Desire Knows No Bounds




Saturday, May 29, 2004

يه کشف بزرگ کردم!

يعنی بالاخره يه اسم بامسما برام پيدا کردم:



!I am Institutionelized
..
  




می گذره

آروم

اما برای من به سختی

کُند و سخت...



تو تمام اين رخوت مرگبار، اون سه تا نامه برام حکم دوپينگ رو داشتن، جدی می گم.

کاش آدما می فهميدن با يه رد پای کوچيک، چقدر می تونن برای يه "ته خط رسيده" انرژی مثبت بفرستن.

کاش تو هم می دونستی...



شنبه 9-3-83
..
  



Wednesday, May 26, 2004

خوابيده بودم

صدايم کردی

ستاره ها را برق انداختی و

ميهمان عشق و نورم کردی



چرا رهايم کردی

چرا؟


..
  



Tuesday, May 25, 2004

بی تو

نه بوی خاک نجاتم داد

نه شمارش ستاره ها تسکينم



چرا صدايم کردی

چرا؟


..
  




These wounds won't seem to heal

This pain is just too real

...There's just too much that time cannot erase

..
  




,Feet

what do I need you for

?If I have wings to fly

..
  



Monday, May 24, 2004

يه هو در باز شد و همه جا پر شد از ابر سياه.

اون حس لعنتی دوباره اين جاست.

کم نيارم؟!
..
  



Saturday, May 22, 2004

انتظار خبری نيست مرا

هر کی اينو بگه به نظر من يه دروغ گوی گنده ی گنده ست.



غــــــمگينم به گمانم.
..
  




از دو خرداد پيش تا امروز، هزار سال گذشته انگار.

هزار بهار و هزار خرداد و هزار چهارشنبه ی سوگوار.

حالا اين جا که منم، نه نشانی به جای مانده و نه يادگار.

حالا تنها من مانده ام لِرد نشين هزار لحظه ی ماندگار.



آن شراب مگر چند ساله بود، ای يار، ای يگانه ترين يار.





هرگز کسی اين گونه فجيع به کشتن خود برنخاست

که من به زندگی نشستم !




باران می باريد. نم نم و آرام. بوی خاک باران خورده بود و آسمان نيمه ابری روشن و نم بارانی که خيست نمی کرد و خلاصه کنم، هوايی دو نفره.

من اما تنها و سنگين، راه هر روزه و هزار روزه را قدم می زدم و خيابان ها، کوچه ها، آدم ها و درخت ها را به خاطر می سپردم. انگار همين روزها روز وداع باشد و اين نگاه ها، نگاه های آخر.

خاطراتم به طرزی دل نشين و دل چسب آميخته است با کوچه پس کوچه های اين شهر شلوغ و هوای نيمه ابری و راه رفتن روی لبه ی جدول طولانی کنار خيابان. لحظه هايم گره خورده در پيچ کوچه های ناشناس و صدای رودخانه و بوی زندگی.

حالا اما همه شان را خاک گرفته انگار.



فریاد زدم : دیگر برنگرد.

و از درد ،

تاول زدم.




باز هم بهار و باز هم بی تو.

باز چشم انداز روزهای داغ و طولانی و کُشنده. حتا تصور تابستان هم دچار خميازه ام می کند، خميازه و دل تنگی.



راستی یه چیزی

دیدی بالاخره قصهء ما هم به سر رسید

و باز هم کلاغه به خونه ش نرسید؟

نه کلاغه

نه من... .




شنبه 2-3-83
..
  



Friday, May 21, 2004

از دوران دبيرستان تا حالا، امسال اولين سالی بود که ايران بودم اما نمايشگاه کتاب نرفتم!

اراده ی آهنينم منو کشته که اصولا چه جاهايی بروز پيدا می کنه!

×××××

پرنده ی من رو دوست داشتم. قبلنا مصاحبه با نويسنده ش فريبا وفی رو که تو چلچراغ خوندم، پيش خودم گفتم کتابش بايد قابل لمس باشه، همين جورم بود. از اون تيکه هايی داشت که تا زن نباشی درکشون نمی کنی.

×××××

تو فيلمايی که جديدنا ديدم، Last Samurai رو از همه بيشتر دوست داشتم. مرام سامورايی بدجوری منو ياد تو ميندازه. آرامششون، اقتدارشون، خلوصشون، و قدرتشون. دلم می خواست يه بار تو اون لباس ببينمت. نزديک بود، نشد اما...



Lolita رو ديدم با بازی جرمی آيرونز. اين آدم انگار ساخته شده برای نقش های سمپاتيک. فيلم معمولی ای بود، برای يه بار ديدن.



مصائب مسيح عجالتا فيلم سانس آخر سينما فرهنگه. يه کليپ از شکنجه دادن يه آدم. حالمون مخروب شد مبسوط! آخرشم نفهميدم که فيلمو دوست داشتم يا نه، به هر حال جو گرفته بودتم!!



در راستای پايين اومدن تام هنکس خونم متوسل شدم به Green Mile و Cast away. اولی رو که مثل قبلنا دوست داشتم هزارتا، از دومی هم اين بار بيشتر خوشم اومد و کلی بهم چسبيد.



به شدت دچار کمبود فيلم جديد هستم و به شدت دچار هوس ديدن فيلم فانتزی. اون قدر که می ترسم مجبور شم برای بار هزارم بربادرفته ببينم!



Postman رو بيشتر دوست داشتم. داستان فيلم در مورد رابطه ی عاطفی يک پستچی ساده بود با پابلو نرودا در دوران تبعيدش در ايتاليا. فيلم بعضا صحنه ها و ديالوگ های لطيفی داشت.

يه تيکه داشت که آقای پستچی يکی از شعرهای نرودا رو توی يک نامه می نويسه و به زنی می ده که دوستش داره، بدون اين که اسم شاعر رو ذکر کنه. بعدا که نرودا بهش می گه تو شعر منو از طرف خودت برای اون نوشتی، مرد پستچی در جواب می گه:

,Poetry doesn't belong to those who write it

.but those who need it



اين دقيقا همون چيزيه که من تو تمام اين مدت وبلاگ نويسی حس کردم. وقتی آدم نوشته ای رو از کس ديگه ای مياره تو وبلاگش، بيشتر وقتا به اين خاطره که حس می کنه اون نوشته از زبان خودش گفته شده. و وقتی مجبوره اسم نويسنده رو بياره پای نوشته، يه جورايی اون حس اصيل هم ذات پنداری اوليه رو کم رنگ می کنه انگار. هرچند که خوب بحث کپی رايت و اينا هم جای خودشونو دارن.

×××××

اين چراغ قرمز

که عمری پشتش منتظر مانده‌ای

تا سبز شود

و بگذری،



سوخته است

سبز ندارد...




بهار
..
  



Thursday, May 20, 2004

بالاخره ديدمشون، بعد از يه قرن، چسبيده شد اساسی.



اول كافه عكس

دوم رستوران ايتاليائي

سوم el café

چهارم آرين و باز هم آرين

×××××

دنيائيه ها. هر وقت می شينيم يه خورده از خودمون بگيم، از اونايی که تو دلمون می گذره، از اونايی که هيچ جای ديگه نمی شه گفتشون، چشمامون غرق اشک می شه، اشک سرريز می کنه، بغض امون نمی ده...

يک نگاه خالی می مونه خيره به دور، به جايی که هيچ جا نيست، که اگه می بود...

غمگين می شم.

يعنی می شه يه روز بياد که جای اين غصه های عميق رو صدای خنده های از ته دل پر کنه؟ برق ستاره ای گوشه ی چشم، نگاهی خيره و پراميد به روبرو. به اون چه که هست، نه به دور. نه به اون چه که می تونست باشه و نيست، که اگه بود...

يعنی می شه؟

×××××

درون خلوت ما غير درنمی گنجد...

اشتباه شد البته، ما نه، من.

×××××

دلم تنگ مونده از اساس، هنگ کرده به گمونم.

×××××

داشتم فکر می کردم اين بار چی گذشت؟ چی شد که اين همه به مرگ نزديک بود، که اين همه از نزديک لمسش کردم، اين همه مصمم.

برگشتم به عقب و خوب تر نگاه کردم، با چشم باز. و ديدم تفاوتی رو که دنبالش می گشتم.

در تمام اين سال ها، هر چه گذشته بود، هر چه کشيده بودم، از جنس سختی بود، از جنس رنج، مثل تمام مشکلات رنگارنگ زندگی های ديگه. اين بار اما چيزی فرق می کرد. اين بار درگيری من با ديگری نبود، که اصلش درگيری من بود با خودم. و باری که بر دوشم بود اين بار از جنس سختی نبود. گفتنش سخته، کلمه ی بدآهنگيه، اما می گم تا باهاش روبرو بشم، با همه ی عريانی و نازيبائيش.

اون چه اين بار بر من گذشت، از جنس تحقير بود، از جنس حقارت.

زخمش عميق بود، عميق و پر از چرک. از اون زخم هايی که جاشون ساليان سال باقی خواهد موند، می مونه، مونده...

حاصلش حتا درد هم نبود، زجر بود.

که اگه درد می بود، اون قدر پيش تر ها در کوران حوادث آب ديده ی درد بوده م که نتونم با سخت ترش دست و پنجه نرم کنم.

که قبل ترها تمام بحران ها رو پشت سر گذاشته م و کمر خم نکرده م.

اين بار اما خم نشدم، شکستم.

برای اولين بار بود که حس حقارت رو، حس له شدگی رو اين همه از نزديک لمس می کردم. با تمام وجود، با همه ی غلظتی که داشت.

اين بار اگه برای نخستين بار به مرگ فکر کردم، اون همه مصمم و بی ترديد، برای فرار از مشکلات نبود، برای تموم کردن اون حس کشنده بود، تلخ ترين حسی که تا به حال تجربه ش کرده م.

حسی که تمام اون مدت توفانی، و حتا در سکون و رخوت بعدش، در تمام آدم هايی که به نوعی در جريان توفان بودن، حتا آدمايی که بی نهايت دوسشون دارم، می ديدم.

تحقير شدم.

تلخ بود، به تلخی زهر.

و حالا اين تلخی در تمام زوايای درونم ريشه دوونده. داره چيزی رو می جوه، چيزی که گمان می کردم تزلزل ناپذير و قويه.

حالا اين زهر با تمام غلظتش -اسيدوار- پايه های ايمانم رو، اون چه که لا به لای هزار پوسته ی درونم بهشون اعتقاد داشتم رو، داره از بين می بره.

و من، همون منی که مرگ رو به سخره می گرفتم و لحظه ای بهش فکر نمی کردم، اين روزها نزديک تر از هميشه حسش می کنم. ديگه در مقابلش نمی ايستم، که ايستادن از جنس ترديده، از جنس شک. اين بار کنارش می شينم، نشستنی نه از سر تسليم، که از جنس پذيرش، از جنس صبر.

تا موقعی که زمانش برسه.

×××××

تلخی روزگار.



پنج شنبه 31-2-83
..
  



Wednesday, May 19, 2004

هاها، يه هديه ی توپ گرفتم چند روز پيشا، از اون هديه ها که دادنش به مغز هر کسی خطور نمی کنه و فقط از يه موجود کاملا خل و چل بر مياد!

يک عدد طناب دار !!!

واقعی ِ واقعی، گره زده و حاضر آماده، دقيقا از همين طناب دارهايی که توی فيلما نشون می دن!!!

و طبيعتا کار هيشکی نمی تونه باشه جز ج.2 ! خدائيش اين بشر توی اين جور مسخره بازيا مغزش بدفرم عالی کار می کنه. خلاصه که خنديديم مبسووط.

**********

امروز ديرم شده بود، تصميم گرفتم مسافت پايتخت تا ونک رو با تاکسی برم. از عرض خيابون که رد شدم، يه تاکسی وايستاد و يه نفر پياده شد، با يه قيافه ی جدی و حق به جانب! و اون يه نفر کسی نبود جز جناب مجدد گوليه!!

هاها، شده عين حکايت اتوبوس جهانگردی پلنگ صورتی!!! آی خنديديم، آی خنديديم! گفت همين جوری از ايران رفتی ديگه؟! گفتم آره بابا، روزا ميام ايران می رم کلاس، شبا برمی گردم. D:

فکر کنم خميره ی اين بچه به طور کاملا فطری آميخته ست به اراجيف گويی، به طوری که بعد از نيم ساعت خنديدن به طور نان-استاپ، داشتم از روده درد مرده می شدم. کلی ياد واکنش پنجم و کافه نادری افتاديم خلاصه. دوباره هم قرارمون شد "شتر ديدی نديدی" و تا بعد.

**********

وقتايی که "جری" خونه نيست، بد آرامشی تو خونه حکم فرماست!

**********

داشت تار عنکبوت می بست. گوشيه رو می گم.

**********

دارم قاطی خاطره ها وول می خورم عجالتا، تا زمانی که بسته بندی شون کنم بفرستم برن. روزگاريه ها، آدم تو خونه ی به اين گندگی، يه وجب حريم اختصاصی نداشته باشه. مجبور باشه لحظه های دوست داشتنی و قشنگش رو لای هزارتا کاغذ و چسب بپيچه و بفرسته يه جای دور، جايی که حالا حالا ها بهش دسترسی نداره، هی هی هی...



عشق را در پستوی خانه نهان بايد کرد...



عجالتا حتا دريغ از يک پستو!!



چهارشنبه 30-2-83
..
  



Tuesday, May 18, 2004

اممم، می گم که ... عجب بهار خاکستری ايه ها اما!!

بايد مداد رنگيامو بيارم و رنگش کنم.



امروز رفته بودم سر کلاس رياضی مدرسه ی "تام". يکی از بهترين مدارس تهران. اون قدر فضای کلاس و رفتار معلمشون آروم و مطبوع بود که حد نداشت. بچه ها انگار تو خونه بودن، آرامش و راحتی از در و ديوار کلاس و سر و روی بچه ها می ريخت. امتحان داشتن، امتحان رياضی. اما نمی دونستن دارن امتحان می دن، اسمش مسابقه درسی بود. دو تا دو تا نيمکت ها رو روبروی هم گذاشته بودن و در قالب گروه های چهارتايی روبروی هم نشسته بودن و با خونسردی امتحان می دادن. هيشکی به فکر نگاه کردن روی ورقه ی بغل دستی يا دوست روبروييش نبود. سوال ها، امتحان ثلث سوم يکی از مدارس معروف تهران بود، بچه ها مثل آب خوردن داشتن حل می کردن. يکی از سوالاشون اين بود که ده عدد روباه روی هم چند شاخ دارند؟ بچه ها هم نوشته بودن: روباه که شاخ نداره.

بعد از جمع شدن ورقه ها، معلمشون با صدای خيلی قشنگی يه تيکه آواز خوند، بچه ها هم باهاش خوندن. آخر کلاس هم همه دور هم نشستن رو زمين و شيرينی و شکلات خوردن.



ياد دبيرستان خودمون افتادم که موقع امتحان، جاهامونو عوض می کرد و بينمون يه کيف گنده می ذاشت و کف دستامونو چک می کرد تقلب ننوشته باشيم!



نه خير ... ما تو همه چی بدترين موقع به دنيا اومديم از اساس.



×××××



صداي خون در آواز تذرو است

دلا اين يادگار خون سرو است


..
  



Monday, May 17, 2004

دال...

همان که اول دلدادگی ست و آخر درد .




یکی می گفت شب که به نیمه برسد یار قامت راست می کند.آن دیگری می گفت که بانوی مهتاب شب به پیشواز عاشقان می رود تا در نیمه راه تاریک نمانند. هیچ کس اما از شکستن قامت آن دلداده در شب قد شکسته تاریک بی ماه بانو هیچ نگفت.

حالا من نشسته ام و به هرچه شکستنی در جهان است می اندیشم. به شکل ماه در قاب حوض آب و به چین پیشانی یار و به قامت دوست و به خواب پشت پلک های بیدار...

ای ی ی ی...

می دانی؟ بااین چشمهای بسته هرگز نخواهی توانست چشم انتظار آمدن کسی باشی. راستی دست هایت راهم از روی گوشهایت بردار. اینها که گفتم همه بی صدا می شکنند. مثل دل دوست.




"قاصدک"



×××××



عزيزترين هايم کمند، شايد به شمار انگشتان دست هم نرسند. اما همان کم ها، عزيزترينند برايم، عزيزترين ها.

هرکدام جور خودشان را دارند، جور خاص خودشان را. و گاهی آن قدر خاص که شايد هيچ گوشه ی ديگر دنيا نشود پيدايشان کرد. بايد بشمرمشان، ببينم به تعداد انگشتان دست می رسند؟!



يکی شان تو بودی و ديگری دوستی که شايد ديگر هيچ وقت نبينمش. دوستی که درخت بود، درختی بزرگ و پر سايه. درختی که دلش قد درياست.

شب تولدش که ديشب باشد برايم فی البداهه نوشته بود: دال اول دوستی ست.

در دل گفتم: دال اول درخت هم هست.

و آخر تمامش کرده بود با خداحافظ.

به گمانم بداند خداحاقظ را دوست ندارم، هر چند در کار رفتن باشم. "تا بعد" را خوش تر دارم. "تا بعد" يعنی که اميدی هست. گيرم دل سپردن به خرده نوری باشد انتهای دالانی سرد، بی منفذ، تاريک و طولانی.



برای من اما دال اول دوست است. اول دوست داشتن. اول دل. اول دل سپردن. اول دل بريدن. به دل بريدن که برسد می شود اول دل تنگی، اول دل واپسی، اول دوری، اول درد. به درد که برسد اما، اول و آخر همان است.

دردش اما تلخ نيست، گس است. خراشش بر دل می نشيند و هر چه بر دل نشيند لاجرم از دوست رسيده است.



حالا از ميان همه ی اين دال ها، انگار تنها دل من است که جا مانده..

باقی همه جمعند: دوست داشتن و دل دادگی و دل تنگی ...



دوشنبه 28-2-83
..
  




جنون گاوی يا امنيت شغلی؟



× خانم هاشم آقا در مراسم سمنو پزان به مامانم :

"پشت پرده ی خيلی از زنهای طلاق گرفته ی درمانده، مردی است که مسووليت حرفهاش رو نپذيرفته و حالا تو زده!"



× ولفگانگ برشرت در کتاب سيمای زنی در ميان جمع از زبان زن شوهرداری که شايعه است با مردانی هم معاشرت پنهانی دارد:

"درست است که حرفهای خوبی پشت سرم نمی گويند ولی به خدا سوگند که هيچگاه احساس خودفروشی نکرده ام جز در مواقعی که با شوهرم خوابيده ام."



× سوگل -عروس خاله ی مامانم -که ۱۲ سال بر سر الاکلنگ ماندن و رفتن نشسته است:

"با در نظر گرفتن موارد بالا ادامه دادن به خودفروشی امن ترين شغل است."



* يکی از شنيدنی ترين قسمتهای سخنرانی يک سخنران در کنفرانس امنيت شغلی - ليختنشتاين ۲۰۰۴



از خرمگس خاتون





پ.ن: حال فرموديم اساسی ی ی ی ی ی ی!
..
  



Sunday, May 16, 2004

امروز تولدشه. تولد بهترين دوست دنيای مجازی. تولد يه درخت محکم و قابل اطمينان. چقدر دوست داشتم خودم کادوی تولدشو بهش بدم، اما خوب نمی شه. دورم و بايد همين جوری دور بمونم. ولی دلم براش تنگ شده، برای همه شون، هزااااار تا.



×××××



داره جرم می گيره. رابطه هه رو می گم.



×××××



غذا خوردن تو رستوران، خريد، و به خصوص هديه خريدن قبلنا کلی حالمو خوب می کردن، الانا کمتر.



×××××



فکر کنم عجالتا بهترين راه برای فراموشی، مثل خر درس خوندن باشه و بس.



×××××



چقدر دلم می خواست يه دسته لاله برات بيارم...



×××××



هر وقت اين ضمير دوم شخص مفرد از نوشته هام حذف بشه، يعنی که خلاص!



يعنی می شه؟!

نه گمونم.



×××××



تو می ری پشت علف ها گم می شی

من می مونم و گل اقاقيا




يک شنبه 27-2-83

..
  




هاها، اين ميل باکسه ديگه آخرش بود.

پس جريان اين جورياست! هی هی هی ...



يادم می مونه.

..
  



Saturday, May 15, 2004

چقدر تأ سف انگيز است ويران شدن چيزي که خوب بودنش را مؤمنيم.



..
  




...حرص يافتن مرواريد

تمام سطح صدف را

به طرد عاطفهء شن مجاز خواهد کرد .



..
  



Friday, May 14, 2004

در راستای مهمونی ناهار امروز:



يه قورباغه هه اِکس مصرف می کنه، شنا کرال می ره!

يه قلکه اِکس مصرف می کنه، می گه من بانکم!

يه ليمو شيرينه اِکس مصرف می کنه، می گه من پنی سيلينم!

يه ايکسه ترک بوده، اِکس مصرف می کنه، به جای ايکس به توان دو، می شه دو ايکس!

يه عقب افتاده هه اِکس مصرف می کنه، می شه خواهر کوچيکه!!!



جمعه 25-2-83
..
  




آمدن،

رفتن.

حالا ديدي زندگي چه ساده است؟

مثل خيال که مي آيد و مي رود.

تنها در اين ميان

من و توايم که درگير افعال شده ايم.



..
  



Thursday, May 13, 2004

اون درخت تن سپرده به تبر

که واسه پرنده ها دل واپسه منم منم

..
  




صبح با آقا غوله دوتايی داشتيم صبحانه می خورديم - دوتايی که نه، من می خوردم و اون همون جور ساکت و بی حرف نگام می کرد - که گوشی سفيده سر و صداش در اومد. با اين که گذاشته بودمش بغلم، با اين که منتظرش بودم، اما فقط نگاش کردم.

سخت بود، سخت و بد.



يه خورده بعدترش داشتم با قرمز حرف می زدم. جريان فال گير رو برام تعريف می کرد و صداش می لرزيد. مطمئنم اشک تو چشماش جمع شده بود و از اون بغضايی کرده بود که بعضيا خيلی دوست دارن.

تنها چيزی که می تونستم بگم اين بود که : لعنت به اين زندگی تخمی. چرا هيچی سر جاش نيست؟ چرا هيشکی نمی تونه اون جوری که دلش می خواد يه نفس خوش بکشه. لعنت به اين آدم بزرگا با اين دنيای مزخرفشون. چرا نمی شينن شازده کوچولو بخونن؟ چرا شبا ستاره ها رو نمی شمرن؟ يعنی اونا اصلا رويا ندارن؟؟

همين وسطا بود که دوباره سر و صدای گوشيه در اومد. اين بار سعی کردم نگاهش هم نکنم.

سخت بود. سخت و بد.



بعدترش که هی صدا کرد و صدا کرد، ديدم نه خير، راه نداره انگار. برش داشتم. اما سعی کردم صدام سرد باشه، سرد و بی تفاوت. توش نه اثری از انتظار باشه، نه دل تنگی، نه اندوه، نه تنهايی.

سخت بود. سخت و بد.



مثه مردن می مونه دل بريدن...



پنج شنبه 24-2-83
..
  



Wednesday, May 12, 2004

دوباره زنگ زدی که ببينی رسيده يا نه. واقعا برای همين زنگ زده بودی؟؟



×××××



اگه نمی رفتم کلاس و می موندم خونه، می ترکيدم. دلم عروسک الدوز رو می خواست.

بعد از کلاس، طبق روال معمول روزهای دل تنگی، پياده راه افتادم طرف ونک و ميرداماد. سر وليعصر يه هو چشمم افتاد به گوليه!! هه هه، کلی مشعوف شدم. اونم هزارتا شگفت زده شده بود بچه. بعد از مقاديری فحش خوردن بابت غيبت نابهنگامم آب ميوه خورديم و تا ميرداماد پياده اومديم. وای که چقدر دلم برای اون همه دوستی های صميمی از ته دل تنگ شده. پرسيد: از گروه فشار چه خبر؟ دلم کلی گرفته تر شد. بهش گفتم به طرز وحشتناکی دلم براش تنگ شده، اما نمی تونم ببينمش. گفت: خيلی خری.

می دونستم خودمم، خيلی خرم، خيلی.

بعد قرار شد يادش بره اصلا منو ديده و هرکدوم رفتيم پی کارمون.

چقدر ديدنش چسبيد.



×××××



آويزون و لبخند به لب برگشته شدم خونه. پر بودم از دل تنگی. و غمگين بودم قد يه دنيا.

بسته های بزرگوار کنار اتاق بودن، بسته هايی که صبح رسيده بودن. گذاشتمشون تو اون کوله پشتی قديميه.

چقدر دلم نمی خواست اين جا باشن، چقدر زياد.

بعد چشمم افتاد به گوشی سفيده. که ديگه حتا اگه زنگ هم می خورد، نمی بايست برم سراغش. از دست اونم دلم گرفت.

رفتم تو آشپزخونه ی آفتابی، زانوهامو بغل کردم و نشستم لب پنجره، و صدای ضبط رو تا آخر بلند کردم.



×××××



يه غول جديد دوستم شده جديدنا. تا می بينه ذهنم خاليه و مشغول کاری نيست، زودی مياد می شينه روبروم و زل می زنه تو چشمام. ساکت ِ ساکت. مياد درست می شينه جلوم تا بزرگی شو قشنگ ِ قشنگ ببينم. اولا سعی می کردم از دستش فرار کنم، اما نشد. بدجوری گير داده بود. حالا از ديروز تا حالا نمی دونم چرا احساس می کنم حق داشته اين همه گير بده. آخه جاش همين جاست. درست کنار من، هر جا که برم، هر جا که باشم.

حالا از ديروز تا حالا که تو ديگه نيستی، با اين غول جديده کلی رفيق شده م. با اين غول بزرگ تنهايی.



×××××



يک واقعيت: گوشی سفيده زنگ نخورد، حتا تا آخر آخر آخر شب.



×××××



همه چی يه جورای عجيبی خاليه. خالی و تلخ.



چهارشنبه 23-2-83
..
  




بالاخره دل ما هم شيکست!

اونم از دست شوما.

گمونم بالکل ديگه اين دل واسه ما دل نمی شه.

اينارم گفتيم که نگين نگفتين و خط بريل و اين حرفا.

خلاص!



راستش صبح که زنگ زدی، نمی دونم چرا الکی اميدوار بودم بگی نمی فرستمشون.

اصلا لزومی نداشت بدی شون به من. می تونستی هزار و يک جای ديگه بذاری شون، يا فوق فوقش بندازيشون دور! اما فرستادی شون برای من. اين معنی ش با بقيه ی چيزا فرق می کنه، خيلی زياد.



هی راستی، چرا هر بار بايد اين اتفاق توی روز چهارشنبه بيفته؟ ديگه توان شمردن چهارشنبه ها رو ندارم. ديگه چهارشنبه ها رو دوست ندارم اصلا.



راستش ديگه تموم شد. تموم ِ تموم ِ تموم.

و سخته،

مثل راه رفتن روی سيم برق.

هيچ وقت اين همه دلم نگرفته بود، هيچ وقت...



چهارشنبه 23-2-83
..
  



Tuesday, May 11, 2004

ندانستم که اين دريا چه موج خون فشان دارد



سخته، خيلی سخت. مثل راه رفتن روی سيم برق.

اما

اما

اما

دل نيست کبوتر که چو برخاست نشيند

از گوشه ی بامی که پريديم پريديم.



چهارشنبه 23-2-83 (ساعت 3 صبح)
..
  




ديشب وسطای خواب و بيداری يه هو دلم شور زد. گير دادم به دخترک که ازت خبری بگيره، که گرفت، که نرسيد يا دير رسيد، يا هر چی. و من همون جور که دلم برات شور می زد، خوابم برد.

تا صبح که خودت زنگ زدی و فهميدم دل شوره م بی خود نبوده. گفتی اومده، همين.

و من فهميدم يک دوره ی ديگه هم تموم شد.



×××××



تمام ديروز و امروز رو شهر قصه گوش داده بودم. پووووف، چی می گفت؟ چپق يه سره، ها؟



اگه تو خونه می موندم ديوونه می شدم باز. زنگ زدم به دخترک و رفتيم جام جم و بعد هم آب انار و کلی قدم زدن تو سايه ی دم دار بعد از ظهر بهاری وليعصر.

اما هنوز يه غده ی سنگين و سرد و سخت، روی دلم سنگينی می کنه.



×××××



آخه عمر رويا هم اين قدر کوتاه می شه؟!

هی جناب خدا، گمونم باز روتو کردی اون ور و سرت گرم شده، ها؟

يه عمر شنيده بوديم "دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت -- دائما يکسان نماند حال دوران غم مخور"

خواستم جهت اطلاع عرض کنم که already دو روزتون داره می شه ده سال، وقتش نيست يه خورده خوش حساب باشی حضرت؟!



سه شنبه 22-2-83
..
  



Monday, May 10, 2004

هميشه پيش از آن که فکر کنی اتفاق می افتد





داريوش داره می خونه:

توی قحطی شقايق

کاش می شد توی يه قايق

بزنيم دلو به دريا

من و تو تنهای تنها




××××××××××



اين روزها حرف هام سرريز می کنند. وقتی راه می روم. وقتی ظرف می شويم. وقتی به ترانه ها گوش می دهم. پر می شوم از هزار حرف و به خاطر می سپارم برايت بنويسمشان. اما پای کاغذ و قلم يا کی بورد که به ميان می آيد، همه در نطفه خفه می شوند و پر می شوم از سکوت و حرف های ناگفته. ناگفته که نه، فروخورده.



××××××××××



گفته بودی: مارمولک رو نری ببينی ها، می خوام باهم بريم.

منم گفته بودم چشم.

و حالا امروز برای اولين بار بعد از توفان، پام رو از خونه گذاشتم بيرون، به هوای تو.

چقدر دلم برای خيابون ها تنگ شده بود. انگار يه قرن نديده بودمشون. برای تو هم. برای تو که کمی لاغر شده بودی و رنگ پريده. و چهره ت جدی بود و خسته.

يک ربع دير رسيده بودم و گفتی: ته دلم ترسيدم که نيای. خنديدم و توی دلم گفتم: فکر می کنی می تونستم نيام؟!

دوباره توی همون سينما بوديم. همون جا که "گاو" مهرجويی رو با هم ديديم و چقدر برام مهم بود که گاو رو با تو ببينم. و همون جا که "باران" مجيدی رو ديديم و پسته های مغز کرده و ... . خاطره ها رو نمی شه پاک کرد، حتا کم رنگ هم نمی شن، می بينی؟

حالا دوباره همون جا بوديم. با يه فيلم توپ و پرستويی که من عاشقشم و سوژه ای توپ تر که می دونستم خوراک توئه. اما يه چيزی فرق داشت. يه چيزی سر جای خودش نبود.

نشستيم رديف آخر ِ آخر، همون جور که تو دوست داشتی. تو بودی و دست های گرم و نوازشگرت. تو بودی و بوی آشنای تنت. تو بودی و شونه های محکم و قابل اطمينانت. و تو بودی و هُرم نفس هات که گاه به گاه روی صورتم می نشست و گرمم می کرد. اما از درون چيزی قلبم رو می فشرد. يه چيز سنگين و سرد و سخت. چيزی که نمی دونستم از چه جنسيه. اما هر چی بود از درون لهم می کرد.

سعی می کردم چشم هام رو ببندم و حضورت رو با همه ی حواس پنج گانه م احساس کنم. سعی می کردم هم زمان با تو به شوخی های فيلم بخندم و لذت ببرم. اما نمی تونستم فکرم رو متمرکز کنم. آخه می دونی، چيزی فرق داشت اين بار.



گفتی: اين خاصيت برگ های سوزنی درخت کاجه. نمی ذارن پای درخت، سبزه سبز بشه. واسه همينه که پای درختای کاج، خشک و خاکيه. خنديدم و توی دلم گفتم: پس منم يه عمر برگ درخت کاج بودم و خودم خبر نداشتم!

نشستيم روی نيمکت چوبی زير درخت های کاج. می خواستم اين بار بالاخره در مورد اون تصميم گنده هه باهات حرف بزنم. همون که کلی در موردش ترديد داشتم، که بگم يا نگم، چون نمی خواستم تو موقعيتی قرار بگيری که دچار ملاحظه، رودربايستی، خود سانسوری يا هر چيز ديگه بشی. يا شايد نمی خواستم تو تصميمی که قراره بگيری، تو راهی که بايد انتخاب کنی، و تو کاری که می دونم چقدر دلت می خواد انجامش بدی مرددت کنم. اما خوب در نهايت خودمو راضی کرده بودم همه ی چيزهايی که مربوط به تو می شد رو، همه ی اونايی که گوشه و کنار اين دله جا مونده بود رو بهت بگم. اين بار اما تو شروع کردی به حرف زدن. گفتی و گفتی و من که برای حرف زدن اومده بودم، شنيدم و شنيدم و خاموش شدم و خاموش تر. می دونی، برای اولين بار بود که با مجموعه ای از اون همه حس متناقض رو در رو می شدم. حس هايی که شايد تو اين همه مدت انکارشون کرده بودم. حتا انکار هم نه، نبودن. اما اين بار به يک باره هجوم آورده بودن. و با حرف های تو آروم آروم تا عمق درونم نفوذ می کردن. سخت بود، خيلی سخت. چيزی از درون لهم می کرد، چيزی سنگين و سرد و سخت.

بار آخری که با هم اون جا بوديم رو يادته؟ اون بار هم موضوع صحبتمون همين بود. اما اون بار همه چيز فرق می کرد. اون بار با همه ی سنگينی، از درون گرم بودم، اين بار اما...





يادته يه بار ازم پرسيدی: می شه دو نفر رو هم زمان و به يک اندازه دوست داشت؟

و من بی مکث جواب داده بودم: نه.

حالا داشتم معنی حرف هات رو می فهميدم. و طبق معمول دير بود، خيلی دير.

نه رفيق جان، نه.

نمی شه هم زمان دو نفر رو به يک اندازه دوست داشت. هميشه چيزی هست که متفاوته، هميشه.

و هميشه ته دلت يک انتخاب داری، فقط يک انتخاب.

می دونی اون موقع چی تو ذهنم پر رنگ شده بود؟ اين که تعجب کرده بودم برای چی برگشتی. و حتا جوابت هم قانعم نکرده بود. وقتی اون شب کنار غارت گفتی مدتيه از ايران رفته، يه هو خيلی چيزها روشن شد. تو برگشته بودی، چون يه فضای خالی داشتی. و خوب می دونستی اين فضا موقتيه. بعد اتفاق ها شايد جوری دست به دست هم داد که مطمئن تر بشی از کاری که بايد بکنی، برای حفظ چيزی که داشتنش برات مهم بود، حالا اين مهم پررنگ تر هم شده بود، به هر قيمتی. اما اون موقع به من نگفتی، نگهش داشتی، يا نگهم داشتی تا زمانی که می بايست.

اون زمان حالا رسيده بود، و می بايست به نحوی خلاص بشی، به همين سادگی.

محکومت نمی کنم، مطلقا. اون قدر دوستت دارم که دلم می خواد خوش حال ببينمت، به هر قيمتی. اما راستش دلم گرفت. خيلی دلم گرفت. و خوب ديگه مهم نبود. يه تلنگر کوچيک با روح آدم خيلی کارها می تونه بکنه. تلنگرت موثر بود رفيق.



به بهانه ی غذای چينی اومديم بيرون. دوست نداشتم توی اون هوای سنگين نفس بکشم. بين راه غذای چينی تبديل شد به آب ميوه ی توچال و پياده روی کنار رودخونه ی هميشگی. هيچ کس نمی دونه که چقدر اون رودخونه رو دوست دارم، اما خدا می دونه اين بار چقدر سنگين قدم برمی داشتم در امتدادش. اين بار حتا بوی آب هم نمی داد.

لب رودخونه ازم خواستی بلند بلند فکر کنم، بهت بگم. هوووم، منم گفتم. چيزی که اميدوار بودی از دهن خودم بشنوی رو بهت گفتم. جوابت مکث بود. يه مکث طولانی. و من خوب می دونستم اين مکث يعنی ترديد. اما نه از روی ندونستن جواب. خوب می دونستی جوابت رو. مکثی هم اگر کردی از روی محافظه کاريت بود به گمونم، که طبق معمول من جای تو بازی کنم و تو بايستی کنار و تماشا کنی. مکثت علامت رضا بود رفيق جان، علامت رضا.



حس بدی بود. يه حس سنگين و سرد و سخت که از درون مچاله م می کرد. اومدم بهت بگم، برای يه بار، اما رنگ ِ پريده ت يادم انداخت که بی خيال دختر، دنبال چی می گردی، معلوم هست؟ نگرانی و ناراحتيت يادم انداخت که اين بار تازه حس کردی يه خطر جدی داره تهديدت می کنه و برای نجاتش بايد دست به هر کاری بزنی. تصميمت رو گرفته بودی و همين کار رو هم کردی. ديگه گفتن يا نگفتن چه تفاوتی داشت؟ جز اين که گفتن هر حرفی ممکن بود خسته ترت کنه و شکننده تر.

برای اولين بار دلم خواست زودتر برگردم خونه. زودتر نبينمت. اما می دونستم يه خورده ديگه بايد صبر کنم. نمی بايست قبل از اين که تصميمت رو عملی کنی، عکس العملی نشون بدم. به همين خاطر بود که شب گوشی رو برداشتم، با اين که دلم نمی خواست. دروغ نگم، دلم می خواست، غرورم اما نه.



تا حالا گريه ت رو نديده بودم. اين بار اما من اشکی نداشتم. چرا که حسم از جنس اندوه نبود. اندوه، تلخ نيست. طعمش گسه، چيزی بين شيرينی و تندی. اما من تلخ بودم. تلخ و خراش خورده.



می دونی، برای من چيزای کوچيکی هستن که عليرغم ظاهر بی اهميتشون، خيلی مهمن. يکی از اونا، هديه ست. هديه دادن يکی از لذت بخش ترين و مهم ترين کارهاييه که دوست دارم. دوست دارم ساعت و ساعت ها بگردم، حتا برای يه چيز کوچيک، اما چيزی که حسم رو به گيرنده منتقل کنه. که خودم باهاش ارتباط برقرار کنم. مسخره ست، می دونم. اما اينا رو دارم می گم که بدونی چقدر سنگين بود همه چی، خيلی سنگين.

و تو اين همه سال، اولين بار بود که اين سنگينی رو به اين غلظت حس می کردم، اولين بار بود.



می دونی؟ چيزی شکست. برای اولين بار چيزی شکست.



دوشنبه 21-2-83
..
  



Sunday, May 9, 2004

امروز بالاخره با تهران آشتی کردم.

يه قرار يه نفره با خودم گذاشتم و رفتيم بيرون. اول از همه با هم رفتيم اسکان و برام يه پای زردآلو خريدم و يه جعبه شيرينی خامه ای و به همين سادگی مشعوف گشتيم بسی. بعدشم يه خورده روپوش و روسری و کتاب و نوار خريدم و تا خونه يه عالمه پياده راه رفتم. تو همون کوچه ی کذايی با برگ های سبز و جوی پر آبش.

اما تهران به اون بزرگی، حالا چقد کوچيک به نظر مياد! کاش اين همه کوچيکش نکرده بودم، کاش...



يک شنبه 20-2-83
..
  



Saturday, May 8, 2004

شادی های کوچک، عميقند و پررنگ، اما کوتاه. شايد همين کوتاه بودن است که زيبايشان می کند و ماندگار.

می گويی: ساقی آن می ده که 'v=3v ، و من به قهقهه می خندم.

برايم از تاثير مانای آن دو شب به ياد ماندنی می گويی و لبخندی عميق صورتم را می پوشاند. درونم گرم می شود و گرمايش آرامم می کند.

می بينی؟ شادی هايم اين روزها خلاصه شده در نشخوار لحظه های ناب گذشته.



خوابت را برايم می گويی: سبز شده ام و گل داده ام.

هی هی هی. رفيق جان، من؟ سبز؟ گل؟

دل خوش سيری چند؟!

تن دادن به بازی روزگار و زندگی کج دار و مريز را چه به سبز شدن و گل دادن!

همين که هنوز يادم مانده لبخند بزنم، خودش غنيمتی ست.

هی هی هی ...

..
  



Friday, May 7, 2004

انگار کن ماهی قرمز کوچکی را داخل تنگ ِ بلوری پشت ِ پنجره ی همسايه.

انگار کن هرروز دست همسايه برايش خوراک بريزد و آب تنگ ِ بلور را عوض کند. گاهی تُنگ را از سر مهربانی پشت پنجره بگذارد تا ماهی کوچک هوايی تازه کند و سبزه ها را، درخت ها را و پرنده ها را به تماشا بنشيند.

انگار کن همسايه بارها و بارها برايش گفته باشد گربه ها بزرگ ترين دشمن ماهی های قرمز هستند. که از گربه ها حذر کند تا زندگی شيرين باشد و ايام به کام.

انگار کن ماهی قرمز، روزها و روزها پشت پنجره چرخ بزند در تنگ ِ کوچک ِ بلورين و سودای دريا را در سر بپروراند.

انگار کن ماهی قصه ی ما، رويايش آبی ِ بی کران ِ دريا باشد و رهايی از مرزهای ِ امن ِ تنگ بلور. آن وقت است که دست ِ مهربان همسايه می شود ابر ِ سياه و ديوار ِ بلورين ِ تُنگ ِ کوچک، زندانی کسالت آور.

اما قصه جای ديگری ست...

انگار کن که ماهی ِ قرمز ِ تنگ ِ بلور ِ همسايه، آرام آرام و پشت گذر سال ها، گربه ی چشم درشت ِ بام روبرو را عاشق شود.

آن وقت کجاست همسايه که سودای عشق و رويای آبی ِ بی کران را لا به لای پلک های خيس و تب دار ماهی قصه ی ما، باز شناسد؟

آن وقت ديوارهای شيشه ای تنگ ِ بلور که نه، ديوارهای ضخيم سربی هم ذوب می شوند در کوره ی عشقی چنين ديرپای و چنين ناهمگون. که اين جا ديگر سخن از هوس نيست، خواستنی ست فراسوی مرزهای تن، فراسوی مرزهای بودن، فراسوی مرزهای ممکن.

...

حالا باز ماهی قرمز مانده و تنگ بلور و پنجره ی همسايه و چشم های درشت گربه ی روی بام و يک عالم مرز ناممکن.

..
  




رفته شد!



می دونی الان چه حسی دارم؟

حس نيکی کريمی توی فيلم "دو زن"، وقتی که شوهرش توی بيمارستان مرد!

پوووووف، اونم با چه غلظتی...







..
  




قلبم را در مجری كهنه ای

پنهان می كنم

در اتاقی كه دريچه ئی ش

نيست.

از مهتابی

به كوچه ی تاريك

خم می شوم

و به جای همه ی نوميدان

می گريم.



با اين همه - ای قلب دربه در!-

از ياد مبر

كه ما

- من و تو -

عشق را رعايت كرده ايم،

از ياد مبر

كه ما

- من و تو -

انسان را

رعايت كرده ايم،

خود اگر شاهكار خدا بود

يا نبود.



شاملو



..
  



Monday, May 3, 2004

بهار امسال پر از بارون بود. پر بارون تر از هميشه. حيف اين همه بارون تو اين بدترين بهار دنيا.

امروز بعد از مدت ها پياده شدم و زير بارون راه رفتم. امروز بعد از گذشت يک و ماه و اندی، خاک بارون خورده رو با تمام وجود بو کشيدم و به سبز خوش رنگ درخت های تميز و سرحال، يه لبخند گنده ی گنده زدم.

امروز بعد از مدت ها اومدم سراغ کليد ها و کلمه ها. سراغ تمام اون چيزايی که تو اين مدت کمکم کرد سرپا بمونم، طاقت بيارم، نشکنم.

امروز بعد از مدت ها دلم خواست دوباره برات بنويسم. برات بگم که اين بار تنها و تنها دليل موندنم بودی. که اگه نبودی، شايد رسيده بودم به همون خواب عميق هزارساله، يه خواب طولانی ِ طولانی تا ته دنيا.



بارون می باره. ريز و آروم. به تو فکر می کنم، به کلماتت، و بی اختيار لبخند می زنم. به تو که اون همه دوری و اين همه نزديک.



بارونو دوست دارم هنوز

چون تو رو يادم مياره

حس می کنم پيش منی

وقتی که بارون می باره




تمام ديشب رو کنارت بيدار بودم، اما گرمای نفس هات پشت خطوط فلزی جا مونده بود.

کنارت ساکت دراز کشيده بودم و به قاصدک گوش می دادم.

و همه ش اين حرفت تو ذهنم می چرخيد که :



با تو آسان می شد از دست سياهی ها گريخت

رو به سوی وسعت شب های بی فردا گريخت.




×××××



شکننده شده م. اعتماد به نفسم رو لا به لای توفان روزهای گذشته گم کرده م. مدت زيادی لازمه تا جراحت اين زخم های هزار ساله خشک بشه، تا ديگه خونابه نده. حالا ديگه هر صدای زنگی، هر نگاه خيره ای، هر لحن آشنايی، و هر سايه ای آرامشم رو می گيره. تو خيابون که هستم، نفس کشيدن برام سخت می شه. دوست ندارم به آدم ها نگاه کنم. به دور و برم، به ماشين ها، حتا به ويترين مغازه ها. دلم می خواد زودتر برگردم خونه و سرم رو لای پتو فرو کنم و خوابم ببره، تا همه چی از يادم بره.



آخ که هوس يک خواب عميق و طولانی، هنوز چقدر وسوسه م می کنه...

..
  




If dreams come true

If dreams come true

...

...

well, dreams will come true

...

...

still waiting for a miracle

...

...

!sorry, your dreams has expired

..
  



Sunday, May 2, 2004

و خدا کِرم ِ نوشتن را آفريد.

بدتر از آن کرم وبلاگ نويسی را.

و بدتر از همه سنگ پای قزوين را!



اين چنين شد که من ايناهاشم!!!

..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017