Desire Knows No Bounds




Saturday, September 30

يا شايدم قد يه بچه‌غول‌ماهی تازه بالغ..
..
  




مثلا قد يه بچه‌‌‌‌‌نهنگ..
..
  



Friday, September 29

ماهيه داره بزرگ می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شه..
..
  



Thursday, September 28

يه ماهی گنده گير کرده تو گلوم..
..
  




حيف - n+1
..
  



Wednesday, September 27

دوشنبه - باغ فردوس - ساعت بيست و هشت
..
  




حيف - n

يادم نمياد تا قبل از امروز جايی شنيده يا خونده باشم "باغ فردوس، پنج بعد از ظهر" سکسی ترين فيلم سينمای ايران باشه؛ اما خوب امروز شنيدم.
بعدم از اين خونه ی رضا کيانيان اينا لطفا.
بعدتر هم اين که من يه فولدر دارم توش مگسه، برای رفع هرگونه موقعيت غير مبتذل و زبونم لال سِمی-رمانتيک.
آخر هم اين که: نکست پليز!
..
  



Tuesday, September 26

"ما هنوز بازی نکردیم..."

انتهای همهء مهمانی ها، تنها سخنی که از حنجرهء بچگی های ما در می آمد، همین بود. تمام وقت به رفع کاستی ها و دفع کدورتها گذشته بود و ابتدای نشئهء بازی، گاه رفتن بود. آن وقتها می گفتند از بچگی است و از قدر ندانستن لحظات. اما این روزها هم، کماکان اوقاتی به سر می رسند و هنگامهء رفتن ها می شود و بریدن ها؛ و دل من باز کودکانه می گرید و می گوید: "ما هنوز بازی نکردیم..."

الميرا
..
  




هليکوپتر يا حيف - n-1

3دی رو باز می کنم. يه اتاق می کشم توش: دنج، ساکت و خنک، با پرده های ضخيم سبز. عقربه های ساعت رو پادساعتگرد می چرخونم تا برگردن روی دوازده. حالا ديگه نه امروزه، نه فردا. حالا می تونيم برگرديم به لحظه ای که از توی سناريوهامون فرار کرديم و وسط يه جنگل پر از کتاب همديگه رو بوسيديم. هليکوپتر حواس پرت هنوز نفهميده. از فرصت ضيق وقت استفاده می کنيم و پهلوی هم دراز می کشيم. داغ و آروم و بی صدا. سرت رو می ذاری روی سينه هام، چشم هامو می بندم و دستمو می کشم روی موهات: ببعی...
گفته بودم که، از صدای سنگين شدن نفس ها می ترسم. نفس ها سنگين می شن، می ترسم، چشم هامو باز می کنم و تا صبح زود به تو و صدا گوش می دم.
دم دمای صبح ِ دير، پلکام سنگين می شن. هليکوپتر هم ديگه لابد خسته شده از وايستادن وسط آسمون. خيالم راحته که کنارمی، همين الان که نه شبه نه صبح، نه امروزه حتا و نه فردا، همين نزديکی، تو همين شهر شلوغ، وسط تمام تنهايی ِ پرهياهوی من. چشامو می بندم و هليکوپتر می ره.
صبح يادداشتت رو می بينم: آبروت رفت. آی ووک آپ نکست نکست تو يو ذيس مورنينگ اند مای مام سو آس سمايلينگ. تازه تخت که هنوز بوی موهات رو می ده.
پرده ها رو می زنم کنار. طبقه ی nاُم برج هميشگی.
..
  




گفته بودم که
خدا يه وودی آلن گنده س.
..
  



Monday, September 25

توضيح الحيوف

خوب درسته که من يه وقتايی خيلی کُد شده می نويسم تو وبلاگم، اما اين حيف-نامه ها ابدا کُد نويسی نيستن! يعنی حتا کاملا نقل به مضمونن و به عنوان سيلابس های هر اتفاق، جهت عبرت آيندگان نوشته شده ن. خوب موافقم که يه نمه بی معنی به نظر ميان، اما اين يه زبان کاملن جديده که متاسفانه علی رغم سن سه-چهار ساله ش، هنوز براش اسم انتخاب نشده. تنها خاصيت اين زبان اينه که فقط دو نفر تو دنيا به اين زبان صحبت می کنن. اممم، شالوده ی زبان مورد نظر رو اسلنگ محلی-جغرافيايی تشکيل می ده و بعضا در حاشيه کلمات معمولی هم درش استفاده می شه. آوا و اصوات جزو عناصر اصلی به شمار ميان.
نظر يکی از کارشناسان بر اينه که اگه اين زبان، رقص بود، يحتمل تانگو صداش می کردن، اما چون کلمه ست، هنوز بی نام باقی مونده.
مهم ترين ويژگی اين زبان اينه که فعل و فاعل و مفعول و صفت و قيد و ضمير و الخ معمولا به صورت آن اسکرمبل به کار می رن و زبان آموز اصلا لازم نيست خودش رو درگير اين جور مسائل پيش پا افتاده بکنه. تنها نکته ی اساسی و گرامری در زبان مورد نظر، همانا استفاده ی مناسب از ضماير متصله، و بس! اگه بتونيد تمام منظورتون رو به جای يک جمله، در يک کلمه بيان کنيد، بدانيد و آگاه باشيد که برای فراگيری اين زبان شديدا استعدادمنديد!
..
  




حيف - چهار

امممم، بازی روز: فال مسير با ماشين جلويی، که خوب انصافا خوب جواب داد.. صبحانه، واحد سيار.. پشت کوه، حالا چه اومده باشی، چه بخوای بری.. يه هو برق قسمت طبيعت رفت.. سالن نشيمن برای صرف اولين صبحانه ی ماه رمضان، با کتاب خانه ی مجلل، سری کامل کتاب های تن تن، دانيل استيل، ديکشنری لاتين و باقی قضايا.. گاهی وقتا شيب رابطه خيلی تند می شه و کنترلش از دست آدم خارج می شه، اون گاهی وقتا بايد از جات تکون نخوری و همه ی حرکت ها رو فقط بر اساس امکاناتی که شيب رابطه بهت اجازه می ده تنظيم کنی.. اين شيب با زيپ گردن نسبت معکوس داره.. ها، در ضمن، بعضی روابط نه تنها شيب دارن، بلکه ايرورسيبل هم هستن؛ برای حل چنين مسائلی دانشجو فقط جواب به دست اومده رو در اختيار داره و بايد بر اساس اون استپ بای استپ به عقب برگرده تا بتونه صورت مساله رو بنويسه. در چنين مواقعی فيلم با سيستم فست ريوايند از انتها به ابتدا يا گاهی برعکس پخش می شه که البته برقش صد و دهه!.. منوی روز: ساندويچ دست با پودر زغال.. به علت عدم حضور ميهمان برنامه، متاسفانه بحث به نحو غير قابل کنترلی از حالت ابتذال خارج شد.. مگس.. دفتر نقاشی فيلی، عکس حضار ِ تا اون جا اتفاق افتاده، شعر روز: ما خوب، تو در خانه؛ ما پشمک - الاغانه.. چاپ سنگی.. فاصله ی باينری از مکتب شماره يک تا مکتب شماره دو.. چند صفحه ی يواش، از نوع دتس د لايف.. و الخ..
برگشتنی تو جاده ی سلينجر، از کنار يه شاهنامه ی بزرگ رد شديم، يه حافظ جيبی هم وسط را افتاده بود، با تعداد زيادی صبحانه ی مجدد تازه..

برگشتنی ديگه خورشيد طلوع کرده بود.
..
  




و حتا تراک هفت هم..
..
  




من و دوست غولم.. تراک شيش
..
  




یک چیزایی توی خط فاصله‌های بین واژه‌ها گُم شدن. باید پیداشون کرد…
..
  




بعضی وقتا زندگی می شه عين يه بازی پلی استيشن که تمام مرحله هاش از قبل رو مموری کارد سيو شده ن. بعد تو اما بازم می شينی بازی ش می کنی.
..
  




داستان يعنی کشف

ادبيات داستانی از طريق استقراء رياضی شکل می‌گيرد. يعنی کشف قريه به قريه، يعنی فتح خاکريز به خاکريز، يعنی از جزء به کل رسيدن.
داستان‌نويس گوينده‌ی اخبار نيست که خبرهايی را صادقانه به اطلاع عموم برساند، يا کلی‌گويی کند. جامعه‌شناس و فيلسوف هم نيست. اگر هم روانشناسی می‌داند به اين خاطر است که بر ساختار شخصيت‌های اثرش وقوف داشته باشد، وگرنه روانشناس هم نيست. و آنقدر انعطاف دارد که به تماشای شخصيت‌هاش بنشيند، و ببيند چه کار هيجان‌انگيزی می‌کنند، يا چه حرف تازه‌ای از دهن‌شان در می‌آيد. تحمل‌پذيری‌اش چيزی در حد تحمل‌پذيری خداست، به مخلوقش چشم و گوش و زبان و عقل می‌دهد، و بعد به گفتار و کردار اين موجود دوپا حيران می‌نگرد.
داستان واقعيتی است که جاودانه شده باشد.
همينگوی می‌گويد: «نويسنده‌ی خوب، توصيف نمی‌کند. بلکه ابداع می‌کند... چه کسی به يک کبوتر خانگی پرواز ياد می‌دهد؟»

.....

آرچيپالد مک‌ليش درباره‌ی همينگوی چنين سروده است:
«سرباز کهنه‌کار از بيست سالگی،
شهره‌ی آفاق در بيست و پنج
استاد در سی
برای زمان خود سبکی تراشيد
از چوب گردو.»


يکی از قدرت‌های شگرف همينگوی در اين است که او معمولاً از صفت و قيد استفاده نمی‌کند. در عوض، آنچه را که می‌خواهد می‌سازد. ساده است که نويسنده وقتی از شخصيتی حرف می‌زند که عصبانی است، بگويد: با چهره‌ای عصبی وارد شد، يا با حالتی عصبانی گفت... اينها ساده است، اما...
اين کلمات کليشه‌ای به درد خواننده‌ی امروز نمی‌خورد. نويسنده بايد بتواند حالات انسانی را به شيوه‌ی خاص خودش نشان دهد.

...

عباس معروفی
..
  



Sunday, September 24

امشب از اون شبای سی دی ِ "فوروارد ممنوع"ه...
..
  




حيف - سه

آب معدنی خنک اصولن چيز مفيدی ست، به شرطی که جيب آدم نشتی نداشته باشد يا ساعتش واترپروف نباشد.. آژانسه هم مسير يابيش يه نمه امريکن بود.. ديزی ای خورديم بسی خوش رنگ، اما نمی دونم چرا يه هو تربچه هاش تموم شد.. نوشيدنی مخصوص: نودل-دوغ با سبزيجات خرد شده و چاپ استيک شناور..
جديدترين شيوه ی آگاه شدن از برنامه ی سينما فرهنگ به روش ديجيتال، هرچند که نهايتن با شکست مواجه شد..
طبق يک قرارداد ناگفته، برای اين که گفتگو و روابط ما از حد ابتذال خارج نشه، سعی می کنيم هر روز يک ميهمان ويژه به نشست خود اضافه کنيم، اما از اون جايی که ميهمان ويژه ی امروز ما اراک تشريف داشتند، متاسفانه بحث از حالت ابتذال خارج شد و اعتماد به نفس طرفين را با افزايش بی سابقه ای مواجه کرد.. فاصله يه حرف ساده ست!.. راننده آژانس صد و سی و سه به علت بدهی ماشينش رو فروخته بود و بی سيمشو به عنوان يادگاری گذاشته بود تو جيبش، اما يادش رفته بود خاموشش کنه.. دلمه ی چمن در بن بست رو به دريا..
فاينالی گرفتن يک تصميم مهم، و البته تحت فشار: پياده شيم!
دسر: کافی-دلستر با طعم اپل-آيس-تی و پودر بستنی به اضافه ی ساعت-کافی ساده (درک اين دسر عجالتن فقط از عهده ی تصور پرستو برمياد).. عصار ضرب در يک سوم.. عوضيت من يه ورژن مردونه هم داره.. بازی روز: بند ساعت بازی.. جای مهمون برنامه خيلی خالی بود و هردومون اينو کاملا احساس کرديم گمونم.. معادل فارسی اوهوم هم می شه فاک!
در سيستم در-تاکسی-نشينی بعضا پيش مياد که سيستم امريکن جواب نميده و آدم ناچار می شه يک پاشو تحت ايرانيش-سيستم منيج کنه.. پرابلم روز: مردم چه جوری پول تاکسی شونو می دن وقتی بلوز بغل دستی شون جيب نداره؟
نکته: سوسماره آخرش حوصله ش سر رفت انگار، نيومده بود امروز!
به نظرت همون THE GUSHLY CRUMB TINIES مناسب ترين گزينه ی ختم جلسه ی امروز نبود؟!
..
  




یه ضرب‌المثل تایلندی-کلمبیایی هست که میگه
عزیزم این جهنمی که من توش گیرکردم مثلث عشقی نیست؛ دایره‌ی عشقی‌یه!

برون کا
..
  




خانه‌ی کوچکی دارم
در آن اتاقی هست
در آن اتاق کتابخانه‌ای هست
در آن کتابخانه کتابی هست
در آن کتاب پادشاهی
که قصر بزرگی دارد..

"باغ های کندلوس"
..
  



Saturday, September 23

گفته بودم می آيد از ابتدای رفتن تو
آن کس که می داند جز با من تنها می ماند
و می داند که جايش در اين خلوت ،پهلوی اين درد
و اين دوستت دارم چقدر خالی است

بهانه ها
..
  




حيف - دو


از سنگای لنی و شهر کتاب و تراژدی-کمدی رانندگی و ناهار که بگذريم، می رسيم به نوشينی مخصوص سرآشپز: چای ودا به اضافه ی يک نصفه آدامس نجويده، يک نصفه آدامس جويده، يک نصفه آدامس جويده ی به دستمال چسبيده، پ هاش سنج مخصوص، يک قاشق چای خوری روغن زيتون، دو سوم قاشق چای خوری سس سويا، و کمی فلفل قرمز به مقدار لازم..
حتا خانومه ی راهنما هم منو شناخت ديگه!.. بازی روز: سنگ بازی تا مرحله ی آرنج.. ميهمان اين برنامه:خدا رو شکر پرستو رسيد.. کتاب هفته:پرستو و سنگ حدودن ده گرمی.. دسر:چيز-سنگ-کيک.. چگونه سيم قليان را دست به دست کنيم!.. نوشيدنی روز: کافی-سنگ مخصوص با پودر کيک و درب آب اضافه.. و الخ.

پ.ن: قسمت آخر برنامه ظاهرن يه نمه سنگين بوده، يعنی به جای دلار واحدش پوند بوده، اينو البته بعدن فهميدم!
..
  




امروز يه روز اين آهنگی بود.
..
  



Friday, September 22

....
.......
..
....
...
آخرشم به هيچ نتيجه ای نرسيدم.. زنگ زدم به آبی تا تصميمی که گرفته م رو تاييد کنه، بهتره بگم تصميمی که نگرفته م رو.. شديدلی به تاييد يه آدم احتياج داشتم تا دوباره دودل نشم، ترديد نکنم.. حرف زدن باهاش يه کم آرومم کرد.. گفت خوب کاری می کنم اصن.. منم خيالم راحت شد که هر کاری می کنم خوب کاريه اصن..
بعد اما واقعا دلم نمی خواد؟ يا که می خوام بهش يه بارم که شده اين فرصتو بدم تا اون حس بده رو تجربه کنه؟ کدوم؟ دل زدگيه؟ انتقامه؟ خشمه؟ آزردگيه؟ بی حوصلگيه؟ کدومشونه؟ کدومشون باعث می شن به اين سادگی همه چيو ايگنور کنم؟ چی باعث می شه تمام دربندو با اون حس غليظ برگردم پايين؟
..
مهم نيست.. امروز جمعه بود.. امروز آخرين روز تابستون بود.. تقويممو ورق می زنم.. فردا اول مهره.. می بندمش.
..
  




همه اون دفترا و کتابای جلد کرده. بوی نایلون جلدا. بوی مداد تراشیده و پاک کن سابیده. بوی آهسته آهسته آموخته شدن! کلمه ها و ترکیب های تازه!هم! و هم بوی عجیب و منتظر لوبیا لای دستمای نمدار!
..
  




نبضی زير شقيقه ی راستم دوباره شروع کرده به زدن
..
  




احساس جودی آبوتی می‌کنم وقتی می‌رسم خونه و در میل‌باکسمو با کلید باز می‌کنم و می‌بینم هیچی توش نیست،‌ عین وقتایی که جودی هی می‌رفت بازش می‌کرد و می‌دید خالیه و قفلش می‌کرد دوباره و می‌رفت از پله‌ها بالا.
همه‌چی همون‌جوری
..
  



Wednesday, September 20

زندگی،خیلی دکمه کم داره.

استامينوفن

×××××

مساله 13692:
اگر وقت تنگ باشد، 798 پا از پاهای هزار پا مسح شده باشد و ناگهان کودکی که به سن تشخیص نرسیده بر پای 12 ام نجسی پدید آورد، احتیاط واجب آن است که از ابتدا شروع کند یا خیر؟

ليتيوم

×××××

این خانوم با شما چه نسبتی دارن؟
سه پنجم.

سریال نرگس 90 شب است که دارد پخش می‌شود، هر شب هم این نرگس دارد نماز می‌خواند، پس کی پریود می‌شود؟!

سر هرمس کبير
..
  



Tuesday, September 19

هی ترنز می آن
حس هايی رو تو من زنده می کنه که سال هاست گم شده
حس قبلنا
جوونيا
اون حس داغه ی ته دل آدم
حس اون دوران سرکشی و سرخوشی و دنيا تو مشت آدم بودن و هيجان و هزارتا چيز ديگه
..
..
  




با اين ملوک توی "کافه ستاره" حال کرديم بسی.
..
  




حسه مثه مار می پيچه تو دلم
می پيچه و می پيچه و يواش يواش مياد بالا
می دونم اگه زياد بالا بياد نيشم می زنه
..
فک می کنم: بزنه؟ نزنه؟ بزنه؟ نزنه؟
بهم می گم: هی آبجی آدم نمی شی تو پس اصلن؟
بهم جواب می دم: دِ، آخه الاغ، پس تکليف اون همه کارپه ديم کارپه ديم چی می شه که تابلو کردی زدی بالا سرت به عنوان ايدئولوژی زندگيت؟
..
راس می گفت هامون وقتی داشت از پله ها ميومد بالا که "گفتيم بزرگ می شيم آدم می شيم، اما آخرشم هيچ گُهی نشديم."
..
  




جعفر خان الردی از فرنگ برگشته است يا حيف - يک

جالبه.. شاهين شايد آخرين نفر وبلاگی ای بود که فکر می کردم ببينمش.. فکرتر هم می کردم که ديگه نرم سراغ اون قرارای وبلاگی مشنگ-وارانه.. اما خوب فکرام درست از آب درنيومد اصن! بعد نمی دونم اين خاصيت منه که به صورت بالفعل درمياد، يا اين که هرچی ملاقات وبلاگی در اطراف من صورت می گيره بای ديفالت به سمت ابتذال و چل بازی پيش می ره!
حالا فهميدنش هم همچين دردی از من دوا نمی کنه..
شروع مناسب:کافه نادری.. منوی روز: شاتوبريان با سس خامه ی صبحانه و قارچ.. ليوان ها با اوپسيتی کم.. اتفاق متنوع: تکه نون پرت شده از ميز بغلی..
بيزينس هفته:ده تا مداد خارجی ديويست تومن.. از اون بالاتر دوازده تا مداد پاک کن دار خارجی شيشصد تومن.. نظرسنجی از صد و هيژده در مورد ديدن کافه ستاره.. شير يا خط با اسکناس صد تومنی.. شير اومد!.. از ملوک شديدلی خوشمان آمد، اما بدآموزی داشت.. ترجمه ی هم زمان: سان آو ا بيچ..
هفتاد و هشت.. هفتاد و نه.. هشتاد!.. ميهمان اين برنامه:امممم، فاينالی من شهرزادو ديدم.. غول های مداد-بيس.. بازی روز: چگونه با ده مداد دويست تومانی خانه ی درختی بسازيم..
و اينا!
..
  




...
اينا.
..
  



Monday, September 18

.Being happy isn't having everything in ur life be perfect
,Maybe it's about stringing together all the little things
,like wearing these pants
,"or getting to a new level of "Dragon's Liar
.and makeing those count for more than the bad stuff
"The Sisterhood of the Traveling Pants"
..
  




همه ی عواقب ايران موندن و درجا زدن و نو فيوچر بودن و الخ، با يه هوای به اين پاييزناکی و يه از دربند پياده برگشتن تا تجريش و يه بوکشيدن سبزی خوردنای امام زاده صالح جبران می شه ديگه، نمی شه؟
هوووومممم.. اين هواهه شديدا خوش اخلاقم می کنه..
بعدنم اين که جديدنا به طرز غريبی دلم داره برا هيچی تنگ نمی شه! از من بعيد بود واقعا. البته به جز مايکل.
ياد فيلم the purple rose of cairo می افتم. بازم از اون سوژه هاييه که فقط از جناب وودی آلن برمياد و بس. فکر کنم منم به شدت قابليت عاشق ِ شخصيت قصه های خودم شدنو داشته باشم. (نمی دونم جديدنا چه قد مصدرهام طولانی می شن هی!)
..
  




هوممممم.. تهران پاييزشه.. من هيجان زده مه.. و کلی تا چيز ديگه.. کلی تا..
..
  



Sunday, September 17

از سر "ياد ايام" و "نوستالژی" و "آخی ياد اون وقتای وبلاگستان به خير" رفتم سراغ آزاده ی چيکه، که ديدم اهه، دوباره ايناهاش که!
بعدم اينو ببينين مستفيض شين.
..
  



Saturday, September 16

به لطف سورتمه و رنجر و ترن هوايی، ذخيره ی جيغ يک سالمو مصرف کردم. از همه مهيج ترش همانا گير کردن ترن هوايی بود بس که سق من سياهه، اونم درست تو اون سربالايی هفتاد درجه ايه، اونم به مدت هفت دقيقه! يعنی کافی بود آقای راننده ی ترن هوايی يه نمه نيم کلاجش بد باشه تا ما به شدت سقوط کنيم! خلاصه که شب زيادی هيجانی ای بود!
..
  



Thursday, September 14

مرتب و تميز بودن آقايون رو نات اونلی از روی کفش هاشون، بات السو از روی داشبورد و صندوق عقب و صندلی پشت ماشينشون می شه تشخيص داد!
..
  



Wednesday, September 13

راستش هر بار که زنگ می زنی، می ترسم! می گم نکنه ما هم مثه بقيه ديگه حرفی نداشته باشيم واسه گفتن! نکنه خيلی عوض شده باشه! بعد دو دقيقه که می گذره ترسم می ريزه، خيالم راحت می شه که آخيش، حداقل تا اين لحظه که همون نازنين خودمونه، حالا از اين به بعدشم که خدا بزرگه! وقتيم گوشيو می ذارم، باز مثه هر بار يه غم يواشی راه ميفته مياد تا پشت پلکام. می گم نه بابا، کلی خوب شد که رفت. می گم اما لعنتی بدجوری جاش خاليه. شده م عين بچه يتيما!

خلاصه که خانومه، سورپرايز شدم مبسوووط، ميس يو سو ماچ اند لاو يو از ول، هنوزم!!
..
  




...
You hate Iran, you detest the streets of this city, confinements make your depressed, and that you have to go. And I ask you, "What do you want to paint in New York? What should I write about?" that, "These pained figures of yours on canvas and these writings of mine are connected to the sickening noise of this city, the frightful landlord, these hateful streets, and all the ridiculous confinements imposed on you," that, "My love for you becomes unique through these things, that I can't kiss you out on the streets, that I would wait for your SMS for 20 minutes on the street so that you could tell me whether the landlord had left, for me to come back to a house in which you had turned all the lights off but turned the soundtrack of {Kieślowski}'s Blue on, and I would sit back and kiss you silently."
..
  




گوشی رو می ذارم و يه لبخند پهنای صورتم رو پر می کنه. از اون لبخندای دانای کل-وار. هاه.. حالا ديگه درک کردن حس آدم های اون ور خط ديگه اون قدا برام سخت نيست. حالا با بردباری بيشتری به حرفا گوش می دم. آروم تر، منصفانه تر، پذيراتر. می دونم گشته و بهانه ای پيدا کرده برای تلفن زدن. می دونم از عکس العمل های من می ترسه. می ترسه دوباره رم کنم، دوباره همه چيو به هم بريزم. می دونم داره سعی می کنه باهام کج دار و مريز رفتار کنه، جوری که حساسيت هامو تحريک نکنه. در عين حال نمی تونه اين ريسکو بکنه که ولم کنه به امان خدا. می دونم مجبوره بهم اعتماد کنه، اما اعتماد نداره. می دونم با تلفناش، با سوالاش، با کامنتاش می خواد به خودش ثابت کنه که می تونه دوباره بهم اعتماد کنه. و خوب تر هم می دونم که هر کاريم بکنه، ديگه راه نداره. به حرفاش گوش می دم، و لبخند می زنم؛ مثه مادری که دروغای شاخدار بچه ش رو گوش می کنه و به روش نمياره. می تونم بفهمم که چه قدر براش سخته. سخته کسی رو دوست داشته باشی و در عين حال بهش اعتماد نداشته باشی. به محض اين که مدت کوتاهی دور باشه خيال کنی سرش يه جای ديگه گرمه، دلش يه جای ديگه ست. می دونم ادامه دادن چنين رابطه ای چه قدر انرژی می گيره از آدم. می دونم وقتی آرامش خيال نداشته باشی، هيچ کاريو نمی تونی درست انجام بدی. همه ی اين ها رو می دونم، ساکت می مونم، و لبخند می زنم.
اين روزها ديگه هيچ تلاشی برای جلب اعتماد آدم ها نمی کنم. اون ها آزادن که اعتماد داشته باشن، يا نداشته باشن. مجبورن برای آرامش خاطر خودشون اعتماد کنن. من نه تلاشی می کنم، نه دفاعی در مقابل هرگونه اتهامی.
اين روزها تصويری که از خودم تو چشم اطرافيانم می بينم، تصوير يک آدم غير قابل اعتماده. همه بهم اعتماد می کنن، حرفاشونو می زنن، رازهاشونو می گن، اما تو روابط دو نفره، تصويرم کماکان به سمت يک آدم غير قابل اعتماد ميل بيشتری داره. تصوير زنی که به محض احساس خلا عاطفی يا روحی يا وات اِوِر، اون گپ رو با يه آدم ديگه پر می کنه، با يه آدم جديد.
ديگه تلاشی نمی کنم برای تغيير اين طرز فکر. فقط ناخواگاه صاحب اون چشم ها برام عادی می شه، عادی و کم رنگ، مثل بقيه.
..
  




!Floor, it's going to eat us
..
  



Tuesday, September 12

مامان جان گرامی اگه حتا جغد شناسی يا قورباغه شناسی خونده بودا، بالاخره يه جای زندگی به دردش می خورد! اما بچه م اصن انگار نه انگار که روان شناسی خونده!
نمی فهمم چرا هر قدر من سعی می کنم کاری به کار اينا نداشته باشم، دقيقا به همون نسبت اينا سعی دارن به کار من کار داشته باشن! خودم کم خود-درگيری دارم، که بايد هی دچار ديگر-درگيری اطرافيان مربوطه هم بشم.
..
  




" در هنر همه ی تلاش تو باید این باشد که رویاهایت را نجات دهی."

موديليانی

دوست داشتم فيلمه رو.. و مخصوصا بازی اندی گارسيا رو.. و مخصوصا تر باز ديدن آدم هايی رو که اين همه ترم پيش در موردشون خونديم.
..
  



Monday, September 11

ان روز وقتی پدرم در کتاب خانه بی نظیرش را به رویم باز کرد و به من یاد داد ادبیات ادم را نجات می دهد نگفت چه طور، وقتی گفت ادبیات تو را ازاد می کند، یادش رفت بگوید از چه چیز. هفت هشت سال بعدتر وقتی ان دخترک که پدرش مرد رویاهایش بود و حرفهای او را در باره کمونیسم و ادبیات و دین و خرافه ستیزی بدون لحظه ای فکر و تحلیل با منفذهای پوستش می بلعید روی تختش ولو شده است و کتاب می خواند، یکهو دوزاریش صدا می دهد و تازه می فهمد ادبیات ادم را از فکر کردن نجات می دهد، از روبرو شدن با واقعیات آزاد می کند.
...
قصه های درون کتاب ها خوبند، تکلیف همه چیز و همه کس را صفحه اخر کتاب معلوم می کند، این با ان می رود ، ان با این می ماند، سیاست چیز کثیفی ست، عشق همه دردها را درمان نمی کند، فلسفه یکی از هنرهای زیباست، هنر یک اعتراض است، یوسا محشر است ، ر.اعتمادی دست خر است، اورول پیشگوست، چه کسی باور می کرد زیور با گل محمد بماند، چه کسی باور می کند قلعه مالویل وجود داشته باشد، چه کسی می تواند کسب و کارش مرگ باشد، ادم خوب ها یا شب می میرند یا روز، مساله ساده است، نه مرگ ادم ها مارش عزا می خواهد نه ماندنشان بزرگداشت های سالانه. اگر برای سرنوشت نگران باشی، دو فصل ان ورتر همه چیز معلوم می شود.
...
این روزها بر هر سطح نرمی می خزم و لم می دهم و کتاب می خوانم، فقط برای اویزان شدن به طنابی نامریی که با رشته های طلایی و نقره ای بافته شده است، برای ان لحظه هایی که از شدت هیجان و ذوق زدگی کتاب را می بندم و نفس عمیق می کشم، برای ان ایده الیست کوچکی که ادبیات از من می سازد، ان سپر شیشه ای که سنگ واقعیت پودرش می کند، کتاب می خوانم برای ساعاتی نبودن در میان دنیا، برای فراموش کردن خودم، برای نشنیدن و ندیدن اتفاق ها، برای به حاشیه راندن خودم از گود شبانه روزی بیست و چهار ساعت و ساعتی شصت دقیقه و دقیقه ای شصت ثانیه. برای اینکه زندگی یک "ماداگاسکار واقعی است پر از دختران باکره و ماهی های بدبو".
...

من نوشت
..
  




با تلفن بابا يه هو داون شدم. يادم اومد که می بايست بهش زنگ می زدم، اما به کلی يادم رفته بود. يادم اومد دوباره قديما رو. دلم هوای بابايی قديمای خودمو کرد يه هو.
برای اين که از حال و هوای تلفن بابا دربيام، رفتم سراغ "نجواهای شبانه" که دو ساعت پيش خريده بودمش. از هفته ی پيش که مارال اس ام اس زد اين کتابه رو حتما بخون، هی حواسم بود که بخرمش. شروع کردم به خوندن. اولاش هی منتظر بودم پرگويی های شخصيت های معمولی داستان تموم شن و برسم به اصل ماجرا. اما تموم نمی شد که. نصف بيشتر کتاب رفته بود و هم چنان يه مشت آدم معمولی داشتن يه ريز معرفی می شدن و حرف می زدن. داشتم مايوس می شدم. با خودم فکر کردم که هيچی، اينم شد مثه فيلم ديشبيه ی آقا جارموش. لابد منظور نويسنده باز نمايش دادن يه سری اتفاقات روزمره ی کسالت آوره که يادمون بياره دچار چه ملالی هستيم و خودمونم حواسمون نيست. اما تقريبا نرسيده به آخرای کتاب، در اوج ياس و نااميدی، يه هو شاخکام تيز شدن! از اون جا که توماسينو به بهانه ی جا موندن خمير ترش مياد دم خونه ی الزا. اصلا انگار همه ی پرگويی ها و حضور متعدد آدم های مختلف تا اين جای کتاب برای اين بوده که توماسينو ناچارا تن بده به توقع طبيعی و قابل پيش بينی الزا از رابطه شون. تا نويسنده در چند صحنه ی کوتاه به شکلی موجز و گيرا و به شدت قابل باور، آفتی رو که رابطه دچارش می شه بهمون نشون بده. فضای اون چند صفحه برای من به شدت قابل لمس بود. و البته موضوعش هم همون تئوری مورد علاقه ی بنده بود در باب روابط انسانی. به محض اين که رابطه به سمت گارانتی شدن پيش می ره، يه هو تمام جذابيت و هيجانش رو از دست می ده، و گرد ملال و روزمرگی روشو می پوشونه. يه هو چشم باز می کنی و می بيينی ديگه حرفی نداری برای گفتن. می بينی گوشی تو دستت مونده و تو هی دنبال اتفاقی می گردی، خبری، نقل قولی، چيزی - دقيقا هر چيزی - تا اون سکوت آزاردهنده رو بشکنی، تا از شرش خلاص شی. اما در موردش حتا با خود آدم اون ور خط هم نمی تونی حرف بزنی. چون حسه چيزی نيست که به کلمه دربياد، چيزی نيست که بتونی توضيحش بدی. حتا گاهی از بابتش احساس خجالت هم می کنی، شايدتر هم احساس گناه. طبيعيه که نمی تونی صاف بری به طرفت بگی من ديگه نمی تونم رابطه مون رو ادامه بدم، چون ديگه با تو حرفی برای گفتن ندارم. با اين حرفت تمام رابطه رو نمی بری زير سوال؟ خودتو يه احمق مودی جلوه نمی دی؟ و هزار تا چيز ديگه.. اما می دونی اين حسه که بياد، ديگه برگشتن به پوزيشن قبلی امکان نداره. به نظر شايد سطحی بياد، اما حداقل برای شخص من تو مواردی که اتفاق افتاده بسيار پررنگ بوده. يعنی شايد بتونم بگم خيلی وقت ها تنها نشونه ی قابل رويت دل زدگی م از رابطه، همين سکوت ها بوده، سکوت های عميق يک رابطه.

ياد اون تيکه ی "هويت" افتادم در مورد زوج هايی که حرفی برای گفتن ندارن.
"- تصور دو موجودی که، تنها و دور از ديگران، يکديگر را دوست دارند بسيار زيباست. اما آن ها خلوت خويش را با چه چيزی پر می کنند؟ جهان هر اندازه هم حقير باشد، آن ها برای سخن گفتن به آن نياز دارند.
- می توانند سکوت کنند.
- ژان مارک خنديد: مثل آن دو نفر سر ميز پهلويی؟ اوه نه، هيچ عشقی با سکوت زنده نمی ماند."

کتابو يه نفس خوندم، مثه "هويت". چسبيد.
خلاصه که مارال جان، مشعوف گشته شديم بسی!
..
  




لطفن من بفهمم منظور آقا جارموش از stranger than paradise چی بوده پليز!

خوب البته که بعد از خوندن يه همچی چيزايی می تونم کمی تا قسمتی درک کنم واسه چی اين همه جايزه برده، ولی گمونم من يه مخاطب زيادی عام محسوب شم واسه همچی فيلمايی از اساس!،
يعنی کلا نمی فهمم چرا با بعضی فيلما فقط بعد از خوندن نقدهاشون می تونم ارتباط برقرار کنم، ولاغير!
..
  



Sunday, September 10

نسرین هشت ماهه حامله وسط بیایون یه بچه یه ساله زائیده که النگو هم دستشه!
فقط با عقل کارگردان بیشعورش جور در میاد.

آيدين کبير
..
  




در راستای تخصص ويژه ای که در باب عذاب وجدان و دست يابی به انواع آن دارم بنده، جديدنا به شکل جديدی از عذاب وجدان دچار شده م که خوب علی رغم ضايعيتش برای ثبت در تاريخ و عبرت آيندگان، به رشته ی تحرير درميارمش!
يادمه قبلنا اسکارلت جان يه مدل عذاب وجدانی داشت تو اين مايه ها که: حکايت دزده ست که ناراحته، نه از اين بابت که چرا دزدی کرده، بلکه از اين بابت که چرا گير افتاده.
مال منم تو همين مايه هاست: فک کن يه دزده مثلا دو ماهه که دزدی نکرده، اما بازم عذاب وجدان داره. اونم برا اينه که می دونه اگه دزدی نکرده، واسه اين نيست که توبه کرده ديگه دزدی نکنه و اينا، نه، برا اينه که موقعيتش پيش نيومده! بعد عذاب وجدان گرفته که چرا عامل دزدی نکردنش اين قد بايد ضايع و به دور از هرگونه ارزش اخلاقی و انسانی و اينا باشه!
..
  




احساسات انسانی م گم شده ن جديدنا.. بعد جاشون يه سری احساسات حيوانی جديد تشکيل شده!!
..
  



Saturday, September 9

" آری، مردان؛ آنان ديگر برای ديدن من سر برنمی گردانند. "
شانتال دريافت که سالخورده شده است..

×××

اگر بلندپروازی نداشته باشی، تشنه ی موفق شدن و به رسميت شناخته شدن نباشی، در آستانه ی سقوط قرار می گيری.

×××

چگونه می توانيم متنفر باشيم و، در عين حال، آن قدر به راحتی خود را با آن چه از آن متنفريم وفق دهيم؟


"هويت --- ميلان کوندرا (ع)"

پ.ن: صفحه ی اول کتابو نگاه می کنم.. دی ماه هزار و سی صد و هشتاد و يک.. يکی شايد يادش باشه اين تاريخه رو.. يکی شايد هنوز يادش باشه اين کتابه رو.. چه همه سال گذشته، نه؟
..
  




باز می گردد
زن را نگاه می کند
می بويد
می چشد
در مرتع زن می چرد
عنان می گسلد
می رمد
می درد
رام می شود
آرام می گيرد
می ميرد

مرد، می ميرد.
..
  




صبر کن عشق زمينگير شود بعد برو
..
  



Friday, September 8

هاها، اگزکتمنته!


در یک مورد به آقایون عزیز حسودیم می شه اونم اینه که هر موقع اراده کنن تشریف می برن استخر. هر دفعه که دنبال یکنفر می گردم تا تنهایی نرم استخر سرم می خوره به دیوار. به هر کی زنگ می زنم عذرش موجه است. اگر کار نداشته باشد یا گرگینه است یا پشمینه!
..
  



Thursday, September 7

..
  




آيدا و پری و مژده و ترانه و ... سکوت می کنند چون می دانند مردهای شان در زمانه ای زندگی می کنند که از قدرت، فقط پوسته ای شکننده برای شان باقی مانده است؛ و به چشم خود می بينند که ساختارهای مردسالارانه ی جامعه در مقابل حضور حجيم و تحمل گر زنان کمر خم کرده اند. در مقابل چنين تنديس هايی از قدرت چه می شود کرد جز سکوت تا زمان به اين روند ويرانگری، شتاب بخشد. ...

آنتونيا شرکاء --- هفت


يادمه ده دوازده سال پيش اگه همچين چيزی می خوندم، يه پوزخند عاقل اندر سفيهانه می زدم و يحتمل يه مشت شعارهای آغشته به بوی قورمه سبزی.. اما حالا می بينم که چه قدر همه چی فرق می کنه.. و می فهمم شعارهای خوش آب و رنگ دادن فقط وقتی آسونه که توی متن نباشی..
..
  



Wednesday, September 6

ياد ايمان شهر کتاب به خير.. اين کتابه رو به زور بهم داد که بخونم..

«مونته دیدیو» آن‌قدر کوچک است که جایی برای پرتاب بومرنگ ندارد و پسرک تنها می‌تواند مدام پرتاب‌کردن آن را تمرین کند و انتظار روزی را بکشد که آن‌را به دوردست‌ها پرتاب کند. درست مثل «دن رافانیلو» که نتوانسته خودش را به «بیت‌المقدس» که آرمان‌شهر اوست برساند و حالا انتظار روزی را می‌کشد که بال‌هایش از قوز بزرگ پشتش بیرون بیاید و او را به آن‌جا ببرد.

"مونته ديديو، کوه خدا -- اری دلوکا"
..
  



Tuesday, September 5

بايد اعتراف کنم يکی از پارامترهای بسيار تعيين کننده و حياتی در روابط انسانی، همانا آگاهی از تاريخ گرگينگی ست (به قول اين رفيقمون)، و لاغير!
يعنی اگه مثه تاريخ مصرف شيرهای روزانه، اين تاريخه هم يه جايی مثلا رو مچ دست يا پا (يه جای قابل رويت!) درج می شد، و هم چنين اگه در دوران دبيرستان يه درس دو واحدی توجيهی هم برای آقايون برگزار می شد در اين رابطه (مثلا تحت عنوان آسيب شناسی پريود، نشانه شناسی 1 و 2)، گمونم شصت و پنج درصد از دعواهای درون-رابطه ای مخرب و خانمان برانداز تو رابطه ی آدما با هم پيش نميومد!
..
  




می ترسم
مضطربم
و با آن که می ترسم و مضطربم
باز با تو تا آخر دنيا هستم
می آيم کنار گفتگويی ساده
تمام روياهايت را بيدار می کنم
و آهسته زير لب می گويم
برايت آب آورده ام، تشنه نيستی؟
...

سيد علی صالحی
..
  




سر کلاس تنها جائيه که ترسام يادم می رن
..
  




...نقش دوم بودن از ذهنم پاک نمی‌شود. هیچ فرقی هم نمی کند که اول باشم یا دوم. اما درست مثل این‌است که توی خانه اجاره ای نشسته‌باشی.
دوست دارد وارد همه زوایا شود. درحقیقت نقش یک مرد واقعی را بازی کند. مقاومت خاصی می‌کنم. شاید تلافی باشد.
...
..
  




اصنا
اين آقايونو هر کاری شون هم کنی، باز غيرتی ان
از کول ترين موجودات دنيا هم که باشن
بازم غيرت - مخفی دارن

اينا همه ش سر کلاس تری دی و با همکاری استاد مربوطه، داماد گرامی و شازده نتيجه گيری شد
همين يکيو کم داشتم که دامادجان هم بخواد واسه من غيرتی بشه!
..
  




One of the reasons you enjoy conversation as much as you do
is that you often learn about yourself
while talking things out with a friend
you realize things about your own beliefs
.while discussing them with others
..
  



Monday, September 4

هر چقدم سعی کنم ننه من غريبم بازی در نيارم، بازم يه وقتايی مثه الان می شه که به شدت احساس خفگی می کنم. فک می کنم تحمل کردن همه ی اين چيزا به چه قيمتی آخه؟ تا کی؟ از کجا معلوم که بعدا همه چی بدتر از اينی هم که هست نشه؟ با کوچک ترين سيگنالی پرت می شم تو سال هشتاد و سه. هنوز می ترسم. هنوز انرژی ندارم که بتونم جلوی چيزی وايستم. حمله کنم. دفاع کنم.
هفتاد و سه.. هشتاد و سه.. تا نود و سه چه قد مونده؟

از خودم بدم مياد اين جور وقتا. از اين همه انفعال خود-تحميل کرده بدم مياد. نمی دونم اون سال لعنتی چه طور تونست تاثير به اين عميقی روی من بذاره.
پشتم خاليه. تنهايی رو با همه ی سردی ش و تيزی ش حس می کنم. فکر می کنم تاوان چيزی رو دارم می دم که در نهايت منجر شده به اين خراش عميق، به اين گپ پرناشدنی.

می دونم که ديگه هيچ چيز مثل قبل نمی شه. اما هنوز نمی دونم اين وضعو تا کی می تونم ادامه بدم..

آيم سيک آف هيم
آيم سيک آف يو آل
..
  




گفت عاشقم شده. منو بيشتر از هر زن ديگه ای می خواد. گفت هميشه من رو تو روياهاش می بينه. گفت دلش می خواد من رو برای هميشه داشته باشه. زنش بشم. تا آخر دنيا باهاش زندگی کنم. خنديدم که: اما می دونی که من اهل ازدواج نيستم، اهل زندگی مشترک هم. گفت می دونم، اما هميشه تو خيالم تصور می کنم وقتی از سر کار برمی گردم خونه، تو درو برام باز می کنی، با يه لبخند شيرين به پهنای صورتت. گفتم اما می دونی که، بعيده زودتر از تو برسم خونه. گفت می دونم، اما هميشه تصور می کنم که درو باز می کنی، ميای تو بغلم، از اين دامن بلندا تنته، مهربون و دوست داشتنی. غش غش خنديدم که عمرا دامن تنم کنم. گفت می دونم، اما دلم می خواد وقتی خسته ميام خونه، بشينی پهلوم، با هم چايی بخوريم، از اتفاقاتی که افتاده برا هم تعريف کنيم. گفتم شرمنده، من نه تنها چايی خور نيستم، بلکه از واسه کسی چايی ريختن هم بدم مياد. گفت می دونم، اما عاشق اينم که غذای دست پخت تو رو بخورم، پای سفره ای که تو چيدی، بايد خيلی خواستنی بشی اون جوری. گفتم من اما وقت آشپزی ندارم که، از صبح تا شب يا کلاس دارم، يا با دوستام بيرونم. گفت می دونم، اما من هميشه دوست دارم بشينم با آرامش با تو تلويزيون ببينم، ميوه برام پوست بکنی، از اين ور اون ور حرف بزنيم. گفتم اما من از تلويزيون ديدن متنفرم که. گفت می دونم...
..
  




اصولا من عاشق اين جور مکالماتم.. گاهی وقتا حرف زدنای خودمم همين مدليا می شه:

...پيرمرد عاقبت يکی از دست هايش را خورد. پيرزن گفت: خاک تو سر احمقت، چرا اول نپختيش؟ عين حيوونای وحشی زندگی می کنی. می دونی که هر شب مجبورم آشپزخونه رو رام کنم، وگرنه می پزتم و تو بهترين سرويس چينيم می ذارتم جلو موش ها. تو هم می دونی چه شکموهايی ان اين فسقلی ها؛ بعدش هم نوبت مگس هاست، و من هم که متنفرم از مگس توی آشپزخونه م.
پيرمرد يک قاشق را قورت داد. پيرزن گفت: خوبه، حالا يه قاشق کم داريم.
پيرمرد که داشت عصبانی می شد خودش را قورت داد.
زن گفت: خوبه، حالا درست شد.

"وقت غذا -- راسل ادسون"

پ.ن: در ضمن هنوز نرفتم بيمارستان، چون علائم مشکوک به طرز مشکوکی ناپديد شدن.. می بينين که، دارم هفت می خونم هنوز.
..
  




الانم چون داره هی خوابم نمی بره تنها کاری که می تونم بکنم اينه که بشينم کازابلانکا ببينم!
..
  




دکتره گفت خوب علائمت که به نظر مشکوکه.. شايد مجبور شيم عملت کنيم..
خوب منم فقط سه تا چيز به ذهنم رسيد.. اول از همه رفتم دی وی دی پليرمو برداشتم با چند تا فيلم که تو بيمارستان حوصله م سر نره. دوم فکر کردم چه حيف که مجبور می شم يه هفته نرم سر کلاس، اونم درست الانی که اين همه دستم راه افتاده. سوم هم اين که اومدم اين جا هر چی ميل جواب نداده داشتم جواب دادم!
..
  



Saturday, September 2

..
  




.A college class was told they had to write a short story in as few words as possible
:The instructions were
:The short story had to contain the following three things
Religion
Sexuality
Mystery
:Below is the only A+ short story in the entire class
".Good God, I'm pregnant; I wonder who did it"
..
  




..او سر خاکم آمده. گاهی می خندد و گاهی می گريد. برايم می گويد که گريه هايش ديگر از غم نيست. حالا شاد است. می گويد وقتی که زنده بودی عشقت دردآور نبود. روح دهنده بود. الان هم مردنت دردآور نيست. مرگت هم تغييرهای خوبی در زندگی من ايجاد کرد. تو يک تغيير محشر هستی..

"سلما رفيعی -- ماهنامه ی هفت"
..
  




گاهی بی رحم می شوم و بی ملاحظه ی تو، هر چه فکر می کنم را، هر چه حس کرده ام را، و هر چه تلنبار شده را خيلی خون سرد بر زبان می آورم.. تو، کمی مکث می کنی، آهنگ صدايت عوض می شود، و هر دو باز می گرديم به سال های قصه هامان.. خوب.. بد.. خوب..

هنوز هم دلم پر می کشد برای يک بار دوباره تجربه کردن حس اولين شب جمشيديه.. برای يک بار دوباره تجربه کردن خيلی اولين شب های ديگر.. برای در آغوش کشيدن مردی برای تمام فصول.. با چشمانی از سوال و عسل.. هاه، يادت مانده هنوز؟
هنوز دلم می خواهد آن جا ايستاده باشی، از پشت در آغوشت بگيرم، و آرزو کنم دنيا بايستد، تمام شود، برود، بميرد..
يا نه، هنوز دلم می خواهد گاهی حس کنم دنيا همين جور که هست، باشد.. بماند.. همه چيز بس است وقتی تو باشی..

می بينی.. اين روزها بيش تر از گاهی بی رحم می شوم..
بيش تر از گاهی..
..
  




...هر کتاب یا فیلمی را که بر می دارم انگار درهای سالن انتخاب دختر شایسته جهان را باز کرده ام،یعنی هیچ مردی در قصه حاضر نیست با زنی بخوابد که یک پا ندارد یا سینه هایش را به خاطر سرطان سینه برداشته اند،یعنی همه مردهای دنیا جذاب و سکسی و خواستنی اند برای زنهای بلند قد و پری پیکر با سینه های درشت و لمبرهای تراشیده و موهای ابریشمی و چشمهای افسونگر و لبخند گشاد با سی و دو دندان لمینیت شده.دیگر ادبیات و سینما هم دارد می شود بنگاه تبلیغاتی لوازم ارایش و هیکل سازی و ادا و اطفار.پس کی ادم ها شبیه خودشان زندگی کنند،کی مدل خودشان را بسازند،کی خاص شوند،کی نخواهند که شبیه فلان شخصیت هالیوودی یا صمنوی اینه های دردار نباشند...

من نوشت
..
  




..
  




Dashtam migoftam
?Is your heart filled with pain
?shall I come back again
..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017