Desire Knows No Bounds




Sunday, January 30, 2005

من را غرق کرده ام لا به لای کتاب ها و کاغذها و کلاس ها و ميهمانی ها و فيلم ها و ترانه ها و چه و چه ها..

آن قدر اين جا و آن جا پرسه می زنم تا پلک هايم توان بازماندن و خيره شدن نداشته باشند به خالی چارچوب قاب روی ديوار..

زمين می گردد و من می چرخم و تو دور می شوی..

سرگردان ومعلق ميان هزار سوال و هزار کلمه و هزار گلايه..

دست دراز نمی کنم، چنگ نمی زنم، نگاه نمی کنم..

رو برمی گردانم و چشم می بندم..

می بينی؟

حالا ديگر برای فرار از سرما، به سوزاندن روياهام رو آورده ام..





پ. ن: يک اعتراف اما،

پشت تمام اين شک ها و ترديدها و ياس ها و خالی ها، هنوز ايمانی هست که وادارم می کند به درنگ،

مکثی ميان اين گريز همواره و هرروزه..

..
  




از خود تولده که بگذريم، هدايايی که امسال گرفتم غيرمنتظره ترين و هيجان انگيزترين هدايای تمام عمرم بودن. بعد حالا هنوز هی مشعوفم همه ش.

البته يه جورای بدی هم هستا، اين وبلاگه عوض وبلاگ بيشتر شبيه شده به غول چراغ جادو! هرچی توش آرزو می کنی برآورده می شه!

بعد من احساس ضايعيت می کنم هی!

چند شب پيشا داشتم از جلوی يه مغازه هه رد می شدم که از اين چيز ميزای مثل قديما داره، بعد توش يه ساعت گنده ی گنده ی هيجان انگيز بود، به چه خوشگلی. از اون ساعتا که حبه ی انگور رفته بود توش قايم شده بود. از اون چوب براق های تيره ی خوش رنگ. هوووم، خلاصه کلی جيگر بود. بعد همون موقع اومدم يه چيزی بنويسم که توش اون ساعته هم بود، بعد يادم افتاد نه که اين جا غول چراغ جادوه، پس فردا ساعته هم برآورده می شه، ديگه اون وقت موجود به اون گندگی رو هيچ جا نمی تونم قايمش کنم که! اينه که بی خيال نوشتن شدم و تصميم گرفتم ديگه در مورد چيزايی که دوست می دارم اين جوری کوزت وار حرف نزنم!

اما کار سختيه آخه!

بعد حالا الان فقط سه تا کار مونده که بخوام انجامشون بدم ديگه! بقيه ی دريمزهام کام ترو شده ن عجالتن! يکی اون معجزه هه، يکی خونه فرمانيه هه، يکيم ياد گرفتن ويولن..



پ. ن: به خدا ساعته رو لازم ندارم، قسم می خورم خيلی جدی!!



×××



تا همين چند وقت پيشا هر کدوم از اين شعله ها می تونستن تا يه عالمه وقت داغم کنن، اما الان با يه عالمه شون فقط ولرم می شم..

بد بزرگ شدم يه هو، بد..



×××



جديدنا، مخصوصن تو اين هجوم مهمون ها و مهمونی رفتن ها، به شدت احساس می کنم يه دماغ گنده م که بايد عملم کنن! دچار خود - وصله ی ناهمگون - بينی شدم، بد!

تا سه چار ساعت می تونم آدم قابل معاشرتی باشم، اما بيشتر از اون رسمن اکسپاير می شم و آدم ها حوصله م رو سر می برن. به نظرم کسل کننده و چيپ و مبتذل ميان . احساس می کنم دنيای من چه قد با همه ی اونا متفاوته، قد يه دره ی عميق و وسيع بينمون فاصله ست. زبونشونو نمی فهمم، اونا هم هيچی از حرفام سر در نميارن.

بعد داشتم فکر می کردم اين حسه الزامن منحصر به مهمونی ها نيست. اصولن چند تا آدم دور و برم هستن که بتونم يا بخوام در طولانی مدت باهاشون باشم؟

ديدی وقتی آدم می خواد بره شمال، دنبال يه اکيپ خوش سفر و جور می گرده که بتونه يه هفته تحملشون کنه، که باهاشون بتونه خوش بگذرونه؟ همه هم می گن شمال رفتن تنهايی مزه نداره اصلن، شمال اکيپی ش خوش می گذره، خوب؟

بعد داشتم فک می کردم از بين اين همه آدم، حالا اين همه ی اين همه هم که نه، از بين اين چند نفری که خيلی دوسشون دارم و برام عزيزن، با کدومشون می تونم برم يه مسافرت طولانی بدون اين که خسته بشم، بدون اين که حوصله م سر بره، بدون اين که کلافه بشم؟

بعد ديدم اصلن از اون سواله که بگذريم، کدومشون ممکنه بتونن برای يه مدت منو تحمل کنن، حوصله شون از دستم سر نره، کلافه شون نکنم!

چون تبديل به آدمی شده م که عملن بيشتر از دو سه ساعت قابل تحمل نيستم. پورت های ارتباطی م هم به حداقل رسيده ن، هم سه سوت تايم اوت می شن. بعد ديگه ارتباط داشتن با هر آدم ديگه ای برام سخت می شه. حرف زدن، توضيح دادن، فهميدن و فهمونده شدن هر کدومشون تبديل می شن به يه ديزستر.

بعد راستش جوابه همچين يه نمه نااميد کننده بود، بد!

حالا خود خود جوابه هم نه ها، اما اشتراک مجموعه جواب دو سوال بالا، چرا راستش!!

..
  



Thursday, January 27, 2005

يارب مباد آن که گدا معتبر شود!

..
  




,Trust

.then letting go



×××



بعد از دوئل و رسم عاشق کشی، حالا قدمگاه.

هر سه تاشونو دوست داشتم، به يک دليل..



اما اين Birthday Girl نيکول کيدمن رو نه همچين!



×××



یک هدیه، یک مراسم رسمی



بعد از یک سال زندگی در زندان،یک چیز را یاد گرفتم: زندانی دست کم به این یک یقین نیاز دارد که حاکم بر مرگ خودش است، قادر است زمان و نحوه آن را انتخاب کند. وقتی این یقین را داری تقریبا همه چیز را می توانی تحمل کنی. همیشه می دانی که هر وقت که صلاح بدانی می توانی از زندگی فرار بکنی.

توی این مملکت هیچ وقت نمی دانی که چه موقع چنین نیازی پیش می آید. بعد، به نظر من این یک اصل اخلاقی است. من معتقدم که باید به هر آدمی که به سن بلوغ می رسد یک قرص سمی بدهند. همراه این هدیه یک مراسم رسمی هم باید برگزار بشود. این کار برای وسوسه کردن مردم به خودکشی نیست. به عکس، برای این است که به آنها امکان را بدهد که در آرامش بیشتری زندگی کنند. برای این است که همگان با این یقین که حاکم و ارباب زندگی و مرگ خودشان هستند زندگی کنند.



مهمانی خداحافظی

تنهايی پر هياهو

..
  



Tuesday, January 25, 2005

ولرمم..

..
  



Saturday, January 22, 2005

يه جا بود مثل يه موسسه

يه لباسی تنم بود مثل لباس کارگرا، يه بلوز شلوار رنگ و رو رفته، بلوزمم کرده بودم تو شلوارم، کاری که هميشه ازش بدم مياد

درو که باز کردم با نون صورت به صورت شدم. يه بلوز دامن آبی نفتی تنش بود، دامنش بلند بود تا نزديکای مچ پا، موهاشم از توی عکسش کوتاه تر بود

بد نگام کرد، از اون نگاهای موشکافانه که سر تا پای آدمو ورانداز می کنن

بعد فک کنم سر و وضعمو که ديد يه جوری که انگار دلش خنک شده باشه يه پوزخند زد و گفت: هنوز اين جايی که

يادمه رفتم تو اتاقم لباسامو عوض کردم، آرايش کردم و اومدم طرف دفترت تا خدافظی کنم

که بهت بگم دارم می رم

بهم گفتن نمی تونم ببينمت، کار داری چون

از لای در نيمه باز نگات کردم

نيم رخت رو به پنجره بود و داشتی با تلفن صحبت می کردی

هفته ی بعدش روز قبل از پروازم زنگ زدم موسسه

منشيه منو شناخت

گفت کار داشتی رفتی بيرون، گفت نيستی

گفت دارين تدارک جشنتون رو می بينين، جشن روز چهارشنبه..

..
  




تهديد



لب پَر می شوم

با هر صدای زنگ.

..
  



Thursday, January 20, 2005

ز هر چه هست گزیرست و ناگزیر از دوست

به قول هر که جهان مهر برمگیر از دوست

.....

رضای دوست نگه دار و صبر کن سعدی


که دوستی نبود ناله و نفیر از دوست



و ناتوانی اين دست های سيمانی..

..
  



Wednesday, January 19, 2005









































من بی شک يکی از بزرگ ترين خران تمام عيار دنيا هستم.

خر مکرر هم می شه، اونم چی، به کرٌات!

..
  



Tuesday, January 18, 2005

آرام باش پسر

وقتی نمی توانی

هم مسافر باشی هم سوزنبان

بهتر است قطار را دلتنگ نکنی

و بگذاری بی دغدغه

راهش را برود

و سهم همه ی مارا از افق ها بگیرد

آرام باش





" منحنی ترد "
..
  




می دانی

واقعيت اين است که من به زنجيره ی حقيقی زندگی تو تعلق ندارم.

من يک ذهنيتم، يک حضور نامرئی و سيال.

يک حجم بی وزن که هرگاه بخواهی هست و هروقت بخواهی، نيست.



گاه و بی گاه اما به عاريه مرا با حلقه ای وصل می کنی ميان آدم هايی که صورت دارند، نام دارند، حقيقی اند و حقوقی اند.. آدم هايی که حق دارند در دنيای تو باشند با نام و مهر و امضا، با تمامی ِ خود، با همه ی آن چه هستند..

و من لابلای ِ تمام ِ آن نام ها هم چون گوژی ناخواسته به جای می مانم، وصله ای ناهمگون.



من از زنجيرهای روزمرگی تو پاره ام،

اين را ديگر من و تو خوب می دانيم.



من گسسته ام،

از تمام زنجيرهای رابطه.

حقيقت را گريزی نيست،

دير زمانی ست که مطرود ِ بی نشان ِ اين ديار ِ نفرين شده ام.
..
  



Monday, January 17, 2005

مرا ياد تو را فراموش..

..
  



Sunday, January 16, 2005

حدودای دوازده و نيم ديشب بود که تلپ افتادم تو اين دنياهه.

حالا اينش همچين مهم نيست. اما خوب امروز که هدايای تولدم کف اتاق ولو بود، هر کی می ديدشون بی شک فکر می کرد اين هدايا متعلق به يه دختر بچه ی سوييت ِ لاوليه يحتمل با موهای بلند بلوند و چشمای آبی!

بی خبر از اين که اون اتفاق ديشبيه بيست و نه سال پيش افتاده و الان الردی بنده در اوج سی سالگی به سر می برم و علی الاصول بايد يه بانوی باوقار با کفش های پاشنه بلند و لباس کلاسيک باشم!

اما راستش امروز صبح هم کما فی السابق سال های گذشته شلوار جين تنم بود و اولين ناهار سی سالگيم رو همچون گرگی گرسنه در البرز به جا آوردم، هر چند که براونی روبيک بعدش کمی متشخصانه تر بود! اما خوب اين که می گن آدم قاعدتن بايد احساس پختگی و جا افتادگی و عاقليت و اينا بکنه، هوووم، اين جا که هنوز اثر نکرده! تنها حسی که کماکان به طور واضح منو تحت تاثير قرار می ده کماکان گرسنگيه و بس! و هم چنان در اوج سی سالگی يک سيخ کباب برگ مخصوص يا يک وعده کله پاچه کافيه تا من روحم رو دو دستی تقديم دکتر فاستوس کنم!!



اما از همه ی اين ها که بگذريم، در ابتدای دهه ی سوم زندگيم دچار حجم عظيمی از "دوست داشتن" و "دوست داشته شدن" هستم.. يه جور دوست داشتن عميق، آروم و جا افتاده.. يه جور دوست داشتن ِ سی ساله..

و همين به تمامی کافيه تا سرم رو بالا بگيرم و حس کنم با همه ی فراز و نشيب های تمام اين سال ها، زندگی رو تا جايی که تونسته م زنده گی کرده م..



حالا از تمام داشته های دنيا

دل شده گی سهم من است..



بعد بازم اسب آبی با اين خيال که الان يکی داره يه جايی دنبالش می گرده، لبخند زد و به راه افتاد..

..
  




اون کوهه بود که:

وقتی بدونی يه کوه پشتته، ناخودآگاه تندتر می ری. حتا اگه يا بارم لازم نشه بهش تکيه کنی..

خوب؟

بعد وقتی بدونی يه جا هست ته دنيا که وقتی ديگه هيچ راهی نداشتی می تونی بری اون جا با خيال راحت گم شی، ناخودآگاه مطمئن تر قدم برمی داری. حتا اگه حالاحالاها نتونی فرار کنی..



يه جايی يه شاه کليدی هست که منتظره..
..
  



Friday, January 14, 2005

راست گفته ن که مارگزيده از ريسمون سياه سفيد می ترسه! حالا شده حکايت من و تلفن های پريشب!

خدائيش عجب کولی ايم من!



حتا Let it be گفتن هام رو هم از ياد برده م!



هنوزم با شنيدن صدای زنگ تلفن دلم هری می ريزه پايين.. از موبايل هم متنفرترم هی.. هنوزم از سايه ها می ترسم..

گاهی وقتا گريز ممکن نيست، فراموشی هم..



چارشنبه رو دوست داشتم.. از اون آروم های خوب.. هميشه خريد کردن هم حالمو خوب کرده.. هديه خريدن که بيشتر.. مخصوصن که بگردی و يه چيزی پيدا کنی که هويت داشته باشه و از خريدنش چشات برق بزنه و بدونی گيرنده دوستش خواهد داشت.. تازه بعد از يه قرن برام عطر خريدم آخرش، بلکه اون اکلت طفلکی يه نفسی بکشه از دستم، و مهم تر از همه يه شال و کلاه ِ خـــيلی بافتنی!



اين روزا با کوچک ترين سيگنالی به راحتی برای يه مدت طولانی بد می شم و در عوض خيلی به سختی و برای يه مدت کوتاه، خوب!



شايد اگه ديروز صبح نمی ديدمت، روز تيله ها رو هم خراب می کردم. اما بودنت باعث شد بتونم مثل هميشه در نقش تلخک ظاهر شم و کلی بگيم و بخنديم و يه روز خوب داشته باشم.

می دونی

تو يه مورد بدون ترديد می تونم ادعا کنم که آدم خوش بختی هستم. تو داشتن آدم های باارزشی که عميقن دوستشون دارم و بودن باهاشون خوبم می کنه. حتا همين قدر که می دونم هستن هم برام کافيه، حتا اگه پيشم نباشن، اگه نزديکم نداشته باشمون. داشتن همچين دوست هايی با ارزش ترين دارايی اين روزهامه.



پنج شنبه مال من بود..

دستات باعث شدن بتونم وايستادن رو تحمل کنم. بوی تنت باعث شد نفس عميق بکشم و واسه يه مدت کوتاه فقط به اين فکر کنم که تو پيشمی.

تيله ها باعث شدن يادم بياد هنوزم بلدم بخندم و آدما رو بخندونم. که هنوز کسايی هستن که بشه باهاشون بدون توضيح حرف زد و عاشقانه دوستشون داشت.

اون اس ام اسه کلی آخيشم کرد، که يعنی هنوز علی رغم همه ی بالا و پايين ها يه چيزايی سر جاشه.

خونه ی مامان بزرگه با همه ی خراش های اولش يادم آورد که عضو يه خونواده م هنوز، و حالا درسته که منو عملن گذاشته ن کنار، اما همون عضو يه جايی بودن برام غنيمت بود.

و آخرتر از همه آخر شب، وقتی بابا بدون يک کلمه سوال، به جای اين که بَرَم گردونه خونه شروع کرد به اتوبان نوردی، تا من تو سکوت و آرامش آخر شب سی دی مولاناهه رو گوش کنم تا آخر؛ وقتی به اين شعر پايينيه رسيد و هی دو سه بار زد بياد اول شعره تا دوباره و سه باره و چارباره بره تو مغزم لابد، ياد حرف پيام افتادم که نوشته بود "باباها شايد حرف نزنن، اما تو سکوت خيلی حواسشون هست، خيلی .. و مامانا هم لازم نيست وبلاگتو بخونن، اونا می خوان بگن هميشه زانويی هست که بتونی سرتو بذاری روش و چشماتو ببندی و يه دست بی منت موهاتو نوازش کنه..". بعد از يه قرن، دقيقن بعد از يه قرن به جای بوسه های رسمی، بابامو از ته دل يه ماچ گنده ی آب دار کردم، فک کنم طفلی بچه کلی شوکه شد! دلم واسه همون بابا قديميه ی خودم کلی تنگ شده بود آخه.

...

تو اين چند شب و چند روز، تقريبن همه ی آدم های من يه جورايی بودن.. هر کدومشون يه جورايی يادم آوردن که هستن.. و اين خوش بختانه ترين و غنيمت ترين حس تمام اين دوران يخ زدگيمه..

آره.. يادم می مونه که تو داشتن خاص ترين آدم های دوست داشتنی زندگی، آدم کاملن خوش بختی هستم.



هله، نوميد نباشی که تو را يار برانَد

گرت امروز براند نه که فردات بخوانَد؟

در اگر بر تو ببندد، مرو و صبر کن آن جا

ز پس ِ صبر تو را او به سر ِ صدر نشاند

و اگر بر تو ببندد همه ره ها و گذرها

ره پنهان بنمايد که کس آن راه نداند

نه که قصاب به خنجر چو سر ميش ببُرد

نهلد کُشته ی خود را، کُشد آن گاه کِشاند؟

چو دم ميش نماند، ز دم خود کندش پُر

تو ببينی دم يزدان به کجاهات رساند

به مثل گفته ام اين را و اگرنه کرم او

نکُشد هيچ کسی را وُ ز کشتن برهاند

همگی ملک سليمان به يکی مور ببخشد

بدهد هر دو جهان را وُ دلی را نرماند

دل من گرد جهان گشت و نيابيد مثالش

به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟

هله خاموش، که بی گفت، ازين می همگان را

بچشاند، بچشاند، بچشاند، بچشاند
..
  



Thursday, January 13, 2005

..
  




سايه فروش ِ سال ديده ی سر خورده ی سر فروبرده..
..
  




چقد لازم بود بدونم اون تلفن های ديشب کار کی بود.. شايد يه خورده از اين حس فجيع امروزم کم می شد.. شايد می ذاشت از اتفاق های خوبی که امروز قراره بيفته يه کوچولو لذت ببرم..

کاش زودتر می فهميدم و اين حسه می مرد..

..
  




جای زخمام درد می کنن

زياد ِ زياد

انگار هر چی بيشتر می گذره دردشون بيشترم می شه

خاليمه

زياد ِ زياد ِ زياد

انگار هر چی بيشتر می گذره خالی ترم هم می شه

سختمه

زياد ِ زياد ِ زياد ِ زياد

انگار هر چی بيشتر می گذره سخت ترم هم می شه



گريمه

بی شونه مونده م اما

بی شونه، بی هق هق



می دونم اين بغضه آخرش خفه م می کنه



دلم استعفا می خواد

يه استعفای طولانی ِ طولانی

يه خواب گره خورده ی ته ندار

دلم می خواد قبل از اين که باز به دنيا بيام و احمقانه مرده گی کنم، نباشم..
..
  



Wednesday, January 12, 2005

چه همه خاليمه..

..
  



Tuesday, January 11, 2005

خداوند عشق را آفريد

تا عيب هستی را بپوشاند.


..
  




پارس آن‌لاين خر است!!

..
  



Sunday, January 9, 2005

اولن که سيب زمينی جونم

تولدت مبــــــــارک هــــــــزااااااااار تا.

جهت اطلاع هنوزم دوسِت دارم قد يه دنيا*:



×××



کره الاغ کدخدا!



×××



ها راستی

تهران قدٌ ِ يه نفر خلوت تر شد آخرش!

P:



×××



امروز اولين ژوژمانمون بود به سلامتی. منم در تمام طول ترم سعی کرده بودم يه جوری رفتار کنم که اصلن متهم به خود-جيگر بينی نشم و اين فينگيل مينگيل های هم کلاسی منو به چشم يه رقيب نيگا نکنن. کلی هم موفق شده بودم و در نقش يه مامان مهربون ِ حالا گيرم کمی تا قسمتی خل و چل جا افتاده بودم. اما اين استاده جلسه ی آخری باعث شد تمام تلاش های بنده نقش بر آب بشه و دوباره بشم آش نخورده و دهن سوخته! خلاصه که می ترسم به زودی شاهد ماجراهای قلعه ی حيوانات - قسمت دوم هم باشيم !

اصلنا، اين خر ما از کره گی شانس دوست دختر داشتن نداشت!



×××



و ديگر اين که از اون جايی که فردا فاينال دارم و پس فردا هم ژوژمان دوم، تمام طول امروز رو خواب بودم و عجالتن هم که مشغول گذراندن اوقات فراغت در اينترنت و اين ها!

عجب شب نفرين شده ايه اين شب امتحان!



×××



آخرشم هيشکی منو نبرد اسپانيا ):

من کی بزرگ می شم پس؟؟



دعا می کنم تمام اسپانيايی های مقيم مادريد بلد نباشن اينگيليسی حرف بزنن اينا بمونن بی زبان من دلم خنک شه!



×××



اون روز ِ تله کابين توچاله بود با اون کيت کت و برفای سر کوهش؟

اين قــــــــــــــــد دلم خواسته تش.



×××



هی مارال خانوم که نه ميل جواب می دی نه موبايلت روشنه نه خونه تونی نه تهرانی!

از اون جايی که می دونم تو هم امتحان داری و قريب به يقينن می شينی شب امتحانی وبلاگ می خونی يه تماس با من بگير پليز! هر چی می گردم دارم پيدات نمی کنم!

پنج شنبه لازمت داريم..



×××



عجب ماه شوميه اين دی!

من ديگه هيچ ايده ای برای خريدن کادو ندارم بابا! مرديم بس که هر چی آدم حسابی بود تو دی به دنيا اومده!!

کاش می شد ديی به ديی کادو نمی داد، يا يه جورايی سورهامون با هم می رفت جا!!!

..
  




..
  




..
  




..
  



Friday, January 7, 2005

به درستی که اورکات

همانا يکی از مزخرف ترين پدايد* اينترنتی ست

تا به کوری چشم تان عبرتی برای خودتان باشد..



*پديده ها

..
  



Thursday, January 6, 2005

ای کاش

نمی خنديدی

و آتش عشق

هرگز روشن نمی شد.



پيراهن مان سوخت

به شهر که آمديم

به عريانی مان خنديدند.



رسول يونان
..
  




کاش دستام اين همه دور نبود لااقل..
..
  




اگه اين تکنولوژيه گذاشته بود هيزم سر جاش بمونه، الان اين همه سرد نبود اون وقت، بود؟

..
  




Possible, anything impossible became possible

Possible, and we must get used to that

Possible, and as the dance-steps are leading you

I have my arms open and I am not looking back

..
  



Wednesday, January 5, 2005

...

siempre te he mirado indiferente

eras tan sólo un amigo

y

de repente

lo eres todo

todo para mí

...

dame tu alegría, tu buen humor

dame tu melancolía, tu pena y dolor

dame tu aroma, dame tu sabor

dame tu mundo interior

...

Lo eres todo

.todo para mí

..
  




...

وقتی نيستی

نه هست های ما چونان که بايدند

نه بايدهای ما..


..
  



Tuesday, January 4, 2005

ديش ديش،

جديدنا دو سه تا چيزو خيلی دلم خواسته هی، خيلی خيلی زياد. بعد يکی شون يکی از اين ليوان گنده های Starbucks بود که تا يه عالمه وقت چايی يا قهوه رو گرم نگه می دارن و دماغتم می تونن گرم کنن. بعد اما از اون جايی که تا من يه چيزی دلم می خواد تخمش رو ملخ می خوره از اساس ( مراجعه شود به تاريخچه ی کيف پول زيپ داره ی نايک و کوله پشتی خاکيه ی کمل و کتاب زيبايی شناسی بابک احمدی و ...)، هرچی اين مغازه خارجی فروش های اطراف رو گشتم، هيچ کدوم نداشتن که نداشتن!

بعد اما نه که خيلی دلم از ته ته خواسته بودتش، يه بابانوئل نيکوکار مهربون دل به حالم سوخته ای بهم هديه دادتش، مثه اين هديه های تو جورابی کريسمس.

بعد الان ايناها همين جا کنارمه، خيلی خيلی مشعوفم هم .



پ.ن: قابل توجه کسانی که مثل اين جانب کباب ترکی دوست دارن، اما نه از اينايی که يه عالمه توشون پياز خام داره!

تو خيابون شريعتی، بالاتر از يخچال، در همسايگی هايدا، يه مغازه ی فينگيلی باز شده که شاورما داره، بدون پياز! تقريبن مثه همون شاورماهای دوبی با نون عربی، اما يه نمه ورژن ايرانيزه ش. اما خوشمزه س خلاصتن.



پ.ن. دو: مقادير متنابهی درفت به ديليت واصل شد. يعنی که وقتی حرفی تو گلوت گير می کنه، يا استفراغش کن، يا قورتش بده، هی مثه تنباکو نجُو ِش!!
..
  



Sunday, January 2, 2005

..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017