Desire Knows No Bounds




Friday, June 30, 2006

هايکو اورژانس

بند يک لنگه کفشم
لای در جا ماند
و باد کولر، قاطعانه در را بست.
آه! کليدهايم!
..
  




به قول "باغ های کندلوس"، ما همه مون پيکانيم..

×××××

ــ نگاه کن آبان. [به‌ لنگه‌ی در قديمی خانه‌شان اشاره می‌کند.] اين در ... مال ماست. اين رنگ‌هاش هم که ريخته ... مال ماست. [به دستگيره‌ی در اشاره می‌کند.] اين چيز پيچيده‌ای هم که اين‌جا می‌بينی ... مال ماست. بعد اين بيرون هم که از اين جا می‌بينی ... بيرون ماست. اون چيز زردی هم که اون بالا است، آفتاب ماست! [آن طرف تر می‌رود، روی توری پنجره يک سوراخ پيدا می‌کند.] اين سوراخ هم ... مال ماست. پشه‌هايی هم که از اين سوراخ ميان تو ... مال ماست. [اتاق خالی است.] وای اين‌جا اون‌قدر چيز هست که مال ماست. فقط بايد کمکم کنی که با هم پيداش کنيم ...
..
  




دم مسيحايی و قيافه ی جيگر و مهربون اليور کان کار خودشو کرد و لمن حسابی آبروداری کرد، دمش گرم.
بعدشم من هی می گم چرا اين بالاک رو يه جايی ديده م، نگو استاد کدمون اگه فقط يه خورده موهاشو بلند کنه اگزکتلی می شه بالاک!
کماکان ويوا کلوزه، ويوا آلمان.
..
  



Wednesday, June 28, 2006



بعد يعنی که منم الان از اين کيف چوبيا دارم حتا.
..
  




چشمانم را
از نگاهت
می دزدم
و فکر می کنم
اين روزها چه قدر برای همه چيز دير است.
..
  




هيچی بابا، اينا يعنی اين که شعرای ريچارد براتيگان هم مثل اتوبوس پيرشه.. خوشم مياد ازش.
..
  




رد پای آهو

زيبا، ناله کنان
عشق ورزيدن با دور تند
و بعد آرام گرفتن
مثل رد پای آهو
روی برف نو
کنار آن که دوستش داری
اين همه چيز است
..
  




آمبولانس هايکو

يک تکه فلفل سبز
افتاد
بيرون از ظرف سالاد:
خوب که چی؟
..
  




فقط چون که

فقط چون که
مردم فکرت را دوست دارند
معنايش اين نيست
که مجبور باشند
بدن ات را هم دوست بدارند
..
  



Monday, June 26, 2006

اصن مگه نه که به قول مراد: آن که همه چيزش را نداده است، هيچ چيزش را نداده است، خوب؟
پس يا همه ی همه ت مال من
يا
امممم
يا هم که همه ی همه ت مال من
همين.
..
  




me is plenty plenty satisfecho
hamburger is a good fellow
hezar o poonsad is a gran recordo
y hoy es un buen recuerdo
'Dersu
..
  




عین و شین و قاف


"جهان تنها یک قصه است.
در سطر اول آن تو از راه می‌رسی و
خاک بوی باران می‌گیرد.
در سطر دوم آفتاب می‌شود و
تو از درخت سبز سیب سرخ می‌چینی.
در سطر سوم زمین می‌چرخد و
مهتاب با رگبار هزار ستاره می‌بارد.
در سطر چهارم
تو دست‌‌هایت را به سوی مغرب دراز می‌کنی.
در سطر پنجم
همه چیز از یاد می‌رود و
من به نقطه‌ی پایان قصه خیره ‌می‌مانم."
..
  



Sunday, June 25, 2006

Amba is here again capitaan
me is plenty plenty scared
...
"Dersu Uzala"
..
  




می دونی.. هنوزم داگ ويل يکی از محبوب ترين فيلمامه.. فيلميه که بارها و بارها تو زندگی روزمره م بهش رسيده م..
آدم ها تقصيری ندارن.. اين خود مائيم که با خوش بينی به آدمای دور و برمون اجازه ی نزديک شدن می ديم.. نزديک شدنی که خواه ناخواه انتظارات و توقعاتی رو ايجاد می کنه.. باعث خلق موقعيت های سوء استفاده می شه.. آدم ها رو بد عادت می کنه.. کم کم حريم ها فراموش می شه.. خيلی چيزها عادی و پيش پا افتاده می شه.. تا عاقبت يه روز چشم باز می کنی و می بينی همه چی درهم شکسته و فرو پاشيده..
نه که تقصير تو باشه يا من ها، نه..
هر کدوممون يه گريسيم.. و آدم های دور و برمون آدم های داگ ويلی.. اين يه معادله ی دو طرفه ست..
فقط می دونی بديش چيه؟ بديش اينه که تو، توی خسته ی از راه برگشته، ديگه نمی تونی زير سايه ی هيچ درختی با خيال راحت پاهاتو دراز کنی و خسته گی در کنی.. هيچ جا نمی تونی خودتو رها کنی به دست خيال هات.. به محض اين که به درخته تکيه بدی، ولو برای يه مدت خيلی کوتاه، بايد بدونی که تو يه "گريس" شدی و اون يه آدم "داگ ويل" ی، يا بالعکس.. بايد بلافاصله حواستو جمع کنی.. همه چيز می ره تو محاسبه و معامله و سود و ضرر.. همه چی دو دوتا چارتايی می شه.. من و تو هم از همين جنسيم.. از همين قماشيم.. فقط قيافه مون غلط اندازتره.. اينه که بی خودی خودمونو با حرفای قشنگ دهن پرکن خسته نکنيم ديگه، ها؟
دتس د لايف، د فاکينگ لايف.
..
  




a road to perdition
..
  




بگذريم گنجشک من
گفته بودمت لب بوم ما نشين
..
  



Saturday, June 24, 2006

اعتراف

وقتی نيستی
دنيا يک دماغ گنده ی قرمز کم دارد
..
  




ای ول، آلمان داره کماکان آبروی منو در کل کل های اس ام اسی حفظ می کنه
دکو، کاکا، کلوزه
..
  




بعضی آدما هستن که داشتنشون به تنهايی بسه. يه آدمی که بودنش باعث شه تو دلت هيچ کس ديگه رو نخواد. که يعنی مثلن اگه تبعيدت کنن بورکينافاسو يا چه می دونم گينه ی بيسائو يا اصن همين ترينيداد-توباگوی جديدالکشف، اون آدمه که باهات باشه حاضر باشی تا ته دنيا هم باهاش بری و فکر هيچيم نکنی و بدونی اون که باشه، همه چيو می تونی از سر بگذرونی. می تونی باهاش همه جوره خوب باشی.
اما برعکسش، بعضی آدما هم هستن که اگه يه سوئيت دربست تو بهشت يا جزاير قناری هم بهت بدن و بگن با اين بابا برو، سرتم بره حاضر نيستی باهاش بری.
بعد حالا نه که اصولن انسان موجودی ست بدشانس، به سلامتی پيشنهاد پشت پيشنهاد داريم از دسته ی دوم!
..
  




ابر سياهه ديگه کم کم داره می شه مثه آونگ، مدام در نوسان و رفت و آمده.

فرصت کمه، داره هی کم ترم می شه.
..
  




دريا هيچ با خودش نياورد٬ جز وهم آن‌که می‌آيی با صدای هميشه آهسته‌ی قدم‌هايت می‌نشينی کنار دل‌تنگی‌ام که خاتون! گوشه‌ی دل! تندی نکن! داری می‌سوزی در آب! درد دارد خشک از نگاهت می‌چکد! با اين بغض نشکستنی چه کنم؟
..
  



Friday, June 23, 2006

فک کن چه کيفی می داد اگه خدا هم هرازگاهی چند تا از دعاهای آدمو تو يه پک هيجان انگيز می داد به آدم.
آدم کلی خداش می شد اون وقت.
تازه اونم چی؟
يه سری دعاهای قديمی که حتا خودتم يادت رفته باشتشون.

بعد من الان کلی تا شادمه یعد از يه عالم وقت غصه داری.
ماچ ماچ هم.
..
  




,Hi

,Please contact me within the next days
.to delivery of your Eltemas e Doas that are copied on DVDs accordingly
,Best wishes
!2A departments, delivery section
P:

!P.N. Im in tehran
..
  



Thursday, June 22, 2006

فرار می کنم.
..
  




تهديدم موثر واقع شد به نظر
نگرانم اما
..
  



Wednesday, June 21, 2006

a pleasure delayer
..
  



Tuesday, June 20, 2006

Sex is dirty only when it's done right
(Woody Allen)
..
  




در حال سرچ کردن مباحثی الهی و زيبايی شناسانه برای پيپر پايان ترم بوديم و مشغول غور و تفحص در باب اهميت مفهوم اعتراف در دائوئيسم و فلسفه ی زيبايی شناسی شرق که چشممون به جمال چند آئين و فلسفه ی جديد (جديد برای من البته) منور شد. بعد من الان کلی کنجکاوم بدونم کلاسای اينا کجا و چه جوری برگزار می شه!!


:On the main beliefs of Tantric Philosophy
All is One and Interconnected, Humans are part of the whole, the greatest source of energy in the universe is sexual, orgasm as a divine and sacred experience
.
Tantric Massage
The Tantric massage will make you feel as if you are in a trance, where physical boundaries dissolve, time disappears, worries and problems no longer seem important, or are forgotten altogether. According to Tantric ideals, your entire body will be massaged, including those particularly sensitive areas. Perceptions of sensuality and lust are located here, but these "intimate" areas are an important source of joy in life
.
Tantric Sex
?What is Tantric Sex
.On transforming the act of sex into a sacrament of love and spiritual union
Tantric sex is meditative, spontaneous and very intimate lovemaking. You learn to prolong the act of making love and to focus on, rather than dispel, potent orgasmic energies moving through you, thereby raising the level of your consciousness. Tantra transports sexuality from simply doing to actually being. There is no end goal in Tantric sex, only the present moment of an ideal, harmonious union. Tantra teaches you to worship your sexual partner and to transform the act of sex into a sacrament of love
.
..
  




?If our God forgives those who are sorry, why bother going to confession
..
  




نخست خودت را به تمامی اعتراف کن، لب به افشای خود بگشا تا الهام در تو جريان يابد.

جلوی خودمونم حتا جرات نمی کنيم همه چی مونو اعتراف کنيم، نه؟
بايد کار خيلی سختی باشه.
..
  




دريا چرا فرمان روای صد رود است؟
به پای شان جاری ست.
..
  




silence must be heard
..
  




تو جادو را دوست داری. نه جادوگر را.
..
  



Monday, June 19, 2006

به سلامتی رکورد شکوندم
رکورد يک هفته ای سردرد نيمه مدام
بدچيزيه اين لامصب
آدم رو از زندگی سير می کنه
لطفا تموم شه ديگه
..
  




"پس عشق و رنجت را به همان حد مجال بروز بده که پَرَش قلب ديگری نخراشد."
زمستانی در زن برپا بود.
..
  




:از تجمع غیر خشونت‌بار با محور کشیدن خشتک مردها به سرشون با کمال آرامش چه خبر؟
..
  



Sunday, June 18, 2006

سنسورهای بويايی م گيج شدن طفلکی ها بس که مورد هجوم بوهای مختلف در ژانرهای مختلف قرار گرفته ن!
..
  




kami
..
  




می‌گويم٬ عصيان من بيش از تحملم نبوده! گيرم آن‌که مدارا می‌کند٬ ضعيف‌تر است و ناگريز رنج می‌برد! من ولی مدارا نکرده بودم٬ سوخته بودم٬ بی‌صدا.
..
  



Saturday, June 17, 2006

من يه غازم.
..
  




علی رغم تبريک به مناسبت بازی نسبتن خوب و تسليت به مناسبت باخت منصفانه مون، ولی بازم دکو!
..
  



Thursday, June 15, 2006

دو فرشته ی نجات اين روزهای من: فوتبال و کليدر
..
  




خوب که فک می کنم
می بينم ته همه ی اين دوئيدن ها و از اين شاخه به اون شاخه پريدن ها
يه عقده ی گنده جاخوش کرده
دقيقن نمی دونم چه جور عقده ای
اما گمونم که عقده ی خود کم بينی باشه
بعد منم که از اساس با آدمای عقده ای مشکل دارم
اينه که نتيجه ش می شه اينا

کاش می شد يه جوری عقده های عميق قديمی رو ترکوند و جاشونو ضدعفونی و پانسمان کرد
اين جوری شايد آدم خيلی سبک تر بشه
و روراست تر با خودش
..
  




مرز
يعنی وسوسه ی گذشتن
گذشتن يعنی پيامد بازنگشتن
بازنگشتن يعنی از دست دادن
برجای گذاشتن
و اين چنين است که بر سر هر مرز گامی سرشار ِ آشفتگی و پريشانی معلق می ماند.
فاصله ی بين عملی زيستن و تجريدی بودن به مبهمی مرز ميان ِ خيال و واقعيت است.
اما مرزی هست
و مرزنشينان ناگزير از گذشتن.
..
  




tedium - brutal - naive
..
  




فک کنم اولين باريمه در زندگانی که دارم از خودم به عنوان يه حربه استفاده ابزاری می کنم
بعد ضمنا از خونسردی و بی رحمی م خودم هم در شگفتم
..
  




نتيجه ی کميسيون پزشکی معلوم می شه. اگه به سرعت، يعنی دقيقن به سرعت اقدام نکنی، کنسريت می شه. بعدم شروع می کنی آسمون ريسمون بافتن و از موضوع پرت شدن. بی حوصله تر و کلافه تر از اونيم که بخوام سر به سرت بذارم و کل کل کنم باهات. می پرسم: چی کار می کنی؟ آره يا نه؟ طفره می ری از جواب. حرفاتو قطع می کنم و سه بار پشت سر هم سوالمو تکرار می کنم. می دونم جوابم نه ه. می پرسم چرا. حرفای خودمو تحويلم می دی که اينم خودش يه تجربه ی جديده. و تا دهنمو باز می کنم که چيزی بگم دوباره از جانب من می گی خره، من با تو فرق دارم، من ديگه زندگی مو کرده م. جدی می شم و می پرسم چرا. می گی راستش اين بهترين انتخابه.
هه.. خنده م می گيره.. کار دنيا به کجا کشيده که من بايد اينارو از دهن تو بشنوم.. می فهممشون.. خودم تجربه شون کرده م.. و تو هنوز عقبی از من، هنوز به قدر چند سال از تجربه های من عقبی.. تازه حالا داری می فهمی که به ته خط رسيدن يعنی چی.. احساس ورشکستگی کردن يعنی چی.. از برج بلندپروازی ها با سر به زمين خوردن يعنی چی.. تازه حالا می تونی بفهمی شرايط ممکنه با آدم چی کار کنن تا آرزوی مرگ کنه.. تا به استقبال مرگ بره.. اما نه که چند سال عقبی، هنوز بازی های نامردانه ی زندگی رو نمی شناسی.. نمی دونی که همين مرگ ساده و در دسترس، به اين راحتی ها با تو راه نمياد که.. نمی دونی چه فريب کارانه باهات بازی می کنه.. با هزار کرشمه و در باغ سبز تو رو فريب می ده تا دست هات رو بالا کنی و تسليمش شی.. وقتی تسليم شدی، رهات می کنه به امان خدا، نه يک هفته و دو ماه و سه سال، نه، طولانی تر و کُشنده تر و نامردانه تر.. اولش تسليم می شی.. بعد می زنی به سيم آخر.. و بعدتر خسته می شی و آروم می گيری.. کم کم فراموشت می شه که روزی با پاهای خودت جلوش زانو زدی و تسليم شدی.. اون قدر می گذره و اون قدر همه چيز رو فراموش می کنی تا می رسی به جايی که به نظر می رسه زندگی عاقبت باهات سر سازگاری گذاشته.. آروم می شی و ته نشين می شی و ياد می گيری با زندگی ت، با شرايطت، با آدم هات، و با خودت کنار بيای.. ياد می گيری يه جور ديگه زندگی تو بسازی.. بعد درست زمانی که همه چيز به نظر آروم و معمولی می رسه، دوباره مرگ از پشت پنجره بهت چشمک می زنه.. اونم درست حالا که با همه چيز خو گرفتی، حالا که خودت رو با چنگ و دندون از ميون هزار مهلکه بيرون کشيدی، حالا که کم کمک شروع کردی به دوست داشتن زندگی، حالا که ديگه نمی خوای بميری..
آره رفيق جان.. زندگی هيچ وقت از بازی کردن با تو دست برنمی داره، مرگ هم..
سرطانه هم درست زمانی خودشو نشون می ده که ديگه نمی خوای بميری.. يحتمل اون موقع حاضر می شی تن به شيمی درمانی و هر خفت ديگه هم بدی تا چنگ بزنی به زندگيه، اما ديگه راه نداره.. اينه که از الان حواستو جمع کن که لااقل تو اين يه قلم، رو دست نخوری.. از ما گفتن بود.
..
  



Wednesday, June 14, 2006

هيهی
من الان کلی تا جورابمه
..
  




خاطره هايم را ديشب
زير درخت چنار
چال کردم
....
امروز
درخت چنار
سيب داده است
..
  




ای ول اسپانيا
..
  



Tuesday, June 13, 2006

بوچلی گوش می دم، ديميتريو و پاوزينی هم.
هنوز فعلن نمی دونم زبان بعدی م ايتالياييه يا يونانی!

دوباره شروع کرده م کاندينسکی خوندن و به موازاتش برونو موناری. همه ش از تاثيرات جناب زيبايی شناسيه. حتا ممکنه اگه اين تحت تاثير قرار گرفتگی به همين شدت ادامه پيدا کنه باهاش گرافيک محيطی هم بردارم، هرچند که جزو درسای ما نيست از اساس.
داشتم فکر می کردم تو دور و بری های من، آدما يا هزار سال بزرگ ترن ازم، يا اگزکتلی هم سنيم و عموما هم که فنچ های کوچيک تر از من، بعد واسه همين من به ندرت شده با همچين آدم خوش فکر و باسواد و پرمعلوماتی که همه ش سه چار سال از خودم بزرگ تر باشه معاشرت کنم. بعد نه که مدلش يه نمه کول امريکن هم هست، لباس هايی هم که می پوشه شديدن خاصن، مدل حرف زدنش هم با اين که يه نمه گی ه اما پرانرژی و با آب و تابه، اينه که هی خوشم مياد ازش. کلی هم سواد فيلمی ش بالاست، خصوصن فيلمای اروپايی ش.
بعد تازه از اين جناب اشلايماخر هم خوشم اومده!
..
  




اما من گمان می کنم آزادی آن قدرها هم نزديک نيست.
هنوز خيلی راه مانده تا ياد بگيريم حقوقمان را زير پاهای خودمان له نکنيم، چه برسد به ديگران، مردان.
..
  





..
  




نبضت هنوز زير پوست تنم می زند
پرشماره
بی تاب
..
  



Monday, June 12, 2006

می روم تا او بتواند تصميم خود را بگيرد.
..
  




موقع خواندن نوشته های تو، آدم به اين فکر می افتد که در پيرامون خود فقط نفرت را می بينی و بس. در حالی که هميشه همه عاشق تو بوده اند. تنها يکی از آن همه عشقی که تو آن چنان تحقير کرده، رد کرده و به دور انداخته ای، کافی بود تا زنی ديگر را تا آخر عمر سعادت مند کند. يکی از دلائلی که مرا وادار می کرد با تو معاشرت کنم اين بود که می خواستم ببينم در تو چه چيزی وجود دارد که همه را آن طور شيفته ات می کند.
...
او هنوز عاشق توست. ولی تو هيچ کس را دوست نداری. فقط می خواهی مدام همه جا، توجه همه را به خودت جلب کنی. مدام می خواهی نقش شخصيت اصلی را بازی کنی. از خودت سوال نمی کنی که بازی کردن در رل های درجه دوم تا چه حد مشکل تر است. اما برای تو فقط نقش هايی هستند درجه دو و بس.
...
آيا هرگز به واقع عاشق بوده ای؟ يا تنها بسنده کرده ای به در معرض عشق قرار گرفتن و بازی کردن؟
...
تو در ِ اتاقت را به روی خود بسته ای. با هر چيز و هر کس بيگانگی می کنی و هر کسی را که از حدی به تو نزديک تر شود، می گزی. ديگر حتا قادر نيستی دستی را هم که صرفا برای نوازش کردن تو، به طرفت دراز شده است از ساير دست ها تشخيص دهی. تو تبديل به يک سگ هار شده ای. خودت اين را به من گفته ای. تبديل به يک ماهی مرکب شده ای که پيرامونش را با مرکب خود سياه کرده است.
...
تو بيمار شده ای، فرانچسکا.
..
  




خدا رحم کرده که فرانچسکا خداپرست نشده است، وگرنه لابد تصميم می گرفت که قديسه بشود!
..
  




دلم می خواست که تو هم فرا می گرفتی چگونه با خوشی های ساده از زندگی ات لذت ببری. خوشی های جزئی و زودگذر. هيچ چيز مطلق نيست. هرگز نمی توان تا ابد، چيزی را در تصاحب داشت. خود زندگی نيز، چيزی ست موقتی. تو می خواهی که خودت شخصا تقدير خود را هدايت کنی، ولی بايد بدانی که چيزی، قدرتی فوق تو، تو را پيش می راند و راهنمايی می کند. نيرويی که ما کليد کشف رمز آن را در دست نداريم.
..
  




اگه کسی که از ته دل عاشقشی، سکس پارتنر خوبی نباشه چی؟
بازم عاشقش می مونی و اين قسمت از رابطه تون رو تحمل می کنی؟
عاشقش می مونی و سعی می کنی کم کم عوضش کنی؟
عاشقش می مونی و سعی می کنی حواست رو به ويژگی های ديگه ش معطوف کنی؟
عاشقش می مونی و از سکس باهاش لذت نمی بری؟
يا ديگه عاشقش نمی مونی؟
راستشو بگو
وگرنه همه مون می دونيم که نمی شه يه عشقو -اگه عشق باشه_ به سادگی انداخت دور
از اون طرفم همه مون می دونيم که سکس نقش مهمی رو تو رابطه بازی می کنه و به همون قدرتی که می تونه جاذبه و کشش ايجاد کنه، به همون قدرت و سرعت هم می تونه دافعه و نفرت ايجاد کنه
...

حالا اگه سکس پارتنر خوبی نباشی و خودتم اينو بدونی
حاضری اونی که عاشقشی و عاشقته سکسش رو با يه آدم ديگه داشته باشه و رابطه ی شما هم کماکان سر جاش باقی بمونه؟
می تونی اين واقعيت رو به خاطر خشنود کردن اون بپذيری و تحمل کنی؟
...

تا حالا اصن شده يه بارم اينارو از خودت بپرسی و خودتو بذاری جای اون يکی آدمه؟
...
..
  




من سفر کردن را دوست دارم. قبلن هم عرض کردم. اما دوست ندارم «آدم‌ها»ی من سفر کنند. می‌ترسم بروند و بازنگردند و این خوره‌ی جدید زنده‌گی من شده‌است. مثلن می‌ترسم یکی برود جایی که گویا خیلی دور است و برنگردد. آن‌وقت من در شعاع بسیار بزرگی دوست و دوستی‌یی به قدرت او و دوستی‌اش نخواهم داشت. البته این بدان معنا نیست که من برای او چنین حقی قایل نیستم. حتا شک ندارم که او برای من چنین حقی قایل است که گاهی راجع به حقوق‌اش فکر کنم. اما خوش‌بختانه من در نهایت تعیین‌کننده نیستم.
..
  




عاشقی هم مثل نیایش
مثل آمرزش
راه دارد
به تعداد همه آدمهای دنیا
به تعداد تمام عاشق های دنیا
به تعداد اراده
... به تعداد تسلیم
....... به تعداد تکرار
.........به تعداد آمیزش
..
  




از حرفای دورو بريام هی دارم می فهمم که بزرگ و جاافتاده و صاحب سبک شده م
بعد يه چند قدم ميام عقب و خودم و دنياهای مختلفمو از دور نگاه می کنم و لبخندم می شه
راست می گی تو
هم چين هم داره بهم سخت نمی گذره
تقريبن تمام چيزايی که هميشه خواسته م رو دارم و خيلی از کارهای نکرده رو کرده م و هم خدا رو دارم و هم خرما رو
اگه غر هم می زنم از باب زياده خواهی و راحت طلبی و بلند پروازی مه
وگرنه که در مقايسه با همين دور و بری های نزديکم هم حتا کلی وضعم پادشاهانه تره
بعد خوب آروم هم هستم تازه
و بفهمی نفهمی يه کوچولو احساس قدرت مندی هم دارم می کنم
اينا خلاصه
..
  




ریشه می‌دوئونه
از توی قلبت
به توی نفست
به پشت چشمات،‌ به توی نگاهت
به توی حرفات،‌ به طعم لبت
به نوک انگشتات، به زیر پوستت
به توی فکرات
به پشت دیوارات
به
همه‌ت
..
  




یه چیزایی مثل نور آفتابه
یه چیزایی مثل آب
نور از هر چقدر دور هم می‌تونه بیاد و برسه به گل،‌از یه روزنه‌ی کوچیک حتی،‌ خورشید می‌تونه قد یه عمر دراز از گلمون دور باشه،‌گلمونم به دوریش راضی می‌مونه، ‌بی‌تابی نمی‌کنه رسیدنشو،‌ خیلی هم بخوادش می شه آفتاب گردون و رو به خورشید همیشه زنده می‌مونه و می‌چرخه
آبو باید بریزی به پاش،‌توی خاکش،‌از دور نمی شه
یه سری چیزا پس مثه نوره، ‌مثلا دوست داشتن، ‌که از یه راه خیلی دورم می شه
یه سری چیزا ولی مثه آبه، ‌مثلا بغل کردن،‌ باید واقعی بود،‌ نزدیک بود،‌ لمس کرد، ‌به پاش ریخت
هردوشم باید باشه برای زنده بودن،‌ برای پژمرده نبودن
من نورم زیاده
آبی که بریزن به پام نیست
خشک می شم
..
  



Friday, June 9, 2006

ميان اين همه خلوت می روم کمی خلوت برايم دست و پا کنم. دلم در سينه جا نمی گيرد باز. چيزی سخت از درون می فشاردش، بی صدا، بی حرف.
..
  




بی اعتمادی می رماندم.
..
  



Thursday, June 8, 2006

با خود فکر می کنم چيست در تو که اين گونه آرامم می کند، اما دل تنگ نه.. نمی دانم.. فکر کردن را رها می کنم و تکيه می دهم به بعد از ظهر تنبل و کش دار و بی دغدغه، به خيابان گردی های قديمی و هياهوی پرنده ها و چمن و جويبار و خنکای آب.. و بوی آشنا..
بازمی گردم.. خوب؟ کسل؟ دل تنگ؟ غم گين؟ خالی؟.. نمی دانم.. باز می گردم و هم چنان از تو خالی می مانم..
..
  




.It's not like The Beautifuls don't have brains
.They have them
!They just don't need to use them
..
  




.Sometimes the last person on earth you want to be with is the one person you can't be without
..
  




بعضی وقتا يه اتفاقای جالبی پيش مياد.
مثه اين که ديروز کمد کفشامو ريخته بودم بيرون، بعد يه جفت گيوه ی قرمز پيدا کردم که حدودا قدمتش بر می گشت به هفت هشت سال پيش و تا حالا پام نکرده بودمش. بعد هوسم شد بپوشمش، اما هيچ کيف به درد گيوه بخوری نداشتم که بهش بياد، همين جوری شم اگه می خواسم پام کنم چيز نچسبی از آب در ميومد.
همين امروز صبح هم که بيرون بودم، دماغمو چسبونده بودم پشت يه مغازه ی بسته ی گليم فروشی ببينم چيز به درد گيوه بخوری داره يا نه، که نداشته بود. بعد به طرز غافلگير کننده ی غير منتظرانه ای يه ربع بعد يه کيف گليمی قرمز جيگر هديه گرفتم با مجموعه کارهای نقاشی و آب رنگ سهراب که يک ماهه هر چی می خواستمش هی، همه می گفتن اصن همچی کتابی نداريم ما.
فکرشو بکن! هنوز تو کف تقارن زمانی و حسن انتخاب به سر می برم بسی!!

فقط شرمنده م که با يه مَن عسل که سهله، با يه تُن عسل هم نمی شد قورتم داد.
..
  



Wednesday, June 7, 2006

- آزادم کن پسردائی جان! آزادم کن فدای تو شوم. آزادم کن. تو را به جوانی ات قسم می دهم، آزادم کن. اين جا اگر نگاهم داری، خودم را چيزخورد می کنم.
نادعلی هم چنان بی سخن بود. نگاه های مادرش و گنگو به او بود. سرانجام نادعلی به مادر نگاه کرد و شکسته گفت:
- آذوقه ای همراهش کن و بگذار برود. خرج راه را هم به بال چارقدش ببند و بگذار برود. برود!
اين گفت و از ايوان به درون اتاق رفت. صوقی هم چنان بر جای مانده بود. آزادی! آزاد بود! اما باز هم آيا می خواست که آزاد باشد؟ او همين آرزو را داشته بود، اما حال که به او داده شده بود، باز هم می خواستش؟ به يقين که می خواست. اما آن چه او می خواست همين بود، همين جا! مکان چه تاثيری در نفس اين خواسته ی يافت شده می توانست داشته باشد؟ ديگر چی؟ وقتی که بدانی آزاد هستی، آيا باز هم تا آن فاصله داری؟ آزادی مگر شیئ است که تا آن را لمس نکنی نمی توانی باورش کنی؟ چه ساده و چه قدر دشوار!
گفته شده بود: آزادش کن. چنين اگر بود، رفتن ديگر چرا؟ آزاد بودن مگر معنايش اين نيست که آدم، که صوقی، اگر دلش بخواهد می تواند نرود؟ برود يا نرود! پس چرا بايد رفت در حالی که می توان هم نرفت؟ آيا صوقی آرامش اين داشت که بينديشد؟ يا، اگر انديشيده بود، به همه ی زوايای پنهانی خواهش خود راه برده بود؟ چرا. نمی توانست راه نبرده باشد. همين بود که در يک آن زانوهاش سست شده بود. خنثی شده بود. دمی در سرگردانی پندار خود رها شده بود. خلاء.
..
  




از آدمايی که علی رغم خروار خروار ادعاشون هنوز شخصيتشون قوام نيومده و خودشونم نمی دونن چی کار بايد بکنن خوشم نمياد خوب. هر کسی لااقل بايد تو سبک و سياق خودش لااقل يه ثباتی داشته باشه. مثه موم نرم بودن و به شکل هر ظرفی در اومدن با قابل انعطافيت فرق داره يه نمه به گمونم. آدم بايد جوری باشه که اطراافيانش تا حدودی بتونن عکس العمل ها و رفتارش رو در قبال موقعيت های مختلف پيش بينی کنن و بتونن روش حساب باز کنن، وگرنه که با همه چيز در ظاهر راه اومدن که همچين هنر نيست که.
بعضی آدما رو جون به جونشونم که بکنی، علی رغم ظاهر مردونه شون، شخصيتشون گِی ه!
..
  



Tuesday, June 6, 2006

..
  




"سمت تاريک کلمات" رو دوست نداشتم
بيشتر از اون که نوشته ی حسين سناپور باشه، مدل مصطفا مستور بود
دنبال ردی از "نيمه ی غايب" می گشتم توش که نداشت
عجالتن کليدرخوانی می کنم و لذت مند می شم بسی
..
  




دوست داشتم اون يه بغل رز سفيدو
بوی گلای واقعنی توی باغچه رو می دادن
پسرک هم رفته تو ليست به گمونم

اما از همه چی گذشته، يکی از معدود قسمت های خوب زندگانی در اين چند هفته ی اخير، حرف زدن با استاد زيبايی شناسی و امير حسينه
اصن انگار اينا از آسمون نازل شده ن تا اين حرفا رو به من بزنن
به خصوص حرفای اميرحسين که مطمئن بودم خطابش فقط به منه
کلی لازم داشتم حرفاشو
بعد از اون يه ساعت حرف زدنمون، هزارتا سبک شدم
هزارتا
خودشم فهميد اينو
فهميد که يه خورده ترسم ريخته
گفت من که از اون سال به بعد همه ش منتظر بودم بيای با من حرف بزنی، اما نيومدی که
گفت هنوزم فکر می کنم بايد بيای
ارتباطتو با من قطع نکن
تو خودتو هميشه دست کم می گيری، اما من که وايستادم دارم از دور نگات می کنم می دونم که دارم از چی حرف می زنم
گفت تو احتياج داری حرفای منو بشنوی تا آروم بشی

راست می گفت هم
..
  



Saturday, June 3, 2006

صبح شنبه


می دانی، هنوز هم دوست دارم باور کنم که ما مثل هم هستيم ... همان طور که هميشه حرف هم را فهميده ايم، حالا هم اگر باز کنار هم قرار بگيريم حرف هم را خوب می فهميم. دلم می خواهد فکر کنم عدم اشتراک اين پنج سال آخر لطمه ای به منی که تو می شناختی و تويی که من می شناختم نمی زند. هر چه باشد ما تا پنج سال پيش همه چيز را تقريبا با هم و مثل هم تجربه کرديم. هر دو عاشق سرندیپيتی و جناب دولف و جزيره ناشناخته شديم، و از اينکه هيچ وقت صورت خانوم لورا را به ما نشان نمی دادند حرص می خورديم. ما هر دو مثل هم از اذان ميان برنامه کودک و پيک شادی بيزاربوديم، از صدای آژير قرمز، از بدخلقی ناظم، از معلم پرورشی که بعضی روزها کيفمان را دم در برای عکس يا نامه يا نواری جستجو می کرد ... ما با هم عاشق شديم و چند کوچه دورتر قرار گذاشتيم. با هم رشد کرديم، با هم فهميديم، خنديديم، گريه کرديم، خشمگين شديم.

هنوز هم دلم می خواهد باور کنم تجربه اين چند سال دور از هم تاثيری بر«ما» نگذاشته است. بار ديگر که کنار هم قرار بگيريم مثل همان وقت ها حرف هم را می فهميم ... ولی می دانم که اين دوری، اين زمان، اين دو مکان، هر چقدر هم نخواهيم باورش کنيم، از تو تويی ديگر، و از من منی ديگر ساخته است. هر چقدر پت پست چی، آدامس خرسی و سرکار خانم کوکب خانم ... اين پنج سال، کار خودش را کرده است. از بس که با لذت مهاجران نگاه کرديم روزگار بالاخره يک سطل پر مهاجرت ريخت بر سر سال هايمان ...

می دانی، اين واقعيت روزهای شنبه بيشتر از هر وقت ديگری خودش را به رخم می کشد. يادم می آيد که صبح شنبه برای من وقت تنبلی و تن پروری و کش و قوس در رختخواب است. برای تو اما، اولين روز از هفته، روز پرکاری، روز تکاپو. اين تفاوت کوچک و به ظاهر بی اهميت به ذهنم هشدار تفاوت های بزرگ تر و از جنسی ديگری را می دهد. بگذريم ...

شايد بهتر بود که از اين درددل صرف نظر می کردم. اما نمی توانم از توپنهان کنم که کمی دل چرکينم از اين تفاوت ها. گاهی فکر می کنم ممکن است درک ما را از هم سخت تر، ما را از هم دورتر و در نتيجه آدمهايی تنها تر کند. می بينی رفيق، ترسم از تنهايی است!

با اين حال، نمی دانم، شايد اگر هر دو همت کنيم بتوانيم در ميانه راه اين تفاوت ها جايی به هم برسيم و مايی نو بسازيم. بالاخره جدا از همه تجربه های متفاوت اين چند سال، يک نکته مهم را يار دبستانی من، باهم کماکان در اشتراک داشته ایم: پاچه من اين مدت گير دهن سگ آقای پتی ول بوده است، پاچه تو هم گير فک و فاميل شغال!

..
  




midooni chanrooz pisha high shode boodam be chi fek mikardam? be "haj"! be manie haj too eslam. man jedi dare kam kam rabete asheghaneye bande ba khodash too eslam baram kheyli jaleb mishe.
...
din mesle ezdevaje ye ahde, ye rabetas ke khob mesle hameye rabetehaye ensani oft mikone. in rabete ham bala payinaye khodesho dare betab. hamisham avalesh shooresh kheli ziade o bad kam kam oft mikone. hala khoda haj ro vase in vajeb karde ke yejoor age indoorie ba mashoogh root tasir gozashte o delet sard shode ba didanesh 2bare hamoon shooro shoghe avale rabete zende beshe o in tajdide bey'ate 2bare ba mashooghet yani 2bare zende kardane eshgh.
...
rabete ba khoda ye "long distant relationship" e, khasiate hameye in rabeteha ine ke be moroor zaman 2taraf e rabete momkene az rabeteye avalie monharef beshan ba ye chize dige jasho por konan, ba kar o zendegi ba khanevade ya hatta ba ye rabeteye jadidtar. hala khoda mikhad ba inkar toro 2bare bargardoone be oon zamani ke nesbat be mashooghet "obsessed" boodi o hamishe too fekret bood o nemitoonesti faramooshesh koni.
...
ye chize dige ke jalebe, midooni hajia ke daran miran haj ye chio tekrar mikonan dige... "labaika alahomma labbaik! labaika la sharika laka labaik!..." yani betalab mano! mano bekhoon! yani khode hajiam midoone ride shode ba rabetash dare talab mikone oon "passion" e avaliaro, mige be khoda faghat khodeti kase dige ham age bood dige in vasat nis! pas mano bekhah ke daram miam pishet! khob hatman khodaam too in modati ke door boode labod kolli az eshghe avalish nesbat be bandehe kam shode dige, hala in mikhad bege ke yani toam bas bekhay! mikhad motmaen she rabete hanooz 2tarafas, too in modat yeki digaro jaye bandehe peyda nakarde bashe. hesab kon ba hezar arezoo beri dare khoone khoda bebini ye alame digam oonja daran ba khoda laas mizanan, che haali mishi! bas khodeto amade koni dige!
...
midooni badan be chi fek mikardam? ke havas kaardam biam haj! yani mikham betalabi biam 7 dor doret tavaf konam! hehe, jedi migam! aslan yejoori koskholim gerefte badform. mikham yechizi tekoonam bede, yejoor majarajooyi shayad bashe, shayadam vaghean yejoor nostalghiaye gozashtas ke dare hamintor mikeshatam. nemidoonam sakhte rishe yabish. shayadam vaghean fek mikonam ke daram imanamo az das midam! ye chizi ke baram arzeshmande. mesle etiad mimoone ke 2bare mikeshatet. adama haminan dige. hamishe 2nbale oon lezzatian ke dar gozashte dashtan. 2nbale zende kardane oon lahzehaye ziban ke dige rafte. shayadam hichvakh behesh naresan ama hamishe zehneshoono mashghool mikone, hamishe omid daran ke shayad 2bare betoonan oono zende konan.
...
kholase yejoor tajdide bey'atam gerefte. ba namazo inam hal nemishe! hatta too hamoon halo havaye high'i neshastam naghshe keshidam! ye naghsheye ajib gharib, ke masalan beram ezdevaje maslahati konam ke inja betoonam zood eghamat begiram, bad bezanam biam, ehsas kardam ke in saritarin raahe!
...
vase ayande karimo hame chie digam behtare. azinam ke kolli koskholi ghatish dare khosham miad! yani ba roohie man sazegare! hamin ke baram be taraf begam mikham begiramet ke betoonam rahat beram oonja yeki digaro bebinam khodesh kollie! fek kon!
hala ine ke mikhastam begam "labaika allahoma labaik!... labaika la sharika laka labaik!", hum chi migi? mitalabi ya na ?
..
  







زندگی يک کاسهء بزرگ پٌر از گيلاس است؛ سرخ و سياه و درشت و تازه. يکی برای من، يکی برای تو؛ هسته ها را گاز نزنی، دندانت را می شکند، باور کن. گرفتاری عجيبی است اين جدايی، هفته هايش ماه شٌد و ماههايش سال، هنوز هم جايش می سوزد؛ صد رحمت به زايمان. حرفهاي مرا هم که ديگر نمی شنوی، گفتم بنويسم، شايد بخوانی.

يادت هست زندگی چه خلوت بود؟ شبها تاريک بود؟ مٌبل راحتی روبروی من هميشه خالی بود؟ نمی دانی چقدر شلوغ شده است، برو و بيا، بريز و بپاش، قرطی بازی، درس، بستنی، سفر، کار، تلفن، ماشينسورای، آبونمان مجلات اقتصادی، خريد و خشکشويی؛ شهر فرنگ را يادت هست؟ همان، تحت ويندوز؛ ولی هنوز هم جای تو خالی است. انگار تمام اين قشقلق و هلهله و هياهو اصلا صدا ندارد، هر چه هست پژواک کمرنگ خاطرات روزهايی است که ديگر برنمی گردند.

يادت هست گفتم بعد از تو با هيچ کسی کاری ندارم؟ دروغ گفتم. حالا يک نفر هست که آن طرفِ ميز غذا می نشيند و به حرفهای من گوش می کند، گاهی هم می خندد. حالا يک نفر هست که من در چشمهايش دنبال همان چيزهايی بگردم که تو با خودت بردی. وقتی که هست خوش می گذرد، ولی وقتی که نيست باز هم جای تو خالی است. مسخره است، نيست؟

تابستان شده است. ديشب می خواستم جای خالی ات را با لباسهای زمستانی در چمدان بزرگی پٌشت کمد لباسهايم قايم کنم. پشيمان شدم. زمستان سال ديگر برمی گردد، ولی تو چی؟ آمديم و زمستان شد و من لباسها را باز هم در آوردم؛ آنوقت دوباره من می مانم و جای حالیِ تو. يک گلدان بزرگ خريدم و يک گل آفتابگردان، زرد و سياه، قد بلند و کمر باريک، گردن نازکش را هم با ناز و عشوه خم کرده است به سمت آفتاب و پنجره. فعلا که مشکل را حل کرده است.

زندگی يک کاسهء پٌر از گيلاس است. تٌرش و شيرين، سرخ و سياه. هيچ دو تايش مثل هم نيست. درست است که جای تو خالی است و شايد هيچ وقت پٌر نشود، ولی جاهای ديگری هست و آدمهای ديگری که آنها را پر می کنند. روزها می گذرند و گل آفتابگردان هر روز از طلوع تا غروب به آفتاب خيره می شود تا اتفاق بدی برايش نيفتد. حالا که او از خورشيد مواظبت می کند، من هم می توانم به زندگی خودم برسم. يک گيلاس ديگر بر می دارم، يک قدم جلوتر، قويتر، آرامتر، مطمئن تر.

زندگی می گذرد.


شاهين
..
  




سرمای زير سيگاری روی منحنی کمرم جا انداخته
تا سيگارت را بتکانی

در آغوشت جا خوش کرده ام
فکر می کنم هنوز چه قدر از شب باقی مانده
ساعت ها را، همه شان را با هم ريخته ای پشت در اتاق
همهمه ی تيک تاک شان حالا لابد گوش کف پوش هال را پر کرده

لبخندم می گيرد از تو
از تو که خدای امشبی
و ثانيه ها را می مرگانی به تاوان خلق لحظه ها

به کرنش سر خم می کنم برابر بالا بلند خواهی هات

يک همچو امشبی را فرمانت می برم
تا خدايی يادت دهم
..
  




دلم بازم از اون تصويرای "باغ های کندلوس" خواسته
با خونه ی آبان و کاوه
با صحنه ی آخر فيلم
..
  




رانده شده
..
  




بازی دست منه
دستم پره
حوصله ی بازی ندارم اما
..
  




.The more idiot you are, the more idiot you suppose the people

Semiadamous
..
  




هر چيزی يه زمانی داره
هزار سال پيش تصميم گرفتم "کليدر" رو بخونم
مدرسه می رفتم گمونم
کمکی ش رو هم خوندم، اما رهاش کردم
بعدترها دو بار ديگه استارتشو زدم، باز خاموش کردم اما
تا اين که عاقبت ديروز از سر بی کاری شروع کردم به کليدر خوانی
و تازه فهميدم چرا تمام اين سال ها هيچ وقت خوندنش رو ادامه نداده م

خوندنش رو بايد يه وقتی شروع می کردم که ته نشين و آروم شده باشم
يه وقتی مثل حالا

کلمه ها روی هم می لغزن انگار
نثر متفاخرانه ی منحصر به فرد
با خورجينی از کلمات شناسنامه دار
جمله های کوتاه و با صلابت
انگار که جغرافيا رو با کلمه ها نقاشی کنی

دارم دوستش می دارم
..
  




بيا در رانندگی، صفها، وبلاگها، روابط اجتماعی و نوشته هامون انقدر به همديگه نلوليم و نپيچيم و فاصله ها را رعايت کنيم ...
..
  




تمامی ندارد شب
وقتی
نگاهم می کنی
..
  




دل تنگی‌های مرا
نه ابر می‌فهمد
نه آسمان
نه این دریای مقابل
نه بادی که می‌آید
نه تو که جریان داری در جاری دلم

دلم برای تو تنگ شده

شمال‌جان!
شرجی‌جان!
دریاجان!
مه‌جان!
سبزجان!
ستاره‌جان!
باران‌جان!

دلم تنگ شده
..
  




حتا بابارحيم هم مزه ی قبلنا رو نداره ديگه
..
  




پ.ن: تو این روزها انگار سبک‌تر از همیشه‌ای. بندها را یکی یکی پاره کرده‌ای و حالا آماده‌ای برای رفتن. مثل آدمی که خودش را برای مرگ آماده می‌کند. آه... یادم نبود، پرنده ها نمی‌میرند، کوچ می‌کنند! دست و پا زدن‌های من هم بی فایده است؛ نمی‌بینی‌ام. مثل همیشه...
..
  



Thursday, June 1, 2006

با خانومه ی تو Jules and Jim کلی شبيهمه
..
  




کودکی گريان
درونم را پيوسته نا خن می کشد
..
  




تارک دست هات شده ام
به روزه ی ناهنگام
به وسوسه ی شيطان خلد برين
..
  




دِ
دل لرزه مه
..
  




هه هه
من يه شال سفيد گنده دارم الان که پايينش گلای رنگ وارنگ دوخته ن
بعد اين که از کجا اومده هم حکايت داره
که يعنی يادگاری بزرگ شدنامون و ايناست
..
  




نگرانمم
..
  




فک کنم بخشی از خود شيفتگی و اعتماد به نفستو مديون من باشی!
نه که هی تلپ و تلپ ازت تعريف می کنم و بهت کامپليمان می دم و اينا
تو هم هی خود شيفتگی ت ارضا می شه
..
  




روا مدار که بميرم
و ندانم به کدام آئينم
..
  




سر به کرشمه بالا آوردم تا نگاهش کنم
و خوب می دانستم سايه ها قابل رويت نيستند
مگر آن ها را در خوابی يا خيالی ديده باشی
و من بی خواب و بی خيال چشم ِ محال می چرخاندم به شناختنش
حالا ديگر به وضوح دستانم می لرزيد..

عروسم می شوی؟

حالا ديگر به وضوح دستانم می لرزيد
دلم
و چشمانم
حالا ديگر گيج تر از هميشه تاب می خوردم بر لحظه
دو نفس مانده به بی هوشی
بر سقوطی که انتها نداشت
می لرزيدم
بر بذل ِ بخشش بکارت روحم به حلال هر آئينی
مرد من
مرد من
فارغ شده بودم يک دم از کلاف بود و نبود
بی نياز از تحليل دل گير عشق
و تبعيد زيباترين احساس مان به دورترين مراتع سبز
هم آوا با دانه ی لوبيا
در لحظه ی شکاف درد آخرين گلبرگ هايم

حالا می توانستم تنها برای خود گريه کنم
..
  




اوی کره خر
يادت نره ها
..
  




جوجه تيغی به نرمای پوست سمور عاشق شده بود
و من آرامش می کردم تا به خارهايش قناعت کند..
..
  




دلم آونگ ثانيه هاست
تيک
تاک
تيک
تاک
به يکی ثانيه قرار می گيرد و به هزار ثانيه بی قرار می ماند
..
  




تو دلم دارن کشک می سابن
..
  




بعضی آدما مهربونن خوب
يعنی نچرالی مهربونن
بعد اما مهربونی شون يه جور سرد و زير پوستی ايه
يعنی می فهمی مهربونيه رو ها
اما خوب همچين اتفاق خاصی نميفته
همه چی عاديه
اما بعضيا هستن که يه جور گرميه مهربونی شون
يه جور گرم عميق
بعد همه ی همه ی مهربونيه از طريق پوستشون نفوذ می کنه تو سلول های تن آدم
اين مهربونيه رو دوستمشه من

بعدنم که خوب هی ياد دعوای تام و جری ميفتم و نيشم باز می شه همه ش
طويله!
..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017