Desire Knows No Bounds




Sunday, September 30

چرا گوسپند جان، اونو ولش، بی‌خود می‌گه. ادامه بده به جست و خيزت فرزندم.
می‌بينی که! خيليا با آهو عوضی می‌گيرنت. دتس ايت!
..
  




و کافران را بگو
هر آينه به وجود خدای يگانه ايمان می‌آوردند
اگر ذره‌ای در خلقت انگور قرمز بی‌دانه تعقل می‌کردند

به درستی که ما از ميوه‌پردازانيم.
..
  




...
برای من وطن عادت دل نازکی است با پنجره های تاق ضربی... وطن بوی تپاله ی دل نشین گاو است... وطن احمدی نژاد نیست... وطن با تو تا خارج نمی آید... دست اش را هرچه بکشی هم نمی آید...بیاید هم با تو لج می کند و از حد یک آگهی در بزرگداشت ه الف سایه در لابه لای آگهی چلوکباب دو دلار و نیم با کوکاکولا بیشتر نمی آید....
...
وطن همان معشوقی است که کج راه، گریزپا، بدقلق و لجوج می شود ولی تا چشم اش به ات می افتد می خواهی بگویی که آشغال کثافت لعنتی دوستت دارم...
[+]
..
  



Saturday, September 29

تصادفا می‌بينمت. نشستی تو تاريکی. چراغ اتاقمو روشن می‌کنم و ميام کنار پنجره. تو سايه وايستادی و خيال می‌کنی نمی‌بينمت. می‌شينم لب پنجره و منتظر می‌شم تا خوب نگام کنی. دلت برام تنگ شده، نه؟ دلت می‌خواد باهام حرف بزنی، نه؟
من اما ديگه نمی‌خوام باهات حرف بزنم. نمی‌خوام دوباره بال‌هام خيس بشن و جلوی دست و پامو بگيرن. بذار تو همون آبگير کوچيک خودم دست و پا بزنم. اين‌جوری برا هردومون بهتره، نه؟

دل‌تنگی می‌کنم؟ يا دل‌ربايی؟

هه!

چراغو خاموش می‌کنم، پنجره رو می‌بندم، و پشت پرده باقی می‌مونم.
..
  




هايکوی توت‌فرنگی

*****
*******
دوازده توت‌فرنگی

«ريچارد براتيگان»
..
  




درس يکم - 1

Gurdjieff - Tsabropoulos

Prayer - 03
چَنت‌ها را هميشه دوست داشته‌ام. سرد و خنک و نيمه تاريک‌اند. با آفتابی کم‌رنگ که از پشت شيشه‌های تيفانی خودش را تابانده ميان فضا. گاهی آدم را دچار دل‌شوره‌ای آرام می‌کنند. دلت میخواهد سرت را قايم کنی ميان آن انحنای گودی گردن آدم کنار دستی‌ت و خيالت جمع شود حادثه‌ی ناگواری در راه نيست.

Trios Morceaux2 - 07
نمی‌دانم چرا مرا ياد پروسه‌ی آرايش‌کردن می‌اندازد يا تزئين ديش غذای فرانسوی. بايد از جايی شروع کنی و مرحله به مرحله پيش بروی، نرم، زيبا، مطمئن و گام به گام. هر مرحله به نرمی روی مرحله‌ی ديگر می‌نشيند، با انحنايی تُرد و نازک، با لبخند؛ تا جايی که آيينه زيبا می‌شود از تصوير تو.
..
  




Love me if u dare

اتفاق غمگين‌کننده‌ايه وقتی يکی بد جا و بد موقع از ته دل عاشق يکی ديگه می‌شه
غصه‌ش می‌شه آدم
..
  



Thursday, September 27

ماگ پر از شيرقهوه رو می‌ذارم کنار انبوه کاغذها.. فولدر اول، قرن بيستم، چنت‌ها.. بايد امشب لااقل پلان زيرزمين و هم‌کف رو تا صبح تموم کنم.. از من بعيده البته، اما از آقای فاز دو هيچی بعيد نيست.. تو اين جماعتی که تا حالا باهاشون سر و کار داشته‌م، اولين نفريه که می‌دونه بايد چه جوری از من کار بکشه و در واقع سر لجم بندازه.. اينه که الان با دو عدد گوش دراز روبان‌زده و چهار فقره سُم طلايی و بدتر از همه با کمال ميل و رغبت نشستم پای کامپيوتر و البته طبيعتا صندلی‌م بای ديفالت تو اديتور بلاگره!

×××

يه جا همين تازگيا خوندم که از يه دوره‌ای به بعد، ديگه هيچ حس عميقی، اندوه يا غم عميقی اون‌قدرها مانا و پايدار نيست، برای چند لحظه بيشتر دووم نمياره و زود کم‌رنگ می‌شه. دقيقا همين‌طوره. نه که چيزی از ارزش اون حس کم شده باشه، نه؛ اما ديگه نمی‌شينی به سوگواری. با حس‌هات روراست‌تر و صريح‌تر برخورد می‌کنی. و غيرجزمی‌تر. و معتدل‌تر. گاهی حتا اجازه می‌دی مو لای درز تعاريفت بره. گوشه‌های تصاويرت تا بخوره، جويده بشه، يا حتا گاهی جای تاهای روی تصوير يه تيکه‌هايی‌شو فرسوده کنه.
اوهومم.. بزرگ‌تر که می‌شی، با حس‌هات کم‌حوصله‌تر رفتار می‌کنی.

×××

گاهی ما آدم‌ها يادمون می‌ره آدم‌های ديگه رو فقط تا جايی که بهمون اجازه می‌دن نگاه کنيم. به محض اين‌که يه لبخند دوستانه ميندازن بهمون، جوگير می‌شيم و زل می‌زنيم به طرف، با کنجکاوی تمام سعی می‌کنيم تمام جوانبش رو ورانداز کنيم و سرمون رو توی هر سوراخ سنبه‌ی زندگی‌ش فرو کنيم به اعتبار همون يک لبخند. کسی هم نيست بزنه رو شونه‌مون که «اوهوی، گازشو ول کن عمو، يواش‌تر!»
..
  




… آدم خوبی است. در مقایسه با بیشتر مردهایی که می‌شناسم یک فرشته است. اما حضورش سنگین است. همه چیز با بودنش جدی می‌شود، زیادی جدی، زیادی‌ کش‌دار… کلمه‌هایش جدی هستند، نگاهش جدی است، فیلم دیدنش جدی است، موسیقی‌اش جدی است… دنیا با او زیادی جدی، عبوس و کسل‌کننده است. لابه‌لای هر فیلم، هر کتاب، هر داستان دنبال معانی ضمنی می‌گردد. من با معانی ضمنی بیگانه‌ام، موسیقی و فیلم و ادبیات و کلمه و تصویر و کتاب و فوتبال و جزئیات کوچک زندگی احمقانه‌ی روزمره را بی‌ توجه به معانی ضمنی، بی‌ دلیل، با درکی ناشی از حواس پنج‌گانه دوست دارم. او به حواس پنج‌گانه‌اش شک دارد. نمی‌تواند بی ‌توضیح منطقی از چیزی لذت ببرد. ذره‌بین به دست دنبال دلیلی برای لذت بردن از عطر شب‌های بارانی، شکلات،‌ پیاده‌روی، ماهی برشته، صدای خش‌خش برگ‌ها، لمس انگشتان پاهای کوچک و تپل بچه‌ها و بوی شور دریا می‌گردد. من خودم را پرت می‌کنم وسط همه‌ی این حس‌ها…
[+]
..
  



Wednesday, September 26

اديتور بلاگر رو که باز می‌کنم، ليست تمام وبلاگ‌هام مياد جلو چشمم. از اول اولی‌ش گرفته تا همين آخری، همه جمعن به سلامتی. يعنی که الردی پنج سال زندگی من اين‌جا نوشته شده. خيليه‌ها!
از کارپه‌ديم شروع شد.. بعد اون اتفاق کذايی افتاد و کارپه‌ديم تبديل شد به «ال ميلاگرو-معجزه» .. «می سولداد ای يو - من و تنهايی‌م».. «بانوی بی‌ترانه».. «رپرسار - سد کردن».. «ور د تروث لايز - جايی که حقيقت دروغ می‌گويد».. «د کانفشنز آو ا دلوژنال مايند - اعترافات يک ذهن توهم‌آلود».. «ال کافه پريوادا - کافه‌ی خصوصی».
هاها، حتا اگه محتويات توش هم خونده نشه، هر اسمی به تنهايی حال و هوای اون دوره رو کاملا نشون می‌ده!
حالا هم به سلامتی گير کرديم روی «آهو نمی‌شوی به اين جست و خيز، گوسِپند!» که بازم وصف حاله شديدلی!
..
  




اين روزها دارم دو تا ژانر جديد از روابط رو تجربه می‌کنم. ژانرهايی که با من محافظه‌کار در روابط، کاملا در تناقضن. حالا بايد ببينم نتيجه‌شون چی از آب درمياد. نمی‌دونم چرا خودم بی‌خودی خوش‌بينم.
..
  



Monday, September 24

اون‌وقت اين عمو اکبر راه بی‌پايان شخصيتش چه مدليه که من عين اونم؟!
..
  




بعضی رابطه‌ها بهتره تو قدر مطلق باقی بمونن. قدر مطلقشونو که برمی‌داری، يه هو هزار تا حرف و حديث در مياد. بابا بذارين بشينيم وسط همين قدر مطلقه زندگی‌مونو بکنيم!
..
  



Sunday, September 23

خنديديم بسی با اين هيستوری آو د وورلد-وان! بعضی تيکه‌هاش رسما خدا بود، مثلا اون جا که خدا به موسا پونزده تا فرمان الهی می‌ده، اما يه لوح پنج‌تايی‌ش ميفته می‌شکنه می‌شه ده فرمان! خلاصه که دريابيدش.

×××

آداب شکم[+]
..
  




مهر-نوشت‌هايم را توی دفترک سياه نوشتم.. يادگاری..
ديگر جايشان اين‌جا نيست انگار.. نه که نباشدها، نه؛ اما نمی‌دانم چرا دلم نمی‌خواهد ردی از آن‌همه سال را دوباره اين‌جا رصد کنم.. زمان را واداشته‌ام تا بگذرد و بشورد و بسابد و با خود ببرد هر آن‌چه بردنی‌ست..
ماندنی‌ها هم که زمان برنمی‌دارند.. با تار و پودت عجين می‌شوند و تمام زندگی‌ت را آغشته می‌کنند و ردشان عميق بر دلت باقی می‌ماند..


خيال تو هوايم را شرجی می‌کند
بی‌سبب نيست که گونه‌هايم خيس شده است.
..
  



Saturday, September 22

من خوب از اولشم سر تايتل‌های اين وبلاگ با اين رفيقمون آشنا شدم!

-این‌جا کتاب توی باد ورق می‌خورد آن‌جا توی قصه توفان می‌شود
-وبلاگ‌نویسی که خنکای یک شب پاییزی در پست‌های‌اش گم‌شد
-تو از کجای تن‌ات آفتاب می‌زند؟
-من فقط به خانه‌ی تو آمدم تا بگویم آواز را شنیدم
-بوق ممتد پاییزی
-عالی‌جناب ما یک کمیسیون تحقیق تشکیل دادیم که نشون می‌ده دارویی که از بوی جوراب تهیه می‌شه در خوش‌طعم‌تر شدن «چینگ‌چونگ پلو»ی شما تأثیر می‌ذاره و دیگه شما دچار یبوست مزمن نمی‌شین!
..
  




به درستی که سکس خوب همانند خورشت بادمجان است با سبزی خوردن تازه و بورانی.

از وبلاگ يک گرسنه
..
  




هايکو در مضيقه

ماه در يک قدمی
غوک
برکه
شلپ
..
  



Thursday, September 20

لعنتی.. تا سر حد مرگ خسته‌ام، اما خوابم نمی‌برد.. فکر می‌کنم: کاش زنگ بزنم دو کلام حرف حساب بزنيم.. اما بی‌خيال می‌شوم، حرف زدنم نمی‌آيد.. راست می‌گويد هرمس: «این که ایرما از زنده‌گی خودش، از رنج‌ش، از سرخوشی‌اش، این همه خوب تراژدی می‌سازد و به خورد شما می‌دهد، رازش در همان آب‌ی است که در شراب‌ش آمیخته.».. می‌دانم دردم از کجاست، به رويم نمی‌آورمش اما.. گاهی وقت‌ها زندگی روی يک لحظه‌ی گس پا سست می‌کند و توی سودايی بيدار می‌مانی به تماشا.. هه!

نمی‌دانم چه‌قدر برای بودن
می‌توان مُرد
و از انديشه‌ی يگانه‌بودن کسی
دلخوش بود؟
..
  




کتاب هفته: «کجا ممکن است پيدايش کنم» --- هاروکی موراکامی
سؤال هفته: من کدوم اپيزود (يا اپيزودهای) «پقی، ژوتم» رو از همه بيشتر دوستمش بود؟
چاشنی هفته: وقتی ته فيلم «اسکوپ» سيدنی (وودی آلن) رو توی کشتی ارواح می‌بينيم.
صدای هفته: صدای راسل کرو تو فيلم «ا گود ير».
بدبختی هفته: من دو هفته‌ست دارم شبا زودتر از چار صبح نمی‌خوابم.
..
  




يه وقتايی انگار که وسط زمستون پر از برف، لای پنجره باز مونده باشه، سوز سرما از يه درز باريک مياد توی تنت و استخونات يخ می‌زنن. می‌شی يه ملکه‌ی برفی قنديل بسته. يه اين‌جور وقتايی بايد بغلت کنه، با يه هاااااا ی گرم و طولانی، تا دوباره يخ تنت باز شه، تا دوباره خون گرم تو رگ‌هات به جريان بيفته. يه وقتايی اين‌جورياست.
..
  



Wednesday, September 19

شايد روالش اصلن همين باشد که بر حسب تصادف، آوای چند تِرَک انتهايی آلبوم باروک درس يکم جاری باشد توی فضا، تا بتوانی خيال کنی پوست‌های پرتقال آويزان از آسمان اتاق را و هی مزه مزه کنی طعم اين نوشته را با آن مَفصل‌های بازی‌گوشانه‌اش، وقتی که موضوعی ديگر را پيش می‌کشد و می‌چسباندت به موضوع قبلی. کاش شما هم حوصله کنيد و تا آخر بخوانيدش و لبخندتان شود.
..
  




خوشبختانه آقای فاز دو جان به اين نتيجه رسيد که تلاش کنه قضيه رو شفاف‌سازی کنه و انصافا کلی آدم‌بزرگانه رفتار کرد و خوشبختانه کاملا هم به موقع، وگرنه پروژه‌هه می‌پريد!! بعد از کلی صحبت منو به اين نتيجه رسوند که آقاجان، هر جا خوشت نيومد همون لحظه بيا بگو تا رفع اتهام شه، بعدشم که بازم اگه از هر چی ِ من خوشت نيومد، بحث کار و کلاس رو کاملا جدا کن و بذار اونا سر جای خودشون باشن. چون هم تو برای کارها و خورده فرمايش‌هات به من احتياج داری، هم من ترجيح می‌دم با يه آدمی مثه تو کار کنم، اينه که بيا بشين مثه بچه‌ی آدم حرف بزنيم.
بعد من نشستم مثه بچه‌ی آدم حرفامو زدم که کار بسيار سختی بود. اونم يه جاهايی مثه بچه‌ی آدم جواب داد و يه جاهايی توجيه کرد کارشو و يه جاهاييم عذرخواهی کرد، ولی بازم گفتگوی کاملا سختی بود. فهميدم که بی‌پرده صحبت کردن حتا از فاز دو کردن هم سخت‌تره! آخرش البته به توافق رسيديم و اوضاع نسبتا بهبود پيدا کرد، با اين توضيح حکيمانه‌ش که من بی‌شک يه شارلاتان شيرين هستم و بنابراين اشکالی نداره هر غلطی دلم می‌خواد بکنم!!
..
  



Tuesday, September 18

روز غليظی بود امروز.. از حرفای شب پيش آقای فاز دو حسابی به هم ريخته‌بودم. مدت‌ها بود اين‌جوری بهم بر نخورده بود. بدی کار هم اين‌جا بود که بيشتر حرفاش درست بود! اما چون من هميشه عادت کرده‌م اطرافيانم با ملاحظه و سلام صلوات و طبق تعاريف خودم باهام رفتار کنن، عادت ندارم يکی يه هو بپره اين‌ور خط و حرفايی بزنه که به مذاق اتوکشيده‌ی فانتزی‌پسند من سازگار نيست، حالا هر چه‌قدرم درست باشه!
×××
نه که هميشه «هيچی از موسيقی کلاسيک سر در نياوردن» يکی از نقاط ضعف من محسوب می‌شه و خيلی جاها نمی‌تونم در موردش اظهار فضل (!) کنم، اينه که دارم می‌رم کلاس موسيقی-کلاسيک-گوش-کنی! يعنی که يه آقای نيکوکاری که خدا بهش صبر و اجر بده، مسؤوليت ارتقاء فرهنگی من رو در اين زمينه به عهده گرفته و برام تدريس خصوصی گذاشته. هرچند من هنوز اصلا به نتيجه‌ش خوش‌بين نيستم و بعيد می‌دونم کسی بتونه از من يه آدم موسيقی‌کلاسيک‌گوش‌کن بسازه، ولی به هر حال امروز اولين جلسه رو رفتم و ازقضا جلسه‌ی بسيار مطبوع و مفرحی از آب در اومد (چون حتا يک کلمه هم در باب موسيقی صحبت نکرديم) و کلی خنديدم و حال و هوای نامطبوع شب قبلش تا قسمتی از سرم پريد.
مشق شبم هم يه سی‌دی بود با عنوان «درس اول: اصولا با چه قطعاتی ممکن است از موسيقی کلاسيک خوشمان بيايد؟»
بعد حالا من دارم به عنوان يه شاگردی که بايد استعداد خودش رو به رخ بکشه، سی‌دی‌ه رو از اولين تِرَک گوش می‌دم و به شدت جلوی وسوسه‌ی اسکيپ‌زدن رو هم گرفته‌م تا حالا! اما يه مشکلی وجود داره. با اين سی‌دی‌ه خيلی خوب می‌شه تو کَد کار کرد، اما اصلا نمی‌شه باهاش وبلاگ نوشت. يعنی همين‌جور که داشتم می‌نوشتم، ناخوداگاه جملاتم هی محترم می‌شدن و فعل و فاعل‌ها کتابی از آب در ميومدن. اينه که عجالتن دکمه‌ی پاز رو زده‌م که اين پسته رو بنويسم، بعد که رفتم سر نقشه‌کشی دوباره پلی کنم. ولی اگه همين‌جوری پيش بره گمونم دوز پست‌های عاشقانه و محترمانه‌ی اين‌جا اجبارا بالا بره!! (خوب من اصلا لزومی نمی‌بينم برای عاشقانه‌نويسی آدم حتما يک معشوق حقيقی و حقوقی داشته باشه! شرايط ديگه‌ای هم در اين مقوله دخيلن!)
×××
خوب به نظر می‌رسه که پوست من در برخی موارد هم‌چنان نازکه و وقتی در موقعيت قرار می‌گيرم تازه می‌فهمم مقادير قابل توجهی از حرفايی که می‌زده‌م کاملا مفت بوده، ولاغير!
معلومه که اساسی به هم ريخته‌م!!
..
  



Monday, September 17

من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود.
[+]
..
  




ديدی وقتی آقايون خردسال تو روابط کاری می‌خوان محترم و جاافتاده به نظر بيان و طرف روشون حساب باز کنه می‌رن ريش می‌ذارن؟
خوب من که نمی‌تونم ريش بذارم چه جوری بزرگ‌تر از سنم به نظر بيام لطفا؟ حالا اصن بزرگ‌تر از سنم هم نخواستيم، هم‌سن خودم هم به نظر برسم کارم راه ميفته.
..
  




اگر به رئیس آدم ها بدها برخوردید قبل از گرفتن اسلحه‌اش مجبورش کنید جورابش را در بیاورد.
[+]
..
  



Sunday, September 16

درس يکم: Wolfgang Amadeus Mozart
..
  




من بالاخره فهميدم وقتی بزرگ شدم می‌خوام چی‌کاره بشم!

می‌خوام يه فيلم‌بين بشم. فک کن! از مردم سفارش بگيری به جاشون فيلم ببينی، فيلمی يه ميليون تومن. که البته اين قيمت شامل ورژن دی‌وی‌دی با ساب‌تايتل می‌شه. اگه فيلمی کيفيتش پرده‌ای بود يا ساب‌تايتل نداشت، خوب طبيعتا دست‌مزد هم می‌ره بالا. بعد مطمئنا ژانر فيلم و بازيگراش هم در تعيين دست‌مزد مؤثرن. مثلا اگه فيلمی تام هنکس يا جورج کلونی داشته باشه، نصف قيمت حساب می‌کنيم. جوليا رابرتز و مگ رايان رو هم اشانتيون همين‌جوری مجانی می‌بينيم. اما بعضی فيلما گرون‌ترن. فيلمای بونوئل و گدار اينا هر کدوم دو برابر قيمته نرخشون. فک کن! يه دوره‌ی کامل تارکوفسکی چه قد می‌تونه پروژه‌ی پول‌سازی باشه!
عوضش يه دوره فرندز کاملا مجانی از آب درمياد!!

پ.ن. امممم، اگه اموراتم با فيلم‌بينی نگذشت، حاضرم روزا به صورت پارت‌تايم به جای مردم پست بنويسم تو وبلاگاشون. اونم بستگی به ژانرش قيمتش فرق می‌کنه. ژانر رمانتيک و دراماتيک و تخماتيک: نيم‌بها. پست‌های مغزدار و محترم و حرفی برای گفتن‌دار: سه برابر قيمت!
اين شغل رو الان که يه دور اسکرول کردم پايين به ذهنم رسيد!
..
  




من ازون تی‌شرت خوشگلايی که تن خود استاد گرامی‌جان بود دلم می‌خواست. همه‌شون رنگای منن. ولی چيزی که اون خريده يه تاپ با زمينه‌ی سفيده و من آدم تاپ‌سفيدپوشی نيستم، حالا هر چه‌قدم گرافيکش خوشگل باشه!

امروز ازون روزای سوئيتی و مهربونيتش بود. بعد من هی داشتم با آقای فاز دو مقايسه‌ش می‌کردم. هردوشون معمارن. اين اولی به شدت محترم و مؤدبه، از ميزان قابل قبولی فرهيختگی برخورداره، دارای استانداردهای فيزيکی مناسبه، تون صداش قشنگه، رمانتيک و مهربونه، قابل معاشرت و قابل پرزانته‌ست، زود قهر می‌کنه. آقای فاز دو ادبياتش کاملا عمرانيه، پدرسوخته‌گی و دختربازی‌ش تابلوه (البته من فکر می‌کنم ظاهرش غلط اندازتر از اصل ماجرا باشه)، فرهيختگی مرهيختگی‌شو من تا حالا نديده‌م، فيزيک ظاهری‌ش نسبتا تعطيله، تون صداش قشنگ نيست ولی خش داره، خيلی مهربون و دلسوزه و فک کنم رمانتيسمش هم از همين نوع پرکتيکالش باشه، چون آدم مؤدب پاستوريزه‌ايم اصلن نمی‌تونم کلاما با هم‌چين آدمی معاشرت کنم و پرزانته اينا هم که عمری، باجنبه و رک‌ه و می‌شه باهاش دو کلوم حرف حساب زد (البته بدی‌ش اينه که سريعا می‌ره تو فاز غيرپاستوريزه).
بعد معاشرت و کار با استاد اولی مطبوعه، با دومی اما به شدت جذاب!
..
  




يونجه‌هايی همه سبز
يونجه‌هايی همه تُرد
يونجه‌های بی‌لَک
يونجه‌های سرخوش
..
من چه گاوم امروز

صحراب
..
  




آه
حسنک؟
کجايی؟!
..
  




من به شدت معتقدم اين گاو محترمی که ما ديشب استيکشو خورديم، جنون گاوی‌ای چيزی داشته. خلاصه که اصن از ديشب تا حالا جنون گاوی‌مه! هم‌چين بفهمی نفهمی کلی هم داره فاز می‌ده!
مااااااااااااااااااا
..
  




خوب من فقط يه سؤال برام باقی مونده بود که اونم حل شد به سلامتی. اين که طرف آفيس نداره، هوم‌آفيس داره! بنابراين طبيعيه که بخواد منم باهاش همکاری کنم حتما!
..
  




اين پدرجان اصولا فکر می‌کنه کامپيوتر يه دکمه داره که از توش نقشه مياد بيرون! تا هم می‌ريم حرفی بزنيم زمان خودشونو می‌کوبه بر فرق سر ما که بايد پای نور فانوس با راپيد نقشه می‌کشيدن!
از راه رسيده اومده بالا سر من که يه سری توالت فرنگی بذار تو اين سرويسا می‌خوايم نقشه رو بفرستيم واسه تاسيسات. هی بالا پايين می‌کنم می‌گم آخه پدر جان، به جان شما راه نداره، جا نمی‌شه اين تو. بايد محض رضای خدا يه سی سانتی با اين ديوار فاصله داشته باشه طرف بتونه پاشو بذاره آخه! می‌گه عيب نداره، تو بکش، طرف می‌شينه پاشو ميندازه رو پاش!
با اين حساب لابد شيلنگ هم مثه اين پمپ‌بنزينا بايد به صورت کشويی از سقف آويزون باشه ديگه!!
..
  




...و ناگهان در آن لحظه سس هزارجزیره به روغن مایع، تخم مرغ، سبزیجات، رب گوجه فرنگی، شکر، سرکه، نمک، ادویه، آبلیمو، بنزوات سدیم و سوربات پتاسیم تبدیل شد.

آنان به اتفاق از کوه پایین آمدند و به جزایر متبوع خود مراجعت کردند.

[+]
..
  



Saturday, September 15

دوستَت دارم … و پرانتز را می‌بندم [بخش‌هایی از یک شعر]

نِزار قبّانی [1998 – 1923]

2
تو آن عادتِ نوشتنی كه علاجی ندارد
عادتِ اشغال و مالِك‌شدنی
عادتِ سُكنا‌گُزیدن
عادتِ كشورگُشایی و خون‌ریزی
عادتِ وحشی‌گری
تو آن عادتِ ارّه‌واری كه در گوشتِ كلماتم فرورفته‌ای
یا تو باید روانه‌یِ سفر شوی
یا من رختِ سفر می‌پوشم
یا نوشتن به سفر می‌رود.

5
تو آن زبانی
كه تعدادِ حروفت تغییر می‌كند
هر روز
ریشه‌هایت
تغییر می‌كنند
هر روز
مُشتق‌هایت
شیوه‌یِ اِعراب‌گُذاری‌ات
تغییر می‌كند
هر روز.

6
تو آن كتابتِ پنهانی
كه جُز عاشقانِ ثابت‌قدم
نمی‌شناسندش
تو آن كلامی
كه هرلحظه كلامِ خود را تغییر می‌دهی.

9
آی ای زنی كه مثلِ نانِ عسلی
عجین شده‌ای
با زنانگی‌ات
عجین شده‌ای با خونِ شعرهای من
با خونِ شهوتِ من
آی ای زنِ همیشه سرگشته
كه ابتداهایت باطل می‌كند نهایت‌هایت را
ابتدایت، نهایتت را بی‌اعتبار می‌كند
و لبِ پایینت
نیست و نابود می‌كند
لبِ بالا را.

10
آی ای زنی كه بینِ دوزخ و دوزخی دیگر
مُعلّق رهایم می‌كنی
ای زن‌ ـ‌ تَنگنا
ای زن ـ دِرام
ای زن ـ جُنون
می‌ترسم كه دل به تو بسپارم.

[+]
..
  




خوب خير سرم وبلاگمو قورت دادم بس‌که چارراه پارک‌وی شده بود. بعد اما اين آدرسه رو هم بخوام دوباره به همه بدم که می‌شه همون که!
×××
وقتی آدم مدام پای کامپيوتره و جی‌ميلش دائم‌البازه، ميل‌هايی که می‌رسه رو در طول روز خورد خورد می‌خونه و خوب، مزه‌ی خودشو داره. اما کافيه دو روز تو نت نيومده باشی و بعد بری سراغ جی‌ميل با ده کيلو و نيم ميل توش، مزه‌ش دقيقا مثه باز کردن در بسته‌ی تمبر هندی می‌مونه!
×××
من چه اسبم امروز..
..
  



Thursday, September 13

يه سؤال ديگه!
من نمی‌فهمم ازين‌ور هی می‌گين اين مزخرفا چيه تو وبلاگت می‌نويسی و فهيمه رحيمی و اينا
بعد ازين‌ور هنوز آب اسباب‌کشی‌م خشک نشده ميل و آف‌لاين که آدرس جديدت کو!!
مخصوصا با شخص شمام، الاغ عزيز! لينک نمی‌دم که ضايع نشی!!

پ.ن. اليزه جان، کم کم داره ليست معتادين تکميل می‌شه!
..
  




من يه سؤال!
فقط همين جی‌ه يا نقاط ديگه‌ای مثه اچ و آی و اينا هم هست؟!
..
  




ما عقل‌کل‌ها

سهو عامیانه: میلی ناخودآگاه در ما هست، که هرچیزی را که خودمان می‌دانیم، سواد و آگاهی ِ اصلی- مرجع- به حساب بیاوریم و دیگری‌ای را که فاقد آن است ، ناآگاه و عامی.اما معمولاً چیزهایی را که خودمان نمی‌دانیم ، به‌کل یادمان می رود حساب کنیم.یا چون ما نمی‌دانیم٬ پس مهم نیستند و اصلاً به‌حساب نمی‌آیند.


تلاش مجدانه: بعضی ها جدی‌ترین کاری که در زندگیشان می کنند این است که به دیگران ثابت کنند بی‌سوادند.باقی آدمها برای پیشرفت کردنشان به هیچکس اندازه‌ی این‌ها مدیون نیستند.


زور مذبوحانه: بعضی‌وقت‌ها به‌زور می‌خواهیم فکر٬طرح٬ یا ایده‌‌ای را که تازه انتخاب کرده‌ایم غالب خودمان کنیم. بدون اندازه زدن٬ لباس حاضر و آماده را می‌پوشیم و نمی‌فهمیم چرا بهمان نمی‌آید٬ درزهایش می‌شکافد یا به تنمان زار می‌زند.
یا تنبلیمان می‌آید یکی به‌ قواره‌ی خودمان بدوزیم یا اصلاً دوختن بلد نیستیم.


انتظار بی-صبرانه: آدم خیلی زود به انتظار کشیدن عادت می‌کند. جوری که اگر زیاد منتظر چیزی بشود ٬ وقتی بالاخره به آن می‌رسد٬ دیگر اصلاً آمادگی داشتنش را ندارد.
یا دیگر به‌کل از‌پا درآمده و داشتن آن دیگر به‌کارش نمی‌آید یا فضای خالی‌ای را که برای آن داشت قبلاً با چیزهای دیگر پر کرده‌‌است.


توجیه رندانه: میل به مدام از اول شروع کردن٬ ازین‌ شاخه به آن شاخه پریدن نیست. شور حرکت است. جستجوی لذت زندگی است.
شوق تجربه است نه حرص بدست آوردن.رفتن است نه به جایی رسیدن.


نتیجه‌گیری عالمانه: هرکسی برای خودش کلی عقل‌کل است.گفتن ندارد!
اما چیزی که هست٬اصلاً مهم نیست که در زندگیمان کاری انجام بدهیم یا نه٬ اگر عرضه‌ی لذت بردن از آن را نداریم.
..
  




نمی‌دونم کس ديگه‌ای هم اين حس منو داشته تا حالا يا نه، اين پروست رو که می‌خونم به شدت حس آشپزی‌م تحريک می‌شه!! يعنی رسمن آشپزيم می‌گيره‌ها!!
اينه که يه فقره کتاب مستطاب هم به اکسسوری‌های اين جست‌وجو اضافه شده. می‌ترسم تا به جلد آخرش برسم يه چمدون کتاب اتچ شده باشه بهش!
..
  



Wednesday, September 12

اين «سکس و فلسفه»‌ی مخملباف -از ايده‌ی کرونومترش که بگذريم- رسما مزخرف بود. نمی‌تونم درک کنم واقعا خودش که نشسته فيلمشو ديده حرص نخورده از اين‌همه تصنع و ليزی!!
اين کتاب آخر اسماعيل فصيح هم ايضا!
my life without me رو دوستمش بود اما.



THINGS TO DO BEFORE I DIE.
1. Tell my daughters I love them several times.
2. Find Don a new wife who the girls like.
3. Record birthday messages for the girls for every year until they're 18.
4. Go to Whalebay Beach together and have a big picnic.
5. Smoke and drink as much as I want.
6. Say what I'm thinking.
7. Make love with other men to see what it's like.
8. Make someone fall in love with me.
9. Go and see Dad in Jail.
10. Get false nails. And do something with my hair.

..
  




دم آقای فاز دو گرم. به شدت معرفت به خرج داد و دو شب تمام تا صبح بيدار بود و نجاتم داد حسابی. خوب البته درسته که هم‌چين بی‌حاشيه هم نبود الطافش، اما ديگه فهميده‌م که آقا جون، همينيه که هست. طبيعيه که اون از من خوشش بياد، بی‌خوديم نبايد عذاب وجدان بگيرم. با اين‌که يه عالمه هم اصرار کردم که حق‌الزحمه‌ش چه قد می‌شه، نگفت که نگفت. ديگه وقتی ديد من خيلی دارم پافشاری می‌کنم، گفت آقاجون، اصن من اين‌کارو واسه دل خودم کردم!
خوب چيکار کنم منم ديگه. واسه دل خودش کرده! خدا خيرشم بده. تا جايی که هر دو در رضايتيم، مشکلی نيست ديگه. هم اون به مراد دلش رسيده، هم من کارم راه افتاده. ديگه خودآزاری و خودکاوی و خودبررسی‌کنی نداره که!
..
  



Tuesday, September 11

هوا گرگ و ميشه.. از اون هواهای سيگاری ِ قهوه-لازم.. هوای سرد و تميز از لابلای پرده خودشو پهن می‌کنه کف آشپزخونه و ناخوداگاه انگشتای پامو می‌چسبونم پشت زانوم از سرما.. ساقه‌های ترد و برگ‌های سبز کم‌رنگ کرفس رو جدا می‌کنم، خردشون می‌کنم و می‌ريزمشون تو مخلوط کن.. امروز به عنوان جايزه دو تا ليمو ترش کوچيک هم می‌چکونم توشون.. دکمه‌ی مخلوط‌کن رو می‌زنم و بوی کرفس و ليمو قاطی هوای سيگاری قهوه-لازم دم صبح می‌شه..
يه هم‌چين دم ِ صبحی می‌دونی چی کم داره؟ تُست برشته و قهوه‌ی ايرلندی و جلال آريان!
..
  




ديدی يه وقتايی آدم می‌ترسه واسه يکی آف‌لاين بذاره نکنه از بخت بد طرف طرف آن‌لاين باشه؟!
درست مثه وقتايی که داری رو انسرينگ طرف پيغام می‌داری و خدا خدا می‌کنی يه هو وسط کار گوشيو بر نداره!
يا تلفن می‌زنی و دعا می‌کنی خونه نباشه يا گوشی‌ش خاموش باشه!

زندگی واژگونه‌ای شده خلاصه!
..
  




Lighting

در زندگی تصويرهايی هست که ديدن‌شان آدم را نااميد می‌کند از زندگی و هر چه در آن است.. همين‌جوری‌هاست لابد که گفته‌اند هر قدر کم‌تر بدانی، شادتری.
..
  




.the man without a woman is invisible in your world; he lives in one of his own, a world without women
[+]
..
  



Monday, September 10

چگالی اين دو سه روز به شدت بالا بود، به طوری که ديگه امروز به زور خودمو سر پا نگه داشتم و به سلامتی تا فردا شب هم از خواب خبری نيست. حالا همه اينا به کنار، اما گفتگوی کارشناسانه‌ی ديشب آقای فاز دو به سلامتی برگ جديدی در صحنه‌ی روابط من گشود و تازه می‌تونم قدر سعه‌ی صدر و بردباری استاد گرامی رو بفهمم.
اين دوستی از پنج ساله‌ی دوم انگار هم‌چين هم در عمل خوشايند نيست. با تجربه‌ی ديشب پستم رو رسما پس می‌گيرم و فراخوان خصوصی می‌دم ازين به بعد. هر پروسه‌ای بهتره مراحل طبيعی خودش رو طی کنه. اين‌جوری آدم لااقل تکليف خودشو می‌فهمه!

اين رفيقمون معتقده که مشکل از خود منه. خودمم که باعث می‌شم طرف يه هو پسرخاله بشه و بخواد از در دوستی وارد شه. خودم اما معتقدم آدم جدی و رسمی‌ايم تو محيط کار، و رفتارم جوری نيست که نشونه‌ی نخ دادن باشه. حتا مطمئنم که به بداخلاقی و خشکی هم معروفم در مقايسه با بقيه. اما به هر حال ظواهر امر حاکی از اينن که حق با اين رفيقمونه و راستش زياد خوشايند نيست هم. بايد يه چيزی تو من عوض شه که اون گارد اصلی رو زودتر نشون بده شايد، نمی‌دونم. شايدم وبلاگ‌نويسی باعث شده که تو حرف زدن راحت‌تر و رک‌تر باشم. مخوصا وقتی طرف هم نسل خودم باشه، خيال می‌کنم می‌شه باهاش مچورانه حرف زد بدون اين‌که دچار بدفهمی بشه. گفتگوی ديشب نشون داد که نه، طرف به هر حال دچار بدفهمی می‌شه، بايد جمعش کنی و هر جا می‌بينی داره می‌ره تو خاکی، سر خر رو برگردونی تو جاده. هندل کردنش مهم نيست، کاری هم نداره؛ اما چيزی که الان برام مسأله شده همون تصوير اوليه‌ايه که باعث می‌شه استارت بخوره هم‌چين قضايايی. کم کم داره به شدت بهم بر می‌خوره راستش!!

برم بشينم يه خورده عوضم کنم.
..
  



Sunday, September 9

هيچ لذت اصيلی بی‌درد ممکن نيست.

گاهی بايد سی و دو سال زندگی کنی فقط برای چند دقيقه‌ی کوتاه، تا به خود بيايی و فکر کنی: ارزشش را داشت.
زندگی هنوز ارزش زندگی کردن دارد، به خاطر همان چند دقيقه‌های کوتاه گاه به گاه.
..
  




از يه زمانی به بعد، يه فولدری رو سيستم حسی من نصب شده که به صورت کاملا اتوماتيک در لحظات حساس و رمانتيک زندگانی از خودش مگس تراوش می‌کنه و خوب جايی که بايد راکورد صحنه حفظ بشه و حسه هم‌چنان تو ژانر محترمانه و رمانس باقی بمونه، بخش توليد ابتذال من به شدت فعال می‌شه و صحنه رو به باد می‌ده از اساس! فک کنم در زندگی قبلی نه تنها يه قورباغه بودم، بلکه يه قورباغه‌ی دلقک بوده‌م و استند-آپ کمدی‌ای چيزی هم اجرا می‌کردم احيانا!
×××
هاها.. نمی‌تونم جلو خودمو بگيرم و ننويسم که «مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد»! خوب نمی‌شد اينم بنويسن تو کتابا لطفا؟!
×××
اين رفيق ما به اين نتيجه رسيده که خيلی خوبه من رو به صورت يه کنسرو داشته باشه، ولی لطفا زبونم جزو محتويات نباشه!
×××
ديدی اندازه‌ی دست آقايون چه قشنگ سايزبندی داره؟!
×××
اممم.. تا حالا کسی موقع سکس نامجو گوش داده؟
×××
من بدی هستم، اما بد نيستم به‌خدا!
×××
دوباره اين‌جا شد چارراه پارک‌وی!

پ.ن. آقا اين که تعداد پست‌های من در روز گاهی اين‌قد زياد می‌شه اصن تقصير من نيست. جريان از اين قراره که اين پست‌های پايينی رو من ديشب نوشتم که چون نصفه شب بود به تاريخ امروز پابليش شد؛ و الان که عملا فردای ديشبه باز دوباره پستم گرفته که اما چون هنوز زوده و نصفه شب نشده، بنابراين باز فردا نيست و به تاريخ همين امروز که با ديشب يکی شده پابليش می‌شه!

پ.ن.دو. آره، می‌دونم خودمم. به نظرم کمی تب دارم!
..
  




حتماً تا حالا پیش اومده که بین وبلاگ‌ها مطلبی رو ببینین و به‌قدری خوشتون اومده باشه که با خودتون بگین "کاش این رو من نوشته بودم."...
خب. بعضی‌ها در این مواقع کار خودشون رو راحت می‌کنن: اون مطلب رو برمی‌دارن و می‌ذارن تو وبلاگ خودشون.
و بعضی‌ها هم کار خودشون رو سخت می‌کنن...
[+]
..
  




...ما وقتی این‌ور و اون‌ور عکس زن‌های برمه‌ای رو می‌بینیم که توی گردنشون بیست سی‌تا النگو گذاشتن تا دراز بشه، یا زن‌های ترایبال آفریقایی رو، که توی لبشون بشقاب میوه‌خوری کار می‌ذارن، به اونا به چشم «فریک» نگاه می‌کنیم و می‌خندیم در حالی‌که مردهای خودشون برای چنان لب و گردنی، گه جامه دریدی گل.
[+]
..
  




صدای بعضی آدم‌ها فقط طول دارد و عرض، بی هيچ عمقی، بی هيچ فراز و فرودی.
اما بعضی ديگر صداشان هُرم گرما دارد و ذوبت می‌کند. چشم‌هات را می‌بندی و صدا را در دهانت مزه‌مزه می‌کنی. جرعه‌هايی کوچک، آهسته، آرام.

امشب از آن شب‌هاست که دير صبح می‌شود..
..
  




می مخور
با همه کس
تا نخوری* خون جگر


*نخورم
..
  



Saturday, September 8

پروسه‌ی وبلاگ‌نويسی من معمولا از سه حالت خارج نيست.

حالت اول- اين حالت که البته در نوع خود پديده‌ای نادر محسوب می‌شود، از تحريک بعضی سنسورهای حسی و برخوردشان با لايه‌های مغزی به وجود می‌آيد. اين رفت و برگشت ذرات پراکنده‌ی حسی به سوی مغز باعث نگارش تعداد محدودی پست-نما می‌شود که معمولا در پرده باقی می‌مانند.

حالت دوم- در اين حالت برخی از سوژه‌های معلق در هوا از طريق يک کانکشن داخلی به ديواره‌ی خارجی مغز برخورد کرده و پست مورد نظر از طريق يک ناودان مستقيما به اديتور بلاگر منتقل می‌شود. اين دسته از پست‌ها که صرفا با مغز از طريق پيام نور در ارتباط هستند دارای مضامينی دو پهلو و ايهام‌دار بوده، حواس خواننده را به صورت کاملا زيرپوستی تحت‌الشعاع قرار می‌دهند.

حالت سوم- در اين حالت که حالت غالب نيز ناميده می‌شود، سوژه‌های بازيافتی ساعت نه شب پس از عبور از مناطق بيرونی کاسه‌ی سر، از طريق يک لوله‌ی روکار بدون هيچ مکث و تأملی تلپ وارد اديتور بلاگر شده و به همان سرعت دچار پديده‌ی پابليش شدگی می‌گردند.

از اين رو پيشنهاد می‌شود از هرگونه جدی گرفتن مطالب اين وبلاگ به شدت پرهيز کرده، از تجزيه، تحليل و احيانا تفسير مطالب نيز خودداری نماييد.
..
  




ميل‌های جين‌جين هزار کيلومتری‌ان.. يه بازی قديمی سه چار ساله.. ميل‌هايی که فقط مال منن.. ميل‌هايی که هر بار می‌گم کاش می‌شد پابليششون کنم.. ميل‌هايی که خنده‌ی جوليا رابرتزوار ميارن با خودشون.. ميل‌هايی که نويسنده‌شون فقط می‌تونه يه جين‌جين باشه و بس.
..
  




گاهی وقتا تون صدای اون‌ور خط به شدت از «به ته کشيدگی» رابطه حکايت می‌کنه. از «به ته کشيدگی» تا «به ته رسيدگی» هم راه زيادی نيست.
..
  




فراخوان عمومی

نظر به اين‌که تعداد دوست‌های بريک-آپ‌ناپذير من در حال ميل‌کردن به سمت صفر می‌باشد، به تعدادی (يا حداقل يه دونه محض رضای خدا!) دوستی بريک-آپ‌ناپذير با شرايط ويژه* نيازمنديم.

شرايط ويژه:
دوستی مورد نظر از پنج ساله‌ی دوم شروع شود. (يعنی تمام قرطی‌بازی‌ها و ادا اطوارهای اول آشنايی، انجام‌شده در نظر گرفته شود؛ و دوستی مورد نظر از بخش مچورانه‌ی ماجرا ادامه پيدا کند.)
مشترک مورد نظر محض رضای خدا ساکن پايتخت باشد و حداقل تا پنج سال آينده قصد تحقيق درباره‌ی رنگ آسمان سرزمين‌های آن‌ور آب را نداشته باشد.
دارای استاندارد مناسب باشد. (اين قسمت در بخش مصاحبه‌ی حضوری بررسی می‌شود.)
..
  



Friday, September 7

قابل توجه قبول‌شدگان امروز صبح معماری دانشگاه تهران:
با عرض تبريک و تسليت، به جای سور قبولی يک فقره از تابلوهای نقاشی خود-کشيده‌ی شما به عنوان هديه به شدت پذيرفته می‌شود!
..
  




مهمونی نرفتن روز جمعه و تو خونه تک و تنها نشستن و همه چی رو بی‌خيال شدن و «طرف خانه‌ی سوان» رو خوندن درست مثه اين می‌مونه که لثه‌ی فک پايينی‌ت يه آفت زده باشه و تو علی‌رغم اين‌که مواظبی چيزی نخوری که سوزشش رو زياد کنه اما هراز گاهی زبونت رو بچسبونی بهش و اون درد آميخته با لذت رو مدام تجربه کنی.
×××
اعتراف می‌کنم که خاطرات سيلويا پلات رو هم گذاشته‌م دم دستم و هر وقت که پروست خميازه‌ش می‌گيره لابلای سطرهای کتاب، يه خورده با جملات زير-خط‌کشی-شده‌ی اين رفيقمون زنگ تفريح می‌دم به خودم. اين کتاب وبلاگی‌ترين کتابيه که تا حالا ديده‌م.
×××
...صدايی که از پشت تلفن می‌شنويم هميشه در حال عزيمت است. اين صدا ما را دو بار تنها می‌گذارد: يک بار با آوايش و بار دوم با سکوتش: حالا نوبت کی است که صحبت کند؟ هم‌آهنگ با هم سکوت می‌کنيم: تجمع دو خلأ. صدای پشت تلفن هر لحظه می‌گويد: می‌خواهم تو را تنها بگذارم.

رولان بارت
×××
مدت‌ها بعد از زمانی که ماريا مرا ترک کرده بود، برای اولين بار با خانمی آشنا شدم که روی طول موج خودم بود.*
.
.
سپش توی چشمانم نگاه کرد و گفت که خواهشی از من دارد، خواهشی که تمام مدت زندگی بايد به انجام آن متعهد می‌شدم. از اين حرف تمام بدنم لرزيد، برای اولين بار در زندگی آماده‌ی چيزی بودم که يک عمر طول بکشد، از واژه‌ی طول کشيدن خوشم آمد، به نظرم واژه‌ی جالبی بود.
.
.
يک عنکبوت همه چيز را از خودش به بيرون می‌تند. چيز غريبی‌ست عنکبوت بودن، يک گلوله نخ در شکمی زنده داشتن، و هر روز آن را تنيدن. البته تمام نويسنده‌ها چنين نيستند. بعضی از آن‌ها به مورچه‌ها می‌مانند؛ آن‌ها از هر جايی چيزی می‌آورند و خود را مالک اين مجموعه‌ی گردآوری‌کرده‌شان می‌دانند.

مرد داستان‌فروش

پ.ن. اين که «طرف روی طول موج خودمونه» به شدت قابليت در-دهان-افتادگی رو داراست!
..
  



Thursday, September 6

اَه، لعنتی! چرا نمی‌توانم زندگی‌های متفاوت را مثل لباس امتحان کنم تا بفهمم کدام بهتر است و به من می‌آيد؟

سيلويا پلات
..
  




زنی که درون من است سر به عصيان برمی‌دارد و لگد می‌کوبد به جداره‌های داخلی روحم، چنگ می‌اندازد و دندان به هم می‌سايد. زنی که بيرون من است اما لبخند می‌زند به مرد و رويش را برمی‌گرداند و بی‌کلام به کارش ادامه می‌دهد. زن بيرون ديگر چم و خم زندگی را از بر شده، به کولی‌گری‌های آن ديگری توجهی ندارد. ياد گرفته همين است که هست؛ و تازه همين که هست می‌توانست هزاربار بدتر از اين هم باشد. زن ساکت می‌ماند تا مردم دنيای بيرون نگاهش کنند، به او لبخند بزنند و حسرت خوشبختی‌ش را داشته باشند. زن درون اما هنوز و هر روز دندان به هم می‌سايد و چنگ می‌زند بر رشته‌های دلم.

زن بی‌اجازه
..
  



Wednesday, September 5


..
  




ديدی آدمی هم که حتا پوستش قد کرگدن کلفته و نان-سنس‌ه و اينا، بعد يه وقتايی، يه وقتای خيلی کمی، بدون اين‌که ديگه دست خودش باشه پوستش ترک می‌خوره و يه حس‌های ظريف و عميقی جوونه می‌زنن بيرون از لای اون ترک‌ها؟
بعد اگه اون جوونه‌های سبز کم‌رنگ يواش ترد و شکننده رو آب بدی، ممکنه کم کم جون بگيرن و برا خودشون يه پا نهال بشن، اگرم نه که خوب هيچی، مثه هميشه خشک می‌شن و سر ترک‌ها هم مياد و دوباره پوست کرگدنه می‌شه مثه روز اول.
..
  



Tuesday, September 4

دیدی یه سری آدما خیلی بیشتر از سهمیه‌شون دوست‌داشتنی‌اند؟
که همه‌ی آوما خیلی دوستشون دارن و وقتی ازشون می‌پرسی که خب چرا اینو اینقد دوسش دارین نمی‌دونن چرا؟
ازین آدما که لبخند که می‌زنن دلت می‌خواد لبخندبک کنی بهشون؟
ازینا که می‌دونی بغلشون که کنی از همه‌ی دنیا بهتر و آرومتره؟
عاشقم به اونا
لطفا اونا فعلا نمیرن هیشکدوم

ماهی
..
  




اصنا
من همين‌جوری‌شم می‌ميرم واسه سوغاتی.. چه برسه به اين‌که واقعن يه چمدون گنده باشه، همه‌ی همه‌ش مال من.. چه برسه‌تر به اين‌که واقعن مامان طفلی فقط رفته باشه تامی و هر چی قرمز توش ديده بارکرده باشه آورده باشه در حد صادرات..
بعد واسه همين من امشب هی دارم می‌ميرم.. مجبورم دوباره واسه فردا صبح ساعت کوک کنم!!

در ضمن لطفا زودتر هوا سرد شه، پليورمه شديدلی!
..
  



Monday, September 3

چند وقت پيشا يه تی‌شرت تن استادم ديدم که خيلی خوشگل بود. طرحش طرح نستعليق بود با افکت‌های گرافيکی دل‌چسب. بعد حالا اين آقای طراح يه نمايشگاه گذاشته از لباس‌های طراحی شده‌ش که ظاهرا شامل تی‌شرت و تاپ و مانتوه، از چهاردهم تا شونزدهم شهريور، ساعت نه صبح تا نه شب. آدرس: شهرک غرب، خيابان هرمزان، سالن اجتماعات برج حافظ.
..
  




عجيبه که صبای زود ساعت شيش محيط اتوکد اين‌قد شبيه اديتور بلاگر می‌شه!
مشکل ديگه اين‌جاست که صبای زود ساعت شيش انگار هيچ دو منحنی‌ای حاضر نيستن همديگه رو قطع کنن؛ پس آدما زاويه‌ی بين دو ديوار ناعمودبرهم رو صبای زود از کجا بايد پيدا کنن؟
..
  




سلام من مونا هستم 24 ساله از تهران
زیبا خوش اندام . لیسانس حقوق دارم . شنا و رزمی کار میکنم . دنبال یه دختر لز که تو همه چیز با هم باشیم نه فقط سکس.
راستش آدم میترسه با هر کسی رابطه داشته باشه . دنبال یک دختر خوب و خوش اندام و مهمتر اینکه سالم میگردم .
کسی که دلش نخواد تو رابطمون پای پسری وسط باشه .
اگر لز هستی یا کسی رو با این شرایط میشناسی آیدی منو بهش بده.
شاد و پیروز باشید...

پ.ن: خوب حالا تا دو سه خط اولش مشکلی نبود. اما قسمت سختش اين‌جاست که نبايد توی رابطه‌مون پای پسری وسط باشه! خوب من هميشه عقيده دارم آقايون راحت‌تر می‌تونن پای يه پسر ديگه رو تو رابطه تحمل کنن. سرشاخ‌شدن سر اين قضيه با يه خانوم قطعا سخت‌تر و عواقب‌دارتره. با اين تفاصيل در صبح به اين زودی عجالتا به زندگی استريت خودم ادامه خواهم داد!
..
  




يکی از دردناک‌ترين کارهای تاريخ بشريت همانا ساعت کوک کردن برای صبح زود از خواب بيدار شدن جهت نقشه کشيدن به دليل تمام ديروز را از صبح تا شب ول گشتن و عصر در کافه سيگار کشيدن و سيگار ديگران را استشمام کردن در حدی که با سرگيجه به خانه برگشتن و حوصله‌ی کار کردن نداشتن و به جايش «مرد داستان‌فروش» خواندن و يک ساعت تلفنی حرف زدن و يازده و نيم شب تازه قورمه‌سبزی خوردن و تا پاسی از شب L'appartement ديدن و دوباره بعدش «مرد داستان‌فروش» خواندن و تمام طول روز و عرض شب را عذاب وجدان داشتن از بابت نقشه نکشيدن است!



يکی دست و دل منو به کار ببرونه پليز!
..
  



Sunday, September 2

وقتی کسی که دوستش داریم می‌میرد٬ دیگر هیچوقت نمی‌بینیمش و سخت دلتنگش می‌شویم. کاش همیشه فقط دلتنگ کسی بشویم که زنده‌ است و فقط ما دیگر هیچوقت نمی‌بینیمش.
[+]
..
  




من يه دفتر جيگر سوغاتی گرفته‌م که کاملا قادره با وبلاگ رقابت کنه و آدم همين‌جوری که نيگاش می‌کنه، نوشتنش می‌گيره؛ فقط بدی‌ش اينه که سکيوريتی وبلاگ رو نداره.
از اون دفتراست که بايد توش فقط با بيک آبی بنويسی، که رد خودکارت رو صفحه‌ی بعد بيفته و فشار دستت از روی کم‌رنگ پررنگی‌ کشيدگی‌ها و سرکج‌ها معلوم بشه.
از اون دفترا که ده سال ديگه که جلدشون کهنه شد و ورقاش پر شدن و يه عالمه حاشيه‌نويسی بود توشون، تازه جاافتاده و جذاب و باکلاس می‌شن، مثه يه مرد چهل‌ساله با موهای جوگندمی!
بعد حالا قراره بشه دريمز بوک؛ نه که من هر چی رو که با جزئيات تجسم کرده‌م و نوشته‌مشون، برام اتفاق افتاده‌ن دونه به دونه؛ اينه که حالا اين دفتر شطرنجی مشکی جلد چرمی هم قراره بشه چراغ جادو و دريمزها رو کام ترو بکنه، فقط لطفا به موقع، نه مثه هميشه خيلی دير!
فقط يه مشکلی هست، اولين نوشته‌ی توش چی باشه؟
..
  




بعضی دوستی‌ها بريک-آپ ناپذيرن ديگه. يعنی اون‌قدر بلاهای مختلف سر اين رابطه اومده و دچار اصطکاک‌ شده و صيقل خورده و باد و بارون ديده، که ديگه عايق شده در برابر هر اتفاقی و هر شرايطی. من اون‌وقت کلی دوستمشونه اين مدل دوستی‌هامو.
بعد خودمم خوب می‌دونم که آدم رابطه-ناپذيری هستم، مخصوصا تو روابط لانگ‌ترم يه خورده سر و کله زدن باهام سخته؛ ولی به خدا قدر اين دوستی‌ها رو ديگه لااقل خوب می‌دونم. فقط نمی‌دونم چرا کتبی‌م بهتر از شفاهی‌مه!
..
  




ديدی يه وقتايی اون‌قد آروم می‌مونی و تکون نمی‌خوری که تمام جِرم‌ها و ناخالصی‌هات رسوب می‌کنن و لِرد می‌بندن و تو سبک می‌شی و خيال می‌کنی از دستشون خلاص شدی؟
بعد ديدی يه وقتايی با يه تکون، دوباره تمام رسوب‌ها ميان رو و روز از نو روزی از نو؟
بعد يه وقتاييم تمام آبت تبخير می‌شه و تو رسوب می‌کنی وسط تمام ناخالصی‌هات و جِرم می‌گيری و ديگه هيچی هم نيست که تکونت بده..
..
  




يک ماهی آندرستندينگ وقتی قفل در خونه‌شو عوض می‌کنه، کليدشو می‌ذاره زير پادری‌ای، جايی، که آدم نمونه يه عالم وقت پشت در بسته!
صدا مياد بانوجان؟
..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017