Desire Knows No Bounds




Thursday, December 18, 2008

در اتاق‌خواب من، در آن مثلت آفتابی، ساعتی پس از برهنه‌گی، وقتی تمام جلای صنعت از چشم و لب تو می‌ریخت و می‌گریخت و فراموش می‌شد، و تنها طبیعت برجای می‌ماند، در آن لحظه چشم تو باید می‌آمد و به تماشای خودش می‌نشست. کاش در آن لحظه زمین و زمان آینه می‌شد و تو، آن حیوان پرستیدنی زیبا را که برهنه و ناب و بدوی در بستر من بود می‌دیدی، تا برای همیشه از رنگ‌ها می‌گریختی و چشم و لب‌ات را آزاد می‌کردی.

اصلن بگذار خيال‌ها را راحت کنم. ادبيات واقعی و صميمانه، دفترچه‌های خاطرات هستند که کرورها در نهان‌خانه‌های آدم‌ها حفاظت می‌شوند و هرگز هم برای سراسر خوانده شدن به کسی عرضه نمی‌شوند. ادبيات واقعی همين نامه‌ها هستند که در لحظه زاده می‌شوند و می‌ميرند.

شجاع باش و مردی را که ترک می‌کنی ديگر عزيزم صدا نکن. اين بيشتر احساس ريا و دوری را در آدم زنده می‌کند تا احساس پيوندی ريشه‌دار.

به جای «هميشه اين‌جا خواهم ماند» بس بود که بنويسی «اين‌جا خواهم ماند» و خودت را با هميشه اسير نکنی. هميشه هرگز وجود ندارد. به زودی می‌بينی که هميشه آن‌جا نمانده‌ای. آن‌وقت شايد از خودت بدت بيايد.

درست است. اين زمانه، و اين زيست، و اين آدمی‌زاد، ما را طوری بار می‌آورند که هرگز نتوانيم فعل‌های يک‌رو و خالصی را برای بيان کارهای‌مان به کار ببريم. به ما «راضی نيستم» و «راضی هستم» ياد نمی‌دهند. به ما «ناراضی نيستم» ياد می‌دهند که معنی آن «راضی نيستم» است. فرار از اين زبان بازاری و موذی و پليد يا جنگيدن با آن اصلن آسان نيست. ولی اگر تسليم زبان باشيم ديگر هيچ‌ايم. بنابراين به تو توصيه می‌کنم جغرافيايی را بخواه و آرزو کن که در آن بی‌هيچ سعی و قصد قبلی، با کلمات شسته و تيز، بتوانی راضی بودن و راضی نبودن را بگويی و بنويسی.

اين نامه را «قربانت» برای من نوشته است. چه صميمانه. چه رياضی.

صفحه‌ی صد و شانزده.

مرد بی‌حرص و ملايم و مهربانی‌ست. تاريخ مشروطه و حافظ هم می‌خواند. ولی من برايش کليات شمس آورده‌ام تا از حافظ رهايش کنم. تا عشق رها و ناخوددار يادش بدهم.

خوابيدن آدما رو به هم وصل می‌کنه، اما مربوط نمی‌کنه.

لباس نازک حرير چيزی را حاشا نمی‌کند.

گاهی فکر می‌کنی اين درست نبود.بايد طور ديگری می‌شد. بايد طور ديگری با هم ‌بوديم. آن‌قدر همه‌چيز برايت نامعلوم است که هوس مردن می‌کنی. اين دردها را تو خودت درست کردی و می‌دانی که نمی‌توانی درمان‌شان کنی. دل‌ات آن‌قدر گرفته که حتا ديدن من بازش نخواهد کرد. ديدن من، از لحظه‌ی اول تا لحظه‌ی آخرش، همه‌اش با فکر کردن به «جدايی»، به «رفتن»خواهد گذشت.

ديگر نمی‌خواهم کسی به من عادت کند. من به کسی عادت کنم. يک روز بايد جدا شد. بايد تنها ماند. بايد شکست. اما در اين شکسته‌گی تنها، فقط به تو فکر می‌کنم. من از اعتياد تو خلاص نشدم. شايد خودم را پيدا کردم. ولی نامه‌ی تو روشن نبود. فقط نوشتی که می‌آيی، و با کشتی. و من بعد از ظهر به اسکله می‌روم تا ثانيه‌ها را بشمارم و کوتاه‌تر کنم، تا بوی تو را از دريا بشنوم.

شب يک شب دو --- بهمن فرسی


Comments:
نمی‌دونم چند بار اين پست رو خوندم . ممنون
 
nemidoonam ki hastiii...va man che joori injam ...ama ...khyli khoob bood... va man booda m....khyli jahash man boodam ... va ashk ...
 
ama ...y chizi k khyli maskharast ine k adama dge del nemibandan chon az jodaee ye akharesh mitarsan...in mesle ine k az alan siah bepooshim o beshinim gerye konim k y roozi...pedaremoono az dast midim ...maskharast na?????...
adama mitarsan ...az tarseshooon ...hamin ...az tarse az dast dadan ...va tamame omr bi hasel...tanha...tmame omro az tarse tanha shodane y roozi k maloom nist keye tanha mimooonan
 
ama dar kol ...baraye naghle ghol va moarefiye in ketab, merc...
 
Post a Comment