Desire Knows No Bounds




Friday, July 4, 2008

استاد می‌گويد هر آدمی در اين دنيا جفت خودش را دارد. دوستم می‌گويد ديدی چه‌همه آدم‌ها، و لابد بيشتر خانم‌ها، خانم‌های متأهل با اين پستت هم‌ذات‌پنداری‌تر کرده‌اند؟ انگار مردم ته‌دل‌شان غر جمع شده حسابی. می‌گويد لابد خانم‌ها بيشتر باور دارند اين نيمه‌ی گم‌شده‌ی کذايی را. مردها زودتر نااميد می‌شوند. يا يکی هم پيدا می‌شود مثل من که اصولن خيلی اعتقادی ندارد به وجود هم‌چين نيمه‌ای. دوستم فکر می‌کند آدم‌ها خيلی خيلی که شانس بياورند يکی را پيدا می‌کنند که کم‌ترين اصطکاک را باهاش داشته باشند و بيشترين اورلب را و قابليت هم‌زيستی مسالمت‌آميز را. که تازه آن هم نياز به هزار کيلو زمان دارد، شايد هم بيشتر. تازه هيچ تضمينی نيست ده سال بعدترش همان‌جورِ اولش بماند، آدم است ديگر. دوستم می‌گويد ولی انگار خانم‌ها-ی متأهل- بيشتر از بقيه هنوز ته دل‌شان به اين سوار سفيدپوش اسب ابلق فکر می‌کنند. که هنوز خيال می‌کنند اگر آقای ايگرگ جای آقای ايکس‌شان بود، دنيا جای زندگی‌تر می‌شد. دوستم دلش می‌خواهد به اين خانم‌ها بگويد «آسمانِ همه‌ی آقاها -ايکس و ايگرگ و زد- همين رنگ است.» توفيرش خيلی کم‌تر از آن است که بيارزد به ريسک تغيير.

وسط حرف‌هاش که نمی‌پرم، اما با خودم فکر می‌کنم اين دوست ما نسبيت را کلن تا ته مصرف کرده. يعنی هر چی ازش بپرسی، جلوجلو می‌توانی جوابش را حدس بزنی که من کلن اعتقاد خاصی ندارم؛ حالا می‌خواهد آن چيز خدا باشد، حليم‌بادمجان باشد، دفتر صدبرگ باشد يا نيمه‌ی گم‌شده و الخ. يعنی يک‌جورهايی با اين مانيفست «کنارگذاشته‌گی تمام مباحث حرکت‌برانگيز دنيا»، تکيه داده عقب و سيگارش را دود می‌کند و چه‌می‌دانم، لابد گه‌گاهی خميازه‌ای می‌کشد و کله‌اش را هم می‌خاراند. بعد همين آدم، در مورد هزار و يک چيز فرعی و حاشيه و اين‌ها هم‌چين تئوری و اظهارنظر صادر می‌کند که نگو و نپرس. اما آن‌جاها که موضوع‌ها کلی‌تر می‌شوند و قابل تعميم‌تر، از قبل جای اين رفيق‌مان در پياده‌روست.

نه که اين فقط مخصوص دوستم باشدها، نه. گمانم يک‌جورهايی ربط داشته باشد به سن و سال آدم‌ها و تجربه‌هاشان از زندگی. که يک‌وقتی می‌رسد که ديگر برای آن چيزها که يک‌روز براشان گلو می‌دراندی و هزار ساعت بحث و جدل می‌کردی، حالا تره هم خرد نمی‌کنی. يعنی نه که تره خرد نکنی، تره‌هات را قبلن خرد کرده‌ای و جريان زنده‌گی هم جوابت را داده و ديگر می‌دانی قلق دنيا چيست و دست کيست. اين‌جاهاست که آدم می‌فهمد معنی لبخند باباها را آن‌وقت‌ها که برافروخته و بال‌بال‌زنان سخن‌رانی‌ها می‌کردی و فکر می‌کردی دنيا را تا پس‌فردا بعدازظهر عوض خواهی کرد، سرشان را از پشت روزنامه بالا می‌آوردند و يک نيم‌نگاه آغشته به لبخند بهت می‌انداختند و لابد توی دل‌شان هم يک «هه»‌ای حواله‌ات می‌کردند بی‌که زده باشند توی ذوقت. تا يک‌وقتی، يک هف‌هش‌ده‌سال بعدتری خودت همان صحنه‌ها را برای يک ديگری‌ای بازی کنی و تازه ياد آن نگاه باباها بيفتی و آن «هه»ی گنده‌ی ته دل‌شان.


Comments:
این "هه" رو خیلی خوب اومدی من حالا تو موقعیتی هستم که بعد از سالها "هه" شنیدن ؛ سرم رو از پشت مانیتور در میارم و "هه" تحویل مردم میدم
 
be nesbiyat che rabti dasht ke goftin نسبيت را کلن تا ته مصرف کرده?

roozmare negar
www. roozmare.blogfa.com
 
هه! می‌خارمت.
 
به نظرم تکرار هر خریتی برای یکبار کافی است .
اگه واسه هوسه همین یکبار بسه !

در ضمن مادر بزرگ هم می گوید: هر خری فقط و فقط یکبار خرما می خرد !
 
ادرس هم نذاشتم چون فکر کردم انقدرها مهم نیست .
 
در ضمن بهتر است هر کدام از ما از زبان خودش حرف بزند . من متاهل از دید خودم و با تجارب خودم . شمای مجرد هم از دید خودتان !
 
Post a Comment