Desire Knows No Bounds




Thursday, August 31

از بیانات شیخ احمد کافی:
"تو که آبجو می‌خوری، جو خالی بخور که عرعر هم بکنی"
..
  





این‌همه قورباغه رو تا الان بوس کردم
خسته شدم
تو تو کدومشونی؟
..
  




,Emmm
,Sir
?Do u miss me tonight
..
  




,Hey Sir
?R U lonesome tonight
..
  




وقتايی که شروع می کنم از زندگی خودم گفتن، يه جور عجيبی می شه.. فرو می ره تو مبل و با چشای تيله ايش نگام می کنه.. وسط حرف زدنام به ندرت حرفی می زنه يا عکس العمل خاصی نشون می ده.. منم نان استاپ حرف می زنم.. هرجا لغت کم ميارم می زنم کانال انگليسی، اونم يواش معادل اسپانيششو می گه که مثلا ياد بگيرم.. چه قدم که ياد می گيرم من! اما يه کشف جالب تو اين حرف زدنام هست، يه حس جديد.. وقتايی که به فارسی در مورد خودم حرف می زدم، به شدت حس بدی بهم دست می داد در مورد خودم.. کلمه ها تمام بار منفی شونو کاملن منتقل می کردن بهم.. اما معادل همون کلمه ها، همون صفات يا همون عبارات به اسپانيش يا انگليش ديگه اون بار منفی رو ندارن.. می تونم کول تر ازشون استفاده کنم.. می تونم غير عصبی تر در مورد خودم حرف بزنم.. انگار بار منفی کارهام تو ترجمه به شدت کم می شن.. اون قدا آزاردهنده نيستن..
از اون طرفم کامنت هاش برام خيلی جالبن.. با اين که هنوز زياد با فرهنگ ايران آشنا نيست، اما به واسطه ی مطالعاتش روی فرهنگ اجتماعی شرق، شباهت نسبی فرهنگی بين اسپانيا و ايران و تحقيقاتش تو چين و نپال و اندونزی، بک گراند ذهنی پخته ای داره تو اين زمينه ها. بعد وقتی حرفای من تموم می شه و اون شروع می کنه حرف زدن، من می شم يه غريبه که دارم واسه اولين بار از زاويه ديد اون خودمو نگاه می کنم.. و خوب، راستش به طرز عجيبی نظراتش تاثيرگذارن روم..

پ.ن: هه، اين دفعه کاملا توجيهش کردم که من رو اصلا به عنوان يک نمونه زن ايرانی در نظر نگيره و لطفا بذارتم بيرون پرانتز.. چون اگه بخواد بر اساس بنده پيپرهای تحقيقاتی ش رو ارائه بده يه نمه تصوير ضايعی از آب در خواهد اومد.
هرچند خودش می گه خانومايی که تو ايران ديده، به مراتب چند بعدی تر از اسپانيايی هان.. اطلاعات عمومی بالاتری دارن، اجتماعی ترن، با سوادترن، و می تونن به راحتی چند نقش روبه خوبی و به طور همزمان ايفا کنن.
بايد کم کم براش توضيح بدم که زندگی کردن تو محيطای پرتنش و پرفشار و پر از اجبار و بايد و نبايد و الخ، چه جور قابليت هايی رو تو آدما اکتيو می کنه!
..
  




جون بائز گوش می دم هی.. الخاندرو سانز.. بوچلی.. وس.. سارا برايتمن.. هی سی دی عوض می کنم.. هی سی دی عوض می کنم.. تو کتابخونه، تو راه، تو آشپزخوونه، سر کلاس، تو بيمارستان، تو سلمونی.. انگار دنبال يکی می گردم دستمو بگيره و منو با خودش ببره.. که يادم نياد.. که يادم بره.. فيلم می بينم هی.. فيلم تموم می شه کتاب می گيرم دستم.. کتاب تموم می شه می شينم آبجکت سازی.. هی موزيک گوش می دم، کتاب ورق می زنم، نقاشی می بينم، پاسپارتو درست می کنم.. بوی رنگ، چسب، مداد، کاغذ، کيلر، اکولين، اکلت، عود لاوندر، شمعای آروماتراپی، اکلت، اکلت لعنتی..
راستشو بگم؟
راستش اينه که نه.. نمی شه.. يعنی نه که نخواما، ولی انگار راه نداره..
اکلت لعنتی..
..
  




The man who said "I'd rather be lucky than good" saw deeply into life. People are often afraid to realize how much of an impact luck plays. There are moments in a tennis match where the ball hits the top of the net, and for a split second, remains in mid-air. With a litte luck, the ball goes over, and you win. Or maybe it doesn't, and you lose.
"Match Point --- Woody Allen"
..
  



Wednesday, August 30

قبول کرد.اما می‌دانم که بازهم تکرار خواهد کرد. آن‌قدر حساسم که تمام ضمایر جمع و مفردش را گوشهایم با ضریب ده می‌شنوند.. خانه ما.. اتاق ما.. ما..یک گوشه‌ای از ذهنم را بی حس کرده‌ام.. اما لعنتی هی نیشگونش می‌گیرد ...
..
  



Tuesday, August 29

حكایت جدایی حسین پناهی از حوزه علمیه، در ذهن مسعود جعفری جوزانی، خاطره دیگری است: «زمانی كه حسین در حوزه علمیه مشغول به تحصیل بود، یك روز با لباس روحانیت راهی ده خودشان شد. آنجا پیرزنی مقابل اش ایستاد و گفت تمام دارایی ام یك كوزه روغن است. در این كوزه یك فضله موش افتاده، تكلیف چیست حسین نتوانست به پیرزن كه تنها دارایی اش همان كوزه روغن بود، بگوید باید روغن را دور بریزد. گفت به اندازه یك قاشق از دور فضله موش بردار و برای چرب كردن لولای در استفاده كن. بقیه روغن هم برای استفاده مشكل ندارد. عصر همان روز وقتی كنار مادرش نشسته بود، به او گفت: مادر یادت است همیشه دوست داشتی برای چكیده كردن ماست كیسه های خوب داشته باشی مادر با هیجان پاسخ مثبت داد و حسین بخشی از لباس هایش را به او داد و گفت: این پارچه را از شهر برای تو خریده ام تا به آرزویت برسی. حسین تا چند ساعت بعد به قطره های آب كه از كیسه های ماست می چكیدند خیره ماند و بعد راهی تهران شد!»

شرق
..
  




i just filled out my time cards. four weeks worth of the vacation time i've been saving for three years now. it's three days plus fourteen, the whole thing. four hundred and eight hours. i hope my sleeping hours won't exceed sixty. that's three hours every night plus a few hours i know i'll dose off during the days. i've done four hours per night for a whole month before, so this shouldn't be that bad. do they have monsters in iran? low carb too? i'm sure they'll have red bull, it's so trendy iranian's gotta have it or
...
..
  




he sido tan feliz contigo
pero
no es lo mismo
no
no es lo mismo
..
  



Monday, August 28


بالاخره بعد از شيش سال در-کمد-خاک-خوردگی، امروز بر اثر تلقينات دوستم The Cider House Rules رو ديدم. از اون فيلم يواشا بود که دوستش می داشتم بسی.
..
  




کلاسمونو شيفت کرديم سايت پايين.. بعد کشفيده شديم که استاد سوئيت جان هم در سايت همسايه تشريف دارن، همون روزهای فرد از ول!
نايس ويو فور د نيو ترم!
..
  




موقع حرف زدن به نظر آسون ميومد
اما پای عمل که می رسه، خيلی سخته
خيلی چيزا رو بايد تحمل کنی، خيلی اتفاقا رو ، خيلی دردها رو، و خيلی وسوسه ها رو بايد از سر بگذرونی تا بتونی بگی چله نشين تو شدم
..
  




.He had mastered the fatal technique of believing his own lies
.Then one day his wife and child were gone
.He had everything in the world a man could need except a reason to wake up every morning
.That single split second after you open your eyes and there's that someone to turn to who loves you
.Who loves you more and hold you even tighter through your defeats than through your victories
...
,He poured himself another scotch
.knowing then that he would spend the rest of his life trying to gain that split second back

"The man from ELYSIAN FIELD"
..
  




تاثيرات چله نشينی م دارن کم کم خودشونو نشون می دن
آرومم
..
  




.The reality is less poetic
..
  



Sunday, August 27

اصنا
خر اين وبلاگای ما از کره گی دم نداشته انگار!
خوب وبلاگ ما کپی رايت نداره، درست
مردم هم هی فرت و فرت مطالب گهربار ما رو به نام خودشون کپی پيست می کنن، ما هم تو دلمون گفتيم چيزی که عوض داره گله نداره و صدامونم درنيومد، اينم درست
اين جا هم نه که قرار بود خواننده مواننده نداشته باشه، پس از اساس لينک مينکی در کار نبود، درست
بعد که يه خورده خواننده هاش به تعداد انگشتای دست راست نزديک شدن، صدای حضار گرامی در اومد که چه قدر عوض شدی و نوشتنت فرق کرده و الخ، دوزاريمون افتاد که مطالب مسروقه رو به حساب شخصی ما گذاشته ن، اينه که سعی کرديم از اون به بعد وارداتی ها رو ايتاليک کنيم جهت مرتفع کردن سوء تفاهمات وارده، اين هم درست
اما خوب از اون جايی که کماکان وبلاگ مورد نظر مخفی می بايست باشد، از دادن هر گونه لينک و نام و نشان سرچ-ايبل معذور بوديم، ايضا درست
خوب؟
حالا با تمام اين تواصيف (مرخم توصيفات!)، اين وبلاگ بی نام و نشان بی ويزيتوری که يه گوشه ی اينترنت نشسته داره ماست خودشو می خوره، درسته که کپی رايت نداره، اما کپی لفت داره که طفلی !
کپی لفت هم همانا قانون نانوشته ی وبلاگجات مخفی ست که بر طبق آن، اگر سر از وبلاگ مخفی ای درآورديد و حتا صاحب خوش خيالش را هم شناسايی کرديد، بخوانيد و بخنديد، اما به روی خودتان نياوريد! (به کسی هم نگيد!)
خوب؟
..
  




پدر جان گرامی ديگه کم کم يه دونه از اين کلاه مخروطيا کم داره که بشه ابوعلی سينا! خوب بچه م از همون اول عشق پزشکی داشت و تقريبا بيشتر کتابای شوهرعمه م رو بعد از امتحاناش می خوند. جديدنا هم که فيزيولوژی گايتن رو کاملن تموم کرد و حالا هم که قانون ابوعلی سينا دستشه.
تعداد مريض ها و مراجعينش هم روز به روز در حال افزايشه. اولا همه با شوخی و خنده تجويزاشو گوش می دادن، بعد اما حالا که يه مدت گذشته و هی آدما شفا گرفته ن (!) ديگه ايمان آورده ن و ديگه تو هر مجلسی کلی ويتينگ ليست تشکيل می شه برای مشاوره با پدر گرامی! تو اين هفته سه تا بيمار از راه دور هم ويزيت کرده بچه م. ديشب هم تمام مدت شام داشت برای مهمونامون نسخه های مختلف جهت درمان قطعی سينوزيت و يه جور مريضی معده که اسم ميکروبش شبيه هلی کوپتره می پيچيد.
فک کنم اونم بعد از يه عمر برق خوندن داره کم کم به آرزوی ديرينه ش که همانا پزشک شدنه می رسه.

×××××

ده روزی می شه که تقريبن نان استاپ مهمون داريم. دلم واسه يه قطره از همون پرايوسی های خودم تنگ شده.
..
  



Thursday, August 24

قلبم طبلا می زند
در دستان تو
..
  




...من به زندگی معتادم،نه حماقت دست کشیدن دارم نه شجاعت ادامه دادن،زندگی مخدری ست به شریان های سرخم،مخدر زندگی کردن در میان کتاب ها و فیلم ها و تصویرها.مخدر زندگی کردن در پناهگاه خنک و نیمه روشن رویا،مخدر نبودن با ادم های واقعی،حبس در میان دیوارهای مسلول زنی دیوانه به نام مادر،تیمسار،هیولای چروکیده خوابهای من.تنها میان مردمانی گربه صفت و نا هنجار،سرزمینی که پر است از صفر های عقیم.حالم خوب است شاید بهتر از هر وقت دیگری،روزهایم طبق برنامه های تیمسار پیر جلو می روند،دوستانم دور می شوند،عشق هایم عاشق می شوند،،بندهای متصلشان به من را می برند.احساس سنگینی می کنم،انگار همه اعضایم حامله اند،انگار همه تنم قرار است بزاید،سنگین است و سست و داغ،انگار هر کدام دستشان را به کمر گرفته اند و شکم جلو داده اند،انگار بخواهند به من بگویند انفجاری در راه است،انفجار زیر اب،همه چیز زود ارام می شود.حالم خوب است،بندهای رابطه های اخته را می برم،کتاب می خوانم،فیلم می بینم،کار می کنم،پناه می گیرم از دنیایی که دوستش ندارم،می گذارم همه کم حرفی ام را بگذارند به حساب بد عنقی،می گذارم هیچ کس آش شل قلم کارم را دوست نداشته باشد،می گذارم تخم های چه گوارای بزرگ روی دیوار مصائب مسیحایی من را حمل کند،می گذارم خود ویران گریم گسترده شود،وحشی شود و دنیا را از هم بپاشاند،می گذارم مخدر زیستن رگهایم را سمی کند،می گذارم خودم باشم بدون ذره ای عشوه گری طلب الوده ،خودم باشم و تخم های چه گوارای بزرگ و مسکن های جاودانه ام.
..
  



Wednesday, August 23

چگونه گوشه های تصوير تو را موريانه خورد يا نامه به کودکی که هرگز گريه نکرد

دلبندم!
امروز دوباره به ياد تو بودم. به ياد تنها باری که تو را ديدم و خدا می داند چه قدر از ديدنت خوشحال شدم. هرچند بايد پذيرفت که توالت جای مناسبی برای تنها وعده ی ديدار مادر و فرزند نيست، اما علی رغم تمام سرگيجه و تهوعی که داشتم، آن چنان با دقت نگاهت کردم که تصويرت تا ابد در ذهنم حک شده است. اقبال بلندی داشتی که مدت طولانی تری در دنيای ما نماندی. نه پدرت برای تو پدر می شد و نه من مادر درست و حسابی. فکرش را بکن، تمام دليل حضور چند ثانيه ای تو در اين دنيا چيزی نبود جز يک لجبازی احمقانه ی من و پدر بزرگوارت، همين. و تو اگر سه ماهه به دنيا نيامده بودی، مجبور می شدی با يکی از خودشيفته ترين والدين دنيا سر و کله بزنی. در عوض حالا هم تو خوشبختی، و هم من که می توانم برايت نامه بنويسم و تو را فرزندم خطاب کنم.
می دانی دختر/پسر م،
همين لحظه که مشغول نوشتن اين نامه هستم، تصوير پدرت درست مقابل چشمانم قرار دارد و موريانه ای مشغول جويدن تکه های باقی مانده ی آن است. از آن جا که تو با توجه به حضور کوتاهت در اين دنيا، فرصت آشنايی با حميد مصدق را نداشته ای، نمی توانی بفهمی وقتی موريانه ای شروع به خوردن چيزی می کند، نهايت ماجرا به عمارت از پای بست ويران می رسد ولاغير. شايد تعجب کنی که پس آن همه عبارات رمانتيک و عاشقانه ای که تو در بدو تشکيل يا حضور بطنی سه ماهه ات شنيده ای، کجا رفته! اما بايد به تو بگويم که دوره ی آن عشق های با شکوه ديگر گذشته. امروزه ديگر عشق ها شروع به جويده شدن می کنند، آرام آرام، و در طی ساليان دراز. تا اين که عاقبت با کوچک ترين تلنگری تصويرها از هم گسيخته می شوند و به همين سادگی آخر عاقبت لاو استوری های با شکوه می شود "نامه به کودکی که هرگز گريه نکرد".

داستان من و پدرت هم با يکی از همان عشق های اسطوره ای تحت ليسانس بربادرفته و تورن بردز شروع شد.

ادامه دارد..
..
  




چگونه گوشه های تصوير تو را موريانه خورد يا نامه به کودکی که هرگز گريه نکرد

دلبندم!
امروز دوباره به ياد تو بودم. به ياد تنها باری که تو را ديدم و خدا می داند چه قدر از ديدنت خوشحال شدم. هرچند بايد پذيرفت که توالت جای مناسبی برای تنها وعده ی ديدار مادر و فرزند نيست، اما علی رغم تمام سرگيجه و تهوعی که داشتم، آن چنان با دقت نگاهت کردم که تصويرت تا ابد در ذهنم حک شده است. اقبال بلندی داشتی که مدت طولانی تری در دنيای ما نماندی. نه پدرت برای تو پدر می شد و نه من مادر درست و حسابی. فکرش را بکن، تمام دليل حضور چند ثانيه ای تو در اين دنيا چيزی نبود جز يک لجبازی احمقانه ی من و پدر بزرگوارت، همين. و تو اگر سه ماهه به دنيا نيامده بودی، مجبور می شدی با يکی از خودشيفته ترين والدين دنيا سر و کله بزنی. در عوض حالا هم تو خوشبختی، و هم من که می توانم برايت نامه بنويسم و تو را فرزندم خطاب کنم.
می دانی دختر/پسر م،
همين لحظه که مشغول نوشتن اين نامه هستم، تصوير پدرت درست مقابل چشمانم قرار دارد و موريانه ای مشغول جويدن تکه های باقی مانده ی آن است. از آن جا که تو با توجه به حضور کوتاهت در اين دنيا، فرصت آشنايی با حميد مصدق را نداشته ای، نمی توانی بفهمی وقتی موريانه ای شروع به خوردن چيزی می کند، نهايت ماجرا به عمارت از پای بست ويران می رسد ولاغير. شايد تعجب کنی که پس آن همه عبارات رمانتيک و عاشقانه ای که تو در بدو تشکيل يا حضور بطنی سه ماهه ات شنيده ای، کجا رفته! اما بايد به تو بگويم که دوره ی آن عشق های با شکوه ديگر گذشته. امروزه ديگر عشق ها شروع به جويده شدن می کنند، آرام آرام، و در طی ساليان دراز. تا اين که عاقبت با کوچک ترين تلنگری تصويرها از هم گسيخته می شوند و به همين سادگی آخر عاقبت لاو استوری های با شکوه می شود "نامه به کودکی که هرگز گريه نکرد".

داستان من و پدرت هم با يکی از همان عشق های اسطوره ای تحت ليسانس بربادرفته و تورن بردز شروع شد.

ادامه دارد..
..
  




چگونه گوشه های تصوير تو را موريانه خورد يا نامه به کودکی که هرگز گريه نکرد

دلبندم!
امروز دوباره به ياد تو بودم. به ياد تنها باری که تو را ديدم و خدا می داند چه قدر از ديدنت خوشحال شدم. هرچند بايد پذيرفت که توالت جای مناسبی برای تنها وعده ی ديدار مادر و فرزند نيست، اما علی رغم تمام سرگيجه و تهوعی که داشتم، آن چنان با دقت نگاهت کردم که تصويرت تا ابد در ذهنم حک شده است. اقبال بلندی داشتی که مدت طولانی تری در دنيای ما نماندی. نه پدرت برای تو پدر می شد و نه من مادر درست و حسابی. فکرش را بکن، تمام دليل حضور چند ثانيه ای تو در اين دنيا چيزی نبود جز يک لجبازی احمقانه ی من و پدر بزرگوارت، همين. و تو اگر سه ماهه به دنيا نيامده بودی، مجبور می شدی با يکی از خودشيفته ترين والدين دنيا سر و کله بزنی. در عوض حالا هم تو خوشبختی، و هم من که می توانم برايت نامه بنويسم و تو را فرزندم خطاب کنم.
می دانی دختر/پسر م،
همين لحظه که مشغول نوشتن اين نامه هستم، تصوير پدرت درست مقابل چشمانم قرار دارد و موريانه ای مشغول جويدن تکه های باقی مانده ی آن است. از آن جا که تو با توجه به حضور کوتاهت در اين دنيا، فرصت آشنايی با حميد مصدق را نداشته ای، نمی توانی بفهمی وقتی موريانه ای شروع به خوردن چيزی می کند، نهايت ماجرا به عمارت از پای بست ويران می رسد ولاغير. شايد تعجب کنی که پس آن همه عبارات رمانتيک و عاشقانه ای که تو در بدو تشکيل يا حضور بطنی سه ماهه ات شنيده ای، کجا رفته! اما بايد به تو بگويم که دوره ی آن عشق های با شکوه ديگر گذشته. امروزه ديگر عشق ها شروع به جويده شدن می کنند، آرام آرام، و در طی ساليان دراز. تا اين که عاقبت با کوچک ترين تلنگری تصويرها از هم گسيخته می شوند و به همين سادگی آخر عاقبت لاو استوری های با شکوه می شود "نامه به کودکی که هرگز گريه نکرد".

داستان من و پدرت هم با يکی از همان عشق های اسطوره ای تحت ليسانس بربادرفته و تورن بردز شروع شد.

ادامه دارد..
..
  



Tuesday, August 22

بعد از گذروندن واحد زيبايی شناسی ترم پيش و حالا هم بعد از خوندن سرگذشت ونگوگ و مقداری هم دالی، منی که قد شترمرغ از نقاشی سرم نمی شد تا همين دو سال پيش، دچار کرم نقاشی بينی شده م اساسی!
جديدنا تا می رم شهر کتاب، صاف می رم سروقت قفسه های نقاشی و هی کتابارو ورق می زنم. فقط نمی دونم چه حکمتيه که همه شون اين همه گرونن. هنوزم که هنوزه دلم دنبال اون کتاب نفيس مجموعه کارهای دالی ه که ايمان شهر کتاب داشتش. تو اين آدم حسابيا من فقط با دالی خوب ارتباط برقرار می کردم. حالا هم هی يه روز در ميون می رم اين سی دی ها رو نگاه می کنم و تصميم می گيرم کدوما رو بخرم کدوما رو نه، که خوب متاسفانه اون قسمت "کدوما رو نه" ش معمولن به زور شامل يکی دو گزينه می شه!
يادمه مارال هم چشمش دنبال اين سی دی ها بود و آخرين دفعه ای که با هم حرف می زديم کلی دوتايی قربون صدقه شون رفتيم.
و بعد به اين نتيجه رسيدم که اصلن هر کی علوم پايه خونده و تا همين دو سال پيش هيچی از اينا سرش نمی شده، خره! که باز هم تنها گزينه های اين مجموعه همانا من و مارال هستيم به سلامتی!

پ.ن: همين امشب در جوار رودخانه ی فشم داشتم با آب و تاب اين سی دی ها رو برای دخترعمه ی نقاشم تعريف می کردم، بعد الان ميل زده که خيلی خوشحال می شه مجموعه سی دی ها رو به عنوان هديه ی تولد از من بپذيره!
چه خوش اشتها هم هست بچه م.

پ.ن.2: دماغ پسرعمه جان رو هم بالاخره زيارت نموديم. انصافا کلی خوب عمل شده. هنوزم همون طنز مسلسل وار دوران بچگی مونو داره. خوب که نگاشون می کردم، ديدم روحيه ی طنز و سمی-روشنفکرانه ی پسرعمه بزرگه روی اين کوچيکا کاملن تاثير خودشو گذاشته و داره ازشون آدمای جالب و خوش فکری می سازه. شوهر عمه جان خلع سلاحه ديگه به سلامتی!
..
  



Monday, August 21

اين کامپيوتر من به شدت شبيه خانوم " ا" می مونه
درست می ذاره يه وقتايی نابود می شه، که نبايد!
حالا خوبه که به يمن وجود آقا اسبه به خودکفايی نسبی رسيده م در زمينه ی سخت افزار

بعدم همين يکيو کم داشتم که دوستان پايتختی از من سراغ استاد کچلمو بگيرن!
دنياهه داره روز به روز کوچيک تر می شه
..
  




فلاش بک

فرصتی نمانده است
بيا همديگر را بغل کنيم

همين چند سطر
دنيا به همين چند سطر رسيده است
به اين که انسان
کوچک بماند بهتر است
به دنيا نيايد بهتر است

اصلا
اين فيلم را به عقب برگردان
آن قدر که پالتوی پوست پشت ويترين
پلنگی شود
که می دود در دشت های دور
آن قدر که عصاها
پياده به جنگل برگردند
و پرندگان
دوباره بر زمين...
زمين...

نه!
به عقب تر برگرد
بگذار خدا
دوباره دست هايش را بشويد
در آينه بنگرد
شايد
تصميم ديگری گرفت

رنگ های رفته ی دنيا --- گروس عبدالملکيان
..
  




چشمم تو اسم فايل ها به افشين مقدم که ميفته ناخوداگاه روش کليک می کنم
گوش می کنم و گوش می کنم و هی ياد نازنين ميفتم
چه قد کم دارمش اين روزا
چه قد می تونست تنهايی اين روزامو بی منت و بی دردسر پر کنه
فک کنم بخش عظيمی از فعاليت های فرهنگی هنری شکمی خريدی ولگردی من با رفتنش تعطيل شد

چه قد خوشبختن اونايی که يه دوست پرکتيکال حی و حاضر دارن
..
  




چی می شد
تموم لحظه های من که می رن
بميرن
که امروز منو از من نگيرن
..
  




گذشته يه زخم پير و کهنه س
خوب نمی شه
..
  



Saturday, August 19

اينقد بدم مياد شبا خانواده ها بشينن دورهم سريال نرگس ببينن
که حد نداره
..
  



Wednesday, August 16

دخترکو قراره عملش کنن..
با اين که می دونم يه عمل خيلی ساده ست و خطری هم نداره، اما هی که نزديک تر می شم به فردا، دل شوره م بيشتر می شه..
هی فکرای عجيب غريب ميان تو کله م..
هی می گم نکنه..

از بيمارستان هنوزم که هنوزه بدم مياد
همه ش ياد بيمارستان دوبی ميفتم
از اين که سرنوشتتو مجبور باشی تو خطوط چهره ی دکتره بخونی بدم مياد
از اون لحظه ای هم که مريضو می خوان ببرن تو اتاق عمل از همه بيشتر بدم مياد

کاش فردا زودتر تموم شه
به خوبی و خوشی تموم شه
..
  




اپرا هاوس سيدنی رو که خوب يکی ديگه ساخته
پيشنهاد انتخاب کردنش رو هم يکی ديگه داد
شيت هامو که همه رو تو فوتو شاپ بستم
بعدم تو پاورپوينت اجراشون کردم
يه نيمه اپرای بوچلی رو هم گذاشتم روش به عنوان موسيقی بک گروند
با همون پاورپوينت هم سی دی پکش کردم

بعد نهايتن استاده جوگير شد جفت پروژه هامو داد صد.
..
  




نه که شب ژوژمان بود، يه کتاب پونصد و شيش صفحه ای رو يک و نيم روزه تموم کردم که پنج سال پيش خريده بودمش، قربتا الی الله.
ولی خدائيش کلی چسبيد بهم "شور زندگی". نه که ترم پيش همه ی اين آقايونو به زور حفظ کرده بودم، الان که می خوندمشون کلی برام جالب بود که فلان تابلوی معروف مثلا گوگن با چه مضحک بازی ای کشيده شده بوده!
فک کن يه سری جوون سی ساله باشين که هر شب مثه علافا دور هم تو کافه های پاريس جمع شين، اونم کيا: ونگوگ، گوگن، پل سزار، اميل زولا، لوترک، سورا،... ، همه هم بی پول و با شيکم گشنه!
اونا هم دوست و رفيق داشتن، ما هم دوست و رفيق!! خدا شانس بده.
..
  




می گه : لازم نیست برای کسی که برات تب می کنه بمیری . چون ممکنه تو بمیری و تب طرف قطع بشه !
..
  



Sunday, August 13

مثلن من يه دختره م که با يه پسره ای دوسته
خب؟
بعد يه مدتی اوضاع يه خورده متفاوته
مثلن دختره يه نمه رفتارش عوض شده يا به نظر مياد سرش شلوغه يا...
خلاصه يه جورياست که مثه قبل نيست
بعد
می خوام ببينم چه جورياس که اگه تو اين مثلن ما، دختره تغيير کرده باشه، اولين فکری که پسره می کنه اينه که پای يه مرد ديگه در ميونه
اما اگه پسره اين تغييرارو کرده باشه، دختره اولين فکری که می کنه اين نيست
چه جورياس؟
واسه اين نيس که دختره يه نمه زيادی اعتماد به نفس داره، ته دلش قرصه از اين که پسره امکان نداره اونو ول کنه بره سراغ يکی ديگه
بعد اما پسره نه؟
يا اين جورياس که مدل دختره يه جوريه که تا يه خورده عوض شه، زودی همه فک می کنن پای يه مرد جديد درميونه؟
يا اگه اينا نيس، چه جورای ديگه ممکنه باشه؟!

ما که نفهميديم!
..
  




مجنون عاشق ليلی بود، می دونست ليلی هم عاشقشه.
ابن السلام عاشق ليلی بود، می دونست ليلی عاشق مجنونه.

کدوم عاشق تر بودن؟
..
  




اينو خوب می دونم اما، که هيچ کس تو دنيا مثه تو منو دوست نداشت. هيچ کس اندازه ی تو منو دوست نداره. اين ديگه همه جوره بهم ثابت شده.

..
  




اصلن جای بسی تعجب و شگفتی نيست که من همه ش تو اينترنتم و دچار پستای تخمی تراکتوری و اينا
چرا که همين هفته موعد ژوژمان است که به زبان قدما می شود همانا شب امتحان
و اين ها همه از کرامات ليلة الژوژمانين است و بس
..
  




گاهی نیازی به فاصله است
گذشت زمان،
تا زخم ها درمان یابند
و سرخورده گی ها
چون خطاهای کوچکی شناخته و
پذیرفته شوند!
آن گاه
در با احتیاط باز خواهد شد
و تو اجازه بازگشت دوباره خواهی داشت
به زنده گی من!
..
  




I just wanted to hold
You in my arms
...
*:
..
  




اصنا
هيچی بيشتر ازين نمی چسبه که آدم همين جوری که رو آب خوابيده چشاشو باز کنه و بالا سرش به جای سقف، يه عالم تا درخت باشه
طول استخره هم اون قده زياد باشه که واسه يه دور طولشم حتا نفس کم بياری
بعدشم نه که همه مشغول حمام آفتابن، تو آب پرنده پر نزنه و هيشکيم واست سوت نزنه که خانوم طول شنا نکن، عرض شنا کن

ولی من هنوزم که هنوزه نمی دونم چرا هر بار بهم روغن زيتون می زنم دچار حس خود-سالاد-بينی می شم!

خلاصه که مشغوليت جديد يافتيم در آستانه ی ژوژمان گرامی.
..
  




...
and I wanna hear what you have to say about me
hear if you're gonna live without me
i wanna hear what you want
?what the hell do you want


I remember --- Damien Rice
..
  



Saturday, August 12

حواست باشه اسم passion هاتو عشق نذاری فرزندم
..
  




به سلامتی ديگه اين يکی زده بود رو دست ما از شدت خود-شيفتگی و خود-سنتر-آو-د-وورد-بينی
يه n باری تکرار کرد که "بی خود نيست من اين همه ازت خوشم مياد، بس که شبيه خودمی.. فلان کارتم عين خودمه.. فلان حستم کپی منه.."
هی اومدم بگم بابا "معرکه گرفته ای بانو.. سيبی پوست بگير"
باز گفتم ولش کن، به من چه، بذا زندگی شو بکنه
اما بدجوری رو اعصابم بود اين تيک تکرار شونده ش
..
  




بدجوری خوشم مياد از وبلاگ مارال
نه که می تونم لحن صداش و قيافه شو کاملن تصور کنم
اينه که هی نيشم باز می شه
..
  




يه چند وقتی بود از پله های زندگيم افتاده بودم پايين
با دست و پای ضرب ديده و گردن رگ به رگ و سر و وضع خاکی ماکی و دماغ آويزون هی غر می زدم که آی
يکی بياد دستمو بگيره
خاکامو بتکونه
دل داريم بده
اينا
بعد نه که هيشکی محلم نذاشت
حوصله م سر رفت آخر
پاشدم دماغمو با آستينم پاک کردم
با همون دست و پای دردناک و گردن نيمه شکسته و سر و روی ناميزون دوباره راه افتادم طرف بالا
اولاش باز هی غر غر می کردم که اصن هيشکی منو دوست نداره و
اصن همه تون برين گم شين و
اصن دنيا چه بی وفاست و
از اين گل واژه ها خلاصه
بعد اما ديدم نه خير
اينم راه نداره
من آدم وسط پله ها بشين نيستم
اينه که خودمو جمع و جور کردم و
سر و وضعمو مرتب کردم و
شروع کردم بالا رفتن، اما يه جوری که معلوم نباشه جايی م درد می کنه

حالا ديگه به نظرم کم و بيش برگشته م سر جام
بالای پله های زندگيم

حالا دوباره شده م ملکه ی پله هام


پ.ن: خدا رو چه ديدی
بلکه حتا از نردبون همسايه بغلی هم رفتم بالا!
..
  




heeeeeeey
?anybody out there
..
  




يه رديف از کتاب خونه ی من، مخصوص اين کتاب حسابياست. کتاب سياهای زرين کوب، شرح مثنوی، تذکرة الاوليا، انسان و سمبول هايش، و از اين جور کتابا خلاصه.
از اون کتابا که خوب دلت می خواد داشته باشی شون، يعنی خيالت راحته که داری شون، اما می دونی که اوووه، مگه چی بشه که بری سراغشون، يعنی ديگه چه قد دچار کمبود کتاب باشی يا چه قد حال و هوات متفاوت باشه که بتونی بری سروقتشون. از اين کتابايی که به درد اوقات روزانه ت بخورن، نيستن.
خوب؟
چيزه.. فک کنم اگه بخوام تو رو هم تو يکی از اين رديفا جا بدم، بذارمت تو همين رديفه.. پهلوی همون کتاب سياها که بيشترشو خودت بهم داده بودی..
غمگين کننده ست، نه؟
..
  




گفته بودی يه ضرب المثل روسی هست که می گه "حالا که دارن بهت تجاوز می کنن، لااقل سعی کن لذت ببری." خوب، راستش اين حرفو قبلنم زياد شنيده بودم، اما شنيدنش از زبون تو نمی دونم چرا باعث شد حک بشه تو مغزم. باعث شد بگم راستيَما، پورکه نو؟ اين شد که سعی کردم تا جايی که می شه وضعيت رو مطابق ميل خودم بچرخونم. حالا نه که کامل کامل، اما همون نصفه نيمه شم بد نبود خوب. اما می دونی چی می شه؟ وقتی به يه سری ناگزير ها عادت کنی، يعنی وقتی عادت کنی به عادت کردن، به پذيرفتن، خوب درده کم تر می شه، اما به همراهش يه سری چيزای ديگه هم blur می شه. (چيه؟! خوب ندارم جنبه ی فوتوشاپ! حرفيه؟ بعدشم که اصن مفهومه فقط اين طوری می رسه. اگه می گفتم مات يا کدر، هيچ کدوم اونی که می خواستم نبود!) يه سری چيزا که قاعدتا بايد خيلی پررنگ باشن، خيلی مهم باشن، اونا هم تحت الشعاع قرار می گيرن. نه که دست من باشه يا آگاهانه باشه يا اينا، نه، سايد افکت های ناگزير همون ضرب المثله ست.
نتيجه ش می شه همين تيريپ خونسردیِ نزديک به بی رحمانه وارانه گی ای که من دچارشم. (شرمنده بابت کليه ی مصادر و صفات جعلی من درآوردی، اما مفاهيم مورد نظر من فقط با لغات دست ساز خودم رسونده می شه انگار!) می شه کم رنگ شدن يه سری حس ها که قرار بوده پررنگ بمونن. می شه رسيدن به يه بی تفاوتی ای که ديگه همچين خاص و عام سرش نمی شه.
خُلص کلام می شه همون که وقتی آب از سر بگذره، ديگه چه يه وجب، چه صد وجب.

من و خودم با هم به اين نتيجه رسيديم که آدم ها رو همون طور که هستن بپذيريم. همون قد که هستن. تا وقتی هستن، قدمشون روی چشم، وقتی هم که نيستن يا نيستيم، خوب ماتم گرفتن نداره ديگه که. سعی می کنيم از نبودنشون يا نبودنمونم لااقل لذت ببريم. ها؟
..
  




لاکی مرد
عجيبه، با اين که در کمال سکوت با هم دوست بوديم فقط، اما يه غم عميقی جمع شد تو دلم وقتی ديدم مرده
حتا اشکم تو چشام جمع شد، اما به رو خودم نياوردم
لنی يه مدت طولانی بالا سرش بود
فک کنم همين جوری فقط داشت نگاش می کرد

چه همه بده بی خبری
کاش آدم می شد از دنياشون سر دربياره
بفهمه چه اتفاقی براش افتاده

آخرين نفری بود که باهاش دوست شده بودم و حتا دوسشم داشتم
..
  




هه
خيالت راحت ماه من
اين جا همه ستاره اند..
..
  



Friday, August 11

کلمه ها و ترکيب های کهنه: حسن شهسواری

دوست داشتم دو تا از قصه هاشو
..
  




always beloved
..
  




There is no failure. Only feedback
..
  




تلفن‌های هم‌راه امكان می‌دهند كه آن‌هايی كه دور از يك‌ديگر هستند، با هم در ارتباط باشند. تلفن‌های هم‌راه امكان می‌دهند كه آن‌هايی كه با هم در ارتباط هستند، دور از يك‌ديگر بمانند ...

زيگموند باومن/ عشق سيال
..
  




مايکل يکی از جنتلمن ترين مرداييه که تا حالا ديده م. يه جنتلمن بالفطره، نه ازينايی که فقط سعی می کنن ادای جنتلمنيته رو دربيارن. جالبه که اين حسه حتا تو ای ميلاش هم هست، لا به لای نوشته هاش. آدم آروم و گرم و مهربونيه. از اون مدل آروما که آرامشش به آدم سرايت می کنه ناخوداگاه. بيشتر به اسپانيش حرف می زنه، گاهی انگليسی می پرونه وسطاش و جديدنا هم فارسی! فارسی حرف زدنش منو کشته، اما نسبتا کم لهجه ست، شايد به خاطر اسپانيش زبان بودنش باشه. به خاطر مراعات حال سواد اسپانيايی من، خيلی آروم و شمرده حرف می زنه، بعد همين باعث می شه که من هی بيشتر از اسپانيايی خوشم بياد، توش از اون چالش های الگانت رولان بارتی زياد داره.
خوبی مايکل اينه که دوستی باهاش، دردسر نداره. يعنی لااقل تا اين جا که نداشته. که گمونم از ايرانی نبودنش ناشی می شه. خيلی راحت در مورد حس هاش حرف می زنه و من هم (در کمال تعجب) به همون راحتی و صراحت بهش جواب می دم. مدل سادگی ش منو ياد علی پ ميندازه همش. قيافه شم تو همون مايه هاست، شبيهای جود لاو. يه ادوکلن خيلی خوشبو هم می زنه که ظاهرن يه براند اسپانياييه و من نمی شناختمش. وقتی بهش گفتم خيلی خوشبوه، يه مدل جالبی شاد شد! با نمکه عکس العمل هاش.
همه ی اينا يه طرف، اون فيگور قهوه خوردنش وقتی داره کتاب می خونه يه طرف! يه کتاب اسپانيش دارم من که داستان های کوتاه و شعرهای نويسنده های معروف آمريکای لاتينه، بعد گاهی با هم اونو می خونيم تا من ادبياتم خوب شه مثلا. وقتايی که مايکل شروع می کنه به خوندن، با اون تون صدای قشنگش و لهجه ی پرفکت و البته اسلوموشنش، وسطاش گاهی بدون اين که نگاهشو از رو کتاب برداره، فنجونشو برمی داره که لبی تر کنه، بعد مدل برداشتن فنجون و يه قلپ کوچيک قهوه خوردنش يه جور شديدن الگانتيه که من می ميرم براش! برا همين يه تيکه کوچيکه.
اينا خلاصه.
..
  




صبور باش تا زن، دوباره آرام بگيرد
تا چهره ات را از ميان صورت های بزک کرده ی پيرامونش، بازشناسد
تا باز
لجام به کام گيرد و
سوار به کنار و
آرام و
قرار

صبور باش، جان دلم
..
  




این که من می‌کشم
درد بی تو بودن نیست.
تاوان با تو بودن است.
..
  



Thursday, August 10

عشق در کوچه ی بغلی قدم می زند
..
  




بالاخره يه روزی از زندگی م تُف ش می کنم بيرون
حتمن حتمن حتمن
..
  



Monday, August 7

پروژمه بدجور
پروژه هامم کلی دارن خوب پيش می رن استثنائا
کلی از خودراضيمه الان

بر چشم بد لعنت!
..
  




دنيای من چار جهت اصلی ش را گم کرده
دنيای من ديگر اصلن جهت ندارد
اصلی و فرعی ش پيشکش

من راحتم اما
با دنيای جديدم
راحت و بی خيال و بی درد
..
  




يه چيزی:
اين جا نه که قرار بود خواننده ی زيادی نداشته باشه، اينه که من هرچی مطلب اين ور اون ور می ديدم که خوشم ميومد ازشون يا وصف حال بودن و اينا رو فرت و فرت کپی پيست می کردم بدون لينک و اسم نويسنده، در راستای يک: تئوری مرگ مولف! دو: اين که اين جا رو جر دو سه نفر کسی نمی خونه و عملا مثه دفترچه ی شخصی مه که هر چی خوشم اومد می نويسم توش بدون اين که مجبور باشم اسم نويسنده رو ذکر کنم!
انی وی، اما وقتی که تعداد خواننده ها کمی تا قسمتی افزايش پيدا می کنه، ظاهرا اين که چيو من نوشتم و چيو من ننوشتم يه نمه وضعشون فرق می کنه.
اينه که از حالا به بعد سعی می کنم با ذکر منبع کپی کنم، هرچند که از اين کار بدم مياد و معتقدم حس نوشته رو می پرونه، اونم تو جايی که قرار نيست عمومی باشه و اخلاق وبلاگ نويسی عمومی توش رعايت بشه!

برای صاحب نوشته های محترمی هم که از کپی شدن نوشته شون بدون اسم تو اين جا آزرده خاطر شده ن و اعبار نوشته شون خدشه دار شده آرامش خاطر آرزو می کنم.
..
  




دوباره چند وقتيه که سر و کله ی خانوم "ا" پيدا شده. آفلاين می ذاره و حال و احوال می کنه و اين که دلش برام تنگ شده ( !! ) و اين که واقعن داره از ته دل حالمو می پرسه ( !!! ) و اين که لابد منم می دونم که چه قد به هم شبيهيم و اينا!
بعد من مونده م که اين که اين همه با من مشکل داشت و منو رقيب عشقی خودش می دونست و به خاطر همين قضيه هم زمين و زمان رو به هم ريخت و اينا، حالا دوباره درست تو اين موقعيت چه طور باز سر و کله ش پيدا شده و يه هو ياد من افتاده و چه طور تر بايد باور کنم دلش واقعنی برام تنگ شده و الخ! گمونم اينه که بخش اعظم قضيه مربوط می شه به کنجکاوی! بعد با توجه به وضعيت فعلی بين من و خرس مهربون، همچين بدمم نمياد يه گپی باهاش بزنم، يعنی درواقع يه جور عود کردن کرم! اما از اون ورم چون نمی دونم چه قد می تونم حرف بزنم و چی ها رو نبايد بگم و اينا، اينه که مرددم. بعدتر هم اين که می دونم اين کار خرس مهربون رو شاکی تر می کنه، شاکی تر از اينی که الان هست.
يه ور ديگه هم هست در ضمن، اون ور ملانی جان! اين بار می تونه به شدت موثر واقع بشه، چرا که احساس خودم هم کاملن درش دخيله، همون احساس عوض شده هه.
حالا همه ی اين ها به کنار، از اين شاکيمه که يه هو چرا دچار اين همه حس مقابله به مثل شده م! يعنی اصولن من تمام خصائص منفی رو دارا بودم جز چندتای انگشت شمار که يکی شون همين مقابله به مثل کردن بود، بعد اما جديدنا هی ته دلم هست اين حسه. هنوز دارم به روم نميارمش، اما هست!! يعنی که زياد ديگه حوصله ی اين که بشينم ملاحظه ی آدما رو بکنم که کدوم کارام ممکنه ناراحتشون کنه رو ندارم از اساس. از اون طرفم يه جور کاملن عميقانه و ريلکسانه ای به اين جا رسيده م که آقاجان، روابط شخصی من به هيشکی ربط نداره، حالا می خواد اطرافيانم خوششون بياد (که نمياد)، می خواد بدشون بياد (که مياد).
هه، بعد هم اين که نه که آدمای دور و برم تعهدی نسبت به من نداشته ن و می تونستن هرکاری بخوان بکنن، از اين ورم خوب به هم چنين ديگه. لزومی نداره من بشينم حدود تعهدات ناداشته مو رعايت کنم! ايتس فر ايناف، ايزن ايت؟

×××××

معنی تمام اين پراکنده گويی ها می دونی چيه؟
اينه که اين جناب کودک درون-جان بنده با موهای سيخ سيخ و دندونای مسواک نزده و ناخونای بلند داره ديوار دورشو چنگ می زنه!
بايد برسم به سرچشمه ی اين خشم درونی تا دوباره بتونم به آرامش برسم.

×××××

من آدم کينه جويی نبودم به نظرم، بوده م؟
..
  



Sunday, August 6

its good to call ur name....and know that its doesn't feel the same

مثل اين می مونه که ۵ هزار تومن توی بانک ملی شعبه ی شمس العماره داشته باشی و دائمن وسوسه شی که بری ببینی چی شده اون ۵ هزار تومن...جايزه برده و چند هزار برابر شده؟...هست اش اصلن؟....خب ۵ تومن هم ۵ تومنه؟...شده بيشتر از اين پول کرايه ماشين بدم ولی برم درش بيارم که بانک نخوردش؟....درست مثل همون ۵ تومنه می مونه قراری که با اون آدم می ذاری....سخته ولی می ارزه که ببينی اش و بفهمی که دست هاش رو دوست نداری که هيچ، مثل يه گرمای اضافی و سنگين تن ات رو می خوره....فهميدن اش درد داره ولی بايد تکليف ات با اون آدم - اون دفترچه ی قديمی مشخص بشه....همين امروز برو ببندش!
..
  



Saturday, August 5

جهت رفع دفرمگی حال و بازگشت به روفرمگی سابق شبی نيم ساعت الی سه ربع قبل از شام شنا می کنيم در آب يخ قربتا الی الله.. اينه که کليه ی فعاليت های فرهنگی و غيرفرهنگی بعد از شام تا اطلاع ثانوی تعطيل می باشد.. مشترک مورد نظر عجالتا يا مسافرته، يا خواب!
..
  




وقت رفتن که می‌رسد٬ باید بروی!
..
  




در پرتعلیق‌ترین سکانس What's up tiger lily که قهرمانان قصه به صندلی بسته شده‌اند و در اتاقک یک کشتی زندانی شده‌اند و از قضا ماری خوف‌ناک لابه‌لای پاهای آن‌ها جولان می‌دهد و آماده‌ی حمله به آن‌ها است، سایه‌ی دستی روی صفحه‌ی نمایش می‌آید که عقب‌جلو می‌رود، دستی دیگر را پیدا می‌کند، نوازش‌اش می‌کند، می‌بوسدش و دفعتن دو تا سایه‌ی نیم‌رخ وارد کادر می‌شوند که دارند هم‌دیگر را می‌بوسند. صدای وودی آلن کبیر روی تصویر می‌آید که از شریک معاشقه‌اش می‌خواهد این کار را جای دیگری انجام بدهند نه جلوی آپارات!
در تیتراژ نهایی همین فیلم، یک مبل راحتی سه نفره در کادر قرار گرفته که آقای وودی آلن، کارگردان فیلم، روی آن دراز کشیده و مشغول خوردن میوه‌ای است. در جلوی مبل، خانم نسبتن زیبایی مشغول به عمل شریف استریپ‌تیز هستند. در قسمت شرقی کادر، تیتراژ نهایی فیلم از پایین به بالا در حرکت است. نوشته‌ی تیتراژ تقریبن این‌گونه است: «تشابه آدم‌ها و فضاهای این فیلم با کلیه‌ی شخصیت‌ها و چیزهای واقعی صرفن تصادفی است. در صورت بروز هرگونه تشابه با دنیای واقعی و آدم‌ها واقعی، کارگردان مسوولیت آن را به عهده نمی‌گیرد. در ضمن اگر شما به جای نگاه‌کردن به این خانم خوش‌بر و هیکل که دارد استریپ‌تیز می‌کند، مشغول خواندن این نوشته‌ها هستید، یا به روان‌کاو خود مراجعه کنید یا به دکتر چشم پزشک!» و در ادامه نوشته‌های تیتراژ تبدیل به همین حروف و علامات معروفی می‌شوند که بر دیوار چشم‌پزشکی‌ها آویخته شده تا نمره‌ی چشم شما را تعیین کند و همین‌طور هی کوچک و کوچک‌تر می‌شوند!
با چشم‌های‌مان که مشکلی نداریم، شاید باید به روان‌کاو مراجعه کنیم!

سر هرمس مارانا
..
  



Tuesday, August 1



قبرمم اين شکلی باشه لطفن
..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017