Desire Knows No Bounds




Sunday, May 10, 2009



بعضی وقتا هست در زندگانی، که لحظه‌هه جوری ساخته می‌شه که نمی‌تونی آدمه رو، آدمی که اون لحظه رو ساخته رو باور نکنی.. که اصلن ذات اون لحظه‌ها، اون برش‌های کوتاه زندگی مال همينه که بتونی اعتماد کنی به آدم کناری‌ت.. بتونی چشمات رو ببندی و با خودت بگی هوووم، دتس ايت..
خيلی ازين تيکه‌های کوچيک، وقتای اينتيميسی اتفاق ميفته.. فواصل بين هم‌آغوشی‌ها.. همون وقتايی که داری بی‌حرف سقفو تماشا می‌کنی و دود سيگارو.. که تماس تن‌ها سبُکه، تو خلأ و بی‌وزنيه، يواشه.. نوک انگشتی که مونده روی طره‌ی موهات.. شست پايی که داره ساقِ تا شده‌ت رو تاچ می‌کنه.. اون نيم‌فاصله‌ی بين نوک دماغ‌ها.. انگشتی که بی‌فشار داره روی ته‌ريشای صورتت می‌لغزه.. هُرم نفسی که با فواصل منظم می‌شينه روی سرشونه‌ت.. تو همين لحظه‌ها تو همين تاچ‌های سبک بی‌شهوته که من می‌تونم چشمامو ببندم و دربست باورت کنم.. که می‌دونم نمی‌شه نمی‌تونی دروغ بگی که تن‌ت دستت انگشت‌هات نمی‌تونن باورم نکنن.. اصلن همين وقتای بی‌وقتی‌يه که اون نيم‌فاصله‌گی‌ها، اون آروم‌گرفتن‌ها، اون حرفايی که هيچ ربطی به حس دونفره‌ی بين‌مون نداره و فقط از يه صميميت عميق برمياد، اون صدايی که نه از حنجره‌ی تو، که از توی گردن من زير گوش من شنيده می‌شه روی پوستِ تن من می‌شينه، می‌شن عميق‌ترين لحظه‌های دنيا.. عصاره‌ی تمام اون دوست‌داشتن‌ای که می‌شه از داشتنش مغرور بود و بهش افتخار کرد.. می‌شه تويی که به دنيا می‌ارزی، به دو دنيا می‌ارزی..


Comments:
فقط در حد یک پیشنهاد کوچولو.اینجا رو دوست دارم اما وسط متن وقتی یک دفعه اون اصطلاحه میاد به دل آدم نمیشینه.میگی نه دتس نات رایت هیر.اگر همش به زبون ما بود بهتر بود
 
تاچ های سبک بی شهوت
یه جورایی شاهکار بود
 
زیبا مینویسی مثل همیشهو باعث میشی دل آدم غنج بره
 
Post a Comment