Desire Knows No Bounds




Thursday, June 25, 2009

من وقتايی که هرروز هرروز پا می‌شه می‌ره شهر کتاب، يعنی يه چيزی‌ش هست، يعنی يه جای کار می‌لنگه. اوهوم. من فقط وقتی وسط کتاباست اين‌همه حالش خوبه و دنيا يادش می‌ره. من اندوهگينشه.


Comments: Post a Comment