Desire Knows No Bounds




Wednesday, June 29, 2005

اصلنم نمی گم که دلم برا چی و برا کی تنگ شده
همه حدسا هم بی شک غلطن
فقط يکی شون ممکنه درست باشه
فقط يکی شون

هر کی هم که درست حدس بزنه و به روی خودش نياره خره
..
  




باز هوايی شده م
..
  




اوووووه
انگار که از اول اسفند دوهزار و چار تا الان هزار ساله که گذشته
عجيبه ها
نه؟
حالا انگار از همون روز اول همه چی همين جوری بوده که از اول اسفند به بعد شده
الان که دارم دوباره فکرشو می کنم
تمام اون حس تعليق مياد سراغم
هاها
به خاطر تو چه کارايی کردما!
..
  




ديروز موقع رفتن ، يه نگاهی به دی وی دی بربادرفته که روی ميزم بود انداخت و گفت : توی سنگدلی و حماقت ، چيزی از اين رفيقت ( اسکارلت رو می گفت ) کم نداری .
گفتم منظور ؟
گفت : يه وقتی می فهمی اون چيزی که يه عمر دنبالش بودی " عشق رت " بوده که ديگه برای برگردوندنش خيلی دير شده .
گفتم نکنه دچار حس ِ " خود - رت - باتلر - بينی " شدی ؟!
گفت : بدبختی تو همين جاست . هيچ وقت ارزش دوست داشتنی رو که دارن به پات می ريزن نمی فهمی . هميشه تو چارچوبی که تو تصوراتت درست کردی زندگی می کنی و آدم ها رو مطلق دسته بندی می کنی . اگه کسی دم دستت باشه و دوستت داشته باشه ، برات خسته کننده می شه ، چون در دسترسِته . هر چيزی که راحت به دست نياد رو تحسين می کنی و تا به دستش مياری زود دلتو می زنه . بين واقعيت و رويا گير افتادی . عاشق ذهنيتی هستی که روز به روز از واقعيت دورتر می شه . اگه همون اشلی رويايی رو الان دو دستی تقديمت کنن ، دو روز بعد جاش پشت در کوچه ست ، چون ديگه برات جذاب نيست . تو عاشق چيزی هستی که خودتم نمی دونی چيه ، و ديگه هيچ چيز ارضات نمی کنه . چرا ؟ چون عادت کردی که در معرض توجه باشی ، ازت تعريف کنن ، بهت محبت کنن بی اون که تلاشی کرده باشی . بی اون که به خودت زحمت بدی جوابشون رو بدی . اون قدر خودخواه شدی که تا حوصله ت از چيزی سر می ره ، يا تا جايی گير ميفتی ، به راحتی به خودت اجازه می دی صورت مساله رو پاک کنی . روز به روز داری تو لاک خودت سخت تر و سخت تر می شی . بترس از اون وقتی که ديگه حتا اونايی که عاشقتن ، اونايی که از ته دل دوسِت دارن ، اونايی که برات ارزش و احترام قائلن خسته بشن و رهات کنن . چيزی که آدما رو نگه می داره ، بخش ارزشمنديه که در وجودت ديده ن . اون بخش که از بين بره ، ديگه نمی تونی به هيچی متکی باشی . نه به چشم و ابرو و قد و هيکلت ، نه به سواد و کتاب و مدرکت ، و نه به هيچ چيز ديگه .
تو هميشه ارزش ها رو دير می فهمی . زمانی که ديگه تمام فرصت ها رو از دست دادی . تو حتا قدر خودت رو هم نمی دونی .
متاسفم برات که حاضر نيستی چشماتو باز کنی و دور و برت رو خوب ببينی ، قدر آدمای اطرافت رو بدونی . و از اون چيزی که دارن نثارت می کنن ، آگاهانه لذت ببری
......
..
  




مهربان ؟
مهربان آن ست که گامش را موازی برمی دارد
برای پر کردن صدای سکوت
همراه کسی که
در کار رفتن است ..

گمان می کنم يادت مانده باشد هنوز ، نمانده ؟
..
  




در تنهايی قد می کشم
رو به نور
آن جا که تو هستی
..
  




تو آرشيوم می چرخم
سال دوهزار و سه: کسی يه کلاس اسپانيايی خوب سراغ نداره؟
يادمه شاهين گفته بود اگه بری کيش سر دو سال آهنگای جيپسی کينگ رو می فهمی
حالا هنوز دو سال نشده و mar adentro رو به اسپانيايی می بينم و وسوسه نمی شم هم که برم سراغ زيرنويس انگليسی

بازم تو آرشيوم چرخ می زنم
ژانويه ی دوهزار و چار: کسی يه کلاس خوب معماری داخلی سراغ نداره؟
کسی سراغ نداشت، اما الان بيشتر از نيم ساله که دارم معماری داخلی می خونم و حداقل اندازه ی خودم کلی نگاهم تغيير کرده و چيز ياد گرفته م

بايد بازم تو آرشيوم بچرخم
بايد بگردم خونه ی فرمانيه مو پيدا کنم
..
  




شكرالله عطارزاده، عضو فراكسيون اصولگرايان مجلس هفتم، گفت: تحقيقات يك نماينده زن مجلس هفتم نشان مي‌‏دهد علت حملات و تاخت و تازهاي خانم رايس به مقامات ايراني، به شكست وي در رابطه عشقي با يك جوان ايراني مربوط است.
نماينده بوشهر در جمع خبرنگاران پارلماني گفت: يكي از خانم هاي نماينده مجلس هفتم تحقيقاتي را در خصوص علت رفتارهاي نامناسب و موضع‌‏گيري‌‏هاي كاندوليزا رايس وزير خارجه آمريكا با مقامات مسوولين ايراني انجام داده كه طي آن مشخص شده است؛ خانم رايس در زمان دانشجويي خود در دانشگاه با يك جوان قزويني ارتباط عشقي داشت كه با ناكامي مواجه شده بود .
عطار زاده افزود: خانم رايس جواب دهد علت ناكامي در اين ارتباط چه بوده و چرا با مردم ايران لجبازي مي كند .
عضو فراكسيون اصول گرايان مجلس هفتم خاطرنشان كرد: اگر خانم رايس در اين قضيه به نوعي آسيب روحي ديده‌‏اند ما حاضريم در دادگاه صالحه، در مورد اين مسئله، رفع مشكل كنيم .
عطارزاده از افشاي نام نماينده زني كه چنين تحقيقي را انجام داده است خودداري كرد .

ايلنا
..
  




چند روزه دارم فکر می کنم خاتمی طفلی بعد از تموم شدن دوران رياست جمهوری ش بايد بره چيکاره شه؟
..
  




فکرش را بکن
چقدر جان سختم
صبح که می‌رفتم
پله‌های دقيقه را دو تا يکی می‌کردم
تا ببينمت
و
عصر که برمی‌گشتم
ديگر تو را نداشتم . . .
فکر می‌کردی اين‌همه تاب بياورم؟
بی تو؟

خوب شد اما، راحت شدی تو

می‌دانی
ديگر در ابتدای هيچ رابطه‌ای
دل دل نکن
بکن
نهال هر حادثه را
به محض سو سوی هر احساسی
از بيخ بکن
هر چند که خيال شکوفه را
در قامت بذر ديده باشی
و عشق را در پيشانی کال ميوه
بوييده باشی
خوانده باشی
چشيده باشی..

آبی روشن
..
  




ژاپنی ها عاشق ماهی تازه هستند. اما آبهای اطراف ژاپن سال هاست که ماهی تازه ندارد. بنابراين برای غذا رساندن به جمعيت ژاپن قايق های ماهی گيری ، بزرگ تر شدند و مسافت های دورتری را پيمودند.
ماهی گيران هرچه مسافت طولانی تری را طی می کردند به همان ميزان آوردن ماهی تازه بيشتر طول می کشيد.
اگر بازگشت بيش از چند روز طول می کشيد ماهی ها ديگر تازه نبودند و ژاپنی ها مزه اين ماهی را دوست نداشتند.
برای حل اين مسئله ، شرکت های ماهی گيری فريزر هايی در قايق هايشان تعبيه کردند.
آن ها ماهی ها را می گرفتند آن ها را روی دريا منجمد می کردند.
فريزرها اين امکان را برای قايق ها و ماهی گيران ايجاد کردند که دورتر بروند و مدت زمان طولانی تری را روی آب بمانند.
اما ژاپنی ها مزه ماهی تازه و منجمد را متوجه می شدند و مزه ماهی يخ زده را دوست نداشتند.
بنابراين شرکت های ماهی گيری مخزن هايی را در قايق ها کار گذاشتند و ماهی ها را در مخازن آب نگهداری می کردند.
ماهی ها پس از کمی تقلا آرام می شدند و حرکت نمی کردند. آنها خسته و بی رمق، اما زنده بودند.
متاسفانه ژاپنی ها هنوز هم می توانستند تفاوت مزه را تشخيص دهند.
زيرا ماهی ها روز ها حرکت، نکرده و مزه ماهی تازه را از دست داده بودند.
باز هم ژاپنی ها مزه ماهی تازه را نسبت به ماهی بی حال و تنبل ترجيح می دادند.
پس شرکت های ماهی گيری بگونه ای بايد اين مسئله را حل می کردند.
آن ها چطور می توانستند ماهی تازه بگيرند؟
اگر شما مشاور صنايع ماهی گيری بوديد چه پيشنهادی می داديد؟
.
.
.
.
.
چطور ژاپنی ها ماهی ها را تازه نگه می دارند؟
برای نگه داشتن ماهی تازه شرکت های ماهی گيری ژاپن هنوز هم از مخازن نگهداری ماهی در قايق ها استفاده می کنند اما حالا آن ها يک کوسه کوچک به داخل هر مخزن می اندازند.
کوسه چند تايی ماهی می خورد اما بيشتر ماهی ها با وضعيتی بسيار سرزنده به مقصد می رسند. زيرا ماهی ها تلاش کرده اند.

در مخزن زندگی تان کوسه ای بيندازيد و ببينيد که واقعاً چقدر می توانيد دورتر برويد
..
  




از بعد ار ظهرها می ترسم
از ساعت شيش تا هشت می ترسم
عصر به عصر که می شه
می خزم زير پتوم و دنيا رو از پشت ميله ها نگاه می کنم
ماه هاست که خودم رو به ساعت شيش تا هشت عصر زنجير کرده م
..
  




...
I wish that our dreams were frozen
Then our hearts would not be broken
When we let each other go
...
If I could steal this moment forever
Paint a picture-perfect smile
So our story stayed alive
We would never say goodbye
..
  



Tuesday, June 28, 2005

مقاديری روغن خوش بو
پياز حلقه حلقه ی تفت داده شده در ادويه
گوچه فرنگی حلقه حلقه
فلفل دلمه ای حلقه حلقه
قارچ حلقه حلقه
بادمجان سرخ کرده ی حلقه حلقه
به اضافه ی مقاديری نمک و فلفل و رب و سه عدد گوجه سبز

اوووووممممم
عجب بويی پيچيده تو خونه
چنين بود جوزدگی امروز من بعد از فيلم پريروز (ماهی ها...)
..
  




منم دلم اون مسافرته رو می خواد که تو دلت می خوادش
..
  




هاها
داشتم آرشيو شهرزاد-خونی می کردم
چشمم افتاد به اين

توصيه می شود قبل از هر اتفاق قابل پيش بينی و غيرقابل پيش بينی فيلم زندان زنان رو ببينيد.
همين

بعد يادم افتاد که همه چی از اين پُسته شروع شد
سينما آفريقا
دفتر سپيد
و اووووه تا چيز ديگه

به زودی می شه سه سال
..
  




تمام ديروز عصر و دی شب و نصفه شب دی شب به گفتگو با مرد جوان گذشت
مردهای جوانی از اين دست را دوست می دارم
گفتگوهاشان را دوست تر هم
در اين گير و دار آدم های زبان نفهم، غنيمتی ست مرد جوان محجوب که می فهمد و می داند که چه می کند

تولدش بود هم
..
..
  




من هنوز تو کف آخر Love me if u dare اَم
کلی تا دلم خواسته تش
..
  




همسر وحشت

بانوی قصه های اساطير
در قصر دوردست خويش تنهاست
او دلقک های دربار و همه ی خدم و حشم را
بيرون رانده است.

بانوی قصه های اساطير
عاشقانش را می کشد
در ميدان کاخ هايش
و خود تنها در سياهی
به احتضار می نشيند
در پشت پنجره اش
در اتاق های شکوه...

غادة السمان
..
  




Te amo más que todo
..
  




Te amo
..
  




چرا باز دارم از تو سر می رم؟
..
  




می دونم که چی دلت می خواد

حاضرم برات انجامش بدم
با اين که بزرگ ترين ريسک زندگيمه
اما حاضرم
..
  




شنيدار يكم:

دلقك تمامي اش به هم ريخته اين روزها...گريم فايده اي ندارد ...شسته شده همه چيز...مفهومي دارد پيدا مي كند، تازه انگار...وقتي اين اتقاق مي افتد، ديگر نه چشمهايش را مي شود شناخت، نه نگاهش را، نه لبانش را مي شود ديد، و نه كلامش را مي شود شنيد...دماغ گنده اش كه بدتر از همه، سرگردان مي شود توي وجودش، مي چرخد و بوي همه چيز را مي فهمد و زار مي زند و سرخ تر مي شود و پر و خالي مي شود ...

جوري كه ديگر نمي شود توي آيينه نگاه كرد و وحشت نكرد...


شنيدار دوم:

شروع كنيم جان من ...شروع كنيم...


شنيدار سوم:

خواب ديدن، بي خواب ماندن، نوشتن، مضطرب ماندن، شنيدن، ناتوان ماندن...اين روزها معجزه دارد دوباره...تو ديگر بار فوران می زني از تمامي ام...


شنيدارچهارم:

مي داني جان من، می گذارم اين تحولي كه نمي دانم مي خواهي، در من اتفاق بي افتد...چقدر ساده مي شود مستحيل شد در تو...با تو يكي شدن تمامي محال من است اين روزها...

دلقک
..
  




هنوزم فکر می کنم هييچ کدوم اون شب ها مثل اون شبه تو جمشيديه نمی شن
هيچ کدومشون
هيچ کدوم هيچ کدوم هيچ کدومشون
..
  




تمام روز را در رختخواب گذرانده ام. غلت می زنم و زير پتو می خزم و به تو فکر می کنم. به تو و حرف های ديشبم و حرف های ديشبت و تمام آن چه که می دانی و می دانم و می دانيم. روز از نيمه گذشته و آفتاب ظهر، پهن شده کف اتاق و من چشم هام را بسته ام و به خننکای سايه روشن آن جا که تويی فکر می کنم. آن جا که تويی و پنجره اش رو به کوچه ی پردرخت باز می شود و همهمه ی خيابان و دود و صدا ندارد. به تو فکر می کنم و شب گذشته را به ياد می آورم و صدايت را و صدايت را و صدايت را. گوش هايم را چسبانده بودم به گوشی سبزرنگ و صدايت را فارغ از تمام کلمه ها گوش می کردم و چيزی در من آرام می گرفت. صدايت يعنی که هستی و اين جايی و همه چيز همان طور هست که بود و همان طور خواهد ماند که هست.
می دانی..
همين آوا به تنهايی کافی ست برای زنده بودن.
...
..
  




دوست دارم اين ميل های کوتاه گاه و بی گاه رو

tus palabaras
made my day
y la vida esta mas corta que esta siempre
Sh
..
  



Sunday, June 26, 2005

"ماهی ها عاشق می شوند"
دوستش داشتم
حالا نه که سوژه ی خاصی داشته باشه ها، اما آدماشو و بازی هاشونو کلی دوست داشتم
کلی تر از اون تصاوير فيلم بود
هوووووومممممم
يه عالمه غذاهای خوش آب و رنگ و چرب و چيلی با جيليز ويليز روغن، اونم فک کن کجا؟ تو يه آشپزخونه ی رو به اسکله، از اون آشپزخونه چوبی های کاونتری که من عاشقشونم.. که يه عالمه تاقچه داره پر از شيشه های رنگ و وارنگ ادويه و مربا و ترشی و اينا، با از اون ميز چوبی گنده ها که هميشه ی خدا يه سبد حصيری روشه پر از کرفس و کاهو و گوجه فرنگی و خيار و تربچه و نارنج و ليمو... هوووومممم... با اون اجاق واقعنی ها و ماهی پخته شده تو اجاق که تو شيکمش گردو و انار و سبزی کوهيه...
بعد از اون خونه چوبيا که پشتشون جنگله و از اون مدليان که با خيال راحت می تونی قلم مو برداری قاب پنچره شو رنگ بزنی.. بعد از اونا که وقتی می خوای بری خريد از جاده ی مه گرفته ی پر از برگ خيس دار رد می شی..
بعد تازه تر از اونا اون سينی های صبحانه و شام با اون ظرف های سفالی مرباشون منو کشته بود..
خلاصه که گمونم دوبار ديگه فيلمه رو ببينم زخم معده ای بگيرم نهادينه!
رضا کيانيانشم زياد بود، به مقدار کافی. مضافن که من از سر زندان زنان هنوز از رويا نونهالی خوشم مياد همه ش.

هووووم.. فيلم خوش اخلاق کننده ای بود خلاصه.. حيف شد که رفسنجانی رييس جمهور نشد.. يکی از معدود فرصت های خوش اخلاقی من رو از دست دادی!!

پ.ن: من فکر کنم دلم خواسته برم کلاس آشپزی!!! اوقات فراغت خود را چگونه گذرانديد به همراه باقلا قاتق و فسنجون و ميرزاقاسمی!
منم دلم از اين خونه های تو حياطشون درخت نارنج و پرتقال دار آشپزخونه چوبی دار رو به اسکله می خواد، جهت اطلاع خداوند متعال!
آشپزخونه چوبی شم از اون چوب نارنجی های واقعنی باشه ها، نه از اين چوب اتو کشيده های ايکيايی!!
..
  




و من با خودم عهد می کنم که تا شروع ترم آينده روزی سه اسکيس بکشم و پرزانته کنم تا به کوری چشم بی عرضگان اين قدر برای کشيدن هر پرسپکتيو داخلی ای آويزان نرم افزارهای رايانه ای نباشم!
..
  




ژوژمانه مثلن. اما من سگم اساسی و هيشکی جرات نمی کنه باهام حرف بزنه. طفلی سارا هی نگام می کنه و می گه: از پروژه مون ناراضی ای؟ پشيمونی که چرا گروهی کار کرديم؟ از کارمون خوشت نمياد؟ ... می گم نه بابا، خستمه فقط، پروژه مون رو کليم دوست دارم. اما بازم راضی نمی شه و فکر می کنه از اين که پروژه مو با اونا برداشتم ناراضيم. می دونم که استاده الانه که باز بره رو اعصابم. که می ره هم. شروع می کنه به خوندن سناريو که بنده در نهايت بدجنسی تبديلش کرده م به اانگليسی و با خط شکسته هم نوشتمش. زور می زنه که بخونه و مطمئنم داره دنبال "هنر سازمان دهی فضا بر اساس نيازها" می گرده و می خوره تو ديوار. چون به کل پاراگراف اولو تغيير داده م و بحث طراحی بر اساس نيازها رو گنجونده م تو ستون بعدی که عمرن بشينه همه شو بخونه. برخلاف تصورم يه بيست دقيقه ای زوم می کنه روی سناريو. لابد به هوای گرفتن غلط ديکته يا گرامر. شکر خدا سواد انگليسيش اون قدری نيست که جرات کنه سوالی بپرسه ازم. اما عوضش تلافی شو سر سکشن و پلان طبقه دو در مياره. مطمئن بودم به ديوار کتابخونه و پله ها گير می ده که داد. نمای بيرونی مونم عوض نکرده بوديم که پنج بار خاطر نشان کرد. می دونستم به ارتفاع نيم طبقه ها گير می ده که داد. دوباره سر پرسپکتيو بحثمون شد و باز يادآوری کردم که شما دارين طراحی رو با رسم فنی اشتباه می گيرين که نزديک بود بنفش بشه که نشد! خلاصه نيم ساعتی ورق زد و ايراد گرفت و آخرشم بهمون بيست داد و اومد سر ميز شروع کرد به گفتن اين که من دلم می سوزه که تو يکی هم بخوای کارو شارت کنی و ماست مالی کنی و الخ، خصوصن که داری توی بازار کار وارد می شی!!!
کماکان از اين که چطور واسه پروژه ی ونک نرفتم ازش کمک بخوام شاکيه، از جريان کانسپت هم. هاها، بس که حسودن اين آقايون.
خلاصه که بالاخره اين ترم کش اومده تموم شد به سلامتی. پروژه مون رو راستش به دليل مقادير زيادی دودر بازی که شخص خودم مرتکبش شدم دوست نداشتم اصلن. چند تا ايراد اساسی داشت که حوصله ی رفع و رجوعشو نداشتم به کل. اما در عوض کار کردن تو گروه کلی بهم چسبيد. به خصوص اون يکی دو روزی رو که مجبور شديم فرش بندازيم کف حياط و تا تاريک شدن هوا کار کنيم. و اين که کار بر خلاف تصورم همه ش رو دوش من نموند. تقسيم شد کاملن و بچه ها هم انصافن خوب مايه گذاشتن. هرچند که تا آخرين لحظه طفلی سارا نگران بود نکنه من راضی نباشم.

يه بدی ديگه ی اين ترم هم اين بود که درست همين بار که دو سه تا کار اجرايی داشتم و يه عالمه سوال که جواباشون حاضر و آماده پيش پدر جان بود، نه که با بابام ديگه حرف نمی زنم، اينه که هيچ آدم فنی ای وجود نداشت که ازش سوالامو بپرسم. اينه که کلی سخت گذشت.

اما خوب عاقبتن خلاص گشته شدم نسبتن.
..
  



Saturday, June 25, 2005

همچين يه جورايی خوبمه که شهرزاد اين دو سه روزه داره می نويسه
انگار که مثلن دخترخاله ی مامانم بعد از ده سال برگشته باشه ايران باز
..
  




..
  




نه رفيق
کار از نپال گذشته
گمونم بايد بريم گينه ی بيسائو

اينارو می گيم و از کنار هم می گذريم
..

چهارم تيره امروز، نه؟
..
  




پيروزی جهل بر ظلم
گرامی باد

تنوعيه اينم واسه خودش
..
  




روزگار غريبی‌ست آقای احمدی‌نژاد

عباس کيارستمی: پسرم وقتی ۵ساله بود روزی مشغول خوردن بيسکويت بود، دوستی از او بيسکويت خواست و من هم از او خواستم که بيسکويتی به من بدهد. اما بهمن يک بيسکويت بيش‌تر نداشت. بلاتکليف به هر دوی ما نگاه کرد که تنها بيسکويتش را به کدام يک از ما دهد. دوست من مشکل را ساده کرد و به او گفت: "بيسکويت را به کسی بده که بيش‌تر دوستش داری." بهمن نگاهی به هر دوی ما انداخت و به من گفت: " بابا من تو را بيش‌تر دوست دارم اما دلم می‌خواهد بيسکويتم را به او بدهم." هنوز نمی‌دانم آن روز، آن بيست چند سال پيش در ذهن پسر ۵ساله‌ام چه گذشت که بيسکويتش را به آن ديگری داد، که کم‌تر از من دوستش می‌داشت. ولی من دليلی دارم که چرا رأی‌ام را به ديگری خواهم داد.

آقای احمدی‌نژاد، برای من دلايل بسيار ساده‌ای وجود دارد که تو را بيش‌تر از او دوست دارم. تو برای من يادآور سال ۵۷ هستی. در آن زمان اخلاق، آرمان و از خودگذشتگی برای تغيير زندگی مردم مفاهيمی انتزاعی نبودند؛ چيزهای طبيعی و جزيياتی زنده از روحيه و عملکرد ميليون‌ها جوان معتقد و سالم و راستگويی بودند که می‌خواستند از انقلاب فرصتی فراهم آورند تا طبقه‌ی محروم جامعه شرايط بهتری برای زندگی داشته باشند. بعد از بيست و چند سال نگاه که می‌کنم به وضوح آن اعتراض را همراه با افسردگی درونی تو را درک می‌کنم. تو هم‌چنان بی‌دروغ «ما»ی سال ۵۷ را زنده می‌کنی. من تو را دوست دارم چون نمی‌توانم به خودم راست نگويم که می‌دانم آن‌چه می‌گويی راست می‌گويی. اين واقعيت است که در جهان کنونی قله‌های ثروت با دست‌اندازی به پله‌های قدرت جايی برای رشد مردم باقی نمی‌گذارند.

در اين ميان، آقای احمدی‌نژاد اما چيزی وجود دارد که تو را در دنيای ۲۰۰۵ ما وصله‌ی ناجور می‌کند. پس اکنون با کمال تأسف تو تنها به درد آن می‌خوری که از دنيايی چنين آرمان‌باخته و بازيگر، افسرده شوی. دنيايی که در ۲۷ سال ساخته شده است و ما هم جزيی از اين دنيا هستيم. دنيا شرايط دشواری برای برای بازي راستگويان آفريده است اما هم‌جنسان قادرند دست يکديگر را بخوانند و...

دوست عزيز، به‌سادگی بگويم ما نمی‌توانيم خود را در سال ۵۷ متوقف کنيم. ديگر آن آن باورها از زندگی واقعی رخت بربسته است و در معادلات سخت کنونی، ما تنها تصميم‌گيرندگان بازی کنونی نيستيم. تو درست‌تر از آن و اصولگراتر از آن هستی که بتوانی در بازی پيچيده‌ی سياستگزاران آلوده به قدرت بازی کنی، پس به قول مدرس " اکنون کسی لازم است که قاعده‌های بازی اين جهان را آموخته باشد."

برای همين من رأی‌ام را به کسی می‌دهم که او را کم‌تر از تو دوست دارم اما کسی توانمندتر از تو در درک .اقعيت‌های امروز زندگی است. همه‌ی اميدم آن است که او لااقل اين‌بار با عطف به آرای تو بداند هنوز مردم محروم ما چشم به راه‌اند. پس گوشه‌چشمی به طبقه‌ی محروم داشته باشد و به سلامت اداره‌ی جامعه بها دهد. دوست عزيز من، تا کنون دو بار رأی داده‌ام و هر دو بار پشيمان. اين بار با آمادگی بيش‌تر بار ديگر پای صندوق رأی خواهم رفت و اما رآی‌ام را به ديگری خواهم داد که او را به اندازه‌ی تو دوست نمی‌دارم. روزگار غريبی است برادر.

دوم تيرماه هشتاد و چهار

خوابگرد
..
  



Friday, June 24, 2005

"ان شاءالله ما می رويم و بهتر از ما می آيند و خواسته های شما را تامين می کنند..."

خاتمی --- مراسم روز دانشجو، شانزده آذر هشتاد و سه
..
  



Thursday, June 23, 2005

اوه اوه
بچه م چه همه جوگير شده!!
..
  




به احمدی نژاد رای می دم
چون فکر می کنم اين آدم های دور گود نشين حرف مفت زن، اين جينگول وينگولايی که تا چشم باز کردن و پاشونو گذاشتن تو خيابون، خاتمی رو ديدن و هيچ تصوری از گذشته ندارن
يادشون نمياد اون پيکان سبزرنگای کميته رو که به راحتی به خاطر جوراب يا يه خورده روژ لب بيچاره ت می کردن
همينايی که نمی تونن تصور کنن اون موقع ها به خاطر يه دونه فيلم رد و بدل کردن چه قد تنمون می لرزيد
از هر دو باری که با هم کلاسی پسرت می رفتی بيرون بی شک يه بارشو کميته می گرفتت
به خاطر يه نوار محاکمه ی دادگاه يه آدم خلافکار حراست دانشگاه می خواستت و ممنوع الخروجت می کرد
....
بعد فقط نشسته ن و حرف مفت می زنن و گل واژه سرهم می کنن
نه سوادی دارن
نه خط فکری
نه هويتی
نه چارتا کتابی
نه روزنامه ای
نه حتا به جز چت، اينترنتی
نه عرضه ای
نه هيچی
کافيه يه ربع اضافه تر باهاشون حرف بزنی تا حالت از اين همه ابتذالی که تو وجودشون موج می زنه به هم بخوره
نهايت برداشتشون از آزادی هم اينه که بتونن با لباس زير برن تو خيابون و تو سوپرمارکت سر کوچه دوست پسراشون رو ببوسن و باهاشون برن شمال بدون اين که کسی تو جاده بهشون گير بده
...
يا يه مشت دايی جان ناپائون هايی که با حرفای دهن پرکن و چارتا اصطلاح روشن فکر مابانه می خوان دنيا رو به اسم خودشون بکنن
...
دلم می خواد اينا يه بار ديگه اون جو اختناق رو بچشن
اون فضای رعب و وحشت رو تجربه کنن
اون روزايی رو که می ترسيدی حتا به دوست هم کلاسيت اعتماد کنی
نمی دونستی کی خوديه و کی غير خودی
اون روزايی که هر آدم ريش داری به راحتی به خودش اجازه می داد بهت توهين کنه و بازخواستت کنه و هيشکيم جرات نمی کرد صداش در بياد
دلم می خواد دوباره اون دوران برگرده تا همين عوضی هايی که دم از بی عرضگی خاتمی می زنن، ببينم کدومشون عرضه دارن جلوی اينا وايستن
اين مردمی که من دارم دور و برم می بينم، لياقتشون بيشتر از اينم نيست
بايد به مرگ بگيرنشون تا به تب راضی بشن
تازه به درک
من که ديگه اين جا موندنی نيستم
.
.
.
.
.
.
.
خيلی دلم می خواست اين کارو می کردم
تا همين امروز عصر
تا همين امشب
.
.
.
.
.
.
اما به اين فکر کردم که شايد به همين سادگی
شايد دوباره سر يه لجبازی بچگانه
شايد مثل هميشه ی لجبازی های ديگه م
تنها تيکه های کوچيک شادی هام رو هم از دست بدم
با همين يه برگه
با همين يه تيکه کاغذ

مگه هزار بار ديگه چوب لجبازی های از سر عصبانيتم رو نخورده م

نه
هرچند که هنوز يکی اون ته نشسته و مصممه که به احمدی نژاد رای بده
اما من منصرف شده م
گمونم که فردا روی کاغذ اسم رفسنجانی رو بنويسم و زيرش اضافه کنم
"اين يک چپق نيست"

هه
آره
می شه حتا از رای دادن به مردی که تموم جوونی مون رو آغشته ی ترس و تحقير و بی اعتمادی کرد، يه فانتزی ساخت

من به رفسنجانی رای می دم و زيرش می نويسم
اين يک چپق نيست
..
  




زمانی که من فرت و فرت وبلاگ می نويسم و هی الکی آپديت می شم
چند تا حالت داره اصولن
يکی اين که همين الاناست که اکانتم تموم شه
دو، شب امتحانه
سه، پس فردا تحويل پروژه دارم
چار، دو شبه که تا سه و چار صبح بيدارم و نخوابيده م
پنج، دلم گرفته
شيش، شديدن دلم گرفته
هفت، دلم تنگ شده
هشت، شديدن دلم تنگ شده
نه، هی اس ام اس هات ميان و من فقط نگاشون می کنم
ده، همه ی موارد فوق

هيچی
ده ديگه
ده
..
  




چه قدر دلت گرفته
مثل آنکه تنهايی
..
  




می دونم که ديروز فقط نيومده بود در مورد مامانم بهم هشدار بده
می دونم فقط نيومده بود منو در جريان اوضاع و احوال قرار بده
می دونم بی خودی راهو با اتوبان های طولانی کش نمی داد که مثلن برسه حرفاشو بهم بگه
اطلاعاتش جديد نبود
همه رو خودم می دونستم
می دونست که می دونم
...
قصه چيز ديگه ای بود
قصه ی قديمی
ده سال
پونزده سال
اووووه سال
بهش گفتم چند وقت پيشا تصادفی يکی از آهنگ قديمی های معينو گوش می کرديم تو ماشين
بعد يه هو با خواهر کوچيکه هم زمان جاتو خالی کرديم
گفت کدوم آهنگش؟
گفتم حدس بزن
گفت مکه ی عشق
خنديدم
اشکاش سرازير شدن
...
می دونم اين همه راه نيومده بود که به هوای مامانم دلداريم بده
دستمو که گرفت، فهميدم چه همه دلش تنگه
چه همه دلش گرفته
چه همه هنوز اسير تمام اين سال هاست
...
آخرش گفت: می دونی که هنوزم که هنوزه، هر چی که بشه، می تونی روی من حساب کنی، نه؟
گفتم اوهوم
و درو بستم
...
نيم ساعت بعد که به هوای آقا پيتزاييه از پنجره ی کلاس بيرونو نگاه کردم
هنوز زير سايه ی درخت بود
..
  




به خودم می گم هی خر جونم
کوش اون کارپه ديمت پس
ديگه به چی می خوای برسی
ديگه منتظر چی هستی
همه جوره شو امتحان کردی ديگه
بست نيست؟
نمی خوای چشماتو باز کنی و بپذيری؟

بيا و خانوم شو و از خر شيطون بيا پايين و مثه بچه ی آدم برو سينما "ماهی ها عاشق می شوند" رو ببين و يحتمل اشکاتم بريزن پايين و خوب شو و اينا

بعد دوباره خره جواب می ده حالا فعلن بذار فردا بشه ببينم می رم رای بدم يا نه
بعد اون وقت تصميم می گيرم بعدش چی کار کنم

می گم آخه الاغ
يعنی اگه دفعه ی قبل معينت برنده شده بود الان تو سينما بودی؟

خوب راستش نمی دونم
اصلن می شه يه کاری کرد
بهتر از تصميم گرفتنه
اگه احمدی نژاد بازی رو برد، نمی رم
اگه رفسنجانی، می رم

دتس ا بريلينت ايديا
چطوره؟
..
  




امروز خواهر کوچيکه تفسيرهای تست تی ای تی مو که استادش گرفته بود برام خوند
هاها
کلی غافلگير کننده بود
کلی تا
خوشم اومد از استادشون
..
  




دلم مچاله می شه
دلم مچاله ت می شه
مچاله ی تو

می فهمی اصلن؟
..
  





من خواب دیده‌ام
که کسی نمی آید
کسی به فکر ما نیست
و کسانی که دوست داریم
هی کم و کم‌تر می شوند
.
.
.
پاگرد
..
  




تبريک برای مردی پشت هيچستان

یادم نرفته است مرد مرده
تولد تو را یادم نرفته است
یک هفته است که به روز تولدت فکر می‌کنم
تولدت مبارک مرد مرده
راست گفته بودی گاهی مرگ آرزویی دست نیافتنی‌ست
به گمانم دلم برایت تنگ است

تلخون نشسته بود بالای سر جوان. جوان مرده‌ی تازه زنده شده. گفت تو نخوابیده بودی، مرده بودی. ده سال است که غم‌ات را می‌پرورم.

زن بی اجازه
..
  



Wednesday, June 22, 2005

اولين پروژه ی واقعنی مو تحويل دادم
خوب حالا درسته که طبق معمول همه چی موند واسه دقيقه نود و نصفه شبی کاغذ پرينترم تموم شد و مجبور شدم از بعضی پلان ها فاکتور بگيرم و طرحه نهايتن به دلم نچسبيد و الخ
بعد تازه شم کارفرماهه به اين نتيجه رسيد که بهتر بود تو اين سه سال می رفت از همون اول عاشق يکی می شد که معماری خونده بود و پيانو هم بلد بود بزنه و اينا
اما بازم خوب اولين کارم بود ديگه
اولين کار واقعنی
..
  




wow

Love me if you dare

To won this game
You need a pretty box
A pretty girl
And to hell the rest
..
  



Monday, June 20, 2005

دلم می خواد همه ی اين روزا رو از ذهنم پاک کنم
روزای قبل رو
امروز رو
و روزايی رو که قراره بيان
دوست دارم تمام امسال رو بريزم دور
تمام امسال رو
به جز چند دقيقه
و تمام پارسال رو
به جز چند ساعت
..
  




...
دلم سوخت. دلم برای خودم سوخت. دلم برای خودم و تموم آدم‌های همسن و سال خودم سوخت. دلم برای همه اون روزها و شبهای جوونی كه می‌تونست بهترين لحظات زندگی‌مون باشه ولی براحتی نيست و نابود شدند، سوخت. روزهایی قبل از روزهايی كه هنوز خاتمی، خاتمی شده باشه. روزهايی كه اينقدر سياسی نشده بوديم كه همه چيزمون رو با ترازو و معادلات سياسی وزن كنيم. روزهايی كه جوون بوديم و پُر از شور و حال جوونی. دلم سوخت. دلم برای همه اون روزهايی كه براحتی تيره و تار شد سوخت. دلم برای همه اون پنج‌شنبه جمعه‌های دركه و هتل اوسون كه مجبور بوديم با فاصله راه بريم و اسم ننه و بابا و عمه و خاله و يخچال و تلويزيون‌مون رو حفظ كنيم تا حرف‌مون دوتا نشه، سوخت. دلم برای همه اون مهمونی‌ و جشن‌های تولدی كه بهم ريخت و ديگه هيچ وقت برگزار نشد، سوخت. دلم برای همه عروس دومادهای اون روزها سوخت. دلم واسه همه اون شمع‌هايی كه روی كيك موند و آب شد و كسی نبود تا فوتش كنه، سوخت. دلم واسه همه اون آدمهايی كه با چشم گريون مهرآباد رو ترك كردن و ديگه هيچ وقت دنبال كلاهی كه توی اين مملكت جا گذاشته‌ بودند نيومدند، سوخت. دلم سوخت. دلم برای خودم و اون برادر مومن و مسلمونی كه توی خيابون وليعصر با مشت كوبيد توی صورتم، سوخت. دلم واسه همه اون كتك‌هايی كه بی‌دليل خوردم سوخت. دلم واسه اون گيتار بی‌آزاری كه رفيق شبهای ساكتم بود و شاهد تكه‌تكه شدنش بودم، سوخت. دلم واسه همه اون روزهای گرم تابستونی كه بخاطر پوشيدن پيرهن آستين كوتاه، پشت در دانشگاه موندم و دَم نزدم، سوخت. دلم برای همه اون قدم‌ زدنهای با هول و هراس سوخت. دلم برای همه دختر پسرهای اون روزها كه الان ديگه مامان و بابای امروزی شدند و اينقدر درگير زندگی كه شايد اصلاً يادشون نباشه اون روزها رو، سوخت. دلم برای گم شدن قشنگ‌ترين تكه زندگيم سوخت. روزهايی كه قدم زدن با يه دختر، تو راسته خيابون وليعصر و زير اون درختهای چنار، برامون يه آرزو بود، يه رويای باور نكردنی. روزهايی كه از وقتی وارد يه كافی‌شاپ ميشدی تا موقعی كه از در بيايی بيرون تن و بدنت بايد عينهو معامله لحاف‌دوزها ميلرزيد. روزهايی كه كوه رفتن، مهمونی رفتن، جشن تولد گرفتن، سلام بغير، جرم بود و جنايتی بدون بخشش. دلم سوخت. دلم واسه خيلی چيزها سوخت. دلم واسه اون پازل گمشده‌ زندگيم كه ديگه هيچ وقتی نمی‌تونم پيداش كنم سوخت.

رأی دادم ولی الان ديگه دغدغه‌ام نه پوشيدن پيرهن آستين كوتاست و نه قدم زدن با دختری تو کوچه پس کوچه‌های شمرون. الان ديگه تشويش و نگرانيم نه اصلاح شيش تيغه صورتمه و نه نشستن تو كافی‌شاپ و گپ زدن با نامحرم. كه همه اين معاصی، الان ديگه نه جرمه و نه جنايت. همه كلاس شده، امتياز شده، نشانه انديشه متعالی و روشنفكريی قرن بيست‌و‌يكم شده. آره، الان ديگه نه نگران سازم هستم و نه هراسی از قدم زدن‌های وقت و بی‌وقت عصرگاهی دارم. ساز شكسته‌ام رو كه ديگه هيچ‌ وقت كوك نكردم و حالا هم ديگه حال و حوصله دود و دَم و سر و صدا و ترافيك خيابون وليعصر رو ندارم. بخاطر پاس كردن يه درس چهار واحدی و گرفتن يه مدرك پيزوری، سالهاست پيرهن آستين كوتام رو گـَل ميخ آويزون كردم. ديگه آدم شدم! و خيلی وقته دست از قرتی بازی كشيدم. نه مهمونی ميگرم و نه اصلاً ديگه يادم هست جشن تولدم چه روزی بوده كه بخواهم بخاطرش چند تا دونه شمع روشن كنم. دغدغه‌های زندگی، هم پنج‌شنبه و هم جمعه‌مون رو به يغما برده و رفتن به كافی‌شاپ كه هيچ، سالهاست دريغ از گوشه مخروبه قهوه‌خونه‌ايی.
...

از پشت يک سوم
..
  




شب که میشه
خسته میشم از همه ی خودم نبودنم
بازی تموم میشه
خودم میشم، خود ِ آرومم
همونی که ممکنه یه عالمه ساعت تو تاریکی بشینه و تکیه بده به بالیشش و با خودش فک کنه، به نور شمع نارنجی گردش نگاه کنه و تو شعله ش خیال بسازه و رویا ببینه و گم بشه
شب که میشه
دلم تخت بزرگ میخواد با پرده های آبی که از چهارطرفش باز باشن
با ملافه های آبی و لحاف آبی و دو تا بالش آبی، ساده، آبی روشن، بدون طرح، همه شونم سرد و خنک
شب که میشه، بازی که تموم میشه، خودم که میشم
دلم فک کنم یکیو میخواد
شب که میشه، هوم، شاید یه جورایی دلم برای همه تنگ میشه، دلم میخواد ببینمشون، بگم بهشون که من اینم، خودم اینه، اونی که دیدی نیست، و چه خوبه که شب که میشه هیشکی منو نمی بینه و نمی فهمه که من چی ام و کی ام
شب که میشه دلم میخواد ببینمت، از پشت چشمای بسته م، که می خندی و آروم دست میکشی روی موهام
بازی که تموم میشه دلم دزد میخواد که منو بدزده و ببره یه جای دوری و هیچوقتی بهم نگه که اینجایی که منو آورده کجاست که هیچوقتی از دستش فرار نکنم و بمونم برای همیشه
خسته که میشم دلم همه ی فکرا و خیالا و رویاها و قصه هامو واقعی میخواد
خسته که میشم دلم خیلی میخواد که نباشم
دلم خیلی میخواد که گریه کن
مدلم خیلی میخواد که اشکام آروم بچکه پایین و هق هق نداشته باشه صدای گریه مو هیچکی نفهمه که یکی یه گوشه ای تنهایی تو نور یه شمعی اشکاش چیک چیک میچکه پایین
شب که میشه دلم نمیخواد که هیچوقتی صبح شه، یا هیچوقتی برای من صبح شه، ولی همیشه هم تا الآن صبح شده
شب که میشه دلم قصه میخواد قبل خوابم، نه که از تو کتاب بخونم، نه که خودم از توی خودم برای خودم تعریف کنم، یه قصه ای که یکی بیرون من، با صدای خودش برام بگه، آروم، یه قصه ای که اولش یکی بود یکی نبود باشه و آخرش کلاغه به خونه ش نرسید، یه قصه ای که اونقدر طولانی باشه که من وسطاش خوابم برده باشه و نفهمم که آخرش بالاخره گفت کلاغه به خونه ش نرسید یا اینکه بالا رفتیم دوغ بود پایین اومدیم ماست بود قصه ی ما راست بود
شب که میشه دلم بغل میخواد، بغل ِ خالی، بغل ِ نرم، یه بغلی که بدونم فقط مال خودمه و هیشکی دیگه را توش راه نمیده، مهم نیست که قبلنا هزار نفرو توش راه داده یا نه، مهمش اینه که دیگه فقط مال من باشه تا همیشه، میدونی؟ دلم میخواد منو گم کنه تو بغلش و من فقط تاریکی ببینم، تاریکیه خالی و مطلق، تاریکیه گرم و امن، با صدای قلب و رگ گردن، با بوی خودش، یعنی نه بوی عطرش ها، بوی خودش، بوی تنش، بوی توی بالشش، بعد هیچی نگم و فقط محکم بگیرمش که در نره اگه من خوابم برد، اونم همونجوری بگیره بخوابه تا وقتی من بیدار شم، یا که اونقدر منو نگاه کنه تا صبح شه و من از خواب پاشم و بگم سلام، اونم باید بگه سلام به روی ماه ِ نشسته ت
شب که میشه تنها میشم، می دونی؟
تنها که میشم
هوم
نمیگم
..
  



Saturday, June 18, 2005

هه
اين هم از ما مردم هميشه در صحنه که اين بار از اساس مشت محکمی بر دهان خودمون زديم
واقعن اين حماسه ی بيست و هفت خرداد منو کشته
..
  



Thursday, June 16, 2005

دوست دارم اين مدلی رو که سر شب خسته و مونده برسم خونه
هيشکی هيشکی نباشه
هيشکی هيشکيم قرار نباشه بياد
چراغارم اصلن روشن نکنم
کامپيوتر رو هم
فقط کولرو روشن می کنم و رو تمام تختای خونه غلت می زنم و خوابم نمی بره و يه ريز به تو فکر می کنم و به تو فکر نمی کنم و به تو فکر می کنم و به تو فکر نمی کنم و ..

De, man ke duset daram ke
tazasham kam ke na, ghade ye aalame
*:

بعد نه که از صبح همه ش حواسم پی اون شماره هه بود که يادم رفته بودش و امروز نازل شده بود، واسه همينه که از اساس بی خيال همه ی اساس نامه ها و قوانين اساسی و چه و چه و چه می شم

....................................................
....................................................
....................................................

گفتی "دوستت دارم"
و قاعده ديگر شد

من و انکار شراب اين چه حکايت باشد --- غالبن اين قدرم عقل و کفايت باشد
تا به غايت ره ميخانه نمی دانستم --- ورنه مستوری ما تا به چه غايت باشد
زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نياز --- تا تو را خود ز ميان با که عنايت باشد
زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است --- عشق کاری ست که موقوف هدايت باشد
من که شب ها ره تقوا زده ام با دف و چنگ --- اين زمان سر به ره آرم چه حکايت باشد
بنده ی پير مغانم که ز جهلم برهاند --- پير ما هر چه کند عين عنايت باشد
دوش ازين غصه نخفتم که رفيقی می گفت
حافظ ار مست بود جای شکايت باشد
..
  




می دونی چه همه خريد کردن با تو رو دوست می دارم همه ش؟
نمی دونی که
..
  




عجب گاف گنده ايه اين زن زيادی
مدت ها بود که فيلمی به اين شدت روی اعصاب من راه نرفته بود
تهمينه ميلانی به کل از چشمم افتاد
خوب شد عوضش موکا و براونی روبيک يه نمه حس خسران و خود مغبون بينی م رو جبران کرد
..
  




نمی دونم چرا يه هو سقف آسمون سوراخ می شه و اتفاق ها سيل آسا نازل می شن. اين چند روزه قد چند هفته کند و طولانی و سنگين گذشت. اون قدر که الان به سختی يادم مياد کدوم روز چی شد و چی کار کردم. يادمه شنبه ظهر پلان پروژه دفتر کار رو تحويل گرفتم، بعد از ظهر کلاس داشتم، بعدشم رفتيم پلی فرم و ايده.. يادمه از ديدن پلی فرم کلی مشعوف شده بودم و کلی تا دلم خواسته بودتشون.. رسمن عاشق پارتيشن ها و کاغذ ديواری هاشون شدم.. بعدترش تو ايده يه اتفاق هيجان انگيز افتاد.. فکر کنم از چار پنج سال پيش تو مرکز گل دوبی من هميشه دلم خواسته بود يه بغل گنده از اين گل مصنوعی ها بخرم.. از اين گلا که به شدت شبيه ورژن طبيعی شونن، گلای صحرايی.. هميشه فکر می کردم از هر گل يه شاخه بر می دارم تا قد يه گلدون سفالی گنده بشن، درست عين گلايی که موقع برگشتن از پيک نيک می کنديم.. بعد نه که مصنوعين، نه هی مدام خورد می شن می ريزن رو زمين، نه خشک می شن و از جلوه ميفتن.. خلاصه هميشه انگار همين الان از تو دشت چيديشون.. بعد اما تو اين همه سال نشده بود که.. هر بار به يه دليل.. اما تو ايده آخرش شد!.. هووووم.. کلی تا کيف داشت انتخاب کردنشون.. گمونم وقتی آراسته و مرتب تو گلدون گذاشته بشن کلی هيجان انگيز دربيان از آب..

می دونی
يه وقتايی هست که آدم می بينه اهه، چه جالب، چه قد حسامون به هم شبيهه
چه راحت زبون همو می فهميم
به چه سادگی می تونيم شاد بشيم
آروم بشيم
يه وقتايی هست که می بينی شاديه تو همين يه قدميه
کافيه دست دراز کنی تا بگيريش
تا لمسش کنی
تا داشته باشيش
اما هميشه فقط يه معادله
يه معادله ی کوچيکه که بازيو به هم می زنه
هميشه تا خوش حاليه يه قدم فاصله ست
اما يه قدمی که با هيچی نمی شه پرش کرد
بعد اين جور وقتا اون حس گس هجوم مياره
خاليت می کنه
و غمگين می شی

يه همچين وقتاييه که يه هو به سرم می زنه که بزنم زير همه چی و خودمو خلاص کنم
خلاص کنم از اين گره کوری که دارم توش دست و پا می زنم
ازين گرهی که هيچ تلاشی برای باز کردنش هم نمی کنم حتا
فکر می کنم ممکنه همه چی خيلی کوتاه باشه بعدش
اما چه قد می تونه کيف داشته باشه
چه قد می تونه سبک و راحت باشه

اما باز چشامو باز می کنم و دور و برم رو نگاه می کنم و يادم مياد که حق ندارم
لااقل الان نه
بعد دوباره به ياد ميارم ناتوانی اين دست های سيمانی رو
و غمگين می شم
و غمگين می مونم
شايد برای همينه که هميشه دور شادی های من هاله ای از اندوه هست
شايد برای همينه که ديگه سال هاست توی هيچ دوربينی از ته دل نخنديده م
شايد برای همينه که خودم رو تا انتهايی ترين گوشه ی تنهايی کنار کشيده م تا وسوسه نشم
وسوسه ی يک قدمی رويا بودن
وسوسه ی پريدن تا اون ور يک قدم و هرگز برنگشتن

وقتی توی زندان هستی
وقتی می دونی محکومی به حبس ابد
و وقتی تصميم می گيری که بمونی و حبس بکشی
لااقل بايد بتونی تخيل کنی
تخيل کنی که آزادی

آره، من اين تو آزادم
چون اون بيرون چيزی نيست که بخوام
چون تمام حس ها و نيازهام رو کشته م
تا به چيزی احتياج نداشته باشم
تا احساس نياز نکنم
تا احساس کمبود نکنم
تا آزاديم رو حفظ کنم
آزاديم رو در زندان
آزادی يک محکوم به حبس ابد

و تو
تو که اون بيرون ايستادی و من رو از پشت ميله ها تماشا می کنی
تو که هرازگاهی دست دراز می کنی و تکه ای از زندگی رو به رسم دوستی پرتاب می کنی اين سوی ميله ها
...
منو با مهربونی هات بيش تر از اين ضعيف نکن
..
  




...
من نه ملکه ام
نه شه زاده ی قصه ها
تنها خرگوشی هستم
که دوست ندارد گم کند طعم هويج را
در راه و بی راه های عادت
..
  



Monday, June 13, 2005

me moriria si te vas
me moriria si te vas
me moriria si te vas
me moriria si te vas
me moriria si te vas
me moriria si te vas
me moriria si te vas
..
  



Sunday, June 12, 2005

من و انکار شراب اين چه حکايت باشد...
23:35
..
  



Thursday, June 9, 2005

آخرش يه شب
ماه مياد بيرون
از سر اون کوه
بالای دره
روی اين ميدون
رد می شه خندون

يه شب ماه مياد
...

شاملو
..
  




اوووووه
اتاقم چه همه مرتبشه
..
  




حضورت دائمی شده
شب و روز و گاه و بی گاه نمی شناسه
تشنه تم
نزديکمی
و نرديکی ت تشنه ترم می کنه
شدی مثه غول چراغ جادو
کافيه آرزوت کنم تا پيدا شی
حالا هربار يه جور
يه بار به بهانه ی بارون
يه بار جوک آنتی فمينيستی
يه بار کتاب
يه بار...
با خودم می گم اين جوری نمی شه که
اين جوری که هيچ وقت هيچی عوض نمی شه که
پس من چيکار کنم پس؟

بعد باز فکر می کنم الانا ديگه بايد خسته شده باشی
الان بايد دلت بخواد صدام کنی
بعد هزار ساعت بشينيم آسمون ريسمون ببافيم تا صبح بشه و تو بری سر کار و من بگيرم بخوابم
بايد دلت تنگ شده باشه
آخه منم دلم برای بابابزرگت و خرسی و عموی اسپانياييت تنگ شده
برای آلمانی حرف زدنات و تئوری های سياسيت
بعد فکر می کنم که بايد همين الان الان صدام کنی
اگه نه، می سوزی
اگه نه، من باز خيال می کنم همه خيالام دروغ بوده و تو هم يه دروغ گنده تر
اگه نه، می سوزم و کلاغه هيچ وقت به خونه ش نمی رسه
مثل ِ تا حالا که نرسيده
اوهووم
به شدت فکر می کنم که بايد که صدام کنی
تا قبل از ساعت دوازده
تا قبل از اين که امروز تموم بشه و طلسممون باطل بشه..
اون قدر به ساعت نگاه می کنم تا خوابم می بره
..
صبح بی هوا دست دراز می کنم طرف صفحه ی کوچيک خاکستری
يه نامه ی کوچيک روشه
بازش می کنم
23:58

لبخندمه
از اون لبخندای زياد
نسوختيم
طلسممون باطل نشد
کلاغه هنوز ممکنه به خونه ش برسه
اوهووممم
تو راهه
می رسه
می دونم
..
  




اول تر فکر می کنم "عادت می کنم"
حتمن عادت می کنم
و خيالم راحت می شود
کمی راحت

بعدتر اما می بينم "عادت نمی کنم"
هرگز عادت نمی کنم
و خيالم باز راحت می شود
خيلی راحت
..
  




صدا کن مرا
..
  




..
  




خوب راستش اينه که مسافرته دو رو داشت
روی روزانه و روی شبانه!
روزاشو دوست نداشتم
اما شباش خوب بود
شباش به راه رفتن و غذا خوردن و قليون کشيدن و بيد بيد لرزيدن و بازی کردن گذشت
هرچند که اين بازيه، ورق بود
ولی بازم توش حسابی می شد آدما رو شناخت
آدمای باجنبه رو
بی جنبه رو
لارج رو
خسيس رو
بخشنده و بزرگوار رو
حسود و بدذات رو
آدمايی که هنوز کودک درونشون زنده ست
و آدمايی که به شدت آدم بزرگ شده ن و ضخيم و غيرقابل نفوذ
با اين حال بازی کردنامونو دوست داشتم
و با همه ی اين حرفا سفر خوبی بود
نسبتن خوب
..
  




از دوست به يادگار دردی دارم
کان درد به صدهزار درمان ندهم..
..
  




روزهای بدی بودن
انگار رفته باشی زير يه آبشار وايستاده باشی با تمام فشار آبی که از اون ارتفاع می ريزه روی تنت و از سرما لرزيده باشی و تکون نخورده باشی و کنار نرفته باشی
بالاخره اتفاق افتادن
روزايی که ازشون فرار می کردم پيش اومدن
منم سفت و سرد سر جام وايستادم و حرفايی رو زدم که اعتقاد چندانی هم بهشون نداشتم
اما خوب به عنوان برگ برنده، نقشمو خوب بازی کردم
بعدا در طول بازی بود که ديدم چه قدر همه چيز از اساس مسخره ست و چه قدر همه چيز نسبيه و چه قدر بايد به آدم ها حق داد دنبال خودشون باشن
اما من تنها برگ برنده بودم و می بايست بازی ای رو که شروع کردم تا آخر ادامه بدم
اما يه جاهايی از ديدن بازی بقيه حالم بد شد
از ديدن پشت پرده ی آدما چندشم شد
از اين که همه چيز با يه تلنگر به چه آسونی می تونه پست و تهوع آور باشه حالم به هم خورد
بعد باز ياد اين افتادم که يه روزم ممکنه خود من
همين منی که داره اينارو می نويسه از همون زاويه ديده بشه
و حال نويسنده ی ديگه ای ازش به هم بخوره
چون که منم بازی خودمو داشته م
حالا گيرم که قواعد خودمو توش رعايت کرده باشم
اما بازم دردی از ديد شخص ثالث حل نمی شه که
می شه؟
انی وی
فکر می کنم به تمام روزای احمقانه ای که در پيش خواهم داشت
و برای اولين بار دلم می خواد ديگه برنگردم تهران
هوا مسمومه
من مسمومم و حس می کنم سم درونيم رو به تمام اطرافيانم هم منتقل کرده م
هنوزم دلم می خواد يکی بيدارم کنه و بهم بگه تمام اين روزهايی که گذشت يه کابوس بوده
روز به روز داشته های قابل باختنم داره کم تر و کم تر می شه
ممکنه به زودی ديگه چيز زيادی برای از دست دادن نداشته باشم
ممکنه..
..
  




می خونه: عسل بانو، عسل گيسو، عسل چشم
و من رو می بره تو جاده های خيس شمال
و خونه ای که نمی دونم چه شکليه
و دريايی که نمی دونم چه قدر بايد رفت تا بهش رسيد
و تصويری که نمی دونم اتفاق خواهد افتاد يا نه
اما هنوزم وقتی می خونه "عسل بانو"
من راهی جاده می شم
بی اون که بدونم می رسم يا نمی رسم..
..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017