Desire Knows No Bounds




Wednesday, June 30

به پرواز شک کرده بودم

به هنگامی که شانه‌هایم

از وبال بال

خمیده بود.



و در پاکبازی معصومانه‌ی گرگ و میش

شبکور گرسنه چشم حریص

بال می‌زد.



به پرواز شک کرده بودم...





شاملو
..
  




عجيب دلم هوای نوشته های دفتر سپيد را کرده. آن هم اين روزها که ديگر وبلاگستان قديمی مان حال و هوای پارسال را هم ندارد، چه رسد به دو سال پيش.

نوشته های اين بشر اما هميشه چيزی دارد برای گفتن، با آن طنز تلخ مخصوص خودش. کاش هنوز هم می نوشت. نوشته ی زير را از آن وبلاگ مرحوم اين جا چسبانده ام.





...**



1. زبان فارسي دو ضمير دارد براي مخاطب مفرد: تو و شما

2. اين يعني که تا ضمير "شما" در روابط فردي بخواهد تبديل شود به "تو"، لااقل شش ماه رفاقت ميخواهد و شصت شب نشيني و ده عرق خوري و به احتمال، هفتاد شوخي يدي. کتره اي که نيست اين انتخاب ضمير، بزرگتر کوچکتري دارد و صميميتي و رفاقتي و الخ...

3. آنگلوساکسون جماعت، کارش سر راست تر است. يک "يو" ميگويد و خلاص. فرق نميکند مخاطبش مست گير کرده در لجن تيمز باشد يا ملکه جلوس نموده در بوکينگهام. هر دوشان "يو" هستند هنگام خطاب. و تازه چه توفير ميکند. وقتي قرار است متداول ترين حضور حضرت "يو" بعد از "فاک" باشد ديگر چه نياز به اين افاده ها!

4. عرب هم اوضاعش به همين منوال است. مشکل عرب جماعت، احترام نيست بلکه جنسيت است و تعداد. يعني کافي ست يک چرتکه داشته باشي براي شمارش تعداد و يک نگاه تيز بين براي تشخيص جنس! و البته يک تير است و دو نشان:هم انتخاب ضمير ، هم برآورد مال!

5. چهار شماره گفتم تا برسم به اينجا که من هنوز هم دنيا را همانگونه ميبينم که اجدادمان. گور پدر "يو"ي آنگلوساکسون و تاي تانيث عرب. زباني که خلا مابين واژه ها را نه با تعجيل و نه با جنسيت، که با صميميت پر ميکند ، هنوز شايسته ترين ابزار است براي ارتباط و تفکر

6. هنوز هم مانده اين داستان...

7. سياق ِ من ِ کويری دير نزديک شدن است و عميق ماندن و سبک رفتن. کم "شماييست" که در زندگيم "تو" شده باشد، و کم "تو" ييست ، که از ذهنم رخت بربسته باشد... ازين لحاظ هيچ غبطه نميخورم به حال کساني که زود آشنا ميشوند و سطحي مي مانند و سخت ميکنند*...



*لغت آخر را به فتح کاف بخوانيد(هرچند به ضم آن نزديکتر است به اصل ماجرا!!!)

**هرچه گشتم عنوان خوب پیدا نکردم، ازانجا که مرض عنوان دارم ، یک سه نقطه ای گذاشتم تا هم مشکل عنوان حل شود هم کمی ازین افه های جماعت های کلس آمده باشم که یعنی "سکوت" و "خودت بخوان این سپیدیها را" و قس علی هذا.

..
  



Tuesday, June 29

ديرمه

سردمه

خستمه

خوابم مياد.



تا خيلی دير ِ دير ِ دير از راه نرسيده يه قدم بيا جلو

بغلم کن

گرمم کن

خستگيم ديگه مهم نيست اون وقت

آروم ِ آروم می خوابم فقط

قول می دم

قول ِ قول.
..
  
























کاش يکی پيدا می شد منو می دزديد و با خودش می برد به يه جای دور ِ دور ِ دور. يه جا که هيشکی پيدام نکنه. کاش يه راهب بودايی منو می دزديد و با خودش می برد نپال و اون جا به امون خدا رهام می کرد، جايی حوالی تبت.



دوست دارم قبل از مردنم برم نپال. دوست دارم ته مونده ی زندگی رو لا به لای دره های سبز و مردم رنگارنگ اون جا پيدا کنم. مردمی که زندگی شون مثل تيله ها رنگينه، اما نگاهشون از جنس خاکه.



دوست دارم با تو برم نپال، و ديگه هرگز برنگردم. دوست دارم يه شب اون جا کنار تو دراز بکشم و با هم ستاره ها رو نگاه کنيم. آسمون اون جا خيلی به زمين نزديکه آخه. کافيه دستمونو دراز کنيم تا يه مشت ستاره بچينيم، يه خوشه رويا. گمونم اون جا نزديکی های ته دنيا باشه. گمونم دنيا همون دور و برها يه جايی تموم بشه. دوست دارم همون جا بميرم. در دل کوه، کنار کوه. جسدم رو بسوزونن، و خاکسترشو بريزن تو رودخونه. دلم می خواد مرگم با آب پيوند بخوره، مرگم در آب جاری شه.



دلم می خواد يه بار ديگه آرامش ته دنيا رو ته دنيا با تو تجربه کنم.



هر چی باشه، دفن شدن تو بهشت زهرا اصلن هيجان انگيز نيست!!

..
  






از ميان تمام اتفاق های بد دنيا، ديگر هيچ چيز عذابم نمی دهد، جز ابر سياه. ابر سياه که می آيد، تمام آسمان دلم می گيرد. ابر سياه حتا اگر نيايد هم، آسمان دلم را تيره و تار می کند.

اگر تنها يک آرزويم مجال برآورده شدن داشته باشد، آرزو می کنم ابر سياه نباشد، از ته دل آرزو می کنم.

ابر سياه آيينه ی تمام نمای ناتوانی دست های سيمانی منست. ابر سياه کليد قفل ابدی ست که بر زندگی من خورده. ابر سياه مانعی ست بر هر آن چه می توانستم باشم و نيستم. بر هر آن چه می خواستم داشته باشم و ندارم. ابر سياه سدی ست مقابل تمام روياهای من. تنفر را تنها يک بار تجربه کرده ام، تنها يک بار.

از ابر سياه متنفرم.

..
  



Sunday, June 27

هاها، از کشف فروغ که بگذريم، کلی از ديدن کامنت های اون متن کذايی کپی پيست شده خنديدم!

با اون نثر تابلو و مصادر جعلی من درآوردی مخصوص نويسنده، و مضمون تابلو تر "عاشق نه، عشق نه، تنها رفيق باش" احتياجی به توضيح اين که نوشته از کيست نبود از اساس! نمونه ش کامنت آذر که اصولا اين جور چيزا رو روی هوا می زنه يا کامنت آقا درخته که ظاهرا خيلی دل پری داره، و خوب يه جورايی حق هم داره!

اما خوب اگه يه پی نوشت بعد مطلبه اضافه می شد که اين بار نويسنده از داخل کوزه صحبت می کند، شايد دل خيليا کمی خنک می شد.

راستش تو اون وبلاگ قبلی من خيلی تئوری مفت می دادم که انتظار داشتم آدما درکشون کنن. اينم از همونا بود که يادمه کلی سرش جر و بحث شد. و البته همه می گفتن: تو چون خودت اون ور خطی، يعنی دوست داری آدما برات رفيق بمونن و عاشق نشن، راحت تئوری می دی. اما اگه يه بار برای خودت پيش بياد، اون وقت بايد ببينی چند مرده حلاجی! خوب راست هم می گفتن.



بالاخره برام پيش اومد. و سخت بود راستش، خيلی سخت. اين که واقعا کسی رو بيش تر از خودت دوست داشته باشی و از ته دل خوش بودنش رو بخوای، به همين سادگی ها نيست. من هم اولش فکر کردم نمی شه، يا اگه بشه، دارم نقش بازی می کنم، اما شد. عشق و ايمان، تمام حس های بد رو شست و با خودش برد. همه رو محو کرد. هيچی ِ هيچی به جا نموند. و اين خودش يه سرفصل ديگه بود برام. يه تجربه ی جديد. زندگی کردن ِ اعتقادی که داشتم، اما هرگز پيش نيومده بود که تجربه ش کنم.



حلا ديگه خياط هم تو کوزه افتاده، اما سر حرفش باقيه. اگه تا ديروز از ديگران می خواست که رفيق باشن، که رفيق بمونن، حالا امروز خودش رفيق شده، رفيق مونده. اما ديگه خوب می دونه بالاتر از عشق چيزی هست به نام ايمان.

و اين، تمام حس های کور زمينی رو می شوره و در خودش حل می کنه.

بعد می بينی که باز تو موندی و يک دنيا حس اصيل، بی هيچ کدورتی، بی هيچ لکه ی سياهی.

چيزی به نام رفاقت اگه وجود داشته باشه، همينه بی شک.

حالا ديگه رفاقت کنار همه ی تعابيرش، يه بار معنايی جديد داره،

رفاقت يعنی مومنانه عاشق بودن، رفاقت يعنی مومنانه عاشق موندن.





پی نوشت: نگران تمام غم های عالم نباش. همه شون اين جان، همين جا. توی دل خودم.
..
  



Saturday, June 26

حالا ديگر

در اين شب های تنهايی و روزهای دل تنگی

اگر هنوز دم غنيمت است

بی شک به يمن توست

حضورت غنيمت است.





کاش کمی دست از سرت برداری.

کمی دورتر بايستی و بزرگوارانه خود را نگاه کنی.

و به ياد بياوری مردی را که تکرار خود بود،

مردی برای تمام فصول.

کاش کمی با خودت مهربان تر باشی دوست من.




دوستت دارم، بی گفتگو و مومنانه دوستت دارم هنوز.





نه

ترديدی به جای نمانده

مگر قاطعيت وجود تو

کز سرانجام خويش به ترديدم می افکند.




شنبه 6-4-83
..
  




پدر نگاهش را از چهره ام می دزدد. مادر می گويد رفته پايين و در ماشين گريه کرده.

مادر اما با غصه نگاهم می کند. مهربانی صورتش را پر کرده.

خواهرک می خندد و دستم می اندازد. از دلش خبر دارم.

دخترک و پسرک می گويند دلشان برای در بغل گرفتن و بوسيدنم تنگ شده. دستم را می بوسند فقط، انگار ملکه باشم.

آن يکی دخترک با دستان کوچکش برايم آف لاين گذاشته که الهی برايم بميرد و هر شب دعا می کند زودتر خوب شوم.

با تيله ها از پشت خط حرف می زنم. دلم تنگشان شده، حالا حالا ها نمی بينمشان.

آقای دوست خوب برايم چند فيلم آورده، از آن سر دنيا.

عمه و خاله و مادربزرگ و زن عمو و دختر خاله و پسرعمه و دختر عمو و پسر خاله و دوست قديمی و دخترک همسايه و سرايدار و خلاصه همه ی دور و بری ها يادم می آورند که دوستم دارند و حاضرند هر کاری برايم انجام دهند.

و تو می گويی: آن بار که گفتی ممکن است نباشی، به نبودنت فکر کردم. ديدم خودخواهی ست، به خاطر آن ها که می مانند و دوستت دارند و به تو احتياج دارند خودخواهی ست.



هی هی هی

انگار بايد خودخواه نباشم.

لااقل فعلا...
..
  



Friday, June 25

برای چندمين بار دوباره رهايی از شاوشنگ رو ديدم. اين فيلم زيباست، بی نهايت زيبا.

get busy living

or

...get busy dying



,Andy being gone...

.I have to remind myself that some birds aren't meant to be caged



Shawshang Redemption

..
  




.I could have my own children

.I would give them yellow roses

.And if they get too louad, I would just put them some place quiet

:I'd put them in the oven. And I would kiss them everyday and tell them

,You don't have to be anybody

,because I would know

.being somebody doesn't make you anybody anyway



GIA
..
  




يادمه دو سال پيش موقع نمايشگاه کتاب آقای کتابدار يه ليست کتاب برام فرستاد که حتما بخونمشون. چند تا از کتاب های ريموند کارور هم جزوشون بود، از جمله کليسای جامع و فاصله. همون سال خريدمشون اما تا ديروز نخونده بودمشون، با اين که بارها و بارها تعريفشون رو شنيده بودم.

کليسای جامع سه سری داستان کوتاهه. داستان ها عملا نه شروع می شن، و نه تموم. انگار نويسنده برشی از زندگی رو بريده و مثل عکس جلوی چشم خواننده گذشته. داستان ها يک جايی ميانه ی راه شروع می شه و چند قدم اون ور تر تموم. در واقع داستانی در کار نيست از اساس. چيزی که بعد از هر قصه به جای می مونه صرفا يک تصويره، و غالبا با طعمی تلخ. طعم پوچی و بی هودگی.

دوستش نداشتم، جذبم نکرد، اما تحت تاثيرم قرار داد.

..
  



Thursday, June 24

با اين که دل خوشی از اين مريضيه ندارم، اما تموم ِ تموم که بشه دلم برای يه چيزيش تنگ می شه، حتما تنگ می شه. برای دل واپسی های روزانه ی تو.



×××××



بيماريه که تموم شه، روزمره گيه دوباره شروع می شه. دوباره من می مونم و غار تنهاييم. تو پيله ی تنهاييم چيز زيادی برای نگاه کردن نمونده. اما چيزی هست که هنوز می تونه برام لبخند به همراه بياره. اونم ای ميل های گاه و بی گاهيه که هنوز به دستم می رسه. ای ميل های بی جواب ظهرهای جمعه، و ای ميل های چند خطی دوستان بهتر از برگ درخت. خوش حال می شم زياد. با بعضياشون بلند بلند می خندم، با بعضياشون اشک تو چشمام حلقه می زنه، و همه شون دچار لبخندم می کنن، يه لبخند گنده ی گنده. و باز يادم مياد که هنوز چقدر آدما رو دوست دارم.



×××××



بعضی از دوست ها خيلی بزرگن. بعضی از دوست ها خيلی بزرگوار. و بعضی وقتا قدر بعضی از دوستی ها دير دونسته می شه.



×××××



بين تمام اين همه فيلم و کتاب، هيچ کدوم به اندازه ی دوباره خوندن جاودانگی کوندرا و Blue ی کيشلوفسکی اين همه نچسبيد .

چند تا صحنه ی آبی رو خيلی دوست دارم.



يکی جايی که بعد از خوابيدن با دستيار شوهرش، بهش می گه: حالا ديگه می دونی من هم مثل هر زن ديگه ای عرق می کنم، گاهی در طوی شب سرفه می کنم، و اين که يک دندون پوسيده دارم. حالا ديگه دلت برام تنگ نمی شه.



ديگه اون جا که در آسايشگاه به مادرش می گه:

.Now I have only one thing left to do: Nothing

.I don't want any belongings, any memories

.No friends, no love

.Those are all traps



و چند تک صحنه: شيرجه زدن هاش تو استخر بزرگ خالی از آدم. نگاه کردنش به دانه های رقصان آويز آبی. و مخلوط کردن بستنی ساده ش با قهوه ی اسپرسو.



موسيقی فيلم که جای خودش رو داره ديگه.



*بخشی از تيتراژ پايانی فيلم:



هوا خيلی آرام روشن می شود و ما نخستين نشانه ی سپيده را حس می کنيم.

عشق، مهربانست و رنجی بس طولانی می کشد.

عشق، حسادت نمی کند، خودنمايی نمی کند.

لاف نمی زند.

همه چيزی را به دنيا می آورد، همه چيز را باور دارد.

عشق هرگز عقيم نمی ماند.


اما اگرچه پيشگويی هايی باشند

آن ها عقيم خواهند ماند.

گرچه زبان هايی باشند، متوقف خواهند شد.

و گرچه معرفتی در ميان باشد، ناپديد خواهد شد.

حال اين سه ... عشق و اميد و ايمان

پايداری می کنند،

اما عظيم ترين آن ها عشق است.




پنج شنبه 4-4-83
..
  



Wednesday, June 23

1.a.jpg
..
  



Tuesday, June 22

عجيب است، نمی فهممت، کند ذهن شده ام به گمانم. می گويی نمی فهمم چون خيلی چيزها را نمی دانم. راست می گويی. نپرسيده ام. نمی پرسم هم. و خيال می کنم اگر می بايست بدانم، بی شک خودت می گفتی.



کمی دورتر می ايستم ونگاهت می کنم. نشسته ای آن سو تَرَک، و با چشمان درشت و غمگينت، خيره شده ای به رو به رو. جايی پشت سر من، بالاتر از شانه هايم. پشتم را نمی توانم ببينم، اما مسير نگاهت مرا به اين خيال می اندازد که انگار تابلويی، تصويری، دست نوشته ای، چيزکی خلاصه آويزان بايد باشد. بعد پيش خود می گويم: خوب است. نگاهش که به روبرو دوخته شده باشد، يعنی که منتظر نشانی ست. و اين يعنی که اميد. اميد هم که باشد، خوب می شود ديگر. اين جور نمی ماند.



ديگر دست هايم با شماره گير تلفن به کل بيگانه شده. اين روزها فقط خو کرده ام به برداشتن و گذاشتن گوشی بزرگ هميشگی، که خوب می دانم بيش از نيمی شان را مرهون بيماری تازه از راه رسيده هستم و لاغير. گوشی سفيد اما حکايت ديگری دارد. حکايت اين روزهای گوشی من، ديگر فقط و فقط حکايت من و توست. با همان ترجيع بند هميشگی: انگار که آخرين بار باشد. بيماريم گوشی سفيد را نيز دچار* کرده. تا کمی قبل ترها، راوی شبانه هايمان بود و اين آخرتر ها به يمن بيماری مضحک دردناک من، در طول روز هم زنگ می خورد تا يادم بياورد روزها هم صدای مهربانی هست که می خواهد بداند چقدرتر شبيه قورباغه شده ام، و يا بالاخره خبری از گلبول های خونم به دستم رسيده يا نه. می بينی، بيماريم حتا تو را هم مهربان تر کرده! قوم مرده پرستی هستيم انصافا!



گوش می سپاری به هذيان های شبانه ام. برايم حرف می زنی و می گويی و می گويی تا کَمَکی از يادم برود التهاب شب های بيماری. مثل هميشه صدايت که جاری می شود، هر چه جز تو باشد را با خود می شويد و می برد، حتا اين همه درد و تب را. حال آن که خودت، خسته تر و بيمار تر و بی پرستار از همه ی دنيا، نشسته ای و چشم دوخته ای به ديوار روبرو. صدای بی رمقت می ترساندم. تمام اين سال ها، اين همه خسته نديده بودمت. کوهی که من می شناختم، تکيه هم نداده بود تا به حال، چه رسد به وا دادن. اين شب ها اما ...

حرف هايت را می شنوم. بعضی هاشان را اما چشم بسته فرو می دهم. می خواهم ردی از آن ها بر ذهنم نماند. شنيدنشان سخت است. در ياد ماندنشان اما سخت تر. لا به لای حرف هات، به چهره ات نگاه می کنم، ناباورانه. و به آن چه پشت اين داستان است فکر می کنم، سخت است. سخت و جان کاه. رهايش می کنم. بايد رهايش کنم. بايد در چشمانت خيره شوم و لبخند بزنم و ناگفته هايت را گوش دهم. رفيقيم ديگر، مگر نه؟

با اطميان می گويم: همه چيز درست می شود. همان می شود که تو می خواهی. من که دلم روشن است، دلم هم بی راه نمی گويد، هيچ وقت بی راه نگفته. و بعد در دل می گويم: هيچ وقت بی راه نگفته جز يک بار... خدا را شکر که چشم هايم را نمی بينی. و هرگز نخواهی دانست چه غوغايی ست در دلم.



بعد می خندم و می گويم: نگران نباش رفيق، به قول خودت چنان نماند و چنين نيز هم نخواهد ماند.

طنين عجيبی دارد اين کلمه ی رفيق برای من. هر دوستی را نمی توانی به سادگی رفيق بخوانی. دوستی بايد از جنسی سال ديده گی باشد، روزها و شب های بسيار گذرانده گی، سرد و گرم چشيده گی، يار خوشی و ناخوشی ها بوده گی، با فراز و نشيب ها دست و پنجه نرم کرده گی.

می فهمی؟ رفيق برايم تصوير آن مرد ميان سالی ست که بعد از جنگی طولانی، يکه و تنها و خسته و زخم خورده راه خانه را در پيش می گيرد و بی ترديد می داند همسرش او را با لبخندی پذيرا به استقبال خواهد آمد. رفيق برايم گاهی آغشته است به تصوير رابطه ی عميق مرد کابوی و اسب بی همتايش. رفيق يعنی همان که بعد از سال ها به نام بخوانيش و سلامت را پاسخ دهد، بی آن که گلايه کند تمام اين سال های بی سلام کجا بوده ای. می فهمی؟

رفيق اما يک روی ديگر هم دارد. بار معنايی خاصی را تحميل می کند. باری شيرين و عميق، اما غمگين. و زيبا اين جاست که تو اين بار را به جان می پذيری، چرا که شکوه اصيل و اندوهگينی دارد. اصالتش در قدمت و درستی ش رقم خورده، در ايمان-پذيری و باور داشتن به وجودش. اندوهش اما می دانی کجاست؟ آن جا که جنسش با عشق متفاوت است. عاشق ها رفقای خوبی نيستند. و آن ها که رفيق مانده اند، ديگر عاشق نيستند. بايد دوست بداری و عاشق شوی، عشق را از سر بگذرانی و رهايش کنی، تا دوست بمانی و رفيق شوی.

بار غم رفاقت همين جاست. رفيق خطاب می کنی، يا رفيق خطاب می شوی تا بقهمانی يا بفهمی که اين دوستی ديرپا، از آفت های يک رابطه ی عاشقانه برحذر است، از تحميل هايش، توقع هايش، خودخواهی هايش. از شيرينی هايش نيز...

رفيق يعنی آن قدر دوستت دارم که حتا از عاشق ديگری بودنت هم شاد شوم و از با هم خنديدنتان، سرمست.

رفيق بودن و رفيق ماندن هم سخت است ها... می دانی که چه می گويم رفيق جان، نه؟





* دچار يعنی

عاشق.

و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک

دچار آبی دريای بی کران باشد.

چه فکر نازک غمناکی...
..
  



Monday, June 21

,We had a deal

.We made a bargain
..
  




مدرود*م!

درد امونم رو بريده.

با اين روندی هم که داره طی می کنه فکر کنم تا دو سه ماهی در خدمت عوارضش باشيم.



* مدرود: مورد درد واقع شده.

..
  




بزرگترین آرزوی من لم یلد و لم یولد بودن بوده و هست.



استاد شما هم سوالهایش را از آن نصفه ای میدهد که شما نخوانده اید؟

از حسادت اشک میریزید و مادر دوستتان میگوید "آخی از الان دلش تنگ بچه امه"؟

تنهاییتان را با camel پر میکنید و snickers گاز میزنید؟

با ما تماس بگیرید!





استامينوفن کدئين

..
  



Sunday, June 20

مريضم اساسی.

مريض شدن تو تنهايی هم عالمی داره ها. قادر نيستی برای يه ليوان آب از جات پاشی و هيشکيم نباشه که فقط همون يه ليوان آب رو بده دستت. اصولا آدما موقع مريض شدن می تونن کلی خودشونو لوس کنن و دچار سوء استفاده ی روحی روانی بشن، اما از شانس ما تو اين مريضيه از اساس آپشن پرستار و مراقب و تحويل گير و اين چيزا وجود نداره که نداره. خلاصه که به قول فروغ نوازش خونم افتاده پايين حسابی.

صورتم هم که شده عين ته ديگ عدس پلو، واسه همين به ندرت خودمو تو آينه نگاه می کنم.

يکی دو روز اول نان استاپ کتاب می خوندم و فيلم و فوتبال می ديدم و کمی با تو حرف می زدم تا درده يادم بره، الان اما هيچ کدوم از اين کارارو هم نمی تونم بکنم.

الان فقط درد دارم، يه درد زياد نفس بر. تمام پيچ و مهره های داخليم دونه دونه درد می کنن!



هيشکيم يه لپ تاپ بهم هديه نداد که بشه لااقل به صورت افقی وبلاگ نوشت!!



هاها، بايد از اين قيافه ی اين روزهام عکس بگيرم و بذارم تو پروفايل اورکات! :D



بعدشم به اين نتيجه رسيدم که اگه کسی قرار بود بياد عيادتم، خوب بود به جای کمپوت و آب ميوه کارت اشتراک اينترنت مياورد!!
..
  



Friday, June 18

جمعه ها، دلم چوپان است.

غصه هايش را گله وار رها می کند بر بلندای سبزترين تپه ی دشت، کناری به تماشا می نشيند و خودش را در نی لبکی می نوازد، تنها و بی کلام.



جمعه ها دلم آوای نی دارد.
..
  




آبستن مرگ که باشی، دلت ويار زندگی می کند.



دلم اين روزها، هوای بوی خاک کرده و سبزه ی تازه آب خورده. هوای آب دادن شمعدانی و اطلسی های لب ايوان، با آب پاش قديمی نارنجی، همان که قطره های آب را شانه می کند و می سپاردشان به دست برگ ها.

دلم هوای ديدن دارد، تماشای خو گرفتن دانه به خاک؛ دل سپردن به عاطفه ی خاک که مادرانه به تو می بخشد، بزرگت می کند، و می سپاردت به دست دنيای بيرون، دنيای نور و زندگی.

دلم هوای ديدن دارد، تماشای پاگرفتن دانه، ريشه دواندنش، سبز شدنش. تماشای بازی برگ های تازه سبز شده با قطره های آب، تماشای نخستين تجربه های زندگی يک گياه نو رَس.



همين روزها به گمانم گلدانکی بخرم و ريحان بکارم. ريحان و شاهی و تربچه.



کاش می شد به جای قبرستان، به جای قبرهای تنگ با سنگ گورهای سيمانی، مرا هم در باغچه می کاشتند.



×××××



شهر زيبا رو ديدم. از اون دسته فيلم های ايرانی که دوسشون دارم. از اون فيلما که ذهنت رو دچار چالش می کنه، که اگه تو در همين موقعيت قرار می گرفتی چيکار می کردی.

روابط انسانی هميشه جزو پيچيده ترين هاست. شخصيت آدم ها، ذات و جوهر درونی شون، و بزرگی روحشون در گرو حوادث و اتفاقات زندگيه که رقم می خوره، که مجال بروز پيدا می کنه، که خودش رو عريان و برهنه نشون می ده.

فيلم برای لحظه ای رو ذهنت رو وا می داره که نيمه ی پر ليوان زندگيت رو نگاه کنی، برای لحظه ای حتا...



×××××



بعضی از آدم ها، روح قد بلندی دارن. اين آدم ها رو دوست دارم.



×××××



جمعه ها برايم لاله می فرستد.

همان دوست که هم نشين گوش ماهی های ساحل و بلوط های جنگلی ست.



×××××



دلم برای نوشته های دفتر سپيد تنگ شده.

کاش هنوز گاهی چيزکی می نوشت.



×××××



درخت اما ساکت مانده است.

نمی دانم سکوتش نشانه ی چيست. هر چه که باشد اما، درخت را دل تنگ ترم.

..
  




لبريزم می کنی

سَر می روم



کاش تمام زندگی را تب داشتيم و هذيان می گفتيم، ها؟





کاش می شد با تو رفت

با تو گم شد توی يک دشت وسيع

در دل جنگل سبز

روی يک راه دراز ، سر يک کوه بلند ،

و رها شد ز همه بود و نبود .

و سبکبار ز خوابی نوشين

صبحدم ،

ديده روی تو گشود .

با تو از عطر چمن عطر اقاقی سرمست

دست در دست تو در دشت دويد

با تو رفت تا آن دور ، تا افق تا خورشيد

و نهايت را ديد .

همه را کرد رها ، همه را داد به باد

نه غم آن چه که بود ، نه غم آن چه که هست ،

نه هراس فردا .


کاش می شد با تو رفت ،

با تو گم شد

...
..
  



Thursday, June 17

حس سرخ پوستی سال خورده را دارم

سرخ پوستی سال خورده، با شيارهای عميق زخم بر گونه اش

بر دلش.
..
  



Wednesday, June 16

آمدی

دنيا رنگ تو گرفت.




با تو بودن ، چه زمانی ست ؟

نه روز است و نه شب .

يک زمان دگر است

که نمی دانم چيست

يک زمان دگر است، يک زمان سوم...








آمدی

دنيا رنگ تو گرفت



در را باز می گذارم تا بيايی

در را باز می گذارم تا بروی



اما

به ياد داشته باش

پشت سرت

در را آهسته ببندی



صدای در بيش از آن که نويد آمدن دهد

تلخی رفتن دارد



بگذار با سودای درب نيمه باز

ته مانده ی زندگی را زندگی کنم



اين در برای تو تا هميشه باز است

تا هميشه.
..
  




من يه ماهی ام تو يه آکواريوم خوشگل شيشه ای.



سهم من از زندگی محدود شده به تماشا. از جايی که هستم. تماشای زندگی از پشت ديوار شيشه ای.



پيش ترها ماهی رودخونه بودم. برای خودم قاطی سنگ های صيقلی کف رودخونه شنا می کردم. اما يه روز وقتی رسيدم به يه صخره ی بزرگ، به جای عبور، تصميم گرفتم راه ديگه ای رو انتخاب کنم، برخلاف مسير آب شنا کنم.

اين انتخاب باعث شد فراز و فرودهای زيادی رو از سر بگذرونم و بارها و بارها در فشار آبی که از مقابل ميومد گيج بشم، گم بشم.

اون قدر گم که يه روز آگاهانه خودم رو انداختم به دام تور ماهيگير، با اين سودا که می رسونتم به دريا. غافل از اين که ماهيگير قصه ی من، صياد حرفه ای بود. ماهی وحشی ِرودخونه ای نمی خواست...



حالا سهم من از دنيا، تماشای زندگيه از پشت ديوار شيشه ای.

و دل سپردن به حباب ها،

حباب ها که با آهی پديدار می شن و

با آهی می ترکن.



ماهی های آکواريوم هم عمرشون مثل ماهی های تُنگ کوتاهه؟

کاش باشه.
..
  




می بينی؟

هنوز تمام شب را بيدار مانده ام.
..
  



Tuesday, June 15

انتظار خبری نيست مرا...





اين سال ها انتظار را خوب شناخته ام ديگر. از آن حس ها که با گوشت و پوست درکشان کرده ای و با زير و بمش آشنايی.

اين سال ها آموخته ام که انتظارفرسوده ات می کند؛ بی انتظاری، خاليت.

منتظر که باشی، زندگی هنوز حرفی دارد برای گفتن؛ اما زيرکانه می آموزدت که به زير آئی، خم شوی، و تن به فروتنی بسپاری. يادت می دهد آرام آرام خراشيده شوی، آن قدر که تيزی های برنده ی روحت صيقل بخورد و گرد شود، نرم و منحنی.

بی انتظار که باشی اما، همه جا را سکوت پر می کند. سکوتی نه زائيده ی آرامش، سکوتی لبريز از خالی. حفره ای بزرگ در دلت سر باز می کند و آرام آرام ريشه می دواند در وجودت. قلبت را که پر کرد، ديگر چيزی جز حفره ای سرد و خالی برايت به جای نمی ماند و همه جا را، تمام دور و برت را، سکوت پر می کند. خو می گيری به سلول بزرگ تنهاييت، بی آن که منتظر شنيدن صدای پايی باشی، گيرم صدای پای زندان بان...



و من هميشه مردد بودم، ميان انتخاب يکی از اين دو، انتظار يا بی انتظاری.

اول تر ها که انتظار را چشيدم، با خود گفتم فرساينده است، کاش انتظار تمام شود، تمام شد؛ بی انتظاری اما جان کاه بود. چيزی سرد در بند بند تنت رخنه می کرد و می جويدت از درون. چيزی سرد تر، سخت تر، و جان کاه تر از انتظار. بعدتر ها، دانستم اصالتی در انتظار هست که در بی انتظاری نيست.

انتظار يعنی که اميد. بی انتظاری اما همان پايان دنياست.

به خاطر داری گفتم "هر که بگويد انتظار خبری نيست مرا، دروغ گويی بزرگ است"؟ بی ترديد بر اين باورم. هر که بگويد انتظار خبری نيست مرا، و خودکشی نکند، دروغ گفته است. ماندنش گواه بر اين است که اميد دارد به خبری، گيرم به دوردستی کورسوی ستاره ای باشد ميان هفت آسمان تاريک بی

ستاره...


..
  



Monday, June 14

دو-روز-نگاری يک بادکنک محکوم به ترکيدن





ديروز:



اول از همه که کيک شکلاتی آناناس و البرز بعدش چسبيده شد اساسی.

دلم برای تهران و خيابوناش و کافه هاش تنگ شده بود، تنگ تر هم می شه هی.

هرچند که هر پنج دقيقه يه بار دچار نوستالژی می شديم هی، که جوونی کجايی که يادت به خير!



روزهای روشن، خداحافظ...



وقتی اون قدر بار رو شونه هاته که ديگه تحمل وزنش جزئی از عادات زندگيت شده، اون وقت اگه کمی از بارت سبک بشه، احساس درد می کنی!

That's why I call myself Institutionalized



دخترک که از پياده روی خسته شده بود برگشته بهم می گه: بيا بشينيم کنار خيابون يه کم گداداری کنيم خستگيمون در بره. هر کيم بهمون پول داد می گيم لازم نداريم!





امروز:



بالاخره رفتيم پيش اون خانومه!

هاها، بعدش دقيقا احساس تيله قرمزه رو داشتم!

حکايتيه ها. می دونم واقعيت همينيه که هست، اما ناخودآگاه انکارش می کنم. حاضر نمی شم باهاش رو در رو بشم و زمانی که کسی بهم يادآوری می کنه همه ی چيزايی رو که خودم خوب می دونم، اون وقت غمگين می شم.

اين حکايت هميشگی آدميه که تو روياهاش زندگی می کنه.



نمی دونم دقيقا ماليخوليا چه ريختيه، اما هرچی که هست، به گمونم من ماخوليا شو دارم!



هاها، اين جاست که می گن: تا سه نشه بازی نشه يا خدا اتوبوس جهان گردی را آفريد!

همه ی اينا يعنی اين که دوباره دم پايتخت گوليه اعظم رو مشاهده فرموديم!





هيچی ديگه، نتيجه اين که روز نازک غمناکی ست...



اَند

my so-called life is completely fucked-up



دوشنبه 25-3-83
..
  



Sunday, June 13

هی!

چه دلگيره که دلت بخواد با يه نفر بری يه ساعت بشينی گوشه ی يه کافه ی دنج و يه فنجون قهوه بخوری و هيچ يه نفری نباشه...
..
  




عجالتن اين رفيق ما جوليا رابرتز خانوم دوقلو باردارن و طبيعتن تا مدتی فيلم جديد بازی نمی کنن.

بعد آدم مجبور می شه بشينه مگ رايان نيگا کنه، اونم چی؟ when harry met sally!

دلم فيلم "من - پسندانه" می خواد بدفرم.





ديالکتيک تنهايی -- اکتاويو پاز

چسبيده شد اساسی.



فکر کنم بشينم دوباره بقيه ی کوندرا ها رو هم بخونمشون. منور می کنه آدمو از اساس.



کلاس هايم را دوست می دارم، چون مجبورم در کلاس صحبت کنم و طبعا مقاديری شعار بدهم و بعدا شرمنده بشوم که چرا به شعارهايم خودم عمل نمی کنم و تصميم بگيرم لااقل به دو پنجم تئوری هايم عمل کنم بلکه دنيا چيز کمتر مزخرفی از آب در بيايد و در همين راستا از امروز خوش اخلاقم ( البته فقط کمی تا قسمتی )و مثبت خواهم بود و آدم ها را هنوز دوست می دارم ( به جز يه نفر البته ).

اين بود انشای من!



پی نوشت: خوب ترم کرده ای.



..
  



Saturday, June 12

طبق قوانين مورفی هيچ دليلی وجود نداره يه لقمه آب خوش همين جوری بره پايين که، حکما بايد بپره تو گلوم!



پريد!
..
  



Friday, June 11

هی آقاهه، يه چيزی:



پرسيدی تصويره هنوز مثل قبلناست؟

گفتم آره متاسفانه.



هم آره ش راست بود، هم متاسفانه ش.

آره ش از روی عادت نبود، از روی خوب نگاه کردن، بارها برگشتن و دوباره ديدن بود، و متاسفانه ش نه از روی مخالفت غريزی، که تاکيدی بود شايد از جنس جاودانگی. که انگار قدمت و اعتباری می داد به کلمه ی قبل.

می دونی چی می خوام بگم؟

می خوام بگم اون نوشته ها، حرف های اون روزها، اون روزهای سخت و بد - خيلی بد - بيشتر شايد تسلايی بود برای خودم، که دنبال بهانه ای می گشتم تا چيزی رو انکار کنم. دليلی برای تموم کردن، تموم شدن.

می دونی، اون روزها بايد چيزی رو پررنگ می نوشتم تا چيزی رو کم رنگ کنم. که به خودم بقبولونم که چيزی تغيير کرده، که اتفاقی افتاده.

که چيزی تَرَک خورده، که چيزی شکسته.

بارها و بارها برای خودم تکرار کردم، تا باورش کنم، تا باورم بشه.

اما نشد، خوب می دونی که نشد، که نمی شه.

که اگه می شد، خيره نمی موندم به اتصال يک سيم کوچيک، لا به لای هجوم هياهوی اين عصر ارتباطات.

که اگه می شد، ميون اين همه پل های خراب کرده، يک طناب يک طرفه رو نگه نمی داشتم، بی اطمينان از اون که اون طرف کسی هست يا نه.

می فهمی چی می گم؟



حالا ديگه از اون همه دنيای بزرگ، چيز زيادی باقی نمونده، جز مشتی کلمه.

و تو، که انگار سوای دنيايی، فارغ از دنيا و تموم معادله های زمينی ش.



ديگه بايد اينو خوب بدونی رفيق جان، نه؟



جمعه 22-3-83

..
  




شايد " دوستت دارم "

طعم گس خرمالويي بود

که پاييز را نديده ، دستي آنرا چيد .




عرض شود که، به شيوه ی کاملا خرمالو - وارانه ای مشعوفم!

اين شيوه ی جديد در راستای ديدن نيمه ی پر ليوان حاصل شده.

يعنی راستش حوصله م سر رفت بس که عين اين بابابزرگ ها نشستم زانوی غم به بغل گرفتم که: خدا بيامرزه شاه رو، اون وقتا چنين بود و چنان بود!

واقعيت اينه که نمی شه با غِرغِره کردن خاطره ها، شاد شد.

يادآوری شون آدم رو دچار لبخند می کنه، اما جنسش با شادی - شادی ای که نشاط آور و زندگی سازه - متفاوته. بهترين تعريف براش همون طعم گس خرمالوه، اونم برای منی که عاشق خرمالوام. با رنگ شاد نارنجی ش به راحتی وسوسه ت می کنه. دچارش می شی و شيرينی ش رو با لذت فرو می دی. لذتش از جنس بوسه ست. لذتی نرم و جاری که انگار جذب پرزهای زبونت می شه و همون جا لِرد می بنده. چيزی ماورای حس های پنج گانه. بعد اما به محض اين که تمومش می کنی، طعم گسش رو بهت تحميل می کنه، طعمی که تا مدت ها باقی می مونه.

زندگی کردن تو لحظه های شيرين گذشته هم چيزيه از همين دست.

کافيه چشم باز کنی و به خاطر بياری که در زمان حالی، تا دوباره همه چی هجوم بياره و رنگ پرتقالی ذهنت رو کدر کنه.



از فلسفه ی خرمالو که بگذريم داشتم می گفتم خرمالو - وارانه مشعوفم. يعنی يه جورای غمگينی شادم!

تو اين روزهای بی وزنی، اتفاق های کوچيکی گاه و بی گاه دچار لبخندم می کنن. يه لبخند عميق جوليا رابرتز - وار که يه حس غمگين اصيل و کهنه پشتشه. يه جور لبخند سال خورده ی سرد و گرم چشيده ی زهر دار! (عجب معجونی شد)

اتفاق هايی به سادگی ِ يک نوشته ی صميمی از دوست کويری، همونی که به اين راحتی ها دست به دکمه ی ای ميل نمی زنه! يا به سادگی ِ يک احوال پرسی کوتاه از يک تلفن کارتی. به سادگی ِ يک آفلاين دو خطی. به سادگی ِ نامه های يک طرفه ی عصرهای جمعه، تا دل گرفته م کمی باز بشه و يادم بياد پشت درياها شهری ست، قايقی بايد ساخت...

يا اتفاق متفاوتی مثل صدای تو.

همه ی اين ها، به طرز غمگينی شادم می کنن.

و ناباورانه، به طور ناخودآگاه، هربار قدمی از ترديد ميان دال و ر، دورترم می کنن و دورتر و دورتر.

از دال که اول و آخر درد است تا ر که اول رهايی ست...
..
  




يک نکته ی کارشناسانه:



بعد از سال ها تجربه ی عملی در زمينه ی وبلاگ نويسی، بايد عرض کنم دو تفاوت مهم وجود داره بين وبلاگ نويسی مخاطب دار ( پر خواننده) و وبلاگ نويسی مخاطب ندار ( بی خواننده ).

و اون اين که در نوع دوم، هر چقدرم که غر بزنی و دچار ياس فلسفی بشی ملت هميشه در صحنه نميان تلپ و تلپ برات نسخه بپيچن و فرمول های نخ نما ارائه بدن، يک!

دوم اين که هر قدرم دچار روده درازی و آسون ريسمون بافی بشی، نگران ميزان مصرف استامينوفن خوانندگانت نيستی.



اين دو تا تجربه ی مهم رو گفتم که صرف نطر از دو پست قبلی، دو تا پست بعديمو به شيوه ی کاملا علمی توجيه کرده باشم!
..
  




تقدير تلخی ست.

از همه ی داشته های دنيا برای من

تنها صداست که می ماند...

..
  




چيزی آن توها شعله می کشد گاهی. از جنس شعله ای سرکش. انگار آتش هوسی باشد، تمنايی، وسوسه ای.

نگاهش نمی کنم، اما هست. حضور دارد، داغ و پررنگ. انگار منتظر جرقه ای باشد تا وجودم را شعله ور کند. تا بسوزاندم.

اين روزها انگار من هم منتظرم.

منتظر جرقه ای شايد، تا وجودم را شعله ور کند. تا بسوزاندم.



×××××



تنها که می شوی، فرصت می کنی برگردی، پشت سرت را، دور و برت را، و خودت را خوب تر نگاه کنی. فرصت می کنی آدم ها را بی طرفانه تر نگاه کنی، منصفانه تر.

انگار گوشه نشين که باشی، اشراف بيشتری داری به آدم های ديگر، نمی دانم. شايد هم خيال می کنی، يا دچار توهمی مضاعف می شوی، باز هم نمی دانم.

هر چه که هست، خيال می کنم اين روزها آدم ها را آسان تر می فهمم. اين روزها دوست هايم را آسان تر می شناسم.

تنها که باشی، کناری که نشسته باشی، آن وقت خوب می فهمی هر کس از تو چه می خواسته. انگار همين جاهاست که می فهمی ديگران چه جور دوستت داشته اند.

ندانم.



به گمانم تنهايی آدم را دل نازک و زودرنج می کند. تنهايی، دل تنگی...



اين روزها چله نشين خاطره هام. انگار بار آخر باشد که فرصت دارم مرور کنمشان. انگار درس خواندن دقيقه ی نود باشد، شبِ امتحان.

روزها را اغلب در خانه می گذرانم. بيرون رفتن، کمتر شادم می کند. در سايه روشن اتاق های خانه راه می روم و لبخند می زنم. خوب که نگاه می کنم، لبخند تر می زنم.

زندگی، سخت گذشته، سخت تر از معمول. اما لحظه هايش را زندگی کرده ام. دست کم اين سه سال آخر را زندگی کرده ام. همين هم غنيمت است ديگر، نيست؟



زمين شهرمان که دلش لرزيد، آدم ها ياد کارهای ناکرده شان افتادند. انگار در دلت بگويی: چه حيف، ديدی فرصت نشد فلان کار را بکنم آخر؟ يا فلان حرف را بزنم...

من اما فکر می کردم: خوب شد کمی زندگی کردم، آن جور که دلم خواسته بود، آن جور که دلم گفته بود. خوب شد آخر گفتم دوستش دارم، که تمام اين سال ها عاشقش بوده ام، عاشقش مانده ام. خوب شد همين تازگی ها با همه ی آن ها که دوستشان داشته ام خداحافظی کرده ام. خوب شد به همه شان گفته ام چقدر دوستشان داشته ام.

می بينی؟ علی رغم تمام سختی ها، درست که نگاه کردم، ناخشنود نبودم. نمی دانم، شايد آن قدر به مرگ گرفته اندم که به تب راضی شوم!

هر چه که بود، بس بود. گو اين که می توانست به سادگی خيلی بهتر از اين ها باشد که هست.



جمعه 22-3-83
..
  



Thursday, June 10

راستي اگر قرار باشد همه چيز را فراموش کنيد جز دو سه چيز ، کدام خاطرات را نگه می داريد ؟ تصاوير را نگه می داريد ؟ کدام تصاوير را ؟

يا شايد هم صدا ها برايتان خاطره انگيز تر باشد ؟ کدام يک را ؟

يا رايحه ها که خاطرات خاصي بيشتر آميخته رايحه اند تا بسته تصوير ...




نوشتن اين ها بهانه ای بود تا بگويم به پسرک عطری هديه دادم. همان که آن دو آخرين بار بوی تو را داشت و بوی قديم های پدر را.

حالا ديگر هرروز در خانه مان، بوی تو و بوی آن وقت های پدر می پيچد.



..
  




...

من و تو

چشمان يک صورتيم

با هميم و چه تنهاييم

برای پخته شدن رو به عشق آورديم

سوختيم

...



..
  




چه حس عجيب لبخندآوری دارم!

..
  



Wednesday, June 9

لا به لای تمام اين کار و سرگيجه و بی وزنی ای که اين روزها و بيشتر از همه ديروز و امروز در آن شناورم، آمدم که بگويم: هنوز دلم بی راه نمی گويد انگار. هنوز دلم بی راه نمی گويد...



آرام ترم کمی، از جنس آرامش بعد از آب. رخوتی دل پذير معلق ميان خستگی و سبکی.



*:



چهارشنبه 20-3-83
..
  



Tuesday, June 8

اين دانشمندا هر قدرم که زور بزنن و فسفر بسوزونن و بتونن واسه ايدز درمونی واکسنی علاجی چيزی پيدا کنن، عمرا اگه واسه وبلاگ نويسی بتونن!



اممم، من الان می رم بشينم ترجمه هامو بنويسم ديگه، قول می دم.

اصلن هرکی قبل از ترجمه های امشبش دوباره برگرده تو اينترنت، خره!

.

..
  




يه قدم گنده بيا جلو ديگه، يه قدم فيلی.

وگرنه ممکنه دير بشه ها!



مادام؟

يِس!
..
  




با غول تنهايی کلی رفيق شديم آخرش.

روزا دوتايی تو اون ماگ گنده هه که عکس الاغ داره قهوه می خوريم و old songs گوش می ديم و کتاب ورق می زنيم و کلی احساس سال خوردگی می کنيم خلاصه. حس جديد و متفاوتيه. انگار که تبعيدت کرده باشن يه گوشه ی دورافتاده، با يه پنجره که تو بتونی از پشتش همه رو ببينی، اما هيشکی نتونه تو رو ببينه.

روزهای کند و کشداری رو می گذرونم. به يکنواختی تکرار صدای آب توی لوله ها. دلم برای روزهای پرتقالی تنگ شده، برای تيله ها، برای دوستای خل و چلم، برای يه لقمه هوای بی خيالی.

سنگينم و غمگين.



می گفتی: دنيای درونيت که بزرگ باشه، انرژی زيادی ازت می گيره، بايد کوچيکش کنی تا دوباره قوی بشی. منم گفتم چشم و همين کارو کردم. نتيجه ش شد اين که الان واسه خودم نشستم اين گوشه و دارم ماستمو می خورم. نه کسی نگام می کنه، نه کسی صدامو می شنوه، نه کسی حواسش بهم هست. حتا تو هم ديگه نيستی.

اما هنوز هيچ حسی ندارم، حسی که نشونه ای از قوی بودن باشه.

حالا روز به روز کسل تر و غمگين تر می شم. روز به روز گوشه گير تر و فراری تر. تقريبا از معدود آدمای دور و برم هم فرار می کنم ديگه. به گمونم دارم می شم همون غول بيابونيه که اون قديم نديما آذر می گفت.

حالا می دونی چی برام مونده؟ يه خلا خيلی خيلی بزرگ، که با هيچ چی پر نمی شه. که ديگه حتا نمی خوام پرش کنم. .

زندگی ِ به اين خالی ای به چه دردی می خوره؟ من ِ به اين خالی ای تو زندگی ِ به اين خالی تری بايد چيکار کنم؟



هيچ می دونستی همه جا بی تو اين همه خاکستريه؟



*****



● يکی نيست پندی دهد اين دل ِ ناکوک

يا دست ِ ناآزموده را

که دست َم کوک ِ ماهور می رود

دل َم شور می زند.



حميد امجد
..
  




و فاصله

تجربه ئی بيهوده است.




کاش می دانستی چقدر دل تنگم.



باد سردی می وزد.

چشمانم را می سوزاند و بی اختيار اشک جاری می شود.

داغی روزهای تابستان هم دل منجمدم را ذوب نمی کند.



هيچ می دانستی بی تو دنيا يخ می بندد؟

..
  




از چه مي ترسانيم ؟ زنده بگوران را هراسي نيست از آوار . ما سالهاست مدفون خاك اين ديار خدازده ايم ...



آداپتور
..
  



Monday, June 7

انگار که واقعی باشد.

ديشب را می گويم.

انگار همين جا باشی و انگار خواب نباشم.

کاش خوابم نبرده بود.
..
  




هوووم.. می گم که، کاش کی لااقل يه الاغ واقعی بودم که تکليفم با خودم و دنيا معلوم بود!

از اين الاغ نمادينی که هستم داره اصلن خوشم نمياد. (جديدنا خوشم اومده به جای اصلا بنويسم اصلن!)



*****



من يه دفتر سبز دارم که توش چيز ميز نوشته می شه. مشعوفم!



*****



اين يکی دو هفته به خير و خوشی تموم شد. همه دارن زندگی شونو می کنن. حتا آقای نگهبان هم انگار همه چی رو گذاشته تو صندوق و درش رو بسته. همه انتظار دارن اوضاع عادی و آروم باشه و دل منم لبخند بزنه مثل قيافه م. اما من دارم روز به روز احساس خفگی بيشتری می کنم. حالم از اين سکوت مسالمت آميز اجباری به هم می خوره. حالم از اين يه خروار بايد ی که رو شونه هامه به هم می خوره. حالم از اين که فکر می کنم فعلن مجبورم نفس بکشم به هم می خوره.

می دونم درد اصليم کجاست. اما نمی دونم بايد چيکارش کنم. بدتر از اون، اين آوار دل تنگيه که خراب شده رو دلم. کاش لااقل اين همه دل تنگ نبودم.



*****



دارم بعد از يازده سال دوباره جاودانگی کوندرا رو می خونم. دارم باهاش زندگی می کنم عجالتن.

يه جا می گه:

آيا می خواهيد در زندگی بعدی (حيات پس از مرگ) با هم باشيد، يا هرگز يکديگر را نبينيد؟

پاسخ به اين سوال درست مثل تقه ی دری ست که بر روی توهم عشق بسته می شود.




خيلی سوال توپيه. جوابش به راحتی عمق حس آدم رو منتقل می کنه. اگه آدم ها توی دوران "با هم بودنشون" اين سوال رو از هم می پرسيدن و تاب شنيدن جواب صادقانه رو هم داشتن، شايد خيلی چيزا فرق می کرد.



*****



مانند سوسک نيم مرده ای در سطل زباله دست و پا می زنم.



دوشنبه 18-2-83
..
  



Sunday, June 6

کم رنگ شده ام.

..
  




مهر ...



مي داني ، باز شدن شكوفه هاي بادام براي من نشان آمدن بهار است . اما امسال متوجه نشدم كي باز شدند و كي ريختند . شايد اين درد مهلتم نداد يا نكند بهار با آمدنش شوري در من بيدار نمي كند .

...

تصور مي كنم هيچ مهرباني آن قدر پايدار نيست كه همه عمر بشود به آن دل بست . مي توانم حدس بزنم اين تنهايي براي تو چقدر سخت است . نگران بودم از اين كه در اين شكستن چند باره چه خواهي كشيد . فقط آرزو كرده بودم اگر چنين شد ، بتواني تحمل كني .

و من چيزي براي گفتن ندارم جز اين كه تو را دعوت كنم به پذيرفتن آن چه پيش آمده كه آدمي در قصه ي زندگي هميشه تنهاست و كسان ما آن هايي هستند كه دوستشان داريم نه آن هايي كه دوستمان دارند . انگار از اول هم قرار نبوده كسي ، كسي را بفهمد و اين توقع فهميده شدن ، توهمي بيش نبوده . اول بايد خود را بفهميم و تازه در اين فهميدن ، متوجه مي شويم كه تنهايي سرنوشت محتوم آدمي ست .

...

خاتون مي گفت : تنها که باشي ، شب که مي خوابي ، دغدغه ي کسي را نداري . هر چه قدر دور و برت شلوغ باشد و وابستگي هايت بيش تر ، غصه هايت افزون تر خواهد بود .

اما خاتون ، اشتباه نکن ! فرق است بين تنهايي و بي كسي .

...

ما هر كدام به سويي مي رويم . به دنبال چيزي كه اسمش سرنوشت است . دل مي بنديم و دل مي كنيم . ترك مي كنيم و ترك مي شويم و تجربه مي كنيم با ديگران بودن را و تنها بودن را .

گاه مي مانيم در لحظه هايي كه دلمان تنگ شود براي شانه هايي كه سر روي آن بگذاريم و رها شويم از باران محبوس در چشم خانه ي خويش و بباريم براي گريز از درد خنجر آونگ شده ي تنهايي بر جانمان . و گاه ديگر اين لحظه ها مي شود راه فراري براي بيرون آمدن از خود و پيوستن به جهاني بزرگ تر كه مي شود بسيار با آن مهربان بود .

...

تسليم نخواهم شد . بر مي خيزم . از در بيرون مي روم . از شكوفه هاي بادام خبري نيست ؛ اما شكوفه هاي صورتي هلو باز شده اند . هميشه چيزي هست كه بشود به آن دل خوش بود و زندگي را زيبا ديد .



پيام قاصدک
..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017