Desire Knows No Bounds




Tuesday, June 23, 2009

آسيب‌شناسی انقلاب؟ ودکا؟ الخ؟

يادمه بچه که بوديم، دوران بمباران‌ها و موشک‌بارون‌ها، زندگی همه‌ش تو مايه‌های اورژانس می‌گذشت. همه تو وضعيت استندبای بودن. شبا می‌رفتيم طبقه‌ی پنجم زيرزمين ساختمون يکی از فاميلامون، تو جردن. يه زيرزمين کامل رو فرش کرده بود با وسايل، همه‌ی فاميل شبا جمع می‌شديم اون‌جا. بزرگترا طبق معمول حرفای مهم می‌زدن و ما بچه‌ها هم پای بساط چشمک و دبلنا و مرسی-پاقدوم و الخ. بعد حواس‌مون بود که هر لحظه ممکنه موشک بزنن بغل گوش‌مون، حواس‌مون بود پامونو که از برج بذاريم بيرون دوباره اضطرابه و ترسه و مرگه و استرسه و هيجان، اما تا اون‌تو بوديم، تا همه دور هم بوديم انگار بيرون رو به کل فراموش می‌کرديم و می‌گفتيم و می‌خنديديم و چشمامون برق می‌زد. بيرون همه‌ش تعليق بود و بلاتکليفی و بی‌آينده‌گی، اون تو اما، تو اون دور همی‌ها دنيا برای يه مدت کوتاه فراموش می‌شد، همه‌ی معادله‌ها عوض می‌شد، آدمايی که سال تا سال هم‌ديگه رو نمی‌ديدن همه زير يه سقف می‌خوابيدن، دل‌خوری‌ها و قهرها و حرف و حديثا طی يه قرارداد ناگفته به کل فراموش می‌شد و خلاصه يه هم‌دلی فراگير جريان داشت زير پوست شهر. درست مث اين روزا، درست مث اين شبا.

انگار اين خاصيت بحرانه که آدما رو اين‌جوری به هم نزديک می‌کنه. آدما اون پوسته‌ی هميشه‌گی‌شون رو می‌زنن کنار و يه چهره‌ی جديد با رفتارهايی جديد از خودشون بروز می‌دن. تمام معادله‌ها و حساب‌کتاب‌های هميشه‌گی می‌ره تو حاشيه، آدم‌ها خودشون‌تر می‌شن، دوست‌تر، نرم‌تر، پذيراتر. خوب حواسم هست که اين رفتارها موقتيه و به هر حال بحران که بگذره، همه‌چی برمی‌گرده به حالت عادی. فقط می‌خوام ببينم پرانتزهايی که اين وسط باز می‌شه، استثناهايی رو که قائل می‌شيم انعطاف‌هايی رو که به خرج می‌ديم رو، بعد از بحران قراره چه‌جوری جمع کنيم!


Comments:
بحران؟
 
Post a Comment