Desire Knows No Bounds




Sunday, May 29, 2005

آتش در نيستان گوش می دم..
مرد را دردی اگر باشد خوش است
..
پرم می کنه اين نوا
پرم می کنه از تو
انگار که همين جا کنار من نشسته باشی و با صدای خودت شعرش رو برام بخونی
روی لبه ی جدول کنار خيابون راه می رم و به تو فکر می کنم
کتابی رو که روز آخر دم خونه بهم دادی ورق می زنم و به تو فکر می کنم
گوجه سبز می خورم و به تو فکر می کنم
can't live گوش می دم و به تو فکر می کنم
هيچ کار نمی کنم و به تو فکر می کنم
...
هنوز هر روز صبح اولين کلمه ای که به زبون ميارم اسم توه
و هنوز با کوچک ترين تلنگری دلم پر می کشه
.........
..
  



Friday, May 27, 2005

..
  




پشت پنجره ای
با پرده های ضخيم
در خانه ای
که کسی نمی داند کجاست
در دورانی که بارها تکرار شده
نشسته ام
کتاب می خوانم
واقعه
به نهايت ساده ولی تلخ است
ترس
ترسی که از آن عار دارم
ترسی که از زخم دردناک تر است
ترسی که از مرگ هم
دورتر می کند مرا از زنده گی
..
..
  




توی دلم به خودم می‌گویم:
فکر می‌کردی از این بدتر نمی‌شود. دیدی شد؟ دیدی بدتر و بدتر شد؟ دیدی آن بد سابق چه‌قدر پیش وضع این دوسه روزه‌ات به‌تر بود؟ دیدی چیزی عوض نمی‌شود؟ دیدی هیچ‌کس نمی‌تواند کمکت کند؟ دیدی زمان حلال مشکلات نیست؟
..
  




گمانم دو هفته ای باشد که وبلاگ ننوشته ام.. شايد هم بيشتر..
آن قدر کار و گرفتاری و شلوغی و اتفاق نازل شد که فرصتی برای من باقی نماند.. برای منی که روزمره هايش را اينجا قرقره می کند و بيرون می ريزد..
حالا اما برای اولين بار با کی بورد جديد نشسته ام پای صفحه ی اديتور و مانده ام از چه بنويسم.. از چه که نه، از کدام..

اين روزها سفت و سخت دچار پروژه ی پايان ترم معماريم و وقتی برای سرخاراندن ندارم.. مطابق معمول همه ی کارها مانده برای دقيقه ی نود و من هم که عادت دارم به نعل کردن مورچه!
اما در عوض به بهانه ی اين پروژه مقادير زيادی دچار افزايش مهارت های کامپيوتری و نرم افزاری و اختراعی و ابداعی و الخ شدم که خوب، می ارزيد.. هر چند پروسه ی مايا با شدت فراوان دچار ديوار خوردگی شد، اما باز هم کارها نسبتن خوب جمع و جور شده، لااقل خوب تر از آن چه که انتظار داشتم..

اوضاع خانه آرام است.. از آن آرام ها که همه طفره می روند از برخورد با هم.. بعد از آن شب کذايی هفته ی پيش، آقای پدر وقت و بی وقت از بيرون زنگ می زند که " چه خبر؟! " و طفلکی هيچ بار از هيچ خبری خبردار نمی شود.. ديروز که زنگ زد برای ناهار می آيد، هرچه سعی کردم بی خيال آمدنش شوم نشد که نشد، آخر سر برايش غذا درست کردم، چون می دانستم خورشت بادمجان بخور نيست.. غذا را چيدم و رفتم سروقت کار خودم.. بيرون که آمدم ديدم خوابيده و بعد هم که تلفنی احضار شد به کارگاه و من حتا نرفتم بدرقه اش تا دم در اتاق.. در را که بست و رفت، ديدم هندوانه قاچ کرده و کذاشته روی کانتر.. بغض لعنتی که تمام اين مدت راه گلوم را بند آورده بود رها شد .. ماه هست به گمانم که چشم هايش را نگاه نکرده ام.. حالا از پدر فقط سايه ای مانده که ردش را وقتی می رود با چشم دنبال می کنم.. شب به خواهرک اعتراف کردم که " خيانت کردم به عهدمان و آقای پدر را در حد يک ناهار مورد علاقه ی ظهر پنج شنبه تحويل گرفته ام. اما قسم می خورم که ناهارش را تنها خورد بی هيچ حرف و مخلفاتی..." .. دخترک هم اعتراف می کند که هربار پای تلفن بعد از تمام بی محلی هايش با پدر و جواب سوال هايش را ندادن، بغض راه گلويش را می بندد.. مادر خانم هم از آن طرف می گويد " خوب کردی.. گناه داره.. فکش رو جراحی کرده و کلی حالش بده.. " .. پوووووف.. عجب غريبه بازاری شده.. کجاست آن رابطه ی پدر و دختری که من معتادش بودم، پدری که عزيز کرده اش بودم و روی حرفم نه نمی گفت حالا تمام ترسش حرف زدن با من است و از تنها ماندن با من فرار می کند.. و من که حتا تحمل ديدن سردردش را هم نداشتم، حالا از جراحی هايش هم بی خبرم.. روزگاری ست...

پياده راه می روم، تمام طول خيابان طولانی پر درختمان را در رخوت بعدازظهرهای بهاری کشدار.. و فکر می کنم که چه حيف که تو نيستی تا در سکوت راه رفتنم همراهيم کنی.. حالا ديگر همين خيابان طولانی به سادگی به تو می رسد.. کافی ست رد همين جوی کنار خيابان را بگيرم تا به آن جا برسم که تو هستی و آرام است ومشرف است به درخت های خيابان ما و از قضای روزگار همسايه ی فضولی هم ندارد! .. هه، خنده ام می گيرد از بازی های اين سال کاهويی، از تو، از حرف هايت، و از خانه ای که همسايه ی فضول ندارد..... ياد حرف هايمان ميفتم، شنبه ی دو هفته ی پيش.. ياد لحن صدايت.. ياد سوال هايت، ياد جواب هايم.. و ياد تو.. با همه ی آن چه که بود و هست.. و تمام آن چه که هست و می ماند و دست نمی خورد..
حکايت، همان حکايت آشناست.. مرا از تو گريزی نيست.. هر دو اين را خوب می دانيم..

پنج شنبه ی قبل بود که من به رسم ايام مضارع، سر شب خوابيده بودم تا نصفه شب به کارهايم برسم که تلفن زنگ زد.. با کلی عصبانيت گوشی را برداشتم، بی حوصله و بداخلاق.. در کمال شگفت زدگی، قرمز جان بود از ديار برف، به رسم انی گيون ترزدی های مان ، به هوای چيرآپ کنان اين جانب.. گوشی تلفن را ماچی فرموديم، آبدار!!.. صدای خنده هاش همان بود که بود، حالا گيرم با بغضی گاه به گاه از سر دل تنگی.. با دغدغه بزرگ دستشويی بی شلنگ و نبود آفتابه و بنابراين آب پاش و بالطبع روئيدن قريب الوقوع شمعدانی و بيد مجنون و سرو و چنار!.. جاش خالی ست لعنتی، خالی تر از آن چه خيال می کردم.. دتس د فاکينگ لايف..

می دانی.. گاهی نگاه می کنی و می بينی عجب، زندگی در برهه ای از زمان جاری بود و حالا در همان برش ايستاده است.. درست در همان تصوير جاری اش ثابت مانده..
گاه به گاه ميلکی می پراکنيم من و فيزيک دان های خطه ی آمريکا.. حال و هوايمان اگرچه فرق کرده، اما حس هايمان و دوستی هامان و دوست داشتن هايمان همان است که بود.. همان دوستی بی توقع سبک شاد.. هنوز هم با هر نامه ای مشعوف می شوم زيادتا و کلی می خندم و خلاصه گپی می زنيم اساسی در عالم فاصله و مجاز.. دوستشان دارم..
گاهکی هم که نه، کمتر از گاهک شده ديگر، به عدد سالی کمتر از انگشتان يک دست با درخت جانم حرف می زنم و با رفيق کويری م.. مثلن به بهانه ی تولدهاشان.. هنوز لحن صدا همان است و سلام همان است و ...ها هم همان.. انگار نه انگار که يک سال و چندی گذشته و هزار اتفاق و حرف و حديث و الخ.. می دانی.. نمی دانم که بايد خوب باشم از اين صدا، يا غمگين.. دوستشان دارم.. دوستم دارند.. و اين دوستت دارم هنوز با همان رنگ برجا مانده است..
من اما؟
...

How many roads must a man walk down, before you can call him a mar?

بعضی از لحظه ها هستند در رابطه، که به پياز خوردن می مانند.. به پياز خوردن همراه چلوکباب سلطانی مخصوص با دوغ و ماست موسير و و مخلفات.. مشغول خوردن که هستی، وسوسه ات می کند و اجتناب ناپذير است و تسليمش می شوی.. خماری لذت خوردن که می پرد اما، طعمش کلافه ات می کند و دنبال راهی می گردی که خلاص شوی از بقايايش.. و با خود عهد می کنی که بار ديگر وسوسه نشوی و تجربه نکنی و الخ..
حس آن روز من هم همان بود.. حتا همان لحظه هم خوب می دانستم که بعدترک دچار چه حسی خواهم بود و چه به جای خواهد ماند.. با خودم عهد کردم که ديگر هرگز تکرارش نکنم.. اما تاثيرش هنوز هم مانده..
نمی دانم.. اما تمام اين بلاتکليفی ها، روی لبه ی مرز راه رفتن ها، خواستن ها و نبايدها، انتظارها و اصطکاک ها و دل خوری ها و چه و چه همه خسته ام کرده اند.. باز هم رسيده ام به همان نقطه ی اول.. اشتباه است دچار رابطه ای باشی که متوازن نيست.. دچار رابطه ای که معلق مانده ميان حاشيه و متن.. رابطه ای که بخشی اش را می خواهی و قسمتی ش را نمی خواهی و تمامش برمی گردد به خودخواهی ها و ندانم کاری های خودت و می آزاری و آزرده می شوی و خراش می دهی و......
قرار است چه بخواهيم از دوست داشتنمان، از دوست داشته شدنمان؟؟
می دانی
نمی شود با يکی لذت ببری و با ديگری آرام شوی و با آن يکی بخندی و در نهايت دلت جای چهارمی باشد و هر سه تای قبلی فقط در حاشيه.. نه، نمی شود.. انصاف هم نيست و اخلاق هم نيست و اصلن هيچ نيست جز هوس بازی ..
و تمام که بشود، باز تو می مانی و تو و بوی پياز..
لعنت به من اگر باز هوس پياز کنم بی آن که عواقبش را به ياد بياورم..

شايد هنوز هم ادامه داشته باشد..
..
  



Tuesday, May 17, 2005

بيست و هفت اردی بهشت هزار و سی صد و هشتاد و چهار

نه اولین است و نه آخرین
اما این چند خط نیز
یادگار بماناد برای تو
که یادم/یادت/یادمان باشد
همه‌ی همهمه‌های بی‌نشان جهان
سرود مهر من است برای تو
و تپش قلب صنوبری‌ام
بسته به صنوبری دیگر
در قامت سروی

تولدت مبارک

زن بی اجازه
..
  



Thursday, May 12, 2005

گاهی هم بعضی روزها مثل امروز، دريا از تلاطم باز می ايستد و نفسی تازه می کند.
گاهی روزها مثل امروز هيچ موجی خواب شن های ساحل را برهم نمی زند.
گاهی حتا پرنده ای مکث می کند بر لبه ی پنجره ات، به هوای آبی شايد.

گاهی وقت ها خواب بی کابوست را هيچ دستی برنمی آشوبد..
روز، رنگی ست و عطر ليمو دارد و تو، بی آن که بدانی کجای اين راهی، بی واهمه چشم به آبی آسمان می دوزی و هوای دم دمه های صبح را فرو می دهی و تمام کابوس های شبانه ات را از ياد می بری..
گاهی دل پر می کشد و تو ردش را تا دور، تا افق دنبال می کنی و لبخند می زنی و باور می کنی که زنده ای و زندگی هست و راه هست و چاه هست و هراس هست و هنوز هست..
هنوز هست..
..
  



Wednesday, May 11, 2005

صدات از اون صداهای سردرد دار بود
از اون صداها که اولش اون قدر بد بود که ته دلم درد می پيچيد
بعد اما وقتی يه عالمه حرف می زدم و يه عالمه می گذشت
يه دفه حواسمون جلب می شد که اهه
ديگه صدات بد نيست که
ديگه دردات يادت رفته
لااقل واسه همون سه چار ساعت کوتاه
بعد می گفتی اين تنها اتفاقيه که می تونه خوبت کنه
بعد من هم کلی خوبم می شد

حالا اما که ديگه نمی شه خوبت کنم که
حالا فقط درده می پيچه و هيچی خوبش نمی کنه
حالا فقط تون اون صدا
همون تون جادويی
می پيچه تو گوشی و من لرد می بندم
و پرت می شم به تا همين چند روز پيش
به گذشته
به گذشته ای که هنوز نگذشته
که هنوز حاله
هنوز هميشه ست و
هنوز هر روزه
و هنوز شفاف مونده
و هنوز ...
..
  




× آيا به راستی خوب بودن در دنيای معاصر مترادف با خود ويران گری شده؟
× به راستی چه کسی گناه کار اصلی ست؟
خدا، چون درخت سيب را در باغ بهشت کاشت يا حوا، چون سيب را چيد؟
× ناگهان يک روز سر و کله ی گريس پيدا می شود و به ساکنان داگ ويل قول می دهد که هر آن چه را که آن ها از او بخواهند انجام دهد. و مسلما اين احمق های دهاتی درست و حسابی از گريس بهره کشی می کنند. اين تسلط ناگهانی بر يک انسان است که آن دهکده را فاسد می کند. از طرف ديگر گريس تقريبا خودش را بی هيچ قيد و شرطی تسليم اين مردم می کند، او خودش را مانند سيب رسيده ای عرضه می کند و سپس از اين که چيده شود حيرت می کند.

لارس فون تری يه


× مساله، مساله ی تن دادن به انتظارهاست. به نظرم، موفقيت باعث ترس می شود. يک دفعه به خودت می گويی: " آيا می تونم دوباره اين کارو تکرار کنم؟ " و وقتی شروع کردی به پرسيدن اين جور سوال ها از خودت، خلاقيت وجودت را به مسير غلطی می کشانی. بنابراين بايد از آن دور بشوی. به خودم گفتم: " خيلی خوب، اين پارسال بود، و سال بعد يه جور ديگه ست. ".
× کلمه ی Limerence را شنيده ای؟ از روان شناسی می آيد، يعنی عشق وسواس گونه، حالتی شبيه به اعتياد، يعنی به کسی معتاد بشوی. نمی دانم تا به حال برايت اتفاق افتاده است يا نه. مطمئنم که اين کلمه در فرهنگ لغت نيست، اما در روان شناسی هست.
اين عنوان زندگی من است!

نيکول کيدمن
..
  




محمد مستملي بخاري، شرح تعرف:
عشق را از عشقه گرفته‌اند و آن گياهي است که در باغ پديد آيد در بن درخت. اول، بيخ درزمين سخت کند، سپس سربرآورد و خود را در درخت پيچد و همچنان مي‌رود تا درخت را فرا گيرد و همچنانش در شکنجه کشد که نم در ميان رگ درخت نماند و هر غذا که به واسطه‌ي آب و هوا بر درخت مي‌رسد، به تاراج مي‌برد تا آن‌گاه که درخت خشک شود.
عشق نيز چون به کمال رسد، قواي او را ساقط گرداند و حواس را از منافع، منع کند و طبع را از غذا باز دارد و ميان محب و ميان خلق ملال افکند. از صحبت غير دوست سآبت گيرد و همه معاني از نفس او جذب کند يا بيمار گردد يا ديوانه گردد و در اصطلاح عالم برماند يا هلاک کند.
..
  



Tuesday, May 10, 2005

اااااااااه
حالم داره ازم به هم می خوره بدفرم
حالم از اين ترسيدنام به هم می خوره
حالم از اين منجی عالم بشريت بودنم به هم می خوره
حالم از اين همه چيز رو پرفکت خواستن به هم می خوره
حالم از اين که به وضعيت موجود راضی نمی شم
به اينی که هست عادت نمی کنم
به تمام اين سال ها عادت نکردم
از همه ی اينا به هم می خوره
به آدمای دور و برم نگاه می کنم که چه آسون وضعيت موجودشون رو می پذيرن و خودشون رو وفق می دن و تکليفشون با خودشون و مردم و دنياروشنه
از اين که تکليفم حتا با خودمم معلوم نيست به هم می خوره

از همه بدتر حالم از اين همه غر زدنام از همه به هم تر می خوره که!
..
  




توپ تو زمين منه ديگه
بالاخره نوبت من شد
وقتی که داشت تهديدش می کرد که به من می گه، صداشو می شنيدم
از اون صداها بود که ازش متنفرم

وقتی زنگ زد و با من حرف نزد
وقتی پرسيد من بوده م که با موبايلش تماس گرفته م يا نه
فهميدم ترسيده
هنوز براش مهمه لااقل
اما می دونی چه حسی داشتم؟
اون صداهه
اون تون صدای لعنتی
منو ياد پارسال انداخت
ياد اون شبا و روزايی که آرزو می کردم يکی از در بياد تا از شر اون حس لعنتی خلاص شم
اما همه تنهام گذاشته بودن
خودم گفته بودم
اما بد بود
بد و ترسناک
آرزو می کردم يکی بياد تا مجبور نباشم تنهايی تحملش کنم
اما هيشکی نبود
و من از ترس می لرزيدم
می لرزيدم و به بالشم پناه می بردم و روز تموم نمی شد و شب تموم نمی شد
می دونی
مثل اين می مونست که از ترس شکنجه
از ترس زندان بانه
از دست زندان بانه به آغوش خودش پناه ببری
فقط خودش باشه که يه کاری کنه که نترسی

بعد حالا اين صداهه دوباره منو ياد همون روزا و شبای لعنتی انداخت
شايد الان اونم آرزو کنه تنها نباشه
می خوام برم پيشش، اما می ترسم کارو خراب کنم
براش دعا می کنم کم نياره
براش دعا می کنم نترسه
براش دعا می کنم نشکنه
.
.
.
..
  



Monday, May 9, 2005

دلم می‌خواهد کتاب‌های این تحقیق نفس گیر را با یک بسته فیش و یک شیشه عطر و دو عدد روان‌نویس سبز و بنفش وکیف قرمز رنگ لوازم آرایش بگذارم توی کوله ام و بیایم پیش تو. لباس هم احتیاجی نیست، ملافه ی نرم و بلند روی تخت تو باشد لباس من. بیایم آن‌جا و دراز بکشم وسط اتاق، تو کارهایت را انجام دهی، من فیش‌هایم را بنویسم و نگاهت کنم. گاهی برایم شیرقهوه و بیسکویت بیاوری، گاهی موسیقی را بی‌هوا عوض کنی، گاهی سه‌تار بزنی و من هروقت دلم خواست محکم محکم بچسبم به تو. هر دلم خواست. هر وقت دلم خواست. هر وقت دلم خواست.
..
  




يه عالمه وقته که وبلاگ ننوشتم انگار
خوب البته حرفيم ندارم برا زدن
جز روزمره ها

نمايشگاه کتاب، اونم سه بار
کلی تا چسبيده شد
يه عالمه هم کتابای جيگر دکوراسيون و اسپانيش خريده شدم
از اون نمايشگاه رفتنای آروم ِ با خيال راحت بود
به اضافه ی دو عدد رستوران جديد: لينت و گل سرخ رضاييه!
می دونی
اين جور وقتا خوبم
تا تو اون لحظه هه هستم خوبم
اما بعدش بد می شه
کلی بد
بعد واسه همين سختم می شه
نمی دونم..
اون ترسه
اون سايه هه
اون صداهه
اون انتظار لعنتيه
همه شون دست به دست هم می دن که بدم کنن
وگرنه خوب می شدا
از اون خوبای سبک
دلم می خواد اينو بدونی

کلاسا خوبن
سرمو اون قدر شلوغ می کنن که فکرام برا يه کمم که شده از يادم برن
با رنگا حال می کنم
هرچند که بلد نيستمشون
خوب اينم فهميده م که اين کاره نيستم از اساس
اما عجالتن به روم نميارم
می ذارم سرم گرم بمونه

به دنيا اومد!
واقعنی ِ واقعنی
اصلن فکرشو نمی کردم

زنگ می زنی که قضيه ی تلفنه درست شده
و معذرت می خوای بابت اون اس ام اس
تو کافی شاپم
صدام سرحاله
و نمی فهمی که چه حاليمه

نازنين رفت
برا يه عالمه وقت رفت
بعد يه هو جاش بدجوری خالی شد
بچه ها شبش اومدن خونه ی ما
تا صبح بيدار بوديم و آبجو خورديم و مزخرف گفتيم
اما بازم خالی بود که
امروز زنگ زدم به مامانش
اووووه تا غمگين بود صداش

کلاسمون تو کاخ برگزار شد
خوب بود
خوب و آفتابی
يه جای دورو انتخاب می کنم رو چمنای نزديک استخر
رو زمين می شينم و تکيه می دم به يه درخت قديمی
دل تنگمه
خط می کشم و رو کاغذم آب می چکه
بچه ها ميان پهلوم هی
ميان می شينن باهام حرف بزنن
انگار که با مامانشون
اوووووه
چه قد بچه دارم که
خلوتمو به هم می زنن
اما عيب نداره
بچگی شون سرحالم مياره
ولی خيلی بالا نگام می کنن
انگار که حرفام وحی منزل باشه
اينش بده
چون نمی فهميم همو که

استاده مياد می شينه و ديگه نمی ره
تکيه می ده به درخت من
ياد کتاب بعد پنهان ميفتم
طبق نوشته ی اون کتاب الان وارد فضای کاملن خصوصی من شده
تقريبا مماس
بعد باز طبق اون کتابه بايد می فهميد اون قدر بامن صميمی نيست که بتونه اين مدلی به درخت من تکيه بده
بوی مرد می ده
بايد کتابه رو بدم بهش بخونه
شروع می کنه اسکيسمو تموم کردن
حالت درختامو عوض می کنه
درختای خودمو بيشتر دوست داشتم که
ديره
بچه ها ميان دورمون جمع می شن که بريم استاد ديگه
جواب هيشکيو نمی ده و کار خودشو می کنه
جو يه جوريه که خوشم نمياد
پا می شم

منگ بی خوابی ديشبم
با بچه ها نمی رم ناهار
می پرسن چون استاد هم باهامون مياد نميای؟
جيزز
باز سوژه و حرف و حديث
به درک
به تخمم هم نيست ديگه

ميام پهن می شم رو تخت
بايد ببينم چه مرگمه
چه قد خاليمه آخه
هيچی حتا يه کم هم که شده پرم نمی کنه
چرا آخه
يه وقتای کمی خوب می شم
سرحال می شم
اما پر، نه
صورتمو فرو می کنم تو بالشم
اشکام سرريز می کنن
می دونی؟
می دونم که نيستی
اما باورم نشده
هنوز باورم نشده
و قرار هم نيست باور کنم
ته دلم با اطمينان دارم می گم تمام اينا مقدمه های معجزه هن
درست عين سناريوهه
نبودنت
کلاسه
استاده
پيشنهادکاره
مامانه
باباهه
ماشينه
در راه بودن تابستونه
حرفای نيلوفر
همه شون تو قصه ی منم بودن ديگه
بعد می ترسم يه هو
از چيزی که خواسته م هميشه
و از اين که اگه برآورده بشه چی
سردم می شه باز

هر وقت خيلی خيلی می ترسم
زنگ می زنم به زندان بانه
صداشو که بشنوم
خيالم راحت می شه
از صداش معلومه که هنوز عاشقمه
زياد
نمی دونم چرا اين جوری از ترسم کم می شه
گوشيو که می ذارم
دوباره اشکام سرريز می کنن
بدم مياد
حقم نيست
از خودم بدم مياد
از ترسيدنم بدم مياد
از تلفنه بدم مياد
حتا از تو هم بدم مياد
فکر می کنم تو منو هل دادی اين تو دوباره
فکر می کنم اگه می خواستی می تونستی عوضش کنی
بعد می گم...
اصلن به جهنم که من چی می گم
هر چيم بگم که هنوزهمينيه که هست که
هنوز همه جا پر از سايه ست
و هنوز من از سايه ی خودم هم می ترسم
هر روز می ترسم
هر روز
هر روز
هر روز
.
.
.
..
  




بیا غم‌هایمان را ته‌ته دل‌مان مخفی کنیم و این روز‌های باقی‌مانده را، این روزهای باقی‌مانده‌ی عمر من که آرام‌آرام رد دست‌هایم را از روی همه چیز پاک می‌کنم به‌تر سپری کنیم. تو بگو آن جمله‌ی جادویی دوستت دارم را. من محکم‌تر دست‌هایم را دور تنت بپیچم و هر دو انگار که همه‌ چیز را از سر گذرانده باشیم.
عجب بن‌بست عابرکشی دارد آن دو شاه‌راه به ظاهر نورانی. از پنجره‌ها نگاه کن. دیده‌ای زنی را
که غم‌گین
که تنها
که بی‌قرارپیرهن سیاهش را در انتهای شاه‌راه بن‌بست پاره کند؟
تمام راه‌ها و شاه‌راه‌های من بن بست می‌شد. من امتحان کردم. یکی از یکی تاریک‌تر و باریک‌تر و نفس‌گیرتر. حتا چشم‌های تو. اما بیا و ببین، زن تسلیم نمی‌شود. خسته می‌شود، تسلیم نمی‌شود و درمانده‌گی‌اش را مثل اوراق هویت‌اش در جیب‌هایش مخفی می‌کند. ببین تنها طناب دار رابط زن و آسمان است. ببین پاهای برهنه و ساق‌های سپید که نه بلند است و نه کوتاه و رد دست‌های جوهری روی سپیدی لوس و زننده‌ی دیوار.
شاعران دروغ می‌بافند
نویسنده‌گان دروغ می‌بافند
فیلسوفان دروغ می‌بافند
ما دروغ‌ها را می‌نیوشیم و باور نمی‌کنیم که
زنده‌گی
سخت
است
.
..
  



Monday, May 2, 2005

اووووه
چه همه غر زدم!
...
امروز آخه سگ بودم از اساس
از اون سگ های دوبرمن حسابی
فشاره زياد بود آخه
خيلی زياد
ديروزو می گم
و نمی دونستم چه جوری بايد هندل کنم
..
می دونی
امروز واقعنی واقعنی دلم می خواست برم و ديگه هيچ راهی برای برگشت نداشته باشم
لااقل يه کوچولو که می شد زندگی کرد که
نه؟
..
می دونی
يه وقتايی مثل امروز همون که فقط بوی عمو خسرو باشه کافی بود تا کلی بهتر شم
همون قد که دوباره بتونی خيال کنی و دوباره بتونی به يه معجزه اميدوار باشی
کاش بودی هنوز
..
  




به آبی می گم ديوونه ای
اين دوست داشتن يه طرفه ست
سوء استفاده ست
می گه من معامله نمی کنم که
عشقمو و دوست داشتنمو قرار نيست بفروشم که
من کاری رو می کنم که دلم می خواد
به تمامی
بدون اين که به سود و بهره ش فکر کنم
بدون اين که حساب کتاب کنم که آيا سرمايه ی اوليه م لااقل بر می گرده يا نه
نه
من اهل معامله نيستم
..
آره خوب
وقتی آدم محبتش از روی حساب کتاب نباشه
به قصد معامله و سود نباشه
ديگه چيزی آزارش نمی ده
يا اگرم بده، جای گلايه نداره
چيزيه که خودش خواسته
و همون حسی که از محبت کردن و دوست داشتن بی شائبه دچارش می شه
همون کافيه به گمونم
..
از اين که روابطم بر اساس بايد و نبايد، يا از سر وظيفه باشه بدم مياد
دوست دارم وقتی دلم می خواد با کسی حرف بزنم، بهش زنگ بزنم
نه اين که زنگ بزنم بهش، چون اگه زنگ نزنم زشته!
دوست ندارم تبريک گفتن هام از روی بايد باشه
بيرون رفتن هام به عنوان تشکر باشه
..
آره، خودخواهيه، از خود متشکر بودنه، يه طرفه بودنه، بی ملاحظه و بی انصاف بودنه
آره
همه ی اينا هست
اما بهتر از تظاهر کردنه که
بهتر از نقش بازی کردنه
..
نه قراره تئوری بدم
نه قانون وضع کنم
نه هيچ چيز ديگه
فقط يه وقتايی دلم می خواد بگم به درک
به جهنم
يه وقتايی دلم می خواد حوصله ی هيشکيو نداشته باشم
نخوام توضيح بدم چمه
کجام
کجا می خوام برم
کی می رم
کی ميام
با کی می رم
با کی نمی رم
..
چرا هميشه بايد داد بزنيم تا صدامون به گوش بقيه برسه؟!
..
آقاجان
اين جانب يک آدم عوضی دمدمی مزاج مودی فرصت طلب سوء استفاده چی بی ملاحظه ی بی انصاف هستم
که واجد شرايط هيچ لطف و محبتی نيستم
جنبه شم ندارم
اهل جبرانشم نيستم
..
خلاص.
..
  




هووووممم
نمی دونم اگه امروز جمشيديه هه نبود
اگه اون آفتاب دل چسب و باد ملس و بوی اقاقياهای آويزون بالای سرمون نبود
آيا بازم می تونستم طاقت بيارم يا نه
..
يه عالمه وقت تو همون پاگردی که دوستش دارم
خلوت موسيقی و بوی اقاقيا
هه
حالا ديگه حتا نمی دونم کی پشت علف ها گم شده و کی با بوی اقاقيا تنها مونده
..
اما بالاخره يه بارم که شده ايده های جناب استاد به يه درد اساسی خورد در زندگانی

×××××

اوه اوه
دخترک رو تا به حال اين همه عصبانی و تند نديده بودم
تند و جدی و مصمم
می دونستم اون اصرارها و سماجت ها و عاشقی ِ آزار دهنده آخر سر همچين واکنشی رو به دنبال داره
اما واقعن اين مدلی شو نديده بودم
آخرش تمام اون care کردن ها و دوست داشتن ها و به هر دری زدن ها کار خودشو کرد
دخترک با جديت تمام و بدون ذره ای ترديد می گفت "ديگه حالم ازش به هم می خوره
حالم از اين همه سماجت به هم می خوره
از اين که نمی فهمه ديگه نمی خوامش
از اين که می خواد به هر قيمتی شده خودش رو وارد مشکلات من کنه
می خواد به زور اون شونه هه باشه واسه تکيه کردن
وسط اين همه مشکل، مياد گلايه می کنه که دل تنگتم
که می خوام کمکت کنم
نمی فهمه که اصرارش بدتر اذيتم می کنه
نمی فهمه که اين جا بايد وايسته کنار و اين همه سماجت و دخالت نکنه
نمی فهمه که چيزهايی هم هست که آدم می خواد تو حريم خودش نگه داره
صرف صميميت باعث نمی شه که آدم هر رازی رو، هر مشکلی رو بخواد با بقيه در ميون بذاره
نمی فهمه که اگه لازمش داشتم
اگه دلم می خواستش
خودم می رفتم سراغش
نمی فهمه که عقب کشيدن من يعنی اين که جلو نيا
هر چی می رم عقب تر اون مياد جلوتر و بيشتر می چسبه و بيشتر حالمو به هم می زنه
انگار تا همه چی رو به گند نکشه نمی خواد بفهمه
حالا که خودش می خواد حرفی نيست
...."
برافروخته ست و لاينقطع حرف می زنه و کوچک ترين تزلزلی تو صداش نيست
از اين واکنش ناگهانی تعجب کرده م
ساکت نشسته م و نگاش می کنم و می فهمم چی می گه
اين همه فشار براش زياد بوده
بار زيادی رو تحمل کرده
مخصوصن که اين وسط خودش رو مزاحم هم حس می کنه
حس می کنه همه معطل اونن که تکليف آينده ش معلوم شه
حس می کنه اگه وضعيت اون نبود، ممکن بود ما به راحتی تصميم ديگه ای بگيريم
همه ی اين قشارها روشه
غصه ی همه مون رو هم می خوره
و به روی خودش نمياره
حالا اين وسط می بينه اون دوستی و صميميته هم براش شده دردسر مضاعف
اين وسط ديگه انرژی اضافه ای نداره تا صرف روابط عاشقانه کنه
اونم دوست داشتن يه طرفه
حس می کنه عوض اين که فهميده بشه، داره خودخواهانه باهاش برخورد می شه
اينه که بالاخره يه جا طاقتش طاق می شه و می زنه زير همه چی
به جايی می رسه که می بينی دوستيه به دردسراش نمی ارزه
و اينجوری می شه که الان هست
...
می فهممش
ته دلم تاييدش می کنم
و خوشحالم از اين که بزرگ شده
از اين که بالاخره به اين نتيجه رسيده که زيادی ملاحظه ی آدمای دور و برشو نکنه
بذاره هر کسی تاوان خودشو پس بده
می فهممش
خوشخالشم
اما حرفی بهش نمی زنم
می ذارم خودش تصميم بگيره و خودش به نتيجه برسه
..
فقط وقتی اون لحن و اون صدا رو می شنوم
ياد خودم ميفتم و می ترسم
نکنه مثل من بشه؟
نکنه زود بزرگ شه؟
زيادی بزرگ شه؟
..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017