Desire Knows No Bounds




Monday, June 22, 2009

بريده‌ای از پست پايين برای حوصله‌ندارترها:

جدا از این، در بحث از «تاریخ»، ما نسبت به آدم‌های این فیلم، این جوان‌های سرشار از هر چه شوق، نسبت به مادر و پدر دوقلوها، نسبت به ژان‌پی‌یر لئو، و نسبت به موج نویی که در اواخر دهه‌ی ۱۹۶۰ دیگر چندان نو نیز نبود، در «موقعیت آگاهی» ایستاده‌ایم. در سراسیمه‌گی بی‌امید دنیای امروز. دنیایی که در آن دیگر به‌ندرت حتا رؤیایی دیده می‌شود. اما اگر «می‌دانیم» که ۶۸ به کجا می‌انجامد، یا این جمع سرخوشان معترض چگونه خواهند پراکند، یا تروفو چه زود از دست خواهد رفت، و به گذشته چنان می‌نگریم که بورخس مادرش را در ایستگاه قطاری به یاد می‌آورد هنگامی که دخترکی بود «بی‌خبر از آنکه قرار است نام خانواده‌گی‌اش بورخس شود»، با همه‌ی این دانسته‌های ناگزیر دریمرز نشان می‌دهد که چیزهایی هنوز برای امید باقی است. این امید دیگر را در آخرین نماهای فیلم می‌توان یافت. ماتیو از جمع سه‌نفری جدا می‌شود، یا تنها می‌ماند، و خواهر و برادر به آشوب می‌پیوندند. آرام‌آرام همه‌ی آنچه شناخته‌ایم ناپدید می‌شود و ما می‌مانیم و و نیروهای پلیس که به سوی دوربین می‌آیند. تظاهرکننده‌ها و پرتاب‌کننده‌های سنگ و آتش، حالا پشت این دوربین‌اند، و دیگر دیده نمی‌شوند. پلیس‌ها به سوی آن‌ها می‌دوند و گروه‌گروه از کنار دوربین می‌گذرند. انگار این دوربین تنها بخش ناپیدای این شب است. می‌ماند تا ثبت کند. مهم نیست که داستان‌ها را یا واقعیت‌های «مستند» را، مهم این است که دوربین را باتوم‌به‌دست‌ها نمی‌بینند. مثل فرشته‌ای پنهان است که همه‌چیز را می‌بیند و به یاد می‌سپرد. و بعد، پلیس‌ها هم می‌روند، خیابان می‌ماند و آتش‌های کوچکی در گوشه‌های خیابان. صدای ادیت پیاف به گوش می‌رسد که می‌خواند «هیچ ِ هیچ... حسرت هیچ‌چیز را ندارم...»، و دریمرز با اعلام این بی‌نیازی و این شادی ژرف تمام می‌شود. جوانی کردن و فیلم‌ها را به یاد آوردن و بحث‌های شب-و-روز درباره‌ی مائو یا گدار یا چاپلین راه انداختن، و فریاد زدن و مهر ورزیدن و قهر کردن و هراس ِ طلب کردن دیگری و وابسته شدن به دیگری و به دروغ داعیه‌ی اخلاق داشتن و از ته دل دوست داشتن، همه، هست و آنی دیگر نیست.

اما در بدترین روزگار هم زمانی رؤیایی جایی جاری است. و اهمیت این زمان و زندگی ِ دیگرگون، به گمان من، هرگز به‌روشنی و ساده‌گی مرغ دریایی چخوف توضیح داده نشده است. آنجا که، در پرده‌ی اول، نینا و ترپ‌لی‌یف ِ نویسنده با هم حرف می‌زنند، و گفت-و-گوشان می‌رسد به نمایشنامه‌ی ترپ‌لی‌یف، که قرار است تا ساعتی دیگر در جمع خانواده و دوستان اجرا شود.
نینا: بازی در نمایشنامه‌ی شما خیلی سخت است، شخصیت‌هایش زنده نیستند.
ترپ‌لی‌یف: شخصیت‌های زنده! زندگی را نباید چنان که هست نمایش داد، باید آن را چنان که باید باشد باز آفرید: چنان که در رؤیاها آشکار می‌شود.


Comments:
نه نشد . خواستم نشد . خواستن توانستن است ؟ نه اینکه حوصله نداشتم بخونم نه یه کمی هم خوندم اما بخدا داغونم باور میکنی داغون . داغون مجازی نه داغون حقیقی حقیقی حقیقی . اصل اصل . چه داغون کنی هست این ....بگذریم
 
تو یه پستتون نوشته بودین آروم بودیما ... فکر کردم آره ... بعد فکر کردیم یعنی داریم به تب راضی می شیم؟
 
Post a Comment