Desire Knows No Bounds




Tuesday, August 30, 2005

70
..
  




هی کش ميان اين روزا
هی کش ميان
هی کش ميان

می ترسم پاره بشما

بس کنيم ديگه
خوب پليز؟
..
  




جاده ها را يکی يکی پشت سر می گذارم
يکی پس از ديگری
جاده ای پشت سر
جاده ای پيش رو

هيچ کدام از جاده ها اما
مرا به تو نمی برند
..
  




اممم
چيزه
من اين ميلای جی ميلمو دوستشون می دارم
ماچ دارن کلی

همين
..
  



Monday, August 29, 2005

.The First cut is the deepest
..
  




دورمه
اما گرمم
..
  




انگار این‌ها را از یک جزیره‌ی دور دست تایپ کنم. سردردهای وحشیانه که حمله می‌کند انگار تبعید می‌شوم به این جزیره‌ی نامسکون. رفیق پروست پرستم تعریف می‌کرد که جایی از پروست خوانده است وقتی آسمش عود می‌کرده حس آدمی را داشته که سوار یک قایق کوچک از بقیه آدم‌ها فاصله می‌گیرد و دور می‌شود.
بله. من هم دور می‌شوم. از همه‌ی آدم‌ها. اما دلم می‌خواهد تو باشی. دلم می‌خواهد تو توی تمام نبودن‌های دیگران باشی. پرده‌ها را بیاندازیم، تاریک کنیم همه‌ی خانه را، پریز تلفن را بکشیم، تلویزیون لعنتی را خاموش کنیم، من دراز بکشم روی تخت، بجنگم با دردهای میگرنی، چشم‌هایم را با پارچه ببندی، کنارم بنشینی، برایم آرام آرام کتاب بخوانی و یا حرف بزنی.
بله. عاشقانه نویسی فعلن ممنوع است. اما این نوشته‌های آدمی‌ست از یک جزیره‌ی دوردست. این عاشقانه نیست. رویاست. رویاست؟

زن بی اجازه
..
  




یه یارو می ره پیش یه روانپزشک و می گه:"دکتر. برادر من دیوونه ست. اون فکر می کنه مرغه." بعدش دکتر می گه:"خوب چرا نمی فرستیش تیمارستان؟" اونوقت مرده می گه:"می خواستم بفرستمش، ولی تخم مرغ هاشو لازم دارم."
خوب گمونم این خیلی شبیه طرز فکر فعلی من راجع به زن و مرده. می دونین این روابط کاملاً غیر منطقیه؛ دیوونه وار و مسخره ست. ولی گمونم هممون به این روابط ادامه می دیم، چون به تخم مرغ هاش احتیاج داریم.

وودی آلن - از فیلم "آنی هال"
..
  



Wednesday, August 24, 2005

چگالی بالايی داشت
امروزو می گم
هنوز منگمه

×××××

از تلفن دی شب شروع شد
يا شايد قبل ترش
ميل ديروز ظهر
نمی دونم چرا از وقتی اون عکسه رو ديده بودم هی اون ميله، هی اون جمله هه دوباره شروع کرده بود تو سرم چرخيدن
بايد اعتراف کنم که ياد رت و بانی هم افتاده بودم
هه
می دونم مسخره ست
اما می مردم اگه نمی گفتمش
...
بعد شبش
دوباره همون حس دوگانه اومد سراغم
همون کانفليکت هميشگی
همون کشمکش من ِ فالو يور هارتی با منِ جزمی ِ بايد نبايدی
...
برنده ای نداره اين درگيری دائمی
تنها ناآرومم می کنه باز
فرسوده م می کنه
خسته می شم از اين بی تصميمی و ناايستايی م
خسته می شم از خواستن چيزی که نبايد

×××××

صبح شده
پيغامت رو که می بينم باز عذاب وجدانه مياد سراغم
فکر می کنم که داری بيشتر از اونی که بايد، انرژی می ذاری واسه اين رابطه
مکث می کنم
منتظر می مونم تا قبول کنی کنسل کنيم قرارمونو
بذاريمش واسه يه وقت ديگه
قبول نمی کنی اما
اصرار می کنم
بی فايده ست
..
عاشق اين جور روزهای ساکت بی دغدغه ی کشدارم
از معدود روزايی که به تمامی مال منن
از معدود روزايی که تا هميشه مال من می مونن
- اگه هنوز چيز باارزشی تو اين زندگيه مونده باشه، بی شک همين روزاشه، همين معدود روزهايی که می سازمشون تا هزار روز سرد ديگه، گرم نگهم دارن -
..
راه سختيه
اونم برای منی که هميشه حرف زدن برام به مراتب سخت تر از نوشتن بوده
اما آروم آروم که يخم باز می شه، سوال هامو می پرسم
نگرانی ها، اضطراب ها، ترديد ها، ناباوری ها، خستگی ها و تغييراتمو می گم
شروع می کنی به حرف زدن
امروز حرفات يه جور ديگه ن انگار
به دلم می شينن
باورشون می کنم
لااقل ايمان دارم که هرگز بهم دروغ نگفتی، نمی گی هم
و اين خوبم می کنه
شنيدن حرفايی که مطمئنم دروغ نيستن، يا حتا مصلحتی هم نيستن خوبم می کنه
نه خوب ِ داغ، اما خوب ِ آروم
..
پامو از سيم خاردارهام يه قدم می ذارم اين ور تر
می ذارم ببينی که دارم بهت اعتماد می کنم
می ذارم ببينی که زمان می بره، اما ممکنه که اتفاق بيفته
می ذارم اون ممکنه رو ببينی
..
وقتی صحبت اون ادبيات کذايی می شه
وقتی ازت می پرسم و می بينم تو هم دقيقن همون حس منو داشتی
تو هم اولين بارت بوده
تو هم کلی سختت بوده
هومممم
يه جور زيادی خوبم می شه
يه جور خيلی زيادی
..
بعد
خيلی بعد موقع برگشتن
کلی حسم عوض شده
می دونی
دچار حسی ام الان که تمام اين مدت لازمش داشتم
دچار اونی که تو جمشيديه اولی پيداش کرده بودم
حس اون روز و شب به ياد موندنی
اون شبی که يه فصل جديد از زندگی مون شروع شد
از زندگی دو نفره مون
..
بعد حالا
حالا بعد از اين همه فراز و فرود
دوباره دارم خودم رو پيدا می کنم
اون خودمی رو که دوست دارم
خودم ِ تاب آورده ی هزار حادثه ی رنگارنگ رو
..
..
يه جور خيلی مخصوصانه ای، شنبه مونه
خيلی تا شنبه مونه
خيلی

×××××

تو بيمارستان اما ديگه خسته و مردد و شکننده و .. نيستم
تو بيمارستان می شم دختر بزرگ خانواده
تو بيمارستان می رم تو همون جلد قديمی
می شم آدمی که می شه روش حساب کرد و می شه کارها رو بهش سپرد و فکر می کنه که همه چيز درست می شه
رفتار آقای دربان سی سی يو و اون خونواده ی جنوبی برام کلی جالبن
از اين که می دونم چه جوری دلشون رو به دست بيارم که تا آخرش باهام راه بيان لبخندم می شه
هاها
تو اين زمينه کلی دچار حس خود مامان بزرگ تجربه دار بينی می شم
آقاهه ی دربونه هم کلی سنگ تموم می ذاره
..
همه چی نسبتن خوب و آروم پيش می ره
جز يه چيز که کمه
که خوب می دونم چيه
که به روم نميارم اما که
با خواهر کوچيکه بخش رو می ذاريم رو سرمون باز
مامی می خنده که شماها تو سی سی يو هم آدم نمی شين
نمی شيم که
اشکامون آخه خوب بلديم قايم کنيم ديگه
هر دومون
در پی يک توافق هرگز به زبون نيومده
عاشق اين دخترکم
دخترکی که بازی روزگار داره تند تند بزرگش می کنه
اما خوب تاب آورده
خوب تر از اونی که انتظار داشتم
يادم باشه يه روزی که دير نباشه بهش بگم که چه قدر دوستش دارم
..
سنگينمه
زياد سنگينمه
برای اين که از لطف آقای سی سی يو سوء استفاده نکرده باشيم هم
ميام بيرون و منتظر دکتر می مونيم
صندلی ها رو که ميارن می بينم که نه
هنوز آدم های خوب هم هستن اين جا
..
تا دکتر بياد، دچار آقای سی سی يو و خونواده ی جنوبی هستم
فکر کنم همه شم به اين خاطره که تو اين مدت خيلی از مردم دور بوده م
و خيلی تو خودم غرق
انی وی
دکتر کشف می شه آخرش
نگرانی هامونو بهش می گيم
می ره و برمی گرده
می پرسه اتفاقی افتاده
..
انگار آب سرد ريخته باشن رو سرم
به خواهر کوچيکه نگاه می کنم
در جا می فهمم قضيه از چه قراره
که خدا خدا می کردم نباشه
که هست اما
به رومون نمياريم هيچ کدوممون
به دکتر می گم اين بار روحيه ش خوب نبود
همه ش مال اونه
نگامون می کنه
با اين که دو ساعته که وقت ملاقات تموم شده می گه بريد پيشش
وا می رم رو صندلی
خواهر کوچيکه می ره
می دونم که با چشمای قرمز برمی گرده
برمی گرده هم
خونواده ی جنوبی نگاهمون می کنن
سنگينمه
نگاهاشون سنگين ترم هم کرده
سوپروايزره اشاره می کنه که برم تو
همه شون به دست و پا افتاده ن
ازم سوال می پرسه
می گم نه، فقط روحيه شو باخته
اما می دونم که قضيه اين نيست
..
دستاش يخه
يخ يخ
دستاشو می گيرم
صورتمو می ذارم رو صورتش و بی حرف اشکام ميان پايين
آقای سی سی يوييه مياد اخم که نفرستاديمت اين جا که اوضاع رو پيچيده تر کنی که
راست می گه خوب
يادم مياد که خسته و مردد و شکننده موقوف
عجالتن فقط دختر بزرگ خانواده
می زنم کانال سه و آسمون ريسمون رديف می کنم
خدا هم نمی دونم از کجا شوهر عمه جان رو نازل می کنه و خلاصه جو عوض می شه
می بوسمش و بی حرف ميام بيرون
چه قد غريبی می کنم
..
پهن می شم رو صندلی
سنگينه همه چی
ديگه نگاه نمی کنم به دخترک
می ترسم بغضمون بترکه باز
..
بيرون گرمه و شلوغ و شرجی
جفتمون ناخوداگاه گيج می مونيم وسط خيابون
بوق ماشينا و اشاره ی ماشين جلوييه يادمون ميندازه که راه بيفتيم
می ريم
هه
زندگی به طرز احمقانه ای ادامه داره
با تمام ابتذال جاری روزمره ش
و من و تو و ما هم جزيی از تمام اين پلشتی هستيم
حالا ديگه در اين شک ندارم
فقط بخشی از ماست که هنوز جدا مونده
فقط بخشی
..
اين روزها بيشتر بار رو گذاشته م رو دوش خواهر کوچيکه
خوب هم از عهده ش براومده تا حالا
امشب هم برمياد
می ترسم از اين که مداخله کنم
هر چی باشه من تندتر و هارش ترم
می ترسم که باز همه چی رو بريزم به هم
پس چشم هام رو می بندم و ساکت می مونم
و ته دلم سعی می کنم منصف باشم هم
که سخته
خيلی سخت

×××××

ميام تو اينترنت
پنج تا ميل دارم
هر پنج تاشون غير فورواردی ان
از اون ميلا که فقط مال خود منن
دوتاشون هم از طرف کساييه که مطمئنم اون وبلاگمو نمی خونن هم
بعد شروع می کنم به خوندن
لبخندم می شه
خيلی زياد
..
" می دونی؟ اين روزا زياد می شه که با خودم فک می کنم دارم باهات می رقصم. از اون رقصای اسپانيش. سالسا. پيچ در پيچ. پر از حس های تحريک آميز. تحريک آميز مثل سس سالسا، تند، تيز. حتا فکر کردنش هم لذت بخشه. خوبيش اينه که تو رقص يکی از جاهاييه که اونی که "ليد" می کنه منم و تويی که به حرکات من پاسخ می دی. يه جور احساس قدرت همراه با لذت محصور بودن..."
..
و بعد آخری
نامه از طرف ... ست
يه نامه با فونت آبی
يه راز
يه راز که تو تموم اين سال ها من حتا به ذهنم هم خطور نکرده بود
حالا بعد از اين همه سال
با يه تلنگر کوچيک
من نشسته م و دارم کلماتی رو می خونم که
که حتا می ترسم تا آخر جمله هاشو کامل بخونم
می ترسم ميل رو اسکرول کنم
می ترسم ببينم بعدش چی می شه
..
"بيش از من نخواه که همين هم... قدر خودتو بدون. منتظر هيچ جوابی برای اين ميل نيستم، نه اين جا و نه هيچ جای ديگر."
..
اشک تو چشام حلقه می زنه
مبهوت به جای می مونم
مبهوت و گيج و بی کلام
بی حتا کلمه ای
.
..
  



Tuesday, August 23, 2005

نامه های الکترونيکی، خط و کاغد و قلم نمی شوند، قبول.
به عطر و اشک آغشته نمی شوند، قبول.
نمی شود شب گذاشتشان زير بالش و فکر دستهايی را کرد که کاغذ را لمس کرده اند، قبول.
نامه های الکترونيکی هيچ وقت حال و هوای خط و کاغذ و قلم و انتظار را نداشته اند، قبول.

اما زمانی بود، نه خيلی وقت پيش، که همين مخلوقات معلول و ناقص هم می توانستند تا ته وجودت را با يک حس بی همتا رنگ بزنند.
نامه هايی که چشمانت را مشتاق روی سطر کلمات تايپ شده می کشاندند، تا حرفهايی را بخوانی که به سختی آغشتن حروف لاتين تا هويدا شدن معنی فارسيشان ، می ارزيدند.
زمانی بود، نه چندان دور، که نامه ها برای تو می آمدند، فقط برای تو.
زمانی بود که گرفتن همين نامه های ناقص بی بوی بی مزه، طعم خوب دوست داشتن و دوست داشته شدن را به تو می چشاند و انتظار ميان نامه نگاری ها چيزی از انتظار شنيدن صدای موتور پست چی کم نداشت.

اين روزها اما ، گلايه است اين که می گويم، نامه ای برای تو نمی آيد.
اين روزها، نامه ها برای يک لشگر می آيند.
برای آن صد ها اسمی که آنجا هست.
حالا هر روز خروار خروار برای تو و آن لشگر آدم نامه می آيد که «مهم است، بخوانيد».
نامه می آيد «بسيار جالب»، ديدني» ، « خواندني»، « شنيدني»، «امضا»، «کمک».
اين روزها نامه ها حالت را نمی پرسند.
نامه ها دعوتت می کنند که در اينجا و آنجا « به گروه دوستان» فرستنده نامه بپيوندي.
نامه ها از تو می خواهند که با ثبت آخرين مشخصات مجازی ات و پر کردن فلان فرم با فرستنده نامه « در تماس بماني» ، تاريخ تولدت را در تقويم فلان سايت بنويسی تا از ياد آن طرف نروی.

راستش را بخواهی حالم از اين نامه های کيلويی به هم می خورد.
از اين همه امضا، کمک و راهنمايی.
هيچ کدام از اين خواندنی ها و ديدنی ها و شنيدنی ها، لبخند روی لب من نمی آورند.
و اين فوری ها و مهم ها هيچ اهميتی برايم ندارند.
آنچه بايد بخوانم، آنچه امضا کنم، آنچه مهم است و بايد بدانم، اينجا و آنجا خوانده ام ، امضا کرده ام و می دانم ...

نامه ها را که چک می کنم، چشمم به اين ها که می افتد، بی اختيار آه می کشم.
خيلی وقت است چشمانم از خواندن کلمه های پبنگليش به نم ننشسته.
خيلی وقت است قلبم از ديدن موضوع يک نامه به تند تپيدن نيفتاده.
لبم به خنده باز نشده.
خيلی وقت کسی نامه ای ننوشته که با يک حس ناب تا ته وجودم را لمس کند.

نمی دانم، شايد اين فقط منم که ديگر نامه ای اينچنين نمی گيرم ...
يا شايد اين گلايه صندوق پستی تو هم باشد،
شايد تو هم دلت گرفته باشد از اين نامه های بی سر و ته.
به هر حال بيا اين جمله کليشه ای را يک بار ديگر بلند با هم بگوييم،
اين بار در سوگ نامه هايی که فقط يک گيرنده داشتند:
ياد آن روزها به خير.



آليس
..
  




هه
با پسرعمه هه نشسته بوديم ياد جوونی هامون می کرديم و اينا
بعد بهش گفتم که الانِ من همه ش تقصير توه
چون يادمه هزار سال پيشا اون قدر سرم شلوغ بود و با يه دست ده تا هندونه برداشته بودم که اصلن اين جوری دچار اينترنت نبودم که هيچ، اگه به حال خودم می ذاشتنم هيچ وقت هم دچار نمی شدم
بعد اما اون قد گير دادی و گير دادی که دچارش شدم
بعد رسيد به وبلاگ
بازم اگه پيگيری های سماجت بارانه ی تو نبود عمرن وبلاگی می شدم
که اما شدم
بعد ديگه خيالت راحت شد
ولم کردی به امان خدا
منم مثل بچه ی آدم پله پله مراحل دچار شدگی اينترنتی و چتی و وبلاگی و الخ رو پيمودم و به سلامتی کليه ی قلل و پيک ها و فراز و فرودهای منحنی رو پشت سر گذاشتم تا شدم اينی که الانم
گفت حالا بده که به اين زودی به استغنا رسيدی؟
گفتم نه
بد که نيست
اما زندگی م صد و هشتاد درجه عوض شد جهتش
صد و هشتاد درجه
می تونستم به راحتی برم جزء زير مجموعه ی زنان ساده ی کامل
می تونستم مثل بقيه ی آدما به همونی که دارم و همونی که هست راضی باشم
می تونستم از ياد ببرم که ممکنه معجزه ای در کار باشه
که معجزه هه می تونه حتا اتفاق بيفته هم
که خيلی چيزای ديگه
اما نشد که
نذاشتی که
گفت پشيمونی حالا يعنی؟
گفتم معترفانه اقرار می کنم که نوچ
نه حتا به قدر يک اپسيلون
پشيمون نيستم
اما به سادگی سختمه
همين

بعد از وقتی که کشفم کرده بود گفت
از اين که تو نگاه اول به محض اينکه رنگ تمپليتمو ديده بوده حدس زده که منم
بعدش...
هاها
بعدش کلی جالب بود
اصلن فکرشم نمی کردم تو اين همه سال

بعد هيچی ديگه
از اين پسرعمه های باجنبه ی راز نگه دار ِ به روی آدم نيار کلی خوشم مياد که
..
  




و چه اندازه تنم هشيار است
و چه اندازه تنم هشيار است
و چه اندازه تنم هشيار است
..
  




لبخندمه
از اون لبخندای جوليا رابرتز وارانه ی خودم
چون که خوبمی

همين

نه که فقط همينا
ولی فعلن همين بسه
..
  



Monday, August 22, 2005

دوست مي داشتم لذتي به تو بدهم كه تا كنون، هيچ كس به تو نداده است. اما در ضمن اين كه مالك اين لذتم، نمي دانم چگونه آن را به تو بدهم.مي خواستم با چنان صميميتي تو را خطاب كنم، كه هيچ كس ديگر، تا كنون نكرده باشد.مي خواستم در اين ساعت شب به جايي بيايم كه تو در آن، چه بسا كتابها را پي در پي مي گشايي و مي بندي و در هر يك از آن كتاب ها، چيزهايي را جستجو مي كني كه تا كنون در نيافته اي. به جايي كه تو هنوز در آن منتظري، به جايي كه شوق تو از احساسي ناپايدار در شرف تبديل به اندوه است. جز به خاطر تو نمي نويسم و براي تو نيز جز به خاطر اين ساعات. مي خواستم چنان كتابي بنويسم كه در آن هر گونه فكر و هر گونه تاثر فردي از نظر تو پنهان بماند و بپنداري كه در آن جز پرتوي از شور و حرارت خويشتن نمي بيني.مي خواستم خود را به تو نزديك تر كنم و تو، مرا دوست بداري.

مائده های زمينی --- آندره ژيد
..
  




يا با لگد يا با مُشت

آدمهای احساساتی را بايد کُشت. آنها به درد لای جرز هم نمی خورند. يا از خوشحالی در ارتفاع صد هزار پايی بال بال می زنند يا از افسردگی خودشان را شش هزار فرسنگ زير سطح زمين دفن می کنند. آدمهای احساساتی در طول سه دههء اول زندگی شان در مجموع سه دقيقه در واقعيت و روی سطح زمين هستند و بقيهء پانزده ميليون و هفتصد و شصت و هفت هزار و نهصد و نود و هفت دقيقهء آنرا در هپروت به سر می برند. آدمهای احساساتی بی هدف ترين، بی مصرف ترين و غير قابل اعتمادترين محصولات آفرينش هستند.

آدمهای احساساتی تنها کسانی هستند که معنی واقعی زندگی را می فهمند. آدمهای احساساتی هزار هزار بار عاشق می شوند و هر بار مطمئنند که اين بار با تمام دفعات قبل فرق می کند. هر روز به مدت يک تا چند ساعت احساس می کنند خوشبخت ترين آدم روی زمين هستند و آگاهی از اينکه بقيهء روز را در افسردگی مطلق به سر می برند باعث می شود تک تک لحظات شيرين زندگی را با نهايت وجود تجربه کنند و از آن لذت ببرند. آنها می توانند در يک لحظه تمام دنيا را فراموش کنند و از پيامدهای هيچ تصميمی نترسند. هيچ روزی در زندگی آدمهای احساساتی مثل روزهای ديگر نيست. هر روز هزار دليل جديد هست برای اميد و عشق به زيستن و هزارو يک درد جديد برای آرزوی مرگ و زجر کشيدن.

آدمهای احساساتی بزرگترين دروغهای تاريخ بشريت را به ثبت رسانده اند. آنها هر قولی که داده اند را هزار بار شکسته اند و هر اشتباهی را صدهزار بار تکرار کرده اند. آنها اصلا هيچ درکی از معنی هرگز و هميشه و ممنوع و درست و غلط ندارند. آدمهای احساساتی زندگی اطرافيانشان را به گند می کشند و تنها کاری که در قبال گناهان فجيعشان انجام می دهند اين است که برای مدت کوتاهی شديدتر و عميقتر افسرده می شوند.

آدمهای احساستی در هر لحظه از زمان تمام افکارخصوصی و احساسات واقعيشان را به تمامی جهانيان اعلام می کنند. آنها تنها کسانی هستند که «دوستت دارم» را با تمام وجودشان احساس می کنند و برای فرياد زدنش از هيچ کس و هيچ چيز نمی ترسند. آدمهای احساساتی واقعا همانقدر که می گويند سبک هستند، آنها واقعا روی ابرها راه می رند، درست مثل روزهايی که می خواهند بميرند، آنها وزن بدبختی را روی تک تک سلولهای پوستشان لمس می کنند. آدمهای احساساتی هرگز و هيچ وقت و به هيچ دليلی در لحظه دروغ نمی گويند و تمام حرفهای اطرافيانشان را نيز در همان لحظه از صميم قلب می پذيرند.

تکرار می کنم : آدمهای احساساتی را بايد کُشت.

آدمهای احساساتی نهايت زندگانی هستند.


دلتنگستان
..
  




يه عالمه موزيک از رو هارد يکی از آشناهامون ريختم رو هارد خودم
بعد داشتم تو فايل های آهنگاش ول می گشتم، ديدم يه فايل داره به اسم نوستالژيک ميوزيکس
بعد بازش کردم
توش اينا بودن:
ربنای شجريان
اذان موذن زاده
علی کوچولو.. تو قصه ها نيست.. مثل من و توست..
نوبهار کارپه ديم

دنيای کوچيکيه هنوزم
از اون گذشته اين به تاريخ پيوستنم منو کشته
..
  




شب بوی آسمون می ده. بوی خستگی های خوشایند. بوی فکر و خیال های وقت گیر. بوی گناهایی که از صبح مرتکب شدیم، خواسته و نخواسته. بوی خوشحالی از توانایی گناه کردن. بوی حیله گری های معصومانه ای رو که در طول روز مرتکب شدیم. بوی گول خوردن همه اونایی که گولمون رو خوردن. بوی اصلا پشیمون نبودن هم می ده. بوی لبخند رضایت از کارای بد و خوبی که کردیم. بوی نگاه کردن تو آیینه موقع مسواک زدن و فکر کردن به اینکه چه روز گرمی یا سردی بود و چقدر کار داشتیم و چقدر راه رفتیم و چقدر رسیدیم و چقدر نرسیدیم و چقدر تنبلی کردیم و چقدر تنبلی ديگه هم می تونستیم بکنیم و نشد و نذاشتن و تو دلمون چقدر به بعضيا دهن کجی کردیم و چقدر به بعضیای دیگه لبخند زدیم و چقدر خوب که زدیم. شب بوی نگاه کردن به دندونا تو آیینه بعد از مسواک زدن می ده. و باز کردن لبها تا ته و چک کردن درجه سفیدی دندونا و فحش دادن به تولید کننده خمیر دندون سفید کننده ویژه که هیچ ویژه هم نیست و زبون درازی کردن به خودم که گول آقای کولگیت و اینا رو خوردم. و امتحان خندیدن که آدم چه شکلی می شه وقتی موقع خنده دهنشو زیاد باز می کنه یا یه کم باز می کنه و سعی می کنه مثل یه پارچه خانم بخنده . شب بوی ادای اخم کردن جلوی آیینه دستشویی رو می ده تا آدم بفهمه که موقع اخم قیافه اش تو دل برو تر می شه یا موقع خنده. یا موقع هیچکدوم. شب بوی یه لیوان شیر سرد و یه برش کیک می ده که تو تخت زیر پتو و ملافه اونم بعد از مسواک بخوری وقتی کانالای تلویزیونو اینور و اونور می کنی. شب بوی دلهره شنیدن صدای آژیر آمبولانس و ماشین آتش نشانی رو می ده که آدم یه آن، اما فقط یه آن، پیش خودش فکر می کنه که کدوم مادر مرده ای حالا تو آسانسور گیر کرده یا دستش رفته تو چرخ گوشت یا آتیش گرفته یا آتیشش زدن یا خودکشی کرده یا داره از رو یه پلی چیزی خودشو پرت می کنه پایین و بعد برگشتن سراغ همون برش کیک و لیوان شیر سرد که فقط یک درصد چربی داره. شب بوی فکر کردن و ناراحتی اطو کرده نبودن همه لباسایی رو می ده که ممکنه فردا صبح بخوایم بپوشیم. شب بوی نامه هایی رو می ده که می خوایم فردا بنویسیم. شب بوی عینک دم دستیی رو می ده که دم دست نیست هیچوقت موقع تلویزیون دیدن. که بیشتر وقتا تو کیسه جورابا یا سوتیناست و چند روز بعد پیدا می شه. شب بوی نامه های نخونده ای رو می ده که هنوز دستمون نرسیدن. که هنوز نوشته هم نشدن. که فکر می کنیم می خوایم یه وقتی که رسیدن دستمون بخونیمشون. که راجع به جوابشونم حتی فکر می کنیم. که شاید هم بی جواب بذاریمشون. شب بوی شب می ده. بوی پیژامه کرکی آبی می ده با عکس قلب و ستاره و خرس و خرگوش و این چیزا. شب بوی چراغ روشن مونده آشپزخونه اون همسایه ته کوچه ای رو می ده.



شب بوی ستاره و ماه و کرختی و خوابو بستن چشم و این چیزا رو نمی ده. اینا مال روزن.


نارنج
..
  




خودکشی

اگر گفته­ی کامو را باور کنیم که "تنها یک مساله­ی به­راستی فلسفی وجود دارد که خودکشی است" باید گفت که فلسفه هنوز به جدی­ترین مساله­ی خود نیاندیشیده. کل دستاورد تفکر مدرن در این باره را می­توان در جامعه­شناسی "خودکشی" دورکم و کشف فروید در باب "انگیزه­ی مرگ" خلاصه کرد، که البته هیچ یک به­راستی ربطی به واقعیت خودکشی ندارند – جامعه­شناسی دورکم به کاوش در علل و آثار افزایش خودکشی در جامعه محدود می­شود و روان­کاوی فروید به کشف انگیزه­ یی کلی در فرد که میل به مرگ نام دارد.

ادبیات و نظریه­ی ادبی هم کمابیش از درگیر شدن در موضوعی چنین متناقض احتراز جسته – حتا "مرگ­اندیشی" بلانشو چیزی جز به تعویق انداختن مرگ از راه نوشتار نیست: تن دادن به مرگ خود در نوشتار به بهای زندگی جاودان در زبان.
حق هم همین است: خودکشی از آن دسته مسائلی است که دولوز، به پیروی از هایدگر، آن­ها را نماینده­ی "ناتوانی اندیشه" می­خواند: خودکشی در حیطه­ی اندیشه نیاندیشیدنی است.


2
زندگی انگیزه­های بسیار دارد، چرا مرگ این­گونه نباشد؟ ادامه­ی حیات به دلایل گوناگون صورت می­گیرد، چرا خاتمه دادن به آن باید به انگیزه­ یی واحد صورت گیرد؟ اندیشه تنها با فروکاستن خودکشی به یک انگیزه­ی واحد کوشیده تا به آن بیاندیشد، اما خودکشی دلایلی گونه­گون دارد، درست مانند زندگی.


3
کامو می­گوید هر انسان سالمی حتمن به کشتن خود اندیشیده (یا به قول پاوزه، هرکسی همیشه دلیل موجهی برای خودکشی داشته). برای ما که اکنون از افسون رمانتیک خاتمه دادن به زندگی خود رها شده­ایم این باورنکردنی است. با این همه، من برای زندگی کردن، یک­بار هم که شده، باید این شبح را تارانده باشم، باید مرگ خود را دیده و بر این تصویر خط بطلان کشیده باشم.

اما من منفعل نیستم، مرگ به سوی من نمی­آید؛ من فعالانه به سوی مرگ می­روم: من خود را خواهم کشت.


4
خودکشی راهی است به رهایی. حتا اندیشه­ی خودکشی هم رهایی­بخش است: "اندیشه­ی خودکشی مسکنی قوی است: با آن چه شب­های تلخی را می­شود سر کرد" (نیچه).
اما خودکشی آرامشی ملایم نیست، تسکینی است تکان­دهنده. خودکشی پاسخی چاره ­ناپذیر به پرسشی چاره­ناپذیر است، واکنشی افراطی به وضعیتی به همان شدت افراطی. مهم نیست که من خود در ایجاد آن وضعیت سهمی داشته­ام یا نه، مهم این است که من جسارت/ حماقت دست یازیدن به خودکشی را دارم: رویکردی رادیکال.


5
تنها یک زندگی تراژیک است که می­تواند مرگی تراژیک را رقم بزند. از میان خودکشان بزرگ تنها مرگ آنانی ما را منقلب می­کند که مرگ خود را به حکم قواعد تراژدی پذیرا شده­اند: از نووالیس تا تمام رمانتیک­های دیگر. این­جا است که دسته­بندی­های شخصی هرکسی شکل می­گیرد: من وولف، همینگوی، براتیگان، و دیگران را در یک سو می­گذارم، و مایاکوفسکی، بنیامین، پاوزه، سلان، هدایت، و پلات و ... را در سوی دیگر. در هر حال، این دسته­بندی هم چون خود خودکشی به ضابطه­یی اخلاقی بسته است – به همین دلیل هرگز نمی­توان حقیقت خودکشی را اثبات یا ابطال کرد: خودکشی، همچون اخلاق، هم شخصی است هم زیبایی­شناسانه: داوری درباره­ی درستی یا نادرستی آن بیهوده است.


6
خودکش حرف­اش این است: این زندگی شایسته­ی من نیست، یا این که من شایسته­ی این زندگی نیستم (تشخیصی اخلاقی). من مناسبتی با این زندگی ندارم، فروتر یا فراتر از آن ام.
زندگی مرا تحقیر کرده، من تحمل­اش را ندارم، یا این که من زندگی را تحقیر می­کنم، من آن را تاب ندارم. من ارزش مرگ را در برابر بی­ارزش زندگی می­گذارم (مالرو می­گوید "زندگی ارزشی ندارد، با این همه هیچ چیز هم ارزش زندگی را ندارد": من این ارزش را به سخره می­گیرم، من متواضع نیستم، من متکبر ام، من می­میرم).
پس خودکشی ناامیدی نیست، خودکش امید به زندگی را به هیچ می­گیرد، خودکش امید دیگری دارد. همچون هر تروریسمی، امید خودکش، ارزش خودکشی، "ارزشی نمایشی" است (بودریار). من خود را در ملا عام اعدام انقلابی می­کنم، در خلوت خویش خود را ترور می­کنم، تا امید خود را به نمایش بگذارم، تا به دیگری بگویم ببین که با من بد کرده­ای، تا به دنیا بگویم من آدمی ارزش­مند بودم (دنیا را از لوث وجود خود پاک کردم، یا این که لوث دنیا را از وجود خود پاک کردم)، یا خیلی ساده، زندگی دیگر برای من ارزشی نداشت، ببین که من به ارزشی دیگر باور دارم، تماشا کن که ناامیدی هم امیدی دارد.

7
خودکشی، حتا اگر عشقی نباشد، باز عاشقانه است – رومئو و ژولیت، ورتر، ... . خودکشی بدون عشق هم تلاشی است (مذبوحانه) برای چاره کردن بی­عشقی. "هیچ مردی خود را به خاطر عشق یک زن نمی­کشد چون عشق – هر عشقی – عریانی، فلاکت، مسکنت، و هیچ و پوچ بودن ما را به ما نشان می­دهد" (پاوزه).


فرانکولا
..
  




تنهایی

1
تنهایی بیرون ماندن از یک دایره­ی بسته است، ناهمسازی با یک همسازه: بیماری، عشق، اسارت، دیوانگی؛ همان طرد شدنی که بارت آن­چنان عالی تحلیل­اش کرده. با این حال، هیچ کس به صرف بیرون­بودگی احساس تنهایی نمی­کند، من باید تصویر تنهایی­ام را ببینم تا تنها باشم: تنهایی خودآگاهی نسبت به "تفاوت" است – من با دیگران تفاوت دارم، من این را می­دانم، من تنهای ام.

2
من تنهای ام، من طرد شده­ام. اما همیشه این نیست که دیگران تنهای­ام بگذارند. گاه این تفاوت خودخواسته است، من می­خواهم از دیگران جدا باشم، و تاوان­اش (تنهایی) را تحمل می­کنم. تفاوت داشتن همیشه تحمیلی نیست، تنهایی هم.

3
تنهایی توهم­بار است. اگر من تفاوت خود را از درون تماشا کنم، شاید آن را تفوق بیانگارم. این اولین توهم آدم تنها است. اما نه، من تنهای ام و این اولویتی برای من نیست. تنهایی فضیلت نیست، وضعیت است.من تنهای ام، تفاوتی را که بر من تحمیل شده تاب ندارم، برای بیرون آمدن از تنهایی به هر دری می­زنم، تو را که تر­ک­ام کرده­ای، تو را که نادیده­ام گرفته­ای، تو را که حبس­ام کرده­ای، تو را که مجنون­ام خوانده­ای، تو را که تحقیرم کرده­ای، باید کیفر دهم: توهم دوم -- تروریسم تنهایی.

4
تنهایی غربت نیست -- من از خانه دور افتاده نیستم؛ اسارت هم نیست – من آزاد ام که تنها باشم. تنهایی "زندان­خانه" ی من است. من در این زندان می­زیم – "تنهایی، ای خانه­ی من" (نیچه). تنهایی بی­کسی نیست. تنهایی تن مادر است. تنهایی، تنها مادر من (پاز).

5
خواسته یا ناخواسته – تنهایی تقدیر هم هست.

فرانکولا
..
  




ناتانائیل، کاش در تو هیچ انتظاری، حتی میل هم نباشد، و فقط استعدادی برای پذیرفتن باشد. آنچه را که به سویت می آید منتظر باش - اما جز آنچه را که به سویت می آید خواستار مباش - جز آنچه داری آرزو مکن... بفهم که در هر لحظه از روز، می توانی مالک خدا، با همه ملکوتش باشی. آرزوی تو از عشق باشد، و مالک شدنت عاشقانه... زیرا آرزویی که موثر نباشد به چه کار آید؟آخر چه! ناتانائیل، تو خدا را داری و او را نمی بینی! خدا را داشتن دیدن اوست، اما مردم به او نمی نگرند. بر سر پیچ هیچ کوره راهی، ای بلعم، آیا خدا را ندیده ای که خرت پیش وی باز می ایستد؟ - چون تو او را دیگر گونه می پنداشتی- در انتظار خدا به سر بردن، یعنی در نیافتن اینکه خدا در توست - خدا را با خوشبختی مسنج و همه خوشبختیت را در لحظه گذرا بنه.
..
  




دوست مي داشتم لذتي به تو بدهم كه تا كنون، هيچ كس به تو نداده است. اما در ضمن اين كه مالك اين لذتم، نمي دانم چگونه آن را به تو بدهم.مي خواستم با چنان صميميتي تو را خطاب كنم، كه هيچ كس ديگر، تا كنون نكرده باشد.مي خواستم در اين ساعت شب به جايي بيايم كه تو در آن، چه بسا كتابها را پي در پي مي گشايي و مي بندي و در هر يك از آن كتاب ها، چيزهايي را جستجو مي كني كه تا كنون در نيافته اي. به جايي كه تو هنوز در آن منتظري، به جايي كه شوق تو از احساسي ناپايدار در شرف تبديل به اندوه است. جز به خاطر تو نمي نويسم و براي تو نيز جز به خاطر اين ساعات. مي خواستم چنان كتابي بنويسم كه در آن هر گونه فكر و هر گونه تاثر فردي از نظر تو پنهان بماند و بپنداري كه در آن جز پرتوي از شور و حرارت خويشتن نمي بيني.مي خواستم خود را به تو نزديك تر كنم و تو، مرا دوست بداري.

مائده های زمينی --- آندره ژيد
..
  




بغضی سالخورده در من به جای مانده هنوز
..
  



Saturday, August 20, 2005

در خيساخيس تنت می گريم
آغوشت را تنگ تر می کنی
درد در من می پيچد و تو در من زبانه می کشی
سرانگشتانت را روی پوست تنم می سُرانی
اعتمادم را طلب می کنی
من اما بی جواب و خاموش برجای می مانم
سرگردان ميان بهت عشق و ترديد

تشنه ای
تشنه ی من يا آن چه از من به جای مانده
نمی دانم
تشنگی ات را اما باور؟
نکرده ام هنوز

فاصله در هزارتوی سلول هايمان گم شده
در بازوانت چکيده ام
چشم بسته، گوش سپرده، دل داده
در رخوت نمناک تو گم شده ام

سر می چرخانی و می چرخانيم
حسی در من جاری می شود
برای نخستين بار
حسی فراتر از مرزهای فاصله و ترديد
حسی غليان که شعله می کشد، اما نمی سوزاندم

سخت شده ام
سنگ شده ام
و چيزی در من فرو ريخته است

ويران شدن چيزی که خوب بودنش را مومنيم
..
  




ما با هم حرف مي زنيم بي آنکه پرده هاي ضخيم فاصله را کنار بزنيم.
گاهي فکر مي کنم چقدر هراس ... چقدر هراس. هراسِ از دست دادن ... هراسِ به دست آوردن ... هراسِ طلب کردن ... وانهادگي ... و تنهايي.

ما با هم حرف مي زنيم بي آنکه در چشمهاي هم نگاه کنيم.
ما در سکوت عشق مي ورزيم. بي هيچ گفتگويي. و لبهايمان ديگري را مانند تکه زميني شاداب و پرعلف چرا مي کند. و ما چشمهايمان را مي بنديم و مي گذاريم بوسه ها و نفسها به جاي ما سخن بگويند و لذت و هراس را مثل ميوه هايي رسيده دانه به دانه از گوشه ي لب ... از گودي ملتهب پايين گردن -آنجا که با آن خط منحني چشمگير به تن پيوند مي خورد- و از سرشانه هاي ديگري با دندانهايمان به نرمي مي چينيم و چيزي را مثل بغض با آن طعم آشنايش زير دندان هايمان مزمزه مي کنيم.

ما با هم حرف مي زنيم بي آنکه در چشمهاي هم نگاه کنيم. حرف مي زنيم بي آنکه از هراسهامان عبور کنيم. تو گريه مي کني ... من درد را همراه با اکسيژن هوا به درون مي کشم و دستم را دراز مي کنم و اشک را از گوشه ي چشم تو پاک مي کنم. دستم را به آرامي مي چرخانم و به سرانگشتم که مرطوب است خيره مي شوم. با نوک زبان سرانگشتم را پاک مي کنم. چشمهايم را براي يک آن می بندم و حس شوري اشکهايت را به همراه طعم شيريني که از گزيدن لبهايت در دهن دارم يکجايي به حافظه مي سپازم. حس اين لحظه را.

با خودم فکر مي کنم چقدر هراس ... چقدر هراس. هراسِ از دست دادن ... هراسِ به دست آوردن ... طلب شدن ... تنهايي. من از ماندن مي ترسم و از رفتن مي ترسم و از تنهايي و از پيوند مي ترسم و تو از من مي ترسي و از خودت مي ترسي و از نامعلوم که عطشش تو را رنج مي دهد. ما با حسي توامان سرکشي ميکنيم و تن مي سپاريم. مي داني ... آن حس عميق دوست داشتن بي واسطه که با هراس مخلوط مي شود، گاهي در دهانم طعم پوسيدگي مي گيرد ... طعم بزرگ شدن. طعم سالخوردگي.

در محوطه ي وسيع بادگير مي ايستيم. تو مرا در آغوش مي گيري و به سختي مي فشاري ... انگار مي خواهي استخوانهاي تيره ي پشتم را خرد کني ... دستهايم را روي قفسه ي لاغر و ورزيده ي سينه ات مي گذارم و خودم را به زحمت از تو جدا مي کنم و راست در چشمهايت نگاه مي کنم. فکر مي کنم چقدر راه مانده است ... شانه بالا مي اندازم. راه را بايد رفت. مي دانم.

ليلای ليلی
..
  




پرواز را بخاطر بسپار

دخترک را پر دادم تا برود ... برود و آسمان خودش را پيدا کند. برايش سخت بود پر بکشد ... اما پرنده که پر باز کرد، بال‌هايش که بزرگ شد، بايد بپرد و برود ... و دخترک توی اين مدت آن‌قدر بزرگ شده بود که پرواز کند ... ديروز بالاخره خيلی جدی گفتم‌ش که نبايد به اين قفس پوسيده دل ببندد ... گفتم که جای پرنده توی آسمان‌ها ست نه در حجم پوسيده‌ی اين قفس‌ها، حتی اگر قفس از جنس طلا باشد ... پرش دادم و ايستادم تا پروازش را تماشا کنم ...
پرنده‌ی من که می‌رفت، مدام برمی‌گشت و پشت سرش را نگاه می‌کرد ... دل دلِ بی‌قرار رفتن ... اما من تمام اين مدت مثل يک صخره سنگ فقط نگاه‌ش می‌کردم ... سنگ که ببيند و بشنود و دم بر نياورد ..
.چون سنگ‌ها صدای مرا گوش می‌کنی
سنگی و ناشنيده فراموش می‌کنی ...

... می‌دانم که پرنده‌ی کوچک خوشبختی من تا بخواهد پرواز را ياد بگيرد، چند بار لمس شانه‌های سخت زمين را تجربه می‌کند ... اما اميد دارم اين زمين‌خوردن‌های کوچک، راه پرواز را تا اوج نشان‌ش بدهند ... پرنده را پراندم تا برود به جستجوی آسمان‌ش ... به جستجوی جانب آبی ... تمام ديشب را برايش دعا کردم ... دخترک ِمن بايد راه اوج را پيدا کند، حتی اگر اين به اوج رسيدن‌ش باعث شود که از من هزار هزار سال نوری دور شود ... ستاره بايد در دورترين نقطه‌ی آسمان بدرخشد ... ستاره ... ستاره‌ی من ...اما دعا می‌کنم تا اين زمين‌خوردن‌های کوچک، راه پرواز تا اوج را يادش بدهند ... پرنده را پراندم تا برود به جستجوی آسمان‌ش ... به جستجوی جانب آبی ... تمام ديشب را برای‌ش دعا کردم ... دخترک ِمن بايد راه اوج را پيدا کند، حتی اگر اين به اوج رسيدن‌ش باعث شود که از من هزار هزار سال نوری دور شود ... ستاره بايد در دورترين نقطه‌ی آسمان بدرخشد ... ستاره ... ستاره‌ی سال‌های خاکستری من...

سياه مشق
..
  




آی دی ش همه ش روشنه
دلم پر می کشه براش وقتی می بينمش که هست
اما به خودم حق سلام کردن نمی دم
من آدم خداحافظی ام
حق سلام دوباره و چندباره رو ندارم

ياد درکه ميفتتم و ياد اون درخت بزرگه
ياد دستای بزرگ و مهربونش
ياد اون جعبه هه که هرروز درشو باز می ذارم تا آهنگش بپيچه توی اتاق

نمی خوام سوگواری کنم
هنوزم يکی از عزيزترين هامه
هنوزم هر روز دلم براش تنگ می شه
هنوز مثل قبلنا در موردش حرف می زنيم با بچه ها
انگار که اين جاست
انگار که با هميم

هنوزم اما فکر می کنم بلد بودم خوبش کنم
حاضر بودم هر کاری براش بکنم تا خوش حال شه
تا بخنده
نه فقط از اون لبخندای معروفش ها
نه
از اون خنده های واقعنی ش
...
هومممممم
نمی خواستم اين جوری شه که
فقط دوست داشتم مواظبش باشم
مثل يه چيز خيلی مهم خيلی عزيز خيلی با ارزش

نمی خواستم اين جوری شه که
..
  




تشنه بودی..

باورت کنم؟
..
  




امروز فاصله رو يادم رفت واسه يه کم
نزديک بود باورمون کنم

آخرش اما يادم آوردی که هنوز زوده
مجله هه رو می گم..

کاش يادم نمياوردی
..
  




تو را جستجو می کنم
لا به لای حرف هات و نگاه هات و موسيقی موزون دست هات
تو را دوباره به ياد می آورم
اين بار ميان کلمه های تازه
ترکيب های تازه

ادبياتمان را باور کنم؟
..
  




ياور هميشه مومن
ياور هميشه مومن
ياور هميشه مومن
...
هزار سال بود که با تو گوشش نکرده بودم
..
  




69
..
  




...
راستی گفته باشمت
من نام دخترم را کویر گذاشتم
تا تمام باران های نیامده را بر دامنش ببارانم
..
  



Friday, August 19, 2005

بابايی
می دونی چقد سخته که آدم تو روز پدر اين همه احساس يتيمی کنه؟
می دونی چقد بغضم بود؟
می دونی آخرش چه همه ترکيد؟

اصن يادت مياد ما رو هنوز؟
اصن تو هم دلت تنگ می شه؟
هی، بابايی؟
..
  




هوووممم
خنک و سبز و رويايی
يه خونه ی نقلی جيگر روی يه تپه ی بلند
همه ی شهر زير پات
سر ظهر آفتاب پهن شده تو اتاق و باد خنکی که می فرستت زير پتو
استخر آب ولرم زير آفتاب و يه عالمه درختای کمر خم کرده با آب زلال زلال زلال بی کلر
صبحانه و شام رو تراس و بيد بيد از سرما لرزيدن
و بعد طبيعت هارش و خشنی که منو ياد تو مينداخت همه ش
ياد تو که نبودی

يادمه هزار سال پيشا
اون وقتا که تازه باهات آشنا شده بودم
حتا دوست هم نبوديم گمونم
برای اولين بار اومدم اين جا
وسط آدمای مهربون و خاکی و دوست داشتنی
بعد با آقای دکتر و بقيه رفتيم پياده روی
روی کوه تپه های سنگی سبز و خنک
کم کم من و آقای دکتر مسيرمون و حرفامون از بقيه جدا شد
خيلی دوستش داشته بودم
از اون آقاهای جاافتاده ی باسواد آروم با طمأنينه
از اونا که می دونن چه اثری روی مخاطبشون می ذارن
بعد بحثمون کشيده شده بود به عرفان و مولانا و سهراب
بعد من هی به مغزم فشار آورده بودم که اين آقاهه منو داره ياد کی ميندازه
هی فشار آورده بودم
هی فشار آورده بودم
بعد يه هو ياد تويی افتادم که هنوز کم می شناختمت
يه هو جرقه هه نازل شد که آهاااااا
تون صداش و آرامش رفتارش و مدل حرف زدنش و نوع حرفاش ياد تو انداخته بودنم
اون موقع ها پيش خودم صدات می کردم آقای زرين کوب
بعد يه هو چقد دلم هواتو کرده بود و چقد دلم خواسته بود که اون جا می بودی
مطمئن بودم اون فضا و اون آدما رو دوست داری
مطمئن بودم می تونستی هزار ساعت با آقای دکتر راه بری و گپ بزنی
..
بعد حالا بعد اين همه سال
دوباره رفتم همون جا
دقيقا هون کوه تپه هه
دوباره با آقای دکتر
اين بار اما کلی ساکتم بود
ديگه خبری از اون دختره ی فضل فروش پر حرف نبود که نبود
حالا آروم بودم و سنگين و شايد هم کمی اندوهگين
نه اندوهگين افسرده ها، نه
اندوهگين سالخورده
حالا حتا آقای دکتر هم فهميده بود که آروم شده م و از سرکشی های اون سال هام رد زيادی به جا نمونده
حالا تو حرف زدن هامون من شنونده تر بودم و ساکت تر و فهميده تر و پذيراتر
هنوز هم آقای دکتر رو خيلی دوست داشتم
با بقيه متفاوت بود
خيلی متفاوت
...
بعد اما هنوز هم دلم هوايی بود
دلم خواسته بودتت زياد
زياد زياد
..
  




زمان همانقدر ویران کننده است که سازنده است.
..
  



Wednesday, August 17, 2005

سلکشنی برگزيده ام که مپرس
..
  




امروز يک عدد "قربونت برم" گفتم که هنوز خودم تو کفِشم

مخاطب جان بيچاره گفت تو اين ده سال اين اولين باريه که همچين جمله ای از دهنت می شنوم!!
خودم هم!!!

البته بيشترش از روی پدرسوختگی بود، اعتراف می کنم
اما همينش هم کلی کار مهمی بود
فکرشو بکن!
من بگم قربونت برم!!
جيزز!!!
..
  




فک کنم يه چند وقتی گم شم
مسافرتمه


پ.ن. نو کال پليز!
..
  




دِ
بابا بذارين سر جاش اين وبلاگا و تمپليت هاتونو پليز
حتا منم دلم تنگ می شه يه وقتايی آخه
..
  




بارون بارونه گوش می دم
مال اکسيوم آو چويس رو

آرومم می شه خيلی باهاش


بعدم هی خانومه ی "وبلاگ به دوش ِ هی تمپليت بردار"
دلم برات تنگ شده که
..
  




به حرفت گوش کردم
آبی رو می گم
نقش يه دوست خوب باشعور فهميده ی گوش شنوای سنگ صبور رو براش بازی کردم
آناناس هم برديممون و کيک بی بی هم خورديم
فک کنم يه خورده خوبش شد بچه م

قرمز جونم هم تو عکساش کلی خوب بود

فعلن سر و سامون دارن فرزندانم!!

ها
تازه
آبی جان به کراماتی هم رسيده
هنوز عاشق ميم ه
ولی خوب داره اتفاق ها رو با چشم باز می بينه
داره آزردگی ش رو بروز می ده
داره با چشم باز حرف می زنه

خوشحالشم

کاش زودتر خوب شه
آخه دوست ندارم آدمايی که دوسشون دارم هی مجبور باشن مرتب قرص های رنگ و وارنگ بخورن

از قرص های رنگ و وارنگ سر ساعت می ترسم هنوزم
..
  




تلفنه غير منتظره بود
راستش اصلن فکرشو نمی کردم که دوباره بشنومت

خوب بايد اعتراف کنم
يه جورای خودخواهانه ای خوبم شد
خيلی خوب
اما ما که ديگه بعد اين همه وقت از اين حرفا با هم نداريم
داريم؟

ته دلم قرص مونده..
..
  




بيستم شد
استادمونو دوست داشتم هم
کلی تا تو اين دو واحد چيز يادمو داد
قد ده واحد فک کنم
..
  




واهمه دارم
از باور کردن دوباره ات
از نو بنا کردن بنايی که ويرانی اش را به انتظار نشسته ام
..
  




يه قرن بود که اين همه تو کوچه پس کوچه های پردرخت راه نرفته بوديم
مدت ها بود که اين همه حرف نزده بودم
مدت ها بود که اين جوريتو يادم رفته بود
يه ساعت
دو ساعت
سه ساعت
چار ساعت
هزار ساعت
و بار ديگر شهری که دوستش می داشتم

باورکردنی به نظرم اومدی
چار ساعت تموم دلم خواست باورت کنم
دلم خواست چشمامو بشورم و دوباره نگات کنم
دلم خواست باورت کنم

اما ترسيدم

آخرش
سر پيچ کوچه هه
تو تاريکی
وقتی وايستادی چشامو نگاه کنی
پشت خنده شون کلی اشک جمع شده بود
کلی
..
  






Just One Last Dance



Just one last dance....oh baby...just one last dance

We meet in the night in the Spanish caffe
I look in your eyes just don't know what to say
It feels like I'm drowning in salty water
A few hours left 'til the sun's gonna rise
tomorrow will come an it's time to realize
our love has finished forever

how I wish to come with you
how I wish we make it through


Just one last dance
before we say goodbye
when we sway and turn round and round and round
it's like the first time
Just one more chance
hold me tight and keep me warm
cause the night is getting cold
and I don't know where I belong
Just one last dance


The wine and the lights and the Spanish guitar
I'll never forget how romantic they are
but I know, tomorrow I'll lose the one I love


There's no way to come with you
it's the only thing to do

Just one last dance, just one more chance, just one last dance
...

پ.ن. اين آهنگه رو که گوش می دم، هی ياد اين روزام ميفتم.. ياد اين دو هفته ای که گذشت.. ياد حس تمام الان هام.. وقتی می خونه جاست وان لست دنس.. اون اضطرابه، اون خواهشه، اون اميد نااميدوارانه، خواستن چيزی که می دونی تهش چيه..


qué tristeza
qué tristeza que haya terminado

..
  




دور نشو ازمن
ببین اشکهایم را .

خانه های ما خود به خود از دورند از هم .
مرزهای طویل بین ماست .
قانون های سیاه ِ نانوشته – هنوز –
بر دست و پای ما پیچیده اند .

دور نشو از من
ببین
لرزش ِ دستم را .

حتی روی درخت
برگ ها خود به خود در نمی آیند .

من چگونه تو را پیدا خواهم کرد
در شهری که تمام راه هایش خود به خود به گذشته بر می گردند
و درون ِ حجره های تاریکی می ریزند ؟
در زمینی که تمام ِ رودهایش خود به خود
در مجرای تنگ ِ زیر زمینی پناهنده شده اند ؟

تنها ماهی ها که همیشه در آغوش ِ آب اند
با لبخند به دنیا می آیند
با لبخند می میرند .

ببین اشک هایم را .

درخت ِ انار
ماه ِ مهر میوه خواهد داد
خانه هایی که در آن ها هستیم خیلی از هم دورند .
بیا تا انار ِ شیرین دانه کنم
و بریزم در کاسه دستت
با دست ِ خودم .

میوه های مهر خود به خود تنهایی
سر ِ شاخه می پوسند .

بده دستت را ...


شعر از : سیما یاری
مرسی زياد دوستم جان
..
  



Monday, August 15, 2005

آبی‌ها را دور می‌ریزم
وحی نازل می‌شود
و بر شما باد که آبی‌ها را دورنریزید بی‌اجازه‌گان
آبی‌ها را باز هم دور می‌ریزم
می‌دانی، من همیشه کافر بوده‌ام
همیشه عاصی بوده‌ام و حتا آیه‌های بی‌اجازه‌گان نیز مرا مومن نکرد
آبی‌ها را بیش‌تر دور می‌ریزم
آدینه است
کاشکی تو مومنم کنی
یکی از همین آدینه‌ها مومنم کنی و من ایمان بیاورم که چیزهایی خوبی هم در جهان هست

زن بی اجازه

×××××

حتا اگر نباشی، می آفرينمت
چونان که التهاب بيابان سراب را

قيصر امين پور
..
  




يه جوريته که همه ش
چيته آخه که؟
..
  




دو روزه که چسبيده م به صندلی کامپيوتر
چون که باز شب تحويل پروژه ست و من فراموش کرده بودم يک ماه وقت داشته م و اينا
بعد حالا اونش به کنار
اما مطمئنم قبل از اتمام پروژه ی گرامی از فرط خربزه خوردگی خواهم ترکيد
حالا دو سوم خربزه، يک سوم شليل و انجير سياه

بعد اما يه خوبی هم داره و اون اين که قبل از پايان پروژه يحتمل يک عدد سلکشن از نو ووردز هم درست می کنم
..
  




يك جيرجيرك غمگين رفته توي كفشم. وقتي راه مي روم و سرش گيج مي رود يا وقتي مي دوم و توي آن يک وجب جا بالا پايين مي رود، مي چسبد به انگشتم. قژقژ صدا مي دهد و گاهي همانجور خوابش مي برد.
حتمآ غمگين است وگرنه چه دليلي داشت تاريكي و تنهايي ِتوي كفش را به آن همه برگ و بتّه و هواي تازه ترجيح دهد؟ حتمآ چيزي از دست داده و به اين عزلت گريخته. شايد شكست خورده ي نوعي «عشق» است! جيرجيرك ها بيشتر در دل شب هاي تاريك مي خوانند ولي اين يكي، روز و شبش معلوم نيست. هروقت دلش بگيرد مي خواند ( هروقت كه خواست). مردم ِتوي خيابان برمي گردند و نگاهم مي كنند. پيرترها مي ايستند و ملالت بار زل مي زنند، جوانترها سر تكان مي دهند و رد مي شوند، كودكان ِخيالباف خيال مي كنند جيرجيركي هستم كه جادويش كرده اند و شكل آدمها شده!.. جيرجيرك گاهي هم شاد و سرخوش است. آن وقت هم مي زند زير آواز . بلند بلند مي خواند و مراعات نمي كند توي ميهماني ام و خيابان يا توي بانك. تا نوك انگشت سرخ مي شوم و خجالت زده لبخند مي زنم.

*
دوازده بار رفتم كنار مرداب . ته تهاي ِپل چوبي ِوسط نيزار كفشهايم را كندم و چند متر دورتر منتظر ايستادم. جيرجيرك ساكت شد، قدم زدم، تظاهر كردم حواسم نيست، نشستم، پا شدم، براي رفتنش نذر كردم، امّا نرفت. كفشهايم را پوشيدم و برگشتم. آخرين بار دختري قهوه اي پوش هم آنجا بود. مي گفت قورباغه اي رفته توي قلبش! امّا هرچه ايستاد و تا غروب خورشيد با دستهاي لاغرش پشه هاي ريز مرداب را از روي صورتش كنار زد، قورباغه اي جست نزد و نرفت. با هم از تخته هاي پرسر و صداي پل رد شديم. جيرجيرك يكنفس خواند و او به خاطر قورباغه اي كه هم دوستش دارد و هم دوست نداردش، آرام اشك ريخت.
اگر مادربزرگم زنده بود مي گفت: «سخت نگير! بعضي سالها اينطور مي شود». اگر صبح ِزود كنار پل بايستي، مردم زيادي را مي بيني كه سرشان را پايين انداخته اند و تند تند خودشان را به انتهاي پل مي رسانند.

clown
..
  



Sunday, August 14, 2005

بايد دعا کنم
برای ده روز ديگه
بعد اگه ده روز ديگه هنوز همه چی سر جاش باشه
اون وقت دوباره به معجزه م فکر می کنم
اون وقت ديگه معجزه م حتمن اتفاق ميفته
اوهوم
ميفته
درست می شه
می مونه
می شه
..
..
  




از سر نااميدی ته دلم قرصه انگار
عجيبه اما
..
  




شکلاتمه

بعد بيرونن کلی آرومم
آروم با طمأنينه
درونن اما آروم نيستم
کرخم
کرخ بی حسانه

بعد يه جاهاييم بيست و چار سالشونه هنوز
يه جاهاييم چل و پنج سال
خيلی کم سی سالمه به نظر خودم
خيلی کم

فقط صبر داشتنم و ملايم بودنم در مقابل چيزايی که توم کلی عکس العمل تند دارم براشون گمونم سی سالشون شده
صبر دارم هنوزم
تا همون يکی دو هفته ی آينده
صبر دارم هنوزم
با اين که اصلن نمی دونم تهش قراره چی بشه
با اين که يه حس تلخ غمگين دارم نسبت به اون يه هفته ده روز آينده
اما صبرم لبريز نمی شه
هنوز نشسته م و دارم نگاه می کنم
فقط نگاه
در سکوت
بی کلام
بی حتا يک کلمه
..
  



Thursday, August 11, 2005

بر این باورم انتخاب، برگزیدن بهترین راهی که می خواهیم نیست. رهایی از وسوسه برگزیدن راه های دیگری است که شاید زمانی خیلی بهتر از چیزی باشد که در حال حاضر انتخاب کردیم.

حقیقت این است که ما انتخاب می کنیم نه برای آن که چیزی ، راهی، کسی را که برگزیدیم بهترین است.
انتخاب می کنیم برای آن که خلاص شویم. از تردید، از ترس، از ناتوانی، از دلهره.

انتخاب می کنیم و چشمانمان را می بندیم. تا آسوده شویم. تا فراموش کنیم در گذشته ای نه چندان دور راه های بی شماری بود که می خواستیمشان. اما برای داشتنشان تلاشی که باید را نکردیم.
انتخاب می کنیم تا از رنج درد کشیدن و سرگردان میان چند راهی ماندن رها شویم.
انتخاب می کنیم و هرگز فکر نخواهیم کرد چیزی را که برگزیدیم آیا واقعا همان چیزی است که می خواهیم؟

انتخاب می کنیم چون رویاهامان متعلق به دنیایی که در آن زندگی می کنیم نیستند.
چون دنیایی که از آن ماست را نمی سازیم. نمی توانیم که بسازیم...

انتخاب می کنیم چون فقط یک بار فرصت زیستن داریم.
انتخاب می کنیم و پس از طی مسیر شانه را بی قید بالا می اندازیم و کردار و گفتار و رفتارمان در همه لحظه ها را گردن تقدیر می اندازیم.
بدون این که فکر کنیم در ما انسانی بود که شاید می توانست خیلی بهتر زندگی کند، اگر به جای انتخاب راهی برای زیستن، فرصت زیستن را مغتنم می شمرد.

فراموش خانه
..
  




تابستون امسال خيلی احمقه
خيلی
..
  




بعد دلم شمال هم خواست يه هو
از اون شمالا که فقط خودم بلدمش

خيلی
..
  




دلم معجزه مو خواست يه هو
خيلی
..
  




اممم
يکی از بزرگ ترين بدی های تو اينه که آدم وقتی باهاته همه بدی هات يادش می ره
يکی از بزرگ ترين بدی های منم اينه که فردای وقتايی که هزارتا عصبانی و شاکيم، نه عصبانی ام، نه شاکی

خسته ته
يه جورايی خسته ی خاک گرفته
می شينم روبروت و از پنجره ی پشت سرت بيرونو نگاه می کنم
نگاه تو اما رو صورت من ثابت مونده
نگاهمو ناخودآگاه می دزدم
دلم نمی خواد تاثير اين دو سه روز گذشته رو توشون ببينی
نمی بينی هم

يه ريز آسمون ريسمون رديف می کنم
نان استاپ
پشت سر هم
از ساکت موندن می ترسم
از نگاه کردن به تو می ترسم
می ترسم بغض کنم
می ترسم بغضم بترکه

هيچی از تلفنه بهت نمی گم
تو هم هيچی نمی پرسی
گمونم ندونی هم حتا

تو تمام اين سال ها هر بار از بولوارها و کوچه پس کوچه های اون پشت رد می شدم
ياد تو ميفتادم
می دونستم که دوستشون خواهی داشت
هميشه که پياده ميومدمشون، دلم می خواست تو هم باشی
بعد حالا همه چی خود به خود همون جور شد که دلم می خواست
اما خوب، حالا
حالا ديگه اون وقت ها نيست
و من هم ديگه من اون وقت ها نيستم

از جلوی خونه خوشگل قديمی ها که رد می شيم می گم: اووووه تا دلم اين خونه هه رو می خواد
به خنده می گی که: اگه فردا هم هنوز دلت بخوادش و بلند بلند بگی ش يحتمل خواهی داشتش به زودی
هه
تيکه ميندازی، مهربانانه
پوزخند می زنم
کسی چه می دونه
شايد فردا هم گفتم
!!

به درخت ها می رسيم
به انبوه درخت های سبز تيره که تا کمر خم شده ن روی زمين
گير می کنيم بهشون
مطمئنم که الان می گی اين جا رو دوست دارم، بريم بشينيم اون زير
می گی: اين جا رو دوست دارم، بريم بشينيم اون زير
می خندم
باشه
بريم بشينيم اون زير

حالا فقط صدای رودخونه مياد و صدای تو

هوا ابری چسبونک دم داره
تن هامون چسبونکن هم
از اون چسبونک هايی که اگه به جايی تکيه بدی ديگه کنده نمی شی ازش
تکيه می دم بهت

بعد فکر می کنم که الان چه قدر مثل دو تا آدم بزرگ شديم يه هو
چه قدر راه اومده و چه قدر خاک گرفته و چه قدر خسته و چه قدر دوست
می گی دلم می خواد باهات زندگی کنم
نه نصفه کاره
زندگی واقعنی
می خندم که دلمو می زنی اون وقت که
می گی فکر اونشم کرده م
تاريخ اکسپاير می ذاريم
ديگه اون وقت خيالت راحت می شه اين جوری
ساکت می شم
چيزی نمی گم
خسته تر از اونيم که چيزی بگم
...

اون قدر می شينيم که دير می شه
دير و تاريک

بعد گم می شيم تو کوچه ها

بعدترش
خيلی بعدتر
بارون می باره
..
  




يه هويی به کله مون می زنه بريم نمايشگاه
مصالح ساختمانی و اينا
از اون نمايشگاه های نسبتا خلوت اتوکشيده ست
به ازای هر بيست تا آقا هم يه خانوم به چشم می خوره
عوضش کلی تحويل گرفته شديم و کلی هم چيز ميز ياد گرفتيم و دو سه تا هم غرفه ی خيلی خوشگل ديديم و واااای، يه در و پنجره ساز خيلی جيگر
از اون پنجره ها که آدم به خاطرش هوس می کنه بره خونه بسازه
تازه چوبی هم نبود که، پروفيل بود
ها
با يه عالمه وان های شديدا هيجان انگيز که کلی نااميدت می کنن از زندگانی و اينا
بعد سيب زمينی سرخ کرده هم ديگه تو نمايشگاه بين المللی ممنوع شده
ساندويچ آلوده هاشونم وبايی بود
اينه که مرديم از گشنگی
اما کلی تا خوب و يواش و دل چسب بود
کلی تا
..
  




می رم شهر کتاب
ايمان می گه اومدی امانتی هاتو بگيری؟
می پرسم کدوم امانتی ها؟!
يه بسته ی گنده ی سنگين می ده دستم
کتاب اسپانياييه هم توشه

غمگينم می شه
زياد
..
  



Tuesday, August 9, 2005

از اساس من آدم "شورت تايم" هستم
چيزای لانگ لايفی با مذاق من سازگار نيستن
..
  




بی حسمه
از اون بی حسا که هزار تا کار داری اما حس انجام دادن هيچ کدومشون نيست
عوضش از صبح تا شب می شينی سقفو تماشا می کنی

يه انگيزه ی فوری لازم دارم
يه انگيزه ی مشتاق کننده ی هيجان انگيز کوتاه مدت
..
  




جالبه
دو سه نفر از کسايی که ذائقه ی فيلمی شون رو قبول دارم از "خيلی دور، خيلی نزديک" کلی تعريف می کنن
به خصوص از صحنه های کويرش
اما نمی دونم من چرا دوستش نداشتم
اولن که خوب با اين که کويرش خوشگل بود و اينا، اما من از اساس آدم کوير نيستم
يعنی اگه قرار باشه از طبيعت لذت ببرم، درخت و علف و يونجه رو دوست تر می دارم تا کوير رو
بعدشم که به نظرم از همون لحظات اول فيلم معلوم بود آخر فيلم چی می شه
معلوم بود با يه فيلم شعاری معناگرا طرفيم که قراره دکتر خوشگذرون بی دين و ايمون داستان، آخر فيلم متحول بشه
اينه که نه چلنجی داشت داستان، نه گرهی، نه تعليقی
و نه حتا سير معناگرايانه ی دل نشينی
به جز چشم ها و خنده ی خانوم دکتر روستا که لبريز زندگی و سادگی بود

فک کنم اگه قرار می شد ورژن ايرانی بربادرفته رو بسازن
اين خانومه خوراک نقش ملانی بود

خلاصتن که ما هر قدر انرژی مصرف کرديم از اين مدل سينمای معنازده ی شعاری بورينگ کليشه ای خوشمان نيامد که نيامد
..
  




حس غریبی دارم
حس تنهایی ِ غریبی
مثل وقت هایی که نیستی

حس کسی که ماه ها تمام ِ کوچه های بی چراغ ِ منتهی به تو را دوید
و کسی از او نپرسید
که در سرش چه می گذرد
چه رسد به دلش!


خسته ام
خسته ام بانو

در تمام این چهارسال ِ متفاوت ِ گذشته
به اندازه ی دویدن های این چهار ماه خسته نبوده ام


این روزها
پی ِ هر شبی که می گذرد
روزی از عمرم کم می شود
تمام نیرویم را با خود می بر د

بی هیچ اغماضی
همه اش را می طلبد
فرو می کشد

و من تمام می شوم
تُهی

در آخر
تنها تو در این فضای تهی، ته نشین می شوی
و زمزمه ای در سرم مرور می شود:

" ...باز با تو تا آخر دنیا هستم. "



نيمه پنهان
..
  




اخممه زياد
از اون اخمای واقعنی

يا شايدم بهتره بگم
جريحه دارمه
..
  




يکی يه انگيزه بده من باهاش واسه يه مدت زنده گی بسازم پليز
..
  



Monday, August 8, 2005

هه
انگار بعد از اين همه وقت فقط تلفن زده بودی که بگی حالم بدتر از قبل شده
اونم به خاطر خوندن روزنامه
که خبر کنسرت رو چاپ کرده بوده
...

لابد اسمش رو هم می ذاری همون حکايت سبد و تخم مرغ و الخ
اما راستش من ديگه داره حالم از اين سبد تخم مرغت به هم می خوره رفيق
اين سبدت و متعلقاتش بدجوری منو ياد حرف های مجتبا ميندازه
بدجور

کنار می کِشم
کنار می کشم و می شينم و نگات می کنم
تا ببينم قراره بازی رو تا کجا بکشونی

می دونی اما
اين دفعه فقط تو نيستی که لوزری
اين بار منم هستم
نه به خاطر از دست دادن تو ها
نه
به خاطر از دست دادن تمام چيزهايی که به خاطر تو از دست دادمشون
به خاطر تمام اون چيزها
..
  




دلم " يه چيزی رو خيلی از ته دل خواستن " خواسته
يه چيزی که بشه به خاطرش زنده موند
بشه به خاطرش مرد
..
  




بعد حالا الان يه عالمه وقته که من يه عالمه از کارايی که بايد بکنم رو
يه عالمه از حرفايی که بايد بزنم رو
و يه عالمه چيزای ديگه رو
گذاشته م واسه اون سر فرصته که نمی دونم کيه

خيلی بده که آدم سر فرصت هاش همه شون دير بشن
کلی غصه ش می شه آدم
کلی
..
  




يه ميل ديگه هم داشتم امروز
از بنده م

اممم
خوب آخه من چند وقته خدا شده م
يه خدای قراردادی
بعد اين بنده هه که از موجودات جيگريه که خيليم دوسش دارم
قرار شد هروقت دلش خيلی گره خورد و هيشکی نبود و مثلن دلش نماز خوندن خواست
واسه من ميل بزنه
مثل نماز که می فرستيمش واسه خدا

بعد من هنوز ميل آخری شو جواب نداده بودم
چون اصولن خدای بی شعوری هستم
البته نه که بی شعور ها
اين ميل آخری شو گذاشته بودم واسه يه وقتی که سرحال باشم جواب بدم
بعد اين مدت همه ش سرحال نبودم

انی وی
حالا تو اين ميل آخريه
نوشته بود تو اين مدت چندبار برات ميل زدم
اما نفرستادمشون
همون که می نوشتمشون ارضام می کرد
بعدم با خودم می گفتم
اگه خداهه خدا باشه که خودش می گيرتشون
لازم نيست حتمن سندشون کنی که
بعد اصولن نه که خداهه جوابتم نمی ده
اينه که هيچ وقت نمی فهمی نمازتو دريافت کرده يا نه
دعات رسيده يا نه
فقط اميدواری يا دلت می خواد که رسيده باشه
همين

بعد من تو اين مدت هی به بنده هه فکر می کردما
ولی به سرم نزد که يه جوری بهش بفهمونم که حواسم بهت هست
يا يه نشونه ای چيزی بفرستم براش و اينا
هی همه چيو گذاشته بودم واسه سر فرصت
واسه سر فرصت
واسه سر فرصت
اينه که من الردی خدای به شدت تنبل غير خلاقی هستم که به درد عمه م می خورم و بس!

غمگينم شد يه هو بعد اين ميل آخريه

بعد داشتم به اين فکر می کردم که
اصولن من هميشه عادت کرده م که نشونه ها رو دريافت کنم
هميشه خودم منتظر نشونه م از طرف کسايی که دوسشون دارم
هيچ وقت فکر نکرده م که ممکنه کسايی هم از طرف من منتظر نشونه باشن
منتظر يه سيگنال
منتظر يه قدم مورچه ای
بعد ياد باباهه ميفتم
بعد باز لعنت می فرستم به اين فکره که هی همه ش اين ور اون ور ميفته

سيم دم استاف
کومو سيمپره
..
  




يکی از اولين دوستای اينترنتيم
مثلن مال چار سال پيش، دوره ی ماقبل وبلاگ
که دو سالی اصلن ديگه خبر نداشتم ازش و ميلاشم جواب نداده بودم
امروز ميل زده بود برام

ميلش جالب بود

يه جوريم شد
همين
..
  




دلم "يه چيزی رو خيلی از ته دل خواستن" خواسته
يه چيزی که بشه به خاطرش زنده موند
بشه به خاطرش مرد
..
  



Friday, August 5, 2005

هاها
خيلی کيف داره با نااميدی تمام بری سراغ ميل باکس مهجورت به خيال اين که الرت مسنجرت مربوط به اين ميل های تبليغاتی ياهوه
بعد يه هو ببينی که اووووووووه
چه همه کيلومتر ميل داری مال خود خودت

×××××

اوی دختره
هر پنجشنبه که می شه
انگار دچار سالگرد فوت يه عزيز می شم!
نمی تونم با يکی ديگه برم بيرون که
انگار دارم به انی گيون ترزدی هامون خيانت می کنم!!
فکرشو بکن!!!
ولی خوب مشکل اين جاست که من به عشق از راه دور، اونم چی، عشق اينترنتی( ! ) اعتقاد ندارم
بعد واسه همينه که سعی می کنم زياد بهت فکر نکنم
حالا شايدم رفتم يه دوست دختر ديگه پيدا کردم اصن

هرچند که تو اين دور و زمونه دوست دختر پيدا کردن ديگه به اين راحتی هام نيست

اما با همه ی اين تفاصيل
گپ طولانی ديروزمون به رسم پنج شنبه های ماضی، چسبيده شد مبسوووووط
دلم هم خواستتت کلی تا
دلم يه هو برامون يه عالمه تنگ شد
برای همه ی کولی بازيامون و همه ی ميرداماد گردی هامون و جام جم و کافه عکس رفتنامون و دستمال کاغذی های تو و آب نبات ليمويی های رامکال

×××××

من چرا همه کساييو که دوسشون داشتمو يه هو ديگه ندارمشون اصلن پس؟
من کيو دوست داشته باشم پس که داشته باشمش هم؟؟
خوب من تموم می شم اگه دوست نداشته باشم که
چرا همه چی و همه کی گم شدن؟ دور شدن؟ تموم شدن؟
من اين تنهايی واقعنی رو دلم نمی خواد
من همون توهم تنهايی قبلنامو بيشتر دوست داشتم
اين همه تنهايی
اونم به اين همه گی
به اين راستکی
وحشت ناکه
وحشت ناک
..
  




يه وقتايی يه آی دی هايی رو که می بينم
که هستن
که چراغشون روشنه
که...
دستم پر می کشه طرف موس
طرف صفحه ی پی ام

اما...

من هنوز هم پر از بايد و نبايدم
من هنوزم اسير بايد و نبايد های منم
..
  




..
so often I've been with people and shared beautiful moments like travelling or staying up all night watching sunrise
and I knew those were special moments
but something was always wrong
I wished I'd been with someone else
but now
now I'm happy with you

Before Sunrise

:p.s
khoobeh ke adam vagheani betooneh az tah e delesh ino bege ha
?na
..
  




کامپيوترمو فرمت کردم
اون عکس کرفس و گل کلم و هويجم که بک گراندم بود نمی دونم کوش
بعد رفتم يه عکس پيدا کنم واسه بک گروند
شد اون قلعه متروکه هه تو اسکاتلند يا يه جا همون ورا
بعد همه صفحه های باز رو که بستمشون
رو دسک تاپم که خلوت خلوت شد
بک گرانده که تنها موند
نگاش که کردم
غمگينم شد
خيلی تا غمگين

بعد وسوسه شدم
بعد اما
...
بعد نداره ديگه
بعد نداره
..
  



Thursday, August 4, 2005

Temptation
..
  




آرام آرام در مه فرو می روم
مهی که مدام غليظ و غليظ تر می شود و مرا در خود می بلعد
و آدم ها
آدم ها را مانند مشتی برگ خشک پشت سر به جای می گذارم

تقدير، نماندن و رفتن و نرسيدن است
نماندن و
رفتن و
نرسيدن
..
  




" برای چه پا به زندگی من گذاشته ای؟
...
تقصير توست که بار ديگر مرا متوجه زندگی کرده ای. قبل از آشنايی با تو، آن چه را که در زندگی آرزو داشتم به دست آورده بودم: عاقبت تنها شده بودم. تمام عکس های مارتزيا را سوزانده بودم. چهره او را ديده بودم که چگونه در ميان شعله های آتش کج و کوله می شد و می سوخت. دخترانی را که به اين جا می آمدند تا با من عشقبازی کنند، حتا تا دم در همراهی نمی کردم.
...
ولی به خاطر تو، ممکن است حتا بار ديگر شغل خود را از سر بگيرم. شايد بار ديگر به سرم بزند که واقعا ارزش دارد تا انسان خود را به جايی برساند، معروف شود. تمام روزهايم به آينده ای معطوف خواهند شد. بار ديگر با زهر نقشه ها و برنامه ريزی ها، مسموم خواهند شد. بار ديگر خواهان سعادت خواهم شد! و حق خود خواهم دانست که آن سعادت، زودگذر هم نباشد. بلکه تا ابد طول بکشد..."

عذاب وجدان --- آلبادسس پدس

پ.ن: عجيبه که من اين همه خودمو لا به لای نوشته های اين نويسنده پيدا می کنم.
..
  




ياد ميلان کوندرا ميفتم
ياد ژاک و اربابش
ما اول به سلامتی تمام مردهايی می نوشيم که سبب از خودراضی شدن شما شده اند!

واقعيتش اينه که من بد عادت شده م
خيلی بد عادت
مردهايی که دور و برم بوده ن بد عادتم کرده ن
خيلی بد عادت
..
  




تاب می خورم
جايی ميان زمين و آسمان
جايی حوالی زندگی
ميان دست های تو
لا به لای کلمه هات
صدات
تفس هات

اما عاقبت
روزی
تاب از تاب خوردن باز می ايستد
من از تاب خوردن باز می ايستم
و آسمان و زمين و زندگی همه از تاب خوردن باز می ايستند
..
  




دستی بايد رنگ بپاشد
بر اين همه سرد
بر اين همه خاکستری

دستی بايد
..
  




درب حمام باز است. علی آقا لخت است. لطفا چشم های خود را ببنديد.

"سيستم هوشمند ايران خودرو، طراحی شده برای منازل"
..
  



Wednesday, August 3, 2005

دستات ياد ژان کريستف ميندازنم
..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017