Desire Knows No Bounds




Sunday, April 30, 2006

يه هو هردومون جدا جدا به اين نتيجه رسيديم که امروز شکل روزای اون وقتامون بود
شکل اون وقتايی که من رو ابرا بودم و زندگی بوی ليمو می داد
چه قدر دوست داشتم اون روزها رو
چه قدر عاشق بودم توی اون روزها رو
چه قدر دلم برات تنگ شد يه هو
خيلی زياد
خيلی خيلی زياد
..
  




سپهر پير بدعهدست و بدمهرست؛ می دانيد؟
..
  




we can get together-
once in a while way the hell out
in the middle of nowhere
..
?once and a while-
?every fucking 4 years
..
we've never enough time
never enough
..
this is a goddamn non-side-victory-situation
you used to come,away easy
..

"Brokeback Mountain"
..
  




..
may be I think we should be grateful-
that we've managed to survive
through all of our adventures
whether they were real
or
only a dream
...
and no dream-
is ever just a dream


"Eyes Wide Shut"
..
  




می دانی کارولينا، گمانم عاقبت زمان آن فرا رسيده باشد تا دوستم را به تو معرفی کنم: جراردو. شايد تعجب کنی يا حتا اندکی دلخور شوی که چرا تا امروز حرفی از او به زبان نياورده ام. راستش را بخواهی خودم هم به وضوح دليلش را نمی دانم. دوستی جراردو بسيار آرام و عميق در اعماق قلبم جوانه زد، آن قدر آرام و آن قدر عميق که خيال می کردم تا هميشه همان جا باقی خواهد ماند. اما روزی رسيد که چشم باز کردم و نهال کوچکش را ديدم.
می دانی کارول، گاهی ما در رويای رسيدن به دريای بزرگ، جويبار زلال کنار راه را فراموش می کنيم. تا عاقبت روزی فرا می رسد که درمی يابيم صدای امواج دريا ساخته ی ذهن ماست، دريا هم چنان دور است، و ما ديگر قادر به ادامه ی راه نيستيم. روزی می رسد که چشم باز می کنيم و می بينيم تمام روزها را در توهم دريا سپری کرده ايم و هنوز تشنه ايم و هنوز دور. و چه بسا ديگر دريا هم عطشمان را فرو ننشاند و خستگی تمام اين سال هامان را مرهم نباشد.
اما جويبار آرام کنار راه، هميشه هست، بی ادعا، بی منت، بی تقاضا.
و درست همان لحظه که از تمام روزها و درياها و توهم ها و رفتن ها و نرسيدن ها خسته ای، جرعه ای از جويبار کوچک چنان آرامت می کند که خيال می کنی ديگر همين تا انتهای دنيا کافی ست.
جراردو جويبار من است کارولينا.
دوست داشتنی عميق و آرام که نمی دانم تا کجای راه خواهد ماند، اما همين که در اين لحظه جاری ست، سيرابم می کند.
حالا بايد بروم. فردا برايت از جراردو بيشتر می نويسم.
..
  




کلی دارم با اين رفيق نارنجی م دوست می شم که
هرچند که يه نمه خنگه و مثه اون قبليه تيز و شفاف نيست، ولی عوضش جيگره بچه م
..
  




نوشت: اگه تو بری من خيلی تنها می شم که.
خوب آخه الانشم تنهايی، تنهام، تنهاييم، نيستيم مگه؟
بعدنشم مگه نه اين که من مثه سم می مونم واسه آدما؟
خوب سم هر چی دورتر، بهتر
می رم تا از زندگی آدمای دور و برم سم زدايی بشه
بعدن ترشم اين که خودمم احتياج دارم به اين دور شدن
به اين فرار کردن
بدون فکر کردن به اين که ممکنه اون جا چی بشه يا نشه
فقط لازممه که حداقل برای مدتی از اين جا دور بشم
ولی خوب
از روزی که تصميمم رو گرفتم
يه بغض تو گلومه که نمی ترکه
نمی خواد هم بترکه
هر روز
هر ساعت
هجوم اشک تا پشت پلک هام ميان
پره ی چشمم رو می سوزونن
اما جاری نمی شن
می دونم که ديگه جاری نمی شن
بايد تمام چيزهای دوست داشتنی و عزيز زندگيم رو اين جا بذارم و برم
بايد از بند همه شون خلاص شم
بايد اين ترس و تابوی رفتن رو
از دست دادن رو
و نداشتن رو توی خودم بشکنم
اين يک کار نکرده رو هم "بايد" که بکنم

هر چی نباشه
من آدم راه های نرفته م

و تاوان آن
هر چه باشد
باشد
..
  




هیچ چیز به اندازه‌‌ی هم آغوشی ِ دو عاشق جراحت روح را التیام نمی‌دهد. مهیا ‌‌می‌شوی برای مرگ‌‌‌‌، بی هیچ حسرت و درد. انگار ‌این همه راه را دویده‌ای تا برسی به ‌این لحظه. كرخت از فراغتی بس نامنتظر‌‌‌‌، ‌‌می‌خواهی بیاید مرگ، ابدیت بدهد به ‌این لحظه‌‌‌‌. اما مرگ نمی‌آید. سیگاری روشن ‌‌می‌كنی برای خودت،‌‌ یكی هم برای فلیسیا‌‌‌: چقدر خوب عشق‌بازی ‌‌می‌كنی‌‌‌‌.
..
  




می‌دانی ماه ماه! آدم‌ها هیچ وقت از دوست داشتن هم‌دیگر سیر نمی‌شوند. همیشه چیزی کم است. چیزی مثل پنجره‌هایی که رو به بلندی باز می‌شوند...



و اگر مرگ نبود

دست ما در پی چیزی می‌گشت...
..
  



Friday, April 28, 2006

يک روز می بينی که بايد زندگی خود را تغيير بدهی و خود به خود، راهی را انتخاب می کنی. خودت هم دليل انتخاب آن راه را نمی دانی. فقط می دانی که "بايد" به آن جا بروی. دوستانت تو را منصرف می کنند، از تو ايراد می گيرند، تو را دچار ترديد می کنند.
تو اما می فهمی که ممکن است حتا در راهی که پيش گرفته ای گم شوی، نابود شوی، ولی به هر حال پيش می روی، و ديگران را مثل يک مشت برگ خشک، پشت سر می گذاری.
..
  




کارولينای عزيز، در جوابت بايد بگويم که حالا ديگر خوب می دانم مارکو دوستم می دارد. هميشه دوستم داشته و به قول خودش مرا بيشتر از هر زنی خواسته است. اين را هربار به من می گويد و هر بار غمگينم می کند. من دوستش دارم هنوز، اما ديگر عاشقش نيستم. تخيلش ديگر حواسم را قلقلک نمی دهد. حضور تنش مرا داغ نمی کند. دوستش دارم، اما نمی خواهمش. آن ولع و اشتياق زنانه ديگر در من نيست که او را به عنوان مرد زندگيم بخواهم، ببوسم، بپرستم. حالا ديگر هر چه بين ما اتفاق می افتد، از سر محبتی به جا مانده از تمام اين سال هاست.
می دانی کارولينا، دوستش دارم و دلم می خواهد خوشحالش کنم. اما ديگر آن هوس ها و تمناهای تند و شهوانی را در من برنمی انگيزد.
ديشب يک بار ديگر تمام اين ها را به او گفتم و غمگينش کردم. اما کار ديگری از من ساخته نبود.
ما بايد از هر کسی فاصله بگيريم تا بتوانيم او را بهتر ببينيم. فاصله گرفتن من از مارکو، بار ديگر تمام آزردگی هايم را به خاطر آورد. تمام چيزهايی را که از من دريغ کرده بود، تمام لحظه هايی را که مرا در تنهايی مطلق خودم رها کرده بود. و من تمام آن روزها و شب ها را با خيال او سپری کرده بودم.
مارکو با تخيل من متفاوت بود کارولينا. او را سرزنش نمی کنم.
زندگی من يک فضای لايتناهی و خاکستری رنگ است و بس. جستجوی مدام روياها در واقعيت، که ما لحظه ای آن را می بينيم اما قادر نيستيم به چنگش آوريم، و در مه فرو می رويم. فضايی مه آلود که رفته رفته غليظ تر می شود و ما را در خود می بلعد.
اين تمام آن چيزی ست که در اين سال ها برای من اتفاق افتاد.
حالا مه آرام آرام رقيق شده، و چشم انداز روبرو خود را به نمايش گذاشته.
چشم اندازی که چندان هم چشم نواز نيست.
..
  




مثل دويدن دو نقطه در پی هم،
مثل دويدن دو نقطه بر حول دريا و دايره...

هولم نکن ای همين هوایِ بی‌کسی در ميان جمع!
رسم ازل از آواز حضرتِ من به رويت رسيده است.
وقتی ميان پسين و هوای بارانی فرقی نمی‌نهی
من از ارتباط علف با خواب آينه چه بگويم؟
نمی‌شناسی، نه مرا، نه رويا را
اما من اگر بميرم حتی
مضمون محرمانه آن راز را به گور خواهم برد،
و از اين سپس نيز با هيچ کسی
از ابهام آينه در انعکاس خاموشی سخن نخواهم گفت.
من راوی حروفی ساده از معابر بارانم
از من سوال بی‌جا چه می‌کنی!؟

جرم هر اشاره، ولو به خواب تبسم،
حتما که اثبات واژه در ماضی مطلق نيست،
ما همه از بعيد بوسه به رويای دريا رسيده‌ايم.


بگذريم، بايد به تو بينديشم،
وقت ملايم يادها
شبيه آرامش آينه در غيبت ديوار است،


حالا هيچ!
حالا گو فرق ميان پسين و هوای بارانی هم هيچ!
وقتی که من ترا دوست می‌دارم
نه چراغی به خانه بياور
نه چتری که از کوچه ناشناسی بگذری،
سايه به سايه هر سنگی از اضطراب تو می‌فهمد
که کار از کار گذشته است.
حالا هيچ!
حالا تنها به تو می‌انديشم
شايد تولد يک ستاره از خوابِ معجزه
مفهوم جفتِ جهان را
برای تجردِ اين خسوف... روشن کرد،
مثل دويدن دو نقطه در حولِ دريا و دايره.
..
  




روزي شيخ ابوالحسن خرقاني نماز مي خواند. آوازي شنيد که اي ابوالحسن، خواهي که آنچه از تو مي‌دانم با خلق بگويم تا سنگسارت کنند؟

شيخ گفت: بار خدايا! خواهي آنچه را که از رحمت تو مي‌دانم و از کرم تو مي‌بينم با خلق بگويم تا ديگر هيچکس سجده‌ات نکند؟

آواز آمد: نه از تو؛ نه از من.

(تذکره الاولياء)
..
  




... از زاويه ديگر مراجع محترم در باره مساله‌ای حکم می‌دهند که قطعا هيچ تجربه دست اولی از آن ندارند. هيچ‌يک از آنها نه به استاديومی رفته‌اند و نه ميزان اشتياق زنان ايرانی را برای شرکت در استاديوم‌ها می‌شناسند و نه به اهميت اجتماعی اين دستاورد مدنی آگاه‌اند. اين را من از تقليل دادن کل ماجرا به "نظر زن به بدن مرد" می‌فهمم. مرجعی که مسائل زنان را صرفا از ديد جنسی/شهوانی نگاه کند مرجع روزآمدی نيست نه در فقه‌اش و نه در نظريه اجتماعی‌اش. فهم مراجع مخالف از زن بسيار با واقعيت زن ايرانی شهرنشين و پرتکاپوی امروز متفاوت است. آقايان در کجا سير می‌کنند اگر واقعيت‌ها را نمی‌شناسند يا بها نمی‌دهند؟
..
  



Wednesday, April 26, 2006

تو، پس از ملاقات های سريع ما، مرا فراموش می کردی. آن چه از تو در من برجای می ماند، فقط خستگی جسمانی بود. دردی پنهانی، مثل جايی که کبود شده باشد.
آن وقت از تو رنجيده می شدم و تمام لذت هماغوشی، تبديل می شد به تفويضی از سر لطف. و اين تن تو را برايم بيگانه می کرد.
..
تا روزی عاقبت دريافتم تن من تو را تمنا نمی کند. بهانه ی آغوش تو را نمی گيرد.
دريافتم تو ديگر مرد من نيستی.
و تمام خواهش های زنانه ی من، ديگر با تو سيراب نمی شود.
..
مردی تشنه تر می خواستم، داغ تر، شيدا تر.
عاشق تر.
..
  




من عاشق او بودم، چون می ديدم ظرفيت دارد ديگران را از وجود خود غنی سازد. هيچ زن ديگری آن طور مرا غنی نکرده است. نه از وجود خودش، بلکه از وجود خودم.
عاقبت برايش نامه ای نوشتم که "من ممکن است ازدواج کنم و صاحب فرزند بشوم ولی تو تنها زنی هستی که در عمرم دوست داشته ام."
..
از وضع خودم شکايتی ندارم. شايد چون فکر می کنم که وضعيتی ست موقتی، و اگر فرانچسکا به نزد من برگردد، زندگی ام عوض خواهد شد. و منتظر مانده ام. منتظر اين هستم که خبر مرگ شوهر او را در روزنامه بخوانم. منتظر هستم او جزو کسانی باشد که در تابستان از رم به اين جا می آيند تا به اپرای روباز بروند.
..
  




حالا که کمی گذشته، خيال می کنم بندی بر گردنش انداخته ام که تا آن سوی آب ها، تا آخر دنيا هم حتا با او خواهد ماند.
از آن بندها که می تواند تنها متعلق به زنی هم چون فرانچسکا باشد.
..
  




..فهميدم که در کنار فرانچسکا، همه چيز به نظر امکان پذير می نمود. جهان، هنوز همان جهان شاعرانه بود، همان جهان افسانه ای که ما در رويای خود مجسم می کرديم، جهانی که وقتی برای بازی به باغ خانه ی تو می آمديم ما را با آغوش باز می پذيرفت. ولی ايزابلا، جهان، ديگر آن جهان نيست و ما هم همگی بزرگ شده ايم. ملاقات مجدد من و تو يک اشتباه خواهد بود و بس. من دلم نمی خواهد حتا فرانچسکا را هم ببينم. نمی خواهم ببينم که او هم بزرگ شده است.
..
  




هديه ای رو که به ويانی دادم خودم هم کلی دوست داشتم. کلن از خريدن اين جور هديه ها کلی خوبم می شه. از اون چيزاييه که می دونی تا هميشه می مونه باهاش، البته اگه استفاده ش کنه!!
نمی دونم چرا ناخوداگاه از نگاه کردن بهش اجتناب می کردم. فکر می کرددم تمام اين دوست داشتنی رو که داره به من نشون می ده، پر از نبايده. و فکر می کردم اگه اونی رو که باهاش ازدواج کرده اين جوری دوست می داشت، چه قدر می تونست خوشحال و راضی باشه.
خوشحال نيست؟ نمی دونم.. اما نه گمانم.
دوسش نداره؟ هوومم.. بايد داشته باشه.. اما بازهم نه گمانم که به قدر کافی..
..
  



Sunday, April 23, 2006

فرانچسکا از آن زن هايی نيست که ترديد و تامل مردی عاشق را تحمل کند.
..
  




ما از نسلی هستيم که به شدت ميل دارد خودکشی کند، اما نمی کند.
..
  




ويانی از معدود دوستای باقی مونده مه. از اون دوستی ها که هزار تا فراز و فرود رو طی کرده و از همه ش سربلند بيرون اومده. دوستی ای که می دونی ديگه هر چی هم که بشه، هر قدرم که مسيرامون فرق کنه، بازم تا ته دنيا هست. دوست دارم اين جور دوستی ها رو. هميشه دوست داشته م. ولی خوب رسوندن يه رابطه به اين جا هم کار سختيه. بايد خيلی انگيزه داشته باشی تا اون تنش ها رو از سر بگذرونی و به آرامش برسی تو رابطه. بوده خيلی از دوستی هام که تو همون دست اندازها خراب شده و ديگه چيز زيادی ازشون باقی نمونده. اما دوستی من و ويانی ديگه آب از سرش گذشته. از اون دوستی های مچورانه ی بی دردسره. ويانی هم از معدود آدمای قابل اعتماديه که می تونم خيلی چيزا رو راحت براش تعريف کنم و در مقابل کامنت هاشم بشنوم و قبولشون داشته باشم.
هرچند فکر می کردم که بعد از ازدواجش ديگه دوستيه به اين شکل ادامه پيدا نکنه، اما در کمال تعجب چيز زيادی تغيير نکرد و همه چی همون جوری موند. خوب البته از يه طرفم اصلن علامت خوبی نيست. اين يعنی که ازدواجه نتونسته پُرش کنه.
يعنی که هنوز جايی تو زندگی ش خاليه. هرچند از اولشم معلوم بود که انگار بيشتر داره از سر بی حوصلگی ازدواج می کنه. وقتی تعريف می کرد از اتفاق ها، چشماش برق نمی زد. اشتياق خاصی نشون نمی داد. اشتباه کرد، اما خوب آدم تا خودش تو يه موقعيتی نباشه نمی تونه نسخه صادر کنه.
انی وی، وقتی بهم می گه دلش برام تنگ شده، يا وقتايی که حرف می زنه، هوووممم، غمگين می شم يه جورايی. پيش خودم فکر می کنم واسه چی حاضر شد چنين اشتباهی بکنه. حالا هم که داره واسه هميشه می ره. اميدوارم اين يکی ديگه مثل ازدواجش نباشه لااقل.
حرف زدن با ويانی کلی برای من خوبه. باعث می شه چيزايی که تو ذهنم می گذره رو از زبون خودم بشنوم و همين شنيدن از زبون خودم به اضافه ی کامنت های ويانی کلی روی افکارم تاثير می ذاره. يعنی ذهنيته تا وقتی به زبون نيومده، خيلی غليظ تر و پيچيده تر به نظر مياد تا وقتی که به زبون مياد يا نوشته می شه. وقتی شروع می کنی در موردشون حرف زدن يا تعريف کردن، خيلی وقتا درست در همون لحظه ای که کلمه ها از دهنت خارج می شن خودت به احمقانه بودنشون پی می بری. يا اين که وقتی نظر يه شخص ثالث بی طرف رو می شنوی، بازم کلی تاثير می ذاره رو آدم. يه خوبی ديگه شم اينه که می تونم تو همون لحظه خيلی از رفتارهای خودم رو تجزيه تحليل کنم. کاری که معمولن در مورد خودم نمی کنم اصولن!!
..
خلاصه که دارم آخر عمری قدر دوستيامو می دونم ديگه.
..
  



Friday, April 21, 2006

" نابودت می کنم، برای خودم از نو می سازم "
..
  




يعنی بعد از اين همه سال واقعن هنوز زبون منو ياد نگرفتی؟
نفهميدی که من نشده تا حالا بهت بگم با من بيا بريم فلان جا، مگر اين که واقعن لازمت داشتم؟
واقعن می خواستم که بيای؟

واقعن فهميدنش اين همه سخته؟

زبونامون چه همه فرق می کنن، نه؟
..
  



Thursday, April 20, 2006

ديدی يه وقتايی هوايی می شی
دلت هوايی می شه
دلت فقط سکس می خواد
تن آدمه رو می خواد
دستاشو
لباشو
دلت می خواد همون لحظه همه ی فشار تنشو حس کنی
دلت می خواد تو بغلش داغ شی
تناتون خيس شه
قاطی شه
دستاش بغلت کنه
محکم محکم بغلت کنه
موهاتون با هم گره بخوره
زير موها تاريکه
چشما و لبا وحشيه
گرسنه س
نفس کشيدنا وحشيه
داغه
تب داره
چنگ زدنا وحشيه
حريصه
مالکانه س
.
.
وقتی دلت هوايی اين مدلی می شه چيکار می کنی؟
يا اصن بايد چی کار کنی؟
تحملش می کنی؟
بی خيالش می شی؟
نمی شه که
اذيت می کنه
ول نمی کنه
چی کار می کنی پس؟
آدمه رو پيدا می کنی؟
اگه نشد چی؟
اگه نبود؟
..
جوابا رو دوست ندارم
..
  




اصنا
پای خريد که پيش مياد
من هی خدا رو شکر می کنم که قشر مرفه بی دردم
وگرنه افسردگی م عمرن هيچ جور ديگه ای از بين نمی رفت
به سلامتی دوباره بخش عظيمی از پول دوربين در پوشاک فروشی های رنگارنگ بر باد رفت اساسی
ولی عوضش کلی چسبيده شد
فک کن از ته خيابونه به نوبت از هر مغازه ای رد شدم يه چيزی خريدم تلپ و تلپ
اول از همه اون کتونی خاکيه ی بالنو با يه شلوار گل و گشاد بژ
بعد يه تی شرت سورمه ای قرمز تو جردانو
يه پوليور قرمز تو تامی (گردن بند و ساعتش هم رفت تو ليست)
يه تاپ مشکی تو هنگ تن
يه تی شرت خاکی و يه بلوز چسبون نوک مدادی خوش برش تو بوسينی
يه شلوار بگ سربازی تو سوها
يه بستنی بسکين رابينز
يک کيلو گوجه سبز
بعدم ديگه چون دستام جا نداشت، خونه!

بعد اصن من می ميرم واسه خريد کردن از جايی که بگ های خوشگل و خوش آب و رنگ داشته باشه، مثه تامی و بالنو
بعدتر هم می ميرم واسه فرت و فرت خريد کردن تو همون نگاه اول
بعدم واسه هزارتا چيز خريدنی که قرار نبوده بخری شون اصلن
يعنی اصنا
من از اين ور لوکس زندگانی کلن خوشم مياد
بعد از آدمای اين مدلی هم طبيعتن خوشم مياد
از آدمای خوش خريد خوش سليقه که خوب خريد می کنن، رستورانای لوکس غذا می خورن، مسافرتای لوکس می رن، کارای لوکس می کنن!!
( خدا رو شکر که اين جا رو آدم زنده ای نمی خونه تا به اوج ابتذال نيمه ی پنهانم پی ببره! )
يعنی کلنا
يه عالمه از مزه ی زندگی به همين شيک زندگی کردنشه
يه کمشم خوب فرهيختگی و اينا!!
..
  



Wednesday, April 19, 2006

در روايات آمده است که هر کی بخواد در آن واحد دنبال دو تا خرگوش کنه، نمی تونه هيچ کدومو بگيره.
..
  



Monday, April 17, 2006

دلم يه آسمون نيمه ابری خواسته بود با يه بارون يواش خيلی نم نم
که از لب رودخونه اون قد بيايم بالا که برسيم به بازار زير گذر امام زاده صالح
آب ميوه به دست بريم توی بارچه ی نيمه تاريک با بوی عود و دود و سيخ و منقل و قليون و عطاری های گاه و بی گاه
که دسته های کوچيک شاهی و ريحون و تربچه و نعناع بخريم و تلخون که تو دوست داری
که يک بند انگشت سمنوی عمه ليلا بخوريم و سه تا گوجه سبز و پای بساط سی دی فروش ها وايستيم و من توی شيشه ی مغازه روبرويی تو رو نيگات کنم و بخندی و دستمو اونقد محکم فشار بدی که انگشترم فرو بره تو انگشتم
دلم يه آسمون نيمه ابری خواسته بود فقط
..
  




به مارکو فکر می کنم، به رابطه مان، به حرف هايمان، به گذشته و امروز و آينده مان. و غمی محو و مبهم پيرامونم را فرا می گيرد.
تمام اين سال ها شيفته اش بوده ام. او را بسيارتر از هر مرد ديگری دوست داشته ام و به او اعتماد کرده ام. به حريم خلوت خود راهش داده ام و نکرده های بسياری را به پايش ريخته ام. دوست داشتن را و عشق را و ستايش را و احترام و اعتماد و آرامش را برای نخستين بار با او تجربه کرده ام، تجربه ای به درازای نه يک ماه و يک سال، که ماه ها و سال ها و سال ها.
و اينک، امروز، زنی را فراروی خود می بينم که از هجوم رنگارنگ تجاربش به ستوه آمده و دنبال سايه ای می گردد برای لختی آسودن. و حالا ميان تمام زنان و مردان دور و برش، به دام انتخاب دچار شده و مغلوب هذيان های بی اساس دلش مانده.
فکر می کنم: کاش مارکو رهايم می کرد..
می گويد: چرا خودت رهايش نمی کنی؟
می گويم: نمی توانم. توان چنين کاری از عهده ی من خارج است. می دانم هربار که مرا بخواهد تنهايش نمی گذارم.
می گويد: حتا اگر تنهايت بگذارد؟
می گويم: حتا اگر تنهايم بگذارد.
می گويد: مطمئنی؟
می گويم: شک ندارم. آزمونم را پس داده ام.
می گويد: پس هنوز عاشقی..
می گويم: عشق نه، عاشق نيستم. اما او را عميق تر و فراتر از خودش دوست دارم. دوست داشتنی که آزمون ها از سر گذرانده و سال ديده شده.
ديگر چيزی نمی گويد..

می دانی کارولينا، همواره از اين حجم عظيم دوست داشتنی که در من وجود دارد، شگفت زده شده ام. می توانم آدم ها را بی حد و مرز دوست بدارم، بی آن که يکی جای ديگری را تنگ کند. می توانم هرکدام را به خاطر آن چه که هستند دوست بدارم و در مقابل هيچ نخواهم. می توانم آن ها را به خاطر تمام آن چه که من دلم می خواهد باشند دوست بدارم و در مقابل هر چه می خواهم از آن ها دريافت کنم. می توانم هر يک را تا آن جا که می خواهم دوست بدارم و دوست بدارم و دوست بدارم. و باز از اين حجم عظيم دوست داشتن بی واسطه و بی مرز، در شگفت بمانم.

دچار جنون عاشقی ام من.
..
  



Sunday, April 16, 2006

..
  



Thursday, April 13, 2006

سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل
بيرون نمی توان کرد، الا به روزگاران

سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل
بيرون نمی توان کرد، حتا به روزگاران
..
  



Wednesday, April 12, 2006

دستات پوونصدتا مهربونن
خودتم خبر نداری حتا
..
  




سی دی ميرکل سلين ديون رو می ذارم تو سی دی پلير و صداشو تا يه خورده مونده به آخر بلند می کنم. منتظر کام تو می ام. دختره می گه: اين همون خانومه نيست که تايتانيک رو خونده؟ می گم: باباااااا، تو هم حاليته ها. می گه: پس چی! ما رو دست کم گرفتی آبجی!!!
کم مونده بود بگه قربون دايی!
..
  



Sunday, April 9, 2006

استاده شروع کرد به توضيح دادن معماری امروزه، معماری پسا پسا مدرن! که يعنی اگه تو معماری پسامدرن، شروع کردن به ساختار شکنی و فولدينگ و نمايش فضاهای آبستره، حالا موج جديد معماری حتا ديگه اون کار رو هم نمی کنه، يعنی فقط مياد فضاهاشو تو سايبر خلق می کنه و يه ماکت کاملن انتزاعی ارائه می ده که با امکانات فعلی از اساس قابل ساخت نيست، و فقط می تونه در دنيای سايبر يا ديجيتال وجود داشته باشه. ارزشش هم به اينه که چون در موردش فکر شده، چون تصور شده، و چون تصويرها نگاشته شده ن، پس اثری خلق شده و همين صرف خلق کردن کافيه تا خالق رو ارضا کنه.
بعد داشت می گفت که اين تکنيک نمياد جزئيات فنی و اجرايی کار رو کم رنگ کنه، به تمام اون ها هم توجه می شه، اما نهايتن می دونيم که امکان به تحقق پيوستن همچين پروژه ای لااقل عجالتن ممکن نيست، اما اگه بشه، چی می شه!
بعد اومد تعميمش داد به زندگی روزمره ی ما آدم ها، و اين که ما انسان امروزی عصر پست مدرن، زيادی پرفکشنيست و ايده آل گراييم. و همين باعث نااميدی مفرطمون می شه. اين که می دونيم چی دلمون می خواد، اما معمولن خواسته هامون با هنجارهای دور و برمون نمی خونن، اينه که افسرده می شيم از اين همه ناتوانی و استيصال. پس حالا که گير افتاديم اين وسط، بيايم لااقل پامونو بذاريم اون پله بالاييه، بشيم پساپسامدرن، بيايم اون تصوراتمونو، اون ايده آل هامونو، اون پيک های توی ذهنمون رو يه جوری پياده ش کنيم، با خط، با تصوير، با رنگ، با کلمه، با هر چی. در همون لحظه اون ذهنيت ما خلق می شه، به وجود مياد، حقيقی نيست، اما واقعيه، چون وجود داره. چون من ِ خالق می بينمش و می تونم حتا اون رو به توی مخاطب، به توی بيننده، توی شنونده يا توی خواننده نشونش بدم. و به همين سادگی مخلوقم رو به تعداد مخاطبينش تکثير کنم. می تونم با اثری که خلق کرده م زندگی کنم، حرف بزنم، واکنش هاشو حدس بزنم، مواظبش باشم، و... ، در دنيای سايبر اما!
...
داشتم فکر می کردم که الردی حدود چهارسال و خورده ايه که دارم وبلاگ می نويسم. قبلش هم مرض نوشتن داشتم. چهارتا سررسيدنامه ی چهار سال دبيرستان، دو تا دفتر گنده ی سياه، و... . اما بيشترشون روزنگار بوده ن، يعنی بر اساس اتفاقات يا آدم های واقعی نوشه شده ن. بعد با خودم فکر کردم که اين بار بيام تصورها و خيال ها و روياها و کابوس ها و توهم هام رو هم قاطی شون کنم. به طوری که ديگه مرز بين واقعی و غيرواقعی قابل تشخيص نباشه. جوری که برای مخاطب سوم شخص ديگه معلوم نباشه که کدوم قصه واقعن اتفاق افتاده، کدوم آدم واقعن وجود خارجی داره، کدوم سفر واقعن پيش اومده، و ... . می تونم از حالا به بعد آدم ها رو، اتفاق ها رو، مکان ها رو، و خاطره ها رو خودم بسازم. بی اون که ما به ازای يک به يکی براشون وجود داشته باشه.
فک کن مثلن يه چيزی مثه رئاليسم جادويی و جريان سيال ذهن، اما خوب با مدل من اسمش می شه ايلوژنيسم جادويی يا يه همچين چيزی. بعد نه که خوشم اومد خودم از ايده م (!)، و بعد نه که فک کنم کلی دست آدمو باز می کنه واسه هر چيزی نوشتن، اينه که ولکام تو د کلاب!
..
يعنی فکرشو بکن!
ممکنه اين استاده که همين الان در موردش نوشتم از اساس وجود نداشته باشه يا شايدم وجود داشته باشه، اما اصن همچين حرف هايی نزده باشه.
اصن شايدتر اين که سبکی به نام معماری پساپسامدرن نداشته باشيم هنوز!
هووم؟

از حالا به بعد من می شم خالق کلمه ها، آدم ها، و اتفاق هايی که اين تو نوشته می شن، ودر دی اگزيست اور نات.
..
  



Sunday, April 2, 2006

دور شدن از تهران هم حتا مضطربم می کنه جديدنا
حالا که بالاخره برگشتم، کلی امن ترمه
..
  



Saturday, April 1, 2006

دور شدن از تهران هم حتا مضطربم می کنه جديدنا
حالا که بالاخره برگشتم، کلی امن ترمه
..
  




دور شدن از تهران هم حتا مضطربم می کنه جديدنا
حالا که بالاخره برگشتم، کلی امن ترمه
..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017