Desire Knows No Bounds




Monday, March 17, 2008






حياط‌مون کلی حالش خوبه بس‌که غرق بنفشه و پامچال شده. لطفن حال امسال هم خوب بشه بنابراين!
..
  



Sunday, March 16, 2008

من دريا نيستم

اشتباه گرفته‌ايد
من دريا نيستم
نه قطبی
نه استوايی
از هيچ نوعش.

...

مگر می‌شود آدم
در دوره‌ای دريا باشد
و بعد از يادش برود.
من اگر مترسک هم شده بودم
سياهی کلاغ را با خود
به گور می‌بردم.

حرفم را باور نمی‌کنيد
دست‌های بی‌جزر و مدم را نگاه کنيد
يا نقشه‌ی رنگی دنيا را
که بر ديوار پشت سرتان
آويخته‌ايد.

اگر کوچک‌ترين اثری از من
در آن يافتيد
پيراهنم را درمی‌آورم
و دريا می‌شوم.

دوربين قديمی --- عباس صفاری
..
  




و بر اين بام که هر لحظه در او بيمِ فروريختن است

روزهای شلوغی‌اند اين روزها. نه که بد باشندها، نه؛ دوست‌شان ندارم اما. روزهای آفتابیِ آرامِ کش‌دارِ تنبلانه‌ای نيستند راستش. آدم بطالت‌ش نمی‌آيد. بدو بدوی ديگران مثل خميازه به تو سرايت می‌کند و در چشم به هم زدنی وارد يک ماراتن طولانی می‌شوی که آن سرش ناپيداست. ته دلم شور نمی‌زند، اما ناآرامم. دوست ندارم روزهايی را که قرار است بيايند. نمی‌ترسم‌ها(يادت هست که، دمجد پيپل آر دينجرس، دی نو دی کن سروايو.)، اما راستش حوصله‌ی تمام فيلمی که بايد به زودی اکران کنم را هم ندارم. بعد از اين‌همه سال، هنوز هيچ‌چيز برايم عادی نشده. هنوز نرسيده به شب اکران، از زمين و زمان شاکی می‌شوم و تمام آدم‌هايی را که می‌شناسم هدف بد و بی‌راه قرار می‌دم که؟ که چرا بايد بار اکران اين قسمت‌های زنده‌گی را به تنهايی به دوش بکشم و تحمل کنم و چنين و چنان. می‌دانم از راه که برسد، شروع که بشود، ترسم هم می‌ريزد. بانوی فيلم خودساخته‌ام می‌شوم و تا پايان بازی دوام می‌آورم هم. اما سختم است و هزارتا سختم است. آن‌قدر که بچگانه آرزو کنم يک عصای جادو بيايد برم دارد ببردم آن‌ور قصه پياده‌ام کند. جايی که دست هيچ قصه‌ی عجيب و غريبی به من نرسد. فقط چنين شب‌هايی‌ست که آن ته‌های دلم يواشکی هوس زنان ساده‌ی کامل بودن را می‌کند که از ورای پوست، سرانگشت نازک‌شان مسير جنبش کيف‌آور جنينی را دنبال می‌کند و در شکاف گريبان‌شان هميشه هوا به بوی شير تازه می‌آميزد. چنين شب‌هايی دست و دلم به هيچ‌کار نمی‌رود. هيچ فيلم و هيچ کتاب و هيچ مجله‌ای وسوسه‌ام نمی‌کند. معمولن کف زمين می‌نشينم زانو به بغل و به جوراب‌های حوله‌ای‌م خيره می‌شوم. نه که افسردگی‌بازی در بياورم‌ها، نه؛ اما از ته دل تنهام می‌شود و تنهايی سرمازده‌ام می‌کند. بيش از اين‌ها، آه، آری. برايم لابد فنجانی چای می‌ريزم، بی‌که حتا هوس کنم سيگاری بگيرانم. سيگار به درد اين‌همه تلخی نمی‌خورد. با خود فکر می‌کنم می‌توان در بازوان چيره‌ی يک مرد، ماده‌ای زيبا و سالم بود. می‌توان؟ بتوان. هنوز هم چنين شب‌هايی بچگانه آرزو می‌کنم کاش می‌شد يک تکه‌هايی از قصه را با قيچی بريد و ريختشان دور. نمی‌شود اما که. تکه‌های قصه مثل هميشه‌ی هر قصه‌ی ديگری- مثل هر بار که گرگ بدجنس شنگول و منگول را قورت می‌دهد حتا اگر صد سال ديگر هم بگذرد- از راه می‌رسند و مرا درسته قورت می‌دهند. تا وقتی که دوباره آرام آرام به تاريکیِ آن تو عادت کنم، جايم را با چند قلوه سنگ پر کنم، بيايم بيرون و تکه‌های پشت سرم را بخيه بزنم. انرژی‌ای می‌برد از آدم ها! من دلم می‌خواهد، که به طغيانی تسليم شوم. که ببارم از آن ابر بزرگ. من دلم می‌خواهد، که بگويم نه، نه. چانه‌ام را تکيه می‌دهم روی زانوهام، جوراب‌هام را تماشاتر می‌کنم و لابد گاهی هم اين وسط دماغم را بالا می‌کشم. چنين شب‌هايی راستش دلم به حالم می‌سوزد حتا، زياد. هه! کدام قله، کدام اوج؟ آهو نمی‌شوی گوسِپند جانم، آهو نمی‌شوی جان دلم. برويم.
..
  



Saturday, March 15, 2008

در عالم سيب‌زمينی سرخ‌کرده‌‌گی، اين سيب‌زمينی آماده‌های فريز شده رسمن به شعور مخاطب توهين می‌کنن.
..
  




قبلنا اول لباس می‌پوشيديم راه ميفتاديم می‌رفتيم بيرون، بعد تصميم می‌گرفتيم کجا بريم و چی‌کار کنيم و اينا. جديدنا اما بس‌که پای تلفن می‌پرسم از قبل که «کجاها قراره بريم؟ چی‌کارا قراره بکنيم؟» صدای ملت دراومده! تشخيص نمی‌دن که بابا، آدم جديدنا بايد از قبل بدونه قراره کدوم حوالی تردد کنه تا بر اساس موقعيت استراتژيک محل مورد نظر، ارتفاع مانتو و عرض شال‌ش رو انتخاب کنه و لباس مورد-ندار بپوشه! (مثلن بهتره آدم با چادر بره تنديس، اما حوالی خونه‌ی ما می‌تونه حتا با بلوز شلوار بره تو خيابون. جلوی برج سفيد هميشه از پنج به بعد ارشاد داره، ولی اگه نرسيده به برج بری اون‌ور خيابون، ردی. تازه هنوز به ذهنشون نرسيده يه شعبه هم جلوی مرکز خريد پاسداران بزنن.. ونک و ميدون محسنی که کلن پاتوق‌شونه، اما تا به حال جلوی اسکان و آرين نديدمشون، بس‌که لابد جای پارک گيرشون نمياد.) به هر حال آدم تو هر برهه‌ای از زندگی معيارهای جديدی برا لباس پوشيدن پيدا می‌کنه، اينم از معيار جديد ما.
..
  




هه! تا همين چند وقت پيشا چه‌همه سخت بود قبول کردن اين‌که «love fades.»
..
  



Friday, March 14, 2008

تو
رَم از من توانی کرد و
من
رَم از تو نتوانم


از ديوان تی.آی. --- به سعی کيارستمی
..
  




اهلی شدیم
بعضی وقتا ولی رم می‌کنیم



از وبلاگ همون ماهيه
..
  




من که یک عادت زیبا و ویژه دارم
اونم اینه که وقتی میام از حموم بیرون با صدمیلیون نوع کرم مختلف صدمیلیون جامو کرم می‌زنم
بنا به قانون معروف کریمی دریمی*!!
بعدش یه بار که لندن بودم بابام رفته بود خرید سوپرمارکتی و اینا
بعدش اومد یه شیشه روغن داد دستم
گفت بیا گرفتم بزنی کف کفشت نرم شه، دیدم واسه اون‌جا کرم نداری ممکنه اذیت شی
بعدشم با کمال جدیت کرم رو داد بهم و رفت
حالا نیست از دیروز یه کرم جدید برای ناحیه‌ی جدید(!) گرفتم و اینا
هی هربار کرم جدیدمو می‌زنم یاد بابام میافتم کلی عین احمقا با خودم می‌خندم!

* : creamy dreamy!!

از وبلاگ يک ماهی
..
  



Thursday, March 13, 2008

بعد از سالی عقلمونو داديم دست يه دهه-شصت‌ی، بعد از صبح تا حالا هی داريم خجالت می‌کشيم به سلامتی!
..
  



Wednesday, March 12, 2008

تا حالا شده بيعانه بذارنتون؟
..
  



Tuesday, March 11, 2008

بعضی آدما ستاره‌ن.. هر جا و هر جوری که باشن، خوبن و بقيه‌رو هم خوب می‌کنن.. تنها هم که باشن، خودشون و محيط اطرافشون رو رنگ و لعاب‌دار می‌کنن و کلی چارمينگ‌ن.
بعضی آدما سياره‌ن.. فقط بعضی وقتاست که خوبن، باقی وقتا خوب بودنشون مشروطه.. واسه همين بيشتر وقتا که تنهان، کسل و بورينگ و دل‌زده‌ن.
منم که ماهم!!

بعدنوشت: يه زمانی من ازين جمله‌هه خوشم اومده بود که «غمگين نباش ماه من، اين‌جا همه ستاره‌اند»، بعد هرکی شاکی می‌شد که مثلن چرا با فلانی پسرخاله شدی اين‌همه، سه سوت اين جمله‌هه رو تحويلش می‌دادم. خوب فکرشو نمی‌کردم يه روزی خودم بيفتم تو کوزه که!!
..
  



Sunday, March 9, 2008

..
  




اصن می‌دونی چيه آقای يونيورس

من نه خونه فرمانيه‌هه رو می‌خوام
نه آتليه/کتاب‌فروشی دربند رو
نه لکسوس‌مون رو
نه سفر پلونزيا
نه کارای چوبی آقا درکه‌ايه
مهندس غين هم مال خودت حتا

من فقط همون معجزه‌ی خودمو می‌خوام
فقطِ فقطِ فقط.
..
  



Saturday, March 8, 2008

اگر با ديگرانش بود ليلی
چرا با من نبودش هيچ ميلی؟؟!
..
  



Friday, March 7, 2008

دلم می‌خواست می‌شد اتوبان را آن‌قدر ادامه می‌داديم تا جاده شود.. آن‌قدر جاده که ته‌اش برسد به دريايی، جايی.. که ته‌تر نداشته باشد جز آبی بی‌انتها..
حتا می‌شد ديگر حرف نزنی با من؛ دست‌هات که بودند..
می‌شد سی‌دی را عوض نکنی حتا؛ همه‌ی حرف‌ها را داشت به تنهايی..
می‌دانی..
فقط به اين فکر می‌کنم چه سختت می‌شد دنده را تا دريا با دست چپ عوض کنی..
..
  




اندر کرامات گودر

به سلامتی همينمون مونده بود که دوستان بردارن پيرژامه‌ی ما رو share کنن! آقا مگه خودتون پيژامه ندارين؟!
..
  



Thursday, March 6, 2008

پيشنهاد می‌کنم يه عکس با پيرژامه‌مو محترمانه بذارم تو وبلاگم که اين چند نفر باقی‌مونده‌ای هم که هنوز منو در کسوت پيرژامه نديده‌ن، ببينن خوب!
آقا می‌خواين بيان دم خونه آدم، يه چند مين قبل‌ترش زنگ بزنين آدم لااقل وقت کنه شلوار پاش کنه!
..
  




در ابتدای درک هستی آلوده‌ی زمین
[+]
..
  




در راستای گودر و باقی مخلفات

...
گوليه: داره دوستم نمياد ازش(از گودر)
گوليه: آخه يعنی چی من هرچی بخونم بقيه بفهمن
گوليه: يه هو من خواستم پورنو بخونم اصن
گوليه: بقيه بفهمن بخونن که چی شه
..
  




سریش لازم. یک حصیرم در رفت.
امضا: بادبادک
[+]
..
  



Tuesday, March 4, 2008

با خودم فکر می کردم
چقدردلم یک قرار دیدار ثابت خواسته
یک وعده گاه.. یک اطمینان به حضور در قرار
قراری که همه
بدانند و بداند
که کِی و کجا ..
که مطمئن باشی همه را می بینی
همان جا همان وقت، بی که خبرشان کنی یا صداشان بزنی.
مثل یک جلسه ی ثابت همیشگی
که بدانی دوشنبه ها سر ساعت پنج عصر کافه ی فلان
یا اولین چندشنبه ی هر ماه، نبش کوچه ای هرکجا و همیشه برقرار است...

ها دلم همین را خواسته؛ می خواهد ..
که بنشینی و فراموش کنی همه ی تنهایی ها و دلتنگی ها را
یا چه باید کرد ها و دلشوره ها را
بنشینی و پیدا کنی حس خلص و سبُکِ روزی آفتابی از بهار
یا لمس کنی نوازش ململ ابرهای عابر خاکستری را در عصری از پاییز بر پیشانیت
با انگشتت سلام کنی به قطره ی باران چسبیده به پشت شیشه ...
حرف و سلام و شیطنت و گفتن ازهرچه که لحن کلام تو یا من یا کسی، آنسو می کشاندش
تبسم و خنده و قهقه
دست بر دست ملتهب فشردن و کلام ِ بی صدا و نگاه ِ نامنتظر و شنیدن بی رنج پرسش
بازو های گشاده، چهره ی آشنا
بوی مست عطر خوش و بیتابی باد
.....
.....

[+]
..
  




من حتا وقتايی که در پايين‌ترين نقطه‌ی منحنی به سر ببرم هم، يه وعده غذای خوب و خوشگل کاملن می‌تونه خوش‌رو و سرحالم کنه، چه برسه به تراس خوش‌منظره‌ی يه رستوران فنسی تازه کشف‌شده‌ی دنج، که رسمن اوريجينال‌ترين طعم ميگوی تهران رو داره به نظر من!
طبيعيه که بعدش آدم هوس کنه بره کافه قرمزه، و جالبه که آدم ببينه توی توالت براش آف‌لاين گذاشته‌ن!!

قصه ازين قراره که دو سه هفته پيش که همين‌جا رفته بودم دست‌شويی، کلی تعجب کردم که چه‌طور توالت هم‌چين جايی اين‌همه مثه توالتای بين راه می‌مونه، حالا يکم بهتر. توی توالت فرنگی‌ش که تو اين سه چار بار هر دفه يه دستمال کاغذی در حال شنا بود، توی توالت ايرانی‌شم رو درش يه کاغذ چسبونده بودن که: خانم‌های عزيز، انداختن دستمال کاغذی و نوار بهداشتی در سطل نشانه‌ی شخصيت شماست! ولی ما هر چی نگاه کرديم سطلی نديديم اون تو، اينه که من براشون اون زير نوشتم که: آقايون عزيز، قرار دادن يک عدد سطل آشغال نشانه‌ی شخصيت‌تر شماست!
تا امروز که دوباره رفتم اون‌جا، هنوز توی توالت فرنگی‌ه دستماله داشت شنا می‌کرد. بعد رفتم توالت ايرانی‌ه، ديدم آف‌لاين دارم! روی اطلاعيه‌ی درشون يه پرانتز اضافه کرده بودن که: خانم‌های عزيز، انداختن دستمال کاغذی و نوار بهداشتی در سطل نشانه‌ی شخصيت شماست! (سطل آشغال درست بيرون در، مقابل شما روی کف هتل قرار دارد.) منم براشون ريپلای کردم که: يعنی شما واقعن انتظار دارين آدم دستمال و باقی مخلفات به دست بياد بيرون برسه به سطل مورد نظر؟؟
(البته راستش طی اين پروسه‌ی کامنت‌نويسی داشتم جای هرمس و نويد رو هم خالی می‌کردم درضمن!)

حالا مقصود اين‌که اگه کسی تو اين فاصله تا هفته‌ی آينده گذارش به کافه قرمزه افتاد، بی‌زحمت يه سر بره توالت بانوان آف‌لاين‌های منم چک کنه.
..
  



Sunday, March 2, 2008

deep inside

وقتی يه عالم وقت از اهلی شدن تن‌ها با هم بگذره
وقتی رابطه‌هه پا به ميان‌سالی بذاره
ديگه passionهای آدما مثه قبل نيستن
اصن انگار آدما يه جور خوبی با هم چفت می‌شن
قِلِفتی توی هم جا ميفتن
آدما بلد می‌شن آروم آروم هم‌ديگه رو بچشن
هم‌ديگه رو مزه مزه کنن
ديگه گرسنه‌ی هم نيستن همه‌ش
مثه يه شب طولانی می‌شن با شمع و شراب

بعد من خوبمه اين‌همه آروم رو
اين‌همه عميق رو
..
  




اين روزها بی‌بهانه با تو می‌گذرد
لابد کمی بعدتر دلم تنگ می‌شود برای تمام روزهای بی‌بهانه‌مان
..
  




یک‌ وقتی، کسی به قصدِ نقادی، سیخی به سر هرمس و رفقا زده بود که این‌ها (راستی چه خوب شد پسرم که آن ایده‌ی تداخل اسامی قدیم و جدید جاهای تهران را ننوشتیم، وگرنه چه بی‌مایه می‌شد جلوی این تکه‌ی بی‌نظیر هزارتوی شهرتان.) برمی‌دارند سابجکت‌ها را – فیلم و کتاب و موضوعات مختلف را- می‌آورند در متنِ خودشان و بعد از آن می‌نویسند. طفلک درست گفته بود. این را فقط گاس که هیچ‌وقت نفهمد و درک نکند که اصلن وقتی از چیزی یا کسی می‌نویسی، بیش‌تر از خودت داری می‌نویسی. به‌هرحال آورده‌ای آن را در متن خودت. چه به‌تر و خواناتر و خواندنی‌تر که آلوده بشود با هستی خودت. با تکه‌هایی از وجودت. رنگ و لعابِ شخصی‌ات را بگیرد. این جوری است که کسانی پیدا می‌شوند که حرف‌های‌شان لهجه‌ی فلان روزنامه و نویسنده و منتقد را دارد و در مقابل، انسان‌های پخته‌ای هستند که تمثیل‌ها و معیارها و اندازه‌های‌شان را از پیرامونِ خودشان می‌گیرند و ارژینال خطاب می‌شوند.
[+]
..
  



Saturday, March 1, 2008

من همیشه گفته ام حقیقت هیچ وقت آنطور که ما فکرش را میکنیم نیست!
هیچ آدم هوشمند صاحب درایتی نمیتواند ادعا کند کسی که اسمش را میگذارد "خارخاسک هفت دنده " موجود راستگو و رو راستی میتواند باشد .

من میتوانم یک وبلاگ نویس مبتلا به سندروم حاد چند شخصیتی باشم . مگر چند شخصیتی کم داریم چه میشود که یکیشان هم من باشم ؟ خدا میداند که من عاشق این جور برچسب ها هستم .

در واقع حقیقت یک چند بعدی عریض و طویل است که میتوانی هر بار یک بعدش را از توی سوراخی که هیچ گاه فکرش را نمیکرده ای بیرون بکشی .
من با حقیقت این کار را کرده ام .
یعنی هر بار از یک جایش یک چیزی را بیرون کشیده ام .
من مراحل تناسخم را بدون آنکه منتظر دراز کشیدن و رو به قبله شدن باشم . بدون آنکه بفهمم چه بوده ام و چه میخواهم باشم . بدون معطلی طی کرده ام .

یادتان باشد حقیقت هیچگاه آنطور که ما فکرش را میکنیم نیست . همه چیز میتواند دقیقا برعکس آن چیزی باشد که من میگویم یا مینویسم و یا حتی میبینید .

باور کنید من خودم هم گیج شده ام ؟ زندگی سرشار از تجسمات شگفت انگیز و تخیلات ناب اسرار آمیز است .
هیچ وقت هیچ چیز آنطور که ما میبینیم نیست .
بخصوص اگر قرار باشد آنچه دیده ایم در فضای تخیلی و مجازی اتفاق افتاده باشد .

[+]
..
  




سلام آقای يونيورس عزيز
امروز رفته بودم شوی کارای چوب آقا درکه‌ايه-سلام فروغ-
بعد خوب من قبل‌تر از اين‌که عاشق کارای چوب اين آقاهه بشم، عاشق لوکيشن خونه و کارگاه‌شم، خيلی مثه فيلم اروپايياست. بعد عاشق صدای چرخ ماشينم رو سنگ‌ريزه‌های کف زمين، وقتی پارک می‌کنی‌ش روبروی عمارت، کنار حوض کوچيکه.
بعد اصن ديدين اون شمعدونی‌های لب پنجره‌شو؟ اون باربيکيوی به‌هم‌ريخته و شلخته‌ی حياط پايينيه رو؟ اون صندلی رنگ و رو رفته‌های رو تراس‌و؟ خوب من می‌ميرم واسه اين چيزا ديگه!
بعد ديدين چه‌همه اون‌جا بی‌قيد و به‌هم‌ريخته‌س؟ ديدين ولی چه چيزای محشری توش پيدا می‌شه؟ مثلن اون ميز پوکره، يا اون دسک اينگيليسيه که کف کشواش مخمل قرمز بود و آدم پشتش که می‌شست دچار حس خود-پرنسس-بينی می‌شد و هوس می‌کرد با يه قلم فرانسه رو اون کاغذ کاهی خش‌خشيا با خط الگانت سرهم به معشوق‌ش نامه‌ی خداحافظی بنويسه؟ اصن ديدين کشوها رو که باز و بسته می‌کردين، چه صدای تق تق چوب‌ی می‌داد؟
بعد تازه، اون ميز توالت کوتاهه رو گمونم نديدين اون پشت، همون که سه تا آينه‌ی بسته-شونده داشت با يه چارپايه‌ی گرد لهستانی که روکش قرمز داشت. يا اون بوق قديميه که اون بالا رو ديوار آويزون بود، يا اون شلف سه‌گوش‌ها، يا حتا اون ساعت گنده‌هه که قديما حبه‌ی انگور توش جا می‌شد.
خوب؟
بعد ديدين در پشتی کارگاه به چه منظره‌ی هوس‌انگيزی باز می‌شد؟ که آدم دلش می‌خواست با يکی قهر کرده باشه يه پوليور گل و گشاد تنش باشه ماگ قهوه و سيگارشو برداره بشينه اون‌جا کف زمين رو سنگ‌ريزه‌ها، درم محکم زده باشه به هم حتا!
يا اصن هيچ دقت کردين چه آرامش بی‌قيدانه‌ی خوبی تو رفتار و حرف‌زدن اين آقا بود، که معلوم بود با کار و چوب‌هاش عشق می‌کنه رسمن. که حتا اون‌وقتا مهندس غين هم تعجب کرده بود از مدل کار و زندگی کردن آقاهه.
هاها، اون ديوارکوباشو ديدين خدائيش؟ دلتون ضعف نرفت يکی‌شو بزنين تو راهروی خونه‌تون هی هربار که از جلوش رد می‌شين قربون صدقه‌ش برين؟
خوب؟
بعد راستش من فقط يه سؤال داشتم ازتون. يه دونه ازين پکيج‌ها ندارين احيانن تو دست و بالتون؟ جاست اين کيس!
..
  




ما آدما گاهی وقتا يادمون می‌ره با زبونمون همديگه‌رو نرنجونيم. يادمون می‌ره چيزايی رو که آدمای مقابلمون دوست ندارن بشنون رو بهشون نگيم. عوضش انگار هميشه يادمون هست نکنه يه وقت خدای نکرده چيزی از دهنمون بپره که طرف پررو بشه يا به خودش بگيره يا الخ.
هه، خيلی وقتا به کل يادمون می‌ره دنيا به چه سادگی با يه نامه‌ی اسکاتلندی جای قشنگ‌تری می‌شه.

يادمون بمونه لطفن.
..
  




اين بنتون دم خونه ما هم رسمن مخاطب‌هاشو خر فرض کرده‌ها. ورمی‌داره پشت شيشه‌ش می‌چسبونه هفتاد درصد سل، بعد مخاطب می‌ره تو می‌بينه منظور آقای بنتون ازون سل هفتاد درصدی همانا فقط يک رگال نيمه خالی لباس زشت‌ه و ساير لباس خوشگلا اصولن سل-ناپذيرن. بعد نکته اين‌جاس که خوب مخاطب هم که به سلامتی خر!
..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017