Desire Knows No Bounds




Saturday, June 27, 2009

نامه‌ی وارده

...
بدیش اینه که هرچقدر آدم فکر می‌کنه هیچ راه حلی، حتی فانتزی، هم پیدا نمی‌شه. هیچ نور امیدی هم از هیچ جا نمی‌تابه. همه‌چی هم که بتدریج بعد از اون نماز جمعه‌ی لعنتی داره می‌ره تو سکوت مطلق. همه‌ش یاد یه چیزی می‌افتم. خانواده‌ی وحوش، اگه یادت باشه، گوزن یه گوش، یه صحنه‌ش بود که گوزنا تو سرما توی غار به هم چسبیده بودن. الان جز چسبیدن کاری نمی‌شه کرد. خوبه که ایرانین شماها. اون چند روز اول دوری و تنهایی اینجا کشنده بود. ولی آدم خره دیگه، همه‌چی کهنه میشه و عادی...


Comments:
خــــــــوبـه کـه ایــــرانــیـن شـــماهـا !!!؟
 
فراموش نكنيم، بخش بزرگي از برنامه ي كودتا بر سرخوردگي اجتماعي بعدش استوار شده..اين حرفا فقط برنامه ي اونا رو عملي مي كنه..
ميشه حس كرد اين گام اول واقعن براي ما پيروزي بود.. جدي مي گم
 
بالاخره قرار نیست همیشه همین باشد. اینکه ما زندگی روزمره مان را ادامه میدهیم دلیل خاموشی یا فراموشی روزهای تلخ این دوهفته نیست. به نظر من برای اینکه از این نهضت بخواهیم حرف بزنیم و نتیجه بگیریم قدری زود است.
 
منم میگم خوبه که ایرانین شماها.. و آره تنهایی اینجا کشنده بود. هنوز هم هست، کهنه نشده. 4-5 روز اول بیشتر از 3-4 ساعت نمی خوابیدم نکنه خبری عکسی ویدویی رو از دست بدم. ساعت 5 صبح دیگه بیهوش میشدم که یه عزیز دیگه از تهران میومد پای چت بپرسه "از ما چه خبر؟" و می پرسید فردا تظاهرات کجاست.. وقتی بعد کلی بی خبری بالاخره میشد زنگ بزنم و خواهر 19 ساله م می گفت تو ونک اشک آور خورده، وقتی می پرسید میدونی چه مزه ای میده، فقط اشک می ریختم. مشت می کوبیدم به در و دیوار. تحمل بیرون رفتن رو نداشتم نمی فهمیدم، یعنی راستش هنوز هم نمی فهمم چطور میشه مردم من وسط دود و آتش باشن و اینجا ملت راحت زندگیشون رو بکنن. وقتی مصاحبه آرش حجازی و وبلاگ کوئیلو رو دیدم که دیگه دیوونه شدم همه خاطره های این 10 ساله اومد جلوی چشمم.. ولی میدونی آیدا، من هنوز امیدوارم. وقتی توی هر کدوم از چهار تا برنامه راهپیمایی و شمع روشن کردن تو این شهر نه چندان بزرگ هر بار چند تا قیافه ایرانی جدید و حتی امریکایی می بینم، وقتی با دستبند سبزم میرم خرید و خانومه پشت صندوق یهو می پرسه این واسه انتخاباته.. برای خیلی چیزها، من امیدوارم
 
Post a Comment