Desire Knows No Bounds




Tuesday, May 5, 2009

می‌دونی؟ گاهی پيش مياد که تو می‌شی همه‌ی زندگیِ يه مرد، می‌شی عشق بزرگ زندگی‌ش، و از دونستنش احساس غرور می‌کنی، احساس لذت. گاهی‌تر پيش مياد که می‌شی زنِ زندگی چندتا مرد، می‌شی عزيزترين دوست‌ترين مهم‌ترين آدمِ زندگی‌شون. دونستنش هم لذت‌بخشه، هم سختی‌ها و غصه‌ها و دردهای خودشو داره. برای من اما هيچ‌کدوم قدِ نوه‌ی سوگلی بودنِ بابابزرگ نمی‌چسبيد. هيچ کدوم قد عزيزکرده‌ی بابابزرگ بودن بهم کرديت نمی‌داد، احساس قدرت و فرمان‌روايی. بعدترها شدم سوگلیِ بابا، بعد آدم‌های ديگه، مردهای ديگه. اما هنوزم که هنوزه، خيلی جاها تو زندگيم دارم از همون اقتدار دوران کودکی‌م استفاده می‌کنم. هنوز دارم مزه‌ی نورچشمیِ بابابزرگ بودن رو می‌چشم. و می‌فهمم چه‌همه زندگی‌مو مديونشم.
بعد يه وقتايی، يه روزايی يه تيکه‌هايی از زندگی هست که تو حس می‌کنی چه‌قدر جای بابابزرگ خاليه. که اگه بود چه‌قدر همه‌چيز می‌تونست متفاوت باشه، چه‌قدر امن بشه. اوهوم. يه هم‌چين وقتاييه که بابابزرگ رو بيش‌تر از هر چيز ديگه‌ای تو دنيا ميس می‌کنه آدم.


Comments:
واسه شما خوبه ها ولی نمی دونم چرا همیشه واسه اون مردایی که عزیزترین و دوست ترین و مهمترین ادم زندگیشون مشترک و نمیتونن خودشونو از این وضعیت نجات بدن بدجوری دلم می سوزه!
 
Post a Comment