Desire Knows No Bounds




Wednesday, May 6, 2009

ديوانگي با پل ‌استر

پل استر در « ديوانگي در بروكلين » از يك ايده خيلي محشر حرف مي‌زند :«هتل اگزيستانس » و اين هتل را جايي معرفي مي‌كند كه وقتي تحمل دنياي واقعي براي آدميزاد ناممكن مي‌شود به آن پناه مي‌برد.هري يكي از پرسوناژهاي خل و چل و بامزه داستان است كه مي‌گويد : « اگزيستانس - وجود - از خود زندگي بزرگ‌تر است.اگزيستانس زندگي همه آدم‌ها با هم است واگرچه شما كسي باشيد كه در بوفالو در ايالت نيويورك به سرده برده و هرگز هم دورتر از ده‌مايلي خانه‌تان پا نگذاشته باشيد اما شما هم بخشي از پازل هستيد، بله.شما هم.اگر زندگي‌تان كوچك است، اهميتي ندارد.آنچه بر سر شما مي‌آيد به همان اندازه اهميت دارد كه بر سر هر كس ديگر.»
اين طور كه ضدقهرمان‌هاي كتاب استر مي‌گويند و آرزو مي‌كنند اين هتل اگزيستانس جاي دنج خوبي است.ناتان يكي ديگر از همان بامزه‌هاي ياغي اين هتل را جايي مي‌داند كه براي بودن در آن - آن بهشت خيالي - بايد از زندگي در جامعه چشم بپوشي و بعد خودش از هم‌صحبت‌هايش مي‌پرسد : « اما آيا جراتش را داريم؟ آيا يكي از ما جرات چنين كاري را دارد؟ »
«ديوانگي در بروكلين» حتما از بهترين كارهاي آقاي نويسنده امريكايي مورد علاقه من نيست.اما خواندنش را توصيه مي‌كنم.فضاي غريب و دلچسبي دارد و پر است از آدم‌هاي سرخورده و عاصي كه دوستشان خواهيد داشت.
البته من واقعا هيچ گونه مسئوليتي درباره ترجمه افتضاح كتاب بر عهده نخواهم داشت.با اين معضل اين خودتان هستيد كه بايد يك جوري كنار بياييد.شوخي هم نيست؛ كتاب نزديك 400 صفحه است.براي همين ازقبل خوب همه فكرهايتان را بكنيد.

[+]

من-پا-نوشت: به نظرمون اسم اين «هتل اگزيستانس» خيلی آشناست، نه؟ آدرس و آدماش هم، هوم؟


Comments:
هتل اگزیستانس برای من اسم آشناییه، حداقل برای منی که تمام عمر انگشت به دهان نظاره گر آدم های اطرافم بودم و در و دیوار هتل ...
برای منی که نسبیت هستی تبدیل شده به یگانه باورم ...
برای منی که آن پازل معروف را می شناختم و میان قطعه هایش لول می خوردم، بی آنکه از فلسفه ی پازل، یا اصلا تصویر احتمالی پازل چیزی بدونم ...
آه برای منی که منتهای دل خوشی ام آرام گرفتن در جایی بود که قرار بود از آن قطعه ای به اسم " من " باشد ...
 
Post a Comment