فيلم Kate & Leopold دقيقن از اون فيلمايی بود که لازمش داشتم. از اون فيلمای با نمک فانتزی جوليا رابرتز وار که البته مگ رايان توش بازی می کنه. تو همون مايه فضای فيلم های French Kiss يا You've got mail. خلاصه که باعث شد کلی خوش اخلاق تر بشم. بعد از اون تلفن تله پاتيزه ی صبح!!!

چه قد دلم واسه اين مدل فيلما تنگ شده بود.

خشنوووودم.

..
  



Sunday, December 5, 2004

از اين استادای جدی شيک خوش فکر خوشم مياد.. خيلی ساده غرفه ی منو درک کرد و از همه بيشتر پسنديد، اصلنم گير نداد که ايده ی به اين شيکی صرفن ناشی از تنبلی بنده بوده و لاغير!

خلاصه که زيبايی در سادگی ست، تنبلی هم ايضن!!

..
  




مثل خنگا از راه نرسيده و لباس در نياورده نشستم به Thorn Birds ديدن، درست بعد از سيزده سال!

.....

هه، اون موقع عمرن فکرشم نمی کردم دوباره که بعد از يه قرن فيلمو ببينم اين همه حسم نسبت به مگی و رالف متفاوت شده باشه...

.....

يه جاهايی شو يه جورای ديگه ای دوست داشتم..

اون جزيره هه تو سی دی پنجم بود.. اون جا که ساعته رو برگردوند از ترس اين که چشم رالف بهش بيفته.. اون خدافظی آخرشون، اون جا که می دونست رالف می ره، ترکش می کنه..

اون جا که دين به دنيا مياد و تو نگاه مگی زندگی موج می زنه و فی تا ته نگاهشو می خونه.. حرفای مگی و مامانش، اون سردی و بی رحمی ای که تو هردوشون موج می زنه، و در عين حال بهتر از هر کس ديگه ای همديگه رو می فهمن..

اون جا که تو اصطبل، مگی دين و رالف رو با هم بغل می کنه، سه تايی شون همديگه رو در آغوش می کشن، فکر کنم مگی اون موقع پر بود از خوشبختی.. حس عميق خوشبختی با عمر کوتاه..

اون جا رو هم دوست داشتم که توی قبرستون، وقتی رالف می فهمه دين پسر خودش بوده و از شدت گريه و استيصال به زانو در مياد، دستشو به طرف مگی دراز می کنه، اما مگی می گه "بيچاره رالف".. و می ره..

و همين طور اون جا که مگی به جاستين می گه: تو خوشبختی، چون عشق مردی رو داری که هرگز قلبت رو نخواهد شکست..

و آخرتر از همه هم حرفای رالف رو.. قبل از اين که کنار مگی بميره.....





سخن از پرنده ای ست افسانه ای که در تمام زندگيش تنها يک بار می خواند.

آوايی دل نشين و بی همتا. از آن لحظه که آشيانه را ترک می کند در جستجوی درختی ست با شاخه های پر خار و تا يافتن از تلاش باز نمی ماند.

آن گاه با آوايی جادويی از لا به لای شاخه های وحشی درخت پر می کشد، اوج می گيرد، و بر بلندترين و تيزترين خار تن به تصليب می سپارد.

در لحظه ی واپسين با آوايی دل انگيزتر از بلبل از احتضارش فراتر می رود.

آوايی دل انگيز که زندگی بهای آن است.

چنين است که جهان از حرکت باز می ايستد تا گوش فرا دهد و خداوند نيز در آسمان مسرور است، چرا که خوب ترين همواره به بهای دردی جانکاه به دست می آيد... يا لااقل افسانه چنين می گويد.



..
  



Saturday, December 4, 2004

فکر کنم اين حرف از حضرت علی بود که "هميشه يه جوری زندگی کن که انگارهمين فردا داری می ميری".. بعد حالا منم ياد گرفته م جوری زندگی کنم که انگار الانه که باز ابر سياه سر برسه.. خوب راستش اين درس جديده باعث شده يه جورايی سبک باشم، از اون سبکای بی خود، اما به هرحال سبک. بعد اما از اون ور فکر می کنم خنديدن رو به کل فراموش کرده باشم. واسه همين جديدنا سعی می کنم ديگه اصلن ازم عکس نگيرم! چون چشامو که می بينم - همون دو تا تيله ايرانی بی رنگ و مات - يادم ميفته که توی اين سبکيه چه همه خاليه. هيچی از من توش نيست. اصلن منی در کار نيست.

می دونی

يه جور حس بلاتکليفی.. بلاتکليفی هم شايد نه.. يه جور حس موقتی بودن دارم همه ش.. ديگه از اون حس ها يا روياهای پايدار و طولانی مدت خبری نيست. هميشه مثل اون مسافريم که خودشه و چمدون کوچيکش، و می دونه هيچ جا، جاش نيست. هيچ جا موندنی نيست. بعد وقتی نسبت به همه چی احساس عدم تعلق داشته باشی، اون حس بيگانگيه، اون حس وصله ی ناجور بودنه دوباره پررنگ می شه. درست که نگاه می کنی می بينی جدی جدی هيچ جا جات نيست. حتا پيش آدم هايی که بهت احتياج دارن، يا دوستت دارن هم جا نداری. ظاهر کلمات رو که بذاری کنار، می بينی پشتشون هيچی نيست. به راحتی می تونی حذف شی و آب هم از آب تکون نخوره. فوقش فقط يه خورده عادت های آدما به هم می خوزه، که اونم بی شک موقتيه. سه سوت عادت های جديد هر جای خالی ای رو پر می کنن.

بعد اون وقت مثل اون بادکنکه می شی که با يه نخ به آنتن رو پشت بوم بسته شده بود، صرفن برای اين که باشه، يا می بايست باشه، يا خوب است که باشد! بعدش اما يه وقتی رسيد که نخه هم که ولش کرد به امان خدا، بادکنکه همون جا سر جاش مونده بود، بی اونکه ديگه کسی بخوادش.

Institutionalized شده بود آخه.

..
  




من قبلنا، یعنی راستش تا همين چند وقت پيشا فکر می کردم يه موجود صاحب احساس هستم که به هر حال اين احساسات يه جايی يه آستانه ی حساسيتی چيزی دارن و خوب بالطبع من رو هم تحت تاثير قرار خواهند داد به موقعش. اما گمونم طی اين فرمت های متوالی اخير، تيکِ به جوش آمدن يا برانگيخته شدن احساسات بنده برداشته شده، يا که نه، از اساس صرفن دچار توهم احساس داشتگی بوده م در تمام اين مدت!!

ولی عوضش الان من يک خانوم خوش اخلاق و لبخند به لب و دارای سعه ی صدر زياد هستم که به شدت يه وقتايی درس خون می شه و هميشه هم سرش تو کتابه!!

(توضيح: خوش اخلاقم چون دمم رو از زير دست و پای مردم جمع کرده م که پا نذارن روش! بعد حالا دمم مدت هاست رو کولمه، اما همه وقتی دمشونو می ذارن رو کولشون علی القاعده فرار می کنن. اما من طفلکی جايی هم برای "فرار کردن به" ندارَوَم!!!)

..
  



Friday, December 3, 2004

در راستای گفتگوی تمدن ها، مامان جان داشت می گفت قلان خانوم يه مشکل بزرگ داره و اون اينه که شوهرش بهش ابراز محبت نمی کنه.

گفتم: هاها، همون بهتر که نکنه، حتا تصور همچون آقای ناظريف عصا قورت داده ای هم تو يه موقعيت رومانتيک، مضحک و حال به هم زن می شه، چه برسه به واقعيتش. بعدم اصلن من نمی فهمم اين خانوما چرا هميشه از اين قضيه ی ابراز محبت شاکين؟! بعدترشم آقاجان، فرض کنه اصلن اين آقايون ايرانی بلد نيستن محبتشونو ابراز کنن مثل آدميزاد. به قول خواهر کوچيکه مثل يه سگ می مونن!! همين قد که هی ميان دور و برت می پلکن و با زبون آويزون مظلومانه نگات می کنن و دم تکون می دن، يعنی که دوست دارن، اما به زبون بلد نيستن بگن! البته باز به قول همون خواهره بايد بفهمن که دم تکون دادن جای خود، به زبون آوردن "دوستت دارم" هم جای خود. ولی خلاصتن اين که من اگه همچون شوهری می داشتم، از خدام هم بود که بهم ابراز محبت نکنه...

خلاصه همين جور که داشتم تئوری ارائه می دادم مامانه گفت: خوب تو هيچ وقت نمی تونی اينو درک کنی. چون هميشه از اين نظر اشباع بودی. اما اگه جای اون بودی و فقط همون يه شوهرو داشتی تو زندگيت، بهت می گفتم..

بعد منم گفتم: آره خوب، اينم حرفيه.. خلاصه که من درک نمی کنم اينارو..

مامانی هم خيلی شيک و بالبخند نگام می کرد.

يه خورده که گذشت، احساس کردم دهه، من چه همه ريلکس و خونسرد برخورد کردم با قضيه! چون دو حالت داره اوضاع! يا منظور مامان جان از اشباعيت بنده در چارچوب کانون گرم خانه و خانواده و اينا بوده، که خوب با توجه به اين که روان شناسه و يه نمه حال و هوای منو می دونه، به شدت بعيد می دونم! بعد اگه منظورش اون چارچوبه نبوده، کدوم چارچوب بوده يعنی؟!

يعنی مامان خانوم هم وبلاگ مبلاگ می خونن؟؟؟

..
  



Thursday, December 2, 2004

اَه اَه اَه!

چه پنج شنبه ی عصا قورت داده ی عبوسيه امروز!

از اون روزاست که آدم دچار حس "اصلن هيشکی منو دوست نداره"-گی می شه.. از بداخلاقی يه سور زده به فردا بعد از ظهر، به غروب جمعه..

تو ی خونم هم به شدت افتاده پايين تازه.

دلم هم يه هفته پر از چارشنبه می خواد!



پ.ن: به اين ميل باکسه که نگاه می کنم اخمام می ره توی هم.. از اون اخمايی که دو زانو نشستی رو صندلی و دستات دور زانوهات حلقه ست و چونه ت رو زانوهاته و با مونيتوره قهری...

..
  




خوشا به حال گياهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه ی آن هاست...

..
  




هی هی،

بين من و اين مودم جان يه راز کوچيک هست، که هيشکی هيشکی جز خودمون دوتا ازش خبر نداره. بعد واسه همين يه وقتايی که فقط من و خودش می دونيم کدوم وقتاست، من رو دچار ِ از اون لبخندهای جوليا رابرتز وار می کنه، بعد واسه همين من دوستش می دارم هی!

..
  




و راز

- رازی اگر باشد -

بی ترديد در سرانگشتان تو نهفته ست و

در لبانت



همان راز

که تا هميشه ميان خواهش پوست هايمان عصيان می کند

و نبض زندگی را به نشانه ی کرنش

لحظه ای از تپيدن باز می ايستاند



و راز

- رازی اگر باشد -

بی گمان جادوی حضور توست..

..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017