Desire Knows No Bounds




Saturday, December 31



بيا خانومه
وصف العيش - نصف العيش
..
  




..
  



Friday, December 30

می گه اين جا می تونی همه ی کارايی که دلت می خواسته رو بکنی
با يکی از اون ديزاينرها آشنا شدم
وارداتشون از ايتاليا و اسپانياست
يه کمپانی بزرگ داره
باهاش صحبت کردم
وقتی فهميد انگليسی و اسپانيايی هم بلدی کلی استقبال کرد
اين جا خيلی دوست دارن ديزاينرهاشون خارجی باشن
...
می گه مگه دلت همينارو نمی خواست؟
می گه اون جا دنبال چی می خوای بگردی
اون جا به هيچ چی نمی رسی
هيشکی قدرتو نمی دونه
اين جا اما می تونی خودتو نشون بدی
تو هم که خوب بلدی خودتو نشون بدی
پس معطل چی هستی؟
...
هی می گه
هی می گه
هی هر بار و هر بار و هر بار
...


هه
بفرما
اينم از دريمز کام ترو ی ما
من که دريمزامو اين جوری نمی خواستم کام ترو شن که
شرايطشم مهم بود
اما حالا هی يکی يکی دارن پيش ميان
بدون اين که حواسشون باشه من اين جوری شونو نمی خواستم
!
نمی خوام اصن بابا
تازه شم
دريمز کام تروی من پکيجه
تکی تکی نيست که
تک خوری نداريم
شرمنده
..
  




يه بوس کوچولو رو هم زياد دوست نداشتم
فک می کردم بهتر از اينا باشه

عوضش بوس کوچولوی تو خوب بود
..
  




خوب شد ديشب نصفه شبی بات حرف زدما
وگرنه همون جوری هی قنديل بسته می موندم

ديشب دوباره کوهم بودی
از همون کوه قديميای خودم

همه ی دنيا با همه چياش مال همه
فقط از همه ی همه ی دنيا تو مال من
نمی شه؟
..
  




اومدم اين درفت ها رو پابليش کنم
بعد ديدم نه که وقت نوشتنشون می دونستم درفتن
بعد الان ضايع ست پابليش شن که
دلمم نمی خواد تغييرشون بدم
حوصله شم ندارم تازه
..
  



Wednesday, December 28

دل شورمه
..
  




اگر خدا نيستی
چرا تکی؟
يگانه ی من
..
  




می بينی؟
زندگی به زور شبيه قصه نمی شه
..
  




ازش متنفرم
از تلفن کردناش متنفرم
از احوال پرسی هاش
نگرانی هاش
دوست دارم گفتناش
حالم به هم می خوره

ازش بدم مياد
ازش می ترسم

نمی تونم تحملش کنم
نمی خوام ديگه
..
  



Tuesday, December 27

تا حالا نديده بودم اين بانک ملی مرکزی رو
خوشگل بيد کلی

چتر

کافه نادری
خاتون کناريش
ديزی و گردن گوسفند و دوغ و بوی قليون

آقای کت شلوار دوز يهودی غمگين

تجريش
سيدخندان

صليبه

حاج آقا حبيبی

.
.
.

اما دلم می خوادت هنوزم که
همين الان الان
..
  




وقتی داشتم بهت می گفتم دلم می خواد همين جوری که الانيم بميرم
جدی می گفتم
جدی ِجدی
خوب راستش اينه که اين روزها ديگه حسابی خسته م
خسته تر از اونی که واسه خودم خيال پردازی کنم و رويا ببافم و منتظر دريمز کام ترو باشم
فقط همين که تو باشی کافيمه
همين که خيالم راحت باشه که الان هستی، بسمه
دوست دارم بميرم
بدون اين که نگران هيچ بَعدنی باشم
نگران تمام بَعدن های لعنتی ای که ممکنه هر لحظه نازل بشن و تو رو از من بگيرن

می دونی
عاشق اين وقتاييم که هنوز تنامون خيسه
خيس تشنج های خواستن وحشيانه
بعد پخشمونه
يه جور پخش عميق عميق عميق
از اون عميق های از ته دل ِ آروم
بعد من پشتم بهته
تو بغلم کردی
يه شونه ت زير سرمه و دستت پيچيده دور سينه م
با اون يکی بازوتم بغلم کردی و دستت قلاب شده تو دستم
بعد من قلفتی جا افتاده م تو بغلت
قلفتی قلفتی
تنت داغه
داغم می کنه
بعد ريشات رو گردن و گوشمن و هی قلقلکم می دن
نفسای داغت می خوره رو پوست تنم
نفسات سنگينن
عميقن
بعد من جام امنه اون تو
تنها وقتيه که همه چی دارم
تو
آرامش
لبخند
دنيا
.
.
.
خوب مگه بس نيست همين؟
مگه هميشه نمی گفتی بالاترين لذت تو دنيا همين به آرامش رسيدن با آدميه که منتالی هم دوسش داری
خوب پس بسه ديگه
من که جز تو ديگه چيزی نيست که بخوام که
پس چرا هی بيشتر همه چيو کش بدم؟!
بيشتر از اين قراره چی داشته باشم؟

و بعدتر از همه ی اينا
ديگه تحمل بی تو بودن رو ندارم
ديگه نمی تونم مثه قبلنا خودمو بزنم به اون راه
نه
ديگه خسته شدم
بيشتر از اين نمی تونم وانمود کنم که بی تو هم زندگی ادامه داره و چنين و چنان

نه خره
من عاشقتم
با تمام بند بند تنم می خوامت
دلم هواتو می کنه
روزی هزاربار هواتو می کنه
فکر نبودنت
نديدنت
نداشتنت
بدم می کنه
ديگه نمی خوام يه عالمه روز رو بی تو تحمل کنم
ديگه نمی خوام
ديگه نمی تونم
.
.
.
آخه وسط اين همه آدم
چرا من؟
..
  




يک بار برای هميشه دستت را به من بده
..
  



Sunday, December 25

منم دلم وبلاگ يواشکی خواسته بازم که
يواشکی واقعنی
..
  




برم چوب ببرم
ماکتم مونده رو هوا
..
  




مردنمه زياد

اما يه مردن باکلاس
!

نه ازين خودکشی های کليشه ای

خيلی مردنمه
يعنی جدی جدی دارم بهش فکر می کنم هی

ولی فک کنم واسه بازماندگانم کلی باعث دردسر شه
هه
مردنمم باعث دردسره
مصيبتيه ها

ولی آخرش فک کنم برم تو دريا بميرم
فک کنم!
..
  




اين پاييزا
بس که هی همه ازش تعريف کردن
جوگير شد
خودشو گم کرد

نه بو داشت
نه رنگ
نه بارون

عوضش زمستون متواضع خوش رو جيگر باجنبه
يه بغل پر بارون داره و نرگس

بی منت
..
  




بعد امروز که اين همه بارونی بود
من هنوز از سر مريضی م تا حالا
دلم سوپ خواسته بود
بعد يه کاره زير هوای به اين بارونی ای
رفتم از سر کوچه مون جعفری خريدم
خيس شديم جفتمون
چون سوپم دلش جعفری تازه خواسته بود
واسه همينم کلی خوشمزه ش شد
با يه برش باريک از اون ليمو چاق گنده ها

هووووم
سوپم مزه ی جعفری بارونی می ده

يه جوری بود اين جعفری پاک کردنه
باعث شد وبلاگم بياد
درفت جعفريانه
!!
..
  




هر وقت بارون ميادا
من دلم يه بغل گنده نرگس و زنبق خيس می خواد
يه بغل گنده ی گنده

اما نداريم که
..
  




دوست داشتن قشنگه
دوست داشتنو دوست دارم
تو رو اما خیلی دوست دارم
از دوست داشتنم بیشتر حتی
..
  




«تمام قصه‌ها،
با بود يکی،
و نبود ديگری،
آغاز می‌شود.
که «يکی بود و
يکی نبود»؛

يکی رفته بود،

يکی مانده بود،

مانده بود و
گريه کرده بود.»
..
  




می دانی!
نبودنت
من را می سازد اما
به من نمی سازد
..
  




سلام وبلاگه
يعنی سلام وبلاگ خره
لانگ تايم نو سی
..
  



Tuesday, December 20

..
  




آقای دکتره می گه:
تعبير من از عشق اينه: "مرج البحرين يلتقيان"

دوست داشتم تعبيرشو
..
  



Saturday, December 17

می گوييم تا بعد و ايمان داريم که دم غنيمت است
..
  




...فاجعه هم زمانی رُخ می‌ده که آدم به خاطر يه آدم و يه رابطه، رابطه‌های ديگه‌ش، بخشی از عواطف و احساساتش رو از دست بده، و با گذشت زمان تازه بفهمه که چه‌قدر، چه‌قدر، چيزهای مهمی رو از دست داده؛ چيزايی که موقع انتخاب اون رابطه و اون آدم، اصلاً فکر نمی‌کرده اون‌قدر مهمه و تازه وقتی از دستشون می‌ده؛ می‌فهمه و بديش هم اينه که معمولاً اون‌قدر آدم دير می‌فهمه که ديگه کاريش نمی‌شه کرد؛ به جز افسوس يا حسرتی که شايد برای يه عمر تو دل آدم می‌مونه ...

بهتر آن‌که هرگز نبينمت
در روياهای خويش
تا بيدار شوم و جست‌وجو کنم
دستانی را که حضور ندارند

يک پنجره
..
  



Wednesday, December 14

لعنتی
من رو هوايی می کنه باز
باز يادم مياره که چه جوری می شد زندگی کرد
چه جوری می شد خنديد
چه جوری می شد لذت برد
چه جوری می شد نفس کشيد

لعنتی

باز سرزده از راه می رسه و منو هوايی می کنه

با همون خش صداش
با همون زنگ خنده هاش
هه
با اون ماشين سورمه ای براق
با بوی الکل سرد و سيگار
با اون مهربونيه که آدمو خلع سلاح می کنه

مياد و آدمو هوايی می کنه

بی ام و
دکمه ی سايه بون عقب ماشين
ريورسايد
ابوالفضل پورعرب
غذا خوردنش
.
.
.
قصه هامون
قصه هامون
قصه هامون


من دلم واقعنی چی می خواد؟؟؟
..
  



Tuesday, December 13

منتظرم تا سه شنبه ها بيان
منتظرم سه شنبه هام تو رو داشته باشن
منتظرتم هر هفته
هر روز
هر ساعت

دلم هواتو می کنه
تمام تنم می خوادت

و تو نمی فهمی

بعد
بعد سه شنبه می شه
يه سه شنبه ی خالی از بقيه
پر از تو

يه آرومی خاصی توشه
چون هيشکی جز ما توش نيست اين بار
جز من و تو
و اين خوبم می کنه
خيلی خوب

ازت سير نمی شم
ازت خسته نمی شم
و می تونم تا هزار سال و هزار بار
در آغوشت بميرم و باز زنده بشم
عاشقت باشم و عاشقی کنم
تنت رو سلول به سلول لمس کنم
نفس هات رو بو بکشم
چشم هام رو ببندم
و هزارباره آرزو کنم کاش اين جا ته دنيا بود
کاش امروز آخر دنيا بود

عاشقتم
عاشقت
و آلوده ام
آلوده ی عشقت

تو را دوست می دارم
رغمارغم بی داد
رغمارغم بی داد
بی داد
بی داد
بی داد
داد
..
  



Monday, December 12

عاشقت باشم می‌ميرم
يا عاشقت نباشم؟
..
  




عاشقت باشم می‌ميرم
يا عاشقت نباشم؟
..
  




عاشقت باشم می‌ميرم
يا عاشقت نباشم؟
..
  




عاشقت باشم می‌ميرم
يا عاشقت نباشم؟
..
  




عاشقت باشم می‌ميرم
يا عاشقت نباشم؟
..
  




عاشقت باشم می‌ميرم
يا عاشقت نباشم؟
..
  




عاشقت باشم می‌ميرم
يا عاشقت نباشم؟
..
  




در آغوشت
ورد می‌خوانم زير لب
و خدا را صدا می‌زنم.
آنقدر صدا می‌زنم که بگويی:
جان دلم!
..
  




نمی‌دانم تا کی دوستم داری
هرجا که باشد
باشد
هرجا تمام شد
اسمش را می‌گذارم
آخر خط من.
باشد؟
..
  




آدم دلش می خواد بانوی اين شعر باشه...


وقتی نيستی

عاشقت باشم می‌ميرم
يا عاشقت نباشم؟


نمی‌دانم کجا می‌بری مرا
همراهت می‌آيم
تا آخر راه
و هيچ نمی‌پرسم از تو
هرگز.

عاشقم باشی می‌ميرم
يا عاشقم نباشی؟


اين که عاشقی نيست
اين ‌که شاعری نيست
واژه‌ها تهی شده‌اند
بانوی من!
به حساب من نگذار
و نگذار بی تو تباه شوم!

با تو عاشقی کنم
يا زندگی؟


در بوی نارنجی پيرهنت
تاب می‌خورم
بی‌تاب می‌شوم
و دنبال دست‌هات می‌گردم
در جيب‌هام
می‌ترسم گمت کرده باشم در خيابان
به پشت سر وا می‌گردم
و از تنهايی خودم وحشت می‌کنم.

بی تو زندگی کنم
يا بميرم؟


نمی‌دانم تا کی دوستم داری
هرجا که باشد
باشد
هرجا تمام شد
اسمش را می‌گذارم
آخر خط من.
باشد؟

بی تو زندگی کنم
يا بگردم؟

همين که باشی
همين که نگاهت ‌کنم
مست می‌شوم
خودم را می‌آويزم به شانه‌ی تو.

با تو بميرم
يا بخندم؟


امشب اسبت را می‌دزدم
رام می‌شوم آرام
مبهوت عاشقی کردنت.

با تو
اول کجاست؟
با تو
آخر کجاست؟

از نداشتنت می‌ترسم
از دلتنگيت
از تباهی خودم
همه‌اش می‌ترسم
وقتی نيستی تباه شوم.

بی تو
اول و آخر کجاست؟


واژه‌ها را نفرين می‌کنم
و آه می‌کشم
در آينه‌ی مه‌آلود
پر از تو می‌شوم
بی چتر.

من
بی تو
يعنی چی؟


غمگين که باشی
فرو می‌ريزم
مثل اشک.
نه مثل ديوار شهر
که هر کس چيزی بر آن
به يادگار نوشته است.

تو بيش‌تر منی
يا من تو؟


در آغوشت
ورد می‌خوانم زير لب
و خدا را صدا می‌زنم.
آنقدر صدا می‌زنم که بگويی:
جان دلم!
..
  




بازنده ندارد اين قمار
اشک دارد
و دل تنگی
و انتظار
..
  




نگذار برای سهم کوچکی از صدای تو
اين قدر دلم بلرزد
..
  




می دانی تنم نبودنت را گريه می کند؟
..
  



Friday, December 9

من يه کاتر جيگر دارم که هی حس بريدن آدمو تحريک می کنه

خوب چيه مگه!
..
  




surprise No.1 : 9:40 am
surprise No.2 : 11:10 pm
surprise No.3 : 25:15 am
..
  




wow
ye mail e shadidly surprise konande bood
shadidly

spanish comment
!
..
  




بعد از هزارسال گذارم به آرشيو چهارسال پيشم افتاد
و هی جلوترش
و جلوترش

بعضی وقتا بهتره که نری سراغ ورق های خاک گرفته
اين جوری فقط پوسته ی خشک شده ی روی زخماتو می کَنی دوباره
دردش باز می پيچه توی سينه ت
بعد نه که چند سال بعدتر قصه هاتم می دونی الان
اينه که دردش تيزتره

.....
..
  




هر کی حکم رو نديده، بهتره نبينه هم!
..
  




ياد طُرقه افتادم . طُرقه طبق افسانه های محلی خراسان ، نام پرندهء کوچکی ست که قصد پرواز و رسيدن به خورشيد را داشت و برای اين کار بايد هزار اسم خدا را از بَر می کرد تا از سوختن در گرمای خورشيد در امان باشد ، بنابراين تمام اسم ها را از بَر کرده و در حال بالا رفتن ذکر می کرد ، ولی در نزديکی خورشيد اسم هزارم خدا را فراموش کرد و سوخت .
×××××
هه هه... ياد گُمبه افتادم...گُمبه طبق خزعبلات بنده نام گوسفندي است که همه هزار تا اسم رو حفظ کرد و راه افتاد...بعد از اينکه هزارمين اسم رو هم گفت يهو زير پاش رو نگاه کرد و به خودش گفت :‌ شِت(به خارجکي) من که پرنده نيستم...بعد افتاد زمين مُرد!
شاهين
×××××
يک روز يک سوسگه که اسمش قٌلمبه بود. هزار تا اسم رو حفظ کرده بود.رفت رسيد به خورشيد. بعدش که رسيد اونجا.ديد عجب کار بيخودي کرده! اصلا کسی به غير از خودش اونجا نيست.و چون سوسگ هم موجود اجتماعی هست.برگشت اومد تو همين کره زمين. رفت ازدواج کرد و خوشبخت شد.و بعدش هم مٌرد از بس که پير شد!
سهراب
×××××
هو هو...ها ها... من يه چيزي يادم رفت بگم...اونم اينه که گُمبه وقتي سقوط کرد افتاد رو خونه قُلُمبه اينا...همه شون با هم مُردن...بعدنش همنطور که سهراب گفت اينا همه پير شدن از بس مُرده بودن...
شاهين
..
  



Thursday, December 8

هه
يادش به خير که


لانگ لانگ تايم نو سی
کوشيم هر کدوممون الان اصن؟
..
  



Wednesday, December 7

لعنتی
مثه مردن می مونه
..
  




بچه های مدرسه در آتش می سوزن
ترافيک بی داد می کنه
احمدی نژاد رئيس جمهور می شه
بازار بورس به هم می ريزه
وضعيت اقتصادی همه پا درهوا می شه
هوا آلوده ست
نمی شه نفس کشيد
همه ش شبا سر درده
هواپيما سقوط می کنه
...
هيشکی به هيشکی نيست
هيشکی به هيشکی

اما با تک تک اين خبرها
رفتن يک قدم نزديک تر مياد
من يک قدم ترسيده تر می شم
گيج تر

تسليم تر
..
  




گريز


...
: هراس نداشتنت توي روزهاي بی‌تو مدام شده بود و دلهره رفتنت ناگزير روزهاي با‌‌تو بودن است مهربانو!
- اهلي نمي شود را يادت هست كه گفته بودند و شنيده بودي. (شنيده بودي؟)
: توي جسارت بي پرواي نگاهت، مي شد فهميد ماندني نيستي گلم!
انديشه‌ی روزهاي تنهايي، روزهاي بدون تو، بدون نگاهت، بدون دستهايت، بدون خنده هاي كودكانه ات كه انگار روي صورتت نقاشي شده، حتي يك لحظه از من جدا نبوده عزيز!
...
- رفتني بايد كه برود (بايد). دلش هم كه اينجا بماند مي رود.
: آرامتر! كمي بيشتر بيانديش! به من! به بي كسي دستهايم! به كوله‌بار پر از تنهايي ام!
...
...
مهره ها را چيده اي. سفيد براي تو، سياه براي من
طاس مي ريزم، شش و پنج
اولين مهره فرار مي كند
مي خندی
دلم مي لرزد
من زاده ي ترديدم انگار.

سوبان
..
  




..
  




..
  



Tuesday, December 6

بوی مهر را
از ياد برديم
به همان سادگی
که آرزوهای دست نيافتنی مان را
در معبر زمان
..
  




از ميان آن همه ردپاهای به جا مانده اما
يکی شان حتا
جاپای تو نبود
..
  




گاهی آدم می‌خواهد چيزی بگوید
و ندارد، نه تصويری كه جرقه‌ای بزند، نه آهنگی كه آرام كند، و نه هیچ چیز دیگری
كه زيبا باشد، بدرخشد، بخواند
تكه استخوانِ تهِ زخميْست ـ با تريشه‌هایِ پوست و خوني كه گاهي تازه است و گاهی دارد
خشك می‌شود و گاه خشك است، خشك و سياه و ديگر نه انگار كه چيزی‌‌ست یا بوده است

این‌طورست گاهی كه آدم فقط می‌خواهد چيزی بگويد و نمی‌داند
كه چه را می‌خواهد بگويد و چرا...»

کامران بزرگ نيا
..
  




می دونم اينم يه خوابه
خواب پشت پنجره
..
  




قصه نبود، راه بود، خار بود و خون... ليلی زخم برمی‌داشت، اما شمشير را نمی‌ديد. شمشيرزن را نيز. حريفی نبود. ليلی تنها می‌باخت. زيرا كه قصه، قصه‌ی باختن بود. مجنون كلمه بود. ناپيدا و گم. قصه‌ی عشق اما همه از مجنون بود. مجنون نبود. ليلی قصه‌اش را تنها می‌نوشت...

... ليلی گريست و گفت: كاش اينگونه نبود. خدا گفت: هيچ كس جز تو قصه‌ات را تغيير نخواهد داد. ليلی! قصه‌ات را عوض كن. ليلی اما می‌ترسيد. ليلی به مردن عادت داشت. تاريخ به مردن ليلی خو كرده بود. خدا گفت: ليلی عشق می‌ورزد تا نميرد. دنيا ليلی زنده می‌خواهد... ليلی زندگی‌ست. ليلی! زندگی كن. ليلی قصه‌ات را دوباره بنويس.
..
  




,We don't do what we want to do
.we do what we have to do and pretend it is what we want to do
"Shirley Valentine1989"
*****

:Narrator
:Amélie is a shy young woman with a pronounced taste for all life's small pleasures
,immersing one's hand in a sack of grain
,craking the crust of a crème brulée with the back of a teaspoon
.or skipping stones on the Canal St-Martin
"Amélie"
..
  




يکی اين ته نشسته
که وقتش داره تموم می شه

می فهمی اصن؟
..
  




يکی اين ته نشسته
که دلش هوای خيلی چيزا رو کرده

می بينی اصن؟
..
  




يکی اين ته نشسته
که سردشه

می شنوی اصن؟
..
  



Monday, December 5

انار می خورم و هر بار ياد بابا ميفتم
می دونست من انار گل کرده رو بيشتر از انار دونه کرده دوست دارم
بعد ميشست گل انارارو جدا می کرد
همه ی پوست سفيداشونم می گرفت
برا من
کيف می کردم وقتی می خوردمشون
بعد هنوزم که هنوزه
بعد از اين همه سال
هر بار ِ هر بار که انار می خورم
دلم هوای اون انارای گل کرده ی بابا رو می کنه

×××××

يه سری خاطره ها با اين که مال هزار سال پيشن
اما بی خود و بی دليل می مونن تو ذهن آدم
پررنگ ِ پررنگ
با تمام تصوير و جزئيات
مثه تصوير اون ليوان تاشو قرمزه

دبستان می رفتم
خونه ی قيطريه
بعد تازه اون ليوان تاشوها اومده بود
از اون پلاستيکيا که بدنه ش تا می شد تو خودش و درم داشت
بعد يکی دو هفته ای بود که همه می خريدنش و داشتنش
من اما نداشتم
کلی هم دلم خواسته بودتش
اما به کسی نگفته بودم هنوز که من از اينا دلم می خواد
بعد يادمه يه روز بعد از ظهر که از مدرسه اومدم
اومدم طبق عادت پهن بشم رو تختم که ديدم يه موجود قرمز براق زودتر از من رو تخته
ورش داشتم ديدم wow
از همون ليوان تاشوهاست
منتها با بقيه ليوانايی که ديده بودم دست بچه ها فرق داشت
مال بقيه از همه ش از جنس پلاستيک بود، همه جاش يه رنگ، از اون رنگ کدرها هم بود
اما اين سر و تهش يه قرمز براق بود
بعد خود ليوانه پلاستيک بی رنگ بود
کلی خوشگل تر از بقيه بود
بعد يادمه که به شدت سورپرايز شده بودم
چون به هيشکی نگفته بودم از اينا می خوام
بعد رفتم سراغ مامانم که اين ليوانه از کجا اومده
مامی گفت ديشب بابا برات خريده بود، يادم رفت بهت بگم

صحنه ی اون روز بعد از ظهر
و رنگ قرمز ليوانه
بعد از بيست و چند سال هنوز يادم مونده

×××××

گيجی م به طرز تابلويی همه جا واضح و آشکار شده ديگه
بچه ها و استادها کلهم اجمعين به توافق رسيده ن که عاشق شده م
سوتی های بدی می دم به شدت و به کرات

×××××

امروز چون وقت نداشتم صبحانه بخورم
با ماگ استارباکسم رفتم سر کلاس
بعد استاده پرسيد: اين چه چيز خوبيه، از کجا خريديش
گفتم: نخريدمش، هديه ست
بعد دوستم برگشت گفت: استاد، هشتاد درصد چيزايی که دست اينه، هديه ست
من تا حالا هر چيزيو که ازش پرسيدم از کجا خريدی يا چند خريدی، گفته نمی دونم، هديه گرفتم
بعد خيلی شيک بقيه بچه ها هم تصديق کردن
خوب راستش يه جورايی راست هم می گفتن
دقت که کردم
ديدم بخش عظيمی از اشياء مصرفی روزانه م رو
خودم نخريدم
همه شونو هديه گرفتم
برای مثال همين امروز
ماگ، ساعت، کوله، کتونی، شلوار جين،يقه اسکی، ام پی تری پلير، يو اس بی ، جامدادی، جوراب، کيف پول، کيف لوازم آرايش، ريمل و روژ لب و آينه، جعبه ی مداد رنگی، و حتا اون قلم مو گنده هه م همه شون به سلامتی هديه بودن
بعد نگاه تر که کردم
ديدم بيشتر چيزايی رو که روزانه دارم استفاده می کنم
همه چيزايی هستن که انگار خودم خريدمشون
دقيقن مطابق سليقه ی خودمن
اما هيچ کدومشونو خودم نخريده م
هر کدومشون رد پای دوستامو دارن
رد پای آدمايی رو که دوسشون داشتم
که دوسشون دارم

بعد حالا تو اين روزا که ديگه اون دوستام تقريبن هيچ کدومشون نيستن
رد بودنشون اما تو تک تک چيزای دور و برم هست
تقريبن هميشه
همه جا
بعد وقتايی که دل تنگمه
وقتايی که خيلی دل تنگمه
هی با هر کدومشون لبخندم می شه
لبخند زياد
هممم
اندوه گينم هم می شه
اندوه گين زياد

×××××

امروز سر کلاس
همين جوری که داشتم اسکيس می زدم، هدفون تو گوشم بود و تو عالم خودم بودم خلاصه
بعد ساکت هم بودم
هی بچه ها پرسيدن که چته و اينا
گفتم هيچی بابا، چيزيم نيست
آدم بعضی روزا الکی "هيشکی منو دوسن نداره" شه
بعد يکی شون
يه ظرف پلاستيکی بسته بندی شده درآورد از تو کيفش
گفت اما ببين من دوست داشته م
پرسيدم اين چيه
گفت اول ترم يادته داشتی با آب و تاب در مورد خورش کرفس لکچر می دادی
بعد مامانم ديروز خورش کرفس درست کرده بود
من همه ش يادم بود که يه ظرفم برا تو بيارم!!
بعد يعنی اين که لااقل من يه نفر دوسِت دارم

جالب بيد برام
چون جزو هم کلاسی هايی هم هست که تقريبن جز سلام و خدافظی
و اين که احيانا اشکالی داشته باشه که بياد بپرسه
هيچ رابطه ی ديگه ای با هم نداريم

هاها
تازه کلی هم خورشش ماچ دار بود
چسبيده شد مبسوط

×××××

آخرشم نرفتم کنسرت که
اما دلم خواسته بود برم

×××××

من دچار يک کشف شده م جديدنا
( در راستای معاشرت گسترده با قشر فينگيل مينگيل جامعه! )
اين آقايون
انگار هر قدرم که سنشون بالا بره
اما تا وقتی رانندگی نمی کنن و ماشين ندارن
يه جورايی ناقصن!!
بعد اما راننده و ماشين دار که می شن
يه هويی به طرز شگفت انگيزی رشد جنتلمنانه پيدا می کنن و يه عالم تا کاراشون مردونه تر می شه
اصن کلی احساس خود متشخص بينی و خود مهم بينی می کنن وقتی می تونن بگن "ميام دنبالت" يا "می رسونمت" و اينا
بعد خودشون که حواسشون نيست که
اما من که حواسم هست کلی تا هی خنده م می شه از اين يه هو مرد شدنشون
دنيايی دارن خلاصه
..
  



Saturday, December 3

تشنه بودم
و در اقيانوس هستی ات هلاک شدم
تو يخ بسته بودی
و حضورم از سرمايت سوخت.
نامت هر لحظه تکرار می شود
اما ديگر آن را به خاطر نمی آورم
دستانت که نوازش می کرد
بر گردنم حلقه بست.
من مرده ام در اين ديرهنگام
ترا ترک کرده ام در طلب
اما می دانی چگونه؟
دعاگو
تا عاشق.

دلقک
..
  



Friday, December 2

وقتی در زندگی چیزی جز قابل تحمل و غیر قابل تحمل وجود نداشته باشد , آنوقت مجبوری برای ادامه اش مفاهیم را از نو تعریف کنی برای خودت ; خوب یعنی نه بد , خوشی یعنی نه ناخوشی , شادی یعنی نه غم , بهشت یعنی نه جهنم , زندگی یعنی نه مرگ ...
و معجزه یعنی , حادثه ای شوم از دل آسمان يا قعر زمین یا جائی در مدار صفر ( چه فرقی می کند ؟ ) باز هوار نشود روی سرت ...

راه دیگری هم هست . خودت را مجبور نکنی به ادامه اش ...
..
  




هنر يونان خيلی سخت است
آدم از دست اسم های هنرمندان يونان می ميرد
از دست اسم های خداهايشان هم می ميرد
از دست اسم بناهای معمارانه شان باز کمتر، اما بالاخره می ميرد

بدبختی اين جاست که همه ی راه ها به روم ختم نمی شود، به يونان ختم می شود
..
  




يه وقتايی حس می کنی تو رابطه ای که با يه آدم داری
داره کم فروشی می کنه
بعد نمی تونی بفهمی که اين رفتارش اصلن کم فروشيه
يا بسته به اقتضای شرايطيه که دارين
يا اين که نه
ديفالت خود اون آدمه

بعد نه که هی نمی فهمی
و نه که هی هربار تکرار می شه
خوب آدم خسته ش می شه ديگه
می گه اصلن نخواستيم بابا
همون دوری و دوستی ما را به
..
  



Thursday, December 1

"نقیض یک قضیه صادق یک قضیه کاذب است، اما نقیض یک حقیقت ژرف گاهی حقیقت ژرف دیگری است."

جزء و کل --- هايزنبرگ

تنهايی پر هياهو
..
  




فکرشو بکن
اگه آدمای کارپه ديمی
که بلد نيستن تو اجتماع الانی زندگی کنن
همه شون جمع می شدن
يه شهر جديد درست می کردن
اسمشم می ذاشتن:
carpediemville

هوووووممم
سوندز گريت
..
  




انتظار داشتن
توقع داشتن
...
اينا همه چيو خراب می کنن
همه چيو بد جوری خراب می کنن

سعی کردن برای نگه داشتن چيزی
فقط آدمو فرسوده می کنه

×××××

يادم بياد لطفا
که هر لحظه رو می شه به خاطر همون لحظه زندگی کرد
يادم بمونه لطفا هم

من نه مالک گذشته م
نه مالک آينده
فقط می تونم حال رو داشته باشم
اونم فقط تا جايی که دستم رو دراز کنم
فقط تا جايی که دستم برسه

نمی تونم بشينم غصه بخورم که کاش قدم بلندتر بود
کاش قدم بيشتر می رسيد

خوب درسته که اين جوری مزه ی نصف چيزا از بين می ره
اما لااقل مزه ی بعضی چيزا هم برمی گرده سر جاش

آخرم اين که
آدم با دستای سيمانی
نمی تونه دنيا رو فتح کنه
حالا هرقدرم که پرفکشنيست باشه

يادم بمونه اينو هم
..
  




رويای جديد می سازم
بعد خوب می شم
خودم خوبم می کنم

تورم همون قد که هستی باور می کنم
نه بيشتر
..
  




هه
حالا همين امسالو که سعی کردم نرم کنسرت شجريانو
هی بليت مياد از آسمون

نمی رم که اما
خرم چون خوب
چيه مگه
..
  




بعضی دل تنگيا هيچ جوری خوب نمی شن
هی فقط کهنه می شن و کهنه و کهنه تر

بعد داشتم فکر می کردم اگه ديگه هيچ وقت رفع نشن چی؟
اگه هيچ جوری نشه کاری شون کرد

خوب اين آدمو حتا از فکر کردن بهشم می ترسونه
..
  




امتحان سفارته به يه درد خورد و اونم اين که دعوتمون کردن کنسرت فلامنکو توی تالار وحدت
همه ی موجودات جيگر سفارتی هم بودن دوباره
کلی پشت سرمون ليسنينگ پخش می شد به زبان اصلی

ولی کلا از خود کنسرته زياد خوشم نيومد
يعنی برخلاف روال بقيه ی موسيقی های کلاسيک
ذهن آدمو مرتب نمی کرد که هيچی
به هم می ريخت هم

ولی تانگوهاشون کلی خوشگل بيد

ها
در ضمن يارتا ياران هم کلی خوشگل بيد!
من هميشه فقط رو صحنه ديده بودمش
فک می کردم فقط پرسپکتيوش جيگره
اما ديدم نه
نما سکشنش هم کلی خوبه

بعدنشم که شبش هم خوب بود زياد
از اون خوبای آروم ..
..
  




وقتی بر می گردم سراغ خاطره های اين دو سه سال گذشته
می بينم انگار مال هزااااار سال پيشن
بعد اما دوسشون دارم هنوزم
دلمو تنگ می کنن هم

چيزايی که تو اون مدت به دست آورده مو
با هيچی عوضوشون نمی کنم
با هيچی ِ هيچی

حالا کم کم اينارو دارم می فهمم
..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017