Desire Knows No Bounds




Saturday, April 24, 2004

مثه مردن می مونه دل بريدن ...


دلم تنگ شده. تنگ ِ نوشتن روی صفحه ی شيشه ای. انگار بين من و دل تنگی هام و تنهاييم رازی ست که تنها کليدهای کی بورد قديميم آن را خوب می شناسد. حالا اين جا که منم، ديگر رد پايی از حرف های آشنا نيست. حالا بايد به حافظه ی دو ساله ام فشار بياورم و جای تک تک حرف ها را يک بار ديگر به ياد بياورم، فقط يک بار ديگر.
دو سال گذشت. دو سال خاطره و خنده و گريه پشت يک صفحه ی شيشه ای. دو سال تعلق خاطر به همه ی آن چه که بود، پر از خوب و بد. و حالا اين جا که منم، باد همه را با خود برده. حالا باز من مانده ام و بغل بغل رويا. حالا باز من مانده ام و بغل بغل ابر خاکستری. و حالا باز من مانده ام و راهی دور که آن سوی کوه های صخره ای ست. کسی چه می داند؟ شايد روزی برسد که از تمام اين سنگلاخ ها بگذرم و به خورشيد پشت کوه برسم، کسی چه می داند؟ شايد تنها راز زيبای زندگی همين اميد باشد، اميد به ناممکن.
"چيزی که کوير را زيبا می کند اين است که يک جايی يک چاه قايم کرده..."*

*****

...
..
  




مثه مردن می مونه دل بريدن ...

دلم تنگ شده. تنگ ِ نوشتن روی صفحه ی شيشه ای. انگار بين من و دل تنگی هام و تنهاييم رازی ست که تنها کليدهای کی بورد قديميم آن را خوب می شناسد. حالا اين جا که منم، ديگر رد پايی از حرف های آشنا نيست. حالا بايد به حافظه ی دو ساله ام فشار بياورم و جای تک تک حرف ها را يک بار ديگر به ياد بياورم، فقط يک بار ديگر.
دو سال گذشت. دو سال خاطره و خنده و گريه پشت يک صفحه ی شيشه ای. دو سال تعلق خاطر به همه ی آن چه که بود، پر از خوب و بد. و حالا اين جا که منم، باد همه را با خود برده. حالا باز من مانده ام و بغل بغل رويا. حالا باز من مانده ام و بغل بغل ابر خاکستری. و حالا باز من مانده ام و راهی دور که آن سوی کوه های صخره ای ست. کسی چه می داند؟ شايد روزی برسد که از تمام
اين سنگلاخ ها بگذرم و به خورشيد پشت کوه برسم، کسی چه می داند؟ شايد تنها راز زيبای زندگی همين اميد باشد، اميد به ناممکن.
"چيزی که کوير را زيبا می کند اين است که يک جايی يک چاه قايم کرده..."*

*****

اومدم بگم که ديگه نيستم. که اگه اين صفحه می گه: The page cannot be displayed ، نقص فنی نيست، مشکل کامپيوتر شما هم نيست. فقط يه شوخی کوچيکه بين من و تقدير و خدا و زندگی، همين. اولش می خواستم ای ميل ها رو تک تک جواب بدم، اما راستش نشد. ديدم بهتره با همه از همين جا خدافظی کنم. خدافظی که نه، بگم: تا بعد!
اومدم بگم دلم برای همه ی همه تون تنگ می شه هزاااار تا. تو اين سال ها، اين جا تنها جايی بود که با همه ی خوب و بدياش، از ته دل دوسش داشتم و باهاش زندگی کردم. با همه ی شمايی که الان اين جايين. با همه ی اونايی که می شناسم و نمی شناسم. شايد بتونم بگم وبلاگ نوشتن يکی از سه تجربه ی بزرگ زندگيم بود. يادم داد حرف بزنم. يادم داد درست نگاه کنم. درست قضاوت کنم. يا اصلا قضاوت نکنم. و مهم تر از همه، ياد بگيرم که "محاکمه کردن خود از محاکمه کردن ديگران خيلی دشوارتره. اگه تونستی در مورد خودت قضاوت درستی بکنی، معلوم می شه يه فرزانه ی تمام عياری."* و حالا همين تجربه ی قشنگ و دوست داشتنی، برام شده يک نقطه ی عطف. يه نقطه عطف بزرگ ِ بزرگ ِ بزرگ. سر فصل ِ يه مدل جديد از زندگی، يه مدل کاملا متفاوت. اون قدر که می بايست همه ی درها رو ببندم و برم. و رفتم. رفتن هميشه کار سختی بوده، نصقه نيمه رفتن اما، سخت تر. يا رومی ِ روم، يا زنگی ِ زنگ. اين نتيجه ی کارپه ديم وار زندگی کردنه. لذت بخش ترين تجربه ی زندگی م.

*****

تو روزهايی که گذشت، يه کابوس رو از سر گذروندم. يه کابوس طولانی. و حالا تنها چيزی که عرق سردم رو می تونه آروم آروم خشک کنه، سکوته. يه سکوت طولانی کنار همه ی شمايی که دوسِتون دارم. رفتن به جاهای دور هميشه سخته، اونم برای من که عاشق تهران شلوغ و آشفته بودم. اما رفتن بهتر از موندنه، کجاش ديگه اون قدرها مهم نيست. بايد می رفتم تا مرداب نشم. دوره ی سختيه، دلم تنگ می شه، اما چيزيه که بهش احتياج دارم. "اگر آدم گذاشت اهليش کنند بفهمی نفهمی خودش را به اين خطر انداخته که کارش به گريه کردن بکشد."*

تو تمام اين روزای سخت، فقط چندتا حس خوب و اصيل بود که کمکم کرد ادامه بدم و کم نيارم. که کمکم کرد برسم اين جايی که الان هستم. ممنونم بابت همه شون.
به خرس مهربون: انگار تقدير اين بود که درست وسط تمام اتفاق های عالم تو دوباره پيدا بشی و با همون روش خاص خودت آرومم کنی که همه چيز درست می شه. حالا ديگه می دونم اگه معجزه ای بوده، همين حضور تو بوده لا به لای تکه پاره های زندگی اين روزهام. شايد سهم ما از تمام زندگی همين لحظات ناب و کاملی باشه که به اصالتش ايمان داريم. حالا باز از تمام روزها و ماه های گذشته، فقط من موندم و تو، اما اين بار به شکلی متفاوت. يادت هست که: "دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد باشد."
به خواهر کوچيکه: هووووم، نمی دونم چی بگم. جز يه دنيا تشکر و قدرشناسی. و يه دنيا حرف ناگفته. هر چی کاسه کوزه بود سر تو شکست. اميدوارم هيچ وقت پيش نياد که بخوام اين جوری برات جبران کنم.
به "آن سه نفر!": شما ها هم البته به شدت سرتون گرم شد و مقاديری تنوع عظيم در زندگی يکنواختتون ايجاد شد. d: عوضش کلی تجارب جديد در زمينه های شغلی مختلف به دست آوردين، نه؟! اينا يعنی اين که نمی دونم چه جوری بگم مرسی زياد تا.
به رضا: می بينی؟ درخت بودن اين عواقبم داره ديگه پسرجان. مراتب شرمندگی ما يکی دو تا نبوده و نيست. توی طفلکی هم که عادت داشتی، نه؟ راستی يه چيزی، اون آقای دکتره عمرا بتونه جای تو رو بگيره! اين بار فقط من يه خورده گيج تر و خسته تر بودم، همين. ديگه اينو تو يکی که بايد خوب بدونی، هوم؟ تازه اون قدر چيزای قشنگ و موندنی اين جا مونده که واسه يه عمر لبخند زدن کافيه. يه چيزی: اون قراری که اون بار نصفه و نيمه ولش کرده بودم، ديگه داره تمام و کمال انجام می شه، بی هيچ تخفيفی. هر بارشم کلی يادت می کنم و می گم اونم الان بايد يه جايی همين دور و برا باشه. و حرف آخر: هر بار رفتی سراغ اون رشته مهره های آبی، سفارش منم بکن، باشه؟
به عليرضا: اون تيکه ها تو اون روزای تاريک کلی چسبيد و خنديديم مبسوط. (قميشی داره می خونه: يکی هست اون ور دنيا ...) هاها، در ضمن حرفت يادم نمی ره که: کار ما از ايستادن گذشته بود، سقوط کرديم! هی راستی، خرس مهربون گفت بهت بگم " پشت در موندن خيلی بهتر از لای در موندنه! " ، قبول کن که راست می گه! (;
به ادريس يحيا: اون چند خط رو توی طوفانی ترين قسمت سفر ديدم. و با اشک و لبخند چند باره و چند باره خوندمشون. بعدش می دونی چی بود؟ يه هوای بارونی توپ و کلی لبخند جوليا رابرتز- وار. تازه، خرس شيکم گنده هه هم اين جاست، اينو ديگه نمی شه کاريش کرد، می دونی که؟
به بچه جنوب شهر: نوشته ت رو که خوندم، ياد خيلی چيزا افتادم، اووووه، خيلی چيزا. و حالا اين روزها بهتر از هر کس ديگه ای می تونم حست رو درک کنم. می دونی کِی رو می گم؟ فردای اون شبی که زنگ زدی، همون غروب کذايی. حالا می فهمم اون همه تغير و خشونت تو اون صدا چه معنايی داشت. و چه چيزهايی می تونست پشتش باشه. باهوش بودی و کار درستی کردی، دمت گرم!
به آذر: دلم برای آيدان گفتن هات تنگ می شه رفيق. برای دعواهامون هم! برای خيلی چيزای ناگفته ی ديگه هم.
به گوان: انگار کمال هم نشين بالاخره در ما هم اثر کرد. البته حالا حالا ها بنارس سر جاشه، تا اون موقع کی مرده کی زنده، نه؟ ... چهارم رنگ بی رنگی ...
به بهار، مراد، شاهين: دلم برای همه ی حرف زدنامون، همه ی اون حرف زدنای مخصوصمون تنگ می شه.
به جين جين و نويد: هه هه، می دونم بدون من يه پايه از خل و چل بازی هاتون کم می شه، اما خوب وقتش بود ديگه. بزرگ شدين بابا!
به ديکتاتور اعظم و دستيارش (نيما و سامان): مرسی يه عالمه بابت دبليو- اس و عوارضش!
به جماعت فرهيخته: دلم برای چپ دست و 1320 های وقت و بی وقت، و البته تيکه های مکرر(D:) تنگ می شه کلی.
شهاب، سهراب، هما، رضا، شيرين، مانا، سحر، فرنوش، مرجان، مهران، نيلوفر، بزرگ، محمد، علی، مانی، عليرضا ... ممنونم زياد تا، شرمنده که نمی تونم يکی يکی ازتون تشکر کنم.
.
.
.
.
هاها، عجب طوماری شد!
و آخرشم لابد با تشکر از همکاری خانواده ی محترم رجبی، شهرداری منطقه ی يک و سه، حفاظت نواحی
لواسانات و شميرانات، اداره ی آب و فاضلاب خونه ی جين جين اينا و ... الخ!

خلاصه که دوستون دارم هزار تا ... تا يه وقت ديگه ... *:

* شازده کوچولو.

پ.ن: يه خواهش بسيار جدی: لطفا نه تلفن بزنين، نه اس ام اس، نه نامه بفرستين دم خونه، نه بسته!! نيستم. مسنجر هم ندارم ديگه . اين بهترين کمکيه که به عنوان يه دوست می تونين بهم بکنين. دوست اگه دوست باشه، دوست اگه بخواد دوستی شو ثابت کنه، مرهم می شه، نه نمک روی زخم. هميشه نزديک اومدن و دايه ی مهربون تر از مادر شدن، دردی رو دوا نمی کنه. گاهی وقتا، بايد دور بايستی و همه چيز رو واگذار کنی به گذر زمان. الان از اون وقت هاست. می خوام آيدا آروم آروم فراموش بشه، همين.
..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017