Desire Knows No Bounds




Thursday, July 29, 2004





اين عکسه همش منو ياد اون جمشيديه هه می ندازه..



خوشبختن

نه؟

..
  




به خ. م. :



چه سخت است که چشمه ای در برابرت

می جوشد

می خروشد

و می نالد

تو اما تشنه ی آتشی و نه آب



چشمه که خشکيد

چشمه که از لهيبِ آن آتش که تو تشنه ی آن بودی بخار شد و به هوا رفت

تو تشنه ی آب می شوی و نه آتش



و بعد

عمری سوختن و گداختن از غم نبودن کسی که تا بود

از غم نبودن تو می گداخت.



"شازده کوچولو"

..
  



Wednesday, July 28, 2004

خوب ديگه کم کم داريم به آخرای اين سريال هزار قسمتی می رسيم به گمونم... حسم يه جوراييه... مدتيه که شمارش معکوس شروع شده... حالا هم که ديگه مرداده و همه چی آماده... سه، دو، يک-----> آتش!... وای نات؟ ... بالاخره دير يا زود همينه ديگه... حالا خوبيش اينه که امسال به صورت ديفالت واسه هر شوک کم و زيادی ديگه آماده م... راستش از همون اول هم يه جورايی آخرش معلوم بود... فقط می خوام ببينم سهم من اين وسط چی بوده... همين.

..
  



Tuesday, July 27, 2004



می گم خيلی سخته ها، که آدم بخواد از گلی که می دونه فقط يه دونه ازش تو دنيا هست مراقبت کنه.

می گم خيلی اتفاق غمگينيه ها، که آدم کم کم يادش بره آسمونو نگاه کنه و دنبال ستاره ش بگرده.

می گم خيلی وحشتناکه ها، اگه آدم يه روز رد ستاره شو گم کنه...

بی نشونی بمونه...



گمونم اين سياره ی کوچيک من دوباره دچار بائوباب شده. بعد نه که خيلی کوچيکه و جای زيادی نداره، بايد به فکر باشم. بايد تا دير نشده برم آتش فشان هامو گردگيری کنم.

اوهووم، بايد برم...



*****



25th Hours

هوووم... من هنوزم می ميرم واسه تالاپی ولو شدن رو مبل بزرگه ی جلوی تلويزيون، با يه ساندويچ سرد و يه ليوان گنده آب ميوه و يه کاسه پر از شاتوت (بی خيال فشار اعشاری و عوارض بعدی!)... بعد چراغارو خاموش کنم و با خيال راحت که جنبنده ای تو خونه نيست و کسی وسط کار نازل نمی شه، صداهه رو تا جايی که همسايه پايينيه نياد بالا زياد کنم و ساعت بيست و پنجم ببينم.



يه فيلم ِ چسب ناک ِ من-پسند با يه موسيقی ِ به شدت من-پسندانه تر!



منگ بی خوابی شب قبل باشی، سرتم که تحت تاثير شاتوت های گرامی زياد سر جاش بند نباشه، موسيقيه هم که خوراک، بعد حس می کنی بعضی جاهای فيلم چه آشناست. می گيرتت حسابی. انگار همين تازگيا واسه تو هم پيش اومده. حالا گيرم جورش يه جورای ديگه باشه.



مثلا اون جايی که آقای قهرمان فيلم، زمانی که همه چی ظاهرا رو به راه و امن و امانه، دچار يه اتفاق می شه، يه شوک غير منتظره... اون جا که تا يه مدت طولانی تو بهت و گيجی می مونه، نمی تونه تشخيص بده کی بهش خيانت کرده. دوست صميمی ش، دوست دخترش، نزديک ترين آدمی که دوسش داره، کی؟... اون جا که نگرانه عواقب اين ماجرا گريبان گير آدمای ديگه هم بشه، آدمايی که دوسشون داره... اون جا که هنوز نمی دونه کی بهش خيانت کرده، هنوز به همه چی شک داره، به همه... اون جا که اگه پای آدمای وابسته بهش در ميون نبود، می تونست خيلی راه های ديگه داشته باشه... اون جا که صميمی ترين دوستش می گه: حقش بود... اون جا که نمی دونه سگش رو به دست کی بسپاره که براش نگه داره... اون جا که از دوستش می خواد بزنه صورتش رو دفرمه کنه، چون از حالا به بعد شرايط ايجاب می کنه ديگه خوش چهره و دوست داشتنی نباشه... اون جا که همه نگرانشن و می خوان يه کاری براش انجام بدن، اما اون خاليه و می دونه همه چی تموم شده... اون جا که می دونه برای مدتی طولانی نبايد باشه، و وقتی برگرده ديگه هيچ چيز مثل قبل نيست... اون جا که پدره شروع می کنه به قصه گفتن، قصه ای که آرزو می کنی پايان فيلم باشه... اون جا که اما يادت مياره هر قصه ای با "اَند دِی ليود هپيلی توگِدر فور اِوِر" تموم نمی شه... اون جا که پدره با اون لحن پر آرزو و پر حسرت جمله ی آخر فيلم رو می گه... و بالاخره اون جا که جاده قهرمان قصه رو می بره به جايی که دلش نمی خواد، به قهقرايی که ناچاره بهش تن بده، به سرنوشتی که خوب می دونم از چه جنسيه... 



..
  




هر چه را می خواستم، زمانی به دست آوردم که ديگر نمی خواستم.



..
  




..............................

..............................

..............................

..............................

..............................



اينا يعنی يه عالمه حرف قورت داده شده ی دی شب

يه عالمه...

..
  




ديش ديش ديش... شوت اوليه از وسطای زمين رفته تو گل... اونم چی؟ های پس!

بابا من کلی منبوغه بوده م و خبر نداشتم. اگه دوميه رو هم همين جوری شوخی شوخی پاس کرده باشم ديگه شکی باقی نمی مونه که... !!

می شه يعنی؟؟؟

..
  



Monday, July 26, 2004

گمان برند که در عود سوز سينه ی من

بمرد آتش معنی که بو نمی آيد



.....

سعدی



يک شنبه - 4-5-83



..
  






اين جا که منم

زن بودن نفرينی ست



زن که باشی

نيمی از حقوق آدميان را نداری

مادر که باشی اما

حق آدم بودن را هم. 



تمام هويتت را، شعورت را، وجودت را

به نقد از تو می ستانند و

بهشتی ناديده نثارت می کنند

نسيه!



اين جا که منم

گاهی حتا حق نداری آه بکشی

برای دل تنگ بودن

غمگين بودن

خسته بودن هم بايد توضيحی قانع کننده داشته باشی.



دختر، معشوقه، همسر، مادر

فرقی نمی کند

بايد عروسک باشی

عروسکی کوکی



وظايفت را، وظايفت را، وظايفت را...



آن چنان طوق سنگين افتخار را پر طمطراق بر گردنت می آويزند

که از ياد ببری پيش تر از زن بودن، پيش تر از مادر بودن

آدم بوده ای...



می شکنندت تا تصوير جاودانه شان دست نخورده باقی بماند.

دختری دل سوز، همسری مهربان و مادری فداکار...

بهايش را اما تو به تنهايی بايد بپردازی

بهايی گزاف

به قيمت همه عمر



چشمانت را ببند

و بار سنگين حماقت را با افتخار بر دوش بکش

نوش جانم

نوش جانت

سنت های آباء و اجدادی.


..
  




گفتم ای عشق من از چيز دگر می ترسم

گفت آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو



*****



يکی از سخت ترين کارای دنيا اينه که بخوای برای صميمی ترين هم بازی دوران کودکی ت که اونم مثل تو خوره ی کتاب بوده، کتاب بفرستی. اونم بعد از چارده پونزده  سال دوری از ايران! ديگه نه جو فکری شو می شناسی، نه ذائقه ی ادبی شو. خلاصه که کار دردناکی بود. اما از اون جا که حدس می زدم دلش برای خوندن رمان ايرانی لک زده باشه، چند تا رمان و کتاب شعر ايرانی هم براش خريدم، از جمله چراغ ها را من خاموش می کنم و سهم من. اين دومی رو نخونده بودم، فقط يادمه قبلنا تو يکی دو تا وبلاگ در موردش نوشته بودن. اينه که قبل از فرستادن نشستم خوندمش. و طبق معمول دوباره جو گير شدم! هی هربار به خودم می کم ديگه رمان ايرانی نمی خونما، اما آدم نمی شم که نمی شم.

 فضای داستان يه چيزی بود تو مايه های طوبا و معنای شب، اما امروزی تر. داستان از دوران قبل از انقلاب شروع می شد و می رسيد به الان. نويسنده تقريبا تمام تيپ های شخصيتی رو که آدم از کوچيکی تا به حال باهاشون سر و کار داشته، تو کتابش جا داده. و احتمالا برای اين که کتابش مجوز چاپ بگيره، از هرقشری هم خوبشونو نشون داده، هم بد! يعنی ما هم حزب اللهی دوست داشتنی و به دردبخور می بينيم، هم تيريپ رايج حزب اللهی خشک عوضی که تو زد و بند انقلاب دچار اموال مصادراتی و ثروت های بادآورده شده ن. هم چپ منورالفکر می بينيم، هم کمونيست خشک غير قابل بحث، هم زن سنتی، هم زن آوانگارد، هم بچه ی مومن سر به راه، هم بچه خلاف عرق خور، هم شوهر قابل تحمل، و هم طبيعتا مرد فجيع ايرانی!

اما خوب می شه گفت قصه زياد اغراق آميز نبود، همون روايت هميشگی بود که اگه يه خورده درست چشمامون رو باز کنيم، ده ها نمونه شو همين دور و بر خودمون می بينيم. چه بسا که با بعضی هاشون شخصا هم دست به گريبان باشيم. هر بار با خوندن داستان هايی از اين دست، دچار حس بدی می شم. حسی عميق که ريشه ش به اين راحتی ها خشک نمی شه. نفرت از اينکه يه زن هستی، زنی که تو ايران به دنيا اومده. زنی که هميشه نزديک ترين آدمای زندگيش لهش می کنن، به بهانه ی اين که خيرشو می خوان. زنی که يا دختره و تابع پدر و برادر، يا همسره و تابع شوهر، يا مادره و تابع زندگی و فرزند، يا بيوه و مطلقه ست و طعمه ی گرگ های جامعه و حرف و حديث دوست و آشنا و غريبه!حالم از اين تصوير هميشه سرخورده به هم می خوره. اما متاسفانه واقعيت هم زياد دورتر از اين تصوير نيست. فقط به اقتضای شرايط، رنگ و لعابش فرق می کنه. حتا اگر بخوای برخلاف جريان آب حرکت کنی، اگه بخوای متفاوت باشی، موجی نو ايجاد کنی، چيزی رو تغيير بدی، باز هم تا يه حدی می تونی بری جلو. تا يه جايی می تونی بجنگی. اما هميشه ته هر مبارزه چيزی هست که صرفا بتونه به جرم زن بودن محکومت کنه. 

 سرخورده... خسته... بيمار... و بيزار از زنده بودن و زن بودن...
..
  



Sunday, July 25, 2004



خانه ام ابری ست

و از سايه

بی آفتاب ترم

 

دست و پا می زنم

بی هوده

بی ثمر

 

نگاهم می کنند

نگاهشان غريب است

غريبی می کنم

 

نگاه می کنم 

سايه ای همراهم نيست 

غريب شده ام

 

بی خورشيد که باشی

از آدميان هم تنها تری

سايه نداری

 

حالا زنی که منم

بی جا مانده

جا مانده. 





..
  




می گه: با يه خانوم روان شناس صحبت می کردم. يه چيز جالب گفت که ياد تو افتادم. گفت تو کلاساش يکی دو جاسه برباد رفته تدريس می کنه!

می گه: اگه قرار باشه يه تيکه رو که از همه جا به تو شبيه تره انتخاب کنم، اون جائيه که اسکارلت از پرده های سبز تارا برای خودش لباس درست می کنه و می ره به شهر تا چيزی رو که می خواد به دست بياره...

می گه: تو راه به تو فکر می کنم و پرده های سبز و بربادرفته. پيش خودم می گم بزرگ ترين اشتباه رت اين بود که تا قبل از سقط بچه ی دوم به اسکارلت نگفته بود دوسش داره. هرچند اگر گفته بود معلوم نبود که... بی خود نبود وقتی به مارگارت ميچل گفتن ادامه برباد رفته رو بنويس قبول نکرده بود. گفته بود اسمش رو چی بذارم؟ "با نسيم برگشته"؟؟! و به اسکارلت فکر می کنم تو اون پنج سالی که شهر بود و دور و برش پر از مردای جورواجور... فريب و فرار...

..
  



Saturday, July 24, 2004

درس هايی که فوتبال به من آموخت!



نه تنها بازی نود دقيقه ست و تا دقيقه ی نود هنوز می شه نتيجه ی بازی رو عوض کرد، بلکه وقت اضافه ای هم وجود داره. حتا اگه تمام طول وقت قانونی بازی رو واگذار کرده باشی، می تونی تو همون وقت اضافه همه رو غافلگير کنی!



ما هم که اصولا ملت دقيقه ی نود، تا زمانی که دِد لاين دو قدمی مون نباشه، انگيزه ی کافی نداريم انگار.

و اما شخص شخيص بنده يه سور هم زده م به جماعت دقيقه نودی و ديگه کارم کشيده به وقت اضافه!

حالا بايد وايستم ببينم اين شوتی که زده م گل شده يا از اساس رفته تو تماشاچی!!



خلاصه که خلاص!

و اکنون دو ماه بی امتحان در پيش!

حالا جالب اين جاست که مشکل من اساسی تر از اين حرفاست. وقتی مجبور نباشم درس بخونم و شب امتحان هم نباشه، نه وبلاگم مياد، نه حس وب گردی دارم، نه حال کتاب و فيلم و مجله و الخ!

اصولا تجربه ی دو سالانه نشون داده تاريخ هايی که من نان استاپ تو وبلاگ نطق کرده م، کاملا منطبق بودن با زمان برگزاری امتحانات!

اين دو تای آخر هم که شاهکار بود. اولی رو که کل کلاس غايب بودم و آکبند رفتم سر جلسه، بدون يه دقيقه درس خوندن، تازه دو شب قبلشم تا خود صبح بيدار بودم!

دوميم که دچار حس شديدی شده بودم که بايد دوباره بشينم وداع با اسلحه رو بخونم و موفق هم شدم که از شب قبل تا صبح امتحان يه نفس بخونم و تمومش کنم.

خلاصه که دمم گرم!!



×××××



بالاخره اون قلب سنگيه رو خريدمش. يه قلب خوشگل سورمه ای که روش ستاره های ريز شيری داره. بدجوری وصف حاله!

اصولا نفره قروشی يکی از قسمت های هيجان انگيز زندگيه هنوزم.



×××××



اصلا نمی دونستم که ارنست همينگوی هم خودکشی کرده بوده!



×××××



جديدنا نسبت به کلماتی که مفهوم مجرد و انتزاعی دارن آلرژی پيدا کردم.

از اساس رو اعصابم راه می رن.

يکی شون شرافت ه!



×××××



آخه مگه يه آدم چه قد می تونه قاصدک شجريان رو گوش کنه؟

نه جدی، چقد؟



برقامونم نمی ره بلکه اين ضبطه از کار بيفته!



×××××



من افسردگی گرفته م.



علائمش ايناهاشن:

اشتهام کور شده! حتا صبحانه هم ديگه شادم نمی کنه. آدرس رستوران ها و کافی شاپ ها رو دارم فراموش می کنم! مثلا خودمو کشتم به يه بنده خدايی آدرس رستوران سوئيسيه رو بدم (پرديس يه فرديس يا همچی چيزی!) اما يادم نيومد که نيومد! فقط يادم مونده اون پايينا بود! آدرس جاهای جديدالکشف که عمرا!

تازه حتا ديگه خربوزه هم مثل قديما وسوسه م نمی کنه.

حالا ديگه فقط تلپ و تلپ موکا می خورم. بدبختانه سيگارم نمی کشم که لااقل با اين فنجونه يه خورده حال کنم!



موسيقی مونم که شده سه تار عليزاده، گلستانه ی ناظری، شجريان،موزيک متن سه رنگ کيشلوفسکی، داريوش!



کتاب جديد: دريا پری کاکل زری --- گلی ترقی !!

انسان روح است نه جسد!

مرشد و مارگريتا!



هی هی هی... از دست رفته شديم!



×××××



بفرما، اينم وبلاگ!

خوبت شد؟! 

..
  



Monday, July 19, 2004







هميشه نوبت ما

فرداست



پرواز؟

پرواز هم از ياد رفتنی ست

و ابر حوصله

زير چرخ های مبتذل زمان له می شود.



..
  




درد بی دردی علاجش آتش است

درد بی دردی علاجش آتش است

درد بی دردی علاجش آتش است



ادعا خانوم!

سه بار نوشتم بلکه فرو بره تو اون کله ی پوکت!

پور فابور!
..
  



Sunday, July 18, 2004

 



 

 

 

 

 

 

 

هاها!

روکش اين چراغ خواب يا ديوارکوب هنری همچی يه نمه آشنا می زنه، نه؟!

ذوق هنری پشت اين اثر منو کشته!

 

يه غروب سرد وسطای دی ماه... در به در گشتن لا به لای دستفروش های زير پله ی ميدون محسنی!... پرو کردن وسط خيابون!... کافه بلاگ... هديه ی تولد!...

از اين سر دنيا تا اون سر دنيا... بعد اين همه وقت... شده اينی که اين جاست!!!

D:



..
  



Saturday, July 17, 2004

هفته ی ساده ی پرتقالی



هفته ی غريبی بود.  

گاهی فکر می کنی همه چيز تموم شده و راهی باقی نمونده. مجبوری شرايط پيش اومده رو بپذيری چون خودت مسببش بودی. اما ته دلت غصه داری. دلت نمی خواست اين جوری بشه.

به خودت می گی: تو هم يه چيزيت می شه ها، خودتم نمی دونی چته! مگه همينو نمی خواستی؟ مگه راه ديگه ای هم داشتی؟

بعد اما تهِ تهِ دلت می گه: نوچ! خودم نمی خواستم. مجبور شدم.

می گی: سو وات؟! مگه غير از اينه که عجالتن همينيه که هست؟ نکنه دوباره می خوای سوسک بشی!

می گه: خوب بابا! چرا می زنی حالا؟! اصلا هيچی.



اما غصه داری. دلت گرفته. دلت تنگه.



بعد ناغافل آدما يکی يکی پيدا می شن. هر کدوم به شيوه ی خودشون. اما مثل قبلنا، مثل هميشه............

................

................

آروم و بی صدا ميان. نمی مونن اما ديگه، می رن.

چيزی تغيير کرده. حالا همه اينو خوب می دونيم.

اما حالا که آخر هفته شده، پر شدی از نشونه های کوچيک، نشونه های مثبت.

ديگه مثل اول غصه دار نيستی. هنوز دلت تنگه ها، شايد بيشتر از قبل؛ اما لااقل ديگه دلت اون همه نگرفته.

چون اتفاق خوبی افتاده.

اتفاقی ساده، آروم، دل چسب. اتفاق کوچيکی، زير پوست تو.

اتفاقی به عرض يک هفته، به طول ِ اما ساليان...

حالا بعد از ماه ها، خون گرم و نارنجی می دوه زير پوستت، تو رگ هات، قلبت رو پر می کنه. انگار که پر بشی از عطر به ليمو و بهار نارنج.



بودن آدم های خوب، بهترينه.

حتا اگه هميشه فاصله ای باشه، سايه ای، مرزی.



من خواب ديده ام کسی می آيد...



دلم بی راه نمی گويد هنوز... بی راه نمی گويد.



مشعوفم.

 

شنبه - 27-4-83

..
  



Friday, July 16, 2004

خورشيدت را که بيابی

ديگر گريزی نيست؛

نجات يافته ای.




به عقب که نگاه می کنم، می بينم تمام اين دو سالی که بی تو گذشت، ارزش تحمل داشت. ارزش تجربه کردن اون دو شب رو... طعم کارپه ديم... هوووم، حس غريبی بود.

حسی که پشت اون لحظه ها بود، توی واژه ها جا نمی گيره. آخرش هم نتونستم با کلمات توصيفشون کنم، نتونستم بنويسمشون. کلمه ها کم مياوردن. حس من توشون جا نمی شد.

و حالا امروز، بعد از ماه های سختی که پشت سر گذاشتم، پشت سر گذاشتی، می بينم برای تو هم همون بوده. می بينم تو هم همون قدر اون شب ها رو شفاف می بينی که من.

وقتايی که مثل امروز اين جوری در موردشون حرف می زنی، دوباره همون حس دل چسب مياد سراغم. حس می کنم زندگی با همه ی تلخی هاش ارزش زندگی کردن داشته.

همه ش يادمه... صحنه به صحنه... واژه به واژه...

منی که اون همه نسبت به واژه ی تملک حساسيت داشتم، اون شب برای اولين بار با شيرينی چشيدمش. هنوز طنينش تو گوشم هست. منی که حريم شخصی م اون همه برام مهم بود، اون شب برای اولين بار از مَحرم شدن لذت بردم.

می بينی؟ شگفتی ِ عشق همين جاست. با نيروی اعجاز آورش می تونه هر ناممکنی رو ممکن کنه.

از اون شب اما، خيلی چيزها تغيير کرد، خيلی چيزها... نمی گم خوب شد يا بد شد؛ انبوه اتفاقات غير منتظره مجالی برای نفس کشيدن باقی نگذاشت؛ نه برای تو، نه برای من... اما از همه ی اين هميشه ی مشترکی که داشتيم، نزديک تر شديم؛ نزديک تر مونديم... و همه چيز سبک شد. سبک و غمگين، اما نه سبک و تلخ... دور همه چيز هاله ای تنيده شد نامرئی، و همين رشته ی نامرئی تو بدترين مقطع زندگی کلی کمکم کرد.

و حالا

بعد از تمام اون فراز و نشيب ها

تو تنها مَحرم زندگی من هستی

هنوز

هميشه.



خورشيدت را که بيابی

ديگر گريزی نيست

نجات يافته ای



تو را يافته ام.






..
  




اهه، چه هيجان انگيز شده اين بلاگر!

..
  



Thursday, July 15, 2004

من يادم رفته چه جوری حجم آهنگا رو مياوردم پايين.

بعدشم يادم رفته چه جوری آهنگ می ذاشتم تو وبلاگ.

تازه شم اگه يادم بود عمرا حسش نبود.

بای دِ وِی،

می خواستم بگم اگه هنوز کارای بالا رو بلد بودم؛ الان اينجا Solitude بود از Zbigniew Preisner .
..
  




زندگی پره از رياضی. کافيه تکون بخوری تا گير کنی به هزار و يک منطق بديهی که بايد علی الاصول به عنوان پيش فرض قبولشون کنی. برای همه چيت حد تعيين می کنن، حتا اگه به سمت صفر ميل کنی. زندگی پره از جبر. معادله و دو دو تا چار تا. به ازای هر ايکس، يه ايگرگی وجود داره. کافيه بذاريش تو فرمول تا بهش برسی. خلاقيتی توش نيست، همه چی از قبل تعيين شده ست. اگر پ، آن گاه کيو. بايد تابع باشی تا رفتارت رو بشه پيش بينی کرد، پوشا، يک به يک. زندگی پره از هندسه. بايد بشناسيش، بايد رعايتش کنی. پاتو از محيط که بذاری بيرون، قانونش به هم می ريزه. بايد محاط باشی تا همه چی سر جاش باقی بمونه.



از زندگی رياضی وار بدم مياد. از اون همه معادله و جبر و هندسه بدم مياد. از منطقی که بايد جای من تصميم بگيره بدم مياد. از اين همه چارچوبی که فضا رو پر کرده بدم مياد. بدم مياد منو مثل يه ايکس بذارن تو معادله و حلم کنن. بدم مياد بذارنم زير راديکال و ريشه هامو بگيرن. بدم مياد از اين منطق صفر و يک.



اين جا که منم، همه چی نسبيه. هيچ چی سر جاش نيست. هيچ رو اصول نيست. از اساس اصلی در کار نيست. چرا بايد فرمول ها رو رعايت کنم؟



کاش کمی ادبيات خونده بودم، کمی هنر، و کمی الهيات.



×××××



می خواستم نقطه بشم. اما انگار هنوز شعاع دارم. هنوز مونده تا صفر بشم. بازم بايد برم...



×××××



دوستانی دارم

بهتر از برگ درخت

دوستانی دارم

بهتر از برگ درخت

دوستانی دارم

بهتر از برگ درخت



و خدايی که در اين نزديکی ست...



×××××



همين ديشب صحبت جين.2 و طناب دار کذايی ش بودا، دم صبحی ميل مضحکشم از راه رسيد. جالبه، پيام هايی که دل آدم می فرسته گاهی به مقصد می رسن، بدون اين که روی پاکت آدرس گيرنده رو نوشته باشی. اين اتفاق برای چندمين بار تو اين هفته افتاد.

دلم می خواد يه وقتی که فرصتی بود و حوصله ای، اين ای ميل های پرتقالی رو يه جا جمعشون کنم.



×××××



"لوچا" برای ابراز اشتياق و دل تنگی نيازی به واژه ها نداشت. واژه ها هم با همان سرعتی حرکت می کنند که اشتياق، پس می توان بدون آن ها هم پيام عشق را فرستاد. فقط يک گيرنده ی حساس لازم بود که واژه ها را جذب کند و "خوبيلو" اين توانايی را داشت؛ از بدو تولد. او قادر بود رمز پيام هايی را که از قلب ديگران سرچشمه می گرفت بگشايد، حتا اگر آن ها تمايلی به آشکار شدن پيام هايشان نداشتند. او می توانست اين پيام ها را پيش از تبديل شدنشان به واژه رمز گشايی کند. بيشتر اوقات اين توانايی برايش دردسر آفرين می شد چون آدم ها معمولا عادت ندارند تمايلات حقيقی خود را ابراز کنند. آن ها يا احساساتشان را در پس واژه های زيبا پنهان می کنند يا به خاطر ترس از سنت شکنی سرکوبشان می کنند.

...

کاش دستگاهی برای خواندن فکر اختراع می شد. او معتقد بود افکار انسان از بدو پيدايش، دارای جوهره ای مستقل است، جوهره ای به شکل امواج انرژی که بی صدا و نامرئی در فضا به گردش در می آيد و سرانجام توسط دستگاهی شبيه گيرنده جذب می شود و سپس به صورت صوت، واژه و يا تصويری ذهنی در می آيد.

...

چه غم انگيز بود اگر ذهن کسی اين ارتعاش ها را دريافت نمی کرد! اگر کسی درکشان نمی کرد! اگر علامت های ارسال شده، بی هدف و سرگردان در تيرگی زمان رها می شدند! حتا فکر اين که پيامی فرستاده شود و کسی دريافتش نکند، غمگين اش می کرد. چنين پيامی از نظر او به دست نوازشگری می مانست که هرگز موفق به نوازش چهره ی دلدار نمی شد يا به انجيری رها شده شبيه بود که کسی آن را به قصد خوردن برنمی داشت و آن قدر روی زمين می ماند تا می گنديد.

...

اما نمی دانست به خاطر لکه های خورشيدی، هميشه ارتباطی هست که گسسته شود، پيامی که فرستاده نشود و اشتياقی که سرگردان بماند و نتواند با گيرنده ی مورد نظر ارتباط برقرار کند.

...

بعضی ها معتقدند انسان بايد به همان راحتی که عاشق می شود، ديگران را ببخشد. اما برخی ديگر اين نظريه را قبول ندارند، چون توانايی فراموش کردن ندارند. ... برای بخشش لازم است انسان چيزی را که قادر به تغيير آن نيست، بپذيرد.

...

زندگی گاهی بی وفا می شود، اما اين مسأله چندان مهم نيست. مهم اينست که فرايند ارتباطات به ما اين امکان را می دهد تا به نحوی واژه های قلبمان را ابراز کنيم. واژه هايی که به صورت نوشته، سخنان شفاهی و يا آواز، در فضايی آکنده از پژواک صداهای پيش از خود طنين انداز می شوند. اين واژه ها با ضربان هزار قلب ديگر به تپش در می آيند. آن ها به محور مرکزی خاطرات ما می آويزند و ساکت و بی صدا آن جا می مانند تا زمانی که اشتياقی تازه در آن ها جان تازه ای بدمد و انرژی عشق دوباره شادابشان کند. همين خاصيت واژه هاست که مرا شگفت زده می کند؛ توانايی انتقال عشق.



لحظه ای ست روئيدن عشق --- لورا اسکوئيول
..
  




درخت بخشنده ی من...

آوار دل تنگی...



می دونستم که پشت اون ستاره ی حلبی قلبی از طلا وجود داره، می دونستم.





هميشه قلبی هست که جايی دورتر از آن جا که تويی، می تپد.

دور است،

اما هست.
..
  



Wednesday, July 14, 2004

مارا با قورباغه ها توي يه قفس شيشه اي بودن!

زندگي كردن با علم به اينكه طعمه اي و هيچ راه فراري نداري خيلي زجرآوره!

اصلاُ دلم نمي خواست جاي مارا بودم چه برسه به قورباغه ها !!



الفی اتکينز
..
  




فيلم خونم به شدت افتاده پايين. لااقل وقتايی که فيلم می بينم، زندگيه رو می تونم يه خورده فراموش کنم. اما عجالتن وسايل فراموشی هم در دسترس نمی باشد!
..
  



Tuesday, July 13, 2004

حکايت جالبيه. اين چند روزه چند نفر مختلف خواب منو ديدن، با مضمون نسبتا مشابه!



خواب خودم هم کلی جالب بود. اون قدر واضح و حقيقی بود که تا مدت ها بعد از بيداری تحت تاثير ای ميلی بودم که تو خواب خونده بودم، چند جمله ی کوتاه و صريح، با فونت فارسی آبی رنگ: بی خودی خودت رو خسته نکن، راه نداره ديگه. هرگز!

حس بدی بود. نمی دونم چرا اين همه جا خورده بودم از اين جواب، با اين که همچين هم دور از انتظار نبود.



براش نوشتم. کوتاه و مختصر، پرسيدم خوابم راست گفته؟ آره؟؟؟

جوابش به همون تلخی بود. نامفهوم، اما تلخ. تو اين روزهای کند ذهنی، واقعا ديگه سخته که مفهوم متن هايی از اين دست رو حدس بزنم. بنابراين به همون برداشت اول بسنده کردم. خشن بود و قهر آميز. متن تو ذهنم نمونده، نمی تونستم زياد پشت کامپيوتر بشينم، اين روزها ديگه حتا نشستن هم خسته م می کنه، دارم دنيا رو به صورت افقی تجربه می کنم، هرچند که از روند پيشرفت بيماريم همچين هم ناراضی نيستم! بگذريم، سريع قطع کردم و رفتم پی کارم، اما اون لحن خشن و آزارديده ی مجموعه حروف آبی تو کله م می چرخيد. دوست نداشتم خوابم راست در بياد، اما در اومده بود: ايام به کام توجيه آفرينتان!

توجيه؟

توجيه نبود...

کاش توجيه می بود، لااقل اون جوری دلم نمی سوخت...



هی هی .. شايد حقم باشه، اما خدا می دونه که چاره ای نداشتم. و خدا می دونه که ...

بی خيال... حق ندارم گلايه کنم... بی خيال.



خواستم چيزکی در جواب بنويسم، اما ديدم باز هم به قول خودش می شه حکايت دم خروس يا قسم حضرت عباس و الخ.

اونم با شعری که آخرش نوشته بود:



ای یار جفا کرده پیوند بریده

این بود وفاداری و عهد تو ندیده



در کوی تو معروفم و از روی تو محروم

گرگ دهن آلوده یوسف ندریده



ما هیچ ندیدیم و همه شهر بگفتند

افسانه مجنون ِ به لیلی نرسیده



در خواب گزیده لب شیرین گلندام

از خواب نباشد مگر انگشت گزیده



بس در طلبت کوشش بیفایده کردیم

چون طفل دوان در پی گنجشک پریده

.

.

.

با دست بلورین تو پنجه نتوان کرد

رفتیم دعا گفته و دشنام شنیده



روی تو مبیناد دگر دیده سعدی

گر دیده به کس باز کند روی تو دیده



هووووم... کلی غصه دار شدم... زياد تا. دلم نمی خواست اين حس بد باقی بمونه، اما مونده. اون آدم مهربون و بزرگی که من می شناختم، بايد خيلی ناراحت شده باشه که اين جوری جوابم رو بده. و من بايد خيلی بد کرده باشم، که همچين آدمی رو اين همه ناراحت کنم. اوهوم، فقط از عهده ی ابلهی مثل من برميومد و بس!

حقمه.

اما با اين همه هزارتا غمگينم.

هزااااار تا.



سه شنبه - 23-4-83
..
  



Monday, July 12, 2004

Vivir Para Contarla



زندگی چيزی نيست که انسان از سر می گذراند، چيزی است که انسان به ياد می آورد و اين که چگونه آن را برای بازگفتن به ياد می آورد.



زيستن برای بازگفتن --- گابريل گارسيا مارکز
..
  




با تو بودن چه زمانی ست؟

نمی دانم چيست.

يک زمان دگر است

که نه روز است و نه شب،

يک زمان سوم.






يه روز خوب، يه روز بد! اصلن می دونی جريان چيه، تا يه خورده نباشی به شدت دچار يأس فلسفی می شم. يعنی يه هويی از بالای نموداره با کله سقوط می کنم پايين، منم که آخر منحنی سينوسی، ميفتم اون پايين مايينا زير محور ايگرگ ها... يعنی اين که بدعادت شدم از اساس، يک.

اگه چار تا کلمه حرف می زنم به واسطه ی باتری ِ توه، دو.

چيزی که عجالتنيه و می دونم چنين نخواهد ماند، هميشه آدمو تو يه تعليق ناخوشايندی نگه می داره، سه.

نوچ، نبايد ناشکری و بدقلقی کنم. می تونست هزاربار بدتر از اينا باشه. خدا جونم، بابت همين يه کوچولو هم مرسی، کلی هم ماچ ماچ.

تمام.
..
  




امسال يه خاصيت مفيد از خودش نشون داد بالاخره و اونم اين هوای توپ اول پاييزيه. هوای ابری روشن و رعد و برق و بارون و نسيم خنک که می خوره تو صورتت. به خاطر اين هواهه هم که شده، خوش حالم که تا الان زنده م.



يه کتاب جديد خوندم از نويسنده ی "مثل آب برای شکلات"، لورا اسکوئيول: لحظه ای ست روئيدن عشق...

با اين که مثل کار قبلی ش نيست، اما از اون کتابائيه که آدمو دچار لبخند می کنه، دوستش داشتم خُلاصَتَن.



...که در طريقت ما کافری ست رنجيدن.



آستانه ی حساسيتم به شدت اومده پايين. حساس شده م بدفرم و خرده گير و دل نازک!

هاها اين دل نازکی منو کشته!!

خلاصه که جديدنا کلی به سرعت از دست آدما اندوه گين می شم، هرچند که کماکان نِمود بيرونی نداره و کسی متوجه نمی شه.



دلم اون سَبُکيه رو می خواد، بدفرم.



برام نوشت. اوووف، کلی مشعوف شدم.

..
  



Sunday, July 11, 2004

با تو راه های بسيار رفته ام.

با تو رازهای بی شمار گفته ام.

با تو خنديده ام، گريسته ام.

با تو زندگی کرده ام.

از تو رفته ام.

بازم خوانده ای.

بازگشته ام.

با تو مانده ام.

بی تو مانده ام.

با تو مانده ام.



هر شب ميهمانم می کنی به لقمه ای عشق و جرعه ای راز ناگفته. هر شب نزديک تر می شوی و نزديک تر می مانی. هر شب آرام می گيرم و غرق می شوم و تَر می مانم. هر شب عشقت را لمس می کنم و می نوازمش تا به خواب رود، تا آسوده بماند.



هر شب پيش می آيی،

هر شب پشت پنجره می مانم.



ليلای من

هر شب پشت پنجره می خوابد

و خوب می داند

سپيده دمان می آيم بدون دست

و يارای گشودن پنجره ام نيست...




**********



نفس عميق می کشم و به محض ِ صدايی فکر می کنم که محتوای ِ آن هيچ اهميتی ندارد.

نفس عميق می کشم و به محض ِ صدايی فکر می کنم که محتوای ِ آن هيچ اهميتی ندارد.

نفس عميق می کشم و به محض ِ صدايی فکر می کنم که محتوای ِ آن هيچ اهميتی ندارد.

نفس عميق می کشم و به محض ِ صدايی فکر می کنم که محتوای ِ آن هيچ اهميتی ندارد.

نفس عميق می کشم و به محض ِ صدايی فکر می کنم که محتوای ِ آن هيچ اهميتی ندارد.

..........
..
  




پرونده ی فيلم اين شماره ی ماه نامه ی فيلم در مورد شهر زيباست.

کلی خوندنيه.
..
  



Saturday, July 10, 2004

تهران تنگ شده، اساسی!

آخه چه معنی داره آدم تو يه روز سه تا آشنا ببينه، يکی شونم وبلاگی؟!

يه خورده ديگه بگذره، آدم به آدم که می رسه هيچی، کوه هم به کوه می رسه...

نمی دونم چرا وقتی تصادفا يه آشنا می بينم احساس ناامنی می کنم.

اما کلياتن جالب بود ديدارهای امروز.





و اما

ديش ديش ديش...

شهر کتاب جونمون دوباره باز گشته شد. امروز روز اول بازگشايی مجددشون بود و کلی شيک و سه طبقه و ديجيتالی و اينا شدن!

خلاصه که از ديدنشون مشعوف شديم بسی.



از راه که رسيدم، ناهار خورده و نخورده اولين کتابو شروع کردم و تقريبا نجويده قورتش دادم. يه قرن پيشا شين در مورد اين کتاب تو وبلاگش نوشته بود و از همون موقع اسمش هی تو مغزم وول می خورد. امروز خريدمش و الانم کلی بعد از خوندنش حس خوبی دارم!

راستش جريان خدا چند وقتيه خيلی پررنگ شده، شديدا دچار حس "احتياج به نماز خوندن" شده م، و يه جورايی دوباره دنبال اين می گردم که ببينم واقعا به چی معتقدم. چند شب پيش نشستم يه نفس معارف 1 دانشگاه رو خوندم. برای اولين بار بود که غير مغرضانه می خوندمش. خوب يه جورايی برام جالب بود، و البته کماکان مضحک. هيچ وقت حتا برای يه لحظه در وجود خدا شک نکرده م، اما دنبال چيز عميق تری می گردم. حس می کنم بايد نماز بخونم، اما دليل محکمی براش ندارم. نمی دونم. نماز خوندن از ته دل رو فقط يه بار تجربه کردم، اونم تو مسجدالنبی بود، اون زمانی که از سر کنجکاوی رفته بودم ببينم اين مکه و مدينه ای که می گن چه خبره. نماز اون جا نماز بود، پر بود از يه حس عميق و دوست داشتنی. اما همون يه بار بود و لاغير. ديگه تکرار نشد. بارها و بارها به حرف ها و عقايد آدم های مومن دور و برم گوش داده م. با بخش هايی که مربوط به خود خدا می شه مشکل ندارم. اما راستش پای بقيه ش که مياد وسط، جنبه ی خرافی ش پررنگ تر از جنبه ی معنوی ش می شه. ته دلم مسخره شون می کنم. می گم: بی خود نيست که می گن دين افيون توده هاست. اما يه حس ديگه هم هست. يه حس متناقض. با خودم می گم: خوش به حالشون که اين قدر به چيزی که بهش معتقدن، پای بندن. چه خوبه که اين همه از ته دل باور دارن. لااقل تکليفشون با خودشون مشخصه. لااقل اين همه سال تو برزخ دست و پا نمی زنن، اين همه علامت سوال تو کله شون نمی چرخه. نمی دونم. شروع کرده م به گشتن. و از اين گشتن حس خوبی دارم.





بخش هايی از کتاب:

"روی ماه خداوند را ببوس --- مصطفا مستور"



* کليدها به همان راحتی که در را باز می کنند قفل هم می کنند.



* بود و نبود خداوند برای من مهمه. اگه خداوندی وجود داشته باشه، مرگ پايان همه چيز نخواهد بود و در اين شرايط اگه من همه ی عمرم رو با فرض نبود او زندگی کنم دست به ريسک بزرگ و خطرناکی زده م.

اگه خداوندی در کار نباشه مرگ پايان همه چيزه و در اون صورت زندگی کردن با فرض وجود خداوند که نتيجه ش دوری جستن از بسياری لذت هاست با توجه به اين که ما فقط يک بار زندگی می کنيم، واقعا يه باخت بزرگه.



* يکی از مکالمات خداوند و موسی:

ای پسر عمران! هرگاه بنده ای مرا بخواند، آن چنان به سخن او گوش می سپارم که گويی بنده ای جز او ندارم اما شگفتا که بنده ام همه را چنان می خواند که گويی همه خدای ِ اويند جز من.



- شک کردن مرحله ی خوبی در زندگيه اما ايستگاه خيلی بديه.

- اگه من برای هميشه توی اين ايستگاه پياده شده باشم چی؟



* زندگی مواجهه ی ابدی انسان است با انتخاب ها.



* کشتن عشق به خاطر عشق ديگه خيلی سخته. اين سخت ترين کاريه که کسی می تونه در تمام زندگی ش انجام بده.



* خداوند برای هرکس همون قدر وجود داره که او به خداوند ايمان داره. اين يک رابطه ی دو طرفه ست. خداوند ِ آن شبانی که با موسی مجادله می کرد البته با خداوند موسی و ابراهيم هم سنگ نيست و خداوند ابراهيمی که از شدت ايمان در آتش می ره يا تيغ بر گلوی فرزندش می کشه البته از خداوند آن شبان بزرگ تر و قوی تره، اما حتا چنين خداوندی هم در برابر خداوند علی به طرز غريبی کوچکه. اگه ابراهيم برای تکميل ايمانش محتاج معجزه ی بازسازی قيامت بر روی زمين بود يا موسی محتاج تجلی خداوند بر طور بود، علی لحظه ای در توانايی و اقتدار خداوندش ترديد نکرد و همواره می گفت اگر پرده ها برچيده شوند ذره ای بر ايمان او افزوده نخواهد شد. خداوند علی بی شک بزرگ ترين خداوندی ست که می تونه وجود داشته باشه.



* دکتر پارسا به مهتاب گفته بود با اين که اولين باری ست که کسی رو تا اين حد دوست داره اما فکر می کنه که احساس او ربط زيادی به عشق و اين جور مزخرفات نداره.

چه طور می شه کسی رو دوست داشت اما عاشقش نبود؟

پارسا به مهتاب می گفت که شنيدن ِ صدای او رو دوست داره. می گفت وقتی مهتاب حرف می زنه به صدای او گوش می ده نه به حرف های او. می گفت که دوست داره ساعت ها محض ِ صدای مهتاب رو بشنوه و اصلا براش اهميتی نداره که صدای او حاوی چه کلماتيه.

به او گفته بود بدجوری آلوده ی روح او شده.

به او گفته بود اون قدر دوستش داره که اصلا دلش نمی خواد با او ازدواج کنه.

به او گفته بود: کاش ما يکی بوديم. يک نفر دوتايی.



نفس عميق می کشم و به محض ِ صدايی فکر می کنم که محتوای ِ آن هيچ اهميتی ندارد.



* می دونی خدا کجاست؟ توی تنهايی آدم ها. توی استيصال آدم ها. توی استيصال. توی استيصال. توی خدايا چه کنم ها. توی غلط کردم ها. توی ديگه تکرار نمی شه ها. توی قول می دم ديگه بچه ی خوبی باشم. توی دوستت دارم.



* ميون اين همه خونه که خفه خون گرفته ن، يه خونه هست که دل يکی داره توش خاکستر می شه. يکی هوس کرده بپره تو دستات و خودش رو غرق کنه. يکی می خواد نيگات کنه. نه، می خواد بشنفتت. می خواد بپره تو صدات. يکی می خواد ورت داره و ببردت اون بالا و بذاردت رو کوه و بعد بدوه تا ته دره و از اون جا نيگات کنه. يکی می ترسه از نزديک تماشات کنه. يکی می خواد تو چشات شنا کنه.



* تو چشم های سبزت را به من دادی که چه قدر آبی بودند و من چشم هام را به تو و تو هنوز نمی دانستی من چه بازی غريبی را شروع کرده ام. بعد من به دست هات خيره شدم و همه معصوميت زندگی را در آن ها ديدم و بر خود لرزيدم. مثل دريا آبی بودند يا انگار تکه ای از آسمان که روی زمين افتاده باشند. بعد من با قلم سبزی، تمامی حرمت آن دست های آبی را بوسيدم و فهميدم خدا هم آبی ست.

...

تو غم ناک ترين شادی زندگی ام هستی.

...

چه با شتاب آمدی! گفتم برو! اما نرفتی و باز هم کوبه ی در را کوبيدی.

...

گفتی اين جا رازی نيست! گفتم:راز؟ گفتی: من رازم. و آمدی وسط خط کش ها. بعد چشم هات از ميان آن قاب سبز جادو کردند و گويی توفانی غريب درگرفت. آن چنان که نزديک بود دل از جا کنده شود و من می ديدم که حرف ها و فلسفه ها و کتاب ها و خط کش ها و کاغذها و يأس ها و تاريکی ها و ترس و آشوب و مه و سکوت و زخم و دل تنگی و غربت و اندوه، مثل ذرات شن در شن زار، از سطح دل روبيده می شدند و چون کاغذ پاره هايی در آغوش توفان گم. خانه پرداخته شد. خانه روشن شد و خلوت و عجيب و سبک. و تو در دل هبوط کردی. گفتم: چيستی؟ گفتی: راز!

...

من سِحر نمی دانم. گفتی زمستان شده ای و من دل ام به حالت سوخت، پس روحم را که بزرگ بود و سنگين بود مثل چادری روی تو کشيدم و ذکر عشق خواندم تا سوختی.



* تو قادر نيستی معنای خداوند را در کنار بقيه ی معناهای زندگيت بچينی. وقتی خداوند در معصوميت ِ کودکان، مثل برف زمستانی می درخشد تو کجايی؟ واقعا تو کجايی؟ شايد خداوند در هيچ جای ديگر هستی مثل معصوميت کودکی، خودش را اين گونه آشکار نکرده باشد. من گاهی از شدت ِ وضوح خداوند در کودکان، پر از هراس می شوم و دل ام شروع می کند به تپيدن. دل ام آن قدر بلند بلند می تپد که بُهت زده می دوم تا از لای انگشتان کودکان خداوند را برگيرم. کجايی؟ صدای مرا می شنوی؟



* توضيح می دهم که نگه داشتن بادبادک در آن بالا از هوا کردن آن سخت تر است.

به آسمان نگاه می کنم. به جايی که بادبادک رسيده است به خداوند.
..
  



Friday, July 9, 2004

گفت : " چرا نهان کنی، عشق مرا چو عاشقی؟"
..
  




"فرازهايی از اندوه زن بودن"





کنیز زاینده



این دادگاهها ادامه داره.

به این سادگی نمیتونم جدا بشم. نمیتونم بچه هامو بگیرم. نمیتونم تکون بخورم.

من، نوشی، سی و چهار ساله، مادر دو بچه، دارای مدرک کارشناسی، یک زن ایرانی با سوابق مفید کاری بعنوان یه معلم، با داشتن صحت جسم و سلامت روان و... و... و... نمیتونم واسه آینده خودم تصمیم بگیرم. من حق ندارم بگم سالها پیش اشتباه کردم همسر این آقا شدم... در مورد بچه هام هم که بهتره لال باقی بمونم. من نه پدرم نه حتی جد پدری. من یک کنیز زاینده بیشتر نبودم و نیستم...



"نوشی و جوجه هاش"



×××××



دارم ديوونه می شم، اونوقتايی که ديگه تحمل زندگی با مرد رو ندارم به برگشتن فکر می کنم. ولی می دونم که نمی تونم برگردم. اگه برگردم زندگی برام غير ممکن می شه. من يه زنم، يه زنی که تو کشور خودش حتی اگه پول هم داشته باشه نمی تونه تنهايی زندگی کنه، چه برسه وقتی که پول نداشته باشه. اگه برگردم بايد برم پيش مامان بابام. اونوقت بايد هميشه سرکوفت بشنوم. بابام با ازدواجم مخالف بود. اون موقع فکر میکردم کار درست رو کردم. می بينی، توی ايران بابا ها حق دارن با ازدواج دختراشون مخالف باشن. اگه برگردم می گه ديدی بهت گفتم. اونوقت به خودش می تونه حق بده هر جوری دوست داره باهام رفتار کنه. اونوقت می شم يه زن مطلقه. اونوقت نمی تونم هر جا دوست دارم برم، هر کاری دوست دارم بکنم، اونوقت بايد حفظ آبرو کنم. دختر بودن تو ايران سخته. بهای اشتباهاتش سنگينه. من پشيمون نيستم بابت کارهايی که کردم، آدم بايد کاری رو که در يه لحظه ای فکر می کنه درسته بکنه. ولی تو کشور من بهای انجام کارايی که فکر می کنی درسته خيلی سنگينه... نمی تونم برگردم. اينجا هم بدون مرد نمی تونم فعلا زندگی کنم. هيچ چی بلد نيستم. وابسته مالی هستم بهش، چون تو ايران زندگی کردم. يه زن 26 ساله که نمی تونه استقلال داشته باشه، و برای همين بايد تحمل کنه. خيلی تحملش سخته.



"آبی"



×××××



مرد می گويد: "زندگی با تو سخته. آدم دلشو به چی ِ تو خوش کنه؟ سردی، بذخلقی، بی محبتی، خودخواهی، خودخواهی، خودخواهی."

مرد می گويد: "بايد بدونم، همه چيزت رو. تو آزادی. اما من می گم برو، من می گم بيا، من می گم بمون، من می گم نمون. اين جوری خودت راحت تری. خوش بخت می شی. صلاحتو می خوام. همه چيو به من بگو."

زن نگاه می کند و لب فرو می بندد. زن خسته است از سال ها کشمکش بيهوده. زن خسته است از تحمل نگاه نگران دو فرزندش، تمام آن سال ها که تلاش کرده بود خودش را بشناساند به مرد. زن شوربخت است. شوربخت مانده است و تن داده به هجوم حوادث. زن بايد اعتقاد بياورد به تقدير، به قسمت، به بخت! خرافه پرست نبوده هرگز، اما تن داده است ديگر. وا داده است.

مرد می گويد: "دست کسی ديگه بهت نخورده تا به حال، قسم بخور. به من خيانت نمی کنی؟"

زن نگاه می کند. ديگر اعتقادی برايش نمانده، قسم می خورد. دست کسی به من نخورده؟! چه گمان باطلی. چرا مرد هرگز نپرسيده دلت کجاست. چرا هرگز نپرسيده دستی قلبت را لمس کرده. به ياد می آورد که به مرد گفته بود "دوستت ندارم، جدا شويم". به ياد می آورد که مرد جواب داده بود "عاشق مرد ديگه ای هستی؟ جدا شی که بری سراغ اون؟" مرد هرگز نفهميد که دوست داشتن ابتدايی ترين لازمه ی سقف مشترک داشتن است. مرد نخواست بداند که هرگز دوستش نداشته اند. مرد نخواست بداند که تحمل می شود. مرد نخواست بداند که اگر فرزندی نداشت، سال ها پيش ترک شده بود.

مرد وفاداری را در جسم می داند. در ماده. مرد در تفکر پدرانش جا مانده است. مرد نمی داند که هرگز نخواهد توانست قلب زن را تصاحب کند. مرد نمی داند که هر شب به زن تجاوز می کند.

مرد در زندان سنت ها و باورهايش جا مانده.



"مادر نصفه نيمه"
..
  




ويزا!

اومدنش و نيومدنش هر دو ناراحت کننده ست! از الان غصه م گرفته. اين دفعه برعکسه آخه. هميشه اون سر جاش بود و من می رفتم اين ور اون ور. بدون ناراحتی و دل تنگی. چون می دونستم هر وقت که برگردم، هست، سر جاشه، مثل هميشه. اين بار اما اون قراره بره و ما بمونيم. اين يعنی اين که يه چيزی سرجاش نيست. يه امنيت دائمی، يه پشتوانه ی مهم، يه حضور هميشگی.

دلم گرفته هزااارتا از همين الان. نه که خودخواه باشم و بگم کاش نره، اما هنوز هيچی ِ هيچی نشده دلم شديدا داره تنگ می شه.

چقدر دوستش دارم. چقدر زياد...
..
  




چقدر اصرار کردن بريم ولنجک!.. سخت ايستادگی کردم!.. نمی دونستن چقدر سخته برام اون جا رفتن، بی تو رفتن..



بعد يه قرن دوباره جاده ی امام زاده داوود و دوباره يه عالمه پله و دوباره همون تخت ها و همون حال و هوا.. نه، همون حال و هوا که نه، يه خروار نوستالژی.. اين بار نه خيس شديم، نه ماستی شديم، نه شونصد دور، دور اون ميدونه چرخيديم، نه پنچر شديم، نه خربزه و پسته و زغال اخته و ديزی خورديم، منم که اصلن قليون نکشيدم که سرم هزار دور گيج بره.. چه دورانی بود، هی هی هی...

پارسال همين موقع ها بود تقريبا.. همين حوالی.. همين گوشه و کنار..

از پارسال تا امسال اما هزار سال گذشته انگار.. پارسال چه همه شلوغ و امسال چه همه خلوت..



تابستون نفس گير کش دار طولانی دوست نداشتنی!



می دونم از همه بيشتر دلم برای تهران شلوغ و دود گرفته م تنگ می شه.. برای شهری که دوستش دارم.. برای شهری که بهترين خاطره هام باهاش گره خورده.. شهری که بيشتر جاهاش حالا ديگه رنگ و بوی نوستالژی می ده.. حالا ديگه تقريبا جايی نيست که برم و دچار مرور لحظه های گذشته نشم.. لحظه های خوب، قشنگ، صميمی، خودمونی..

سخته.. دل کندن از اين شهر شلوغ دودگرفته ی دوست داشتنی خيلی سخته..
..
  



Thursday, July 8, 2004

می خواهم آب شوم

در گستره ی افق

آن جا که دريا به آخر می رسد

و آسمان آغاز می شود



می خواهم با هر آن چه مرا در بر گرفته يکی شوم.



حس می کنم و می دانم

دست می سايم و می ترسم

باور می کنم و اميدوارم

که هيچ چيز با آن به عناد برنخيزد.



می خواهم آب شوم

در گستره ی افق

آن جا که دريا به آخر می رسد

و آسمان آغاز می شود.




مارگوت بيگل --- شاملو



*****



اتفاق

می افتد

آرام آرام

تکه تکه

اما می افتد.



آرام می گيرم

در اتفاق

ذره ذره ته نشين می شوم.



به نام می خوانمت

هنوز

هر روز

هميشه

به نام می خوانمت

مکرر

بی وقفه

بی هوده.



دنياهامان را

قسمت کرده ايم با هم

دنيای درونت مال من

قلبم مال تو

دنياهامان را قسمت کرده ايم با هم.



زندگی را

از روزنی نيمه مسدود

نفس می کشم

به گُمانم اما

زندگی جای ديگری ست

زندگی جای ديگری ست.
..
  



Wednesday, July 7, 2004

.I'd cry when I saw something moved me because I couldn't share it with her

.There's nothing worse than leaving someone u still love

.Love is the saddest thing when it goes away



"talk to her"

..
  




حکايتی ست ها!

تابستان هم دچار حس من شده به گمانم.

راه و بی راه، ناگهان و بی دليل هوای باريدن می کند... می بارد، می بارد، می بارد...

شايد تن عقيم زمين به رحم آيد و گشايشی را آبستن شود...



*****



تموم پنجره ها رو باز کردم. خونه رو بوی بارون پر کرد. چراغ ها رو خاموش کردم و نشستم زير ميز، همون جای هميشگی. يه جورايی مثل اون خونه پارچه ای زمان بچگيا.

بعد تو اومدی و من کمی آروم شدم، کمی شاد، کمی خالی.



...



نپال؟!

جدی که نمی گی، ها؟!



...



خنديدی و شادمانه گفتی: من يه رفيق دارم.

آهسته و سنگين لبخند زدم و گفتم: اوهوم، يه رفيق داری...



...



گفتی: دلم می خواد خفه ت کنم.

گفتم: دستت نمی رسه.

گفتی: الان شايد، اما بالاخره يه روزی می رسه...



...



داروها گيجت کرده ن. گيج گيج. کاش اين طوری نمی ديدمت. وقتی تو اون حالت صداتو می شنوم، يه غصه ی سنگين هوار می شه رو دلم. يه بغض گنده گير می کنه تو گلوم.

به خصوص وقتی می گی: چقدر به سادگی همه چيز می تونست اين جوری نباشه...



...



نشونه ها رو باور داشتم. يادته که؟

جمله ی امروز اين بود:

.Don't let anyone steal your dreams

.Follow your heart, no matter what

.Dreams come true



هوووم.. رويای من آماده ست. با تمام جزئياتش، فريم به فريم، به وضوح. يه بار ديگه هم يه رويا داشتم، چند سال پيش ها، به همين وضوح. به وقوع پيوست، با همون صحنه ها.

پس باز هم هر شب به رويام فکر می کنم. اون قدر که تصوير شفافم دچار واقعيت بشه. بعد دنيا می تونه کناری بايسته و تماشا کنه.
..
  




تنها مانده ای

در نيمه ی پر ليوانم

تنها تو مانده ای.





کاش کی شعر مرا می خواندی.
..
  



Tuesday, July 6, 2004

جذام گرفته ام.

نشانی دره ی جذاميان کجاست؟



بيمار مانده ام.

بيمارتر خواهم ماند.

زخم هايم هرگز بهبود نخواهند يافت.

و آدميان از من خواهند ترسيد، خواهند رميد.

و من روز به روز در پيله ی خود غرق تر خواهم شد.



نشان دره ی جذاميان کجاست؟
..
  




اين سکوت را به چه تعبير کنم؟

سنگين است.

سنگين مانده...
..
  




خبر جديد اين که من که خودم دارم خوب نمی شم به کنار، کامپيوترم هم تومور مغزی گرفته گمونم. شيمی درمانی هم جواب نمی ده که نمی ده. جفتمون داريم می شيم فاتحه مع الصلوات!



*****



شيطونه چند وقتيه داره می گه برم خودمو از شر اين موها خلاص کنم. همين روزا بعيد نيست بزنم به سيم کچليَّت خلاصه!

شايد اين جوری يه بادی به کلّمون بخوره آخر عمری.



*****



به مقاديری چاله پرکن حرفه ای نيازمنديم!



*****



حکايتی داريم با اين خواهر کوچيکه ی سه هفته در انتظار بيماری و جوش هاش و مواضع جوشيش!

می خنديم مبسوط!



*****



تکراری ام.

غير قابل تحمل ام.

بد اخلاق ام.

زشت ام.

بی حوصله م.

به درد نخورم.

اممم، فعلا همينا به دهنم می رسه... تا بعد.



*****



دلم برای بوی هميشگی م تنگ شده بود هزااار تا. راستش هنوزم تنگه. دلم نمياد اين روزا همون بو رو بدم!

خباثت تا اين حد؟!!



*****



آقا از اساس رنگ اين روژ لبه رو که فراموش کرده بوديم هيچ، خودشم پيدا نمی شد که نمی شد، باورتون می شه؟

هزارتا صبح بی آرايش يعنی!

almost dead!



*****



از يه تصوير متنفرم.. از دری که پشت سرش می بنده.. متنفرم.



*****



و اما در راستای سر و کله زدن با يه مشت فينگيل شيطون:





يه آفتاب پرسته می شينه رو جعبه مداد رنگی، هنگ می کنه!



يه ترکه ميفته تو جوب، برای اين که ضايع نشه صدای قوطی ِ آب برده می ده!



قرصا برای چی وسطشون يه خط دارن؟

برای اين که اگه با آب نرفتن پايين، با پيچ گوشتی برن!



يه نقطه ی آبی که رو ديوار حرکت می کنه چيه؟

يه مورچه که شلوار لی پاشه!



يه نقطه ی قرمز که رو هوا حرکت می کنه چيه؟

يه پشه که شورت قرمز پوشيده!



اول آدرس های اينترنتی واسه چی سه تا دبليو داره عوض يکی؟

واسه اين که کار از محکم کاری عيب نمی کنه!



ديگه لطف می کنم جوک های فيلی رو نمی نويسم!





..
  



Monday, July 5, 2004

خوشا به حال گياهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه ی آن هاست


نه

وصل ممکن نيست

هميشه فاصله ای هست

اگرچه منحنی آب بالش خوبی ست

برای خواب دل آويز و ترد نيلوفر

هميشه فاصله ای ست...

دچار بايد بود

وگرنه زمزمه ی حيرت ميان دو حرف حرام خواهد شد

و عشق

صدای فاصله هاست

صدای فاصله هايی که غرق ابهامند

نه صدای فاصله هايی که مثل نقره تميزند

و با شنيدن يک هيچ می شوند کدر...



و عشق، صدای فاصله هاست.



سهراب





بر می گردم و به پشت سر نگاه می کنم. چيز زيادی به جای نمونده، جز يه رد پا. رد پا اما هنوز حضور داره، هنوز پر رنگه، و هنوز بودنش رو به رخ می کشه.

هنوز نمی تونم رد پام رو انکار کنم.

انگار طرحی کشيده باشم نيمه کاره، طرحی منتظر برگشتن و تمام کردن..



رد پا شايد تعبير من باشه از جاودانه کردن بعضی حس ها در يک کلام، در يک تصوير، در يک پديده.

رد پا به تعبير من همون وقفه ی کوتاه و نا محسوسيه که از شنيدن يک تکيه کلام آشنا دچارش می شی، از عبور نا محسوس بوی عطری خاص، يا از بارش غير منتظره ی باران..



وقتی يه بارون غير منتظره در دل تابستون، زمين تب دار رو پاشويه کنه و بوی خاک بارون خورده همه جا بپيچه،

وقتی پشت پنجره ی تنهايی هات بايستی و به زندگی جاری بيرون خيره بشی و روح مرده و خاک گرفته ت هوای زندگی کنه،

وقتی يادت بياد که بايد خيال خام جاده رو از سر به در کنی و تن به پياده روی متروک خودخواسته ت بسپری،

وقتی چشم هات رو ببندی و يه نفس عميق بکشی، تنت رو آکنده کنی از بوی بارون، پنجره رو ببندی و برگردی تو پيله ی تنهاييت،

وقتی بی حوصله تر از همه ی دنيا بشينی پشت اين پنجره ی شيشه ای تا کمی دنيا رو فراموش کنی؛

بعد يه هو ناغافل ببينی که انگار تمام اين مدتی که پشت پنجره ايستاده بودی تنها نبودی،

چشم های ديگه ای هم مثل تو به دوری که نمی دونم کجاست دوخته شده بوده ن،

دست های ديگه ای هم مثل تو بی توقع دراز شده بوده ن زير بارون، تنها به تمنای خيس شدن،

بعد يادت مياد که تو بوی بارون رو آغشته کردی به تصويری که هنوز بعد از خودت به جای مونده،

که هنوز با هر بارشی آدم ها دچار اون تصوير می شن،

که هنوز با هر بوی بارونی به يادت ميارن که اون تصوير تو ذهنشون پررنگه؛

اين جاست که می بينی هنوز ردپايی به جای مونده، راهی نيمه کاره، طرحی ناتمام.



بارونو دوست دارم هنوز

چون تو رو يادم مياره

حس می کنم پيش منی

وقتی که بارون می باره...
..
  



Saturday, July 3, 2004

خدای بزرگواری داريم، خيلی بزرگوار.



ما آدم ها، هر قدر هم که بی اعتقاد و منکر همه چی باشيم، هر قدر ادعاها و دلايل و فلسفه هامون گوش عالم رو کر کنه و دچار موج نوی ضد خدا باشيم، دچار اين شعار تکراری که خدا يعنی مذهب و مذهب يعنی همون اسلامی که به خوردمون دادن و چون بازتاب منفی داشته برامون، پس از اساس منکر همه چی بشيم و بگيم ما متفاوت فکر می کنيم و متجدد هستيم، بازم در سخت ترين لحظات، در بغرنج ترين شرايط، در مواقعی که ديگه کاری از دست هيچ کس ساخته نيست، خدا رو صدا می زنيم. ناخودآگاه به بقيه می گيم برام دعا کنين.

پس ته دلمون اميد داريم به موجود توانای بزرگواری که وقتی همه ی درها بسته باشه، ديگه فقط اونه که می تونه دستمونو بگيره. هر قدر هم که ناسپاس بوده باشيم، هر قدر که ازش دور بوده باشيم، هر قدر که در لحظات عافيت سراغش نرفته باشيم، باز بی اختيار می گيم: فقط دعا کنين.



خدای بزرگواری داريم، نه؟
..
  




کاش زندگی دوباره در صدايت موج بزند..



نمی دانم چرا بين اين همه دل واپسی، هنوز دلم برايت از همه وقت بيشتر شور می زند. کاش دلم کمی آرام بگيرد.





آهای خدايی که می دانم حواست هست، تاب ديدن کوه سر خم کرده را ديگر نخواه از من.. اين همه خواستی و کردم، بس نيست؟



خودم به تنهايی همه ی بارها را به دوش می گيرم، گرفته ام هم، نگرفته ام؟

اما تاوان سنگينی ست تحمل رنج کشيدن عزيزترينم..



از بخشندگيت دور است به گمانم، دور است...
..
  




صبر کرده ام

.

.

.

جا مانده ام

.

.

.

کجا مانده ام؟
..