Desire Knows No Bounds




Monday, August 30

نوچ، هيچی جای يه ای ميل غير منتظره رو نمی گيره. يه ای ميل که توش يه عالمه حرفای خوندنی باشه، يه ای ميلی که مال خود ِ خودِ من باشه، يه ای ميلی که خيلی منتظرش باشم و خيلی غير منتظره باشه.

هيچی جاشو نمی گيره.

..
  




مادام يِس رو يادته؟ همون بازی دوران بچگی.

هيچی

می خواستم بگم من از قدم مورچه ای بدم مياد

همين.

..
  




مجله فيلم اين ماه يه نوشته داره از رسول نجفيان در مورد حسين پناهی، دوستش داشتم زيادتا.

هه، نازه شم، هی گفتم من اين پست آخريه رو همين تازگيا يه جا خوندما، طبق معمول محلم نذاشت که نذاشت، خشن!

حالا بفرما، درسته که عين عينش نيست، اما شبيهش هست که!

ايناهاش:



" گفنم می روم

و در مرام ما

رفتن، مردن بود.

حالا سال هاست که من مرده ام

در پشت سيم ها و سنگ ها و يادم نمانده است."



حسين پناهی

..
  




روحم داره قد می کشه اين روزا. حتا منم ديگه با تمام خنگيم می فهمم اينو.

اما درد داره راستيَتِش

درد.

می گيری چی می گم؟

..
  



Sunday, August 29

يک نفر آمد و بر پنجره ام گل ماليد

من ولی منتظر بارانم.



عمران صلاحی

..
  




می گم حالا اين مش حسن طفلکی بدون گاوش چيکار کنه اون وقت؟!

چی به سرش مياد؟

..
  



Saturday, August 28

هه

اصلا خوشم نمياد برم بشينم اون جا

دوباره بخونه "تو می ری پشت علف ها گم می شی... من می مونم و گل اقاقيا"

دوباره گل گلدون " گل شب بو ديگه شب بو نمی ده... کی گل شب بو رو از شاخه چيده"

.....

بعد من هی ياد يه عالمه چيزا بيفتم و اشکام گوله گوله سرريز کنن و بغل دستيم يواشکی نيگام کنه و دستمو بگيره و حرف نزنه و بعد که اومدم بيرون هوا از اون هوا ابری خنکای توپ باشه و ..........

نوچ

گمونم راه نداره امسال

نو وی.

..
  




صدايم نمی کنی

و من غمگين می شوم.

..
  




کاش عوض اين همه زندگی کردن به خاطر نيازی که ديگران به من دارن، ياد می گرفتم يه خورده هم به خاطر نيازهای خودم زندگی کنم، ها؟



هيچ دقت کردی اون جايی که من سر دوراهی می مونم شديد، هيچ وقت نظر قاطعانه نمی دی؟



ديدين وقتی می دونيم حضورمون يه جا لازمه يا يکی به وضوح بهمون نياز داره، چشامونو می بنديم بی خيال می شيم از اساس؟



يه هو پنج تا در جديد جلو باز شده، مونده م کدومشون رو انتخاب کنم. می گم برم دوباره مثل قديما با يه دست شونصد تا هندونه بردارم؟ فک کنم حالم خوب شه ها!



می گم اگه آدمه رو خيلی دوست داريم، به خاطر خودش اون هم، پس چرا يادمون می ره به خواسته ش احترام بذاريم حتا اگه برخلاف ميلمون باشه، هوم؟



حرفای آقا تلفنيه که گفتی گير کرده جلو چشمم بدجور.



راه رفتن چه جوری بود اون وقت؟! يادم رفته.



ديدی تو خيابون داری راه می ری، بد يکی از کنارت رد می شه پيش خودت می گی طرف قيافه ش وبلاگی بودا، ديدی تا حالا؟

حالا من مهمونی که می رم، فکر می کنم کدوم از اينا ممکنه وبلاگی باشن، تو تاکسی هم همين جور، تو مطب دکتر هم.

بعد حالا امروز آقا دکتره ازم پرسيد "عادت می کنيم" رو هم خوندی؟ اون به کنار، وبلاگ هم می دونست چی چيه و وبلاگ هم می خوند و اهل مجله فيلم هم بود و خلاصه رفته بود تو تيريپ پسرخالگی و اينا. تو دلم گفتم يه خورده ديگه سوالاشو جواب بدم ممکنه آدرس وبلاگامونم با هم رد و بدل کنيم و يه هو کلی آشنا از آب در بيايم، اينه که خودمو زدم به اون راه که وبلاگ خوردنيه يا نوشيدنی اصلا!



آقا اين کتاب عروج يا همون being there يا به عبارت ديگه همون la presence عجب چيز جالبی بود!



هيچ دقت کردی من خيلی وقته نيستم؟

دلم برام تنگ شده کلی.



تيله هام هر کدوم قل خوردن افتادن يه گوشه کناری!

آخی.



دلم می خواد باهات حرف نزنم. دلم می خواد بفهمم کجای قصه وايستادم.



جيره ی هفتگی اين جمعه م کوش پس؟!





به دور خواهم چرخيد

چون سنگ آسيا

و روزهای خود را آرد می کنم

برای خميری که هرگز

ور نخواهد آمد

برای نانی که هميشه

فطير خواهد ماند



"بيژن جلالی --- ديدارها"

..
  



Thursday, August 26

.Nice 2 kill U

..
  



Tuesday, August 24

کلمه همچون سنگی از فلاخن پرتاب می شود و قلبم را نشانه می رود

گوشه ای از دلم لب پَر می شود

هر بار تکه ای

هر بار خرده ای



واهمه ام اما می دانی همه از چيست؟

بيم آن دارم ديگر بار که دستت را بر قلبم می کشی

بريده های دلم انگشتانت را زخمين کند



من خسته باشم

دير باشم

و يا نباشم

آن وقت بی مرهم بمانی جان دلم

بی مرهم

.

..
  




يه وقتايی مثل دی شب، فکر می کنم چی می شد اگه من تو رو چند سال زودتر ديده بودم.

يه وقتايی مثل دی شب، فکر می کنم می تونستم تا هميشه همين جوری تا صبح کنارت دراز بکشم و حرف بزنيم و صدای نفس کشيدنات تو گوشم باقی بمونه.

يه وقتايی مثل دی شب، فکر می کنم همه چيز به راحتی چقدر می تونست ساده و دل نشين باشه.

يه وقتايی مثل دی شب، .... . نوچ، يه وقتايی هنوزم هيچی.





می گی: بالاخره قسمت بعدی ش رو نوشتی؟

می گم اوهووم، امروز نوشتمش. اما به دلم نچسبيد. کلی کلمه کم داشتم. لغت مناسبی پيدا نمی کردم حسه رو توضيح بدم. نشد اون حسه رو اون جوری که بود نشون بدم.

.....

بعد از تجربه ی اون دو تا وبلاگه می گم. نسل آخر و وصل. می گم با چندتا از وبلاگ نويسا قرارمون بر اين بود در مورد چيزايی بنويسيم که تو کتابا نيست. که همه فقط تو لفافه و با استعاره ازش حرف می زنن. مثلا اين که آقايون طفلکی واقعا مونده ن حرف حساب اين خانوما چيه. چه چيزايی رو می پسندن و چيا رو از اساس دوست ندارن. کجا دارن با دست پس می زنن که با پا پيش بکشن يا کجا واقعا دارن جواب منفی می دن. می گم قرار بود در مورد چيزای کوچيک و پيش پاافتاده ای بنويسيم که به ظاهر خيلی بی اهميتن، اما تاثير زيادی روی روابط می ذارن. و حيفه که آدما با رعايت نکردن چيزای به اين کوچيکی، شانس های به اون بزرگی رو از دست بدن. اما خوب نشد. يعنی يه خورده شدا، اما فقط خانوما بودن که نوشتن، يه جورايی فقط شد what women want, هيچ آقايی نيومد what men want رو بنويسه. شايد جراتشو نداشتن، يا شايدم از اساس چيز خاصی نبود که بخوان، ها؟

بعد تو شروع می کنی از چيزايی که آقايون می خوان می گی. از حس هايی که دارن. از تفسيرهايی که می کنن. از جاهايی که گيج می شن.

بايد اعتراف کنم که خيلياش برام جديد بود. ذهن زنانه ی من اجازه نداده بود خيلی از اتفاق ها رو از ديد يه مرد ببينم. و حالا که تو داشتی در موردشون حرف می زدی، به نتايج جديدی می رسيدم. می ديدم چه چيزهای بديهی ای از نظر من يه فاجعه محسوب می شده، يا چه رفتارهايی رو به شدت برعکس معنی کرده بودم.

بعد فکر کردم اگه اينا رو زودتر می دونستم، چقدر ممکن بود خيلی از اتفاق ها تغيير کنه. فکر می کنم اگه آدما اينا رو می دونستن، چه حجم عظيمی از مشکلات -اونايی که مربوط به حيطه ی روابط انسانی می شه و اکثر ماها می مونيم توش- حل می شد، نه؟

حيف که کسی نيست اينا رو بگه، بنويستشون، نشونشون بده، يادمون بياره که بابا، همه چی اون جوری که شما فکر می کنين نيست، لازمه که کمی ياد بگيريم...

حالا دارم دوباره به کلمات نگاه می کنم. به بار معنايی شون. و به تفاوت فاحش ذهن زنانه و مردانه در مورد تک تکشون. مفاهيمی مثل اعتماد، تعهد، صداقت، عشق، تملک، تعلق، قدرت، وفادارای، خيانت، و خيلی چيزای ديگه.

دارم دوباره اتفاق ها رو با نگاه مردونه می بينم. از ذهن يه مرد تجزيه و تحليل می کنم. و چقدر به نتايج کاملا متفاوتی می رسم. عجيبه، نه؟

کاش زودتر می دونستم، و بيشتر، و ريز تر.

هه، نگاه که می کنم، می بينم انگار بيشتر وقتا تو اين همه سال اين من بوده م که يه ريز حرف زده م، که از حس های يه زن گفتم. اونم به کی؟ به تو که خودت آخر دائرة المعارفی تو اين مورد. و بالعکس، هيچ وقت عادت نداشته م که ازت بپرسم: تو چی؟ و حالا که بعد از يه قرن دارم می پرسم، چقدر همه چی برام جالب و جديده!





وسطای حرفا از اون آقاهه می گی. از اون آقا تلفنيه و حرفی که بهت زده، در مورد اون ليست، در مورد اون خانومه. هووووم.. بايد می نوشتمش تا جلوی چشمم باشه. تا يادم نره. تا يادم بمونه.....





يه چيز نگران کننده ای ته صداته امشب.. بهت می گم.. مکث می کنی.. و جوابمو نمی دی.. بعد من هی خيال می کنم و خيال می کنم و به چيزايی فکر می کنم که دوسشون ندارم.. بعد دوباره همون مکثه، می دونی که کدومو می گم که، همون مکث قديميه.. و بعد همون نمی دونم ه که سعی می کنی نگيش، اما می دونم که هست و دوست ندارم که بهش فکر کنم...





می پرسی غير از اون روياهای دور از دسترس، چی ممکنه فعلا خوش حالم کنه. هاها، مثل خنگا می گم اون کلاس طراحی داخليه، بعد يادم ميفته لپ تاپ هم! عين ابلها!

می پرسی غير از چيزايی که می دونم، چی رو ممکنه ندونم و وقتی بفهم از دونستنش ناراحت بشم ، از اين که چرا خودت بهم نگفتی. هاها، خنگ ترانه از قبل می گم بيماريه و مهاجرته. بعد يادم ميفته هنوز ديگه چی می تونه باشه که بفهمم و از دونستنش ناراحت بشم، ناراحت تر... راستش هيچی. ابلهانه تر از قبل، نه؟





خانوومه.. خانوومه.. در هر حال...

اينا يعنی اين که صبح همين دور و براست. عقربه ها هنوز خستگی ناپذير می چرخن و حضورشون لحظه ای دست از سر پنجره بر نمی داره.

سعی می کنم تمام اين ها رو بفهمم. سعی می کنم.

..
  



Monday, August 23





رسيدم به اون جا که وقتی می خوای ببوسيش...



بوسيدن يه جورايی مثل يه تانگوی دو نفره ست. مهم نيست که چه قدر رقصنده ی خوبی باشی يا چه قدر تجربه و تمرين داشته باشی. کافيه اون قدر به هم پای رقصت اطمينان داشته باشی تا خودت رو بسپاری به دست اون و شناور بشی تو جريان موسيقی. بقيه ش ديگه يه فرايند خودجوش و غريزيه. به شرطی که تو انتخابت اشتباه نکرده باشی.



بوسه مثل خرمالو می مونه. هميشه هوس انگيزه، اما بايد رسيده باشه تا بتونی ازش لذت ببری. بوسه ی بی هنگام، بوسه ی عجولانه، يا بوسه ی يک طرفه مثل خرمالوی کال می مونه. ممکنه اولش گول رنگ و لعابش رو بخوری، اما به محض اينکه می ذاريش تو دهنت، هم چين مزه ی نارسش رو احساس می کنی که از هر چی چشيدنه پشيمون می شی. بوسيدن عميق ترين راه انتقال حسه. اگه نتونی صبر کنی تا اون حس قوام بياد و جا بيفته، هيچ وقت نمی تونی ازش لذت ببری.



بوسيدن يکی از معدود جاهاييه که نمی شه توش دروغ گفت. تو می تونی بدون اين که کسی رو عميقا دوست داشته باشی خطاب جملات عاشقانه قرار بدی، براش هديه بخری، نامه های فدايت شوم بنويسی، يا خيلی چيزای ديگه. حتا می تونی باهاش سکس داشته باشی. اما تو بوسيدن نمی تونی دروغ بگی. نمی تونی کسی رو که عميقا دوست نداری ببوسی، اما عضلات صورتت منقبض نشه. نمی تونی ببوسيش و نگاهت رو ندزدی. نمی تونی ببوسيش و حواست به دست هات که بی حرکت کنارت افتاده نباشه. وقتی کسی رو می بوسی اما بخشی از حست جا می مونه، بدون يه جای کار ايراد داره.



می دونی دارم از کدوم بوسيدنه حرف می زنم؟ از اون که وقتی درگيرش می شی، عشق رو و لذت رو با تمام سلول های تنت حس می کنی. با هر تماسی هزار هزار کلمه رو منتقل می کنی. انگار تمام روزنه های پوستت عشق رو نفس می کشن. از اون بوسيدنه که وقتی دچارش می شی، زمان رو و مکان رو از ياد می بری. به هيچ چيز فکر نمی کنی جز به چشيدن اون همه عشق. و خودت رو رها می کنی به دست جريانی که سياله، از درونت می جوشه و سرريز می شه.



از اون بوسيدنه حرف می زنم که انتهاش اجبارا تصوير يک بستر آشفته نيست، که به قصد فتح نيست، به قصد رسيدن به مقصد معلوم نيست. دارم از اون بوسيدنه حرف می زنم که يه سفر ناشناخته ست، کشف حس های دست نخورده، نوازش سلول های بکر روح، لمس گوشه های پنهان قلب. دارم از اون بوسيدنه حرف می زنم که دوازده ساعت طول می کشه، پونزده ساعت، هيجده ساعت، و تو رو اشباع می کنه، پر می کنه، لبريز می کنه، و فراموش می کنی چيزی به نام جسم هم وجود داره. انگار در يک تانگوی دو نفره غرق شده باشی. يه دوئت، دو نوازی دو روح، بداهه نوازی. موسيقی ای که از درونت جاری می شه، روح مقابلت دريافتش می کنه و با ساز خودش جوابت رو می ده.



و اما وقتی می خوای ببوسيش!



بوسيدن مثل غذای چينی می مونه. بايد سر فرصت و با حوصله بخوريش، باهاش بازی بازی کنی تا از خوردنش لذت ببری. چلوکباب نيست که يه بشقاب پر از غذای چرب و چيلی بذاری جلوت و بی وقفه قاشقت رو پر کنی و وقتی بيای کنار که داری می ترکی! نوچ. بوسيدن مثل غذای چينيه. بايد باهاش ور بری، با اون چوب های مخصوص بهش نوک بزنی. مزه ش رو ذره ذره بچشی، تيکه های کوچيک، بشقاب های مختلف.

( پی نوشت: دوستان می گن چلوکباب که خوبه باز، مردم با آب گوشت عوضی می گيرن و می رن سراغ گوشت کوبيده و مخلفات! )



بوسيدن حوصله می خواد، آرامش، ظرافت، و البته کمی آداب دانی. بوئيدن شروع خوبيه. سرتو ببر زير گوشش، تو گودی گردنش، و بوش کن. با يه نفس عميق، با يه هووووم ِ گنده! بعد سرتو بيار بالا و لبات رو بذار روی لب هاش. نبوسش اما. بذار داغی پوستت رو حس کنه. بذار ذوبش کنه. من هميشه فکر می کنم نوک انگشت ها و لبه ی لب ها، قوی ترين سنسورهای بدن هستن. حست رو به عميق ترين شکلی منتقل می کنن. شايد چون نياز به يه عالمه ظرافت دارن. نياز دارن فشار دستت رو، فشار انگشتات رو، فشار لبت رو، و فشار بدنت رو کنترل کنی. نبايد تمام وزنت رو رها کنی. بايد بتونی با حداقل نيرو، روی سطح نازک پوست بلغزی بدون اين که کوچکترين فشاری وارد کنی. خوب؟ نبوسش پس. اون قدر صبر کن تا ضربان قلبش منظم شه، تا تشنه شه، تا صبرش تموم شه. بعد سرش رو خم کن روی بازوت، ببوسش، آروم و طولانی و بی حرکت. انگار که داری ازش انرژی می گيری. انگاری داری شارژ می شی. فقط يادت باشه اين اول، بوسه ت نبايد خيس و خشن باشه، نبايد کام جويانه باشه. نبايد يه هو و بی مقدمه بری سراغ فرنچ کيس چَلَپ و چولوپی! ياته که غذا چينيه رو؟ با حوصله و سر فرصت! بوسه های کوچيک^ کوچيک، آروم و بی فشار. از گوشه های لب گرفته تا نوک دماغ و چال چونه و زير گردن. انگار وسواس داشته باشی که جايی رو از قلم نندازی. دست هات يادت نره راستی. می تونی با ظرافت يه تار مو رو از روی صورتش کنار بزنی، می تونی با بغل انگشت سبابه ت، کنار گوشش رو نوازش کنی، می تونی با اون يکی دست آزادت صورتش رو در جهت نوری که کم رنگ و غير مستقيم می تابه بچرخونی و نگاش کنی و هی نگاش کنی و چشمات حرف بزنه.



حالا اون قدر فضا آروم و پروانه ای هست که ديگه نخوای به چيزی فکر کنی و دم رو دريابی. بقيه ش ديکه کاملا شخصی و سليقه ايه. اما اگه هنوز شناخت درستی از علائق و سلائق طرفت نداری، کافيه استارت رو بزنی و کمی عقب بشينی. اگه يه خورده باهوش باشی، از عکس العمل ها و فيدبک هايی که می گيری می تونی به راحتی به ذائقه ش پی ببری . بعدش ديگه خودت باش و زمان رو جاودانه کن. جوری در آغوشش بگير و ببوسش که انگار آخرين باريه که می تونی داشته باشيش. بذار فشار دست ها و لب هات، خواستنت رو به تک تک سلول هاش منتقل کنه و سرشار بشه از لذت. بذار دهانت با دهانش يکی بشه و در هم گره بخوره. بذار دندون هاتون در هم قفل بشن و به سختی نفس بکشی. بذار مرز فاصله از بين بره و در حرارت آغوش تو ذوب بشه. بذار لذت بردنت رو حس کنه و خوش حال بشه، مطمئن بشه، مغرور بشه. يادت باشه که نهالت به آبياری لذت هم احتياج داره.



فقط يه چيزی، جو خيلی رمانتيک و غليط و اينا زياديشم خوب نيست. يادت باشه بالانس فضا رو رعايت کنی. يه گاز کوچولو، يه تقه ی آروم به نوک دماغ، يه هوووم عميق که يعنی داری بوی تنشو قورت می دی، يه ماچ گنده ی هُلُپی ِ آب دار از روی لُپش، يه دماغ بازی عين بازی شاخک های دو تا سنجاقک عاشق( از اونا که راز بقا نشونشون می ده و انگار دارن با شيطنت دماغاشونو می مالن به هم)، و خلاصه يه عالمه کارای کوچيک ديگه ای از اين دست کلی باعث کاهش غلظت جو گرفتگی و افزايش نمک و راحتی فضا می شه!



به غريزه ت اعتماد کن، ريه هات رو از عشق پر کن، و دوست داشتنت رو به تک تک رگ هاش تزريق کن. زنانگی ش رو هم از ياد نبر اما. بذار در معرض ديده شدن باشه، توجه مستقيم، تحسين آشکار، خواسته شدن پر تمنا.

وقتی دستت رو تو موهاش مشت می کنی و با چنگت سرش رو عقب می کشی و تماشاش می کنی، پر می شه از لذت خواسته شدن. وقتی سرت رو نزديک ِ نزديک مياری و نفس داغت روی صورتشه، اما لب هات رو به فاصله ی تار مويی عقب نگه می داری و بوش می کنی، پرش می کنی از تشنگی خواستن. وقتی لبانش رو به کام می کشی و مزه مزه ش می کنی، لبريز می شه از لذت تعلق داشتن. وقتی با تمام قدرت در آغوش می گيری ش و صورتت رو لای موهاش پنهان می کنی، مست می شه از حس آرام ِ در امان بودن.

وقتی ساعت ها و ساعت ها می بوسی ش و می بوسی ش و ذهنت از هر ذهنيتی و از هر دغدغه ای فارغ می شه، وقتی آرزو می کنی زمان از حرکت بايسته و زندگی ساکن بمونه و عبور نکنه، وقتی حس می کنی حالا ديگه از هميشه پر تری و چيز ديگه ای وجود نداره که بخوای به دست بياريش؛ بدون دنيا جايی همون نزديکی ها عشق رو به نظاره ايستاده و خدا هم لبخند می زنه.

..
  



Saturday, August 21





باران وار بر تو باريدم و

راز سبزينه ام را نثارت کردم

تو اما به چتر تنهائی ت پناه بردی

از بيم ِ تر شدن



گفتمت آزموده ها را رها کن و

نارفته ها را با من قدم بزن

تو اما به راه رفتی و از من جا ماندی

در هراس ِ گم شدن



ساعت نواخت و نواخت

و من آرام آرام


همپای ثانيه ها سال ديده شدم



لب فرو بستم

خاموش شدم

و از پشت پنجره

تو را به نظاره نشستم




ساعت نواخت و نواخت

و عقربک ترد زمان

آب ديده ی انتظار شد



عاقبت پشت يک غروب، قصه به پايان رسيد و

از گذر هزار حادثه باز آمدی

تر شدی

گم شدی

اما ديگر نيافتی ام

.


..
  




اين قانون گرم انسان هاست

که از انگور باده می سازند

از ذغال آتش

و از بوسه آدم ها را



اين قانون سخت انسان هاست

که زنده بمانند

به رغم جنگ و بدبختی

به رغم خطرهای مرگ



اين قانون ملايم انسان هاست

که آب را به نور تبديل می کنند

خواب ها را به واقعيت

دشمنان را به برادران



"پل الوار"





پ.ن. امروز آخرين روز اين صفحه ست.

از فردا آدم سيبی رو پيشکش حوا می کنه.

چه نيکو!

..
  




امروز سی و يکمه، سی و يکم. می دونی يعنی چی؟ يعنی بالاخره تموم شد. يعنی همه ش سی و يه روز ديگه تا پائيز مونده، تا مهر.

..
  



Thursday, August 19





قصه



رفتی

رفتی

به آخرين جاده رسيدی

به آخرين پرچين

آن سو کسی منتظر نبود

نه حتا ساقه ی لوبيا که تو را به بالای ابرها ببرد



خط را بگير و بيا

اين جا هنوز بستری ست بی پرچين

و زنی در باد

سرگرم ِ کشت ِ قاصدک



بگذار در فاصله ی پوست ِ تو و غربت ِ من

يک بار کلاغ به خانه اش برسد

پيش از آن که قصه به سر شود.



"پابرهنه تا صبح --- گراناز موسوی"


..
  




دی شب رو دوست داشتم. با شب های قبلمون فرق داشت انگار. ظاهرش مثل هميشه بودا، اما توش از اون آرامش ها داشت که گم شده بود. از اون آرامش ها که چشماتو می بندی و ته نشين می شی و دلت می خواد شب هی کش بياد و خورشيد يه بارم که شده قهر کنه و بيرون نياد. همه چی ظاهرا مثل هر شب بودا، اما انگار چيزی توی من ورای همه ی نشيب ها و شک ها وايمان ها و خاکستری ها و بی رنگ ها، سر بلند کرده بود و دوباره سلام می کرد. دی شب دوباره يادم اومد صدات قبل از اين که اون همه خالی بشه، چه شکلی بوده. دی شب دوباره دلم هوای کلبه هه رو کرد، کلبه هه ی ته دنيا.

..
  



Wednesday, August 18

قلبه هم قاطی کرده طفلی. يه هو پاشو می ذاره رو گاز و شروع می کنه گرومب گرومب کردن. دور و بری هامو نگاه می کنم ببينم کسی صداشو می شنوه يا نه. نوپ، نمی شنون شکر خدا. ولی اين جا داره صدای تبلا می ده، از اون طبل سرخ پوستی ها که صداشون از ته گلوشون مياد بيرون، از اون صداهای بم و نافذ.

بعد تو زنگ می زنی، با اين که صبحه. و می گی يه هو تو دلم خالی شد، خواستم ببينم در چه حالی.

گوشيو می گيرم عقب تا صدای تبلا نياد اون ور. می گم من که خوبم عجالتن.

از صداهه و دل شوره هه چيزی نمی گم و دعا می کنم دلم بی راه بگه.

نبايد بهش فکر کنم.

نبايد.



×××××



خوب راستش کله ی من به دو بخش تقسيم شده، يه جورايی شبيه ين و يانگ. يه ور سياه، يه ور سفيد. چسبيدن به هم، مرزی ندارن.

خوب؟

بعد مقدار شديدا زيادی دوست داشتن توی من هست که يه وقتايی قلمبه می شه و فوران می کنه زياد، اما اول از همه خودمو می سوزونه.

خوب؟

بعد يه وقتايی، يه وقتای خيلی کمی، اون قسمت سفيده زورش می چربه، و من رو وادار می کنه علی رغم تمام خودخواهی هام، کاری کنم که بايد. امممم، چه جوری بگم، انگار که يه رسالت الهی يا وظيفه ی ملی باشه، علی رغم ميل باطنی م. يعنی ته ته ته اون دله يه چيز ديگه می خوادا، می خواد همه چی در راستای منافع خودش باشه، اما اون دوست داشتنه هست که خيلی قلمبه ست و اينا، باعث می شه که آدم مقابلم رو هزاربار بيشتر از خودم دوست داشته باشم و کاری رو انجام بدم که به نفع اونه، که اونو خوش حال می کنه.

بعد نيمه سفيده و دوست داشتنه دست به دست هم می دن و من می شم مادر ترزا. حالا مادر ترزا شايد اغراق باشه، خودم اسمشو می ذارم ملانی. نه که نقش بازی کنما، نوچ، حتا يه اپسيلون هم فيلم نيست. راست راسته. نيمه ی فعال شده ست، بی کم و کاست. و چون از ته دله، تاثيرش رو می ذاره. هر بار گذاشته. ملانی وار رفتار می کنم و می دونم دارم بخشی از خودم رو قربانی می کنم. بخشی از خودم که خيلی منه، اما پای دوست داشتن که به ميون بياد، زورش به نيمه سفيده نمی رسه.

خوب؟

بعد اما نيمه سفيده که کارشو کرد، مثل سگ پشيمون می شم. نه که بگم اشتباه کردم و ديگه تکرار نمی کنم ها، نه! می دونم صد بار ديگه هم پيش بياد، بی درنگ نيمه سفيده ست که بازی رو به دست می گيره. اما خوب، من زيادم آدم قربانی کردن خودخواهی هام نيستم. نيمه سياهه زودی صداش در مياد. می گه ابله جان، باز جو گرفتت، ملانی شدی واسه من؟ باز يادت رفت نبايد جای ديگران تصميم بگيری؟ باز يادت رفت اين حق توئه که از برگ هايی که تو دستته استفاده کنی. باز دوست داشتنه چشماتو کور کرد زدی کانال ابراهيم؟! اما نيمه سفيده، با اين که خسته ست و انرژی شو از دست داده، شاده از اساس. از اون لبخندای جوليا رابرتز وار رو لبشه، و چشماش برق می زنه. با دوست داشتنه هم دسته. هنوز زورش به نيمه سياهه می رسه. خوش حاله که هنوز حرفی داره برای گفتن. می فهمی چی می گم؟

بعد هی اين دوتا با هم کل کل می کنن و من می رم تو کوما. طول می کشه تا از دست غرغرای نيمه سياهه خلاص شم. طول می کشه تا با جای خالی چيزهای بزرگی که آروم آروم از دست می دم، کنار بيام.

می گم: اگه دوست داشتنی در کار باشه، بی شک همينه. بايد جراحت هاش رو بپذيری. بايد جای زخم ها خوش حالت کنه. عشق وقتی عشقه که تو رو دچار چالش کنه. تو رو از اريکه ی منم هات پايين بياره و تيزی های روحت رو صيقل بده. عشق وقتی عشقه که پا بذاری روی دلت،چيزی رو قربانی کنی. چيزی رو ببخشی بی اون که در انتظار دريافت پاداش باشی. عشق زمانی عشقه که منم ِ ت رو، که قوانينت رو، که چارچوب هات رو، که ارزش ها و ادعاهات رو بشکنی به خاطرش. چيزی رو در خودت تغيير بدی که هرگز گمانش رو نمی کردی. وگرنه وقتی همه چی بر اساس معامله ی پاياپای و داد و ستد متقابل باشه که ديگه هنر نيست که.

بعد يه نفس عميق می کشم. بی هوا به محض اون صدايی فکر می کنم که محتوای اون هيچ اهميتی نداره.



از عشق

روئينه تن ام... *



بايد کمی سکوت کنم. بايد کمی به خودم فضا و زمان بدم.

واقعيت اينه که جايی، چيزی هست که درد می کنه.

بايد روی زخم هام مرهم بذارم. مرهمی که بابتش منتی بر کسی نيست.

بايد کمی ساکت بمونم.

کمی.





تو را برگزيده ام

رَغمارَغم ِ بی داد.

گفتی دوست ات می دارم

و قاعده

ديگر شد.



کفايت مکن ای فرمان ِ "شدن"،

مکرر شو

مکرر شو! *



*شاملو

..
  




اممم... بايد بنويسمشون، شايد مرتب شن. بنويسم، بعد برگردم بخونم، بعد بره تو آرشيو، بعد خلاص شم، ها؟

..
  




يه کلوم: سختمه؛ بد!



فکر کنم ضربه هه درست فرود اومده به قسمت تمرکز مغز! از اساس ديگه نمی تونم ذهنمو متمرکز کنم و فکرای جورواجور مثل يه مشت کاموای ولو شده، پخش و پلان تو کله م. رنگشون قهوه ای و خاکستريه و به شدت شلخته، نامنظم و دوست نداشتنی َن. ديگه نمی تونم مثل قبلنا که دچار اضطراب و حس های بد می شدم، تخيلمو به کار بندازم و با قصه های دست ساز فرد اعلا، از چنگ کابوس های بيداری خلاص کنم خودمو. ذهنم قدرت تصوير سازی شو از دست داده. ديگه حتا تو رو هم به سختی نشون می ده. از تخيل تو هم عاجز مونده. بعد اون وقت فکرشو بکن چه همه بی رويا و بی تصوير باقی می مونم من!



سرپيچه دارم. يه سرپيچه ی بد و طولانی.



جزوه های درسی همين جوری دست نخورده تلنبار شده ن رو هم. يه ستون از کتابای غير درسی اومده ن بيرون به هوای خونده شدن، کتابايی که دلم می خواد دوباره بخونمشون، اما ذهنه نمی کشه از اساس. هی ورشون می دارم، ورق می زنم، جملاتی رو که زيرشون خط کشيده م نگاه می کنم، بعد می ذارمشون سر جاش. فعلن فقط ميلم می کشه به قصه های فارسی. بيژن نجدی می خونم، ياد شاهين دلتنگستان ميندازتم. فکرا رو پس می زنم و می رم سراغ گراناز، خوبم می کنه يه خورده. بعد کمی پيرزاد که برخلاف فروغ، طعم گس خرمالو ش رو از بقيه ی کاراش بيشتر دوست دارم. قطعه های به هم ريخته ی يه پازل که به شدت ساده و روزمره ن، اما نزديکتن، دور و برتن. و تو لمسشون می کنی و دلت می خواد بذاری شون سر جاهای مناسب. چراغ ها را من خاموش می کنم يه گرته برداری بود از دفترچه ی ممنوع. و اين حس رو به من داد که آخرای کتاب نويسنده دستش درد گرفته از نوشتن و خواسته سر و ته قصه رو هم بياره، علی رغم ريتم روون دو سوم اوليه ی کتاب. و حالا عادت می کنيم، يه قصه ی ساده که پره از آدمايی که می شناسی شون. آدمای هرروزه. می فهمی تو کله ی آرزو چی می گذره، تو ذهن شيرين. آيه رو می شناسی، ايناهاش، مامان بزرگشو هم، سهراب رو هم. داستان به سادگی روايت می شه و تو رو با خودش همراه می کنه. چيزی بهت اضافه نمی کنه، سنگين نيست، حرفای قلمبه سلنبه هم نداره، اما کاری می کنه که واسه يکی دو ساعت فکرای شلخته ی بدرنگ نيان سراغت و آدمای توی قصه رو با ما به ازاهای بيرونی شون تطبيق بدی. خوب بد نيست که اين، هست؟ بعد دچار اون شعر فروغ بشی که می گه:

مرا پناه دهيد ای زنان ساده ی کامل...



21 grams هم مسکن خوبی بود. کلی حواسمو تا آخر دنبال خودش کشيد. فقط کاش نقش شون پن رو يکی ديگه بازی می کرد، دوستش نمی دارم هر کاری می کنم.

از اون فيلماييه که بايد ديدشون.



يه چيزی عوض شده، می فهمی؟



* ...دوباره به تابلو نگاه کرد. کنار حوض آبی، لکه ی سبز و سرخی بود که اگر از دور نگاه می کردی، بته ی سبزی می ديدی با گل های سرخ. اگر می رفتی از خيلی جلو نگاه می کردی، فقط لکه های سرخ و سبز می ديدی. به خودش گفت "شايد بايد به زندگی از دور نگاه کنی. از خيلی جلو فقط لکه می بينی."



عادت می کنيم --- زويا پيرزاد*

..
  



Monday, August 16

.I've got a lump in my throat

..
  




هيچی بابا، اومدم کارت بزنم برم!

..
  




حتا خوابه هم منو با خودش نمی بره ديگه.

..
  




حواست بود چی شد؟

حواست بود محکم وای نستادی بگی "من هستما خانومه، هر چی که بشه"؟

حواست بود دوباره چيزی تکرار شد؟

حواست بود چه بی رحم شده م ديگه؟ با خودم و زنده گيه و تو؟

حواست بود ديگه خيال بافی نمی کنم، ها؟



نوچ... نبود جان من، نبود.

يا اگرم بود، ديگه اون همه جمله های قشنگ قشنگ که يه روزی می تونست تا آخر دنيا گرم نگرم داره، الان به دردم نمی خورد رفيق.

فقط يه جمله کافی بود بگی... يه جمله. بس بودا، اما نگفتی.

می بينی؟

..
  




دست خوش بابا، ای ول

بازم معرفت غريبه ها.

..
  



Sunday, August 15





دلم به بوی تو آغشته است



سپیده دمان

کلمات سرگردان برمی خيزند و خواب آلوده دهان مرا می جویند

تا از تو سخن بگویم.



کجای جهان رفته ای

نشان قدم هايت چون دان پرندگان

همه سويی ريخته ست

باز نمی گردی، می دانم

و شعر چون گنجشک بخار آلودی بر بام زمستانی

به پاره يخی بدل خواهد شد.



حکايت بارانی بی امان است اين گونه که من دوستت می دارم.

شوريده وار و پريشان باريدن بر خره ها و خیزاب ها

به بی راه و راه ها تاختن .

بی تاب ، بی قرار دريايی جستن

و به سنگ چين باغ بسته دری سر نهادن

وترا به ياد آوردن

چون خونی در دل که همواره فراموش می شود .



حکايت بارانی بی قرار است

اين گونه که من

دوستت می دارم.



"هم نشين ساحل و صدف"

..
  




روزهايم را می نوازد

تگرگ واژه هايش را بر من می باراند

تا زير آوار دوست داشتن

روحم را تصاحب کند

دلم را رام کند

و آن چه را که سال ها در رويای تصاحبش بوده

اين بار با حراج مهربانی

به چنگ آورد.



نمی داند دلم

جايی حوالی روزهای ابری و آوای رودخانه ی آشنا و بوی باران

جا مانده.

..
  



Thursday, August 12







صورت ها آرام آرام محو می شوند

آدم هايم گير کرده اند لا به لای خطوط سيم و فاصله

و من هنوز گه گداری پرسه می زنم ميان انبوه بی شمار صفرها و يک ها

و خوب می دانم

حالا تنها صداست که مانده است.



توفان که بيايد

صاعقه که بزند

سيم های رابطه فرو خواهد ريخت

و من جايی ميان هجای دوستت دارم و سکوت

تنها خواهم ماند.



شاهزاده ی کوچک به گل عاشق بود

و روباه خوب می دانست

آن که اهلی شود

روزی کارش به گريه خواهد کشيد.

..
  




تمام دی شب رو بيدار بودم. تا خود صبح. هوا روشن روشن بود که خوابم برد. دل شوره هه دوباره اومده بود سراغم. يه عالمه اضطراب. و همون تپش قلب سابق. رفتم سراغ قرص صورتيا، اما می دونستم اشکال از جای ديگه ست.



می نويسم.. می نويسم.. می نويسم..

بعد هی سلکت آل و ديليت.



تمام آدمايی که دوسشون دارم، يه جورايی دل تنگن. بلاتکليفن. انگار گَرد افسردگی پاشيده باشن رو سر شهر.

دلم می گيره. دوست دارم کمکشون کنم، اما کار زيادی از دستم برنمياد. قرار بوده عقب وايستم، قرار بوده از دور تماشا کنم.. بايد سر قولم وايستم.

ياد کتاب طعم گس خرمالو ميفتم. دلم می خواد يه چسب بردارم و آدما رو دوتا دوتا بچسبونم سر جاهای درستشون. بذارمشون کنار هم، و خيالم راحت بشه که ديگه شادن، که ديگه لبخند می زنن. اما چسبه دست من نيست که، هست؟

..
  



Wednesday, August 11

.....

کسی نمی داند چه قدر فرصت باقی ست

تا جبران گذشته کنيم

دستم را بگير.



"چيدن سپيده دم ---با صدای شاملو"





وقتی گفت داره ازدواج می کنه، بهش گفتم حواستو جمع کن ها. توی سودايی عاشق پيشه رو چه به ازدواج منطقی. بهم گفت فکراشو کرده، چشماشم بازه، بايد راهی رو که شروع کرده ادامه بده.

من اما می دونستم می خوره تو ديوار. آخه روحياتش يه جورايی شبيه جوونی های من بود زياد.

انی وی، حالا که حرفاشو می شنوم، دلم می گيره. می دونستم به اين جا می رسه آخرش، اما نه اين همه زود. خيلی سخته با مردی زندگی کنی که دوسش نداشته باشی و اون حتا بلد نباشه چه جوری نوازشت کنه. کاش يکی يادش می داد، يادشون می داد، ياد خيلی از مردها، که چه جوری بايد يه زنو دوست داشت. چه جوری بايد نوازشش کرد. چه جوری می شه قلبشو آروم آروم تسخير کرد، حتا اگه عاشقت نباشه. بابا آخه همه چی که فقط سکس نيست. کاش ياد می گرفتن چه جوری بايد يه زنو لوس کرد، بدون ترس از اين که بد عادت بشه. کاش ياد می گرفتن چه جوری روح يه زن رو نوازش کنن. چه جوری روح يه زن رو تصاحب کنن. وگرنه تصاحب يه مشت خاک که هنر خاصی نمی خواد که!



وقتی می خوای دستشو بگيری، مثل يه شیئ باهاش رفتار نکن. يه جوری دستشو بلند نکن که انگار داری يه کيف يا يه کتابو برمی داری از رو پاش! اول انگشتاتو سُر بده روی دستش، از مچ به پايين. بذار اول گرمای پوستتو بچشه. بعد نوک انگشتاشو نوازش کن، با سر انگشتات. مثل شاخک های دو تا سنجاقک عاشق. بذار تمام دوست داشتنت از سر انگشتات جاری بشه تو تنش. بعد دستشو با دستات در بر بگير. بَرش ندار، می فهمی؟ در بر بگير، يه جوری که تو دستات احساس امنيت کنه. بذار با دستات آروم بشه. بعد دستشو آروم ببوس، مثل بوسيدن دست يه ملکه، در حالی که نيمی از انگشتاش خمه تو دستای تو، آروم با لبات بوسه های کوچيک بزن، دستاشو بو بکش. بوش کن، با يه نفس عميق بوی دستاشو بفرست تو ريه هات. بذار بدونه بوشو دوست داری، بوی دستاشو، بوی تنشو.

می بينی؟ اون قدرام سخت نيست، هست؟



به علاقه مندی هاش توجه نشون بده. وقتای بيکاريت کتابايی رو بخون که اون ازشون يه وقتی حرف زده. آهنگی رو گوش کن که اسمشو بهت قبلنا گفته بوده. بعد وقتی ببينه بدون اصرار اون به چيزای مورد علاقه ش توجه داری و رفتی دنبالشون، ته دلش يه جورايی تکون می خوره. يه حس خوب شروع می کنه به رشد کردن. کم کم به يه زبون مشترک می رسين باهم. به چيزای مشترکی برای حرف زدن. به افق های جديدی برای درک کردن، درک کرده شدن. تو کارات، تو زندگيت، سليقه ی اونم در نظر بگير. به خاطرش کارايی رو بکن يا عادت هايی رو ترک کن که تا قبل از اون حاضر به انجامشون نبودی. بذار آشکارا بفهمه که بهش توجه داری و برات مهمه. بذار ببينه که داری سعی می کنی تو اينترست هاش سهيم بشی. ذائقه ت رو عوض کنی. حتا جلوی بقيه، به خصوص در حضور ديگران. آشکارا بهش بها بده و بذار احساس غرور کنه. يادت باشه پشت ظاهر بی تفاوتش، يه حس قوی شروع کرده به رشد کردن.



وقتی با هم می رين خريد، بهش فرصت بده راحت و کودکانه ويترينا رو تماشا کنه و از حضور تو معذب نباشه. تو نگاه کردناش شريک شو، تو هم نظر بده، تو هم صداش بزن و چيزای قشنگيو که می دونی خوشش مياد نشونش بده. وقتی غرق تماشا و تصميم گيريه، واسه خودت بيکار اون گوشه وای نستا. آروم بيا پشتش و دستتو بذار روی کمرش. دستتو بکش روی مهره های پشتش. بذار بفهمه همه ی حواست بهشه، بذار حس کنه نزديکشی و می خوايش. بذار بفهمه حضورش برات مهمه، برات غنيمته. اگه دلش پيش چيزيه اما نمی خرتش، تو براش بخر. لوسش کن، نترس. بد عادت نمی شه به خدا، اما ته دلش چيزی جوونه می زنه. جوونه ای که اگه کم کم و به موقع بهش آب بدی، رشد می کنه و يه درخت می شه، يه درخت برای تو.



وقتی حالش گرفته ست و از حرف زدن يا تعريف کردن طفره می ره، کوتاه نيا. آروم آروم بهش فضا بده تا هر چی تو دلشه برات بگه. نه که مستقيم گير بديا، اما زيرکانه پشتکار داشته باش و در مخفی ترين احساساتش شريک شو. سعی نکن در موردشون نظر بدی، ارزش گذاری کنی يا راه حل ارائه بدی. مهم تر از همه راه حل ارائه نده. فقط گوش کن و مطمئن باش با همون گوش کردن صرف، بار بزرگی رو از رو دوشش بر می داری. راه حل نده، مگر اين که مستقيما و به وضوح ازت کمک فکری بخواد. تو لحظه های سختش شريک شو، حتا اگه بارها و بارها از شريک کردنت طفره بره. اگه خسته نشی، بدون جوونه هه رو يه قدم بزرگ به نهال شدن نزديک کردی.



وقتی می خوای بغلش کنی، پر تمنا در آغوشش بگير. بذار خواستنت رو حس کنه. بهش فرصت بده تو بغلت آروم بگيره. زمان رو طولانی کن. گردنش رو، موهاش رو، گونه هاش رو بو بکش. زير لاله ی گوشش رو بو کن، با يه نفس عميق. لذت بودن در آغوشت رو با يه بوسه ی عجولانه و بی موقع خراب نکن. بذار امنيت رو بچشه تو بغلت. بذار فکر کنه می تونه ساعت ها و ساعت ها تو بغلت بمونه. بذار گرمای تنت به تموم سلول های تنش نفوذ کنه. بذار همه چی تو ذهنش باقی بمونه. با پهنای کف دستت آروم آروم پشتش رو نوازش کن. پشت گردنش رو. پايين موهاشو. صورتتو فرو کن تو موهاش و بذار فشار تنت رو حس کنه. بذار بفهمه دلت می خواد تو هم حل بشين. با هم يکی بشين.



اگه اولای رابطه ای، بوسيدن رو بذار برای آخر ِ آخر. بذار اون قدر بهت اعتماد کنه که وقتی بوسيديش، خيال نکنه می خوای تصاحبش کنی. زمان خيلی زيادی لازم داری تا بتونی يه زنو از لحاظ روحی برای بوسيدن آماده کنی. از چند هفته و چند ماه بگير، تا حتا چند سال! نترس! اگه قصدت کام جويی نباشه، به لذت عميقی دست پيدا می کنی که ارزش اين همه صبر کردن رو داره. اما يادت باشه، برای اين که اون نهاله درخت بشه، بايد از روح يک زن شروع کنی، نه از جسمش.



بوسيدن نماد عشقه. يه جورايی عميق ترين حس ها رو منتقل می کنه. به شرط اون که بوسه ت از روی دل باشه، نه از سر کنجکاوی يا به قصد پيشروی!

وقتی می خوای ببوسيش....

اوووف، خيلی طولانيه ديگه اين يکی.. بی خيال. تا همين جاشم اگه اومده باشی کلی جلويی.

بقيه ش ديگه عجالتن در مجال حوصله ی ما نيست دوست جان.

تا بعد چه شود، قبول؟

..
  




آیا ما بلاگرها روانی هستیم؟

نشسته پیشم و زل زده به صفحه ی مانیتور . من هم تند و تند صفحاتی را که معمولن می خوانم باز می کنم . بعضی را با دقت زیر نظر می گیرم ، از بعضی می گذرم ، به بعضی زیر لب ناسزا می گویم و صفحه را می بندم ... او هم همین طور مثل ناظر مسابقه ی پینگ پونگ سرش می چرخد بین حالات من و نوشته های روی صفحه ی مانیتور . می پرسد : این چیه؟جواب می دهم : وبلاگ !باز می پرسد : خب وبلاگ چیه ؟می گویم : فرض کن یک مجله ی اینترنتی ، کمی خلاصه تر از یک مجله ... بعضی ها داستان می نویسند اینجا ، بعضیها گزارش و مقاله های ادبی و اجتماعی یا سیاسی و بعضی ها هم خاطرات و روز نوشتشان را می گذارند اینجا .تعجب می کند : خاطرات ؟ چرا خاطراتشان را توی دفترچه ی خاطرات نمی نویسند ؟سئوال ساده ایی باید باشد اما جوابی ندارم . خودم را می زنم به خواندن ! باز می پرسد : تو هم وبلاگ داری ، نه ؟ تو هم خاطره می نویسی اینجا ؟ مسائل خصوصیت را ؟می گویم : گاهی ... و نمی گویم معمولن و هیچ نمی گویم چیزهایی را اینجا فریاد زده ام که در تنهایی حتی جرات نمی کنم بهشان فکر کنم .دینگ دینگ ! از جا می پرد : صدای چی بود ؟دستپاچه صفحه ی پی ام را مینی مایز می کنم : چیزی نیست . ممکن است بروی ؟ می خواهم تنها باشم .با تعجب در حالی که دارد بلند می شود می پرسد : تنها باشی ؟ با کامپیوترت ؟!***********************************************************************

پدر و مادر و خانواده ی برادرم یک هفته ایی است مهمان منند . فردا صبح برمی گردند تهران . شرم آور است ! اما من از رفتنشان خوشحالم . باز برمی گردم به تنهاییم . زندگی جغد مانند . شب بیداری و روز خوابی ... وبلاگ نوشتن و وبلاگ خواندن و چت و ایمیل و مسیج رد و بدل کردن ، اورکات بازی و دعوای وبلاگی راه انداختن ، فحش و فحش کاری و ادا و اصول درآوردن ، شبها روشن فکر می شوم و روز باز برای زنهای همسایه پشت چشم نازک می کنم ، شبها می خندم و روز با کسالت در حالی که چشمهام از زور خواب باز نمی شود صبحانه ی بچه ها را می دهم ... عجب !*************************************************************************

از پشت میزم ، بی آن که احتیاجی باشد پایم را از خانه بیرون بگذارم . بی آن که خطری یا رنجی را متحمل شوم . خودم را به مردم معرفی می کنم ، چهره ایی از خود می سازم که بیش از آن که باشم ، آنیست که می خواهم باشم . زنی سی و چند ساله ... با قد متوسط و چهره ایی معمولی ، تنها زندگی می کنم و این تنهایی مرموز و با شکوه کرده مرا ! فرق دارم با زنهای دیگری که اینجا می نویسند . مثل آن های دیگر از سر و رویم تعریف نمی کنم ، اتفاقن خیلی هم اصرار دارم به همه بگویم معمولی ام ... چه شیوه ی پسندیده ایی برای جلب مشتری . این جوری صادق و بی ریا جلوه می کنم . خوب قلمی هم دارم ، کافیست عاشق شوم ... به به ! کولاک می کنم . مجنون شرمنده ام می شود و فرهاد بیچاره اگر قلم من و کامپیوتر پنتیوم فور مرا داشت غلط می کرد برود کوه کنی ! بترسم ؟ از چه ؟ شکست عشقی ؟ ای بابا این نشد یکی دیگر . چیزی که زیاد است در این دنیای آی سی و کابل و سیم و برد الکترونیکی آدمهای تنها ... می بینی با یکی دیگه ام ... جاتم اصلن خالی نیست !************************************************************************

توی پرانتزبا عرض احترام به خودم و آن که دوستش دارم

خودم را دوست دارم ، تو را هم ! شاید نتوانم بگویم کدام را بیشتر . تو را چون مرا دوست داری و با من مهربانی دوست دارم و خودم را چون تو دوست داشتی مرا ... هیچ سر در آوری از حرفم ؟ مهم نیست . مهم اینست که باور کنی صادقم . چند خط بالا نه به هجو کشیدن خودم بود و نه دست کم گرفتن احساسم به تو . هیچ نمی خواهم اینجا چیزی از تو بگویم . فقط این پرانتز بزرگ را داشته باش تا ادامه ی کلامم ... فرض کن خواستم مثالی زده باشم و برای این که به کسی برنخورد ربط دادمش به خودم . از دور می بوسمت ، مراقب خودت و من باش !

***********************************************************************

ما بلاگر ها که هستیم؟به ما اعتماد نکنید ! مرد یا زن ، پیر و جوان ، مجرد و متاهل ، به خدا هیچ فرقی ندارد . همه مان یک چرخ زندگیمان می لنگد . می دانم حالاست که با گوجه فرنگی و تخم مرغ گندیده ی حضار مواجه شوم . دوست دارید بگویم دور از جناب شما ؟ نمی گویم . همه مان گره داریم توی روحمان . اگر نداشتیم زندگی حقیقی و آدمهای حقیقی و مشکلات واقعی را رها نمی کردیم و چنگ نمی انداختیم بچسبیم این دنیای وهم و خیال را ... آدمهای بدی نیستیم . اما اگر روزی دیدی یکی از ما دارد از خودش قهرمان می سازد اینجا . دارد خودش را همسر نمونه ، مادر یا پدر فداکار ، زن تنهای رنج کشیده ، پسرک معصوم ، دختر زیبای شاد و شنگول ، انسان وارسته ، ... یا هر چیز دیگری که نمونه اش در دنیای حقیقی کم پیدا می شود ، معرفی می کند . شک که نه یقین حاصل کنید یا روانش پاک پاک است یا کلاش و هیچ نزدیکش نشوید . خلاصه مراقب ما بلاگرها باشید . همه مان از بد حادثه به اینجا پناه آورده اییم و تنها یک تفاوت بین ماست و آن هم همان فرقی است که بین آدمهای زنده و واقعی هم هست ! و آن این که بعضیها اینجا می نویسند تا کاری کرده باشند . راهی پیدا کنند و راهی نشان دهند . اما خیلیهایمان نقاب داریم به صورتمان ، پایش که بیاید خیلی پدرسوخته می شویم . مثل آدمهای توی کوچه و بازار و دیگر این که گفتم همه مان گره داریم . راستش من معتقدم آدمها همه دیوانه اند ... بعضیها آزارشان فقط به خودشان می رسد و بعضیها به دیگران هم آسیب می زنند . مراقب گروه دوم باشید !



"زن آبی"



×××××



هومم، دیدی وقتی توی این مسنجرت لاگین می کنی، بعدش یهویی یه صفحه ی آفلاین مسیج باز میشه، بعدش تو یه کلی خوشحال میشی، بعدش هی اون اسکرول باره اون بغل صفحه ی آفلاین مسیجهات هی مربعش کوچیکتر و کوچیکتر میشه، بعد تو هی خوشحالتر و خوشحالتر میشی که به به چقدر آفلاین دارم!بعدش تازشم، وقتی نیگا می کنی که کی برات آفلاین گذاشته و اینهمه آفلاین گذاشته یه کلی دیگه اونموقع ذوقمرگی!

.....

دور شدیم از بحث ها، بحث اصلی این بود که کوچیک شدنه و کوچیک شدن و بازم کوچیکتر شدنه اون مربعه تو اسکرول بار به ادم لذتی میده که تو هیچی دیگه نیست.



"ديوونه"



×××××



می دونی تازگی ها کلی شجاع شدم. دارم رو بعضی احساساتم سرپوش می ذارم و بعضی حس هامو تقويت می کنم. دارم يواش يواش ياد می گيرم که مرد رو اونجوری که خودم خوشم مياد دوست داشته باشم. دارم ياد می گيرم به روش خودم کشفش کنم. آدما با هم فرق دارن. هيچ آدم ديگه ای رو نمی شه عوض کرد. فقط خودتو می تونی عوض کنی. دارم سعی می کنم نگاهمو نسبت به مرد عوض کنم. رفتارهاشو جور ديگه ای تعبير کنم. چشمامو ببندم و تصور کنم اونجوری که دلم می خواد بهم عشق می ورزه. خيال بافی می کنم. تازگی ها اينو تو وجود خودم کشف کردم که اگه اون جوری که من دلم می خواست باهام رفتار می کرد می تونستم عاشقش بشم. اين خيلی پيشرفته. يعنی اينکه عشق غير ممکن نيست. برای همين خيالبافی می کنم در موردش و سعی می کنم حس هامو تقويت کنم. مهم نيست که هيچوقت ياد نمی گيره چه جوری منو نوازش کنه. مهم نيست که توی فرهنگ لغتش پوست کشيده شب معنی نداره. مهم اينه که رفتارهاشو به نوازش پوست کشيده شب هام تعبير کنم. مهم اينه که تصور کنم يه نفر وجود داره که منو اونجوری که دلم می خواد دوست داشته باشه. اين خيال بافی ها حالمو خوب می کنه. نمی دونم يه آدم خيالباف می تونه مامان خوبی باشه يا نه...



"آبی"

..
  




و خری که من باشم!

به قول اون رفيقمون: "لاف عشق و گله از يار زهی لاف دروغ"

يکی نيست بگه آخه بچه جان تو که آدم نمی شی، ديگه چرا الکی خودتو تهديد می کنی آخه! اين اداها رو جلو يکی درآر که نشناستت!

مثل سگ منتظره، بعد تيريپ دل خوری و خط و نشون مياد!!

راست می گی دور اون سيمو خط بکش و بی خيالش شو از اساس. پايه ای؟ ها، من که می دونم جوابت عمرنه، پس ديگه جلو من يکی فيلم بازی نکن سر جدت.



آبجی جون، آدم نمی شی. نه که نمی تونی ها، از اساس تو ذاتت ننوشتنش. اينه که زنده گيتو بکن و بشين سر جات بذار باد بياد.

خلاص.





بعدشم اين که آی جماعت مرده پرستی هستيم ما مردم! داشتم فکر می کردم اگه تو مراسم تدفين و ختم و شب هفت و چهلم باشم ديگه چه تحويلی می گيرن ملت! طرف تو اوضاع عادی دستی دستی داره منو به کشتن می ده ها، حالا اين جا تحمل نداره يه خارو تو پای من ببينه؛ حکايتيه خلاصتن!





ها تازه،

زبون اين رفيق کويريمو دارم خوب می فهمم اين روزا.

هوووم، تنها دوست هم سن من!

خوب اون چند وقت گذشته برای درک کردن حرفاش زيادی بچه بودم به گمونم، حالا تازه دارم حس هم سن بودن می کنم باهاش.

و در عين حال بدفرم معتاد اون طنز گزنده شم. عيب و ايراداتو به صراحت می ذاره جلو روت، غش غش می خندی و تو دلت می گی: راست می گه.

هنر می خواد جان من، کار هر کسی نيست.





غريبه اين روزا خيلی پروانه ای و رمانتيک شده. از يه طرف آرامش دارم و از جنگ های صليبی خبری نيست و سر هر کسی به کار خودشه و اين غنيمته. از يه طرف ديگه می ترسم شوخی شوخی بدعادت بشه و يه هو بی خيال رفتن بشه از اساس، اون وقت خر رو بيار و باقالی بار کن! تازه شم در راستای کند ذهن شدن اين چند ماه اخيرم، ديگه زياد نمی تونم تشخيص بدم کی داره به خاطر شرايط فعلی و مريضی و الخ تحويلم می گيره و هوامو داره، و کی به خاطر خودم! اينه که ديگه رفتارم با آدما رو حساب نيست ( حالا نه اين که قبلا بوده!). بعد واسه همين يه جورايی نسبت به همه چی شک دارم و به همون نسبت بی تفاوتم. خوب راستيتش اينه که همچينم حس خوشايندی نيست. اما وقتی دارم می نويسمش يعنی اين که هست، بدجوری هم هست.

فکر کنم اعتماد به نفسم يه جا وسطای راه افتاده باشه تو جاده.





دخترک برای اين که مارس نشه رفت برام شامی آشپز چپ دست خريد!

اگه بگن پنج تا چيزو نام ببر که باهاشون حال می کنی اين روزا و کشتی شکستگی ت يه خورده از يادت می ره، يکی شون بی شک اين دخترکه، هووم، سه تاشونم وبلاگای ديوونه و آليس و ايزد بانوه، پنجمی شو نمی دونم اما فعلا!

خلاصه که ماچ ماچ کلی تا.





در مورد اون گاوه چيزی نمی گم. بايد يه خورده اين دل تنگی فجيع آروم بشه، بعد.

يه بالش و بغل بغل دل تنگی.





آخرشم اين که از حال و هوای ما اگر خواسته باشيد، سلانه گوش می ديم نان استاپ و گه گاهی به عنوان فعاليت فوق برنامه جيپسی کينگ؛ و لاغير!



تمت.

..
  



Tuesday, August 10

نوشتن شغل نيست. بلکه پيشه ی اوقات ناخشنودی ست.

"ژرژ سيمنون"



*****



پرم از حرف هايی که ديگر رمقی نمانده برای نوشتنشان. از تجربه ی سختی بازگشته ام. هرچند نه به سختی دوتای اول. حالا ديگر چيز زيادی نمانده برای چشيدن.

شيوه ی جديدی را پيش گرفته ام. زندگی نباتی. زندگی که نه، زنده گی.

حالا ديگر فقط سبز می مانم تا خيال هزار و يک باغبان راحت باشد و راحت بماند و آب در دلشان تکان نخورد.

زنده گی نباتی را به عرصه ی سيمرغ چه کار!



زنده گی نيز تقديری ست؛ نه؟



*****



کارهای برجسته ای که آدمی به پيروی از وسوسه ای درونی می کند بايد ناگفته بماند؛ همين که آن را به زبان بياوری و از آن لاف بزنی چيزی بی هوده و بی معنی جلوه می کند و پست و بی مقدار می شود.

"بارون درخت نشين --- ايتالو کالوينو"



بعضی حس ها، ساخته شده ن که به قالب کلمه در نيان. بعضی چيزها رو اگه بخوای بنويسی، مثل پوسته ی برنج روی سطح شناور می مونن و هيچ وقت به عمق نمی رن.

حرف هايی هست برای نگفتن،

حس هايی هست برای ننوشتن.



*****



رخوت روزهای کش دار تابستان... حجم ناگفته ی هذيان های تب دار... و سايه ی مرداد شوم لعنتی...

هر سال... هر بار...



حالا ديگر کشتی شکسته ام به گل نشسته.

حالا نوبت تن دادن به نم ناکی ساحل پرخميازه است و تماشای پوسيدن.

آهسته... اما پيوسته.



*****



گمان نمی برم شکيبايی درمان انتظار باشد. شکيبايی خيالی ست که ما برای رهايی از رنج انتظار و نااميدی، آن را ابداع کرده ايم.

"ما عشق را از بهشت به زمين آورده ايم --- هيوا مسيح"



بايد بگم که:

بی معرفت.

..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017