Desire Knows No Bounds




Friday, May 8, 2009

...
پيرمرد گفت: ...حقيقت بين ماست. حقيقت، انسان است. حقيقت من و توييم پسرجان، من و توييم. چيزی بيرون از بشر وجود ندارد. حقيقت، فهمِ درستِ دنيای واقعی است. حقيقت، همان چيزهايی‌ست که بين همه‌ی مردم جريان دارد. تو بارها با آن روبرو شده‌ای.
پسرک با حيرت گفت: راستی؟
پيرمرد گفت: حقيقت هرلحظه شکلی دارد. هم يکی‌ست و هم بسيار. حقيقت چون ساقه‌ی نی‌يی‌ست که کنار کلبه‌ی من سبز شده. می‌توان آن را چون قلابی در دست ماهی‌گيران ديد. می‌توان آن را چون حصيری در زير پای مردی يافت. می‌توان آن را در سقف کلبه‌ی پيرزنی مشاهده کرد. دام و حصير و سقف. اين‌ها صورت‌های گوناکون يک حقيقت است که همان نی باشد. تو می‌پرسی کدام؟ پاسخ به دست زمان است. پاسخِ هر لحظه را در خودِ آن لحظه بايد يافت. می‌فهمی؟
پسرک گفت: من برای فهميدن بسيار کوچکم. بسيار نادانم.
پيرمرد در برابر او سه چيز گذاشت، قلمی، و نيزه‌يی و نی‌يی: وقتی هست برای نوشتن، وقتی برای جنگيدن، و وقتی برای نغمه سر دادن. زمانی بايد نوشت. زمانی بايد جنگيد، و زمانی بايد به صدای خود گوش داد. پاسخ، هميشه فرق می‌کند.

حقيقت و مرد دانا --- بهرام بيضايی


Comments:
تو را جان آهوها و گوسپندها برای مطالبت تیتر بگذار
 
Post a Comment