Desire Knows No Bounds




Friday, June 26, 2009


my blueberry night

بعضی عکسا، بعضی بوها، بعضی تاچ‌ها يه‌هو آدمو پرت می‌کنن تو يه خاطره. لحظه‌هه با تمام حسش مياد جلوی چشمات. بو و طعم آدمه مياد تو ذهنت، بی‌که بلد باشی بنويسی‌ش. عجيبه که بلد نيستم اين خاطره‌هه رو بنويسم، حس اون «فرست کيس»ای رو که اين عکسه يادم مياره. يادمه همون موقع هم، همون روزای بعدش، نمی‌تونستم حس‌مو آناليز کنم. نمی‌دونستم اين چيزی که به جا مونده ازون شب، دقيقن اين «چيز»، چيه که با بقيه فرق داشته، که نمی‌تونم کتگورايزش کنم.

اولين بوسه‌ها، يا بيشتر از اون، اولين هم‌آغوشی‌ها معمولن تجربه‌های چندان دل‌چسبی نيستن. هر کسی شيوه‌ی بوسيدن خودش رو داره، و وقتی آدمی رو برای اولين بار می‌بوسی، آدمی که تا قبلش کلی ازش خوشت ميومده و کلی تصوير ساخته بودی ازش تو ذهنت، يه هو می‌بينی مدل بوسيدنش چه‌همه متفاوته. می‌بينی دوست نداری اپروچ‌ش رو، دوست نداری طعم دهنش رو. خوب يه وقتايی زمان می‌گذره و به يه زبون مشترک می‌رسين کم‌کم، تو بوسه، تو س.ک.س، يه وقت هم نمی‌شه، نمی‌رسين هيچ‌وقت. بعد کلی غصه‌ت می‌شه که چرا نمی‌تونی از تن اين آدمی که اين‌همه عاشقشی، اون‌جوری که دلت می‌خواد لذت ببری. و بعد متاسفانه اوهوم، اين قسمت رابطه کم‌کم دامنه‌ش کشيده می‌شه به باقی قسمت‌ها و شروع می‌کنه همه چيو خراب کردن. دور هميم ديگه، نابود می‌کنه عاشقيه رو.

خاطره‌ی من اما برعکسه. هميشه فکر می‌کردم با اون آدم هيچ زبون مشترک بدنی نخواهم داشت. قرار هم نبود داشته باشم. دو مدل آدم مختلف بوديم که نقاط منفی‌مون مشترک بود هميشه. از خود متشکر و خود-اند-آو-د-وورد-بين و فقط-من-بلدم-چه‌جوری-ببوسم و الخ. بعد نوع رابطه هم جوری بود که می‌دونستيم قرار نيست به اين استيج برسه هيچ‌وقت، اينه که هميشه يه کل‌کل مستتر داشتيم با هم سر اين قضيه.

بعد اما يادمه اون شب، وقتی برای اولين بار بوسيدمش، همه‌چی با تصوراتم فرق می‌کرد. از معدود دفعاتی بود که يه آدم تو اولين بوسه مدلش اين‌جوری شبيه من بود. ريسپانس لب‌هاش با من يکی بود. عکس‌العمل‌هاش بده‌بستون‌هاش اين همه با من مَچ بود. بوسه‌هه رسمن از جنس شراب بود، آروم و طولانی و سر صبر. خونسرد و پر از جزئيات. برام عجيب بود اين آروم موندنه، اين وحشی نبودنه. با تجربه‌های قبلی‌م فرق داشت. يادمه با خودم گفتم مال اينه که عاشق هم نيستيم، کنجکاويم فقط، اون شهو.ته اون اشتياقه رو نداريم، برا همين اين‌قدر آروم و مطبوعه. يادمه هم‌زمان يکی ته دلم می‌گفت داری مزخرف می‌گی. يادمه می‌شد ساعت‌ها ادامه پيدا کنه بس‌که مدلش از جنس من بود، راحت بودم باهاش. تانگوی لب‌ها بود رسمن، عميق و بم و دل‌چسب.

بعدترها، خيلی بعد، اون تجربه دوباره برام تکرار شد، با يه زن.



Comments:
حداقل امروز بعد از این مطلب فاصله قدم هام نصف می شه ...
 
وقتی داشتم شروع پستت رو میخوندم به خودم میگفتم نه همیشه که اینطور نیست. من از بوسه کسی که دوستش داشتم لذت بردم.چون هم بوسه و هم سکسش همونی بود که توقع داشتم.گرم و پر از عشق.گاهی نرم وگاهی سخت ...
 
چـــــــــــقدر فاصـلـه دارد جنس این حرفا با روزگار ما . چــــــــــــقدر دور شده ایم یا دورمان کرده اند از درک طعم بوسه . از اینایی که شما میگی . آنکه به دروغ در دروغ با دروغ و دروغکی میزید کدام بوسه و کدام جنس و کدام طعم و مزه بوسه ؟ اینگونه است که فردای همین بوسه های آتشین همین بوسه های کشدار و طولانی همین بوسه ها از نوعی که شما گفتی میشود همین که میبینی و میبینیم . ما مردمی که حتی به دروغ زنده ایم را چه به طعم بوسه . ما بی چرایان زنده ما بی بوسه مردمان ما قاچاقی زندگان را چکار به بوسه . طعم و نوع و مزه اش پیشکشمان . البته پیشکش خودم . به کسی بر نـخورد.
 
یعنی این خط آخرت ما را شدیدن
Joey
فرندز کرد ها!!
 
Post a Comment