Desire Knows No Bounds




Friday, May 1, 2009

هی هی آقای يونيورس
حواست هست که چه‌جوری روزها و شب‌ها دارند پشت سر هم سُر می‌خورند و فرو می‌ريزند و هيچ چيز، هيچ چيز ازشان جا نمی‌ماند، نمی‌شود که بماند؟
حواست هست چه غباری می‌شيند روی کلمه‌ها روی جمله‌ها روی نگاه‌ها دست‌ها؟
حواست هست به تقويمی که دارد هی ورق می‌خورد هی نزديک می‌شود نزديک‌تر می‌شود؟

آدم‌ها گاهی از خيال‌کردن خسته می‌شوند
گاهی يک‌هو بی‌هوا از خيال‌کردن دست برمی‌دارند
حواست هست که
ها؟‌


Comments:
سلام، یه جورایی حال می کنم با نوشته هات خیلی وقته که می خونمشون، راست میگی گاهی حجم تلنبار شده روزهای ورق خورده و خاک گرفته تقویم من رو هم به وحشت می ندازه به خصوص وقتی حتی یک ثانیه اش هم برام مفهوم داره گاهی از خودم می پرسم یعنی هنوز زنده ام بعد از همه این روزها با اینهمه اتفاق
لینکت می کنم با اجازه
 
Nope!حواسش نیست لعنتی...
 
دیر شد. آپ نمی کنید؟
 
Post a Comment