Desire Knows No Bounds




Thursday, February 17

چقدر طول کشيد تا حرفای ديشبتو بهم بزنی، نه؟
داشتنت نهايت امنيته.. نهايت امنيت..

هنوز تنم بوی تو رو می ده
دستام
موهام
لب هام
بوی تو رو می دم

وحشيانه و حريصانه دلم می خواد در تو حل بشم
..
  




لعنتی
اين عشق ِ بی آخر و عاقبت
اين عشق ِ بی در و پيکر
اين عشق ِ به اين گندگی
آخرش منو می ترکونه که

باردارم

پوستم داره از حجم دوست داشتنت ترک می خوره
داره توی من يه موجود عجيب و غريب شکل می گيره
جنين عشقه اين که توی من ريشه می دوونه و همه ی تار و پود درونم رو به بند می کشه
يه نطفه ی عشق توی دل من داره خونه می کنه
يک نطفه که مولود عشقه
مولود ِ يه عشق سال خورده که شده مثل يک شراب کهنه
توی دل ِ من ِ هميشه عاشق
پوووووفففف
می دونی چه جذری می شه از عشق؟

و من
من ِ هميشه عاشق ِ اينک باردار
عاشق ِ جنين عشق کهنه ام می شم و
عشق به عاشقانه ترين توان در عشق تکثير می شه
..
..
  



Sunday, February 13

..
آری شود
آری شود
.
.
وليک به خون جگر شود
..
  



Saturday, February 12

سختمه
..
يه شبايی مثه امشب هميشه سخت می گذره
سخت و بد و طولانی
يه امشبو نمی خوام تنها باشم
هميشه يه شبايی مثه امشب کم ميارم
هميشه يه شبايی مثه امشب آرزو می کنم کاش هيچ وقت فردا رو نبينم
..
اما خوب
می دونم باز فردا سر می رسه و باز بايد همه ی شهامتمو جمع کنم تا با فرداهه تک و تنها روبرو بشم
..
می دونی
پس فردا ديگه اون قدام سخت نيستا
هميشه بار اولش سخته
هر دفعه همون اولش حاضری به هر قيمتی شده نباشی
بعدش دوباره عادی می شه
دنيا با همه ی مخلفاتش عادی می شه
اون قدر عادی که اصلن يه وقتايی يادت می ره چيزای ديگه ايَم می تونستن وجود داشته باشن
..
هميشه يه شبايی مثه امشب کش ميان
چشمم رو عقربه ها خشک می شن
سرما منجمدم می کنه
سرمای لعنتی حتا ذهن سودايی ِ روياسازم رو هم از کار می ندازه
..
اوهوم
يه همچين شباييه که راس راسکی می ترسم
واقعنی ِ واقعنی
.
.
.
آخرش
آخر آخرش
يه بار يه همچين شبی می رم گم می شم
حالا ديگه اينو خوب می دونم
اون قد گم که هيشکی ِ هيشکی پيدام نکنه
يه جا که ديگه هيچی ِ هيچی اين همه نترسونتم
..
تو اما پيدام می کنی، نه؟
پيدام می کنی؟
..
اوهووم
اگه معجزه هه پيدام نکنه
آخرش می رم گم می شم
.
..
  



Friday, February 11

يه چيزی کمه
يه چيزی که دقيقن نمی دونم چيه
اما فکر می کنم بايد خيلی گنده باشه
چون جای خاليش خيلی زياده
زياد ِ زياد

..

اگر خواستی بخوابی
چراغ را خاموش نکن
آخر می دانی
تمام پنجره های شهر
خاموشند
فقط پنجرهء من روشن است
اگر پنجرهء تو هم خاموش باشد
آنوقت حس می کنم
خیلی تنهایم.

"ليدا"

..

می ترسم
از آدمی که دارم می شم می ترسم

..

گاهی فکر می کنم خدا هست!! ... اين تقدير بی رحمانه تر از اونيه که تصادف محض باشه!

"عليرضا"

..


اگر من گلی را بشناسم که در همه ی دنيا تک است و جز در اخترک خودم هيچ جای ديگه پيدا نمی شود و ممکن است يک روز صبح يک بره ی کوچولو ، مفت و مسلم ، بی اينکه بفهمد چکار دارد می کند به يک ضرب پاک از ميان ببردش چی؟ يعنی اين هم هيچ اهميتی ندارد؟
اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط يک دانه ازش هست واسه احساس خوشبختی همين قدر بس است که که نگاهی به آن همه ستاره بيندازد و با خودش بگويد : " گل من يک جايی ميان آن ستاره هاست " ، اما اگر بره گل را بخورد برايش مثل اين است که يکهو تمام آن ستاره ها پِتّی بکنند و خاموش بشوند . يعنی اين هم هيچ اهميتی ندارد؟

..

گاهی فکر می کنم که ديگه هيچ جوری تو يه رابطه ی دو نفره جا نميفتم.. سيم خاردارام کلفت تر از اونی شده ن که خيال می کردم..
به حرفای اون شب امير فکر می کنم و به اين که اون حرفا رو باز هم شنيده م .. از آدم های مختلف.. به زبون های مختلف.. اما هيچ بار باورشون نکرده م.. هيچ بار ِ هيچ بار.. هميشه فکر کرده م من ِ واقعی با تصويری که اطرافيانم ازم می سازن خيلی متفاوته.. اما خوب، يه آدمايی مثل علی، مثل امير، مهنازٍ، نسترن يا حتا حميد ديگه اون قدر از نزديک و تو اشل های مختلف ديده ن اَم و می شناسنم که به سختی ممکنه دچار قضاوت های اغراق آميز بشن.. بعد وقتی اين آدما هم ميان همون حرفا رو می زنن، به شک ميفتم که کدوم از اين تصويرا منم؟ يا اصلن از اساس من کوشم؟ ..
گمونم بايد حواسمو جمع تر کنم.. هميشه اعتماد به نفس زيادی کار دستم داده.. بخش بزرگی شم تقصير همين بمباران های تحسيناتی بوده.. يعنی تو يه مقطعی اون قد هی ميان ازت تعريف می کنن که ناخودآگاه در اوج تواضع هم که باشی، جَوگير می شی و طی پروسه ی خود-جيگر-بينی خيال می کنی که اوووه، کلی واسه خودت کسی هستی.. بعد اما يه هو تالاپی از اوج تصوير با کله ميفتی پايين.. اون وقته که مثل کمی قبل تر از الان ِ من، دست و پا می زنی تا بتونی يه جوری خودت رو و کارات رو برات توجيه کنی.. تا بلکه يه جوری از دست اون قاضی سمج درونی ت خلاص شی.. بعد اون وقت حالا يا ذهنت ذهن توجيه پذيريه و بالاخره يه جوری قانع می شه؛ يا که نه، اون لايه ی پنهان ِدرونی ِ جزمی ِ صفر و يکيت از رو نمی ره و گير می کنی تو يه برزخ بی انتهای فرساينده، مثل الردی ِ من!

..

حالا تنها چیزی که دلم میخواد اینه که یه روز سرد و ابری پاییزی ، کوله پشتی سورمه ایم رو پر کنم از لباس و خوراکی و بزنم از خونه بیرون...
از دکه ی روزنامه فروشی سر خیابون یه مجله فیلم بخرم و راه بیفتم ...
برم برای خودم بلیط چالوس بخرم و روی صندلی کنار پنجره بشینم ، کنارم یه دختر دانشجو بشینه که تمام راه کتاب درسیش رو بخوونه...
بعد من سرم رو تکیه بدم به پشتی صندلی ... نه کتاب بخونم و نه مجله یی رو که تازه خریدم.. به آهنگی هم گوش ندم...فقط بیرون رو نگاه کنم...فقط نگاه کنم و هیچ فکر و خیالی نبافم و هیچ آرزو نکنم که کاش تنها نبودم ...
برسم چالوس و با دختر دانشجو خداحافظی کنم و ناهار ساندویچ سوسیس"از این ساندویچ هایی که دورش کاغذ کاهی داره " بخورم ...
بعد برم لب دریا ...
تمام ساحل رو پابرهنه راه برم و هیچ بروی خودم نیارم که چه سرده و دارم یخ میزنم...
غروب که شد ، برگردم...
با یه نارنج که از درخت توی خیابون چیدم...
و برگردم...
شب رو باید برگردم...
اما راه برگشت چشمانم رو می بندم که از سیاهی کوهها نترسم...
و بالاخره برسم به خونه و هیچکس نفهمیده باشه که من اینهمه ساعت نبودم...
بعد بیام تو وبلاگم بنویسم که " چه روز خوبی داشتم "...

"گيلاس"

..

ديدی وقتايی که يه عالمه حرف داری واسه زدن، برعکس بيشتر از هميشه دچار خفگی موضعی می شی و حرف زدناتو قورت می دی؟
شايد واسه اينه که مطمئن نيستی داری از چی حرف می زنی
شايد واسه اينه که گيجی هنوز
شايد واسه اينه که نمی دونی کجا وايستادی
شايدم واسه اينه که فکر می کنی جای يکی ديگه وايستادی، ها؟
..
آخی .. بچه م چه همه اعتماد به نفس و خود شيفتگی ش رو هم از دست داده طفلی!

..

خدايا ، اين را بدان که ديگر مثل گذشته از تو بيم ندارم . چقدر از مجازاتت می ترسيدم . در تمام زندگی به خاطر همين ترس ، راه راست و محدود را پيموده ام ولی طاعت چه چيزی را برايم به ارمغان آورد ، جز آن که مرا از رالف جدا کرده . شايد اگر از گفته هايت سرپيچی کرده بودم ، خوش بخت تر می بودم ..
تو ما را کودکانی می شناسی که بايد دائما مجازاتشان را به رخ شان کشيد . اما ديگر نمی ترسم چون اين رالف نيست که سرزنش پذير است ، مقصر اصلی تويی ، نه رالف .
او نيز همانند من ، در بيم و ترس از تو زندگی می کند . من درک نمی کنم تو را چگونه می توان پرستيد ...

"Thorn Birds"

..

شايد آخرش يه شب نزديک ستاره ها خوابم ببره
وقتی که گرمم
وقتی که مستم
وقتی که نفست پشت گردنمو داغ می کنه
وقتی که تو خوابت برده..

..

تو به عاشق شدن ختم شدی
من به رسالت از شيدايی..
..
  




wow
ميرا
نوشته ی کريستوفر فرانک
ترجمه ی ليلی گلستان
..
  



Wednesday, February 9

هووممم..

اوهووم..

هنوزم بعد سی سال کارايی هست که تا حالا نکرده باشی شون..

کارايی که برای اولين بار انجام می ديشون..

کارايی که فقط ممکنه يه دليل تو عالم برای انجام دادنشون وجود داشته باشه همه ش..

تو.



پ.ن: مشعوفم که درست همين روزا همه جا پر از برفه و همه چی سبکه و همه شادن هم..

اصلنم قرار نيست به هيچی ِ ديگه فکر کنم.
..
  



Tuesday, February 8

آسمان هم بعد از اين همه سال به بار نشست آخر..

..
  




هممم.. تنها پيامی که از بيد مجنون مجيدی درکيده شدم اين بود که هر قدرم زن خوب و گَل و مهربونی باشی، بازم نهايتن آقايون خانومای لوند و های لايت شده رو ترجيح می دن!

نه که خوشم نيومده باشه از فيلم ها، طفلی سوژه ی خيلی خوبی داشت، اما دوباره نرسيده به وسطای فيلم يادش رفت موضوع چی بوده! فرض کن سی چهل سال نابينا باشی و بعد يه هو بيناييت رو به دست بياری، بعد آدمايی که يه عمر باهاشون سر و کار داشتی و هر کدوم واسه خودشون تو ذهنت يه تصويری داشتن، يه شبه صاحب قيافه بشن.. اونم قيافه ای که شايد کلی بزنه تو ذوقت!..



بی خودی دوباره ياد اون صحنه ی Blue افتادم که ژوليت بينوش بعد از سکس با همکار شوهرش بهش گفت: حالا ديگه می دونی که منم مثل هر زن ديگه ايَم... حالا ديگه دلت برام تنگ نمی شه..



هممم.. شايد خيلی جاها اصلن خوب تر باشه که فاصله ای در کار باشه، ها؟



×××



امسال جشنواره بو نداشت اصلن، داشت؟



×××



عوضش تو اين فيلم خارجکيا هنوز مزه ی Human Stain مونده زير دندونم.. گاهی تو زندگی برای فرار از يه بار سنگين، دروغ می گيم تا رها شيم، غافل از اين که چقدر بارمون سنگين تر می شه، اون قدر سنگين که بايد يه عمر بدوييم تا ازش فرار کنيم.. فراری که در عمل ممکن نمی شه.. آخرش يه روزی هست که بايد باهاش face to face شيم..



×××



You should never take advice from someone who doesn't know you intimately

.I mean someone you haven't had sex with



"Sex, Lies, and Videotapes"

..
  



Sunday, February 6

حالا همه جا تاريک است..

من مانده ام و تو و گوشه ای بلند از اين شهر شلوغ پر هياهو.. می بينی؟ به سادگی بستن يک پنجره همه چيز امن می شود و آرام.. آسمان اين جا که تويی ستاره دارد.. سال ها طول کشيد تا با هم به تماشای ستاره نشستيم، ها؟

...

حالا تو اين جايی و من آرامم.. دست هايت گرمند و نوازش گرند و مرا پناه می دهند.. در آغوشت آرام می گيرم و از لبانت ستاره می چينم.. حالا باز قلبت به تمامی زير گوش های من می تپد و پوستت داغ است و خون در رگ هايمان می دود..

...

همه جا تاريک است..

ستاره ها آمده اند تا پشت پنجره.. روی زمين می نشينم و خودم را رها می کنم در آغوشت.. چشمانم را می بندم و دوباره و چندباره آرزو می کنم کاش دنيا همين جا تمام می شد.. کاش معجزه به سادگی ِ يک اتفاق، می افتاد و من به زمين بازمی گشتم..

...

همه جا تاريک است..

هجوم تو خالی مرا پر می کند.. تب می کنم و دل به هذيان می سپارم.. دست دراز می کنم و سيبی از شاخه می چينم.. سيب را با تو قسمت می کنم و به دنيا لبخند می زنم..

...

شب در خلوتش شُره می کند و من از تو سر می روم..

...

حالا اين جا زنی ست که روی زمين راه می رود...





گمان می کنی آيا

اگر اين گونه سر به شانه ات بگذارم

و در شعری کوتاه

جهان را باژگونه بسرايم

جبريل می تواند بم و خَش دار نجوا کند:

تقدير چنين نيست؟ *



*گراناز موسوی



" لام "



×××××



تو يک خاطره ای و من هم آدم کم حافظه ايم. تنها چيزی که به يادم می مونه شعره. اما آدما و خاطره ها بعضی وقتا با اين شعرا گره می خورن و باعث می شن اين جوری خاطراتم زنده بمونن. تو اما خاطره ی متفاوتی هستی. تو با نصف ديوان شمس گره خوردی... ولی اگر بخوام يه بيت بگم که خود تو باشه، می شه اين:

مغبچه ای می گذشت ، راهزن دين و دل

در پی آن آشنا ، از همه بيگانه شد



هممم.. چی فکر کردی؟! فکر کردی می خوام بگم تو فسخ عزيمت جاودانه بودی؟! نه! اون مال شاملو بود. تو مغبچه بودی، شروع عزيمت.. اومدی و رفتی و زندگی چرخ خورد و چرخ خورد و هممون باهاش چرخ خورديم. ديدن تو ( يا شايدم بهتره بگم نديدنت ) شروع کنده شدن من بود.. اومدی و رفتی و من کنده شدم و غوطه ور، و بعد ديگه چرخ خوردن بود و چرخ خوردن ...

از همه بيگانه شد...



" ميم "



×××××



عاشقشم.. با تمام وجود عاشقشم.. حتا تصور اين که نفس يکی ديگه به پوستم بخوره حالمو بد می کنه.. اما تشنه م.. تشنه ی اين که منو به اسم صدا کنه.. اما هميشه تشنه نگهم می داره.. می گه اگه عادت کنم به اسم صدات کنم، ممکنه جلوی ديگران اسمت از دهنم بپره و اوضاع به هم بريزه..من آدم حسودی نيستم. اما وقتی ديدم با وجود اون همه مشغله ی کاری موقعی که سين اومد شرکت خودش رو موظف کرد که چار ساعت تموم باهاش وقت بگذرونه، حسودی م شد.. آره حسودی م شد برای اولين بار.. دلم می خواست يه بارم که شده کار و بارشو بندازه دور و فقط منو بخواد.. فقط بخواد که با من وقت بگذرونه، بدون اين که موضوع کاری در بين باشه.. حسودی م شد چون سين يه آدم واقعيه تو زندگيش و حق داره توقع داشته باشه براش وقت بذارن، اما من فقط يه عاشقم، يه عاشق، اونم تو يه رابطه ی عشقی پنهونکی، وجود خارجی ندارم. تا وقتی بودنمو به رسميت می شناسه که ذره ای برای زندگی واقعيش تهديد محسوب نشم. تا وقتی خوبم که هيشکی از وجودم خبر نداشته باشه.. من فقط متعلق به بخشی از دنيای درونيشم و نه بيشتر.. اين باعث می شه فکر کنم من براش چيزی جز يک ماشين مکانيکی نيستم. گاهی فکر می کنم منو دوست داره چون مطمئنه عاشقشم. چون کس ديگه ای نيست که مثل من اين همه عاشقانه دوسش داشته باشه. چون هر آدمی نياز داره يکی اين جوری بپرستتش.. خيلی دلم می خواست بدونم اگه اين مانع های رنگ و وارنگ وجود نداشت، اگه آدم آزادی بود و می تونست به راحتی مسير زندگيش رو انتخاب کنه، آيا من رو انتخاب می کرد؟ ..



" نون "



×××××



پ. ن:

واو

ه

ی.

..
  



Thursday, February 3

.Dream came true

..absolutely enough



..
  



Tuesday, February 1



A thousand kisses deep
...
And sometimes when the night is slow
The wretched and the meek
We gather up our hearts and go
A Thousand Kisses Deep
...
I’m turning tricks
I’m getting fixed
.I’m back on Boogie Street
I guess they won’t exchange the gifts
.That you were meant to keep

And quiet is the thought of you
The file on you complete
Except what we forgot to do
.A Thousand Kisses Deep

...


Leonard Cohen

...
Soon or late I’ll be gone, your life goes on
And my picture fades
In everyday’s heat
All I want is for you
To remember a thing
You had a touch, I had the leap
Existed to last, existed to seize
And it will exist to keep
A devoting love, a true friendship
.A Thousand Kisses Deep

..
  




اين شعره وادارم کرد بعد از يه قرن دوباره برم سراغ قلم و دوات و بوی مرکب کهنه:



عقاب تيز پر دشت های استغنا

اسير پنجه ی تقدير می شود گاهی

...

..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017